<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نارین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31378618</link>
        <description>نویسنده....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:18:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/792977/avatar/knnisH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نارین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31378618</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ خزنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31378618/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-ssj5yi3m9b4j</link>
                <description>تصویر اولخانم راننده از عروسی یه میلیاردی که برای پسرش گرفته حرف می زنه، من خوابم گرفته و از شب بیداری کلافه م.تصویر دوممنشی آزمایشگاه میگه سامانه قطعه و کد نمیاره. با دفترچه دو میلیون و دویست، بدون دفترچه دو میلیون و ششصد. زن با لجبازی دوباره میره تا کد رو از دکترش بگیره.تصویر سوممرد با شنیدن مبلغ هفت تومن هنگ کرده، منشی میگه حتما جنین فلان مریضی داره که دکتر براش این آزمایش نوشته. مرد میگه بچه م سالمه و کارت می کشه.تصویر چهارمسایت باز نمیشه کد دکتر نیومده و من دوبار توی ترافیک اسیرم و میگم خب دکتر آزمایش بنویس تو کاغذ مثل قدیم...چند فحشم نثار گور خودم و زندگی چالش دارمان می کنم.تصویر پنجمهوا مثل جهنمه، آفتاب توی کله م زده و با آبمیوه پاکتی خودم رو خنک می کنم و دوباره توی ماشین می خوابمتصویر ششمپاهایم از شدت گرما درون کفشهای زمستونیم تاول زده. من از گرونی توی همه گروههای مجازیم فک زدم.تصویر هفتمدوباره سریالم رو نگاه می کنم و مرد قهرمان سریال گلوله خورده و زن قهرمان، با یه پنس و نخ و سوزن زخم رو می بنده و هیچ خونی نیست. مرد قهرمان داستانم با نیش باز کل کل می کنه.تصویر هشتمده لیوان چایی سیاه و پر رنگ خوردم و به تحلیل های کانال روبیکا رو می خونم که تابستان و ابرتورم در راهه. من مثل انسانی رویا زده، دنبال یه ذره امیدی هستم که نیست.</description>
                <category>نارین</category>
                <author>نارین</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31378618/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-f1aj7hnp3m0r</link>
                <description>سردرد بدی دارم دوباره...فکر کنم زندگی من با میگرن گره خورده، وسطاشم چند روی رها می کنه و میره.یه رعد و برقهای میزنه که جیغ بچه های توی کوچه رو در میاره.من توی زندگیم از بلاتکلیفی بدم میومد. روزهای بوده که بین دنیاها سرگردان بودم، بین روزهای تاریک افسردگی و ناامیدی مطلق که از آخر بهار خوابیدم و وسط پاییز بیدار شدم. چنان اذیت شدم که به خودم قول دادم دیگر به اون روز سیاه برنگردم.مشاوری پیدا کردم که منو با خودم آشتی داد و جملاتی که هر روز و هرساعت تکرار می کردم:من زیبایم و هر روز زیباتر می شوم. یه کتابی به نام آیین زندگی نوشته دیل کاردنگی پیدا کردم که زندگیم عوض کرد. برای مشکلات راه حل پیدا می کردم و هزاران راه و مسائلشان را آنالیز می کنم. مدتی بعد دیدم، دیگه هیچ بعد احساسی در مغزم نمانده و برای هر دردی و دردهای خونواده مم صد راه حل دارم. در این شرایط بقا و بلا روی تاب آوری و راههای جدید تمرکز کردم.وقتی انفجارهای حسی و ناامیدی مردم رو می بینم یا نوشته هاشون می خونم ، عصبانی میشم. گاهی حس می کنم همدردی توی وجودم مرده؛ اما وقتی به روزهای سیاه افسردگی برمی گردم که کسی کمکم نکرد. می فهمم که راهی که اومدم کاملا درست و حق بوده. مهم نیست مردمم در موردتون چی فکر می کنه. تنها نجات دهنده آدم خودشه.</description>
                <category>نارین</category>
                <author>نارین</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 20:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31378618/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-vbvq2ktwth3y</link>
                <description>توی خونواده شلوغمون، من و برادر کوچکم درونگرا هستیم. با توجه به شلوغی اطرافم، زیستن گاهی سخت میشه. گاهی حوصله حرف های روزمره یا به قولی خاله زنگی رو ندارم. گاهی با خودم میگم واقعا لازمه از چند و چون زندگی تموم اهل کوچه یا فامیل خبردار شم؟ هرچند این آدمها گاهی توی داستانهایم سبز میشن. هر چند گاهی اتفاقات کوچه مان خیلی جالب می شه مثل دعوای دو همسایمان سر درختی که شاخه هایش به داخل حیاط رشد کرده و برگهایش درون حیاط می ریخت. کار به شکایت کشی رسید و درخت را قطع کردن، بمونه که مادربزرگ صدساله شون با دیدن قطع درخت سکته کرد، نوه های همسایه م به تلافی شاخه های درخت جلوی در همسایه شاکی با اره بریدن و پای درخت بنزین ریخته بودن.بمونه که دوباره همسایه شاکی رفت شکایت و خاکم برای نمونه برده بود. این وسط کل خونواده ما به هیجان اومده بود و کلی تحلیل و بررسی می کردن. هرچند درخت آلبالو نجات یافت و امسالم کلی شکوفه داد.</description>
                <category>نارین</category>
                <author>نارین</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرعه ای از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31378618/%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-i9xod80zxeeb</link>
                <description>برای شاید زندگی...آسمان سیاه سیاه هست. سرما توی خونه مثل پسری شنگول برای خودش توپ بازی می کنه. به ناچاری بخاری ها رو روشن می کنم. سردرد بدی توی جونم افتاده و من با یه کاسه سوپ و مسکن سعی در گول زدنش دارم.دوباره نگاهی خسته به کتابهای زبان می اندازم و آخرش میگم خب که چی؟ تو که قصد مهاجرت نداری؟ پس الکی خودتو به زحمت ننداز، من تلاشگرم میگه هر روز فقط یه داستانک بخون. یا کتاب آوای فاخته رو ده صفحه ی بخون، بازم میگم آخرش که چی؟ توی چت سریال ترکی، چت ها رو می خونم و میگم یه سریال اینقدر تحلیل لازم نداره؟توی زندگی واقعی، به حرفهای مادرم در مورد تصادف برادرزاده نوجوانم و پسرهمسایه که هر دو با موتور بودن، گوش می دم. به دومیلیون پول زوری که مادرپسرهمسایه میخواد.پدرم از ج...ن..گ و تحلیل های مسخره ماهواره میگه. من دل نگران خواهرزاده های کوچکم  توی تهران میشم.خواهر دیگرم از توانخواههای مرکزش که هر کدوم مشکل عجیب و غریبی دارن میگه.من دنبال کدارجاع و ماشین دربست، قیمت داروها رو چک می کنم.دوقلوهای برادر دیگرم میگن برامون کباب درست کن، من به مرغ قایم کرده در فریز فکر می کنم.با دوستان مجازیم دنبال نت قاچاقی می گردیم و من دلم نمیاد پول زور بدم.  آخر سرم دوباره بر می گردم سر سریال ترکی و بدون زیرنویس نگاهش میکنم و عجیبه که حالا زبان ترکیم فول شده...شایدم زندگی همین دقایق کوچک...شاید نوشتن رمانی پر جنایته...  انگار مردم با حرف زدن مداوم در موبهتر میشه.</description>
                <category>نارین</category>
                <author>نارین</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 18:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی مرز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31378618/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-c8uevlvbutdr</link>
                <description>رنگین کمانچند روزیه توی ویرگول می چرخم و گاهی متن های رئالیسم می خونم. از این ناامیدی ریشه انداخته در کلمات همه مبهوتم، انگار دور همه دیوار کشیدن و مرگ رو لحظه شماری می کنند.چون من برعکس همه هستم، هرجایی همه کم میارن...نارین جنگجو از درون وجودم شعله می اندازه و من پوسته ناامیدی به کناری می زنم و امید در پیچکهای کوچک جوانه میزنه. به روزهای تاریک گذشته م نگاه می کنم و روزهای که توی صف بیمارستان اسیر بودم، روزهای که باید توی تاریکی از شهرستان سوار اتوبوس میشدیم و برای ویزیت به مرکز استان می رفتم. به روزهای که تنها دیدن باریکه ای از نور، تنها آرزویم بود. حالا چیزهای کوچک و اندکی مثل نبود اینترنت حالم رو دیگه بد نمی کنه. به جهنم هر چی ساخته بودم دود شده و به لحظه حال فکر می کنم، به شادی های کوچکم چنگ می زنم و تنها بیست و چهار ساعته زندگی می کنم. کاری که ده سال اخیر می کردم.حال</description>
                <category>نارین</category>
                <author>نارین</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 16:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردیبهشت زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31378618/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-ie9junqleaia</link>
                <description>چهل و خرده ی روز از بهار گذشته و من هنوز اون حس زندگی درونم فعال نشده. هی میگم از خونه میرم بیرون و از درختها و شکوفه ها عکس می گیرم یا حیاط رو می شورم و کتاب زبانم رو می خونم؛ اما یه حس بد بلاتکلیفی توی وجودم ریشه زده. کارهای اجباری رو انجام میدم و درون روبیکا و ایتا می چرخم و چشمم به پول باریکه سر ماهه...به پیج و کانالی که از دست رفته فکر می کنم و ...</description>
                <category>نارین</category>
                <author>نارین</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 10:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>