<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های negin.Javan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32550447</link>
        <description>فقط من.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:46:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3022180/avatar/AbGdvQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>negin.Javan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32550447</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و ماهو.  #نامه1</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%871-w4wdxzualjs9</link>
                <description>برای ماهو.سلام ماهو.بگذار اول کمی درگوشی با تو درد و دل کنم.راستش را بخواهی مدتی است که حالم خوب نیست و بر کلامم گرد غم نشسته و راستش با هیچ شیشه پاک کنی هم پاک نمیشود. اولش آمدم از یک حال خوش دست نیافتنی بنویسم یا نامه را با خبری هیجان انگیز که اصلا همچین چیزی موجود نیست شروع کنم. با خودم گفتم بگویم دارم پیاز تفت میدهم یا برگ دلمه ها را میشویم ولی راستش با اینکه زیبا و سرگرم کننده به نظر میرسند ولی هیچکدام اینها حقیقی نیست. اصلا نامه به چه درد میخورد اگر حقیقی نباشد همیشه دوست دارم هر چند ناشیانه اما کلماتم صادق باشند حتی اگر دارند راجب یک موضوع مزخرف حرف میزنند.پس حال، بگذار راستش را بگویم.در دلم چیزی هست که نیست. و از مغزم هم صدای جیرجیرک می آید. خسته؟ هستم. غمگین ؟ خیلی نه. با اینکه همش دارم با کله میزنم توی دماغ مشکلاتم و اول هم دماغ خودم خونی میشود. ولی نمیدانم چرا حس کسی که باید بشکند را ندارم. واقعا تو فکر میکنی جنس من از چیست؟ باید بشکنم باید خیلی زار بزنم. این طبیعی است و حق  هم دارم.ولی اینکار را نمیکنم. شاید من هم مثل گربه ها ۹ جان دارم کسی چه میداند. با اینکه از گربه ها میترسم. و میدانم که دختر ها عاشق گربه ها هستند.ولی از وقتی گربه ی مادربزرگ دستش را چنگ زد دیگر از آنها خوشم نیامد.. به هر حال هرکس حیوانی دارد که از آن خوشش بیاید. جدیدا با سگ همسایه که خیلی از او میترسیدم صمیمی تر شدم. حس میکنم از چیزی غمگین است چشم هایش پر از حرف است. دیروز به او پرشور سلام کردم. شاید من کسی هستم که باید او را از افسردگی نجات دهد.آها یادم آمد. ای امان از این مغز من که بازار شام است و تا میایم یک چیزی بگویم غرق میشوم و موضوع اصلی  یادم میرودمیخواستم صادق باشم. چشم‌. ماهو نگران نشو ولی کمی از درس ها عقب افتادم. الان هم عینکی که با آن درس میخوانم را زده ام. و روی تخت دراز کشیدم پتو را تا گردنم بالا آوردم. خواستم برق اتاق را روشن کنم ولی چون کمی غمگینم و از خودم راضی نیستم دوست دارم خاموش باشد. تا خودم را کمتر ببینم. تا قایم شوم در تاریکی.همین الان هوس کردم واقعا پیاز تفت بدهم. انسان به چه چیز ها که هوس نمیبرد. آدمیزاد هم واقعا عجیب است‌. از احساسم بگویم؟ باشد. یک چیزی در دلم گم شده است حس میکنم قلبم حوصله ی تپیدن ندارد و مغزم میخواهد پتو را بالاتر بکشم و چشمانم را ببندم و به این نامه‌ی کسل کننده پایان دهم.احساس ناکافی بودن را کنار میگذارم.میخواهم این دفعه، حداقل برای چند پاراگراف خودم باشم. منِ دست و پا چلفتی اما من!من من است دیگر ماهو.فکر میکنی همه ی آن مردم بیرون واقعا چیزی که نشان میدهند هستند؟اصلا چه اشکالی دارد بعد خوردن آبگوشت دهانم را با گوشه آستینم پاک کنم؟ چایم را در نعلبکی بنوشم؟ آب که دیدم بپرم داخلش؟آب نبات چوبی را بگذارم گوشه لپم و بی موزیک ضرب بگیرم و برقصم؟ساده بگویم. ماهو. تا که هستی خودت باش!خودِ خودت. به احترام تمامیت عرضی و طولی ات. به احترام قلبت که متفاوت است با قلب های دیگر و رنج های خودش را دارد،به احترام دست هات که داستان خودشان را دارند.ماهو. اشکالی ندارد اگر به اندازه ی کافی زیبا نباشی.تو کسانی را داری که تو را میخواهند و این خواستن وصل به زیبایی ظاهری ات نیست. و این زییایی فریبنده ی روح عزیزت است که پایان نمی یابد.ماهو. به طرز فناناپذیری دوستت دارم. راستی همین الان هوس کردم بادبادک هوا کنم. بادبادکی که خودم آن را ساخته باشم. کسی دارد صدایم میزند.باید بروم..خداحافظ.سورپراز ! طوری وانمود کردم که نامه در حال پایان است اما هنوز ادامه دارد. بگو  حالا خوشحال تری؟به من بگو که یک رویا را چگونه محقق کنم؟ جدیدا برای رسیدن به رویاهام خیلی با خودم حرف میزنم. حرف زدن با خود از یک جایی به بعد تو را وارد باتلاق میکند ماهو. مهدی میگوید بیشتر عمل کنم تا اینکه فکر کنم. او همیشه راست میگوید. یک کم دیگر هم میشود صادق باشم؟راستش هیچ چیزی برای ادامه ی نامه به ذهنم نمی رسد. ولی دلم میخواهد هنوز هم با تو حرف بزنم. این اشتیاق برای تو کافی نیست؟به یاد دارم که درد هایی داشتم.اما یادم نمی آید آنها چه بودند. حس میکنم درد هایم را گم کردم‌. حالا بیا غصه بخور که چرا غصه ای نداری تا بخوری:)ماهو! یک سوال تو دوست داری غصه هایت را با چی بخوری؟ مثلا با نوشابه؟ یا سالاد شیرازی؟ چی؟ امید؟ خواهشا این کلمه های ترگل ورگل را به من نگو. من خود سازنده ی امیدم. ولی الان دلم میخواهد غصه را با سالاد ترکیب کنم و با سس بخورم خب؟ ببخشید که انقدر عصبی هستم دورم پر است از آدم هایی که چشم هایشان را میبندند و یک لبخند گنده میزنند و میگویند: عزیزم  امید داشته باش.درست میشه..اصلا چطور میتوانند لب هایشان را انقدر کش بدهند؟آنها دروغ میگویند؟ نه. امید جان آدمیزاد دنیای ماست. و به نظر من هم خدا مهربان است و تهش را خوب میپیچد به هم‌. ولی الان دلم میخواهد به جای امید دادن یک خدمه بیایند و شانه هایم را بمالند تا کمی آرام شوم.چون خسته ام. بعدا هم میشود راجب امید حرف زد...شاید باورت نشود ماهو. ولی فکر کنم مریض شدم.آخر دلم نمیخواهد نامه را تمام کنم. ببین که برای تمام نشدن این مکالمه ی یک طرفه، دست به ترکیب ناشیانه ی غصه ها با سالاد شیرازی زدم..یک روز میفهمی که من با اینهمه حرف بافتن، دیوانه نبودم. فقط میخواستم کمی بیشتر چشمانت را داشته باشم. وقتی این نامه را میخوانی‌.لوس بازی را بگذاریم کنار..بهت گفتم که نوشابه نمیتوانم بخورم.؟ قندم کمی بالا رفته و بابا صدایم میزند قندی (دروغ گفتم ببخشید دوست دارم صدایم بزند قندی) و من خوشم می آید شاید نوعی قربان صدقه باشد.اولش هم که گفتند من قند دارم به عنوان یک نویسنده که همه چیز را در کلمه میبیند من حس کردم که حالا شیرین شده‌ام و مورچه ها دوستم دارند. و این واژه واقعا خوشحالم کرد. میدانم دیوانگی است.ماهو.ماهو.چخبر؟ اصلا چرا حرف نمیزنی؟ آها یادم آمد نامه است. خب نامه این دردسرهارا دارد دیگر اصلا بیا فرض کنیم تو اینجایی و کمی حرف بزنیم ها؟ در حد سلامی.. +سلام _...+ماهو؟ زیبون داری؟_...+ماهوی من؟ فقط بگو سلام. لطفا._...+باشه پس منم میرم یه نوشابه گنده بخورم تا قندم بره بالا. _سلام.+..._الو جوونه؟ کجا رفتی؟برگرد.+..._همین الان دلت چی میخواد؟+دلم میخواد برم بالای کوه و گیاه دارویی بچینم._میزارم رو زخمات تا خوب بشی جوونه :)+ :)نویسنده : نرگس جوان.</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 21:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1403بار اتفاق افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/1403%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-tmb1zpn6r3sp</link>
                <description>نوشته بیست دقیقه به سال تحویل مانده بود .باران می بارید.از پنجره بیرون را نگاه می کردم . هوا سرد بود . گرمای دهانم را به پنجره زدم .با خودم فکر.کردم چی  روی پنجره بکشم ،فکر کردم ،دیگر قلب کشیدن خیلی لوس بازی بود.ولی بازم قلب کشیدم .به سرم زد به بیرون بروم .دنبال چتر و لباس گرمم رفتم .از شانسم هیچکدومش نبود .واقعا بدشانس بودم‌.حتی شانس لحظات احساسی را نداشتم .روی مبل رو نگاه کردم.مثل همیشه لباس گرم بابام روش افتاده بود. برداشتمش.پوشیدم ،خیلی بزرگ بود .در را باز کردم. دمپایی خیس بود . دمپایی خیس واقعا بدترین چیز است. داشتم یخ می زدم . لباس راحتی تنم‌بود. گنجشک ها توی هوای سرد دسته ای  حرکت می کردم . باخودم گفتم ، آخه شما گنجشک ها دیوونه اید دارید توی این هوای سرد دارین چرخ می زنین .واقعا که . به خودم نگاه کردم .در هوای سرد بالباس خونگی داشتم توی اون هوای سرد گنجشک ها رو مسخره می کردم . اگه گنجشک ها می تونستن با من حرف بزنن می گفتن : داداش خودت از ما بدتری .هوای سرد و خوبی بود. بوی باران می داد. نفس عمیقی کشیدم . آن لحظه ریه هام گفتند : آخیش ، بالاخره یه هوای خوب توم اومد .چشمام رو بستم . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسه همچی دعا کردم .دستام رو گره زدم. دهانم را باز کردم تا از آب بارون بخورم .تا یه قطره رف تو دهنم یادم اومدکه روزه ام . سری تفش کردم .داداشم بم گفته بود که اگه لحظه ی سال تحویل هر کاری کردی یعنی یک سال اون کارو کردی .اگه این واقعیت داشته باشه مامانم یک سال تو قبرستون بوده .یا دادشم یک سال تو دستشویی بوده .یا بابام یک سال چایی می خورده .وارد خونه شدم .فقط بابام جلو تلوزیون نشسته بود.خواهرم رفته بود درس بخونه و داداشم هم لالا . خواستم برم داداشم رو بیدار کنم .هرچی گفتم پاشو پانشد. برادرم اصلا جدی نمی گرفت . امسال خوابه سال پیش هم دستشویی .منه خنگ که از صحر بیدارم .یه لحظه به عقلم شک کردم . به داداشم گفتم :اصلا نیا .رفتم جلو تلوزیون نشستم . مثل همیشه آدم معروفا تو تلوزیون داشتن با هم میخندیدن و چرت وپرت می گفتن .زدم یه شبکه دیگه .راغب داشت آهنگ می خوند .دوباره زدم یه شبکه دیگه . مرده گفت :آغاز سال. ۱۴۰۳ هجری شمسی مباااااارررررک ! ما هم ساکت جلو تلوزیون نشسته بودیم . من به بابام گفتم : چه عید بدی امسال بود.نگین جوان </description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 05:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی روح ⁦⁦☁️⁩پارت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%EF%B8%8F%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-hocg9ivbdwyv</link>
                <description>هینا                       🍊همکلاسی جدید🍊آقای هان داد زد : ساکت !! کی بهت اجازه داد صحبت کنی ؟ اگه یه بار دیگه اینکارو بکنی نمره منفی میگیری . امروز منو خیلی عصبانی کردید .راستی ،دانش آموزی قراره به کلاسمون اضافه بشه .امیدوارم مثل شما نباشه . اسمش فکر کنم میکا مینجو ..... حالا هرچی .سان لی پاشو برو دفتر ودانش آموز جدید رو به کلاس معرفی کن . سان با خودش گفت چه مصیبتی . آرام پاشد وبه سمت در کلاس رفت و در را باز کرد .معلم گفت :درو هم ببند. سان از کلاس بیرون رفت ودر را محکم بست .آه کشید و به سمت دفتر رفت.در راه دفتر با خودش گفت حتما کسی که تازه وارده هی ازم سوال می پرسه . خب واقعا هم همین بود .همیشه او را برای راهنمایی تازه وارد ها انتخاب می کردند . هرکی او را تازه می دید هی از اوسوال می پرسید و می خواست با او دوست شود فقط برای ظاهرش.سان در دفتر را باز کرد . دختری بود که پشتش به سان بود و انگار منتظر کسی بود.آن دختر موهای بوری داشت . انتهای موهایش هم سبز بود که به موهای بورش می آمد . دوتا پنس برگ سبزی هم به موهایش زده بود.کیف سبز رنگی هم داشت و کلی برچسب وپیکسل زده بود . دستانش. را گره کرده بود و روی میز جلویش گذاشته بود. پای راستش هم هی روی زمین می زد و بر می داشت . آن دختر گفت :پس کی میاد ؟ .  صدای قشنگی داشت . به نظر سان آن دختر مثل دخترای پر انرژی بود و مثل کسانی که دنبال جلب توجه هستند .سان از کسانی که دنبال جلب توجه بودند بدش می آمد.سان آرام گفت : دنبالم بیا . آن دختر برگشت و سان را دید . صورت بامزه ای داشت. دماغ کوچکی داشت و نوک دماغش گرد بود. آن دختر گفت : تو کسی هستی که منو به کلاسم راهنمایی می کنی ؟ . سان چیزی نگفت .و فقط از دفتر به سمت کلاسش به راه افتاد. آن دختر هم به دنبالش به راه افتاد . سان با خودش گفت :یا خدا الان سوال بارونم میکنه . ولی آن دختر اصلا توجهی به سان نکرد و سالن مدرسه را نگاه می کرد. انگار فکر سان را خوانده بود و می دانست سان از سوال زیاد بدش می آید . سان تعجب کرد . تا به حال ندیده بود کسی اینطور با او رفتار کند .همیشه بقیه او را بخاطر زیبایی اش چشم از او بر نمی داشتند ولی آن دختر به او توجهی نمی کرد.سان با خودش فکر کرد که نباید مغرور بشود و دیگر به این موضوع فکری نکرد ولی بازهم متعجب بود.رسیدند به در کلاس .سان در را باز کرد .وقتی می خواست وارد کلاس شود آن دختر با لبخند گفت :کام سام نیدا ! (ممنون!). با اینکه سان ندید دارد لبخند می زند ولی درصحبت کردنش متوجه این می شد .سان چیزی نگفت و وارد کلاس شد .سرجایش نشست . آن دختر هنوز پشت در بود. دستانش را گره کرد و حالت دعا گرفت وچشمانش را بست . آرام گفت : تو میتونی هینا ! .نفس عمیقی کشیدو واردکلاس شد . سان به او خندید و آرام گفت :این که پاک خله . میز عقبی اش  گفت :الان داری می خندی ؟تا به حال ندیده بودم بخندی. سان به آن پسر اخم کرد .آن پسر هم چیز نگفت .هینا   لبخند ی به لب داشت. همکلاسی جدید سان وسط کلاس ایستاد. معلم با لحنی که انگار بزور داشت با هینا حرف می زد گفت : سلام میکا مینجو... .هینا وسط حرف معلم گفت :هینا مینجو.  معلم بلند تر از قبل جوری که هینا متوجه بشود از اینکه وسط حرفش پریده عصبانی است گفت : سلام هینا مینجو ! به کلاسمون خوش اومدی .  هینا روبه بچه هاگفت : انیوووونگ !(سلام) ممنونم آقای معلم . من دوست دارم حال بقیه رو خوب کنم و اگه کسی ناراحت باشه خوشحالش کنم .    بچه های کلاس همزمان دستشان را به سمت سان بردند و.....ادامه دارد ......ممنون خوندی .🧸</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 17:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی روح #پارت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-o8xmejgnboed</link>
                <description>کلاس                      معلم مستطیل دوست صدای آهنگ درخانه ی سان پخش شد.صدای زنگ هشدارش بود.ساعت ۶:۳۰صبح بود.از خواب بیدار شد و دید روی کاناپه دراز کشیده و لباس کارش تنش بود.انگار بعد از صحبت کردن با خواهرش از شدت خستگی همان جا خوابش برده بود.بلند شد وچشمانش را مالید .لباس هایش را برداشت وپوشید. به سمت آشپزخانه رفت وخوردنی برداشت ودر کیفش کرد.در خانه اش را باز کرد و کوله اش را برداشت و از خانه اش بیرون رفت.او همیشه تا مدرسه اش پیاده می رفت ،خیلی کم پیش می آمد با اتوبوس برود.فاصله ی خانه اش تا مدرسه چندان زیاد هم نبود . پیاده رفت و رسید به مدرسه اش. بالای در مدرسه اش روی تابلوی بزرگی نوشته بود دبیرستان یونگ سان .قبل از اینکه وارد مدرسه اش بشود باخود گفت ای کاش امروز اتفاق جالبی بیوفته وبعد وارد مدرسه شد.آرام در حیاط مدرسه قدم برداشت وبه سمت سالن مدرسه می رفت .وقتی در سالن مدرسه راه می رفت همه او به خاطر زیباییش جوری نگاهش می کردند که انگار از سیاره ی دیگری آمده بود. هرکس هر کاری داشت ول می کرد ومتعجبانه نگاهش. می کرد .سان به این رفتار ها عادت کرده بود ومثل همیشه بقیه را نگاه نکرد وبه سمت کلاس حرکت کرد.در کلاس را باز کرد ودید بچه ها دارند سروصدا می کنند .کسی موشک پرتاب می کرد و آن یکی با دوستش دعوا می کرد.همهمه ی زیادی در کلاس بود.سان به این شرایط عادت کرده بود ومثل همیشه در جای همیشگیش نشست.در کلاس یکدفعه باز شد .همه در هر حالتی که بودند ،ثابت شده بودند مث مجسمه .کلاس را سکوت فرا گرفته بود. حتی موشکی که در هوا بود هم در وسط کلاس ثابت شد . فردی از ته کلاس گفت :نویسنده ی عزیز دیگه خیلی داری بزرگش میکنی .جانگ کوک راست می گفت .شوخی کردم موشک  افتاد درست روی میز معلم .مردی آرام وارد کلاس شد.بچه ها تا آقای هان معلم ریاضی را دیدند سری سر جایشان نشستند.آن مرد مسن بود.باکت وشلوار  قهوه ای همیشگی اش و با کیف مستطیلی شکلی که دسته اش را گرفته بود و با ریش سفید وعینک مستطیلی .انگار مستطیل را دوست داشت. معلم روی میز نشست و موشک را از روی میز برداشتبادقت از هر جهت موشک را دید و بعد داد زد :کی این موشک رو انداخته روی میز ؟ . کل بچه ها غیر از سان دستشان را به سمت جانگ کوک گرفتند و هم زمان گفتند :جانگ کوک آقا . جانگ کوک بلند گفت : ای آدم فروشا ! . و بعد با نال گفت :می سان من دیروز به تو نصف کیکمو دادم ! دختری به نام می سان گفت : کیکتو دوست نداشتم . جانگ کوک گفت :چرا دروغ می گی ؟ خودم دیدم چطوری کیکمو می خور.... . آقای هان داد زد : دست از بچه بازی بر دارید. خجالت بکشید شما ۱۷سالتونه !شما بدترین کلاسی هستید که تا به حال داشتم! . دیگه هم نبینم موشک پرت کنی آقای جانگ کوک وگرنه نمره منفی می گیری !خیله خب همه سر جاتون بشینید . امروز امتحان ریاضی داریم .   پسری از ته کلاس گفت :ولی آقا شما به ما نگفته بودید امتحان .... آقای هان داد زد : ساکت !! کی بهت اجازه داد صحبت کنی ؟ اگه یه بار دیگه اینکارو بکنی نمره منفی میگیری . امروز منو خیلی عصبانی کردید .ادامه دارد ...مرسی خوندین نظراتتون رو بذارید .⁦♥️⁩⁦♥️⁩🍊🍊</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 01:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی روح #پارت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-puzvw9eg253o</link>
                <description>سورا                           صحبت کردن با سوراسان پدرومادرش را درسن ۱۱سالگی از دست داد وفقط یک خواهر بزرگتر از خودش داشت.دیییینگگگگگگ!دیییینگگگ! صدای زنگ تلفنش بود .روی مبل خود را انداخت وتلفن گوشی اش را جواب داد.بالای تلفنش نوشته بود ،سورا . ـ الان برات پول واریز میکنم .ـ اولا سلامت کو دوماً من کی خواستم برام پول بریزی سان ؟خواستم حالتو بپرسم .سوما دیگه لازم نیست برای شهریه دانشگاهم پول بریزی ،خودم یه کار پاره وقت پیدا کردم .تو یه رستوران کار میکنم و....سان وسط حرف سورا پرید وگفت :لازم نیست کارکنی خواهر .خودم برات پول واریز میکنم . ـ هی سان من دیگه بزرگ شدم تا کی میتونم محتاجت باشم .تو خودت مدرسه داری ویک سال دیگه باید کنکور بدی .تازه این منو خجالت زده میکنه که پولمو از داداش کوچیکتر از خودم بگیرم .ـ لازم نکرده خجالت زده باشی .این موضوع دیگه جای بحثی نداره. ـ راستی سان ،به حرفم گوش کردی ؟گفته بودم که روابط تو با بقیه بهتر کنی .ـ سورا من حوصله ی خودمو ندارم چه برسه به بقیه.ـ باشه خب کار دیگه ای نداری سان؟ ـ نه ندارم خداحافظـخداحافظ سان.! سان گوشی را قطع کردو گفت :آه زندگی خیلی حوصله سربره .ای کاش یه تغییر خوبی تو زندگیم اتفاق بیفته.  </description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 00:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین جادویی #پارت۲🍊</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-d5tt1fpr5lux</link>
                <description>جودی                                  جودیولی بر عکس جودی کمبل با موهای نارنجی که دوست صمیمی کالیستا بود، اصلا شبیه کالیستا نبود، خیلی پرحرف بود ولی باهوش بود وهمیشه دستش بالا بود و زنگ های تفریح از درد دستش می نالید.و برعکس کالیستا اصلا حوصله ی کتاب خواندن نداشت .آن دو خیلی باهم صمیمی بودند و راز های خود را بهم میگفتند . حتی مهم ترین راز هایشان را! هردو از دختری به نام آلیس برنی که خیلی رومخبود بدشان میامد. دختری بادندان های سیمی با موهای سیاه که انتهایش را صورتی جیغ کرده بود. وهمیشه کالیستا را مسخره می کرد، بخاطر کتاب خواندنش . با اینکه جودی از کتاب خواندن متنفر بود ولی همیشه از کالیستا دفاع میکرد وبا حرف هایش انگار که سیلی محکمی به صورت آلیس می زد.او هم از حرف های جودی می ترسید و دمش را می گذاشت روی کولش و می رفت .       .     .     .     .     .      .      .       .       .    .جودی کمبل !!جودی دوباره خوابش گرفته بود.:«ببخشید خانم اندی ،قول میدم دوباره تکرار نشه!۰»همه بچه ها نفس راحتی کشیدندو به سمت در حمله کردند و بیرون رفتند.جینا که میز کنار کالیستا نشسته بود گفت : بعضی وقتا که خانم اندی ازم جغرافیا می پرسه فکر میکنم دارم بازجویی می شم . مگه نه کالیستا ؟» کالیستا خیلی آروم گفت : اوهوم ، راست می گی .»خیلی بعید بود دانش آموزی از خانم اندی جان سالم بدر برود. خانوم اندی گفت :ولی اگه خانوم کمبل دوباره تکرار بشه رحم نمیکنم ونمرتون روصفر میدم ۰» جودی به کالیستا نگاه کرد و دید کالیستا دارد یواشکی به او می خندد .جودی به کالیستا اخم کرد جوری که هرکه آن اخم را می دید می فهمید منظور جودی این است :صبر کن فقط زنگ بخوره می دونم چه بلایی به سرت بیارم .جودی در انتقام گرفتن حرف نداشت برای همین کالیستا کمی ترسید .خانوم اندی ادامه داد :خب بریم سر درسمون .میخوایم جغرافیا بپر .... ۰»زنگ کلاس خورد .خانوم اندی عصبانی شد .گفت :«فردا حتما ازتون جغرافیا می پرسم .خانوم اندی با آن کفش های تلق تلقی ، به سمت بیرون رفت. در کلاس را محکم بهم زد و کلاس لرزید. انگار هنوز هم ناراحت بود که سر کلاس درسش زنگ خورده بود. همه بچه ها نفس راحتی کشیدندو به سمت در حمله کردند و بیرون رفتند.جینا که میز کنار کالیستا نشسته بود گفت : بعضی وقتا که خانم اندی ازم جغرافیا می پرسه فکر میکنم دارم بازجویی می شم . مگه نه کالیستا ؟» کالیستا خیلی آروم گفت : اهوم ، راست می گی .»ادامه دارد....منتظر نظراتتون هستم .ممنون از شما ⁦♥️⁩</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 00:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین جادویی #پارت ۱🦄</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-hbev1ipv1fln</link>
                <description>کالیستا فصل اول : زود باش دیگه دیر شد ! :«باشه باشه قول میدم الان پاشم ۰»کالیستا خمیازه ای بسیار بلند کشید که بیشتر شبیه غرش شیر بود و بعد کشو غوسی به بدنش داد و از تخت خواب بلند شد. چشم هایش را مالید وبه سمت کشو لباس رفت . لباس هایش راپوشید وکیفش را برداشت وبه سمت میز صبحانه رفت .کالیستا بلند داد زد :«هی! همه ی شکولاتا رو خوردی!!۰» جک برادر کوچک‌ کالیستا که  لبهایش پر از شکلات بود با دهن پر گفت :« دیللل اووو مدییی»۰ کالیستا با ناراحتی روی صندلی نشست و روی میز را دید . تنها تخم مرغ مانده بود. کالیستا گفت :« از تخم مرغ متنفرم !»۰جک‌ که تقریبا دهانش خالی شده بود گفت :« مخصوصااا از خولشیدش »۰کالیستا گفت :« چی؟ جک گفت :« خولشیدش ، منظولم زلدشه و سفیده هم ابله»۰ کالیستا گفت:« اون موقع کی اینو بهت گفته ؟»۰ جک گفت:« مامانییی!»کالیستا گفت :« فکرشو می کردم ، مامان می گم یه رنگین کمونو چند تا گنجیشکو اینا بهش اضافه میکردی بد نمی شد ؟»۰ مامان کالیستا ریز خندید وگفت :« فقط خواستم   کلمات بهتری رو جایگزین بعضی کلمه ها کنه ،تازه لغتش هم باید بهتر شه ، حالا زود باشو اینطوی به من نگاه نکن ، باید بری مدرسه !!»۰        .                .              .             .کالیستا  دختری با موهای زرد طلایی ،آرام وساکت بود. اصلا پرحرف نبود و مثل کسانی نبود که انقدر دستشان را بالا می برندند، که دستشان درد میگرفت و دست دیگرشان را جایگزین می کردند.کالیستا خیلی کتابخوان بود و همیشه و در هر جایی کتاب دستش بود ،بعضی از دخترا می گویند که او حتی در توالت هم کتاب میبرد.</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 00:03:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌روح. #پارت1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA1-kjj3xgnkhrm9</link>
                <description>سان.وقتی اون اتفاق افتاد ،من تغییر کردم .تغییری که منو از این رو به اون رو کرد .دیگه مثل سابق نشدم ونمیشم.هیچوقت ! ￼                                영혼이 없는 ‌                        « روز کاملا عادی»  خانم کینک معلم جغرافیا گفت :خب بچه ها درس امروزمون هم تموم شد.می تونید برید .هفته ی دیگه ازتون جغرافیا میپرسم. بلد باشینا! بعد خندید و رفت.  وقتی معلم رفت، همه دیوانه وار به سمت در حرکت کردند و سروصدا میکردند._آهای !موزمو بده !_از تاریخ بدم میاااااد!_سوجین لجبازی نکن ..!_لعنت به این زندگی !ـ سرم درد !ـ من موزمو میخوام !ـ سوجین گفتم پاشو!ـ موزم کو ؟سان سرش را از درد مالید وگفت :چرا ساکت نمی شن ؟ آه ». سان وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد.خسته بود ولی به هیچکس نگفت . حتی دوست هم نداشت .او ساکت بود همیشه .خیلی کم حرف میزد. شاید باید گفت اصلا حرف نمی زند. جواب سوال های بقیه را نمیداد.ولی جواب سوال معلم ها و بزرگتر هایش را می داد.جواب سوال همکلاسی هایش را هم با اخم می. داد. وبا حرکات صورتش با آنها حرف می زد.اگر او را به خواهی در سه کلمه توصیف کنی می شد،زیبا،بداخلاق،ساکت ،باهوش.البته این چهار کلمه است .سان آرام به سمت سالن غذا رفت تا ناهارش را بگیرد.مثل همیشه یک میز خالی پیدا کرد و آنجا نشست .وقتی می خواست شروع کند به غذا خوردن ،دختری به سمتش آمد.به نظر اخلاق سان را نمی دانست ،با مهربانی گفت :سلام !ببخشید میتونم اینجا بشینم ؟آخه میدونی بقیه میز ها پرن .این را گفت ومنتظر بود سان جوابش را بدهد. به نظر سان آن دختر که آرایش زیادی کرده بود و موهایش را صورتی جیغ کرده بود فقط دنبال جلب توجه بود.دوست نداشت جوابش را بدهد ولی گفت :آها پس اون میز خالی چی ؟.این را گفت وباصورت به میزی که آخر سالن بود اشاره کرد .آن دختر فهمید که سان دوست ندارد کسی کنارش بشیند .ساکت شد و از آنجا رفت.بعد باخود گفت :از آدم هایی که دنبال جلب توجه هستن متنفرم.و بعد شروع کرد به خوردن ناهارش .بعد از تمام کردن مدرسه به کافه ای که نزدیک‌ مدرسه رفت .سان در آنجا کار پاره وقت داشت. همیشه ساعت چهار بعدازظهر به کافه می رفت غیر از روز های تعطیلی .کارش ساعت ۱۰:۳۰ شب تمام شدو به خانه اش رفت .در خانه اش تنها بود همیشه.ادامه دارد...نویسنده: نگین جوان.منتظر نظرات تون هستم.ممنون که خوندید:)</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 14:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌روح.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-ipq45axbbmmj</link>
                <description>سان.« وقتی اون اتفاق افتاد ،من تغییر کردم .تغییری که منو از این رو به اون رو کرد .دیگه مثل سابق نشدم ونمیشوم.هیچوقت !  »سلام نگین جوان هستم ۱۱ سالمه و نویسندگی رو دوست دارم و شروع کردم به نوشتن یک رمان با ژانر ماجراجویی و تخیلی به نام «بی‌روح» .امیدوارم بخونید و دوست داشته باشید.</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 13:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیک تاک ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/eyvoon/%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-rawudgeqppov</link>
                <description>ما با زمان همسفریم .زمان همسفر خوبی است ولی مشکلش این است که خیلی عجول است .می خواهد زود از تمام اتفاقات بگذرد و چون من همسفر او هستم باید او را تحمل کنم و با او اتفاقات خوب و دوست داشتنی را پشت سر بگذارم . نکته ی بسیار ظریف شاید متوجه نشوید من چه می گویم .شاید هم اکنون جوانه ی سوالی در ذهنتان رشد کند که ؛یعنی چه ما همسفر زمانیم ؟اصلا کسی که اینو نوشته حالش خوب بوده ؟.  باید بگویم حالم خوب است .ممنون .⁦♥️⁩اینکه ما همسفر زمان هستیم درست است.برای مثال هرچه زمان می گذرد بیشتر بزرگ می شویم .بیشتر از نظر عقلی رشد می کنیم . پس یعنی ما با زمان زندگی می کنیم و روز هایمان با او تمام می شود .زمان کسی است که باعث می شود ما غروب آفتاب و طلوعش را ببینیم .حالا‌ بذارید داستانم را بنویسم .امیدوارم منظورم را فهمیده باشید .ادامه داستان بگذارید تا از دوست عجولم زمان کمی با شما درد و دل کنم .وقتی ما از وسط جنگل زندگی عبور می کنیم سر بعضی از اتفاقات پیش رویمان زود می گذریم .البته برای مثال یادم است در یکی از اتفاقات پیش رویمان مادر بزرگم فوت کرد. من در جنگل خیلی ناراحت بودم.زمان به من گفت که نباید خیلی به آن فکر کنم و آن اتفاق را پشت سر بگذارم .من هم به حرفش گوش دادم .دستم را گرفت و گفت پاشوم .من هم گریه هایم را با دستانم پاک کردم و با او همراه شدم .یادم است بدو بدو باهم از آن اتفاق گذشتیم .من ماجرا های بسیاری با زمان دارم .همیشه با او غروب آفتاب را می بینم .ولی بعضی وقت ها نباید به حرف زمان گوش کرد. دوباره برای مثال داشتیم از دوست قدیمی ام که کنارم بود می گذشتیم او به من گفت باید زود برویم خانه وگرنه شب می شود.ولی من به حرف او گوش ندادم وبه سمت دوستم رفتم .با او کلی صحبت کردم و خندیدم بعد هم به خانه ام رفتم .آنجا فهمیدم برای بعضی جاها که می توانیم اتفاقات خوبی را به وجود آوریم باید به حرف زمان گوش نکنیم .یعنی اینکه برای خوشی هایمان وقت بذاریم .دوباره یک نکته ی ظریف در جنگل زندگی زمان و من از یک جاده. ی بزرگ گذر می کنیم که اتفاقات زندگی ام در کنار این جاده است و زمان با من همراه است تا با او مشورت کنم که سر کدام اتفاق زمان بگذارم . همینطور همسفر بودن با او باعث می شود من بزرگ شوم و روز ها بگذرد .   بعضی وقت ها نباید بگذاریم زمان هدر شودزمان چیزی است که میگذرد و ما او را لحظه لحظه از دست می دهیم .وقتی که یک جا نشسته ایم و هیچکاری نمی کنیم داریم زمان را از دست می دهیم.زمان از طلا هم ارزشمند تر است این را باید در مغزمان تتو کنیم تا پاک نشود.بعضی وقت ها باید بعضی اتفاقات زندگی مان را به دست زمان بسپریم و بگذاریم سپری شوند.خلاصه تمام این نوشته ها :ای ایها ناس زمان طلاست نویسنده :نگین جوان </description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 01:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت روشن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-xicnns9nnqoq</link>
                <description>سکوت روشن گیاه.گرد شب نشسته رو شونه هام صدای سکوت روحمو نوازش میده مغزم خسته ست و قلبم ساز میزنه و افکارمو ساکت میکنه صدای چیک چیک شیر خراب حموم میاد صداشو دوست دارم یه نور باریکه از تو حیاط یواشکی اومده تو خونه مامان خیلی آروم خوابیده وقتی مامان آرومه منم آروم میشم و با شنیدن صدای نفسای آرومش حس میکنم دیگه هیچ غصه ای تو دنیا انقد بزرگ نیس که منو از پا دربیاره..این روزا مزه ی زندگی رو زیر زبونم حس میکنم انگار همه چی داره وارد یه فاز واقعی میشه من دارم مثل آدم بزرگا میشم رنج هام اصیل شدن و من استوار تر شدم.. البته امروز عمیقا بغضی بودم و کلمه هام نمناک بود..صبح تو مدرسه چای آتیشی خوردیم و پولامونو گذاشتیم رو هم و پاستیل خریدیم و کنار زمین والیبال نشستیم بچه ها داشتن بازی میکردن و هی توپ میومد سمت ما و ما هم سنگر میگرفتیم تا همین یه نمه مخی که داریم رو هم از دست ندیم..میدونی میخوام بگم زندگی همین لحظه های ساده و کوچیکه که ما با ذوقای نارس مون باحال ترش میکنیم دقیقا همون لحظه ها که استرس کوییز یهویی فیزیک داریم، وقتی دهنمون پر پاستیل بود ، وقتی مینشستیم رو آبخوریا و چرت و پرت میگفتیم ، انقد والیبال بازی میکردیم ک دستمون سرخ میشد و خودمونو مینداختیم رو زمین خاکی تا توپ تو زمین مون نیفته، همون موقع ها ک رو موزاییکای سالن سر میخوردیم و آخرش شترق میخوردیم به هم ...همون لحظه ها ما داشتیم زندگی میکردیم من از سناریوی زندگی خوشم میاد کسی جز خدا نمیتونه اونو بنویسه..ما غم زده های آوازه خونی هستیم که رو آوارای قلب مون میشینیم و تخمه میشکنیم و پفک میخوریم و از ته دل میخندیمنمیترسیم شاید چون همو داریم،شاید چون خدا رو یه جایی همین دوروبرا حس میکنیم شاید چون دلمون گرمه اگه دنیا دنیا نموند امام رضا که میمونه برامون هومببین منو، اگه به غم باشه به خدا انقد غصه هست بیاد و بمونه و بسوزونه ،خاکستر کنه و بره..اگه یکم حساب کتاب کنی میبینی آخرش میون میدون مشکلای زندگی خودتی و خدای خودت! ازت نمیخوام یه شبه کوه قافُ  فتح کنی فقط راکد نشو جریان داشته باش مورچه ای قدم بردار ولی برو جلو..دنیا زیاد چیزی نداره که دل خوش کنیم بهش ما آدماییم که بهش گرد مهربونی میپاشیم ماییم که میتونیم پایان قصه ی موندنی شدن آدم تو دنیا رو قشنگ تموم کنیم بزار بگن آخر شد ولی تا آخر خط پایان خودشو رسوند..اونی که قلبش ترک خورد ، شکسته شد، خورد شد، ذوب شد ،و دوباره ساخته شد..حالا شیشه ی دلش شده یه تنگ که توش ماهی قرمز داره.. بعد رنج پنجره های قلبت بهتر نورو عبور میدن.. قول میدم.هی ما زنده میمونیم بهت قول میدم فقط بیا میون این خرابه ها گلای نرگس بکاریم..بیا یه باغ پرتقال وسط قلبمون داشته باشیم من بوی ریحون رو دوست دارم میای ریحون بکاریم؟حالا بهم بگو جوونه نظر تو چیه چی بکاریم تا زودی سبز شیم؟نرگس جوان</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 07:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان زندگی خود باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32550447/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-doa4ruez23ft</link>
                <description>ما انسان ها فکر می کنیم همه یک خصلت داریم و هیچوقت اخلاقمان عوض نمی شود. اما این درست نیست . حتی تلاش نمی کنیم تابدانیم چه خوبی ها و چه بدی هایی داریم . فراموش کردیم یا حتی نمی دانیم که برای این چشم به دنیا گشوده ایم که خوبی ها وبدی هایمان را از درون خود پیدا کنیم. احساسات و خصلت های ما مثل دنیای بزرگی هستند که باید درونش برویم و اخلاقمان را بفهمیم . بعضی هایشان را باید نابود کرد و بهضی از آنها را باید پرورش داد.نمی دانم چرا ،چرا منتظر می مانیم کسی مارا نجات دهد درحالی که خودمان بال پرواز داریم . چرا منتظر می مانیم قهرمان زندگی مان وارد شود تا زندگی مان را تغیر دهد ؟انگار درون کلبه ای هستیم و داریم از پنجره زیبایی های بیرون را نگاه می کنیم و جرعت بیرون. رفتن را نداریم ؟ما باید بال های خفته را بگشاییم و به سمت آرزو هایما ن پرواز کنیم . ما باید خودمان قهرمان زندگی یمان باشیم.باید از کلبه بیرون برویم و فریاد بکشیم. که می توانیم به آرزوهایمان برسیم .قهرمان زندگی ما ،خودمان هستیم ،نه آن قهرمانی که شنل دارد و مثل سوپر من ها دنیا رانجات می دهد،قهرمان اصلی کسی است که وارد قلبمان می شود و تیرگی ها را نابود میکند و روزنه های امید را باز میکند.</description>
                <category>negin.Javan</category>
                <author>negin.Javan</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 23:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>