<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Negara</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31729357</link>
        <description>Mgorji886@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:54:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1657883/avatar/zvZNfY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Negara</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31729357</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-a5gaticfudjl</link>
                <description>دلم میخواد برم، نمیدونم کی و کجا فقط دلم میخواد برم. همه چیزو بزارم و برم دیگه مغزم نمیکشه دیگه نای ادامه دادن ندارم‌ . به هر حای زندگیم که نگاه میکنم فاجعه ای برای درست کردن خست که همشون باید بدست من درست بشه. باید از من صد تا بود تا بتونه جواب گوی این زندگی باشه واسه ینفر خیلی قابل تحمل نیست این بار مشکلات. خیلی وقتا بیخیال همه چیز و همه کس میشم و فقط خودمو میزارم اولویت اما بعد میبینم کسی نیست تا اون رو حل کمه و دلم میسوزه دوباره واسه اینه خیلی وقتا به آهنگ پناه میبرم تا بتونم تحمل کنم تا بگذره</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 17:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای راه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-xfnvr7orte9o</link>
                <description>انگار که بعضی وقتا نا‌خواسته وارد یه مرحله جدیدی از زندگی میشی، جوری که انگاری میلیاردها سال از اونی که بودی فاصله گرفتی، اولش میتونه خیلی قشنگ و خوب باشه ؛ اما وقتی زمان میگذره یهو به خودت میای انگار که دیگه هویت واقعیت رو گم کردی.تو با شرایط قبلی چه خوب و چه بد رشد کرده بودی حالا یهو افتادی وسط یه موقعیتی که نمیدونی باید چیکار کنی چطور راه زندگیت رو پیدا کنی. مثال کسی که تموم عمر و فکر و زندگی و هدفش رو میزاره واسه کنکور فردای کنکور که میشه حتی اگه بهترین رشته رو هم قبول شده باشه دچار یه خلع میشه که حالا بعدش چی چون چیزی رو برای بعدش تصور نکرده هدفش بزرگ بوده اما همه اون چیزی که میخواسته نبوده.کاش از اولش آخر راهمون رو ببینیم که اون هدفی که داریم براش میجنگیم وقتی بهش رسیدیم میتونه خوشحال نگهمون داره؟</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 17:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-l6nvc4t9qab9</link>
                <description>ساعت ۵:۴۵ صبح روز جمعه گوشی روشن میکنم و نور صفحه تو هوای گرگ و میشی صبح چشمام رو میزنه‌ به صفحه نگاه میکنم دنبال یه چیزی که بتونه آرومم کنه، یا شاید سرگرم، یه چیزی حواسم رو پرت کنه از افکاری که حالا بیخوابی انداخته به چشمام. راستش حوصله هیچی رو نداشتم نه گشتن تو گوشی نه بازی کردن نه اینکه حتی بخوام عکسا رو نگاه کنم، تو اینجور موقع ها قطعا موسیقی نجات دهندست، اما چه آهنگی؟ از کجا شروع کنم؟  شاد گوش بدم که حال و هوام عوض شه؟ یا غمگین که باهاش یه دل سیر گریه کنم؟ سلیقه موسیقیم بد نیست و همیشه برای گوش هام ارزش قائلم چیز خوب گوش میدم تو اینجور مواقع که نمیدونم چی دوست دارم گوش بدم میرم سمت سنتی یه موسیقی ملایم که روحم رو تازه یه چیزی مثل صدای شجریان که از دریچه گوش هام وارد بشه و قلبم رو نوازش کنه. اما نه حتی اون هم توی این موقعیت حالم رو خوب نمیکنه.حتی دلم نمیخواد به عزیزترین کسم زنگ بزنم و ازش بخوام با حرفاش آرومم کنه.بخاطر همین پناه اوردم به یاد اون روز هایی که اون کاغذ های آ چهاری که از وسط نصفشون میکردم و یه مداد مشکی شده بودن تمام زندگی من تمام چیزی که داشتم، توی اون روز ها تنها دلخوشیم تنها چیزی که ذرات روح در هم شکسته ام کنار هم نگه میداشت همین بود. نویسنده حرفه ای نیستم و قرار نیست باشم نوشتن برای من مثل سیگار میمونه توی یه سلول که فقط به اندازه‌ی وایستادن جا داری بدون هیچ نوری با بدترین شکنجه‌های جسمی و روحی وقتی برای هوا خوری میارنت بیرون تا یه نخ سیگار بهت بدن انگار همه‌ی دنیا جمع شده توی همون دودی که از ریه هات میدی پایین دلت نمیخواد آتیش سیگارت تموم شه حتی با سوختن فیلترش هم عشق میکنی. حالا بعد از مدت ها روی تپه نشستی و به خرابه های اون زندان نگاه میکنی و همون سیگار رو روشن میکنی تا خاطره بازی کامل بشه. </description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 06:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرسی پیرهن صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%AE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-z4fumpdeqmaf</link>
                <description>اولین بار سرو کله اش تو عکس تولد یک سالگیم پیدا شد. فکر میکنم کادو تولد مامان جون بود؛ از وقتی که یادم میاد لباسش صورتی کمرنگ بود، یعنی اولین بار بعد از دیدن عکسای تولد فهمیدم که این طفلی در اثر شستشوی فراوان رنگ لباسش عوض شده بود. 😄نمیدونم علت روانشناسیش چی بود اما من وابستگی شدیدی به عروسک‌هام داشتم، شاید بشه گفت اکثر دختر‌ها عرسک‌هاشون رو دوست دارن و همیشه و هرجا با خودشون میبرن؛ اما ماجرای من و عروسک‌هام خیلی بیشتر از اینا بود. انگار شده بودن همبازی و همدمم، جون داشتن و درست مثل خواهرا و برادرام ازشون مراقبت میکردم. تو بین همه‌ی عروسک‌ها خرسی یه چیز دیگه‌ای بود. خرسی پیرهن صورتی، اسم دیگه‌ای نداشت. عروسک‌های زیادی داشتم خیلی قشنگ تر و بهتر از اون، اما خرسی برام پر از خاطره بود، آخه از همون اول همه جا باهام بود. وابستگی شدیدم بهش تا حدی بود که حتی تو سن ۱۰ سالگی همسفرم شده بود تا جمکران، اون روز رو کامل یادم هست؛ با خاله و همسرش رفته بودیم قم و بعد جمکران روی زیر اندازی که وسط حیاط اونجا پهن کرده بودیم توی یه کیسه با یه توپ بود، من و مامان و خاله باهم رفتیم داخل مسجد و مردها بیرون مواظب وسایل بودن که یهو یه طوفان بدی شروع شد، اونم درست وسط نماز جماعت. بعد از نماز که اومدیم وسط اون بلبشو اولین چیز دنبال خرسی گشتم. &quot;باد بردش&quot; انگار یه سطل آب یخ رو روی سرم ریخته بودن همینطور هاج و واج مونده بودم فقط پرسیدم کدوم طرف، بدون اینکه به کسی چیزی بگم دویدم به سمتی که نشونم دادن تا به نرده هایی رسیدم که یکم از قدم بلند تر بودن و پشتش یه زمین خاکی تاریک بود همونجا وایستادم و از پشت میله ها دید میزدم که شاید اثری ازش رو ببینم. چشمام پر از اشک شده بود، انگار کس و کارم رو از دست داده بودم. وقتی که نا امید برگشتم بی توجه به اینکه دعوام میکردن که چرا بی‌خبر رفتم و نگرانشون کردم دنبال مقصر میگشتم که چرا گذاشتین باد ببرتش چرا همون موقع دنبالش ندویدید. وسایل رو همون موقع جمع کردیم چون انگار اون طوفان لعنتی قرار نبود تموم بشه، دل رفتن نداشتم انگار یه تیکه از قلبم رو اونجا جا گذاشتم، اره دیدم که جانم میرد ... .  بعد از اون تا مدت‌ها وقتی میرفتیم اونجا از دفتر اشیا گمشده سراغش رو میگرفتم. از اون عروسک یدونه تو دنیا ساخته نشده بود، شبیهش بود و شاید هم باشه اما خرسی من فرق داشت، لباسش که باشستن زیاد رنگش عوض شده بود، بند لباسش که پاره شده بود و با دست دوخته بودم، دکمه لباسش که کنده شده بود و جای چسبش مونده بود، من با تک تک جزئیاتش خاطره داشتم، هیچ عروسکی جای خرسی پیرهن صورتی رو نگرفت و نمیگیره :) شاید بعضی آدما هم مثل همون عروسک من خاصن، تو دنیا یدونه ازشون هست، شاید شبیهشون باشه اما هیچکی نمیتونه جاشون رو بگیره. تصویری از اولین حضور خرسی در جشن تولد ۱ سالگی</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 20:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-iyqc6o4qbxuj</link>
                <description>حقیقتا همه‌ی ما تنهاییم. گاهی فکر میکنیم که کسی هست که میتونه ما رو از تنهایی دربیاره کسی که با حضورش بتونیم معنای دیگری از زندگی رو احساس کنیم، که شاید بتونیم تمام لحظه‌ها، غم‌ها و خوشی‌ها و احساساتمون رو باهمدیگه شریک بشیم. اما فراموش میکنیم که ما انسان‌ها به تنهایی به دنیا اومدیم و تنها زندگی میکنیم و تنها خواهیم مُرد و شاید در این بین کسی باشه که درکنار ما زندگی کنه. هیچوقت نباید برای هیچکس حریم و ارزش‌هامون رو زیر پا بزاریم، آدما ها اومده‌اند که بروند، هرچند نزدیک و هرچقدر صمیمی با ما اما خود ما نیستند، همونقدر که نزدیک به نظر میرسند از ما دورند.نباید در نقشمون فرو بریم، نقش ما به عنوان دختر، پسر،  همسر، پارتنر، مادر، خواهریا برادر، دانشجو، کارمند و... اینها همگی نقش هایی است که در کنار خودمون بودن باید به همراه داشته باشیم، و نه اینکه خودمون رو قربانی نقش‌ها کنیم. که در آخر این خود ما هستیم که بایستی به تنهایی با دنیا سر کنیم.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 13:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند دونفره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-bgkbjddixibe</link>
                <description>حتی میشه به مسخره ترین چیزها هم خندید، از ته دل دوتایی قهقهه میزدیم اما ته خنده‌هامون بغض سنگینی بود، به صورتش که مدام از من میدزدید زل میزدم و پشت  لبخند‌هامون غم پنهان بود، میشد تو عمق چشم‌هامون قطرات غصه رو دید که چطور به سختی قورت میدادیم. میخندیدیم  چون راهی برای نجات نبود، میخواستیم نشان دهیم که دنیا نمیتواند کاممان را تلخ کند.شاید غم من از چیزی بود و غم تو از چیز دیگر اما هر‌دومان را چیزی یکسان می آزرد. من حال تو را میفهمیدم و تو حال مرا و هر دومان باهم در باتلاقی گیر افتاده بودیم، راه نجاتی نیست جز به اینکه محکم در آغوش هم یا نجات پیدا کنیم و یا به قعر برویم که در هر دو حالت این ما هستیم که به سعادت رسیدیم. تلخی لبخندت خواب را از چشمانم گرفته، بیا و مانند همیشه آرامش قلبم باش که سخت نیازمند خنده‌های شیرین از ته دلت هستم.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 02:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%AA%D9%88-use3w47meood</link>
                <description>کاش بدونی که تمام فکر و ذکرم تویی. آره علت بیدار بودنم تا این ساعت چیزی جز تو نیست تویی که حالا وجود من شدی و همه چیزم به تو گره خورده. آره دارم به تو فکر می‌کنم، به زندگی و آینده با تو، دارم تنها کاری که از دستم بر مياد رو انجام میدم، دارم برای اینکه چطور بیشتر و بهتر کنارت باشم، چطور حال دلمون خوب باشه فکر می‌کنم، اره جان من چطور بگم که تمام فکرم سمت توعه و جز تو چیزی برای فکر کردن ندارم‌‌.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 00:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال بد این روزهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-bjkwkkyv5uwy</link>
                <description>تاحالا شده در موقعیتی بمونید که نه راه پیش دلرید و نه راه پس؟ انگار وسط یه پل معلق گیر کردی نمیدونی جلو بری یا برگردی که پل خراب نشه، این یه پل معمولی نیست زیرش یه دره است که معلوم نیست وقتی بیفتی اون پایین چه بلایی سرت میاد. معلوم نیست نهایتش مرگه یا اینکه کی دوباره میتونم بلند شم انقدر سخت و خطرناکه که هیچ دلم نمیخواد راجع بهش حتی فکر کنم.احساس توصیف نشدنی هست، مثل وزنه سنگینی که روی سینه‌ام گذاشته شده و توان نفس کشیدن رو ازم گرفته، قلبم به سختی میتپه و توان از دست و پاهام گرفته شده و این حجم از سنگینی رو باید به تنهایی حملش کنم. مدام پشت سر هم میخوابم به این امید که با بیدار شدنم حالم بهتر بشه اما هر لحظه بدتر میشه. دلم میخواد همینجا یه کات بخوره رو زندگیم دیگه توان ادامه دادنش رو ندارم. میخوام فریاد بزنم کککمممکککک! اما نمیدونم از چه کسی میتونم کمک بخوام </description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 15:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر فکر کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-qvuwv4szsqwf</link>
                <description>گاهی یک تامل و اندکی بزرگتر اندیشیدن نجات دهنده است.بهترین راه برای من نوشتن هست. گاهی وقت‌ها تو ذهنمون شروع میکنیم به یک مکالمه ساختگی دعواها، حرف‌ها، بحث‌ها، میگیم و میگیم تا اینکه یهو به خودمون میام چندین ساعته که ذهنمون درگیره یه وقت‌هایی فکر میکنیم این حرف رو حتما باید باهاش مطرح کنم، اینو حتما باید بگم؛ خب اوایل کلی سناریو برای خودم میساختم آخر هم میگفتمشون و خب مثل یک بمب باعث تخریب روابطم میشد تا اینکه یادگرفتم بنویسم، همین که چیزی به ذهنم میرسید که نگارا باید اینطوری شروع کنی بعد اینو بگی و بعد... شروع میکردم به نوشتنش که اگر تونستم به صورت پیام برسونم دست فرد مورد نظر یا همونا رو به طرف بگم، با نوشتن باعث میشد بهتر روی حرف هام فکر کنم بعد هم به تاثیری که اون حرف روی طرف مقابلم داره. اتفاق عجیبی که می‌افتاد اکثر مواقع بعد از اینکه ساعت‌ها مینوشتم و مینوشتم آخرش میدیدم اصلا چیز مهمی نیست یا اینکه چقدر حرف‌های بچه‌گانه ای هست که فقط باعث ناراحتی بینمون میشه. اینطوریه که حرف‌هایی که ما فکرش هم نمیکنیم اما یکهو دل میشکنه و خیلی چیزا رو بهم میزنه. همین شد که از خیلی از بحث‌های الکی یا چیزهایی که میگیم و دیگه جای جبرانش نیست جلوگیری کردم.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 14:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار نبود اینطور بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%87-ojic0y3wqtgk</link>
                <description>امروز حوالی عصر که بود روی تخت غلتی زدم ساعت چهار و نیم رو نشون میداد، البته برای من فرقی نداشت که ساعت چند باشه همونطور که صبح فرقی نداره ساعت هفت رو نشون میده یا دوازده، یادمه یه روزایی بود که آرزو داشتم یه روز هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشم و با خیال راحت تا هروقت دلم خواست بخوابم؛اما الان میبینم که اونقدرها هم که فکرش رو میکردم جالب نیست. اون روزها انقدری سرگرم و مشغول بودم که یه استراحت کوچیک هم بهم کلی حال میداد وقتی میدیدم یه روز تو تقویم تعطیله کلی ذوق میکردم حالا روزای تعطیل حوصله سر بر تر و کسل تر از روزای دیگست.قرار نبود اینطور بشه، من یه آدم پرمشغله با کلی کار متنوع که انجام میدادم و برنامه داشتم برای انجام دادنش اما تغییرات این مدت توی زندگیم باعث شد که همه اونها برام بی اهمیت و مسخره بشه حالا دیگه دوست ندارم که ادامشون بدم.شاید دلیل خستگی های پی‌در‌پی ام همین همین بی‌هدفی و بی‌انگیزه بودنمه چون اهداف بزرگ زندگیم یکباره برام بی‌اهمیت شد چون دیگه اون آینده‌ای که تصورش میکردم قرار نیست رخ بده. بجاشون آینده‌ای داره برام رقم میخوره که که نمیخواستم، سالها بود که تلاش کردم و خودم رو ساختم برای اینکه به یکباره همشون نابود شه؟</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 21:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-gzalljff1wek</link>
                <description>خیلی اون روز مود بدی داشتم، دلم از زمین و زمان پر بود و ذهنم به قدری مشغول بود که کل روز نتونستم هیچ کاری بکنم. حال بدم از سرو وضعم و احن حرف زدنم معلوم بود، البته که بخش زیادیش بخاطر خودش بود که حتی از داستان بی خبر بود.تحمل این حال عجیب و غریب من رو نداشت، به خصوص اینکه نمیتونستم بگم این حالم بخاطر تو هست؛ غروب اومد دنبالم تا بلکه با بیرون رفتن حال و هوام عوض بشه با همون اخمای تو هم و بی محلی کردن منتظر موند تا با دل صبر آرایشم رو کامل کنم و حاضر‌شم، چند روزی بود که دلم میخواست برم پل طبیعت، اولین باری بود که باهم میرفتیم، تمام مسیر جواب حالت چرا اینطوریه هیچیم نیست بود در حالی که داشتم منفجر میشدم، با همون چهره ناراحتم وایستادم تا ازم عکس بگیره -بخند ، قشنگ بخند -خندم نمیاد بگیر دیگه جلو تر رفتیم و چندتا عکس دیگه و همش غر الکی که اصلا قشنگ نشده خوب ننداختی، مثل همیشه بلده چی بگه و چیکار کنه که بخندم و یکی دوتا عکس هم با لبخند گرفت. وقتی داشتم عکسا رو نگاه میکردم چقدر فرق بود بین یک لبخند داشتن و نداشتن. با خودم گفتم درسته که من دلخورم، ناراحتم یا هرچی ولی دلیل نمیشه که با اینهمه تلاشش فقط برای اینکه لبخند رو لبم بشونه بازم مجبور باشه قیافه عبوس منو تحمل کنه، حتی خودم نمیتونم برتی چند ساعت با همچین آدمی معاشرت کنم، انگار تمام انرژی آدم رو مصرف میکنه.درسته که تفاوتی تو اصل قضیه نکرد و من همچنان بابت اون قضیه ناراحت بودم اما تمام سعیم رو کردم برای چند ساعت آخری که کنار هم هستیم حداقل یک لبخند مصنوعی هم که شده داشته باشم، به عنوان تشکر برای کاری که برام کرد.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 14:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ud7dbidhb4lw</link>
                <description>امروز فهمیدم برای امید و انگیزه بخشیدن به زندگی، برای ادامه دادن درست از خط پایان نیاز به تحولی عظیم تو زندگی نیست، گاهی همین خنده های دونفره، همین اتفاقات ساده و کوچیک زندگی اینها امید زندگانی اند.چه اتفاقی در زندگی کوچک ترین لبخن هم که شده به لبت میاره؟ همون رو دنبال کن </description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 01:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریود</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-l440jhveixtc</link>
                <description>کافیه تو یه خانواده سنتی زندگی کرده باشی تا تابوی این کلمه رو قشنگ حس کنی، انقدری بزرگ و عجیبه که هربار انگار داری کاری شرمگین رو انجام میدی.اما پریود چیه؟ فیزیولوژی بدن من اینطور هست که هرماه یکسری تغییرات هورمونی رخ میده و در اثر اون از رحم خونی خارج میشه، و به طور طبیعی برای تمام زنان و دختران از سن بلوغ تا یائسگی که حدود ۵۰ سالگی هست ادامه پیدا میکنه. و تو این دوران کلی نوسانات هورمونی رخ میده میده که روی کار کردن، درس خوندن و خیلی از فعالیت هامون تاثیر گذاره.خوشبختانه توی دورانی بزرگ شدم که حداقل در جمع همسال های خودم و تو محیط های فرهیخته از تابو بودن این اتفاق کاسته شده، از همون دوران ابتدایی حدود کلاس پنجم و یا ششم بود که مربی بهداشت اومد و بهمون توضیح داد که اگر هر موقع این اتفاق برامون رخ داد بدونیم که باید چیکار کنیم، چون دوران بلوغ دختر ها از سنین پایینه و خیلی‌ها در خانواده این موضوع مطرح نشده و نمیدونن چیه و چکار باید بکنن. بعد از اون هم هم در دوران راهنمایی و هم دبیرستان گاهی میومدن و برامون بی پرده راجع به این مسائل صحبت میکردن، ویا اگر مشکلی درگیرش بودی میتونستی به آسودگی مطرح کنی.این بود که من هم وقتی اولین بار تو سن ۱۳ سالگی متوجه شدم که دارم پریود میشم آگاهی راجع به این موضوع باعث شد که هول نشم و بتونم خیلی راحت به ادامه زندگیم برسم. بعد از اون هم اگر پریود بودم خیلی راحت این موضوع رو مطرح میکردم، مثلا میگفتم ببخشید پریودم و نمیتونم کمک کنم مبل رو جابجا کنیم، ببخشید پریودم و نمیتونم این غذا رو بخورم و...البته خیلی هم راحت نبود با تمام هیس هیس کردنا و عیب و زشته گفتناشون الان اونها هم با این موضوع کنار اومدن?بعد از اون هم هرچیزی که از پریود میدونستم به پارتنرم گفتم بهش توضیح دادم و یادش دادم که چطور تو این دوران ازم مراقبت کنه، الان هم که کلی نرم افزار هست که میتونه تایم پریودی رو به پارتنرتون اعلام کنه و کلی مقاله که میتونه آگاهی خودتون و پارتنرتون رو تو این مسئله بالا ببره تا اگر بخاطر این اتفاق قرار یا مهمونی بهم خورد راحت تر با این مسئله کنار بیان.پریود شاید یک مسئله کوچیک و بی اهمیت به نظر بیاد اما یک بانوی آگاه میدونه که مراقبت های این دوران چقدر میتونه روی سلامت یک زن تاثیر گذار باشه.امیدوارم پریود نه به عنوان یک اتفاق طبیعی در زنان و دختران باشه تا نترسند از بیان کردنش.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 14:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%DB%8C-tsgqeu5ynp3p</link>
                <description>حدود ساعت ۲ بامداد بود،از ساعت ۱۰ همینطور داشتم تو جای خودم غلت میزدم، نصفه باقی مونده از فیلم رو دیدم، به وسط های کتاب صوتی جنایت و مکافات که رسیدم ذهنم انقدر پرش داشت که یک قشمت رو بارها از اول پلی کردم ولی داستان رو متوجه نشدم و قطعش کردم، گهگاهی پیام سلام، چطوری و از اینجور چیز ها رو جواب میدادم و با دوتا استیکر مکالمه رو ختم میکردم، دلم میخواست ساعت ها بشینم و با کسی صحبت کنم، از افکاری که تو سرم میچرخه بگم، اما حتی حوصله حرف زدن رو هم نداشتم. خلاصه نمیدونم آهنگ چندم بود که خوابم برد و کمی بعدش هم هندزفری از گوشم در اومده بود. برنامه هر شبم شده، و صبح تا وقتی نور آفتاب تا وسط خونه پهن میشه حال بیدار شدن ندارم، حتی آلارم ساعت هم میدونه که نباید زیاد به خودش زحمت بده و تا وقتی کلافه نشم و خودم نخوام بیدار نمیشم. باید یه تغییری به این اوضاع بدم من که اینطوری نبودم، فقط میخواستم واسه یه ساعت هم که شده بیکار باشم تا به کارایی که دوست دارم برسم اما حالا تا بی نهایت وقت دارم اما انگیزه و حال اون روزام رو ندارم. خواستم یه تغییری به خودم بدم، صبح زود بیدار شدم به سقف خیره و به دنبال انگیزه ای که از جا بلندم کنه، از اول هفته انقدری وقت اضافه داشتم که به کارهای عقب موندم رسیده ام، کمی دور و برم رو جمع کردم،صبحانه خوردم، موزیک پلی کردم، رقصیدم، با پارتنرم حرف زدم و همچنان هنوز ساعت به ۱۲ هم نرسیده بود. همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم و کتابم کنار دستم بود و اون هم خسته شده بود اینقدر که یک صفحه باز مونده بود و خونده نشده بود، به این فکر میکردم آدما اگه کاری و برنامه ای نداشته باشن که بخشی از روز درگیرش باشن چقدر فرسوده میشن، افسار روح و ذهن از دستشون درمیره و دلیلی برای وجود داشتن و ادامه دادن ندارن</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 14:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ial9vb9xmdhc</link>
                <description>حرف ها و راز‌هایی که تو قلب آدم میمونه یه وقت‌هایی انقدر روی قلبت سنگینی میکنه که دست و پاهات رو زنجیر میکنه، انقدر این زنجیر نامرئی سنگینه که موقع انجام هرکاری سنگینیشون اجازه ادامه دادن نمیده. به میزان بزرگی اون راز درد روی قلب هم بیشتر میشه.تا اینجای کار فقط گفتن بود که میتونست نجاتم بده، هربار به طریقی و روشی آدم امنی رو پیدا میکردم تا بتونم با گفتن از اون چیزی که روی دلم سنگینی میکنه کمی آروم تر بشم.داستان از جایی شروع شد که رازی بزرگ و عمیق به زندگیم وارد شد، مرحله‌ای جدید از زندگی که تمام روزهای پر رمز و رازش بایستی مخفی میموندن، برای اولین بار بود که رازی عظیم رو با خودم حمل میکردم، اونقدر بزرگ که سر ریزش از چشمانم جاری میشد، بعد کم کم اون هم برام دردسر ساز شد، محکوم به بردباری دربرابر عظمت اتفاقاتی که پیرامونم رخ میداد، نه زبان آشنایی و نه درد مشترکی، نه گوش شنوایی و نه همدمی، قل و زنجیری که هر روز توان چشم باز کردنم را گرفته بود، دستام از کار کردن و پاهام از راه رفتن می‌ایستاد. نشانه های زیادی داشت، همه رو می‌دیدم اما نمیتونستم باور کنم همه اینها فقط از نگفتن و قورت دادن بغض در گلو هست. شاید برای همین بود که بعد از حدود ۴ماه به یار دیرینم نوشتن سر زدم تا شاید درمانی باشه بر درد تنهایی، تنهایی نه از نبودن کسی در کنارت که از شنیده نشدن که از درک نشدن.~ما لا یُحکی، یُبکی... آن‌چه گفته نمی‌‌شود، اشک می‌شود. 
</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 21:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-tklepuivslox</link>
                <description>عکس از بابک فتح الهیتمام آنچه که در قلب میگذرد با حفاظی از استخوان و گوشت و پوست پوشانده می‌شود. وقتی که قلب پر می‌شود، پر از درد، پر از شادی، پر از زخم، پر از دلتنگی، به دنبال راهی برای خروج می‌گردد؛ راهی به دهان برای فریاد، برای ابراز محبت، برای بوسه و راهی به دست برای نوشتن‌،  به آغوش گرفتن، برای شکستن؛ و راهی به پاها برای دویدن برای قدم زدن ، رقصیدن اما اگر به جبر روزگار دست و پا و دهانت را به زنجیر کشیدند اما نمی توانند راه چشم را ببندند.با هر بار باز شدن پلک‌ها موجی از قلب به چشم روان می‌شود. موجی که می‌تواند ویران کند، غرق کند، خفه کند، قاتل باشد. گه گاهی سبکش کن بگذار تا ذره ذره خالی شود تا یکهو ویرانگر نباشد. اما اگر بخواهی این راه را هم ازش صلب کنی این اشک ها جمع می شوند و سیلی ویرانگر می شوند سیلی که از درون نابودت می سازد.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 20:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-epiy85aettem</link>
                <description>نیاز داشتم به خودم به خلوت با خودم یه تراپی با خودم شب تا صبح آهنگ گوش دادن برای رسیدن به خودمنیاز داشتم تا یبار مرور کنم چیکارا کردم، به چیا رسیدم اصلا زندگیم در چه حاله دارم چیکار میکنمچی شد که به اینجا رسیدم از لابه‌لای آهنگها، کتابا، فیلمها، نوشته هام و گپ زدن با آدما نشونه هایی از خودم رو پیدا کردم که با دنبال کرددنشون میشه که برسم به خودم. نیاز به منتظر موندن برای مشاوره یا کمک دیگران نیست . درون من یک زن بالغ و عاقلی هست که بهتر از هرکس میدونه چی درسته و چی غلط و چه موقع باید چه کاری رو کرد فقط باید بهش بها بدم، به خلوتم دعوتش کنم و در سکوت شب بهش گوش بدم.نمیتونم بگم کدوم اتفاق کدوم آهنگ یا کدوم فیلم بود که من رو متحول کرد مجموعه‌ای از اتفاقات روندی رو شکل داد تا تغییر و این روند همچنان ادامه داره گاهی با سرعتی فراتر از نور و گاهی ذره ذره مهم اینه که در جریان باشم به یاد حرف دکتر الهی قمشه ای میفتم روز رو جوری بگذرون که برای تفکر شب دستت پزر باشه و شب رو جوری بگذرون که برای فردات و ارتباط با دیگران چیزی داشته باشی (البته این مفهومی بود که از حرفهاشون به یاد دارم)برای با کیفیت شدن بیداری های شبانه چه راهکاری داری؟</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 11:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه میدونم والا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-fjh5cxjfrtqo</link>
                <description>آره جلومو گرفت تو کوچه سلام و احوالپرسی گرم ، گفت &quot;آره فریده خانم شما رو معرفی کرده. رفته بودم آرایشگاه، گفتم واسه پسرم دنبال دختر خوب میگردم، اونم دختر شما رو معرفی کرده. دخترت کوچیک که بود با مادربزرگش میومد جلسه قرآن اونجا دیدمش، خیلی دختر خوبیه...&quot;_ نمک هم بریزم؟_آره نوک قاشق زن خوبیه اهل نماز و روزه است. پسرش رو خیلی نمیشناسم، ظاهرش که مثل جوونای امروزیه ولی بچه پاکیه، خانواده دارن._چند تا تخم مرغ بزنم؟_ دوتا، خوب همش بزن.یبار تو طلافروشی با مامانش دیدم، طلافروشه اون دخترش که تازه طلاق گرفته داشت هی باهاش سر شوخی رو باز میکرد ولی این بچه خجالت میکشید خودشو جمع میکرد._دیگه چیزی نمی خواد؟_ ادویه اش رو هم بزن.نمیشه گفت خیلی مومنه، به نظرم اصلا به خانواده ما نمیخوره ، بالاخره ایمان هم مهمه دیگه! نه؟و ساکت شد. برای شکستن این سکوت تلخ، مخلوط صدای قاشقی که به دیواره های ظرف میخورد با لحنی که تمام احساساتش رو شامل میشد ریه هاش رو پر از هوا کرد و گفت&quot;چه میدونم والا&quot; و با سرعت بیشتری به هم زدن ادامه داد._بازم هرچی قسمت باشه. بزار حالا به فریده خانم زنگ بزنم ببینم چقدر خانوادش رو میشناسه، چه جور پسریه. آخر هفته بگم بیان با پسره حرف بزنم._این آماده شد. میزارمش همینجا. باقیش با خودت.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 15:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیس بی مونس</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B3-n2nigrl2u8yv</link>
                <description>آخر هفته به دیدار عزیزی در آسایشگاه رفتم. آشنایی که برای اولین بار ملاقاتش می‌کردم. انیسی که حالادبی مونس روی تختی کنار پنجره به انتظار گذر ایام نشسته بود. با اینکه سن زیادی داشت اما زیبا بود، زیبا و مهربان. صورت پاک و معصومانه‌اش هرگز از یادم نمیره. پدر بزرگم از سرنوشتش میگفت اینکه پدرش پسر بچه یتیمی رو به خونه میاره تا ازش مراقبت کنه و بزرگش کنه، وقتی که جوون رعنایی شد دخترش انیس رو به عقدش درمیاره، تو سرنوشت این دختر زیبا و مهربون بچه‌‌ای نبود تا بتونه عشق و محبتش رو نثارش کنه و مونس و همدمی داشته باشه، مجبور به جدایی شد؛ اینبار زادگاهش رو بدرود گفت تا در شهری بزرگ تر جای خالی مادر بچه های دیگه ای رو پر کنه، بعد از ۲۰ سال زندگی همسرش فوت کرد. تنهایی و بی کسی برای کسی که تو خانواده شلوغی زندگی کرده سخت بود. به خونه خواهر و برادر هاش میره به امید اینکه کسی باشه که همدم و هم زبونش باشه. با وجود محبت و مهربونی اطرافیان اما هیچوقت عضو واقعی خانواده اونا نبود، هرکسی سرگرم کار و زندگی خودش بود ، اینبار توی جمع ولی تنها بود. برای آخرین بار به خونه برمیگرده تا کوله بارش رو جمع کنه و بره جایی که کسایی مثل خودش اونجا باشن. نمیدونم آخرین بار که کوله بارش رو می بست با خودش چی برد؟ از این دنیا چی رو تو کوله بارش گذاشت؟ شماره چه کسی رو تو دفترچه نوشت و همراه خودش برد؟ شاید اینقدر کوله بارش سبک بود که تونست اینقدر راحت دل بکنه.آخرین جمله‌ای که ازش شنیدن این بوده  &lt;دیگه دارم میرم که بمیرم&gt;از اون روز۱۵ سالی هست که میگذره . تو این سالها اینقدر با خاطرات زندگی کرده و هر روز مرورشون کرده که کم کم هرکدومشون رو به دست فراموشی میسپاره. شاید تنها چاره‌ی دردهاش همین بود. اینکه فراموش کنه امروز چندمین روزه که به خونه برنگشته ، چند روزه که کسی به سراغش نرفته، فراموش کنه که چطور روزگار ازش یک مونس و همدم رو دریغ کرد، فراموش کنه که آدما چطور فراموشش کردن.حالا آروم تره، درست مثل یک کودک معصوم، زیبا، آرام و مهربان. پرستارهای اونجا رو دوست داره، بهش محبت میکنن و به حرفتش گوش میدن.هربار که چهره‌ی معصومش و نگاه پر از سوالش که با بارهاتوضیح دادن نسبت‌ها و اسم‌ها باز از خاطرش می‌رفت رو به یاد میارم، بغض امونم رو میبره و کل صورتم اشک میشه.همه چیزش رو از دست داده و تنها محبتش و لهجه شیرینش به یادگار مونده. همین کافی بود تا کسی که تا به حال ندیده بودمش و نسبتی دور باهم داریم اینطوری توی قلبم جا پیدا کنه. درسته که اون ما رو به یاد نمیاره اما من چی؟ من که اون رو به یاد میارم. انیس حالا دیگه مونسی نمی‌خواد چون دیگه حرفی تو خاطرش نمونده که بخواد با کسی هم صحبت بشه.اما کاش مراقب آدم های اطرافمون باشیم نکنه انیسی بی مونس بمونه، نکنه کسی اونقدر غرق در خاطراتش بشه که حتی اسمش رو فراموش کنه.مراقب خودتون و اطرافیانتون باشید.پ.ن : خیلی اتفاقی آخر هفته به آسایشگاه رفتیم اولین بارم بود اونجا رو میدیدم آدمای اونجا مخصوصا آشنای ما  ذهنم رو به درگیر کرد. تنها خواهش مددکار های اونجا این بود که بیاید و بهشون سر بزنید. این نوشته تلنگری باشه برامون که اگه کسی رو اطرافمون داریم بهشون سر بزنیم و هواشون رو داشته باشیم. ?</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 21:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رویا تا واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31729357/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-wpzxqptjnkz3</link>
                <description>رویاها باید همان‌جا در خیال بمانند. سرزمینشان همانجاست، آنجا متولد شدند، زندگی کردند، با قواعدش آشنااند. زیستن در خیال را دوست دارند. وقتی دستشان را می‌گیری تا از منطقه امنشان بیرون بیایند، تمام ساختارها را درهم می‌شکنند. دیگر حتی در خیال هم شیرینی‌اش را از دست می‌دهند. رویاها وقتی پا در دنیای واقعی می‌گذارند، تلخ می شوند و البته اگر توقعش را نداشته باشی ترسناک. هیچوقت آن‌طور که فکرش را می‌کردی نمی‌شود. حتی اگر همه چیز را جور کنی باز اتفاقی غیر منتظره خواهد افتاد، آن وقت است که تمام قواعد خیال را درهم می‌شکند. نابودش می‌کند.خیالی که بخواهد همه چیز را با واقعیت جور در بیاورد که دیگر رویا نمی‌سازد. آنجاست که یکهو از بالای ابرهای خیال پرت می‌شوی به مکانی نامعلوم.مراقب رویاهایتان باشید که اگر روزی جامه عمل پوشیدند،کل ساختار خیالتان را در هم نشکنند.</description>
                <category>Negara</category>
                <author>Negara</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 21:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>