<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاهره عبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32558112</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:00:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>طاهره عبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32558112</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریافت همدلانه، راه رهایی از تنهایی بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32558112/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-rg77g1e8136b</link>
                <description>قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی  کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن   از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم  اشکهایی را بریز که من ریختم  دردها و خوشی های من را تجربه کن  سالهایی را بگذران که من گذراندمروی سنگهایی بلغز که من لغزیدم  دوباره و دوباره برپاخیز و مجددا ً در همان راه سخت قدم بزن  همانطور که من انجام دادم ...بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی شاعر ( ؟)بارها این متن را شنیده ایم ، اما یعنی چه ، اگر بخواهیم از شعار بودن خارجش کرده و آن را زیست کنیم ، در عمل چگونه معنا می یابد و ظاهر می شود .از قضاوت کردن شروع کنیم ؟ معنای آن چیست ؟ لحظه ای مکث کنیم و به معنای آن در ذهن مان بیاندیشیم.من هم مکث کردم و اندیشیدم ، آنچه در اندیشه ی من آمد این بود که قضاوت کردن یعنی از پشت عینک خود همه چیز را نگریستن و واقعیت ها را با رنگ عینک خود دیدن ، هر کدام ما تجربیات زیسته ی منحصر به فرد خود را داریم ، مسیر خاص ،ویژه و منحصر به فرد خود را در زندگی طی کرده و در حال طی کردن ش هستیم ، هیچ دو مسیر یکسانی وجود ندارد ، در نتیجه هیچ انسانی، از مسیر دیگری آگاه نیست .مسیری که هر یک زیست کرده و تجربیاتی که هر یک اندوخته ایم ، تبدیل به عینکی با رنگی ویژه بر روی نگاه ما می شود که اگر آگاه نباشیم ، دنیا را صرفاً از پشت آن می بینیم و فکر میکنیم واقعیت همان است که من می بینم . اگر تجربیات زیسته من تبدیل به عینکی زرد رنگ بر چشم من شده باشد ، از پشت آن، همه چیز، رنگ و بوی متفاوتی از واقعیت وجودی ش می گیرد ، آبی ها را سبز می بینم، سفیدها را زرد می بینم ، قرمزها را نارنجی میبینم و اگر آگاه نباشم ، باور می کنم  که واقعیت همان است که من میبینم و می گویم ، آن وقت تو خود ببین که در چه توهمی زیست میکنم !!!هیچ برایم قابل درک نیست این کلام ها که : &quot;من آدمها را با یک نگاه می شناسم &quot; ، &quot; او یک حرف بزند ،من تا ته ش را خوانده ام&quot; ، چگوووووونه جرأت چنین ادعایی را به خود می دهیم ؟؟؟؟!!!!!!!!!ما آدمها از هم دوره شده ایم ،ما تنها شده ایم ، طبق پژوهشی ،عمومیت احساس انزوا بیش از آن چیزی بود که پژوهشگران انتظار داشتند. به گفته دیلیپ جسته (Dilip Jeste)، نویسنده ارشد این تحقیق و  پروفسور روانپزشکی و علم اعصاب در دانشگاه کالیفرنیا، سه چهارم کسانی که در مطالعه شرکت داشتند، میزان متوسط تا شدید تنهایی را گزارش کرده بودند.جسته می‌گوید: «چیزی که باید به خاطر داشت این است که تنهایی موضوعی فردی است. تنهایی به معنای تنها بودن نیست. تنهایی به معنی نداشتن دوست نیست. تنهایی به عنوان یک «اضطراب فردی» تعریف می‌شود. تنهایی حاصل از ناهمسانی میان روابط اجتماعی‌ای که دلتان می‌خواهد داشته باشید، با روابط اجتماعی‌ای است که دارید .» و من این را با مثال خود این گونه تعبیر می کنم ، تنهایی ما حاصل ناتوانی ما در برداشتن عینک خود از روی چشمان مان و نگاه کردن بدون عینک یا نگاه کردن با عینک دیگران جهت نزدیکی بیشتر و درک آنهاست و این ناتوانی، ما را  در عین نزدیکی ظاهری، چنین از هم دور و منزوی کرده است ، چرا که ما نیاز به درک شدن داریم، نیاز داریم گاهی آدمها دنیا را از زاویه ی نگاه ما ببینند و در تجربیات احساسی ما شریک شوند تا احساس خوشایندی از روابط مان، دریافت کنیم.&quot; کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزناز خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم &quot;برای رهایی از این تنهایی و انزوا ، برای نزدیکتر شدن به هم در روابط مان با انسان های دیگر، باید آگاهانه ، عینک های خود را به کناری بگذاریم و بی عینک مان و در حالتی خنثی ببینیم و بشنویم و حتی  یک قدم جلوتر، اگر می خواهیم به دنیای انسانی دیگر نزدیک شویم، با اجازه ی او، عینک ش را امانت گرفته و با عینک او دنیا را بنگریم، آن وقت، خواهیم دید که تفاوت نگاه او که تجارب زیسته ی زندگی اش تبدیل به عینکی آبی بر روی چشمانش شده ، با زندگی ای که من با عینک زردم می بینم چقدر زیاد است ، آن وقت هست که احتمالا ً بهتر و شفاف تر از قبل، متوجه معنای گفتار و رفتارهای او می شویم، آن هنگام که عینک او را بر دیدگان خود  گذاشته و مسیرهای آمده اش را مشاهده کنیم ، احتمالا ً این بار داستانش برایمان رنگ و بوی دیگری پیدا میکند و پلی از قلب ما به قلب او برقرار می شود و احساساتش را بهتر متوجه می شویم و این یعنی دریافت همدلانه ، یعنی راهی برای نزدیک شدن دلهایمان به یکدیگر.طاهره عبادی / 29 مرداد 1402مأخذ پژوهش :https://www.alef.ir/news/3971001062.htmlمأخذ شعر:http://atousa7.blogfa.com/post/104</description>
                <category>طاهره عبادی</category>
                <author>طاهره عبادی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 08:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به مدرسه از پنجره ی نگاه بچه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32558112/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-skqve36qogz0</link>
                <description>بعد از حدود 2 سال خانه نشینی و کاهش ارتباط ها ، بچه های کوچک ما، وارد مدرسه شده اند، خصوصاً بچه های کلاس اول ، دوم ، سومی که از مهد و پیش دبستانی یا گذراندن سال اول و دوم تحصیل شان کنار بچه های دیگر و ارتباط ها و معاشرت های حضوری محروم بودند،همچنین فضای جدی تر و قانون مند تحصیل را تجربه نکردند ، الان به یکباره وارد فضایی جدی و رسمی می شوند ، با نظم و قانون های متفاوتی که بهتر بود بچه ها آنها را به تدریج با ورود به فضاهای اجتماعی مختلف یاد می گرفتند، به ناگهان وارد فضاهای ارتباطی می شوند که آن را هم بهتر بود آرام آرام در فضای غیر رسمی تر و حین بازی ها و آموزش های غیر مستقیم تر یاد می گرفتند.بیایید از نگاه بچه ها به این تغییرات نگاه کنیم ، آنها اکنون با دو فشار روبرو شده اند، فشار ناشی از تلاش جهت سازگاری با قوانین و مقررات جدی فضای آموزشی و دوم، یاد گرفتن ارتباط و معاشرت با تعداد زیادی کودکان دیگر با اخلاقیات ، خصوصیات ، علایق و فرهنگ های متفاوت که بهتر بود هر دو را آرام آرام از فضاهایی مثل خانه ی بازی ، مهد ، پارک ، پیش دبستانی و ... می آموختند ، مثل این است که فردی را بی هیچ مقدمه ای وسط استخری عمیق انداخته باشی تا خود دست و پا بزند و شنا یاد بگیرد، قطعاً این آدم فشار زیادی را متحمل می شود ، احساسات ناخوشایند بسیاری همچون ترس ، نگرانی ، اضطراب و ... را تجربه میکند.در کنار این دو مسئله ، بچه ها باید روی یادگیری درس های جدید هم متمرکز شوند ، این ها همه برای این نوگلان کوچک، بار زیادی است و اغلب متاسفانه ما از بار و فشاری که همچون کوله پشتی های سنگینی که این روزها بر اندام کوچک شان می بینیم ، روی شانه های شان هست ، ناآگاهیم و فقط انتظار داریم خیلی زود سازگار شوند و همراه شوند، البته که غیر ممکن نیست ، این کودکان همچون نهال کوچکی هستند که به راحتی می توان آن را به هر جهتی چرخاند و هنوز به شاخه ای خشک و سفت و غیر منعطف تبدیل نشده اند ، اما راه ش مهم است.آنچه که بچه ها این روزها خیلی زیاد نیاز دارند همراهی و حمایت از سمت ما والدین است، اینکه درک شان کنیم، آنها را بشنویم ، خستگی ها ، فشارها ، بی حوصلگی ها، نگرانی ها ، ترس ها و. ... شان را؛ بشنویم شان و کمک شان کنیم. نمی توانیم از معلم انتظار داشته باشیم که معجزه کند و کاری کند بچه ها از پس همه ی این بارها بربیایند، در کنار معلم ،نیاز است تک تک ما والدین همراه همدل فرزندان مان باشیم و برای عبور از این شرایط اول درک شان کنیم و بعد همراهی شان نماییم.چگونه ؟ با شنیدن و درک کردن احساسات بچه ها ، با دیدن از نگاه آنها ، با صبوری . صبر داشته باشیم ، اول با صبوری و آرامش بشنویم تا آرام شوند،بعد که آرام شدند با مشورت راهی برای حل چالش هایشان پیدا کنیم، خیلی زود و با بی صبری ( کودکان میبینند و یاد می گیرند) شروع به نصیحت و نادیده گرفتن احساسات بچه ها و بیان خواسته ها و انتظارات مان نکنیم که این راه ها نه تنها نتیجه ی بلند مدت ندارد که به علت نادیده گرفتن احساسات بچه ها ، در آنها تولید خشم می کند.پس صبور باشیم و با عشق دنیا را از نگاه فرزندان مان ببینیم و همراه همدلی باشیم برای شان برای عبور از این مرحله از رشدشان.                                                    با عشق فراوان                                                      طاهره عبادی                                                کوچ روابط همدلانهجهت مشاهده ی ویدیوهای من در ارتباط با &quot;همدلی&quot; می توانید به آدرس پیج من baghe_zendegy_coach@ مراجعه نمایید.چنانچه در مورد جلسات کوچینگ سوالی داشتید با شماره ی من در تماس باشید: 09169243181یا به آدرس ذیل مراجعه نمایید :https://my.faracoach.com/coach/tahereh</description>
                <category>طاهره عبادی</category>
                <author>طاهره عبادی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Oct 2022 10:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمالگرایی، مسابقه ای بی خط بی پایان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32558112/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-tuh8clogy0pw</link>
                <description>چه کسی از همه بهتر است ؟ چه کسی از همه موفق تر است؟ چه کسی از همه قدرتمند تر است ؟ چه کسی از همه خوشبختر است ؟ و ....اصلا ً چه اهمیتی دارد که پاسخ این سوالات چه می شود ، به خود و اطراف مان که می نگریم، متوجه می شویم که پاسخ به این سوالات خیلی هم مهم شده اند و اغلب به دنبال این هستیم که در پاسخ همه ی این ها بگوییم : &quot; من ، من ، من ، ....&quot; . هر کدام مان می خواهیم اولین باشیم، بهترین باشیم، موفق ترین، خوشبخت ترین،  کامل ترین و بی عیب و نقص ترین، به نظر می آید، دایما ً در مسابقه ای بی خط پایان، در حال دویدن هستیم که از همه جلوتر باشیم. گاهی نه حواس مان به خودمان هست و نه دیگران،فقط می خواهیم بدویم و لحظه ای نایستیم،مبادا که زمان را از دست بدهیم و عقب بمانیم.مگر شدنی است ، مگر می شود دایم اولین بود و بهترین بود و برترین بود و جلوتر بود،کامل بود و بی نقص ؟ ما انسانیم، درمسیر کمال هستیم، اما کامل نیستیم، بی خطا و نقص و اشتباه نیستیم. پس با این تناقض چه کنیم ؟  از سویی می خواهیم اولین و بهترین و کامل ترین باشیم ، از سوی دیگر واقعیت را داریم که چیز دیگری است.اصلا ً چرا می خواهیم اول و بهتر و کامل تر باشیم ؟چون عشق می خواهیم، توجه می خواهیم، تعلق خاطر می خواهیم، احساس ارزشمندی را می خواهیم، آن چه را که نیازی حیاتی برای رشد مان هست از همان لحظه که چشم در این عالم می گشاییم تا لحظه ای که چشم فرو می بندیم، آنچه را که می توان همچون اکسیژنی برای حیات روح و روان مان بنامیم، اما این عنصر حیات بخش که باید همچون اکسیژن طبیعی، هر لحظه بی قید و شرط وجود داشته باشد تا حیات روح و روان مان در سلامت باقی باشد ، در کمال تاسف با کلی قید و شرط به ما ارایه شده، اغلب از همان کودکی، دچار کمبود اکسیژن روانی می شویم. اغلب این گونه است که والدین عاشق فرزندان شان هستند و از جان و دل دوست شان دارند ، پس چگونه است که  از توجه و عشق بی قید و شرط محروم هستیم؟از آن جا که معمولا ً ما  پدر و مادرها هم در همان مسابقه ی اولین، بهترین، کامل ترین هستیم، دلمان می خواهد کامل ترین پدر و مادر باشیم، و برای اینکه به این مقام، و مدال طلای مسابقات بهترین پدر و مادر دنیا دست پیدا کنیم! باید بهترین و کامل ترین فرزند یا فرزندان را داشته باشیم، یک کودک کامل ، بی خطا ، بی نقص ، بی ضعف ، کودکی که تازه به این عالم پا نهاده تا در مسیر رشد و کامل شدن قرار بگیرد ، از همان ابتدا همه چیز تمام باشد!!بله شدنی نسیت و این شدنی نبودن، با کامل و بهترین و برترین بودن پدر و مادر در تضاد قرار می گیرد، پس حال پدر و مادرها از دیدن ناکاملی های فرزندان ناخوش می شود، در نتیجه در ارایه ی آن عشق و محبت و توجه بی قید و شرط دچار نوسان می شویم، اغلب حتی ناخودآگاه.هر زمان عملکردی عالی و کامل می بینیم، به هیجان می آییم عشق می دهیم و نوازش می کنیم و هر زمان خطایی می بینیم و نگران عقب افتادن از مسابقه ی مان می شویم، حال مان ناخوش می شود و برای خاموش کردن حال ناخوش درون مان ، سرزنش می کنیم، مقایسه می کنیم، داد می زنیم، تنبیه می کنیم و ... ، و کودک یاد می گیرد من به اندازه ی کافی خوب نیستم، من به خودی خود ارزشمند و دوست داشتنی نیستم، من آن زمان خوبم، آن زمان ارزشمندم، آن زمان از عشق و محبت بهره مند می شوم، که عملکرد خوب و کاملی داشته باشم که بهترین باشم، که اولین باشم و متاسفانه مسابقه برای او نیز آغاز می شود، مسابقه ای بی پایان ، دویدنی طاقت فرسا و تمام ناشدنی. اما مگر می شود ؟ مثل این هست که از سازه ای در ابتدای  خط تولید یک کارخانه، انتظار برود که از همان اول، قطعه ای کامل باشد !! مثل این هست که در مبارزه ای ناعادلانه قرار گرفته باشیم، اگر در چنین فضایی قرار بگیریم چه می کنیم ؟  می دویم که اولین بشویم، که بهترین باشیم و هر چه تلاش می کنیم نمی رسیم، چون این نقطه را پایانی نیست، احساس خوب بودن نمی کنیم ، احساس ارزشمندی نمی کنیم و هر کوچکترین اشاره و انتقادی این حال ناخوش را بیشتر تحریک میکند، در نتیجه با کوچکترین انتقادی آشفته می شویم.آنچه به ما انسان ها توان و قدرت می دهد، احساس ارزشمند بودن و خوب و دوست داشتنی بودن هست، آنچه که واقعا ً هستیم، این احساس همچون سپر ما را در مقابل ناملایمات زندگی و در مسیر سفر رشد و کمال مان حفظ میکند، اما زمانی این سپری که هست را درک می کنیم که آینه ای صیقلی در مقابل مان قرار بگیرد و این سپر را نشان مان بدهد، خوب و ارزشمند بودن مان را، دوست داشتنی بودن مان را، اما وقتی آن را نبینیم، باورش نمی کنیم و ضعیف و آسیب پذیر می شویم، و در آن مبارزات ناعادلانه به ناچار به دنبال سپر یا زره ای برای محافظت از خود می گردیم تا خود را هر چه بیشتر از آسیب ها محفوظ نگه داریم و آن زره ، احساس غرور هست ، احساس خود برتر بینی.غرور یک احساس است که آن زمان که چنین فکرهایی در ذهن مان باشد که من بهتر از او یا آنها هستم، من بیشتر می دانم، من زیباترم، من پولدارترم ، من باهوش ترم و .... و به خاطر چنین افکاری، خود را لایق و شایسته ی احترام و تعریف و تمجید اطرافیان می دانیم ، آن را تجربه می کنیم.اما غرور یک احساس ثانویه ست، نه یک احساس اصیل اولیه ، یان استورات و ون جونز معتقدند که ما 4 احساس اصیل داریم : خشم، اندوه، هراس، شادی ، و اغلب احساسات ثانویه مثل غرور در اثر واکنش به باوری که به آن احساس اولیه ها داریم، تجربه می شوند.برگردیم به همان مسابقه ی اولین و بهترین و کامل ترین و ... بودن، این ها ایده آل ما هستند ، اما واقعیت چیست ؟ اینکه هیچ کدام مان کامل ترین نیستیم ، در وجود همه ی ما انسان ها ابعادی رشد یافته وجود دارد و ابعادی هم به قدر کافی رشد نکرده اند و در مسیر زندگی در تلاشیم که آن ها را رشد بدهیم، همه ی ما در زمینه هایی توانمندیم و در بسیاری زمینه ها ناتوان، پس هیچ کدام مان کامل نیستیم، اما این ناکاملی ما را به یاد پیام های کودکی مان می اندازد، پس تو به اندازه ی کافی خوب و ارزشمند و دوست داشتنی نیستی، احساس بی ارزشی می کنیم و این احساس باعث غم و اندوه ما می شود، باعث ترس ما می شود، ترس از دست دادن توجه و محبت، ترس از تنها ماندن و این باعث می شود احساس ناامنی بکنیم، پس تلاش میکنیم که از خودمان محافظت بکنیم ، آن وقت است که به سراغ زره غرور می رویم ، آن را مقابل خود می گیریم تا محفوظ بمانیم از طرد شدن و تنها ماندن. فکر می کنیم اگر خود را بهتر و برتر و کامل تر ببینیم یا نشان بدهیم، بقیه متوجه ابعاد رشد نایافته و ناکامل مان نمی شوند.آن زمان که انسانی خود را همین گونه که هست با تمام بخش های کامل و ناکامل ، رشد یافته و رشد نایافته ی وجودش دوست داشته باشد، همین گونه که هست خود را ارزشمند و خوب و دوست داشتنی بداند، آن وقت است که این مسابقه برای او تمام می شود،تلاش میکند، اما برای رشد کردن، نه برنده شده و اول و بهتر شدن، آن وقت که خود را همین گونه که هست می پذیرد، پذیرای هر انتقادی نیز هست و انتقادها را فرصتی برای شناخت و رشد بیشتر می بیند، نه عاملی برای تهدید. در نتیجه سپر غرور را نیز به کناری می نهد، چون وقتی تهدیدی نباشد ، به دفاع و محافظتی هم نیاز ندارد.امیدوارم چنانچه پدر و مادر و مربی کودکان هستیم، آن ها را همین گونه که هستند با جان و دل و بی قید و شرط دوست شان داشته باشیم و آینه ای صیقلی باشیم که آنها، خود ارزشمندشان را در ما ببییند و با این تصویر رشد بکنند ، و خود نیز آگاه باشیم که هر گونه که هستیم، در هر جایگاهی که هستیم ، هر شرایطی در زندگی داریم، همچنان ارزشمندیم و دوست داشتنی، فقط بخش هایی از وجودمان رشد نیافته است مثل همه ی انسان های دیگر که بخش هایی رشد نایافته دارند و هیچ یک کامل نیستیم، لحظه ای از دویدن بایستیم، نفس عمیقی بکشیم و با آرامش به سمت رشد کردن قدم برداریم نه برنده شدن.@tahereh_ebadi_coach@baghe_zendegy_coach</description>
                <category>طاهره عبادی</category>
                <author>طاهره عبادی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 11:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>