<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کرانه...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32974931</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:12:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4659179/avatar/9o7nUy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کرانه...</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32974931</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب یا فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32974931/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-tf2y0xpopk2s</link>
                <description>من همیشه عاشق کتاب خوندن بودم اونقدری ک دیگه نمیزاشتن کتاب بخرم مگ یواشکی یا با کلی قول و قرار که قرار نیست همشو سریع بخونمکتاب واسه من راه فراره....از واقعیت، از مشکلات ،از زندگی ...اما امروز که خودمو میبینم با خودم میگم خیلی زود بود واسه کتاب خوندن ...واسه فرار کردنچون عادت کردم به زندگی توی ذهنم...هر وقت اوضاع خراب شه فرار میکنم ازش ...بجای اینکه برم مسافرت یه کتاب برمیدارم و با ذهنم سفر میکنمبجای اینکه روی زندگی وقت بزارم ،روی آینده، به خیال پناه میبرم به کتاب ...واقعا راحتهو هر چیزی که راحت بود باید ازش ترسیدو راستش حس میکنم ذهنمو پر کرد ...بیخودیذهنم پر شد از دغدغه های زندگی آدم های خیالیاز اینکه سوفی به ادوارد میرسه یا نهاز اینکه لوییزا میتونه بدون ویلیام زندگی کنه یا نهاز اینکه زندگی حیوات قلعه چی میشه بعد شورشاز اینکه اون دونفر اگه فقط بیشتر از 24 ساعت وقت داشتن چیاز اینکه اگه لمس جولیت برای وارنر کشنده بود چیاز اینکه فریدا مک فادن میخاد چطور یه شخصیت مالیخولیایی دیگه خلق کنهو هزاران دغدغه بیخود که زندگی خودمو زیرشون دفن کردمو امروز یه آدم بی استعداد تهی شدمکسی که هیچ شوقی نداره ...هدفی نداره...زندگی نداره...فراری از اجتماعات فراری از آدم هامن هنوزم عاشق کتابم ...اما این عشق داره خطرناک میشهدلم میخاد ذهنمو پاک کنم ...از کلی هیاهوی بیخودکه بتونم با چیزای واقعی پرش کنم ...با چیزایی که به خودم مربوطه ...با علاقه هایی که هیچ وقت نفهمیدم چی ان....و بعد ها وقتی دیگه فرصتی برای تجربه نداشتماون موقع کتابو بردارم و با ذهنم تجربه کنم ....</description>
                <category>کرانه...</category>
                <author>کرانه...</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 18:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32974931/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-dj6zleqylhxp</link>
                <description>داشتم نوشته های قبلیمو میخوندمنوشته های دفترچه یادداشتمدیدم چقدر نوشته بودم ک میترسم ک خستم ک کی تموم میش ک همش منتظر پایان بودم ک انگار درس و کنکور همه زندگیمو بلعیده بود ک الان با اینکه 2 سالی ازش میگذره هنوزم روی روحم مونده نوشته بودم چقدر غمگینم از اینکه کنکورمو خراب کردم از اینکه آدمایی ک بهم امید داشتنو نا امید کردم خودمو نا امید کردمهمیشه منتظر آخرش بودم و خیلی جالبه ک هنوزم هستم هنوزم منتظرم تموم شه امتحانا تموم شن ...این ترم تموم شه...کارآموزی تموم شه....کارشناسی تموم شه....احتمالا بعدشم منتظرم طرح تموم شهبعدش بازنشسته شم و کار تموم شهخیلی مسخرساز اینکه ازم میپرسن کاش درستو بخونی پرستاری رو ادامه بدی تا دکتر شی منتفرماز اینکه فک میکنن چون دانشگاه آزاد درس میخونم ینی کنکور لازم نداشته منتفرماز اینکه هنوز درگیر کنکورم متنفرم چرا نمیشه ازش گذشت چرا کل زندگیمو روی درس سرمایه گذاری کردم خیلی جالبه من 100 تا برنامه برای زندگیم داشتم و فقط یه چیزیو مطمعن بودم ک نمیخام انتخاب کنمش و اونم پرستاری بود و سلام خانم پرستار ی فکت خوب :خیلی زشته که یه پرستارو آمپول زن صدا کنی و از اون زشت تره ک اونو دکتر خطاب کنی وقتی انتخاب رشته کردم پر از سردگمی بود انتخاب هام اینطوری ک پزشکی ،تغذیه ،گفتار درمانی ،کار درمانی ،اتاق عمل،پرستاری این نمونه ای بود ک مشاورم برام چید و تغیری ک دادم و ثبت کردم:پزشکی ،اتاق عمل،پرستاری و....اصلا انگار ی بازی بود فقط چیدم چیدم ک تکنسین اتاق عمل شم چون مشاورم پیشنهاد کرد چون هیچ کدومو دوس نداشتم چون اینقد ناراحت بودم ک میخاستم فقط تموم شه ک اتاق عمل هم قبول شدم همون دانشگاه دولتی توی شهر خودمون ک میخاستماماااا لحظه آخر برای آزاد پرستاری رو زدم ک اگ تا اون موقع تصمیمم عوض شد بتونم اینم انتخاب کنم درواقع اگ تصمیمی گرفتم ...چون هنوز تصمیمی نگرفته بودم ک بخام عوض شهو مشخصه ک چی شد صبح ی روزی  رفتم دانشگاه اتاق عمل ثبت‌نام کردم تو همایش شرکت کردم یه مسابقه بامزه گذاشته بودن ک منی ک هیچ استعدادی نداشتم نفر دوم شدم و کلی دوست پیدا کردمانرژی مثبت و عصری اومدم خونه با ی لبخند بعد یه مدت طولانیو شب نتیجه آزاد اومد و سلام فکت خوب شماره دو:اگ آدم درون گرایی هستین ب هیچ وجه سمت پرستاری نیاین ی دلیل دیگ برای انتخاب پرستاری این بود ک مطمعن بودم انتخابش نکنم و من راجب هر چیزی ک مطمعن بودم اشتباه ترین بود پس فک کردم بزار اینی ک بیشتر از همه نمیخامو انتخاب کنم احمقانس؟شایدچون هنوزم بعد دوسال دارم راجب اون روزا مینویسم البته پرستاری رشته ی بدی نیست من آدم بدی ام واسش منی ک درد همه رو با تموم وجود حس میکنم اشتباه ترینم منی ک وقتی واسه یکی سرم میزنم سوزششو توی دست خودم حس میکنم آدم اشتباهی ام یا وقتی ک پانسمانو عوض میکنم و چندشم میش واقعا از خودم بدم میاد بابتش یا وقتی ک شب میرم خونه و مریضا هنوز اونجان غمگینم میکنه و اینکه قراره روزی همه اینا واسم عادی شه هم غمگینم میکنه </description>
                <category>کرانه...</category>
                <author>کرانه...</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>