<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاهاببری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31985485</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:32:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>طاهاببری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31985485</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاهرخ آذری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31985485/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C-tcunxpoqyinw</link>
                <description>عکس شاهرخ خان???????رمان امنیتی، انقلابی  #خط_قرمزجلد اول ؛ رفیقجلد دوم ؛ خط قرمز (رمان بلند)? قسمت  #دویست_وپنجحس می‌کنم دیگر کسی ،دستم را نوازش نمی‌کند. مطهره سر جایش نیست و صندلی خالی شده. دلم برایش تنگ می‌شود. به چهره پوریا دقیق می‌شوم؛ مثل همیشه سرحال نیست. حتی دور چشمانش کمی پف کرده. صورتش بیشتر از قبل گرفته‌است.می‌گویم:- ولی چی؟- ترکش سومی دنده‌ت رو شکسته و ریه‌ت رو سوراخ کرده. هنوز هم نتونستیم درش بیاریم. باید بری دمشق. احتمالا از اون‌جا هم اعزام بشی ایران.دنیا روی سرم آوار می‌شود؛ یعنی دیگر نمی‌توانم در سوریه بمانم؟پوریا می‌گوید:- احتمالاً بخاطر داروی مسکن، یکم بدنت احساس کرختی داره. خوب می‌شه. هرچند اگه بازم درد داشتی، بگو برات مسکن تزریق کنیم.با این که می‌دانم فایده ندارد، باز هم تقلا می‌کنم برای بلند شدن.نیم‌خیز که می‌شوم، درد در سینه‌ام می‌پیچد؛ انگار یک چیز محکم و نوک‌تیز در ریه‌ام تکان می‌خورد و آن را می‌خراشد. بی‌توجه به دردی که نفسم را بریده، می‌گویم:- من خوبم. لازم نیست برگردم ایران، همین‌جا درستش کنید دیگه!پوریا شانه‌هایم را می‌گیرد تا من را روی تخت بخواباند:- مگه ماشینه که همین‌جا درستش کنیم؟ میگم دنده‌ت شکسته، ریه‌ت پاره شده! اصلا نباید تکون بخوری، چون ممکنه ترکش حرکت کنه و اوضاع بدتر بشه. پسر خوبی باش و بخواب سر جات، باشه؟ امشب با هواپیما می‌برنت دمشق.باز هم توی کتم نمی‌رود. خوابیدن روی تخت بدترین کابوسم است؛ آن هم وقتی از اوضاع پایگاه چهارم بی‌خبرم. کنار روپوش سپید پوریا را می‌گیرم و به رگبار سوال می‌بندمش:- من چند روزه بیهوشم؟ از قاسم‌آباد خبری نداری؟ بعد این که من مجروح شدم چی شد؟ سیاوش حالش خوبه؟پوریا نگاهش را می‌دزدد و خودش را با معاینه‌ام سرگرم می‌کند:- دو روزه بیهوشی. راستش من خیلی از اخبار نظامی سر در نمیارم؛ ولی فکر کنم اوضاع خوبه.این جمله‌اش بیشتر از این که آرامم کند، نگرانم می‌کند. مطمئنم چیزی هست که نمی‌تواند به من بگوید.دوباره سعی می‌کنم به بازویم تکیه کنم و از جا بلند شوم: - چیزی شده که به من نمی‌گی؟? ادامه دارد....?نویسنده فاطمه شکیبا @khandani_nab</description>
                <category>طاهاببری</category>
                <author>طاهاببری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 20:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طاها ببری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31985485/%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C-rmw0bfclplfa</link>
                <description>عکسی از طاهاببری✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿#عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب??#ᑭᗩᖇT_353با ابروهای بالا رفته متحیر لب زدم:- باشه.از اینکه هنوز به فکره خوشحال بودم. تو شرایطیم نبودم که بخوام ناز کنم و بگم نه چون پول زیادی نداشتم.با اوردن لباسام شروع کردم به عوض کردن.تو فکر این بودم که الان کجا برم؟چیکار کنم؟ اریان یعنی قبول کرد جداشیم؟یعنی ولم کرد؟انقد راحت رفت؟پوزخندی زدم به تمام سوالات تو ذهنم و با خودم تکرار کردم:- آهو جز پسرت هیچکسو نداری پس توقع محبت نداشته باش.با صدای پرستار گیج بهش نگاه کردم. وقتی نگاه منتظرمو دید تند لب زد: - خانم لطفا یکم عجله کنید راننده منتظرتونه.کلافه نفسمو بیرون دادم و گفتم:- باشه الان تموم میشه میام.سری تکون داد رفت بیرون که پاشدم به سمت کمدم رفتم و اساس هامو اوردم.بعد بستن زیپ کیفم رفتم تو سرویس و نگاهی به خودم تو اینه انداختم.رنگ صورت پریده بود، زیر چشمام گود افتاده و سیاه بود. لبام سفید و خشک شده از قیافم چندشم شد.این من نبودم. ┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿? @xzjfwsxcfcccdddd</description>
                <category>طاهاببری</category>
                <author>طاهاببری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 00:12:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>