<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی زمانی خرقانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32275700</link>
        <description>گاهی فکر می کنم شاعرم گاهی نویسنده. غافل از اینکه ریاضیدانم کاشف دو دو تا پنج تا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:44:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3724731/avatar/pEeXZy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی زمانی خرقانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32275700</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داس کُند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32275700/%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%8F%D9%86%D8%AF-xikgdignidwo</link>
                <description>باد خنک و ملایمی از لای موهایم رد شد و یک راست رفت سمت گندم زار و شروع کرد به  رقصاندن خوشه ها. از دورمشهدی محمود و پسرانش را می دیدم که اولین کَتیل را روی الاغشان جابجا میکردند. در انتهای دشت محمد و پسر عموهایش مشغول بودند. چهره معصوم علی را نگاهی انداختم. ایکاش علی بزرگ بود. ایکاش بابا چشم هایش سالم بود. ایکاش الان مادر کنار خورجین نشسته بود و برایمان چای می ریخت. زمستان گذشته که در خانه کربلایی شعبان زیرکرسی آجیل می خوردیم. صحبت از محصول گل انداخته بود. کربلایی می گفت قدیمی ها معتقد بودن هرکی دیر گندمهاش رو درو کنه و آخرین نفر بشه حتما توی خانوادش صلوات میوفته. علی پرسید مامان صلوات میوفته یعنی چی؟ مامان گفت یعنی یکی از خانوادش میمیره. بابا گفت این حرفا خرافاته . چرا کسی از خانواده ی حاج تقی که پارسال آخرین نفر گندمهاشو درو کرد نمرد؟ مادر زود پرید وسط و گفت چرا نمرد! پدرش از درخت گردو افتاد مرد دیگه. بحث بالا گرفت بودو من و علی بی خیال این حرفها تند تند هسته زردآلوها را از داخلی آجیل جدا میکردیم و با کشمش داخل دهانمان میریختیم.صدای قار قار کلاغ ها فضا را پر کرد. موشهای صحرایی کوچک لای گندم زار بالا و پایین می پریدیند. حتی بچه روباه داخل دره هم خوشحال از رسیدن محصول بود. فقط من بودم که بغض گلویم را گرفته بود. با دستانی کوچک و یک داس کند و یک هکتار گندم زار. علی بیدار شده بود و چشمهایش را می مالید. چرا باید ذهن کوچکم درگیر این همه فکر باشد؟ اگر قدیمیها راست گفته باشند. اگر آخرین نفری باشم که گندم ها را درو میکنم. اگر مادرم...آه مادرم... پلکهایم را کنترل کردم که بسته نشوند و اشکهایم روی گونه ام نریزند. طبیعت نباید اشک مرا می دید. باید برای طبیعت و علی و مادر و پدرم مرد باشم. مرد هم که گریه نمی کند....امان از این داس که کند است.دفتر خاطراتم را میبندم و از پنجره به حیاط فرمانداری نگاه میکنم. یاد گندم زار آن روز و خاطرات خوشش دلم را خنک میکند. یاد اتوبوسی که از راه رسید. یاد مردان داس به دست که پیاده شدند. درو کردند و خندیدند. خندیدم و اشک ریختم. جلویش را نگرفتم گذاشتم جاری شود روی گونه کوچکم . کتیل ها را یکی یکی پشت الاغ میگذاشتند و راهی ده میکردند. ما آخرین نفر نبودیم که درو کردیم. آن سال هیچ کس از روستا نمرد. زمستان آن سال دور کرسی خانه ها بحث مردانی بود که از شهر آمدند و بی چشم داشت گندم ها را درو کردند و رفتند. درب اتاق باز می شود و یک پیرمرد روستایی وارد میشود. سلام میدهم قبل از سلام دادنش. دستم را به سمتش دراز می کنم. پرونده را دستم میدهد. پرونده را روی میز می گذارم و دستش را سفت میفشارم. لبخند میزند. لبخند می زنم.</description>
                <category>مهدی زمانی خرقانی</category>
                <author>مهدی زمانی خرقانی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 10:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع های بی حوصله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32275700/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-h6hxqahdpqur</link>
                <description>روی کیک، ۴۹ شمع روشن است، اما انگار هر کدامشان به جای شعله، سوالی فلسفی میسوزانند: چرا؟. برای چی؟.حالا که اینجا هستم، شیرینی بخورم یا گریه کنم؟. &quot;غلط کردم به دنیا آمدم &quot; اولین جمله فلسفی زندگی ام بود در ده سالگی  که یادم نیست برای کدام رنج بود ، نداشتن بستنی یا سر به سر گذاشتن حمیدبعد از آن شغل شریف  فوت کردن شمع های رو کیک را انتخاب کردم تا امروز.  امروز، روزی است که وجودم مثل یک نرم افزار قدیمی، با هر شمعِ اضافه، یک آپدیت ناموفق را جشن میگیرد.میخندم. نه از شادی، که از خنده دار بودن این نمایشِ آبکی. آدمیزاد در ۴۹ سالگی یا باید خانه بخرد، یا فلسفه بفروشد. من اما، در نقش یک کلکسیونر پشیمانی ، مشغول جمع آوری لحظه هایی هستم که میتوانستند باشند و نشدند. تولد، مثل یک جوک تکراری است که هر سال تعریفش میکنی و باز مجبوری به آن بخندی... انگار کائنات دستش رو شده و میگوید: ببینم هنوزم میخندی؟دستگاه فکری ام امروز، شبیه یک پازل گمشده است: &quot;غلط کردم به دنیا اومدم &quot;. نه از سر ناامیدی، که از سرِ کشف یک معادله ی منطقی! چرا که تولد، مثل خریدِ بی عوض بلیط ترنهای هوایی است که نه ارتفاعش را دوست داری، نه سرعتش را. ولی سوار شده ای... و حالا وسط حلقه های مرگ، مجبوری دستت را تکان دهی و ادای آدمهای شاد را دربیاوری.  شمع ها آب میشوند. کیک، فلسفی تر از همیشه به نظر میرسد: زندگی شیرین است، اما دیابت میآورد.  شاید حق با کامو باشد: «آیا باید خودکشی کرد یا قهوه خورد؟». من امروز انتخاب کرده ام: قهوه را با شکلات تلخ میخورم و به جهان گوشزد میکنم که طنزت را فهمیدم لعنتی... حالا بگذار پیر شوم با وقاری تلخهزار سال است منتظر جواب  از هستی هستم چرا تولد را تبریک میگوییم؟ مگر زنده ماندن در این سیاره، خودش جایزه نیست؟!یا شاید نه... شاید فقط بهانه ای است برای خاموش کردن شمعها، پیش از آنکه زمان، فوت کند.</description>
                <category>مهدی زمانی خرقانی</category>
                <author>مهدی زمانی خرقانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 16:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32275700/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-hhd7sigqxojk</link>
                <description>شب ميباشد ما خواب ميباشيم (الكي).بابايمان چراغ را خاموش ميكند.كمي هوا سرد مي باشد.بابايمان پشت پنجره ميرود .بعد مامانمان را صدا ميكند .مامانمان هم پشت پنجره مي رود.هر دو هي هيس هيس ميكنند.ما شك ميكنيم كه اينها اين موقع شب پشت پنجره اتاق ما چكار مي كنند .بعد پنجره را كمي باز ميكنند.گرماي شوفاژ كه زير پنجره است بيرون مي رود ما مانده ايم كه اين چه كاري مي باشد.مامانمان يك لباس گرم تن ما مي كند ما هنوز مثلا خواب مي باشيم.بابايمان پتو را رويمان ميكشد.ما با خودمان فكر ميكنيم كه پنجره باز كردنتان چيست و لباس گرم پوشاندنتان چه؟وقتي بابا و مامان از اتاق بيرون ميروند ما يواشكي بيرون مي آييم و پشت پنجره را نگاه ميكنيم.پرهاي كم پشت ياكريم كوچولو در باد مي لرزد و جوجه ياكريم كله اش را با زور به سمت پنجره باز دراز كرده است.الان عذاب وجدان داريم كه ايكاش خودمان را به خواب نميزديم تا مامان و بابا راحت بغلمان كنند و ببرند توي اتاق ديگري بخوابانند.بيچاره ها الان تا صبح فكر ميكنند كه كارشان غلط بوده يا درست.اگر بغلمان كنند كه بد خواب ميشويم و تا صبح زر زر ميكنيم اگر پنجره را باز كنند كه ما سرما ميخوريم اگر ببندند كه نگاههاي جوجه يا كريم را چه كنند.پي نوشت:صبح با صداي ياكريمها بيدار شديم.فكر كنيم بابا و مامانشان بعد از خراب شدن خانه قبلي ،هم جوجه اشان را پيدا كرده اند هم محلي دنج براي خانه سازي جديد.شايد آنها هم ما را &quot;كريم&quot; مي بينند</description>
                <category>مهدی زمانی خرقانی</category>
                <author>مهدی زمانی خرقانی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 16:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>