<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AminAfzali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32427861</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:21:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839722/avatar/fbA7KB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AminAfzali</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32427861</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمــــــّــــه-داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32427861/%D8%B1%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%91%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-wduvieuv1hfm</link>
                <description>صدای جریان آب، آواز پرندگانی که سرود طبیعت را می‌خوانند، و بویی که از زندگی و طراوت می‌آید؛ همه‌چیز در اینجا نفس می‌کشد. مگر می‌شود جایی این‌قدر سبز باشد؟ سبز، سبز، سبز… آن‌قدر که آدم می‌تواند در این رنگ غرق شود. چه رازی در دل این سبزی نهفته است که ما را چنین در خود فرو می‌برد؟ چرا این‌گونه آراممان می‌کند؟ شاید ریشه در خاطره‌ای دور از گذشتگانمان دارد؛ خاطره‌ای که هنوز در جانمان زنده است. هرچه هست، من عاشق این آرامش عمیقم؛ آرامشی که در دل جنگل‌های لاته جاری است.بگذارید برایتان از اینجا بگویم. اینجا لاته است؛ روستایی در دل کوه‌های شمال. انگار همین کوه‌ها سال‌هاست همچون نگهبانانی خاموش ایستاده‌اند تا اینجا را از هجوم زندگی شهری حفظ کنند. لاته هنوز از آلودگی و شتاب شهرنشینی دور مانده است.مووووو…صدای گاوها از دوردست می‌آید؛ از جایی شاید صد فرسخ آن‌سوتر. نمی‌دانم چرا این‌قدر دوستشان دارم. بی‌خیال و آرام در اطراف پرسه می‌زنند؛ آزاد، بی‌دغدغه. راستش گاهی بهشان حسودی می‌کنم. در این بهشت زنده می‌توانند هرجا دلشان خواست بروند و بیایند و کسی کاری به کارشان ندارد.کاش گاوی در لاته بودم.نه… نه. یادم آمد سرنوشت این بی‌گناه‌ها چه می‌شود. آن بالای تپه، کارگاه تولید گوشت و قصابی قرار دارد. احتمالاً آخر راهشان به همان‌جا ختم می‌شود؛ جایی که انگار روح‌های مرده را برای جسدهای متحرک آماده می‌کند و بدن‌های نجسشان را با گوشت این گاوهای زیبا سیر می‌کند.تف.صدای پا می‌آید.چرا آخر مرا تنها نمی‌گذاری؟ چه کسی قرار است این خلوت عاشقانه‌ی من و طبیعت را به هم بزند؟آن سوی رودخانه، دخترکی از اهالی روستا را می‌بینم. کوزه‌ای در دست دارد و در کنارش رمه‌ی زیبایی حرکت می‌کند. گونه‌هایش سرخ است. موهایش را با شالی که به لباس محلی همان نواحی می‌خورد پوشانده، اما رنگ موهایش از زیر آن پیداست؛ مایل به نارنجی. چشمانش می‌درخشد و هنوز برق کودکانه‌ای در آن‌ها موج می‌زند؛ چه حواس‌پرتی زیبایی. هیچ متوجه من نشده .به کنار رودخانه می‌رسد. کوزه‌اش را از آب پر می‌کند و بعد رمه‌اش را نوازش می‌کند. صحنه‌ای است انگار بیرون‌آمده از دل یک نقاشی. می‌توانم ساعت‌ها به آن خیره بمانم و در سکوت غرق شوم.خوش به حالش. شاید اصلاً نداند شهر کجاست. شاید تمام زندگی‌اش همین رمه و همین روستاست. کاش من جای او بودم؛ همین‌قدر ساده، همین‌قدر زیبا، همین‌قدر دور از زندگی شهری.نه… نه.شاید سرنوشت این دختر بی‌گناه چیز دیگری باشد. شاید وقتی به سن ازدواج برسند، مجبور شود به ازدواجی درون‌خانوادگی تن بدهد؛ ازدواجی بی‌عشق.چقد دردناک ، فکر کن نتوانی عشق رو تجربه کنی. مگر میشود دلیلی دیگر برای زندگی هم داشت ، اگر عشقی وجود نداشته باشد.مثلاً ببینید من… من عاشق همین طبیعتم. عاشق صدای جریان آب، آواز پرندگانی که سرود طبیعت را می‌خوانند…رمه</description>
                <category>AminAfzali</category>
                <author>AminAfzali</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 12:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزد - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32427861/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-u1pusiiuqnmq</link>
                <description>دزدچشم‌هایی در حال باز شدن ، همه‌جارو تار دیدن.صدای محو کلاغ چرا پاهام گرمن ، بدنم سرد یعنی من کجام ؟! تلاش برای به حرکت آوردن بدن چرا نمیتونم حرکت کنم ؟ دستام چرا بالاعن ؟خنده داره ؟ هه هه ، چرا نمیتونم حرکت ... خنده دیوانه وار وای حالا نمیتونم جلو خندمو بگیرمآخه میدونی چیه ، انگار عیسی مسیح رو به صلیب کشیدن ، ولی نه چوبی اینجا هست ، نه میخی ، نه آدم دیگه‌ ای غیر از خودم.کم کم دارم میفهمم کجام ، لعنتی چرا لختم ؟ نمیگی سرما بخورم واقعا چرا به همچین چیزی فکر میکنم ، الان نمیتونم حرکت کنم ، از این مهم‌تر مگه داریم؟!این چیه اومده رو شونم ، فقط از رو صداش میفهمم کلاغه و پاهاش ، کاش می‌تونستم ببینمت ، چون می‌دونم چقد قشنگیمن عاشق کلاغام ، موجودات خیلی خیلی زیبایی هستن ، زیبایی از نظر من یعنی اونا ، از هر چیزی که میتونن تغذیه میکنن تا رشد کنند ، همینو ببین ، نمیتونم ببینمش ولی سنگینیش رو حس میکنم .بذار فضا رو درک بکنم ، نفسسس ، نفسسس. اسکلی؟!دنبال آرامشی ؟! ولی نیازش دارم خب من لختم ، پایین پام گرمه ،  یه چیزی پایین پام در جریانه، فک کنم آبه ، چرا گرمه پس ، تاریکه همه‌جا ، اوه اینجا رو ببین ، تازه آسمون رو دیدم ، تنها چیز لذت بخشه این لحظه ، آسمون رو ببین ، این همه ستاره شاهد این صحنه‌هستن ، لعنتیا به جای خیره شدن به من بیاین این پایین کمکم کنید، نگاه کردن چه فایده‌ای داره ؟میبینم از پشتم یه نور خیلی زیادی داره میخوره ، با توجه به موقعیتم ، باید نور ماه باشه ، ولی خیلی نزدیکه انگار ، انقد نزدیک که انگار داره بغلم میکنه ، ماه قشنگم ، الان وقت اومدن بود؟ تو که همیشه دور بودی ، الان باید بیای پیشم؟ در حالیکه نمیتونم مثل همیشه عاشقانه نگاهت کنم خرررربه خودت بیا ، الان وقت عشق‌بازی با ماهت نیست. همینجوری بگذره معلوم نیست ، یا از سرما میمیری ، یا میشی غذای پرنده‌های مورد علاقت ، ترجیح میدادم تو بغل یارم بمیرم ، طوری نیس ماهم بغلمه تهش اونجا میمیرم مگه الان نگفتی به خودت بیا ، پس چه غلطی داری می‌کنی ؟...سکوت صدای کلاغصدای جریان آب...صبر کن ببینم ، یه چیزی کمه ، اون کجاست ؟ صداش چرا نمیاد ، چرا انگار باد داره از وسطم رد میشه؟ یعنی چی ؟چرا صداش نیس ؟ یعنی نیستش؟ بدنم سرده ولی یه نقطه وسطش گرمای شدیدی رو داره ، گرمه ولی میتونم رد شدن باد رو حس کنماوه اوه ، هه هه خنده‌های شدید دوباره هه ههقطعا مردم ، جالبه. حداقل بذار یادم بیاد قبلش کجا بودم یعنی تقصیر همون دخترست که باهاش رفته بودم کافه نیکو ؟ خیلی دیر وقت بود ، بارونم‌میومد ، یادمه اینو . زمینا خیس بودنخیلی دیر وقت بود ، دختری بود با موهای بلند ، چشم‌های مشکی ، میتونستم خودمو توی چشماش ببینم ، خیلی زیبا بودخیلی ...عاشق‌ خون‌آشاما بود ، حتی دوس داشت خونمو امتحان کنه من هم به شوخی اجازه دادم بهش کافه نیکو رو خودش انتخاب کرده بود ، یه سفارش هم خودش برام داد ، میدونست قهوه دوست دارم ، پس یه قهوه‌ جلوم گذاشتن ، مزش عجیب بود ، ولی تا تهشو خوردم . به هر حال نباید دستشو رد میکردم دختر زیبایی بود به هر حالآخرین چیزی که یادمه ...توی خیابون ایرانشهر بودیم ، زیر بارون قدم میزدیم ، بهترین لحظه‌های عمرم بود، دست تو دست هم ، تو چشاش نگاه کردم بهش گفتم ، تو الان قلب منو تو دستت داری خیلی خوب مواظبش باش ...سکوتچشم‌ها تار میشه همه جا تاریکاتاقی رو میبینم که یه قلب داره توی محفظه‌ی شیشه‌ای میتپهخب خوبه حداقل خوب ازش محافظت میشه‌خداحافظ ماه خوبم :)</description>
                <category>AminAfzali</category>
                <author>AminAfzali</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 01:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>