<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31457324</link>
        <description>سرگرم تماشای جهانم 
با جانی شیفته و اندکی شکستگی در قلمم🌱</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3593996/avatar/wz9UvA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانم میم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31457324</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن سوی پیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31457324/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86-uran37cjfjmg</link>
                <description>پیکان جوانان آبی را بالاخره فروختیم و با یکی‌دو تا وام توانستیم یک پراید بخریم.من که سرم پر از هیجان بود، گفتم:«بابا، حالا که پراید داریم امسال یه جای دورتر بریم مسافرت!»پدر مثل همیشه با احتیاط گفت:«اول یکی‌دو جای نزدیک می‌ریم ببینیم ماشین چطوره؛ بعد تو خواب سفر دور ببین.»اما من کوتاه نمی‌آمدم. از همدان و کرمانشاه می‌گفتم؛ همان جاهایی که معلم تاریخ تعریفشان کرده بود.آن‌قدر اصرار کردم که بالاخره همه تسلیم شدند:اول همدان، بعد کرمانشاه.از خوشحالی داشتم پرواز می‌کردم.ما—پدر، مادر، خواهربزرگترم از کاشان راه افتادیم.یک دفترچه خریده بودم تا خاطرات سفر را بنویسم. حتی جمله‌های پشت کامیون‌ها را یادداشت می‌کردم؛ این سرگرمی عجیب برایم اوج لذت بود...تجربه، نام مستعاری است که روی خطاهایمان می‌گذاریم.جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی…اواسط مرداد ۸۳ بود؛ جاده گرم، کولر نیمه‌جان، پنجره‌ها پایین، و آمپر هم با قیافهٔ تَرکیده وسط ایستاده بود.نزدیک ساوه آب روی رادیاتور ریختیم.با خودم گفتم: «نکنه ماشین تا همدان کم بیاره؟»ولی همان‌جا جواب دادم: «نه بابا، پرایده! سربازه!»به غار علیصدر رسیدیم، بعد همدان. دو روز همدان، دو روز کرمانشاه. همه چیز عالی بود.شب آخر، دوباره چشمانم برق زد.گفتم:«تا اینجا اومدیم… یک روز هم بریم کردستان! فقط یک ساعت راهه.»حرفم مثل ویروس بین خانواده پخش شد و همه موافق شدند.صبح راه افتادیم و بعد از دو و نیم رانندگی، در آن سوی پیچ، به سنندج رسیدیم؛ چرخی در شهر زدیم و نهار را در پارک آبیدر خوردیم. روز خوب گذشت، اما موقع رفتن… ماشین قهر کرد و روشن نشد.پدر با چهرهٔ ماتم‌زده گفت:«این هم از مسافرت دورترت!»مادر هم با نگاهی که هزار حرف داشت پرسید:«حالا چی؟»پدرم از اهالی سراغ تعمیرکار گرفت و با پای پیاده رفت و با تعمیرکار آمد، یک ساعت ور رفت، نشد.گفت: «دو سه روز کار داره!»من در دلم گفتم: «یا خدااا… ای کاش امروز از خواب بیدار نمی‌شدم.»در همین اوضاع و احوال، یک آقای کرد با لبخند تا بناگوش آمد جلو:«مسافرین؟ ماشین قهر کرده؟ بیاین مهمون ما باشین. کردستان کسی رو تنها نمی‌ذاره.»اولش کمی خجالت کشیدیم، اما مرد بسیار اصرار کرد، از طرفی اوضاع ما آنقدری مناسب نبود تا بتوانیم در این موقع غروب جایی پیدا کنیم.چاره‌ای نداشتیم، پس رفتیم.از همین‌جا، سفر ما رسماً وارد خاطرات شد.زن آقای احدی بسیار خوش برخورد بود طوری که ما احساس ناراحتی و خجالت نداشتیم.شب اول روی پشت‌بام چای آتشی خوردیم.من در ذهنم حساب می‌کردم:«اگه سه روز بمونیم یعنی سه روز مهمان‌نوازی، سه وعده غذای محلی… و احتمالاً سه تا خواستگار برای خواهرم!»صبح تعمیرکار آمد، سرش را گذاشت روی کاپوت و گفت:«ماشین هنوز قهره. فعلاً آشتی نمی‌کنه!»پدر پرسید: «خب چیکار کنیم؟»تعمیرکار گفت:«مدرسه‌های کردستان خوبه، بچه‌هارو ثبت‌نام کنین! طول می‌کشه درست شه.»شب دوم کبری خانم گفت:«اگه بمونین فردا کلانه داغ می‌پزم.»پدر آهسته گفت:«تو نگفته بودی یک روزه می‌ریم و برمی‌گردیم؟ الان داریم اقامت دائمی می‌گیریم!»شب سوم بچه‌های خانواده گفتند:«ما با شما میایم کاشان!»پدر:«نه عزیزم، همین یه پراید هم الان با ما قهره!»صبح روز چهارم بالاخره ماشین روشن شد.ما ذوق‌زده شدیم؛ اما صاحب‌خانه با ناراحتی گفت:«این چه کاریه؟ قبل صبحانه رفتن خوب نیست!»مادر گفت:«والا اگه بمونیم، شما برای نوروز هم نگه‌مون می‌دارین!»وقتی حرکت کردیم، پدر گفت:«از سال بعد مقصد سفر: میدان نقش جهان! هم نزدیکه… هم ماشین کمتر ناراحت می‌شه.»خواهرم هم گفت:«خوبه ماشینمون خراب شد، وگرنه منصوره ما رو تا مرز عراق هم می‌برد!»من در دفترچه نوشتم:«نتیجهٔ سفر ۸۳:اصرار زیاد =۴ روز مهمان‌نوازی کردی۳ کیلو اضافه وزنیک قدم تا شوهر دادن خواهرم!و این‌طور شد که خرابی پراید، سفر ما را تبدیل کرد به یک تور خنده‌درمانی در کردستان…و پدر همیشه می‌گوید:«ماشین اگه روشن نشه، ولی خاطره‌ها رو روشن می‌کنه!»و این‌طور شد که اولین سفرمان با ماشین جدید، مثل همیشه با هزار تا قهر و آشتی و خنده و غرغر گذشت.اما نکته اینجاست: این فقط شروع بود.از آن سال تا کنون بارها به، سنندج خانه آقای سلیمان احدی رفت و آمد داریم؛ آن ها نیز با خانواده به منزل ما رفت و آمد دارند و این دوستی سال ها ادامه دارد.</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 00:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیر مدرسه؛ هنوز حرف میزند !</title>
                <link>https://virgool.io/PartoMehr/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF-ioiibpa7xkzi</link>
                <description> 🌱 روایت تلخ یک مدیر تا بازتاب آن در واقعیت امروز مدرسه‌ها🌱یادداشتی بر کتاب مدیر مدرسه اثر جلال آل احمدرمان «مدیر مدرسه» نوشته‌ی جلال آل‌احمد، داستانی است که از زبان معلمی روایت می‌شود که از شغل معلمی خسته شده و در پی تغییر موقعیت، مدیریت مدرسه‌ای را می‌پذیرد.او با این امید که از دردسرهای تدریس خلاص شود، وارد جایگاه مدیریت می‌شود، اما به‌زودی درمی‌یابد که مشکلات مدیریتی از جنس دیگری‌اند:مواجهه با والدین پرمدعا، ناظم خشک و قانون‌زده، معلمان بی‌انگیزه، دانش‌آموزان بی‌نظم، و مهم‌تر از همه فشارهای اداری و بازرسی‌های ساختگی که هیچ هدف آموزشی‌ای را دنبال نمی‌کنند.با گذشت زمان، او درمی‌یابد که مدیر بودن در این سیستم فاسد و بی‌برنامه، تنها یک شکل دیگر از گرفتاری است. نه اختیار دارد، نه امکان تغییر. در نهایت، احساس شکست و بیهودگی باعث می‌شود از ادامه کار منصرف شود و استعفا دهد. او در سکوت مدرسه را ترک می‌کند.اما نقاط ضعف و قوت داستان کتاب از نظر من : ✅ نقاط قوت داستان بیان صریح و شفاف مشکلات آموزش و پرورش.شخصیت‌پردازی ملموس و باورپذیر؛ مدیر داستان هرچند گاه غر می‌زند، اما انسانی‌ست و واقعی.زبانی طنزآلود اما تلخ که خواننده را هم می‌خنداند و هم می‌سوزاند.جسارت در نقد ساختار رسمی آموزش، آن‌هم در دهه‌ای که کمتر کسی جرئت چنین کاری داشت.❌ نقاط ضعف داستانیأس‌گرایی شدید؛ داستان راه‌حل ندارد، تنها رنج را بازگو می‌کند.شخصیت‌های فرعی تیپیک هستند؛ مانند ناظم خشک‌مغز، یا بازرس دلسرد.روایت فقط از نگاه یک مرد روشنفکر طبقه متوسط است؛ نقش زنان، والدین آگاه یا کودکان خلاق در آن غایب‌اند.پایانی بسته و تلخ که اجازهٔ تصور آینده‌ای روشن را نمی‌دهد.داستان «مدیر مدرسه» مربوط به دههٔ ۳۰ است، اما دردهایی که در آن روایت شده، هنوز در بسیاری از مدارس امروز زنده‌اند:🔹 نظام اداری که بیشتر دنبال پر کردن فرم‌هاست تا پرورش کودک.🔹 والدینی که نمره می‌خواهند، نه مهارت.🔹 مدیرانی که تنها مانده‌اند بین توقعات بالا و اختیارات اندک.🔹 آموزش‌و‌پرورشی که پرورش را فراموش کرده.اما تفاوت بزرگ اینجاست:مدیر داستان وقتی فهمید نمی‌تواند تغییر ایجاد کند، رفت. اما بسیاری از مدیران امروز—حتی بعد از سال‌ها ناکارآمدی—می‌مانند.نه به‌خاطر تعهد، بلکه به‌خاطر حقوق ثابت، جایگاه اداری، یا فقط عادت.این باقی‌ماندن، اغلب بدون آموختن، بدون تغییر، بدون ریسک، بزرگ‌ترین آسیبی‌ست که به مدرسه می‌رسد. در حالی‌که بسیاری از مدیران جوان‌تر، اگرچه درگیر همین مشکلات‌اند، اما با خلاقیت، تیم‌سازی، و پروژه‌هایی که دارند نشان می‌دهند که می‌توان هنوز تغییر کرد—و مهم‌تر، تغییر داد.✨ جمع‌بندی:«مدیر مدرسه» از خستگی و شکست یک معلم می‌گوید که در جایگاه مدیریت، صدای اعتراضش را بلند می‌کند.اما امروز، همان مدیر می‌تواند صدایش را به فضای گفت‌وگو و  تجربه تبدیل کند _ جایی که بچه‌ها یاد می‌گیرند و زندگی می‌کنند.به‌جای استعفا دادن، می‌ماند—اما نه برای تکرار، بلکه برای تغییر.و این یعنی «مدیر مدرسه»، اگرچه از دیروز می‌گوید، اما گفت‌وگویش با تو، هنوز ادامه دارد.#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر#مدیر_مدرسه#جلال_آل_احمدمدرسه را ترک می‌کند—بی‌هیاهو، اما شکسته.</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 19:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی بر کتاب جاناتان مرغ دریایی...</title>
                <link>https://virgool.io/PartoMehr/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ufsudwxr0wfy</link>
                <description>به چشم هات اعتماد نکن. اون‌ها فقط محدوديت‌ها رو نشون ميدن. با فهم و درکت نگاه کن، دنبال چيزي بگرد که مي‌دوني و راه پرواز رو خواهي ديد. محدوديتي در کار نيست!(از کتاب جاناتان مرغ دریایی) اولین مواجهه من با مرغان دریایی مربوط به زمستان سال گذشته در بندر تنگ و در سیستان و بلوچستان است. پرندگانی که با پرتاب کردن تکه نانی به دنبال قایق پرواز می کنند. آن ها شکارچیان ماهری هستند ، قایق ما با سرعت به پیش می رفت و ما تکه نان ها را در هوا پرتاب می کردیم، مرغان از روی هوا نان ها را شکار می کردند.و اما مواجهه دوم من  بعد از خواندن کتاب جاناتان مرغ دریایی، است! کتاب ، رمانی کم حجم و با زبان نوشتاری روان است. وقتی درباره این کتاب جست و جویی در نت می کنیم ، اولین مطلبی که به چشممان می آید،این مطلب است :&quot; کتاب جاناتان مرغ دریایی اثری از ریچارد باخ است که حکایتی در قالب رمان کوتاه است. این کتاب داستان و سرگذشتی از زندگی همه‌ی انسان‌هایی است که به زندگی در اجتماع خودساخته عادت کرده‌اند و هیچ ذهنیتی از خارج شدن از قوانین و چهارچوب‌های خودساخته را ندارند.&quot;می توان گفت کتاب جزو یکی از کتاب های انگیزشی و امید بخش است!  البته من از آن دسته از آدم هایی هستم که با روانشناسی زرد مخالفم و این کتاب به تعبیر من تا حدودی جزو همان دسته قرار می گیرد. از مهم ترین ویژگی مثبت این کتاب،حجم کم آن است و این امتیازی است که می توان آن را جزو کتاب های شروع کتابخوانی معروفی کرد، پس اگر محتوا را دوست نداشتید چیزی را از دست نداده اید، این کتاب زمان زیادی را از شما نمی گیرد!اگر شما اهل کتاب های داستانی هستید، این کتاب به شما پیشنهاد نمی شود، در داستان هیچ اوجی را مشاهده نمی کنیم، ریتم کتاب بسیار آرام و یکنواخت است اما جملات انگیزشی و زیبایی بسیاری دارد.کتاب جاناتان، کتاب خوب و معروفی است و قطعا باید خوانده شود.به نظر من این کتاب در زمان چاپش بسیار تاثیر گذارتر و بهتر از اکنون بوده ! از این کتاب به عنوان کتاب فوق انگیزشی ، شروع کننده و ... نام برده اند!!! نمی دانم چه چیزی باعث این همه تمجید از این کتاب شده است!؟ چون باور ندارم این کتاب باعث کوچکترین تغییری در کسی شود.کتاب در تعداد اندک صفحه به ما می گوید تغییر کن، برو به دنبال هدفهایت و …  (برای تغییر های بنیادین از صفر به ۰.۱ باید چندصد صفحه خواند، چندین و چند ساعت بحث کرد و …)در کل به اعتقاد من، کتاب حرف های قشنگی را که روزانه می شنویم و خیلی عمیق تر با خودمان مرور می کنیم، در تعداد صفحه محدود، بدون عمق ادبی( زیبایی ادبی خاصی نداره و جملات کاملا ساده هستند) بیان می کند. راستی چاشنی شعاری بودن را هم باید به آن اضافه کنیم.هر فردی که در ذهنش به دنبال هدف والا تر و هرچیزی که در این کتاب هست دنبال می کند، روزانه باآن دست و پنجه نرم می کند، این کتاب برای آن افراد به شدت ساده است. درست مثل جمله (کل جسم شما از نوک این بال تا نوک بال دیگرتان چیزی جز خیال نیست.)می خواهید به من بگویید این جمله  شعاری توانسته تاثیری بر شما بگذارد؟ (نکند شما از آن دسته آدم هایی هستید که بعد از تماشای یک کلیپ موفقیت ، حس می کنید دیگر همه چیز تمام! فردا اورست را با دمپایی فتح می کنم؟!؟)خلاصه این کتاب رو صرفا داستان خوبی برای نوجوان ها و کم سن تر ها می دانم تا به آن ها، خط فکری دهد و بتواند برایشان انگیزه ای باشد برای شروع...#چالش-کتابخوانی-پرتو-مهر  #کتاب-خوانی #کتاب-جاناتان-مرغ-دریایی #روانشناسی-زرد #موفقیت #کتاب-آرمانی #کتاب-شعاری  #نقد-کتاب-جاناتان-مرغ-دریایی</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 19:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>