<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه‌سادات‌عسکری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_32981837</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:35:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4234885/avatar/ZoVxkT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه‌سادات‌عسکری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_32981837</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزی که سیاه‌ترین روزای زندگیمو رنگی کرد| کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32981837/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%88-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-yysqzvjgd3lb</link>
                <description>هیچوقت دلم برای دوران دبستانم تنگ نشده. حتی گاهی دلم میخواد از حافظه م پاکش کنم. به جرئت میتونم بگم بدترین روزای زندگیمو اونجا سپری کردم. خیلی زود با جامعه روبرو شدم. مدرسه‌مون اون موقع ها بر محور تبعیض و پارتی میچرخید. دختر ناظممون پرنسس مدرسه بود و محض رضای خدا یه کلمه درس نمیخوند.(خودش باافتخار اینو میگفت) ولی همیشه نفر اول مدرسه و جشن ستارگان بود. هرکی هم میخواست اونجا به جایی برسه، باید پاچه خواریشو میکرد. ولی من ذاتا اینجور خفت رو نمیتونستم بپذیرم. واسه همین خیلی بهم سخت گذشت و شدیدا سرکوب شدم. (جالبه که منم دختر مدیر مدرسه بودم، ولی نه اون مدرسه!) از کلاس سوم دبستان افسردگی شدید داشتم و بدون اغراق بخوام بگم، هرشب روی یه بالش خیس میخوابیدم. آرزو میکردم مدرسه مون مثل فیلما یه مشاور میداشت که بتونم دردمو بهش بگم. ولی تهِ امکانات مدرسه‌مون، اتاق بهداشتش بود. یادمه توی کتاب مطالعات اجتماعیمون نوشته بود اگه مشکلی اذیتتون میکنه به مشاور یا معلمتون بگین. مشاور که نبود، معلمم تو تیم اونا بود. مامانمم شاغل بود و کم پیش میومد بتونیم باهم وقت بگذرونیم. خلاصه بچه ی ساده ای مثل من، توی اون شکنجه گاه روحی و روانی که تمام دغدغه شون استفاده ی ابزاری از بچه ها برای پاچه خواری اداره بود، نابود می‌شد.نمیدونم سیستمشون عوض شده یا نه ولی هنوزم حالم ازش به هم میخوره. یادش به شر!اما چیزی که باعث شد بتونم اونجا دووم بیارم و در پسِ تاریک ترین خاطراتم از اون مدرسه یادم بیاد، اشتیاق روزای شنبه بود. ورزش داشتیم؟ سه‌شنبه ها روزای ورزش بودن که فاجعه بود. (هیچکی منو تو تیمش راه نمیداد و باهام مثل یه نخودی رفتار میشد.)شنبه ها چه خبر بود؟از زنگ تفریح اول، مینی بوس آقای ساجدی تو حیاطمون پارک می‌شد و تا آخروقت همونجا بود. تو مدرسه خیلی طرفدار داشت. هم خودش، که مهربون و شوخ‌طبع بود؛ هم مینی‌بوسش، که با بقیه مینی‌بوسا فرق داشت. فقط دو ردیف صندلی روبروی هم داشت و یه قفسه کتاب تهش. کلی جینگولی جات از سقفش آویزون بود و کفِش فرش داشت.قول نمیدم که این دقیقا همون باشه، ولی همین بود😁یه سری از بچه ها بجای گرگم به هوا و قایم باشک بازی، زنگای تفریح صف می‌کشیدن جلو در این شاهکار تا کارتشون تایید بشه و برن کتاب بردارن و بیان. منم جزوشون بودم. همکلاسیام یجوری نگام میکردن که فکرمیکردم شاید دیوونه شدم😐😄همیشه آرزو داشتم رو اون صندلیا بشینم و تا آخرِ مدرسه کتاب بخونم، (بااینکه سبک بیشتر کتاباشو دوست نداشتم و بنظرم زیادی بچگونه بودن) ولی شرایطش نبود. مشاورم، معلمم، دوستم، و ناجیم شده بود راننده ی اون مینی‌بوس.همیشه بهمون میگفت من داداش سام درخشانی ام. کیه که باور کنه😏😂شاید حتی خودشم ندونه چه نقشی در دوران دبستانم ایفا کرده. چقدر منو از اون روزای مسخره و حال به هم زن نجات داده، و کمکم کرده امیدوار باشم. از همین تریبون ازتون ممنونم آقای ساجدی! چیزی حدود ۱۰ سال از اون‌روزا میگذره. من نه تنها یه کتابخون شدم، که یه کتاب‌نویس و مشاور بالقوه هم شدم! درسته اثری چاپ نکردم، ولی حداقل واسه خودم، زنگای انشا، پیش دوستام و خانواده‌م نویسنده بودم. (یه رمان چاپ نشده دارم🤭🤪)و بخاطر دردی که به تنهایی در دوران کودکیم تجربه‌کردم، توی فرم انتخاب رشته‌م تقریبا فقط مشاوره و روانشناسی زدم. پیشاپیش سختیاشو پذیرفتم؛ چون نمیتونم تحمل کنم منِ‌دیگه‌ای بخاطر نبودِ کسی که باید می‌بود، آسیب میبینه!🪴💚عمیقا میتونم عمق این خنده هارو درک کنم🙂</description>
                <category>ریحانه‌سادات‌عسکری</category>
                <author>ریحانه‌سادات‌عسکری</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 18:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاجعه‌ی‌انسانی!| دست به دست کنید برسه به دستش🙂😂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32981837/%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4%F0%9F%99%82%F0%9F%98%82-fhv4wpit1g03</link>
                <description>کلاس دهم بودم. وسط امتحانای ترم و احساس غلط کردن از رشته ای که انتخاب کردم. انقد درگیر درس و مدرسه شده بودم که حواسم به اتفاقای اطراف نبود. چندوقت بود بین فامیل افتاده بود که: مینا شریفی رو نمیشناسین؟ یکی کنار سطل آشغال شهرداری یه وصیتنامه و یه پاسپورت ازش پیدا کرده. شماره فلانی(پسردایی مامانم) تو پاسپورت بوده زنگ زده بهش اون سر کشور. اونم زنگ زده به فلانی(داییم). ولی کسی نفهمیده کیه. داییمم از اون سر کشور زنگ زده به مامان و خاله م این سر کشور.یه مدت درگیر این خانم شریفی بودیم. یه روز که تو هال داشتم درس میخوندم و خواهرم رو مبل بود. خاله م اومده بود و با مامانم درموردش حرف میزدن. یهو برگشتم به خواهرم گفتم: سمانه! این میناشریفی چقد اسمش آشناست.. یهو تو مغز جفتمون انگار بلوتوث روشن شده باشه، بعدِ چندثانیه با نگاهای متعجب که خبر از یادآوری یه دسته‌گلِ آب‌داده‌شده میداد، به هم زل زدیم. قضیه از این قرار بود کهچندسال قبل، با بچه های فامیل دورهم جمع شده بودیم به بازی. اینجوری بود که مامانِ بازی(که من باشم) پنج تا بچه پرورشگاهی داشت که فامیلیاشونم متفاوت بود. این مامانه یه وصیتنامه نوشته بود که فلان وسایل ارث میرسد به فلان بچه هاش. یه پاسپورت منقضی شده از بابابزرگمم بود باهاش. خلاصه بچه هاش باید با کمک این وصیتنامه میفهمیدن که پرورشگاهی ان. یه مدت بعدش خونه مونو جابجا کردیم. بوفه ی قدیمی رو با وسایلش که شامل اون وصیتنامه(که خودم درنقش میناشریفی نوشته بودمش) و پاسپورت میشد، گذاشتیم کنار سطل آشغال شهرداری. نگو یه بنده خدا از همسایه هامون پیداش کرده و با استناد به اینکه:&quot;طرف چندتا بچه صغیر داشته و کلی وسیله بهشون ارث رسیده، نباید حقشون پایمال شه!&quot; در به در دنبال صاحبش میگشته!!!آقا هیچی. بعد از یه ربع خندیدن، قضیه رو همونجا به مامان و خاله م گفتیم. اونام رفتن به آقای یابنده گفتن صاحبش پیدا شد. اما برای اینکه دلش نشکنه (یا شایدم واسه حفظ آبرو) چیزی از این ماجرا بهش نگفتن. نه به آقای یابنده، نه به داییم،نه به پسردایی مامانم و نه هرکس دیگه ای که ذهنش درگیر بوده. رفتن وصیتنامه و پاسپورتو تحویل گرفتن و کلی خندیدیم. چون وصیتنامه توی کاغذ دفترچه و با مداد نوشته شده بود. حتی امضای پایینشم با مداد بود. فامیلی بچه ها هم ضایع و متفاوت بود. با این قدرت قلم و نفوذم در این زمینه، فکرکنم باید حقوق بخونم!😂</description>
                <category>ریحانه‌سادات‌عسکری</category>
                <author>ریحانه‌سادات‌عسکری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 23:48:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشیای کوچیک وقتی میچسبن که وسط محدودیتا باشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_32981837/%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%86%D8%B3%D8%A8%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-hl3wmf0yxppt</link>
                <description>یه دفترچه کوچولوی صورتی داشتم. وسطش نوشته بودم: از ۲بعدازظهر به بعد..تمام سال، پشت اون میز و صندلی چوبی کتابخونه که مینشستم و محکوم به مطالعه ی طولانی مدت بودم، هرکاری که توی اون لحظه دوست داشتم انجام بدم رو توش یادداشت میکردم. مثلا شب نشینی با دخترای فامیل که مدتها ندیده بودمشون، تماشای فیلم Tenet چون خواهرم داشت میدید و من نمیتونستم، خوردن تخمه آفتابگردون با طعم سس رنچ، شرکت در جشن های مذهبی، عید دیدنی رفتن خونه خاله ها، غذای گرم خوردن دورهم با خانواده..این که نه، ولی میز روبروش من مینشستم. جای دفترچه‌م همیشه اون بالا بود.ماجرا این بود که یه روز تابستونی مشاورم بین درد دلام گفت: ببین، الان تمرکزتو بذار رو دَرسِت. کارایی که دوست داری رو برنامه ریزی کن واسه لحظه ای که از جلسه کنکور برگشتی. از ۲بعد ازظهر به بعد، بشین کلی فیلم ببین. تا شب بخواب. برو سفر. هرکاری دوست داشتی بکن... حتی تصورشم برام شیرین بود. واسه همین، اون دفترچه شد گنجینه ی کارهای ناتمام من. هرفعالیتی که انجام ندادنش آزارم میداد رو اونجا مینوشتم و آروم میگرفتم. اینجوری دیگه تابستون حوصله م سر نمیرفت و یادم می‌موند قرار بوده چیکارا کنم.۲۶تیرماه ۱۴۰۴، همونروز بود. از ساعت ۱۲ بعدازظهر رسما تعطیلاتم شروع شده بود. ولی من مطلقا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. از دانشگاه خیام تا خونه برام اندازه ۱۰ساعت طول کشید. حتی شروع کردن یه سریال جدید هم برام جذابیت نداشت. اونم واسه منی که تو دوروز فرجه ی امتحان زبان، یه سریال دیدم!اینم بود که از چندروز قبل حالتای سرماخوردگی بهم دست داده بود و روحمم درپی اون دچار کسالت شده بود. اون چندروز گذشت. سرماخوردگیه هم گذشت. اگه افسردگی پساکنکور یا همچین چیزی هم میبود، اونم قاعدتا باید میگذشت. اما من هنوز صبحای زود با اضطراب بیدار میشم. هیچ کاری هم نمیکنم چون توی ذهنم نهادینه شده که فقط باید درس بخونم، وگرنه زمانمو دارم هدر میدم و بعدا پشیمون میشم. حتی اگه شده بشینم و به دیوار زل بزنم.لیوانای چای رو زیر بارش برف مشاهده میکنید. دمپاییا!😂 (ازشون اجازه نگرفتم واسه انتشار عکس. واسه همین قلبی شدن😀)چیزی که باعث میشه حس مفیدبودن کنم، کمک کردن توی کارای خونه ست. &quot;دست راستِ مامانم&quot; بودن،..&quot;همصحبتِ بابام&quot; بودن،.. &quot;همبازیِ خواهرام&quot; بودن.. حتی وقتایی که حسابی ازدستشون کفری میشم!این روزا دلم میخواد بشینم پشت همون میزای کتابخونه. همون ۱۰ دقیقه چُرت روی میز که اندازه ۱۰ساعت شارژم میکرد. مخصوصا اگه سیستم گرمایش هم روشن می بود و ژاکتمو میپیچیدم دورم!😍بالش و پتوم😁 البته یه کتاب قطور پر از تست هم همینکارو میکرد. وقتی چشماتو باز میکردی و میدیدی رد جلد کتاب رو صورتت افتاده و انگار روی بهترین تخت خوابیدی🥲بعضی روزا همون چند دقیقه خوابیدن روی میز یا خوردن چای بین تایم مطالعه م، یجوری بهم انرژی میداد که زیرکولر سریال دیدن این روزا انرژی نمیده. آدم تا وقتی توی محدودیت نباشه، زندگی بهش نمیچسبه.زیر اون چادر، یه آدمِ خوابیده نهفته </description>
                <category>ریحانه‌سادات‌عسکری</category>
                <author>ریحانه‌سادات‌عسکری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 19:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>