<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝗞𝘂𝗿𝗱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32013204</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 01:11:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4627442/avatar/M7oTqB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝗞𝘂𝗿𝗱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32013204</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوچه ای که خلوت به نظر میرسید؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32013204/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-qvskgrgio1bp</link>
                <description>نفس نفس میزدم، نایی برایم نمانده بود، خواستم بایستم که باز صدای تیر شنیدم بیشتر وحشت کردم، به پشتِ سر نگاه نکردم و فقط دویدم، فقط دویدم. صدای جیغ و دادِ یکی باعث شد پشت سرم را نگاه کنم، پاهایم میخکوبِ زمین شد، دستانم شروع به لرزش کرد و اسپری افتاد از دستم، چه داشتم میدیدم؟! هنوز شوکه بودم که صدای بیسیم به گوشم رسید، وحشت زده به اطراف نگاه کردم، الان می آیند، نزدیکند، قطعا مرا می‌کشتند، باید ثابت میکردم من فقط رهگذر بودم، ولی چه مدرکی بالاتر از اسپری‌ای که همراهم دارم؟ یا شالی که به دور دهان و موهایم بسته ام؟ اسپری را از زمین چنگ زدم و دویدم، نمیدانستم کارم درست است یا نه، باید بدوام یا نه؟! ولی این را میدانم که باید برگردم، باید امشب برگردم خانه، جای من اینجا نیست! تصویری که دیده بودم از چشمانم لحظه ای کنار نمیرفت و بیشتر سردرگمم میکرد، میدانستم همین الاناست که معده ام درد بگیرد و دستی دستی بدبختم کند! پیچیدم توی کوچه ای که خلوت به نظر میرسید؛ فقط به نظر میرسید ولی واقعیت چیزِ دیگری بود، واقعیت این بود که کوچه بن بست بود ولی خلوت نبود! در تاریکی سایه‌ی کسی را دیدم، میدانستم، میدانستم آخرای عمرم است و باید اشهد خودم را بخوانم. اولین قدم را که به سمتم برداشت چشمانم بسته شد، قدم دوم باز هم دستم یاری نکرد و اسپریِ مزاحم از دستم افتاد، قدم سوم کوله ام از شانه ام سر خورد و افتاد زمین، صدای شکستن به گوشم خورد ولی مهم نبود و در نهایت قدم چهارم را که برداشت نفسم حبس شد. قصد نداشتم چشمانم را باز کنم یعنی جراتش را نداشتم، دلم میخواست اگر قرار است بمیرم بهتر است نبینم چطور زجرکش میشوم! داشتم در دلم وصیت میکردم که با صدای بلندی چشمانم خود به خود باز و قفلِ چشمانِ دیگری شدند. چشمانِ مردِ روبه رویم! جفتمان شباهت هایی داشتیم به هم! من سلاح دفاعی داشتم آن هم، من فقط چشمانم معلوم بود آن هم، جفتمان در همین ساعت و همین شهر و همین کوچه باهم روبه رو شده ایم. اما تفاوت هایمان اساسی تر و کاری تر بود انگار، سلاحِ من اسپری فلفل بود و سلاحِ مردِ رو به رویم کلاشینکف! من برای فرار از دستِ او و امثالِ او خود را پوشانده بودم و او برای مقابله با من و امثالِ من! در چشمانِ من ترس و وحشت موج میزد و در چشمانِ او آتش زبانه میکشید! مرد کلاشینکفش را پایین آورد، نه که بخواهد مهربانی کند، انگار او هم از این وضعیتِ تکراری خسته بود. نگاهش را از چشمانِ لرزانِ من چرخاند و به اسپریِ روی زمین دوخت. پوزخندی زد که جای زخمِ گوشه‌ی لبش را عمیق‌تر کرد. با صدایی که انگار از تهِ یه چاهِ خشک درمیامد، گفت: «فکر کردی با این اسباب‌بازی می‌تونی فرار کنی؟»نفسی عمیق کشیدم. حس کردم رگِ غیرتم کمی تکان خورد. شجاعتِ احمقانه، یا شاید هم ناامیدی، باعث شد صدایم نلرزد و ببشتر از این آتو دستش ندهم: 《این فقط یه اسپریِ دفاع شخصیه، نه اسباب‌بازی.》 مکث کردم و سعی کردم توی چشمانش، آن آتشِ زبانه کشیده را خاموش کنم و بیشتر حساسش نکنم: 《من فقط می‌خواستم برگردم خونه…》 دوباره دستم را به سمتِ اسپری بردم، اما این بار نه برای دفاع، بلکه برای اینکه انگار می‌خواستم با لمسش، از واقعیتِ تلخِ پیشِ رویم فرار کنم. «خواهش می‌کنم… بذار برم. من فقط یه رهگذرم. هیچ ربطی به این درگیری‌ها ندارم.» نگاهم را دوختم به چشمانش. دنبالِ کوچکترین نشانه‌ی ترحم یا حتی کنجکاوی بودم. صورتش را در هم کشید. انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت. صدایِ دوردستِ آژیرها دوباره توی گوشم پیچید، این بار بلندتر. مرد آهی کشید. نگاهی به اطراف انداخت، انگار از حضورِ خودش در آن کوچه پشیمان بود، کم کم داشتم ناامید میشدم که...ناگهان گفت 《برو》 صدایش هنوز هم خشن بود، اما اثری از دستورِ مرگ نداشت، نگاهش که کردم فهمیدم کلاشینکفش دیگر به سمتم نشانه نرفته!لرزشِ دستم را سعی کردم کنترل کنم. کوله‌ام را از روی زمین برداشتم، احساس کردم کمی سنگین‌تر شده، شاید درونم یه دنیا ترس و وحشت حمل می‌کردم. با احتیاط و ترس، قدمی به عقب برداشتم. 《ممنونم.》 فقط توانستم همین را بگم. به سمتِ دهنه‌ی کوچه رفتم، لحظه‌ای برگشتم و به مرد نگاه کردم. آن هنوز همان‌جا ایستاده بود، کلاشینکفش توی دستش، همان چشمان، همان کوچه، اما من دیگر نبودم!</description>
                <category>𝗞𝘂𝗿𝗱</category>
                <author>𝗞𝘂𝗿𝗱</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 13:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32013204/-vmjqblaovfoq</link>
                <description>نفسم رفت+نفس عمیق بکش!صدایش را میشناختم فقط دلیل اینکه چرا داد میزند را نه! چشمانم را باز و بسته کردم و قفل چشمهایش شدم!! غمگین بودن به چهره‌اش نشسته! مطمئنم اگر این را به رویش بیاورم دیگر هیچوقت غمگین نمی شود حتی در گینس به عنوان خوشحال ترین ادم جهان شناخته می شد. با فکرهایم خنده ام میگیرد. نیشخندی گوشه‌ی لبش جای میگیرد و با چشم و ابرو به بطریِ اب معدنی کنارم روی نیمکت اشاره می کند. این یعنی: آب بخور تا نفست منظم شه.حرف هایش را در حرکاتش پنهان می کند. فکر می کند ما علم غیب داریم که حرف هایش را از چشمهایش بفهمیم و بخوانیم. دستم به سمت بطری می رود اما دلم آن را پس میکشد! نگاهش متعجب می شود؛ متعجب یعنی کمی چشمانش ریز شده و ابروهایش به سمت بالا سوق داده می شود. برعکس او ابروهای من درهم کشیده می شود و جسورانه به او خیره میشودم تا شاید او هم بتواند مثل من حرف هایم را بخواند. نمی فهمد! رو برمیگرداند. راستی! معنی اسمش چیست؟ امیدوارم حداقل معنی اسمش هم شبیه شخصیتش باشد؛ بیخیال، ارام، بعضی وقت هاهم لجباز و رو مخ! بیخود امیدوار بودم چون قطعا معنی اسم کسری این ها نبود و نمی شد. گوشی توی دستم می لرزد، نگاهش به سمتم می چرخد؛ گوشی قطع می شود اما نگاه من همچنان به سوپر مارکتیِ رو به رو خیره‌ست. فکرم برعکسِ نگاهم همه جا میچرخد، مثلا به این فکر می کنم که کسری قبلا هم آنقدر گوش هایش تیز بود؟! سوال ها در ذهنم پرسیده می شوند اما جوابش را از چه کسی میپرسیدم؟ مگر کسی جز اویی که در کنارم روی نیمکت پارک نشسته کَسِ دیگری کنارم هست؟! زیر چشمی به او نگاهی دزدکی میکنم. دزدکی اسمش رویش است دیگر! پس؛ چطور میفهمد و گوشی اش را قایم می کند؟! یا دزدکیِ من دزدکی نبود یا او خیلی خبره‌ است. این بار رو در رو نگاهش میکنم، اخم کرده! چه چیزی او را اذیت می کند؟ مهم است مگر؟ جوابِ سوال اول را نمیدانم اما جوابِ سوال دوم را خودم میدهم؛ نه! بلند می شوم و به سمتِ همان سوپرمارکتیِ رو به رو میروم.</description>
                <category>𝗞𝘂𝗿𝗱</category>
                <author>𝗞𝘂𝗿𝗱</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 11:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به چشمهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32013204/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-nt7rqsxj8be2</link>
                <description>تا حالا انقدر دقت نکرده بودم به او که چقدر لباس های مشکی اش به او میاید؛ به اویی که روبرویم ایستاده و ظرف را از دستم میگیرد و همانطور که سیگارِ گوشه‌ی لبش خودنمایی میکند به پسرِ کناریش میگوید:&lt; یا خودت یا علی پخشش کنین &gt; چرا نگذاشت من ظرفِ شیرینی را پخش کنم؟ به قد و قواره‌اش برخورد یا به غیرتش؟! قطعا اولی، چون غیرت روی چیز یا کسی که مالِ او نیست بیخود و بی معنی است! نگاهِ خیره اش باعث میشود به خودم بیایم که وسطِ حیاطِ خانه ای ایستادم و با خودم دو دو تا چهارتا میکنم که کمِ کم 50 نفر داخل نشسته اند. اما به من چه؟! مگر من نمیخواستم همین را؟! همین که او رو به رویم ایستاده برایم بس! گول میزدم خودم را؟! هیچ چیزِ او برای من بس نبوده و نیست! نگاهش میکنم اما نه به چشمهایش، به ته ریشی که دو ماه پیش ته ریش بود و الان بلند شده، نه انقدر بلند که شبیه داعشی ها شود و نه آن ته ریشِ قبل را دارد. به او نمی آید! شاید به هر کسِ دیگری بیاید اما به او؛ نه! ته ریش چهره اش را جوانتر نشان میدهد. هرچند ک میدانم در این 2 ماه انگار 20 سال به سنش اضافه شده! نگاهم به بالا میرود اما باز هم نه با چشمهایش، به موهای کوتاه و رنگ شده اش، یخی! به چشمهایش می آید. مطمئنم اگر به رویش بیاورم که موهای کوتاهش قشنگ است و به چهره‌اش مینشیند گیسوکمند را می گذارد توی جیبش! لجباز است اما کم می اورد و نگاهش را به سنگ فرشِ کفِ حیاط می دوزد. من اما کم نمی آورم و باز هم در دلم اعتراف میکنم لباس های سیاهش به تنش نشسته!! سیگارش را خاموش میکند و میرود! از اول هم میدانستم نمی ماند او فقط امده بود من را جان به سر کند! نگاهش میکنم اما نه به چشمهایش بلکه به رفتنش!! در را که میبندد میفهمم هیچوقت دیگر نمیتوانم نگاهکنم به چشمهایش.!</description>
                <category>𝗞𝘂𝗿𝗱</category>
                <author>𝗞𝘂𝗿𝗱</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 10:51:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>