<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمین حسین زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32682122</link>
        <description>قبل از اینکه حقوق بین الملل بخوانم، یک نویسنده بودم. اما این را سال ها بعد فهمیدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:13:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3326470/avatar/1lYOw7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمین حسین زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32682122</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32682122/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-il3letpbbho9</link>
                <description>به تراپیستم گفتم « من از مردن حیوون‌ها بیشتر از مردن آدم‌ها می ترسم. »همانطور که توی دفترش چیزی می‌نوشت، گفت « یعنی چی؟ »روی مبل چرمی زرشکی جابه‌جا شدم و گفتم « مثلاً اگه توی خیابون ببینم جنازه‌ی یه گربه افتاده، حالم خیلی بد میشه. حتی شبش خوابم نمی‌بره. اما اگه ببینم یه آدم افتاده کف آسفالت، اونقدر بهم نمی‌ریزم. »نگاهم را دزدیدم و زل زدم به گلدان‌های ردیف شده‌ی پای پنجره. توی ذهنم مامان و بابا و تمام آدمهایی که دوستشان دارم، جان گرفته بودند و می‌گفتند حتی ما؟تراپیستم خواست چیزی بگوید. نگذاشتم. پریدم توی حرفش « البته این حس بی‌خیالیم فقط نسبت به آدمهای غریبه‌ست. نسبت به آدمهایی که نمی‌شناسمشون. » بعد توی دلم به خودم فحش دادم که خاک بر سرت. که حتی از اینکه تراپیستت هم قضاوتت کند، می‌ترسی. گفت « چی شده که انقدر از آدمها بیزاری؟ »نگاهش کردم. چند تصویر محو آمد جلوی چشمهام. خواستم بگویم به هرکس بیشتر اعتماد کردم، بیشتر صدمه دیدم. خواستم بگویم آدمها فقط تا وقتی کنارم بودند، که برایشان نفعی داشتم. خواستم بگویم نزدیک شدن به آدمها همیشه ضربه‌های بزرگی بهم زده. اما نگفتم. ترسیدم مجبور شوم چیزهای بیشتری تعریف کنم. سرش را تکان داد که یعنی متنظر است. گفتم « شاید چون اولین چیزی که تو بچگیم از دست دادم، چند تا مجسمه‌ی قورباغه‌ای بود. » تعریف کردم که نمی‌دانم بابا چرا عصبانی شده بود. فقط یادم می‌آید که با مشت زد تو شیشه‌ی بوفه‌ی عروسک‌هام و تمام قورباغه‌هام را ریخت زمین. گفتم وقتی سر و دست و پای شکسته‌‌ی قورباغه‌هام را جمع می‌کردم و می‌ریختم توی جعبه، کلی گریه کردم. اما خودم می‌دانستم آن کلکسیون و آن قورباغه‌ها ربطی به سؤالی که پرسیده بود نداشت. راستش نمی‌خواستم واقعیت را بگویم.  از قورباغه‌ها گفتم تا مجبور نشوم از چیزهای دیگری حرف بزنم. به فکر فرو رفت. زیر لب گفت چه دردناک.همان موقع صفحه‌ی گوشیم روشن شد. یک پیامک آمد از تبلیغات مزخرف هر روزه. صورت لئو را که دیدم، دلم برایش ضعف رفت. برای چشمهای عسلیش و بدن پشمالوش. برای سبیل‌های درازش و آن تک سبیل گوشه‌ی لبش که چند فر خورده و چرخیده و رفته بالا. برای بوی تنش که بویی است مابین بوی خاک و بوی پوشال خنک کولر. دوباره گریه‌ام گرفت. گفتم « دلم برای گربه‌م خیلی تنگ شده. »</description>
                <category>یاسمین حسین زاده</category>
                <author>یاسمین حسین زاده</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 12:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی تا ساعت هشت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32682122/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-ai5vtqdv72bp</link>
                <description>ساعت هشت شب که می‌شد نُه، انگار خطایی بزرگ مرتکب می‌شدم. انگار در طول روز نمی‌شد خط قرمزها را رد کنم. هوا که تاریک می‌شد، متهم تمام کارهای کرده و نکرده‌ی دنیا، من بودم. یک « خجالت نمی‌کشی؟ » از بابا می‌شنیدم و فاصله‌ی بین در خانه تا اتاق، سرم را می‌انداختم پایین. به این فکر می‌کردم که اصلاً از چه چیزی باید خجالت بکشم؟ بغضم می‌گرفت. عینهو دخترهای خجالتی تا چند روز از اتاقم بیرون نمی‌آمدم. نمی‌خواستم با بابا چشم تو چشم شوم. هر اتفاقی که می‌افتاد، با ربط و یا بی ربط، اول از همه انگشت اتهام را می‌گرفتم سمت خودم. خودم را مقصر همه‌چیز می‌دانستم. مقصر تمام دلخوری‌هایی که بین مامان و بابا پیش می‌آمد و مقصر تمام صداهای بلندی که از آن خانه شنیده می‌شد و می‌پیچید توی راهروی ساختمان. از شب‌ها می‌ترسیدم. از تمام تاریکی‌های دنیا می‌ترسیدم. غلط کرده و نکرده را می‌گذاشتم برای روزها. برای هوای روشن. که همانی باشم که بابا می‌خواهد. حتی به ظاهر. اهمیتی نداشت برایم.حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم من تمام سال‌های رفته‌ام، را زندگی نکرده‌ام. خواستم زندگی کنم، اما یاد نگرفتم. خواستم نترسم، اما نشد که با ترس‌هام بجنگم و روبه‌رو شوم. می‌گفتند « اوووووو….انقدر وقت داری... بزرگ میشی... شوهر می‌کنی... اون‌وقت با شوهرت همه‌جا می‌ری. » و من تمام این سالهایی که گذشت، فکر کردم بزرگ شدن یعنی ازدواج. که آزادی یعنی داشتن یک زندگی مشترک. یعنی دخترهایی که باید به یک مرد پناه ببرند. پدر یا همسر یا برادر. فرقی ندارد برایشان. اسارت که معنایش عوض نمی‌شود. ترس‌هایشان که کمتر نمی‌شوند. بیچاره‌هایی می‌شوند که در سی سالگی و یا چهل سالگی، از تمام تاریکی‌های دنیا وحشت دارند. در کوچه پس کوچه‌ها، هر یک قدم را که برمی‌دارند، پشتشان را می‌پایند. سرشان را هر چند لحظه می‌چرخانند. پا تند می‎‌کنند. از سایه‌های روی دیوار هم وحشت می‌کنند. کیفشان را می‌چسبانند به خودشان و بیزار می‌شوند از تمام جمع‌ها و دورهمی‌های بعد از غروب. رنگ آزادی برایشان عوض می‌شود. شکلش عوض می‌شود. توهم آزادی دارند، در اتاق، در خانه، توی محیط کار.  از خودشان هم می‌ترسند. چه برسد به آدم‌های غریبه. شب‌ها به خانه که می‌رسند، می‌روند یک گوشه. پاهایشان را جمع می‌کنند توی شکمشان. انگار که کودکی باشند در رحم مادر. محتاج و وابسته. با آرزوی اینکه دوباره متولد شوند. از نو شروع کنند. اما این بار یاد بگیرند، که از هیچ چیزی نترسند.#یاسمین_حسین_زاده</description>
                <category>یاسمین حسین زاده</category>
                <author>یاسمین حسین زاده</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 09:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>