<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه شعبانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31862869</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:22:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1122448/avatar/hUx448.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه شعبانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31862869</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب سوئیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-fwlqqq3btthw</link>
                <description>در باز می‌شود.پتوی دوم را از لای در می‌گذارند داخل. همانطور که تا شده مچاله می‌شوم زیرش تا بلکه سنگینی‌اش لرزشم را کم کند. ماه‌هاست که منتظرم این چند ساعت تمام شود. زمان انگار متوقف شده. سرم را می‌برم زیر پتو، ظلمات می‌شود. ‌چشمهایش می‌آید سراغم. با همان نگاه.نگاهش تاسف دارد. برای خودش یا برای من؟ دست‌هایم کرخت شده.صدای پایی در راهرو می‌پیچد و تا پشت در می‌آید._شفیع!سرم را از زیر پتو درمی‌آورم._چقد دیر، گفتم دیگه نمیای._عوضش تا صبح می‌مونم._پدری کردی در حقم این چندماه.آن روز پیرمرد که به هوای حق همسایگی آمد جلو و پادرمیانی کرد خانلری دست از داد و بیداد بردارد و خوبیت ندارد جلوی خانه آبروریزی راه بیاندازد،آن موقع که از آمدنش تشکر کردم و او گفت که من هم مثل پسر خودش،بدجور دلم برای پدر نداشته‌ام تنگ شد.به اندازه او پولدار نبود هم نبود.همین که پدری می‌کرد برایم بس بود.حیف که از وقتی چشم باز کردم پدر به خودم ندیدم.همه‌اش تقصیر خانلری بود.بدهی به او چاه ویلی بود که پر نمیشد.هر چه جان می‌کندم،سرماه جبران سودش هم نمیشد چه رسد به اصل.اصل اصلش،همه‌اش تقصیر عاطفه بود. اگر هر روز نق نمی‌زد که دوزار پول آهنگری به کجا می‌رسد،کار به اینجا نمی‌کشید. کور بود نمی‌دید از همین کارگری و آهنگری آن خانه را خریده بودم.برای خانه‌ام اسم گذاشته بود&quot;لونه موش&quot;!لانه موش لانه سگ،هرچه اسمش را می‌گذاشت،آن خانه تمام جوانی من بود.حالا بیاید بگوید:&quot;اینقدر ساده لوحی که ته همه زرنگ بازی‌ها و زیرورو کشی‌هات شده یه لونه موش&quot;پیرمرد بیچاره! اگر پدر من بود عمراً نمی‌گذاشتم تا این سن کار کند. پسر مفت خورش بخورد و بچرد و او صبح به صبح بدون تاخیر هر روز هفته مثل یک کارمند،راس ساعت ۱۰ برود طلا فروشی را باز کند ، ظهر برگردد و باز  ساعت ۴مغازه را باز کند تا شب.شاسی بلند که پیچید توی خیابان مسیل معطل نکردم ، پراید را کوبیدم به سپر عقبش. پیاده شد ، اصلاً نشناخت ،انگار نه انگار همسایه‌ایم. همان بهتر که نمی‌شناخت ، حالا که فهمید من همان آس و پاس سر کوچه‌ام که طلبکار آمده بود خانه‌ام را پای طلب بردارد، از خیر خسارت گذشت. چقدر دروغ و دغل سر هم کردم تا هر دو نشستیم توی پراید و راه افتادیم سمت خانه.- بفرما تو حاجی. کلبه درویشیه، بفرما!- نه بابا جان برو تو ، من دم در هستم که خانم بچه‌هات هم معذب نشن.- بچه ها رفتن شهرستان. تعارف نکن جون شفیع ، بفرما.بیشتر از این نباید جلوی در معطل می‌شدیم. قدم اول را به اختیار خودش داخل خانه گذاشت. دستم را گذاشتم پشت کمرش و هلش دادم . پرت شد روی پله‌ها. گیج شده بود. باید می‌ترسید تا جرات نکند دوز و کلک سوار کند و دورم بزند. تمام حرصم از طعنه‌های عاطفه و بی‌پولی، تمام خشمم از خانلری نامرد، عقده سال‌ها بی پدری و تمام حرصم از این نقشه‌ی لعنتی را ،سر پیرمرد خالی کردم. کشان کشان بردمش اتاقک زیر پله و گوشه انباری یخ زده طناب پیچش کردم. او فقط نگاهم می‌کرد.باید  زودتر  می‌رفتم سراغ مغازه اگر نه،همین که ظهر می‌شد و نمی‌رفت خانه ، می‌رفتند مغازه دنبالش. ظهر بود که رسیدم خانه ، دل دیدن پیرمرد را نداشتم ، رفتم بالا. چند روز طاقت می‌آوردم همه چیز تمام بود.میرفتم افغانستان و میشدم یک افغان پولدار که می‌خواهد از افغانستان مهاجرت کند اروپا. ازمری می‌گفت خیالم نباشد،برسم افغانستان هویت افغانیم حاضر است._شفیع جان مگه نمی‌خواستی حرف بزنیم،چرا ساکتی؟_می‌خوام تو بگی حاجی.تو حرف بزنی.نمی‌دانم چه ساعتی از شب بود ، سینی غذا را برداشتم .رفتم سراغش. اتاقک انباری تاریک بود ، نور چراغ راهرو از لای در،خطی تا روی دیوار کشیده بود که از ظلمات محض انباری کم می‌کرد. پیرمرد مچاله گوشه انباری نشسته بود. رفتم جلو، دستم را زیر چانه‌اش گذاشتم. سرد بود و سنگین. سرش را بلند کردم.چشم‌های کدرش به من خیره بود. وحشت زده دستم را کشیدم ، سرش افتاد. درازش کردم روی زمین. بی اختیار شروع کردم  ماساژ قلبی دادن. مثل فیلم‌ها. صدای استخوان‌های سینه‌اش را می‌شنیدم. چه کار می‌کردم ؟! اصلاً زنده می‌ماند که چه ؟ خزیدم کنج دیوار.دلم میخواست نعره بزنم.افتاده بودم توی هزارتویی که خودم ساخته بودم و راه فرار نداشت.از انتهای کوچه سروصدا می‌آمد. خودم را رساندم پشت در، ترسیدم در را باز کنم. پریدم پاگرد بالا از پنجره ببینم چه خبر شده. پلیس ماشین را پیدا کرده بود.حتما از سرقت طلا فروشی هم خبردار شده بودند. دخترش ضجه میزد .برای پدرش یا طلاها ؟ ماشین پلیس از انتهای کوچه پیچید و ناپدید شد. برگشتم پایین ، باید هر طور بود سوار ماشینش می‌کردم.توی خرت و پرت های انباری دنبال چیزی می‍گشتم.هر چیزی که بتوانم این هیکل استخوانی را تویش بپیچم.چشمم به فِرِز روی دیوار افتاد.بدون پا سبکتر... از فکرم عق زدم.شکمم خالی بود.بوی زرداب توی سرم پیچید.باز عق زدم.دهانم تلخ شده.این چند ساعت آخر هم فکرش دست از سرم برنمی‌دارد.دریچه روی در باز میشود.همان‌طور مچاله ، سرم را تا چشمها از زیر پتوی چرک و کثیف بیرون می‌آورم و به چشمهایی که توی دریچه است نگاه می‌کنم._حالت خوبه؟می‌خوای دکتر دوباره بیاد ببیندت؟چله تابستون زیر دوتا پتو؟!_شوخی می‌کنی حاجی؟ شب سوئیت و بدگذرونی؟_امیدت به خدا باشه. تو این چندسال تبلیغ تو زندان کم ندیدم آدمهایی که جلوتر از اینم دیدن اما قرار به موندنشون بوده.مچاله شده لای چند لا پتو ملحفه هرچند سنگین‌تر میشد اما دیگر کسی شک نمی‌کرد که توی بقچه‌ی رختخوابم یک جنازه خوابیده.بسته را تا توی راهرو کشیدم.نفسم بریده بود. خدا لعنتت کند عاطفه. همه‌اش تقصیر توست. اگر نه من که آدم‌کش نبودم. دزد هم نبودم. حالا تو باز بیا بگو دزدی که فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست!بقچه را کشیدم ته راهرو ، پشت در کوچه. نشستم پشت به در آهنی یخ زده. من و پیرمرد این طرف در و (به قول عاطفه) لکنته آن طرف. زانوهایم را بغل کرده بودم و ‌نمی‌دانم چه مدت با ریتم صدای خش خشی که توی کوچه می‌آمد سرم را روی زانوهایم می‌کوبیدم. صدای جاروی  رفتگر با ریتمی منظم روی زمین ‌کشیده میشد و جلو می‌آمد.آهسته در را باز کردم.- داداش بیا یک کمکی بده این بسته رو بذارم تو ماشین- خونه خُتونه؟- نه ، اومدم رختخواب دزدی!دو به شک بود اما جارو را تکیه داد به دیوار و جلو آمد.- توش چیزه  بِرار؟- گفتم که رختخواب، می‌خوام ببرم شهرستان. حالا اگه  سین جیمت  تموم شد محکم بگیر نیفته.- ها. خیالت تخت.خیالم؟خیالم تخت ؟ خیالی نبود،همه اش کابوس بود که به لطف تو امشب تمام میشود.سرباز، پشت در پا می‌چسباند. در را باز می‌کند. خط نوری به داخل اتاق باز می‌شود. اعدامی شفیع زنگنه!</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 13:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-kegpdcpu5awa</link>
                <description>سارا با هیجان از تجربه شنا کردنش تو قسمت عمیق تعریف میکند.من نشسته ام روی کاناپه.انگشتم لای کتاب،چشمم به سارا و فکرم...سارا میگوید:&quot;یه بار که تو عمیق شنا کنی دیگه کم عمق کیف نداره،کافیه یه بار امتحان کنی.&quot;مهرا سرش گرم قیچی کردن کاغذرنگی است و گوشش به سارا.میگوید:&quot;انصاف نیست.منم میخوام برم تو عمیق!&quot;رضا میزند روی میز.زهرا کنارش نشسته،یکه میخورد.رضا فاتحانه میگوید:&quot;گرفتم!جمعه صبح،پرواز بغداد.دوشنبه شبم برمیگردم.&quot;انگشتم لای کتاب است.چشمم به رضا.با صدایی که توی سرم پیچیده هم نوا میشوم:&quot;خوش به حال اونکه پاهاش،تاول محبت دارهاز علی و زهرا امشب،نامه ی دعوت دارهمن از اربعین جا موندم،با جامونده ها واموندممثل ماهی لب تشنه،دور از دریا موندم...&quot;#خط_روایت#روایت_مردمی#روایت_اربعین</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 19:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-z52xysbccv4p</link>
                <description>تنها روی یکی از صندلی های میز دو نفره کنار پنجره کافه نشسته بود  و به رهگذران پشت پنجره نگاه می‌کرد که خورشید سایه‌هاشان را بلند و بلندتر روی زمین نقاشی کرده بود. به ساختمان روبروی کافه که روزی کاخ آرزوهایش بود نگاه می‌کرد. به شراکتی فکر می‌کرد که قرار بود او را صاحب شرکتی بزرگ کند. به آرزوهایی که در آن شرکت و در آن ساختمان ساخته بود. رهگذری که از کنار پنجره گذشت برایش صورت آشنایی داشت. نه،او نمی‌توانست کتایون باشد. کتایون حالا احتمالا در سیدنی یا ملبورن مشغول عیش با سرمایه سمیرا بود. گذشتِ سال‌های عمرش را می‌دید که با عجله و بی‌وقفه گذشته بود ، ولی از قطار آرزوهایش جا مانده بود. بحران چهل سالگی رهایش نمی‌کرد. بیست سالِ گذشته ، در آرزوی رسیدن به اوج در صنعت  مد   ، گذشته بود و او حالا در آستانه چهل و یک سالگی یک طراح حرفه‌ای اما گمنام بود که گاهی برای مجله‌ای می‌نوشت و گاهی برای شرکتی که شرکت خودش نبود طرحی می‌زد. این آن وضعیتی نبود که به خاطرش قید تشکیل خانواده را زده بود. اگر کتایون نارفیقی نکرده بود حتماً امروز صاحب شرکتی فرامرزی بودند و در تردد بین کشورهای غول صنعت مد و لباس! اگر دنیا ایده آل‌های سمیرا را در نظر گرفته بود حالا عکس او  و مصاحبه‌هایش در مجلات مشهور چه و چه ثبت شده بود. چطور می‌توانست به  شروعی دوباره فکر کند ؟ نتیجه ی بیست سال زحمتش مثل بخار ناپدید شده بود. دیگر دخلش کفاف خرج روزانه‌اش را هم نمی‌داد. هرچند پدر نمی‌گذاشت کم و کسری داشته باشد و حتی هیچ وقت او را به خاطر سرمایه ای که با اعتماد بیجا از خانواده سوزانده بود سرزنش نکرد. اما سمیرا سرافکنده و شرمنده بود. غصه ورشکستگی وقتی کنار غم فقدان عزیزی باشد دیگر قابل وصف نیست. مرگ ناگهانی زینب ، دوست و خواهر عزیزش و دیدن گرفتاری‌های خانواده او تحمل شرایط را برایش دشوارتر کرده بود.پدر ، مادر و دودختر کوچک مثل زنجیر ، متصل به هم از عرض خیابان گذشتند. یادش به تسبیح خانواده‌ای افتاد که نخش پاره شده بود. اگر او به جای زینب مرده بود ، چه تغییری در این دنیا اتفاق می‌افتاد ؟ فقدان او زندگی چه کسانی را تحت تاثیر قرار می‌داد ؟فنجان قهوه سرد را به لب نزدیک کرد. تلخ و سرد مثل احوالش.مرد جوانی پشت میز کناری نشسته بود ، دسته گل رز کوچکی  روی میز گذاشته بود و از قامتش انتظار می‌بارید. چقدر به چشمش شبیه مهدی ناجی می‌آمد. یادش به روزهایی افتاد که مسیر رفت و آمدش در محوطه دانشگاه را تغییر می‌داد تا ناجی را نبیند و مجبور  نباشد اصرارهایش را بشنود و باز جواب منفی را تکرار کند. تلخی شیرینی ای  که مهدی ناجی به مناسبت ازدواجش تعارف کرده بود را در دهانش حس کرد. آن روز دلش ریخته بود که: &quot;مبادا اشتباه کرده باشم؟&quot; و به خودش دلگرمی داده بود که:&quot;  فرصت ازدواج ندارم ، آینده منتظر من است&quot;. و باز هم زینب. زینب و خاطرات او که مثل سنگهای بستر رودخانه بودند. افکار و خاطرات سیال از ذهنش عبور می‌کردند اما او بود. ثابت، ساکن. با همان لبخندهای نمکی اما...اما چشمهایش نگران بودند . نگران بچه‌ها. بچه‌هایی که پیش ترها سمیرا از دیدنشان حفره‌ای در قلبش حس می‌کرد. مهر مادریش از دیدن احساسات مادر و فرزندی آنها می‌جوشید. مهری که محبوبی نداشت.قهوه دومی که ازپیشخدمت خواسته بود را در دست گرفت. داغ ، خوشبو ، مطبوع.کودک رهگذری سعی می‌کرد دستش را از دست پدر بیرون بکشد تا خودش را به توپ‌های رنگی دست فروش برساند. چقدر پسرک را شبیه علیرضا می‌دید. علیرضایی  که افسرده و گوشه گیر شده بود بعد از مرگ مادر.ساعت روی مچش را نگاه کرد.  ساعت خواب مانده بود. سرش را گرداند ، ساعت روی پیشخوان چیزی نمانده بود به شش برسد. سی دقیقه وقت داشت. می‌توانست برگردد. برگردد و حرف‌هایی را که معصومه ، خواهر زینب در آن روز بارانی وقتی که سمیرا ویلچرش را هل می‌داد گفته بود نادیده بگیرد. شاید او مرد این میدان نباشد.حسام الدین  را می‌شناخت. مردی که  میتوانست آرزوی  هر دختری باشد اما نه با چهار بچه قد و نیم قد.آیا او  می‌توانست از پس چالش‌های زندگی دو دختر نوجوان و نگهداری یک کودک نوپا بر بیاید؟ آیا پسر جوان حسام الدین او را به عنوان مادرخوانده می‌پذیرفت؟به حکمت خدا فکر می‌کرد که لزوماً همیشه با مصلحت اندیشی‌های آدم‌ها جور در نمی‌آید. سمیرا مانده تنها و بدون آرزو ، زینب رفته با کوله باری از آرزو!آرزوهای بر باد رفته‌اش رفته بودند به مصاف آینده‌ای که می‌رفت تا گره بخورد به آینده چهار بچه قد و نیم قد زینب.نگاهش از پنجره گذشت و مردی را دید که چقدر شبیه حسام الدین کاشفی بود. مرد از پشت پنجره ی کافه دست بر سینه گذاشت و به او سلام کرد.</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 06:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلفن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-ixwzszlmll0l</link>
                <description>-الو؟-بفرما!-سلام آقا شماره شما آخرین تماس گوشی یه خانومه.-خوش به حالش ! منظور؟-راستش این خانم تصادف کرده گفتم خبر بدم .البته نگران نباشید.-نه حاجی .ما خانم نداریم نگرونش بشیم.نمره من و یکی دوتا خانوم نداره که! البت فکر بد نکنی. از اوناش نیستیم. واس خاطر شغلمه.-پس کس و کار شما  نیست؟-نه دادا. این پسر پدرسوخته ما خیر سرش کسب و کارمونو اینترنتی کرده ،صبح تا شب زرّو زر زنگ میزنن اینو داری ؟اونو نداری؟  زن مَن که ندارم دخترمم رفته شهرستان، فردا میاد.-باشه آقا  وقتتو نمیگیرم. حالا باز اگه آشنا در اومد موبایلش پیش منه مغازم روبرو ترمینال جنوبه.-دادا صبر کن ! گفتی ترمینال جنوب؟  امروز چند شنبه است حاجی؟-چهارشنبه-یا ابالفضل! کدوم بیمارستان بردن؟</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 21:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سودای شهرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AA-xjdsv7mtkdjj</link>
                <description>چیزی که میدید را باور نمی کرد.چطور ممکن بود شانس با پای خودش بیاید درست وسط گالری نقاشی کوچکش !  با دستپاچگی بلند شد بدون اینکه طبق معمول با خودش حساب و کتاب کند و جمله هایش را آماده کند و کنار هم بچیند، به سمت صاحب یکی از بزرگ ترین برندهای پوشاک رفت.سلام خانم سنایی به گالری من خوش آمدید!پاسخ سرد سارا سنایی ادامه صحبت را دشوار کرد. او حتی نخواسته بود بداند سمیرا از کجا و چرا میشناسدش.  سمیرا سعی کرد ضمن تشکراز بازدید ایشان، مصدع اوقات شریفشان نشود و تنهایشان بگذارد .بعداز این جملات کمی دور شد و خودش را به مرتب کردن کارت های روی میز وسط سالن مشغول کرد.روی کارت ها طرح سیاه قلم زده بود و پشت آن نام و تلفن گالری چاپ شده بود.یک کارت ویزیت ابداعی به امید معرفی گالری و دیده شدن بیشتر.زیرچشمی حواسش به سنایی بود .چطوراز اینجا سر در آورده بود؟ چه کسی گالری سمیرا را به او معرفی کرده بود؟پاسخ سوالات با پای خودش آمد .خواهرِ عروسِ زرین خانوم ،همسایه دیوار به دیوارشان.تصمیم گرفت دوباره جلو برود و این بار با خواهر عروس همسایه چاق سلامتی کند.بروی جلو چه بگویی؟ می خواهی آشنایی بدهی یا وانمود کنی نشناخته ای ؟ اگر نشناختی پس چرا جلویشان سبز شدی؟برای گالری سبک نیست ،خالق این آثارزیبا  برود جلوی هرکدام از بازدید کنندگان وخودی نشان دهد ؟ اگر اوهم تحویلت نگرفت چه ؟این بار جلو نرفت و سرگرم حساب و کتاب همیشگی شد. سرگرم کلنجار رفتن با افکارش که چطور این مرغ سعادت که بالای سرش پرواز میکند را روی شانه بنشاند.همکاری با برند سارا یعنی طراحی برای چهره های ایرانی در جشنواره های کن و فیلم برلین و .. این همکاری میتوانست بزرگ ترین تغییر زندگی اش باشد..رشته افکارش با صدای سلام سمیرا جانِ خواهر عروس همسایه گسست.بهتر است به جا نیاوری.  جواب سلامت باید ساده و محترمانه باشد و ابروها اندکی درهم  کشیده و چشم ها ریز شده انگار داری فکر می کنی آیا او را می شناسی!بعد از عملیاتی کردن فکرش ،فکر دیگری به سرش زد. او  به آشنایی خواهر عروس همسایه با سارا سنایی احتیاج داشت. بلافاصله با اشاره  ی او به زرین خانم ،سمیرا گره مختصر ابروها را باز کرد و چشم های گردش را باز تر از حد معمول، و با جمله &quot;احوال شما ؟&quot; وانمود کرد او را به یاد آوردهتابلوی گیتی خیلی به دلش نشسته بود و وقتی فهمید تصویر دختر گیسو پریشان منتظرایستاده، زاده ی ذهن سمیرا است و معادل بیرونی ندارد بیشتر به دلش نشست  .دست مریزادی دلچسب به سمیرا گفت و تابلوی گیتی را خرید.  سمیرا خودش اسم انتظار را برای نقاشی اش انتخاب کرده بود. مادر اسمش را گذاشته بود گیتی.آدرس و تلفن خواهر عروس همسایه را گرفت، برای ارسال تابلو.یک روز بعد از اختتامیه نمایشگاه ،تابلو را آماده ارسال کرد .باید برای هماهنگی تلفن میزد اگر در این مکالمه نمی‌توانست درخواستش را مبنی بر معرفی اش به سارا سنایی به عنوان طراح لباس مطرح کند،این فرصت ناب را از دست می داد.جملاتش را جفت و جور کرد .چندباری با خود مرور کرد و حتی روی کاغذ آورد.باید همزمان با بیان توانمندی درکار طراحی لباس علاقه اش به همکاری با برند سارا را هم مطرح کند. ولی سطح آشنایی او با سارا سنایی چقدر بود ؟ آنقدر در چشم سارا سنایی ارزش داشت که بتواند از او درخواستی کند؟بعد از سر و سامان دادن به این افکار بالاخره تماس گرفت .کتایون همان اولِ سلام و علیک ،آنقدری صمیمی شده بود که اجازه داد سمیرا کتی صدایش کند. برخلاف سارا سنایی او بسیار خونگرم بود.بدون اینکه لازم باشد سمیرا مقدمه ای بچیند، خودش پیشنهاد داده بود هنر طراحی اش را بیاورد در حرفه مد و لباس. وقتی فهمیده بود سمیرا در این زمینه هم مشغول به کار است خودش خواسته بود برایش چند طرح بزند و اطمینان داده بود در صورت حرفه ای بودن طرح ها حتماً برند سارا با او وارد همکاری خواهد شد،او شریک سارا سنایی بود و می توانست با قاطعیت این قول را به سمیرا بدهد.سمیرا صحبت های کتی را می شنید و نمی شنید.او رفته بود داخل دفتر کار مجللش در شرکت سارا و پشت میز طراحی بزرگش ایستاده بود و طرح میزد برای هنرپیشه نقش اول زن، تا در جشنواره کن بپوشد و بدرخشد. فکر می‌کرد، حتی به فکر هایی که در سمت طراح برند سارا داشت هم فکر می کرد. سکوت کتی سمیرا را به واقعیت پرت کرد. بعد از آرزوی موفقیت ِهر دو برای هم و خداحافظی گرم، نوبت کشیدن یک طرح خاص بود. یک هفته ای شد که هر روز از اتاق سمیرا صدای یک خواننده بلند بود.یک روز سالار عقیلی فرزند این سرزمین بود و در پی توشه ای خوشه چین و روز بعد احسان خواجه امیری با تمام قلبش مایه گذاشته بود تا یک روز شاد خلق کند و روز دیگر استاد ناظری پانزده دقیقه چهچهه زده بود تا بلکه بهترین طرح سمیرا روی کاغذ بیاید. پای مرحوم هایده هم به میان آمد، شاید بازگشت یار و سوغاتیش به سمیرا ایده ای نو بدهد.گاهی وقت ها همه سکوت می کردند و بیژن مرتضوی می نواخت.از بین طرح های تمام و نیمه تمام سه تا از بهترین ها انتخاب شد.هم اصالت داشتند و هم وقار. هم امروزی بودند و هم مبتکرانه.اصل طرح ها را داخل پاکت گذاشت و به همان آدرسی که کتی گفته بود فرستاد.کتی به محض دریافت کاغذها تماس گرفته بود و سمیرا را مطمئن کرده بود که او یک استعداد کشف نشده است و باید از همین حالا خودش را بهترین طراح برند سارا بداند.رویا محقق شده مینمود.قرار ملاقات با سارا سنایی گذاشته شده بود و چیزی تا امضای قرارداد همکاری نمانده بود.روز ملاقات با سارا رسید.از چالش چی بپوشم به سختی عبور کرده بود اما باز هجوم افکار ذهنش را تسخیر کرد:به موقع رفتن یا کمی دیر رسیدن؟اصلا شاید بهتر باشد کمی زودتر برسی تا اشتیاقت را برای همکاری نشان دهی. ممکن است فکر کند هول و ذوق زده ای و می دانی در حد و اندازه طراحی سارا نیستی و فقط شانس آورده ای.سر وقت رفتن قطعا تو را منضبط و منظم نشان خواهد داد، درست راس ساعت ۵ .نکند فکر کند شبیه خانم پنه لوپه عصا قورت داده و زیادی تابع قوانینی؟! چند دقیقه دیرتر  برسی بهتر است.نه آنقدر که بی ادبی باشد.هر طور بود خودش را از چنگ افکارش بیرون کشید. ساعت چهار و سیدقیقه جلوی شرکت ایستاده بود.کمی قدم زد.کمی در ایستگاه اتوبوس نزدیک شرکت نشست. ساعت پنج زنگ طبقه دوم را زد .در باز شد و او از چند ثانیه بودن داخل آسانسور برای مرتب کردن روسری و چادرش و تمرین لبخند ملیح استفاده کرد. ساعت پنج و چهار دقیقه پشت در آپارتمان بود. منشی در را باز کرد و سمیرا را هدایت کرد تا روی مبل های چستر روبه روی میز منشی بنشیند. پارچه رومبلی شبیه به چرم بود اما نبود. یکی از دسته های مبل تک نفره پارچه متفاوتی کار شده بود. نقوش اسلیمی پارچه و تضادش با مابقی مبل ها نظر هر بیننده ای را جلب می کرد. دقیقا همان نقش روی یک تابلو پشت سر منشی به دیوار بود. گوشه کاناپه سه نفره نشست. فرش قرمز عشایریِ کوچک جلوی مبل ها، سفیدی بی حد فضا را جذاب تر کرده بود.نگاهش به لوستر بالای سرش خورد،لوستر مولکولی با چهار حباب گرد بزرگ سفید. مشخصا کمربند نقاشی شده وسط حباب ها کار دست است، به ظرافت هر چه تمام تر.سرگرم تماشای محیط کار آینده‌‌اش بود و گاه گاهی نگاهی به ساعت رولکسی که کمتر کسی اصل نبودنش را تشخیص میداد می انداخت. ساعت از شش گذشته بود. جلوی میز منشی ایستاد:ببخشید خانمِ سنایی ساعت ۵ با من قرار ملاقات داشتند، فکر می کنید چه موقع تشریف  بیارند؟منشی خیال سمیرا را راحت کرد که سنایی وقت و زمان نمی شناسد. یکی دو ساعت تاخیر معمولاً اتفاق می‌افتد .معطل کردن دیگران را هم به لیست شخصیت سارا در ذهنش افزود.این هم ناشی از همان حس خودشیفتگی بود که در گالری از خودش به نمایش گذاشته بود.اما شغل جدیدی که در انتظارش بود می ارزید به تحمل تمام این رفتارها. با خیال اینکه شاید بعد از آشنایی و دیدن توانمندی های سمیرا اوضاع و شرایط بهتر شود و شاید زود قضاوت کرده به سمت کاناپه برگشت. قبل از اینکه بنشیند چند دقیقه ای تابلوهای آویخته به دیوار پشت کاناپه را تماشا کرد.تکه گبه قاب شده روی دیوار در نظرش از همه زیباتر بود.زنگ آپارتمان به صدا در آمد. ساعت ۶:۵۰را نشان میداد. سارا سنایی بدون اینکه کلامی بگوید و حتی نگاهی به سمیرا که تمام قد جلوی پایش ایستاده بود بیاندازد همین طور که دسته کیف بزرگ چرم گاوش را روی شانه جابجا می‌کرد و مراقب توده ی پوشه ها و کاغذ های توی بغلش بود،سراسیمه به سمت اتاقش رفت و در را پشت سرش کوبید.منشی با دستپاچگی داخل آشپزخانه رفت و با یک لیوان بزرگ  بخار زده داخل بشقاب چینی بیرون آمد.نگاه کنجکاو سمیرا را که دید با لبخندی مصنوعی و اضطرابی پنهان شده گفت: گرمای هوا آدم رو کلافه میکنه!منشی بعد از کسب اجازه از سنایی وارد اتاق شد.نگاه سمیرا هم به دنبال منشی چرخید سمت چپ، ولی چیزی از داخل اتاق پیدا نبود.چند ثانیه بیشتر طول نکشید سارا سنایی،جلوتر از منشی پاهایش را به زمین می کوبید و خود را به درگاه اتاق رساند. با صدای به وضوح عصبانی که از شدت خشم دورگه شده بود گفت:همکاری با شما منتفیه خانم ،از شرکت من برید بیرون!سمیرا  ناخوداگاه ایستاده بود و بهت زده به سنایی معروف نگاه میکرد. چه اتفاقی افتاده بود؟ سمیرا سعی کرد به خودش مسلط باشد و یادآوری کند معرف او خانم کتایون اعتمادی است.با بردن اسم کتایون شعله خشم در چشمان سنایی زبانه کشید: اسم اون دختره ی بی فکر رو جلوی من  نبر! اصلاً فقط به خاطر همون کتایونه که نمیخوام ریختت رو ببینم.دنیا دور سر سمیرا می چرخید. ساعت هفت و پنج دقیقه را نشان می داد که از آپارتمان سنایی معروف بیرون رفت.خشم،تعجب و ناامیدی و یک سری احساسات دیگر که نمیشناختشان همه باهم هجوم برده و چنگ انداخته بودند به وجودش.تا فردا گوشه ی اتاق ،روی تخت، در وادی سرگردانی سیر میکرد. نزدیک ظهر بود که تصمیم گرفت با کتی تماس بگیرد وماجرا را از او جویا شود.کتایون مثل همیشه گرم و صمیمی بود.بعد از شنیدن ماجرا سعی کرد به او دلگرمی بدهد که بین او و سارا اتفاق مهمی نیفتاده و این از عادات سارا است که به سرعت مشتعل میشود و به همان سرعت خاموش و مراوده با آدم های مشهور همان قدر که مزایای بسیار خوبی دارد،گرفتاری های خاص خودش را هم دارد.کتی گفت که چند روز دیگر اوضاع عادی میشود و قرار ملاقات دیگری تنظیم خواهد کرد.سمیرا حرفهای کتی را می شنید و نمی شنید. به ساعت روی میز نگاه میکرد .فکر میکرد با این اوصاف آیا هنوز کار با سارا سنایی مسئله ی مورد علاقه اش هست؟</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 08:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسایه نزدیک بهتر از برادر دور!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-e8vvvrakr4tb</link>
                <description>با عجله پریدم توی دستشویی امیدوار بودم تو این دو دقیقه به سرشان نزند بیایند صندلی جلو .یک بار دیگر سعی کردم لحظه ای که قفل کودک را زدم به خاطر بیاورم تا خیالم راحت شود. به محض قفل کردن در دستشویی یادم افتاد قفل دستشویی خراب است.آهی از سر استیصال کشیدم.کلا فراموش کردم برای چه کاری با عجله برگشته بودم بالا!سعی کردم قفل را باز کنم .تلاشم بی ثمر بود.نگران از بچه ها که داخل ماشین توی کوچه منتظرمند یا شاید هم آن قدری سرگرم یک خراب کاری دیگرند که اصلا حواسشان به دیر کردن من نیست.فکری بودم چطور خودم را از آنجا نجات دهم.داخل کمد و کشوی روشویی دنبال پیچ گوشتی یا چیزی شبیهش می گشتم شاید بتوانم قفل را باز کنم.آرزو میکردم شیطنت پسرها گل کرده باشد و ابزاری برای تعمیرکار بازی آورده باشند اینجا اما...صدای خانم کمالی از هواکش به گوشم رسید. طبق معمول درحال جر و بحث و دعوا با دختر نوجوانش. در مغزم جرقه ای زد و بی درنگ شروع به فریاد زدن کردم:خانم کمالی،شهین خانم،صدای منو میشنوید،من کمک لازم دارم.خبری نشد.حتی صدای غرزدن خانم کمالی هم قطع شد.مطمئن بودم صدای من را شنیده اند.دوباره فریاد زدم این بار همسایه طبقه بالا را مخاطب گرفتم.خانم اسماعیلی.تو رو خدا کمکم کنید.کسی صدامو نمیشنوه.من صبح تا شب صدای حرف زدن شما رو میشنوم،چطور شما صدای فریاد منو نمیشنوید!هر چه فریاد میزدم فایده نداشت.دلم شور میزد.بچه ها داخل ماشین بودند.هر لحظه ممکن بود هوس راه انداختن ماشین به سر پسرک های وروجکم بزند.تمام احتمالات وحشتناک از ذهنم میگذشت و کاری از دستم برنمی آمد.به قدری فریاد زده بودم که دیگر نفس نداشتم.چطور ممکن بود هیچ کس صدایم را نشنود.دیوانه وار به در میکوبیدم.احساس کردم دیگر قدرت نفس کشیدن هم ندارم بیش از نیم ساعت گذشته و نمیدانم سه پسرک بازیگوش ممکن است چه بلایی سر خودشان آورده باشند.پیاده شدن از ماشین و گم شدن بدترین تصورم بود.هربار این خیال به سرم میزد سوزش عمیقی در سینه ام حس میکردم .یادم به سعید افتاد و تمام کارهایی که پشت گوش میانداخت. یک ماه از خرابی قفل در میگذشت و شبی نبود که درست کردنش را یاداوری نکرده باشم و او به فردا موکول نکرده باشد .در دلم تقصیر را گردن او انداختم و زیرلب ناسزایش میگفتم.از فکرم عذاب وجدان گرفتم .با خودم گفتم رها کردن بچه ها در ماشین هم مقصرش اوست؟!مشت میکوبیدم به در.همسایه ها را صدا میزدم و در ذهنم یکی یکی لعنت حواله شان میکردم که چرا به داد من نمیرسند.مشت زدن به در بی فایده بود اما انگار به قصد تنبیه خودم میزدم و هربار محکم تر از قبل.دنبال مقصر میگشتم اما هیچ کس بیشتر از خودم شایسته شماتت نبود.فکر بچه ها رهایم نمیکرد.آن موجودات کوچک امکان نداشت این همه مدت بدون مراقب باشند و خرابکاری به بار نیاورند.ناامید روی زمین نشستم.صدای زبانه ی در واحد را شنیدم.قفل در دستشویی چرخید. در باز شد.آقا و خانم اسماعیلیِ طبقه سوم روبه رویم ایستاده بودند،خانم کمالی و دخترش وخانم غفاری طبقه پنجم هم جلوی در آپارتمان ایستاده بودند.سرتا پا خیس از عرق بودم. پریدم لب پنجره،ماشین و بچه ها را که دیدم خیالم راحت شد.با همان تن صدایی که فریاد میزدم اما گرفته و بی رمق گفتم شما مسلمون نیستید؟!چطور ممکنه این همه وقت من فریاد بزنم و شما نشنیده باشید؟خانم کمالی با عشوه ی همیشگی اش گفت :فکر کردیم دعوای خونوادگیه خانم کاوه جون.سرم داغ شد .انگار مغزم آتش گرفته و دودش از گوشهایم بیرون میزد.توی دلم گفتم: نیست که ما هر روز خدا صدای دادو فریادمان بلند است!به سمت در آپارتمان که میرفتم یاد پدربزرگ خدا بیامرزم افتادم.همیشه چیزی میگفت درباره همسایه نزدیک و برادرِدور! با خودم میگویم چه دل خوشی داشتی بابا حاجی ،خدا رحمتت کنه.</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 12:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-lg7wb1uc5pma</link>
                <description>نفس عمیقی کشید و با سرعت برگشت داخل راهرو ،به سمت اتاق آندیا رفت که فاصله چندانی با پذیرایی نداشت. روسری و چادر رنگی اش را از چمدان بیرون آورد. همینطور که جلوی آینه روسری را روی سرش مرتب می کرد به خودش لعنت می فرستاد که چرا آن همه کفش مردانه را داخل ایوان ندیده.سمت پنجره برگشت پرده را کنار زد به کفش هایش نگاه کرد. آنها را درست کنار دو جفت کفش مردانه  که یک جفتش به بزرگی یک جفت قایق پارویی بود پارک کرده بود! زیر لب گفت: کوری به خدا سمیرا!به ظاهرش توی آینه نگاه کرد ، صندل جلو باز طلایی ، جوراب ضخیم مشکی ، چادر و روسری گلدار آبی! برای یک طراح لباس واقعاً تاسف آور بود.چادر را روی سرش مرتب کرد و از اتاق خارج شد.  داخل سالن هیاهوی باز کردن کادو ها بود ، تاخیر دو ساعته ی  قطار مقصر بود هر چند با این وضع به نظرش بد هم نشد. اولین صندلی جلوی دستش را کمی جابجا کرد و روی آن نشست. سنگینی نگاه اطرافیان را حس می کرد. چشم در چشم که می شدند به نشانه احوالپرسی سری برایش تکان می دادند و جملاتی می شنید: بویرون!    خوش گلیبسیز!میان جمعیت غریب بود. انتظار یک دورهمی با حضور ده دوازده تا دختر جوان هم سن و سالش را داشت و با چیزی شبیه به مراسم حنابندان مواجه شده بود. بوی عطر و عرق فضا را پر کرده بود.آندیا کادویی برداشت. کاغذی کاهی و زمخت که مخصوص طراحی بود دور کادو پیچیده شده بود. روی کاغذ طرح چهره دختری با چشمهای رنگی ، موهای کوتاه و لخت ، صورتی گرد ، گونه هایی برجسته و لب هایی باریک بود. همه افرادی که دور و بر آندیا بودند بی درنگ بعد از دیدن تصویر روی کادو به صورت آندیا نگاه کردند و او با لبخند به سمیرا.کادو را باز کرد و مراقب بود کاغذ کادو آسیب نبیند. چسب ها را با احتیاط باز کرد و چشمش  نوشته ای را خواند:&quot; بیشعوری بس است&quot; اثر خاویر کرمنت!صدای خنده از اطراف آندیا بلند شد. خنده ی همان ها که تصویر روی کادو کنجکاوشان کرده بود داخلش را ببینند. نگاه آندیا از روی کتاب به صورت سمیرا برگشت لبخند روی لب هایش ماسیده بود.سمیرا بین صدای خنده ها و حرف ها و پچ پچ ها بارها کلمه عاغیل سیزلیق را شنید اما منظورشان را نمیفهمید.نمی دانست چه حرفی بین مهمانان دست به دست می شود هرچه بود جملات وزن داشت و توی سرش که می نشست تحمل سنگینیشان سخت بود.موقع صرف عصرانه و کیک بود. چیزی راه گلویش را بسته بود که گرسنگی هم حریفش نمی شد. از آمدنش پشیمان بود. همینطور که چنگال به دست خامه های کیک را هم میزد دست دیگرش در حال زیر و رو کردن صفحه تلفن همراه برای رزرو بلیط اولین قطار تبریز تهران بود.  مغزش هم درحال جور کردن بهانه.به ساعت روی دیوار نگاهی کرد و چرتکه ای انداخت . بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت . مادر آندیا را دید ، عذرخواهی از تاخیر و تعجیل را با تشکر از حسن پذیرایی در هم آمیخت و تحویل مادر داد. او هم به فارسی و آذری تعارف کرد و تشکر و اشاره کرد آندیا را خبر کنند تا دوستش از قطار جا نماند.</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 09:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-bmnfs6x6wh1e</link>
                <description>تاکسی آردی سبز رنگ ایستاد ،سمیرا کوله پشتی مدرسه را از دوش کشید و صندلی جلو نشست.پیرمرد دنده را جا زد و تاکید کرد درب را آرام ببندد. دست چپش از پنجره آویزان بود و دست راستش به فرمان. ماشین زوزه ای کشید و راه افتاد.دیر شده بود، برخلاف عادت که پیاده تا دبیرستان را قدم میزد با تاکسی رفت تا قبل از زنگ برسد.دو سه  کوچه جلوتر تاکسی جلوی پای مینا اکبری ترمز کرد ، اکبری مثل خرگوش جست روی تنها جای خالی صندلی عقب و بلند اما با تن صدای زیر صدایش خطاب به راننده گفت: سلام عمو صبح بخیر؛ من تا خراسون میرم .راننده دنده را جازد و صدایش با زوزه ماشین بلند شد که: سلام عمو ، درو چرا میکوبی؟!تاکسی ظرفیت تکمیل به مسیر ادامه داد. سمیرا گاهی نگاهی به دفترچه لغت معنی انگلیسی اش می‌انداخت و گاهی بیرون را می پایید. گاهی حواسش به اکبری سوم ریاضی بود که چرا می خواهد به جای مدرسه  برود میدان خراسان؟اکبری دست زیر چانه زده و رهگذران پیاده را  تماشا می کرد. خانم کنار دست مینا  خودش را به او چسبانده و  گویی مچاله شده بود. مرد جوان پشت سر راننده اما انگار که روی کاناپه جلو تلویزیون لم داده باشد درراحت ترین وضع ممکن نشسته .دو سه کوچه مانده تا کوچه مدرسه، اکبری با همان تن زیر  اما بلند، انگار که جیغ می کشید گفت:  عمو نگهدار ببخشید کیف پولم را جا گذاشتم.پیرمرد راننده همینطور که آرام فرمان را  به راست متمایل می کرد با مهربانی گفت:  عیب نداره عمو میخوای میبرمت ،کرایه لازم نیست.نه عمو لطف داری ،ولی برگشتنی رو چه کار کنم؟ باید برگردم کیفم رو بردارم لازمش دارم کلا.تاکسی ایستاد، همزمان با اکبری سمیرا هم پیاده شد. داشت فکر میکرد رفاقتی کرایه اش را حساب کند اما تصمیمش را عملی نکرد . کمی  دست دست کرد و رفت تا بپیچد داخل کوچه مدرسه.همزمان مینا اکبری همینطور که پیاده می شد طوری که راننده بشنود گفت: در را آرام ببندم که بیشتر شرمنده عمو نشوم.صدای زوزه تاکسی که شنیده شد، اکبری هم پیچید داخل کوچه مدرسه!</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 20:32:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31862869/%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85-lvcgbmcernyj</link>
                <description>رفتم از سمت کمک راننده سوار شوم. درها را قفل کرده بود. دستگیره را کشیدم. نگاهم می‌کرد. صبر کردم در را باز کند اما انگار اصلا اینجا نبود ، هیچ عکس العملی نشان نمی داد. با نوک انگشتهام به شیشه زدم ، طوری  یکه خورد که شانه هایش تکان خوردند. قفل در را باز کرد ، سوار شدم.قیافه اش شبیه بچه گنجشک زیر باران مانده بود. ترسیده و وحشت زده.بی اینکه حرفی بزند با چشمهای گرد سیاهش که انگار باز تر از حد معمول بود نگاهم میکرد. از این حجم ترس خنده‌ام گرفته بود ، خودم را از تک و تا  نیانداختم ، ابروهام را در هم گره زدم و بدون اینکه حرفی بزنم ، با دست دستور حرکت دادم.ماشین را روشن کرد ، کمربند را بست ، صندلی را کمی عقب برد و دوباره برگرداند سرجایش ، به حساب خودش صندلی را تنظیم کرد ، انگار نه انگار که تا پنج دقیقه پیش هم خودش پشت رول بوده!ازپنج  شش  موردی که توی کتاب آموزش رانندگی یاد گرفته بود قبل از حرکت چک کند ، دو سه تایی را با دستپاچگی چک کرد و بسم اللهی گفت و دنده را جا زد.دستش را ده و ده دقیقه روی فرمان گرفته بود! قشنگ معلوم بود جوهر گواهینامه اش هنوز خشک نشده.طول مسیر را لام تا کام حرف نزدم. هرچه من کمتر حرف میزدم بیشتر میترسید. واقعیت دلم برایش می سوخت اما وحشتش آدم را وادار می کرد سر به سرش بگذارد!تا جلوی کلانتری فقط با اشاره دست راهنمایی‌اش کردم. آنقدر آرام می رفت که اگر افسر راهنمایی بودم پیاده ها را به خاطر سبقت از راست جریمه می کردم!حتم داشتم بچه هم هیچ عیبی نکرده ، مادرش میخواسته موضوع جنایی شود و خوراک دورهمی جلوی در مدرسه جور شود ، برود با مادرهای علاف دیگر گوشه خیابان بایستد به حرافی.به سرباز جلوی در گفتم  در بزرگ را باز کند. صدای نفس نفس زدنش را می‌شنیدم ، مطمئن بودم اگر دوروبرم ساکت بود صدای قلبش هم قابل شنیدن بود ، میخواستم دلداریش دهم و بگویم که هیچ مشکلی نیست و  نگرانی ندارد اما دیدن ترسش برایم جالب بود. از ماشین که پیاده شدم گفتم این دختر تا بخواهد برسد داخل ساختمان عزرائیل قبضش را صادر می‌کند ، سرم را خم کردم داخل ماشین و گفتم اگر می‌خواهد بزرگترش را خبر کند. با خودم گفتم این که توی ماشین خودش این جور به خودش ترسیده بیاید داخل کلانتری یک دعوایی هم ببیند افقی خواهد شد. از من که بر نمی آید ، دست کم پدری ، بزرگتری بیاید جمع و جورش کند طفل معصوم را.پنج شش باری  کیفش را روی صندلی خالی کرد و باز جمع کرد. دنبال تلفنش میگشت که روی داشبورد بود! دیدم فایده ندارد این بشر تا شب میخواهد لای کاغذ و کتاب و دفتر و رژلب و آینه دنبال آن زبان بسته بگردد. با نوک انگشت به شیشه زدم. دوباره یکه خورد ، انگار اولین بار است مرا می بیند با آن تیله های مشکی نگاهم کرد ، اشاره کردم به موبایل. برش داشت و تلفنی زد و پیاده شد و دنبالم آمد. انگار عهد کرده بودم لام تا کام حرف نزنم ، دست خودم نبود ، واکنش هایش از سر ترس باعث رفتارهای مزخرفم می شد . دیگر به آخر بازی رسیده بودم و ماموریتم تمام شده بود. گنجشک کوچولوی مجرم را که احتمالاً با سرعتی حدود چند ده متر بر ساعت زده بود به یک پسر بچه بازیگوش و بعد فردین بازی اش گل کرده بود و مادر و بچه را رسانده بود بیمارستان دستگیر کرده بودم. چرا ؟ چون صحنه تصادف به هم خورده بود!صحنه تصادف به هم خورده بود و باید دخترک را می‌آوردم کلانتری در ردیف دزد و قاتل و زورگیرتا با پرونده اش بفرستندش دادسرا!</description>
                <category>فرزانه شعبانی</category>
                <author>فرزانه شعبانی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 17:56:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>