<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سین دال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32506815</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سین دال</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32506815</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کافه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32506815/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-aoyoqzpmdxno</link>
                <description>هر دو دانشجو بودیم، ادبیات میخوندیماول هر کلاس اون یه شعر عاشقانه آماده میکرد و از استاد اجازه می‌گرفت تا بخونه، آخر هر شعر هم میگفت (برای همه میخوانم، تا فقط یک نفر بشنود)تقریبا کل دانشگاه فهمیده بودن اون مخاطب خاص شعراش منم..پشت محوطه دانشگاه یه بید مجنون بود که زیرش یه نيمکت چوبی گذاشته بودن، پاتوق خودم و خودش بودهر روز گرگ و میش غروب کیک و ساندیس میخریدیم میرفتیم زیر بید مجنون واسه هم شعر میخوندیمآخه دانشجو بودیم و وسع مالیمون فقط در همین حد می‌رسیدولی ما با همون کیک و ساندیس و شعر و بید مجنون حال میکردیمشنیدی میگن با بعضیا لب جدول خیابون هم بشینی و راجع به سیمان لای آجر هم حرف بزنی خوش میگذره؟دقیقا مصداق ما بود...یادمه غروب پاییز بود و هوا بدجور دونفره..من جورابای بلند رنگ رنگیمو پوشیدم و همون کلاه بافتی که بی بی گوهر واسم بافته بود سر گذاشتمهرچی پس‌انداز داشتیم برداشتیم و راه افتادیم تو خیابون انقلاب..کافه کتاب بابا اکبر پاتوق دانشجوهای ادبیات بودهمیشه عصرای جمعه چای هل و دارچین و گلاب همه رو مهمون میکرداون روز تو کافه بابا اکبر بهم قول داد وقتی پولدار شدیم ماهم از این کافه ها بزنیم...و عصرای جمعه دونفره های عاشقی بذاریم و به همه دختر پسرای جوون چای زنجبیل و گلاب بدیمبا شیرینی هایی که خودم همیشه درست میکردم...تک به تک کتاب فروشی های انقلاب و گشتیم و دوسه تا هم کتاب شعر خریدیم، نم نم بارون میزد رو موهامون، من دستام و باز کرده بودم و لب جدول خیابون راه میرفتم، بارون میزد و ما بلند بلند شعر میخوندیم، بارون میزد و ما لبو میخوردیم، بارون میزد و ما دوتایی می‌پریدم تو چاله های آب و بلند بلند میزدیم زیر خنده...._الان چندسالی از اون شب بارونی میگذره و من بزرگترین کافه کتاب خیابون انقلاب و دارم!عصرای جمعه دختر پسرای جوون اینجا چای زنجبیل و گلاب مهمون من میشن با همون شیرینی هایی که خودم درست میکنم..دانشجوهای ادبیات میان و همه باهم شب شعر برپا میکنیممن شعر میخونم و بارون میزنه، من شعر میخونم و به لبو فروش روبه‌رو کافه چشم میدوزممن شعر میخونم و آخر هر شعر تو دلم میگم(برای همه میخوانم، تا فقط یک نفر بشنود)....ولی مگه اون مخاطب خاص هنوز هست که بخواد بشنوه..!؟ :)#سین_دال</description>
                <category>سین دال</category>
                <author>سین دال</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 20:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>