<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناهید یوسف زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33113937</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:32:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ناهید یوسف زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33113937</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حلوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7-x2dogzsic1d3</link>
                <description>حلوازن جوان از درِ ورودی وارد قبرستان شد. شناختمش؛ از سفیدی گچ دستش که از زیر چادرش پیدا بود و مرد جوانِ همراهش که دست دختربچه‌ای را در دست داشت و در دست دیگرش زیرانداز و سبد گل و... یک‌راست سمت قبر آمدند. زیرانداز را روی مزار انداختند. مرد، سبد گل را روی قبر گذاشت. زن نشست و سرش را روی قبر خم کرد. دو زن چادریِ دیگر کنار آن‌ها نشستند. زن سرش را بلند و دوروبرش را نگاه کرد. از دور که مرا دید با اشاره‌ی دست به من فهماند که بروم نزدیکشان.دو زن چادری بلند شدند و با تکان دادن سرشان خداحافظی کرده و به‌طرف حرم آمدند. یکی از آن‌ها پچ‌پچ‌کنان وقتی که از کنارم می‌گذشتند، گفت: «همه‌چیزشون عالیه، عجب دسته‌گلی، چه میوه‌های درجه‌یکی، خرماهای مضافتی پر از مغز گردو رو دیدی فقط زبونم لال نمی‌دونم چرا حلواشون این‌قدر سوخته و تیرهَ‌س!» داشتند دور می‌شدند که صدایشان بلندتر شد.زن دیگر گفت: «هیچ مادری داغ عزیز شو نبینه الهی، اونم دختر بَچش رو. چه حواسی واسش مونده بیچاره!»درست می‌گفتند. هر هفته دیس حلوای دست‌نخورده و باقیمانده خیرات روی قبر را، وقت رفتن توی کیسه‌ی برنجی‌ام جا می‌کرد و من هم آن را موقع رفتن به خانه، کنار دیوارِ نزدیک بساطم می‌گذاشتم و می‌رفتم. با اشاره‌ی او پارچه‌ای روی بساطم کشیدم. کتابم را زیر بغلم گذاشتم و راه افتادم. چند متر که جلوتر رفتم مردد ایستادم. به این فکر بودم: «نکنه کاری که می‌خوام انجام بِدم باعث ناراحتی زن بِشه؟»دل به دریا زدم و کنار بساطم برگشتم. از زیر پارچه، دیس بزرگ یِه بار مصرف حلوایی بیرون کشیدم. زرد، خوش‌رنگ، خوش‌بو و از نوع پخت انگشتی، با کلی تزئین خلال پسته و بادام روی آن. خیرات مزار بغلِ بساطم بود.دوزانو کنار مرد جوان نشستم و هم‌زمان دیس را روی قبر گذاشتم و با گفتن «خدا بیامرزتش» شروع به خواندن سوره‌ی جمعه کردم.زن، زیر چادر با صدای آهسته گریه می‌کرد. دخترکی با لباس کهنه و وصله‌دار کنار زن آمد؛ داشت با دستش روی شانه‌ی زن می‌زد؛ زن به خیال آنکه دخترش است گفت: «نکن عزیزم.» دختر همچنان به شانه‌ی زن می‌زد. زن که به هوای بغل کردن دخترش سرش را بالا آورد. دختر ژنده پوش را دید که دستش به‌طرف خوراکی‌ها دراز بود. چند سیب قرمز و پرتقال درشت توی دستانش جا داد، دخترک باعجله آن‌ها را در کیسه‌ی سیاه پلاستیکی‌اش ریخت. دوباره به شانه‌ی زن زد؛ این بار اشاره‌ی دستش به سمت حلوا بود آن‌هم حلوای طلایی و نه حلوای سوخته. زن نگاهی به من و او کرد. در حال خواندن قرآن، دیس را به وسط قبر هل دادم و با اشاره سر و دستم به زن فهماندم که به او هر مقدار که می‌خواهد بدهد. زن، سریع ظرف حلوا را در کیسه‌اش خالی کرد. دخترک با رضایت رفت.نزدیک غروب وقت اذان، مرد ظرف‌های خالی را جمع کرد و روانداز را برداشت. زن، گل‌ها را روی قبر، پرپر کرد و شیشه‌ی گلاب را روی آن‌ها ریخت. وقتی زن اسکناس درشت‌تری به من داد، رضایت را در چهره‌اش دیدم و خوشحال شدم که از آوردن حلوایم دلگیر نشده. کیسه‌ام را که با ریختن باقیمانده‌ی میوه و شیرینی‌ها به‌زور و با فشار می‌بستم گفتم: «خانم امشب برا آرامش روحش سوره‌ی یاسین می‌خونم.» روی صورتش لبخند کم‌رنگی نشست. با صدای شنیدن اذان مغرب با گفتن الفاتحه، همگی بلند شدیم آن‌ها سمت در خروجی رفتند و من سمت بساطم.***وارد قبرستان که شدیم دلم برای دیدنش پر کشید؛ قدم‌هایم را تندتر برداشتم و یک‌راست سمت قبر او رفتم. چادرم داشت از سرم می‌افتاد. می‌خواستم آن را درست کنم ولی نمی‌شد؛ با یک دست شکسته در گچ و ظرف حلوا در دست دیگرم. «حامد» هم نمی‌توانست آن را بگیرد با دست‌های پرش. اگر هم می‌توانست آن را نمی‌گرفت، زیرا شرط آوردن حلوا این بود که من آن را بگیرم، آخر، پختن حلوای مرا قبول نداشت. همیشه با گله می‌گفت: «آردش هنوز خامه ولی سوخته‌ست ای‌بابا کمی بیشتر حواست رو بِده آبرومون رو نبری».نه این‌که بلد نبودم بپزم، ولی همیشه از دو چیز بدم آمده یا بهتر بگویم وحشت داشته‌ام. یکی صوت قرآن که وقتی از خانه‌ای یا مکانی بلند می‌شد مفهومش این بود که آهای آهای خبردار کسی آنجا مرده و دیگری حلوا و پختنش است که همیشه برای مرده‌ها و مراسم عزا پخته می‌شد! از هرچه ترسیده بودم به سرم آمده بود.هفته‌ی اول و دوم، زن‌های باتجربه‌ی فامیل آن را می‌پختند. تنهاتر که شدم اجباراً هر پنجشنبه با بی‌حوصلگی و روی شعله‌ی زیاد، آرد را با روغن تفت می‌دادم. آرد که تیره می‌شد شکر و آبش را می‌ریختم و با صدای جیزش و حرارت و بوی سوختگی که از قابلمه برمی‌خاست؛ کمی که سفت می‌شد با بی‌سلیقگی توی دیس می‌ریختم و با تهِ قاشق آن را شکل می‌دادم. از اول تا آخرِ پختنش صدای بلند «مریم می‌آمد» که با ورجه‌وورجه می‌خواند: آب و روغن با شکر قاتى کنی حلوا می‌شه کار بد هر کی کنه عاقبتش رسوا می‌شه…دود آرد سوخته با فضای ماتم‌زده خانه که قاتى می‌شد خودم را به کوچه می‌انداختم و سوار ماشین می‌شدم به سمت قبرستان.حامد با دقت و وسواس، رواندازِ سر قبر را پهن کرد، ظرف میوه و جعبه شیرینی را وسط گذاشت؛ دو دسته‌گل را یکی بالا و یکی پایین قبر. خرما را سمت راست و دیس حلوا را کنار خودم که کمتر دیده بشود. صورتم را روی قبر گذاشتم، جایی که دست مریم بود و آن را بوسیدم و از زیر چادر با گریه گفتم: «سلام مریم خونه‌ی نو مبارک عزیزم… الهی بمیرم اون زیر گرمته حتماً؟ بلند شو ببین بابات و خواهرت اومدن ببیننت... ای‌کاش تو این تصادف لعنتی خدا من رو به‌جای تو می‌برد…»حامد تو گوشم گفت: «خدا رو خوش نمیاد؛ به خاطر این بچه بی‌تابی نکن؛ ببین چقدر ترسیده.»سرم را که بلند کردم دیدمش که توی بغل پدرش مچاله شده و با چشمان رنگی‌اش نگران نگاهم می‌کند.دو زنِ فامیل، سر قبر آمدند خودم را جمع‌وجور کردم و به دنبال قرآن‌خوان گشتم. روبه‌رویم بود با اشاره به او فهماندم که بیاید. زن‌ها فاتحه خواندند و با زدن آرام انگشت اشاره به قبر، فاتحه را تحویل صاحبش دادند. وقت رفتن با اشاره خوراکی‌ها را تعارفشان کردم هرکدام یک خرما برداشت. یواشکی که حامد نبیند حلوا تعارفشان کردم؛ باهم گفتند: «ممنون صرف شد، خرما برداشتیم خدا بیامرزدش … »گفتم: «جای بد نرفته باشین»زن مسن‌تر گفت: «حرم سیدالشهدا انشا الله…»و رفتند. مرد قرآن‌خوان کنار حامد نشست. همراهش دیس حلوایی بود؛ آن را گوشه‌ی قبر، نزدیک خودش گذاشت. عجب چیزی بود؛ عمراً که بتوانم این‌جوری بپزم با این رنگ و بو و تزئین. با صدای سوزناک قرآن خواندنش زیر چادر زدم به گریه. توی دلم به مریم می‌گفتم: «کاش بودی دلم تنگت شده اومده بودم که ببینمت، دختر قشنگم، چطوری امروز هم نبینمت و برگردم خونه؟»دستی به شانه‌ام خورد، فکر کردم دخترم است گفتم: «نکن مادر …»این بار تندتر به شانه‌ام می‌زد، سرم را که بلند کردم کنارم مریم را دیدم، خودِ خودش بود با همان چشم‌های سیاه و اندام توپولیش، اگر لباسش کهنه و کثیف نبود با مریمم فرقی نداشت، خوراکی می‌خواست؛ دست‌پاچه شدم از این‌همه شباهت. نصفِ میوه‌ها را ریختم در کیسه‌ی سیاه نایلونی‌اش… اما او حلوا می‌خواست آن‌هم از نوع حلوای زرد زعفرانی. از مرد، تعیین تکلیف کردم و او در حال خواندن با خنده‌ای که تو صورتش پخش شد، رضایتش را اعلام کرد، همه‌ی حلوا را توی ساکش جا دادم، چشم‌های دخترک خندید. رفت و در شلوغی زوار حرم ناپدید شد. از خوشحالی اسکناس بزرگ‌تری به مرد دادم. باقیمانده‌ی خوراکی‌ها را در کیسه‌اش جا دادم.وقت اذان که شد گفت: «همشیره امشب برای آرامش روحش سوره‌ی یاسین رو هم می‌خونم شگون نداره غروب، سر مزار باشین، اموات رو می‌برن برای زیارت اهل قبور، وقتی میت ببینه کسی سرِ مزارشه از رفتن اکراه داره.»نگاهی به سمتی که دخترک رفته بود کردم و آرام که کسی نشنود گفتم: «آره، دیدم که سمت حرم رفت.»با گفتن الفاتحه‌ی مرد، همه بلند شدیم. روانداز را برداشتم و گل‌ها را روی مریم پرپر کردم. شیشه‌ی گلاب را روی گل‌ها ریختم، خم شدم و رویش را بوسیدم. با او خداحافظی کردم. مرد، سمت بساطش رفت و ما سمت درِ خروجی. دم در سرم را برگرداندم، او را دیدم که به گوشه‌ی در حرم تکیه داده و نگاهش با لبخندی من را بدرقه می‌کند.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 12:02:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره گرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-e0f6uhvanm0i</link>
                <description>با دیدن موتورسوار که زودتر از هرروز به میدان و وانتم نزدیک می‌شد به «حسن» گفتم:_ یارو پیداش شد. سفارش‌های امروز آماده‌ست؟نزدیکمان ایستاد. کلاه کاسکتش را از سر در آورد. به او گفتم:_ سلام سرکار. مخلصیم.حسن از کنار بساطش نیم‌خیز شد و گفت:_ خدا قوت سرکار.دست بردم توی وانت و یک بسته‌ی بزرگ سبزی خوردنی و یک بسته‌ی آشی در آوردم. با دو کیسه‌ی بزرگ هم که حسن از نوبر میوه‌ها و تره‌بارش جدا کرده بود. می‌خواست از موتور پیاده شود. به سمتش رفتم و گفتم:_ نه سرکار لازم نیست پیاده بِشین.کیسه‌ها را روی ترک عقب جاسازی کردم. روی موتور ایستاد و دستش را به نشانه‌ی پول در آوردن به سمت جیبش برد. پیش‌دستی کردم:_ سرکار خجالتمون نده. قابلی نداره. قبلاً حساب کردین!کلاه را روی سرش گذاشت و همراه با روشن کردن موتور، دستش را تکان داد و آرام گفت:_ خدا برکت بده... لبه‌ی وانت نشستم و به حسن گفتم:_ امروز زودتر بِرم شروع کنم؟ داره دیگه ظهر می‌شه.حسن گفت:_ نمی‌دونم والله چی بگم. ممکنِ اهالی محل مثل اون اوایل که فروشم تو وانت بود بازم اَزم شاکی بِشن و کار به شکایت و مداخله‌ی شهرداری بکشه. می‌دیدی که هرروز میوه‌هام و تره‌بار و سیب و پیازها وسط شهرداری ولو بود، آیا چیزی اَزشون بِهم برمی‌گشت آیا هم که برنمی‌گشت؟_ اما الآن دیگه وضع فرق کرده؛ اِنقده با همه جنگیدی و بعدش باهاشون کج دار و مریز رفتار کردی تا بالاخره تونستی پهن کردن بساطت رو دور میدون تصویب کنی. اصلاً انگار از اول جزئی از این میدون بودی. مثل یکی از این درختای اینجا. یا مثل اون حوض و فواره‌ی وسطش._ ولی الآن همه تو قرنطینن. اینا ممکنه تا صبح نخوابیده باشن. کاری هم که ندارن خدا رو خوش نمیاد بیدارشون کنیم._ ولی داش شاید نخوان تا شب بیدار شَن. تکلیف من و تو چی می‌شه؟ مگه نباید سرِ ماه کرایه این وانت تو رو هم بِدم؟ مگه نه که از خروس‌خون باید بریم میدون بارفروشی واسه این‌که نوبر این بار کوچیک رو از دست ندیم؟ باید بیدار شن که اینا رو بخرن که ما هم شب زودتر کپه‌ی مرگمون رو بذاریم و بخوابیم واسه خروس‌خون صبح فردا و دوباره همون آش و همون کاسه؟_ تو هم پر بیراه نمی‌گی. باید نونت رو در بیاری! ساعت 9 صبحه. کمی زوده. ببین چه می‌تونی بکنی؟ اقلاً کمی یواش‌تر داد بزن.یِه موز از بساط حسن برداشتم. پوستش رو کندم و با دو گاز بزرگ آن را خوردم. پشت فرمون نشستم. صدای بلندگو را تا بلندترین درجه‌اش تنظیم کردم. با چند فوت در آن و گفتن «یا خدای روزی دهنده» راه افتادم. چون هنوز از حسن دور نشده بودم، آرام گفتم:_ سبزیه، سبزی شهریاره، سبزی خوردنی، سبزی کوکو، خونه دار، بچه‌دار، بیایین. از بساط که دورتر شدم، بلندگو را به دهانم چسباندم:_ سبزیه، سبزی خورشتی، سبزی قیمه، سبزی پلویی. عیالوار بشتابین، نوبر سبزیه... این کارِ هرروزه‌ام بود؛ چند دور زدن در کوچه‌های اطراف میدان استحفاظی‌ام و آن‌ها را کشاندن بیرون برای خرید از من و حسن، کارم در آن محله‌ی متوسط شهر شروع و با فروش نصف بارم، گاز ماشین را می‌گرفتم و خودم را به محله‌های بالا می‌رساندم.با دفعه‌ی اولِ صدا کردنم اگر کسی بیدار می‌شد، می‌دانستم که دیگر خواب‌زده شده و تا چند کوچه‌ی بعدی را بروم و آن‌ها را هم بیدار کنم، برمی‌گشتم به آن کوچه که بیدار شده بودند. با صدای دوباره‌ام حتماً از خیر خواب رفتن گذشته بودند و معمولاً به فکر خرید سبزی تازه می‌افتادند که شاید جزئی از ناهار یا شام آن روزشان بود. با این فکر از رختخواب کنده می‌شدند. همیشه به خودم می‌بالیدم که محصول من یا بهتر بگویم صدای من است که نوع غذا و کلاً سیستم برنامه‌ی غذایی روزانه‌ی آن‌ها را تعیین می‌کرد.با دفعه‌ی سوم و تکرار همان گفته‌هایم، ساعتی گذشته بود و تک‌تک مشتری‌ها دور بساط حسن و وانت من جمع می‌شدند. کسی هم که فکر می‌کرد من رفته‌ام با ندای سومم می‌فهمید من هنوز هستم و فرصت پیدا می‌کرد خودش را به کوچه برساند. چند روزی بود که بلندگوی ماشین نیسان که لوازم دست‌دوم می‌خرید، بدجوری صدا به پا کرده بود. قبلاً دیربه‌دیر، اون هم ساعات بعدازظهر می‌آمد. این روزها تا شروع به کار می‌کردم سروکله‌اش پیدا می‌شد و مثل سایه دنبالم می‌آمد و با صدای نکره‌اش داد می‌زد:_ قالی، فرش، سماور، یخچال کهنه، مبل، صندلی، کولرآبی... لوازم دست‌دوم می‌خر...خر آخرش را یک‌جوری می‌کشید که من هم از اینکه با این صدا بیدار شوم، بیزار بودم چه رسد به اهالی محل.پیرمردی از تهِ کوچه از خانه بیرون آمد. ایستادم. شاید می‌خواست سبزی بخرد. نیسانِ لکنتی هم پشت سرم پارک کرد نزدیک‌تر که شد از زیر ماسک هم می‌شد رنگ زرد مرد پیر و چشمان خمارش را که حکایت از کم‌خوابی و مرض بود، تشخیص بدهم. آخر، پدربزرگم عطار و حکیمِ آبادی‌مان بود. تا زنده بود به خاطر عشقم به کارش به من هم حکمت گیاهان یا به قول امروزی‌ها علف و علوف را برای شفای مرض‌ها یاد داده بود. بعد از مردن او کارم به شهر و دوره‌گردی برای فروش محصول باغمان کشیده شد. زن جوانی از درِ ساختمان کنار ماشینم بیرون آمد._ آقا سبزی کیلو چند؟_ 10 تومن._ چقدر گرون! میدون تره‌بار که پنج تومنه!_ خب برو از اونجا بخر._ اَگه قراره از تو نخرم چرا هرروز باید با صدای بلندت بیدار بشم؟دیدم حق داشت و یاد مصیبت شکایت و شهرداری و حسن افتادم؛ با لحن آرام‌تری گفتم:_شما هشت تومن ببرید._ مگه صدقه می‌خوای بدی؟ به قیمت بازار بِده!پیرمرد به ما رسیده بود. پنج تومنِ توی دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:_ نیم کیلو خوردنی بده._ پدر، نیم کیلو نمی‌شه؛ سنگ وزنه از یک کیلو به بالاست. کمتر از اون نمی‌صرفه برام.زن گفت:_ گرون که میگی کمتر از یک کیلو هم که برات صرف نداره!پیرمرد گفت:_ من یِه نفرم. تنهام. بمونه خراب می‌شه. تو هم که هرروز هستی. خب اَگه بازم بخوام یِه روز دیگه می‌خرم. اونم سبزی تازه.مرد سمساری از ماشین پیاده شده بود و کنار ما ایستاده بود:_ خانم لوازم کهنه واسه فروش ندارین؟ پدر شما چی؟پیرمرد به من گفت:_ می‌رم و اصلاً سبزی هم نخواستم اما اومدم که بگم از فردا دیرتر بیا قرنطینه‌ست. این صبح زود که بیدار می‌شم جایی رو ندارم که برم. تو میدون هم واسه وقت گذرونی که نمی‌تونم بشینم به خاطر این کرونای لعنتی!زن با صدای بلند به سمساری می‌گفت:_ یعنی چی آقا آخه من هرروز صبح زود چه وسیله دست‌دومی دارم که تو باید هزار تیکه لوازم خونه رو یکی‌یکی اسم ببری؟ مردم‌آزاری تا کی؟_ به من چه که این گرون می‌فروشه گیر دادی به من..._ خب تو هم ارزون و مفت می‌خوای بخری! همه کاسبی‌ای صبح زود دیده بودیم الا سمساری!_ خب بگو وسیله‌ای ندارم دیگه این‌که داد و قال نداره.مرد جوانی که معلوم بود شوهر زن بود از همان ساختمان که زن بیرون آمده بود به کوچه پرید و درحالی‌که بدون ماسک و دستکش و باعجله دگمه‌های پیراهنش را یکی در میان می‌بست، کارت را از زن گرفت و به او گفت:_ تو برو خونه. بچه بیدار شده. زن تکان نخورد._ این کارت یه کیلو سبزی بده._ کارت‌خوان ندارم پول نقد بِدین. شرمنده!با دیدن حسن که از دور ما را می‌پائید کلمه‌ی «شرمنده» از دهنم بیرون پرید.مرد گفت:_ آخه مرتیکه هم گرون میدی هم یک کیلو کمتر نمی‌کشی. هم کارت‌خوان نداری. پس فقط هرروز میای تو محله که صدای نحست رو به رخمون بکشی؟همین‌جور که روی لبه وانت نشسته بودم یقه‌ام را گرفت. مرد سمسار جلوی او را گرفت. مرد جوان یقه من را ول کرد برگشت و به او گفت:_ اصلاً تو اینجا چه‌کاره‌ای و دست برد و یقه‌ی سمسار را سفت چسبید. صدای زن مسنی که تا نیمه از پنجره ساختمان روبه‌رویی خم شده بود آمد که گفت:_ ما همه از شما شاکی هستیم. خواب و قرار نداریم خدانشناس‌ها مگه شما پدر و مادر ندارین؟ مگه نمی‌دونین اینا مریضن؟ پسرم یقه‌َش رو ول کن. چرا خون خودتو کثیف می‌کنی؟ من زنگ زدم 110 داره میاد.به او حق دادم. من هم به خاطر پولِ عمل قلب ننهَ‌م بود که از صبح تا شب تو کوچه و خیابان، سرما و گرما سگ دو می‌زدم. مرد سمساری که اوضاع را پس معرکه دید رفت سمت نیسانش. زن پنجره‌ای فریاد زد:_ آقا همین‌جا بمون تا تکلیف تو هم روشن بشه.من هم با اشاره به زن پنجره‌ای حرف او را تأیید کردم. مرد سمسار داخل ماشین منتظر نشست. مأمور 110 رسید. هنوز چند برگ سبزی روی ترک موتورش از صبح جا مانده بود. نگاهی بی‌تفاوت به من که به وانت تکیه داده بودم؛ انداخت. پیرمرد و زن و مرد و چند نفر رهگذر، دورش حلقه زدند._ چه خبر شده؟ کی از این دوره‌گردها شکایت کرده؟_ من بودم سرکارسرکار سرش را بالا به سمت صدا کرد._ ما شش‌ماهه که تو قرنطینه‌ایم. از دست سروصدای اینا آسایش نداریم.زن جوان گفت:_ اینا اصلاً انگار به قصد فروش، ما رو بیدار نمی‌کنن!سرکار پرسید: چطور مگه؟_ هم گرون فروشه، هم با مشتری سر مقدار خریدمون کنار نمیاد. بلندگوش هم که گوشخراشه! کارت‌خون هم که نداره.پیش‌دستی کردم و گفتم:_ سرکار ببخشید دیگه از فردا دیرتر کارم رو شروع می‌کنم.سرکار رو به چند نفر جمعیت کرد و گفت:_ تا حالا کسی از این آقا شکایت داشته؟پیرمرد گفت:_ والله من که تا قبل از این درد بی درمون که صبح زود بیدار می‌شدم توی میدون کنار بساط حسن آقا می‌شِستم و روزم رو ظهر می‌کردم بعدازاین درده که نمی‌شه بیرون بیام ترجیح می‌دم روزا بیشتر تو خواب باشم که این آقایون نمی‌ذارن.مرد جوان به صدا آمد:_ جناب استوار! خودتون قضاوت کنید. دست‌دوم خریدن هم یعنی دکون نونواییه که از صبح زود باز کنه؟ والله نونوایی هم دیگه نمی‌ریم. یِه بار برای یِه هفته یا حتی یک ماه می‌خریم و فریز می‌کنیم. مگه نه که خیر سرمون باید اونا رو قبل از خوردن فریز کنیم و بعد گرم؟ حالا کی حال داره صبح زود بیدار بشه و وسایل دور ریختنیش رو حراج بزنه؟ اونم هر روز؟سرکار، سمسار را صدا زد. مرد نیسانی که خودش را داخل ماشین پنهان کرده بود، به کنار ما آمد._ تعهد میدی دیگه به جای هر روز، هفته‌ای یک‌بار اونم نزدیکی‌های ظهر تو محله پیدات بشه؟زن پنجره‌ای گفت:_ و اینکه صدای اون بی صاحابش رو هم کمتر کنه؟مرد چشم‌غره‌ای رفت و آهسته گفت: قول می‌دم.و جوری که زن بالا نفهمد گفت: بگید اصلاً دیگه نیام و تو خونه کپه مرگم رو بذارم. با صدای خاموش کی می‌فهمه که من اومدم؟سرکار رو به مرد سمسار کرد و گفت:_ فعلاً که اهالی اَزتون شکایت دارن. یا همین‌جا باهم کنار بیاین و بِرید دنبال کارتون یا استشهاد محلی بگیرم و بریم کلانتری؟من گفتم:_ من که حرفی ندارم. گفتم که دیرتر میام دیگه.زن جوان بچه به بغل از در خانه بیرون آمد و گفت:_ هم دیر بیایی و هم صدای اون شیپورت رو بیاری پایین._ چشم اونم به چشم.زن درحالی‌که بچه‌اش بی‌تابی می‌کرد به مرد سمسار رو کرد و گفت:_ شما هم دیگه لازم نیست تک‌تک اقلام رو با اسم‌های مختلف جار بزنید. سرکار خودتون بگین فرش با قالی، نعلبکی با زیر استکان فرق داره؟ آخه ریز اجناس یِه چشم‌روشنی یا یِه پلاسکو رو دونه به دونه هوار کشیدن چه معنی داره؟ اصلاً ما به جهنم، حنجره خودت درد نمی‌گیره؟من گفتم: نه بعضی وقت‌ها اون که صدای ضبط‌شده‌مونه خواهر، نگران نباشین.پیرمرد رو کرد به من و گفت:_ ببین جوون منظورش اینه که شما هم یکی‌یکی اسم سبزی‌هاتون رو مسلسل وار و ضبط‌شده نگید._ می‌خوام اهالی بدونن که چه نوع سبزی‌ای دارم و الکی خسته نشن بیان بیرون و ببینن که ندارم.مرد جوان گفت:_ ولی آخه اَگه سبزی‌ای تموم شده یا به وقت فصلش اون رو نداشته باشی که اون صدای ضبط‌شده رو اصلاح نمی‌کنی درهرحال اون بخت‌برگشته میاد و باید دست‌خالی برگرده؟مأمور کلانتری با بی‌حوصلگی پرسید:_ همگی رضایت میدین به خیر و خوبی بحث رو تموم کنیم؟دختر جوانِ مانتویی که وسط درگیری به ما ملحق شده بود جلوتر آمد و با صدای نازکی که از زیر ماسک به سختی شنیده می‌شد گفت:_ آقا من عجله دارم اَگه می‌شه دو کیلو خورشتی بدین برم.با نگاهی به سرکار کسب اجازه کردم برای سفارش دختر. با تکان سرش به نشانه‌ی تأیید، دو کیلو را کشیدم و آن را به سمت دستان لاک‌زده دختر دراز کردم._ عه وا! پس چرا تو کیسه نمی‌ذارین؟ این‌جوری که غیر بهداشتیه. همه‌جا می‌ریزه تا ببرم خونه!سرکار را دیدم که به سمت ترک موتور و سبزی‌های ریخته شده روی آن نگاهی کرد. با دیدن حسن که گوشه‌ی کوچه ایستاده بود گفتم:_ آبجی کیسه نمی‌صرفه بیارم ولی از فردا اونم قول می‌دم که تهیه کنم._ پس منم فردا می‌خرم.رو به مأمور کرد و گفت:_ باید قول بِدن مدل معامله رو هم توی اون بلندگوی کذاییش قید کنه!سرکار با لبخندی ملایم به دختر گفت:_ منظورتون از مدل معامله چیه خانوم؟_ اینکه توی همون صوت ضبط‌شده بگن که کارت خون و کیسه برای حمل سبزی ندارن، وزن زیر یِه کیلو ندارن و تعهدی هم نسبت به فروش با نرخ روزِ بازار ندارن.زن پنجره‌ای با خنده‌ای گفت:_ چقدر ندارنِ این آقا برعکسِ چیزهایی که برای مزاحمت ما دارن، زیاده!با این حرفش همه زدند زیر خنده. سرکار نگاهی به معنی تمومش کن به من انداخت. رویم را به سمت بالا گرفتم و گفتم:_ باشه همشیره دیگه رعایت می‌کنم؟مأمور گفت:_ پس من با اجازه‌ی همگی همین‌جا از این آقایون چون بار اولشون بوده که در این محل ازشون شکایت شده می‌خوام که برن و قانون رو مبنی به قول شفاهی که دادن رعایت کنن. رو به من و نیسانی کرد و ادامه داد:_ چنانچه بار دیگه اَزتون شکایتی بشه طبق قانون مجازات، پیگیری می‌شه.با موافقت چند نفر شاکی، همه پراکنده شدیم؛ وقتی مطمئن شدم کسی از آن شاکی‌ها در کوچه نمانده سمت بساط حسن که چند مشتری دورش بود رفتم. وانت من را که دیدند صف بستند دورم. قبل از اینکه مشتری‌ها را راه بیندازم یک بسته کیسه پلاستیک بزرگ را از کنار جعبه گوجه‌های حسن برداشتم و به ماشین خودم آویزان کردم. وزنه‌ی نیم کیلویی را از زیر ترازوی حسن بیرون کشیدم. تکه‌ای از کارتن موز کندم و روی آن نوشتم: «همه مدل سبزی کیلویی 8 تومن» و آن را بین نرده‌های وانت روبه روی مشتری تپاندم. مانده بود فقط یک‌چیز، درِ جلوی ماشین را باز کردم و از داشبورد، دستگاه کارت‌خوان را در آوردم و با گفتن «یا خدای روزی دهنده» دشتم را شروع کردم. خیلی زود صف متفرق شد. حسن گفت:_ کار خوبی کردی ارزون‌تر دادی دیگه دیرت نشه برو خدابه‌همراهت.و همان‌طور که حسن نگاهم می‌کرد تکه‌ای دیگر از کارتن را کندم و رویش نوشتم «همه مدل سبزی کیلویی 14 تومن».حسن با ناباوری پرسید:_ این نرخ واسه کجاست؟_ واسه بالای شهره. مجبورم حالا که دو تومن اینجا کم کردم دو تومن اونجا اضافه کنم._ مگه به این راحتی می‌خرن؟ اونا هم شاکی نشن!_ نه داش. اونجا برام به‌صرفه تره. هم دیگه نزدیک ظهره که می‌رسم و کسی بیدار نمی‌شه؛ هم کلفت و نوکر دارن اونا هم که دلشون نسوخته واسه پول اربابشون. نه چونه می‌زنن و نه نفرین و نه تهمت بِهم می‌بندن. فقط نرخ دندون سرکار استوارشون کمی گردتره که اونم یِه جورایی باهاش کنار میام!خرده سبزی‌های ریخته روی زمین را جمع کردم، از آب فواره دست و صورتم را شستم و با آستینم خشکش کردم. سیب بزرگ و قرمزی برداشتم و با گوشه شلوارم تمیزش کردم. در حال گاز زدن به آن پشت فرمان نشستم و با گفتن «یا رزاق» گاز ماشین را به سمت اولین اتوبان منتهی به محله‌ی شمال شهر گرفتم.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 23:26:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-gptsl85plf75</link>
                <description>نفسم از ترس بند آمده و زبانم خشک و از دهانم بیرون زده بود. دویدم و خودم را پشت یک درخت بزرگ پنهان کردم. فقط برای چند لحظه. تنه‌ی آن مار سیاه پیدا شد. توان حرکت نداشتم؛ جستی زدم و شروع به دویدن کردم. هر چه فریاد می‌زدم بی‌فایده بود. پایم به سنگی خورد و خوردم زمین. صورتم را که برگرداندم زبان و دندان‌های تیزش را به‌وضوح می‌دیدم. فریاد زدم: کمک، کمک..._ بیدار شو «مولود». انگار داشتی خواب می‌دیدی؟ چشمات رو وا کن تا ببینی من پیشِتم!تمام تنم عرق کرده بود. خودم را در آغوش مادربزرگ دیدم و دستش را که با انگشتر عقیق روی موهایم می‌کشید... خوابم را تعریف کردم؛ گفت:_ خواب دیدی خیر باشه ننه. مار تو خواب، تعبیرش هم خوبه هم بده. تعبیر خوبش ماله. تعبیر بدش هم که ضرر و زیانه. خدا رو شکر که گفتی اون نتونسته به تو آزاری برسونه؛ ننه، مولود! همین روزا مالی به دستت می‌رسه ایشالله.ظهر در راه برگشتن از مدرسه برای تعبیر خوابم تمام مدت، چشمم روی زمین دنبال پول بود که یک دفعه با صدای بوق بلند و ممتد موتوری و جیغ «اعظم»، دوستم به خود آمدم:_ بابا حواست کجاست؟ از وسط خیابون برو کنار. اَگه زیرت کرده بودم که هزار صاحاب پیدا می‌کردی؛ بی‌صاحاب! به ماشین و راننده نگاه می‌کردم و از اینکه به خیر گذشته خوشحال. دیگر نگاهم روی زمین نپلکید. من و اعظم رسیدیم به میدان محله‌مان و گاریِ بستنی کیم فروش که پاتوقش همیشه میانه‌ی میدان و نزدیکی‌های خانه‌مان بود.دلم بستنی می‌خواست. با پول روزانه‌ام فقط می‌توانستم بستنی یخی که ارزان‌تر بود بخرم و این بستنیِ کیم‌های دوقلو که تمام رویشان پر از کاکائو بود گران بودند. چشم دوخته بودم به دهان دختر همسایه که بستنی کیم را گاز می‌زد. ته بستنی آب شده بود و داشت چکه می‌کرد. ناخودآگاه زبانم را دور لبم چرخاندم که اعظم فریاد زد:_ مولود، زمین رو ببین. پول... پول...بعد خم شد و از روی زمین سکه‌ای برداشت. دستم را با خوشحالی به طرفش دراز کردم برای گرفتن پول؛ اما او پول را میان مشتش پنهان کرد. اخم کردم:_ چرا پول رو به من نمی‌دی؟_ پول مال خودمه، خودم پیدایش کردم!_ ولی تو که می‌دونی من دیشب تا صبح تو خواب ترسیدم، حالا تو باید پول رو برداری؟_ به من چه که تو خواب دیدی؛ من زحمت پیدا کردنش رو کشیدم...بستنی‌فروش و بچه‌ها دورمان جمع شدند. دستش را گرفتم و محکم فشار دادم. انگشتانش از هم باز شد و سکه را از چنگش بیرون کشیدم. اعظم وقتی متوجه مشت خالی‌اش شد به موهایم چنگ انداخت و آن‌ها را محکم کشید. کش موهای فِرم باز شد و موهایم دور سرم پخش شدند. گریه‌ام گرفت. سرم درد گرفته بود. درحالی‌که من و اعظم و سکه روی زمین ولو می‌شدیم داد زدم:_آی سرم، آی موهام!و برای تلافی، نیشگون ریز و تیزی از لپش گرفتم. منتظر حرکت بعدی‌اش بودم ولی او با گریه گفت:_ مولود به فکر موهات باش، تو رو به خدا بعداً هر چی می‌خوای من رو بزن.منظورش را درست نفهمیدم و بدون از دست دادن فرصت دهانم را جلو بردم و بازویش را گاز گرفتم. درحالی‌که چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد؛ گفت:_اصلاً پول مال خودت باشه ولی اول ببین سرِ موهات چی اومده؟به خود که آمدیم فهمیدم وقتی کش مویم باز شده و موهایم مثل فنر دور سرم پخش شده؛ فکر کرده که آن‌ها را از ریشه کنده. با چشم‌های پر از اشک دوتایی شروع به خندیدن کردیم. بعد به من گفت:_بیا اصلاً ببینیم چی‌کار کنیم بهتره. حالا که تو خواب مار رو دیدی و منم که پول رو پیدا کردم پس اون رو بین خودمون نصف کنیم. خوبه؟ جواب دادم: «آره ...آره... خوبه... امروز من که پولم رو تو مدرسه خرج کردم. تو نصف پول رو داری به من بِدی؟_ نه... ندارمدست‌هایم را توی موهایم بردم و از پشت، گوجه‌شان کردم؛ داشتم کش را دور موها می‌انداختم که فکری به خاطرم آمد._ اعظم اَگه راضی بشی یِه بستنی دوقلوی کیم بخریم و هر کدوممون یه قلش رو بخوریم. قبوله؟چشم‌هایش خندید و گفت: «قبوله.»سکه را من برداشتم و او کیف‌هایمان را.با سر و وضع خاکی به‌طرف گاری به راه افتادیم. نزدیک‌تر که شدیم، بچه‌های محل را دیدیم که با اشاره، ما را به زنی نشان می‌دادند که دست دخترکی در دستانش بود. به گاری که رسیدیم سکه را به سمت فروشنده دراز کردم ولی آن خانم دستش را زودتر از فروشنده به طرفم آورد و گفت: «ممنون که پول دخترم رو پیدا کردین و اون رو برگردوندین، چه دخترای خوبی!»سکه را از دستم قاپید و به فروشنده داد.وقتی دهان دخترک برای گاز زدن بستنی باز شد، لب‌های اعظم را دیدم که بی‌اختیار به هم خورد و آب دهنش را قورت داد.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 23:22:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحر بی سحری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DB%8C-aoxhwq72m2sw</link>
                <description>چند وقتیه که دختره یِه طوریش شده، انگار بالغ شده، کمی هم سینه در آورده، آروم تر شده، دیگه حتی لاک هم زیاد نمی‌زنه..._نه خواهر اشتباه می‌کنی، سنش هنوز کمه واسه این حرفا_ مثل خودمه، منم تو سن اون که بودم قاعده شدم.***تازگی‌ها عوض شده بودم. این را از مادرم که یواشکی با زن‌عمویم پچ‌پچ می‌کرد شنیدم. معنی بلوغ را نمی‌فهمیدم و خجالت می‌کشیدم از کسی بپرسم؛ اما خودم دلیل عوض شدنم را مربوط به چند ماه قبل‌تر از آن می‌دانستم. پای منبر «ملا حسن» در روضه‌ی خانه همسایه‌مان.جمعیت شلوغ بود و صدای گریه‌ی بچه‌های کوچک زیاد. ملا برای برقراری سکوت گفت: «آی زن‌ها، هم خودتون گوش بِدین و عمل کنین هم به دخترای تازه بلوغتون وظایف سن تکلیف رو یاد بِدین. مستحبات و واجبات دین رو بِهشون بگین... بترسید از اون ساعتی که اقوام نزدیکتون تو گور می‌ذارنتون و به خونه بر می‌گردن. شب اول قبر و تنهایی و وحشت از ملاقات با نکیر و منکر... برای پرسیدن نماز و روزه‌هاتون...»انگار از آن به بعد ترس وجودم را گرفت و عوض شدم به قول مادرم.کل شب‌های ماهِ رمضان آن سال به همه‌ی اهالی خانه سپرده بودم که سحری، من را هم برای روزه گرفتن بیدار کنند؛ اما آن‌ها هر صبح در جوابم می‌گفتند: «صدات کردیم، تو خواب موندی.»به سراغ عمه‌ی پیر‌دخترم که در اتاق وسط ایوان خانه همراه با پدربزرگ، مادربزرگ و عموی مجردم زندگی می‌کرد رفتم و گفتم:_«عمه تو رو خدا امشب بیدارم کن. دیگه شبِ آخرِ ها هر کی بمیره کافره ها...»_ عمه چرا من رو مدیون می‌کنی؟ به کس دیگه‌ای بسپار که خواب نمونی.آخرین شب را نباید از دست می‌دادم. با خودم فکر کردم که سحر با سر و صدای جمع شدن اهالی خانه در اتاق وسطیِ ایوان که پاتوق همه بود، حتماً من هم بیدار می‌شوم. به او گفتم:_ لااقل عمه امشب تو اتاق شما بخوابم؟سری تکان داد: خب بخواب!آن شب زیر پتو رفتم و نگذاشتم پلک‌هایم بسته شود و بخوابم. مگر یک شب نخوابیدن سخت‌تر از دیدن قیافه‌ی نکیر و منکر بود؟ از زیر پتو با دیدن اولین روشنایی اتاق و دیدن پدربزرگ که برای زدن دگمه‌ی چراغ سرپا بود، فهمیدم بالاخره سحر شده. خودم را به خواب زدم. بابابزرگ پاورچین‌پاورچین از کنار رختخوابم که کنار رختخواب مادربزرگم بود گذشت. خم شد و شانه‌های او را تکان داد و پچ‌پچ‌کنان گفت: «پا شو حاج خانم، سحره.»مادربزرگم همان‌طور خوابیده لحاف عمه‌ام را کشید: «پا شو ننه، کتری رو بذار رو اجاق برای چای.»پدربزرگ بدون انداختن نگاهی به من، برای بیدار کردن عمویم به‌طرف دیگر اتاق رفت. می‌خواستم پتو را کنار بزنم و بنشینم ولی یک‌چیزی که نمی‌دانستم چه بود مانعم شد. دلم را راضی کردم به اینکه شاید بقیه من را بیدار کنند. عمو و زن‌عموها و مادرم آمدند. دور تا دور سفره‌ی پر از نان و پارچ آب بزرگی که وسط آن بود؛ نشستند. فقط بالای سفره یک جای ویژه خالی بود که با آمدن پدرم پر شد. ظرفی که مایع سفیدرنگی در آن بود را از بالای رفک آوردند و وسط سفره گذاشتند. به نظرم آمد ماست باشد؛ ولی نه. ظرفش خیلی کوچک‌تر از ماست بود. حدوداً ده نفر آدم بزرگ تا وسط سفره خم می‌شدند و لقمه‌های بزرگ پیچیده‌ی نانشان را به کناره‌ی ظرف می‌زدند و کمی که سفید می‌شد، به دهانشان می‌گذاشتند و به دنبالش جرعه‌ای چای سر می‌کشیدند. باید سرشیر باشد. همیشه غروب‌های ماه رمضان حرفش بود و یکی مأمور خرید آن. ما بچه‌های اهل خانه هرگز نه سرشیر را دیدیم و نه جای پنهان کردنش را. تا آن شب که من، هم سرشیر را دیدم، هم مخفی گاهش را.از شب‌زنده‌داری و اینکه همه‌ی شب را نخوابیده بودم حسابی گرسنه بودم، دهنم آب افتاد. کاش از این خوراک می‌خوردم. ولی انگارنه‌انگار زیر پتو بودم. دوست نداشتم خودم را بیدار نشان دهم. شاید فراموشم کرده‌اند؟ بعد طوری که منظره‌ی دیدم را از دست ندهم تکانی خوردم. هم‌زمان یک سرفه‌ی بلند ساختگی کردم؛ اما چشمتان روز بد نبیند. با شنیدن سرفه‌ام همگی کلام حرفشان را بریدند و با اشاره به من، به همدیگر فهماندند که ساکت باشند. بغضم ترکید. اشک، گوشه‌ی پتو را خیس کرد. صدای گریه‌ام را در گلو خفه کردم. ظرف که خالی شد هر نفر باعجله چند لیوان آب سر کشیدند. سفره را جمع و لامپ را خاموش کردند. هر کس به دنبال کارش رفت. با صدای قار و قور شکمم به خودم قول دادم هر جور شده آن روز را روزه بگیرم. پتو را تا بالای سرم کشیدم و خوابیدم.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 23:18:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیزینس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%B3-gmiuu5piuzgw</link>
                <description>از زیر لحاف، سرم را بیرون بردم و با شوق بچگانه‌ای خواندم:_جا گرم می‌کنم... آی جا گرم می‌کنم.دوباره لحاف را سرم کشیدم و آن زیر شروع به غلت زدن کردم. عاشق شب‌های سرد زمستانی بودم. بساط کاسبیم جورِ جور بود. رختخواب سه برادر و خواهر کوچک‌تر از خودم را دانه‌ای یک ریال و رختخواب سه برادر و خواهر بزرگ‌تر از خودم را دانه‌ای دو ریال گرم می‌کردم.سنِ همه‌ی ما بین سه تا سیزده سال و رختخواب‌ دوریالی‌ها‌ خیلی بزرگ‌تر بود و کلی باید به خودم می‌لرزیدم و دندان‌هایم به هم ساییده می‌شد تا کمی گرم شوند. خوبیش به این بود که آن‌ها پول خودشان را از سهم توجیبی روزانه‌شان می‌دادند؛ این‌جور کمتر خجالت می‌کشیدم. ننه‌َم پول کوچک‌ترها را که می‌داد کمی شرمنده می‌شدم. می‌دانستم دستش تنگ است. هیچ‌وقت هم دستم را جلو نمی‌بردم برای گرفتن مزدم. خودش پول را می‌گذاشت کف دستم لای انگشت‌هام.از نا و بوی گند لحاف که با حرارت تنم قاتى شده بود داشتم خفه می‌شدم. مال آن ته‌تغاری بود. این اسم را ننهَ‌م روش گذاشته بود. دیگر برایم نمی‌صرفید که هم وقتم را بگذارم هم سلامتی‌ام را به خطر بیندازم؛ حتی برای رختخواب‌های کوچیک‌تر؛ یک جای کار می‌لنگید.آن شب، دل‌ودماغ گرم کردن جای ته‌تغاری را نداشتم. نگاهش می‌کردم. ننه‌َم او را که توی بغلش خوابیده بود آرام گذاشت در جایش. دستش را که روی تشک کشید آهسته گفت: «گرمش نکردی؟» بی‌تفاوت گفتم: «نه ننه.» نالید: «ننه به قربونت بِره، تو دلت میاد با این رماتیسم قلبیش تو این نم و رطوبت بخوابه؟ می‌دونی که جاش سردتر باشه بیشتر هم خیس می‌کنه!»می‌دانست که او را خیلی دوست داشتم و این کار را اول برای سلامتیش انجام می‌دادم بعد هم که این پول به دستم می‌رسید صرف مخارجم می‌شد. ادامه داد: «اَگه نرخش کمه، برا کوچیکا هم همون نرخ بزرگا رو می‌دم خوبه؟ قبوله؟»دلم سوخت. می‌دانستم این چندرغاز پس‌اندازش از صرفه‌جویی کردن در خرج روزانه‌مان بود که آقام می‌داد. نخواستم الکی تعارف کنم، برای رضایتش فکری که به خاطرم رسیده بود سریع از ذهنم به زبانم سرریز کرد: «قبوله؛ اما به یک شرط که صبح‌ها به‌جای تو خودم رختخواب‌های خیس رو ببرم پشت بوم که آفتاب و هوا بخورن و غروبا هم میارمشون پایین، خوبه؟ ها ننه؟»به نشانه رضایت، سرش را که تکان داد و پایین انداخت فرصتی پیدا کردم که رد چشم‌هایم را از چشم‌هایش بدزدم.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 09:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منهای زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%85%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-njylufzb3vaz</link>
                <description>با صدای اولین زنگ ساعت، پلک‌هایم را گشودم؛ همه‌ی شب نخوابیده بودم. دستم به‌طرف ساعت دراز شد و آن را روی سینه‌ام گذاشتم و پتو را تا بالای سرم کشیدم.آن زیر جز سیاهی مطلق چیزی نمی‌دیدم. خودم را در فضایی بیکران از کهکشان‌ها و میانِ انرژی‌های آزاد و سیاه، معلق می‌دیدم. مردمک چشمانم گشاد و گشادتر شد. این بار انگار در تهِ اقیانوسی دور توی شبی تیره‌وتار سرگردان بودم که مثل دخترکی یتیم از دریا سراغ پدرش، «یونس» را می‌گرفت تا او را پیدا کند و خودش را در آغوشش بیندازد. در آن ظلمات، روشنایی سوسو می‌زد. بعد جان گرفت و بزرگ و بزرگ‌تر شد.زنگ دوم...نور شب‌تاب ساعت، مرا به خود آورد؛ فضا سفید و روشن بود و می‌توانستم به‌وضوح رژه‌ی تصاویر خاطره‌های گذشته را ببینم. کوچه بن‌بست بود؛ آنجا که کودکی‌ام را گذرانده بودم. آن‌وقت‌ها کوچه به نظرم بزرگ‌تر و پهن‌تر می‌آمد. یک طرف کوچه خودم را می‌دیدم که نشسته بودم درحالی‌که سرم میان زانوهایم بود و دوستانم حلقه وار به دورم می‌چرخیدند. گوشم را که تیزتر کردم صدایشان را شنیدم که می‌خواندند:_دختری اینجا نشسته داره گریه می‌کنهگلدون یاسش شکسته داره گریه می‌کنهبهانه‌های زیادی برای گریه و خندیدن داشتیم. کنج دیگر تصویر، خط‌هایی با گچ بر سنگفرش کوچه به‌موازات دیوارِ هر خانه کشیده شده بود. هر یک از بچه‌های محل به‌تنهایی لی‌لی بازی می‌کردند. خط لی‌لی من تا دو سه خانه‌ی همسایه امتداد داشت، همیشه دسته‌جمعی بازی می‌کردیم. جوی آب‌باریکه‌ای که از وسط کوچه می‌گذشت و خانه‌های سمت راست و چپ را از هم جدا می‌کرد، کمک می‌کرد تا حدومرزها را بهتر بشناسیم؛ برای فرار از وحشتِ عبور دیوانه‌ یا غریبه‌ای که پا به کوچه می‌گذاشت و شب‌هنگام، خسته اما راضی برای خورد و خواب به خانه پناه می‌بردیم. چه سرپناه خوبی بود، آغوش مادر.تا به تصویر مادر زل زدم، سایه‌ی خاکستری روشن روی آن را پوشاند و تصویر گذشت.زنگ سوم...از آغوش مادر کنده و به پرده‌ی بعدی که جان گرفته خیره شدم: خانه‌ای بزرگ‌تر از خانه‌ی قبلی و در محله و کوچه‌ای بزرگ‌تر بدون بن‌بست. در سکوت کنار پنجره، دختر جوانی غرق در رؤیاهایش نشسته. دستش را زیر چانه‌اش زده و به دوردست‌ها خیره شده. هرازگاهی سرش را رو به پایین خم می‌کرد و مشغول مطالعه بود. انعکاس نور چراغ مطالعه به زیر موهای سیاه و بلندش که صورتش را پوشانده و لپ‌های گل‌انداخته‌اش، او را جذاب‌تر کرده بود. تپش قلبش زیر سینه‌های تازه رشد کرده‌اش، با زوزه‌ی باد شدیدی که به اتاق می‌وزید و صدای برخورد پنجره با نیمه‌ی دیگرش، تندتر شد. با پراکنده شدن برگه‌های روی میز به اطراف، دل دخترک از جا کنده و بعد پرتاب گاز اشک‌آور، شیشه‌های شکسته، تکه‌های کوکتل مولوتف و ... به داخل اتاق.قبل از آن‌که بتواند اقدامی کند، چراغ روی میز افتاد. لامپش شکست. صحنه خاکستری تیره شد و به‌سرعت گذشت.زنگ چهارم...ترس، وجودم را گرفته و دهانم باز و گلویم خشک شده. با قورت دادن آب دهانم، گوش‌هایم باز و تیزتر شد و جلوی چشمانم پرده‌ای خاکستری از دود و آتشی که از بمباران به‌جای مانده، ظاهر می‌شود. با فروکش کردن دودها، سراسر شهر از ترکش‌ها و تکه‌های موشک و بمب و خمپاره پوشیده شد. این بار تصاویر مسلسل‌وار می‌گذشتند و در تمام آن‌ها رد پای فلشی بود که جهت جلو را نشان می‌داد با خطی که انگار دهن‌کجی می‌کرد که رویش نوشته شده بود: «به‌طرف سرنوشت».زنگ پنجم:زنی نشسته کنار سفره‌ی عقد با لباسی سفید. با ژستی ساختگی برای گرفتن عکس. صدای گنگ و نامفهوم از دوردست‌ها می‌آمد که می‌گفت: «آیا حاضری با فلانی که از تو یک سر و گردن بلندتره ازدواج کنی؟ و در جوابِ نگاهِ متعجب دختر ادامه داد:_ فلانی کسی‌ست که وقتی تو در اتاقت سرت متفکرانه روی کتاب‌هایت خم بود، او در بیرون، سرش متعصبانه بالا بود!صدای سردرگمِ «بعله» با صدای کل و جیغ در هم آمیخت. «رنگی قرمز همه‌جا را پوشاند!»زنگ ششم:ورود زنی به ساختمان دولتی که روی تابلوی سردرش کلمه‌ای نوشته بود که حرف اول آن خوانا نبود. اول خواندمش «دانشگاه». بعد فکری به سرم زد که جای کلمه‌ی اولش یعنی «دانش» را با «زایش» عوض کنم. جابجایی را که انجام دادم تصویر، مات و کدر و سپس محو شد. کلمات، رفته بودند.زنگ هفتم:اتاقکی پر از پنجره‌های باز و زن و مردی به همراه دو فرزندشان که هرکدام به‌تنهایی در گوشه‌ای مشغول کاری بودند. همه در فضایی بزرگ‌تر از یک اتاق، محدود شده بودند. این ازدیاد خطوط موازیِ پنجره‌ها احساس فضای زندان و میله‌های آن را به خاطرم آورد. بعد، زمینه تاریک و تاریک‌تر شد. نه تصویری دیده و نه صدایی شنیده می‌شد. نفسم بند آمده بود. پیشانی‌ام عرق کرده. اکسیژن نبود. باید حرکتی می‌کردم برای رهایی از این وضعیت. با تمام نیرویی که در توان داشتم، جستی زدم، بالاتنه‌ام را از زمین کندم و نشستم. صدای افتادن ساعت را شنیدم و با پس رفتن پتو، هجوم هوای تازه به صورتم خورد. با نفس کشیدنِ تند تند و عمیق، وجود اکسیژن را در ریه‌هایم حس کردم.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 09:47:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوطی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%82%D9%88%D8%B7%DB%8C-dyicnbtqk0tk</link>
                <description>دم دم‌های ظهر پنجشنبه بود. میز صبحانه را جمع نکرده رها کردم. کار بانکی داشتم. باید تا بانک، تعطیل نشده خودم را به آنجا می‌رساندم.درِ خانه را که بستم لحظه‌ای مردد بین انتخاب رفتن از سمت راست یا سمت چپ ماندم. فاصله‌ی خانه تا بانک، چند خیابان بود. حوصله‌ی پیاده رفتن نداشتم. از خیرِ سمت راست رفتن گذشتم و از راه سمت چپی رفتم تا خودم را به سر کوچه برای سوار شدن به تاکسی برسانم.پیرزنی با عصا از سرِ کوچه پیچید توی کوچه؛ هرکدام از جهت مخالفِ هم به‌طرف همدیگر می‌آمدیم. هرازگاهی با زاویه‌ی نود درجه روی عصای سفیدش می‌ایستاد. با دیدنش به خود گفتم:_ خجالت بکش سنش سه برابر سِنته. جثه‌اش هم که نصفته. ببین چه جوری با ناتوانی و به زورِ عصا داره خودش رو کشون کشون راه می‌بره!نزدیکش که رسیدم سرتاپا سفید بود. موهای سفید، روسری سفید و دندان‌های مصنوعی سفید و با سفیدی چشم که بر و بر نگاه می‌کرد، به دلم نشست._ سلام مادر، خسته نباشی. لبخند زد:_ سلام دخترم. خدا قوت.از کنارش رد شدم. ادامه داد:_ خوبی عزیزم؟ایستادم و دو نفرمان پشت به هم درحالی‌که فقط سرمان را به‌طرف هم برگردانده بودیم، گفت:_ دوساعته دنبال نخود می‌گردم! سوپری رفتم نداشت.گفتم:داره، دیشب خودم ازش گرفتم.با خنده‌ای که سفیدی چشمانش را بیشتر کرده بود گفت:_ نه نداره. الآن از اونجا میام.می‌گویم:_ شاید تموم کرده. عطاری چی؟ از اون پرسیدی؟دست‌هایش را روی عصا تکیه داد و پاهایش را کمی جابه‌جا کرد:_ سرتاسر مغازه‌های دور و بر رو پرسیدم کسی نداشت.تعجب کردم:_ مگه چه نخودی می‌خوای؟ذوق‌زده گفت:_ لپه ننه.می‌خواهم مطمئن شوم که چه لپه‌ای می‌خواهد:_ نخود لپه؟ همون که تو قیمه می‌ریزن دیگه؟_ آره. همون رو میگم._ اون رو پیدا نکردی؟_ بله روله._ ولی مطمئنم که هم سوپری داره هم عطاری.محکم‌تر عصایش را چسبید و لب پله‌ی درِ ورودی پشت سرش نشست. زاویه‌ی عصا و دستانش در حالت نشسته به اندازه‌ی نصف زاویه‌ی ایستادنش شده بود.می‌گویم:_ حالا که نشستی من برم واست بگیرم و زود برگردم.خستگی‌اش را با نفسی بیرون می‌دهد:_ نه ننه نرو. نبود. الانِ از اونجا اومدم.گیج شدم. این را فهمید چون بدون معطلی ادامه داد:_ قوطیِ نخود لپه می‌خوام._ آهان فهمیدم منظورت کنسرو نخود لپه‌ست؟_ آره. نمی‌دونم همینی که داری می‌گی. پیرمردمون می‌خواد خیرات بده. خدابیامرز، مادر بچه‌هاش قیمه خیلی دوست داشت. گوشت رو از صبح گذاشتم رو آتیش. دیدم لپه نداریم اومدم بگیرم. تا گشتم دنبالش دیگه دیر شده و نمی‌پزه. یادم اومد قوطیش رو بخرم بریزم سرِ گوشت که نبود.در کمتر از لحظه‌ای و با یک دو دو تا کردن با خودم نسبتِ پیرزن با پیرمردش، زن دومش تشخیص دادم. در جوابش گفتم:_ والله منم تا الان کنسروِ نخود لپه ندیدم. فکر هم نکنم جایی باشه!_ گفتم شاید حالا دیگه باید قوطی لپه هم ساخته باشن.با فکرم چرخی زدم به آمار مواد داخل فریزرم. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن انبار کرده‌ام برای روز مبادای چهار فصل سال. انواع و اقسام حبوبات از خیس کرده بگیر تا پخته برای غذاهای وقت و بی‌وقت و یارانه‌ی اعضای خانه. نخود زنده خیس‌خورده، نخود زنده خیس‌خورده‌ی طاق شده و پوست گرفته، نخود زنده پخته‌شده، انواع لوبیای چیتی، معمولی، چیتی قرمز، چیتی رشتی، چیتی عروس و لوبیای چشم‌بلبلی و لوبیای سفید از هرکدام به‌صورت خیس کرده و پخته‌شده آن‌هم به‌صورت جداجدا. داشتم می‌رسیدم به بسته‌بندی‌های ماش و عدس سبز و سرخِ قفسه‌ی پایین که صدایش سرم را از فریزر بیرون آورد._ برم دیگه. قابلمه رو چراغه و زیرش روشن. کار دست پیرمرد نده. می‌خواهد بلند شود و برود:_ ننه می‌خوای کنسرو آماده‌ی خورشت قیمه بگیرم؟_ نه دخترم پیرمرد فقط دست‌پخت من رو دوست داره._ خب یِه خورشت دیگه‌َش کن. بامیه و بادمجون سرخ‌کرده تو فریزر دارم. برم بیارم؟_ ممنون. گفتم که قیمه لپه دوست داره. صلات ظهر شد تشنه و گرسنه منتظرمه. ببخش روله تو رو هم زابه‌راه کردم.به قدم‌های سایز کف کفش سفیدش که برمی‌داشت خیره بودم. پایم برای رفتن به دنبال کار، همراهی‌ام نمی‌کرد. به‌قول‌معروف نه پای رفتن داشتم نه پای ماندن. صدای پایم از دهنم بیرون پرید:_ مادر، صبر کنین من براتون پیدا می‌کنم. فقط آدرستون رو بِدین میارم دمِ درِ خونه._ پیر بشی الهی. خیر از جوونیت ببینی.با دادن شماره پلاک خانه‌اش که در کوچه‌ی پشتی آپارتمانم بود لاک‌پشت وار به راه افتاد. همان‌جایی که نشسته بود نشستم. می‌دانستم رفتن و دربه‌در گشتن به دنبال لپه، کاری بیهوده بود. اگر پیرمردش قیمه دوست نداشت به گمانم کسی او را به دنبال نخود سیاه فرستاده بود. بی‌حواس و زل زده به تابلوی رنگی و نئونِ سر درِ مغازه‌ی غذای بیرون برِ سر کوچه بودم:_ خدایا خودت راهی نشونم بده!و انگار که قفل چشمام باز شد و روی ظرف‌ها و مغازه‌ی «اکبر» آقا دوباره قفل شد. بلند شدم و یک‌راست وارد غذاخوری شدم:_ سلام اکبر آقا. غذای امروز چیه؟_ زرشک‌پلو مرغ و قیمه داریم.ذوق‌زده می‌گویم:_ قیمه می‌خوام ولی نه مثل هر بار که می‌برم._ بفرما بگین چه مدل قیمه می‌برین؟ من که ملتفت نشدم چی می‌خواین._ ببینین آقا اکبر یِه خواهش اَزتون دارم. اَگه می‌شه به اندازه‌ی یِه ظرف از نخودهای ته قیمه‌تون رو حساب کنین تا ببرم.با تردید من و منی زیر لب کرد و ظرفی پر از نخودِ آماده به دستم داد. از چند پله سکوی مغازه پایین آمدم. به سمت سوپریِ کناری رفتم و دو کیلو لپه برای تکمیل شدن کلکسیون حبوباتم در فریزر خریدم. الان من به جای رفتن به بانک و باز کردن حساب بانکی، در حال باز کردن یک حساب عاطفی بودم که بعدها که نبودم به قول پیرزن، چند وقتی پیرمردمون مثل امروز تشنه و گرسنه در خانه نماند. با قدم‌های بلند، خودم را به کوچه‌ی بن‌بست خانه‌ی پیرزن رساندم. تنها خانه‌ی کوچک ویلایی محل که به «خونه کلنگی» معروف بود. چرا پیرزن شماره پلاک داده بود. اَگه می‌گفت خونه کلنگی، می‌دانستم کدام خانه را می‌گوید و لازم نبود به دنبال شماره‌ی پلاک بگردم.دکمه‌ی سیاه چرکیِ زنگ قدیمی خانه را فشار دادم. صدایی نیامد. کمی بعد، دوباره دکمه را به داخل فرو کردم. سکوت، حس ویرانه بودن خانه را به من می‌داد. چند بار محکم کوبه در را کوبیدم. می‌خواستم برگردم که صدای باز شدن در آمد. پیرمردی در آستانه‌ی در ظاهر شد. صمیمی و مظلوم به نظر می‌رسید:_ سلام پدر. خوبین؟ مادر هستن؟با کمری خمیده از جلوی در کنار رفت و با اشاره‌ی دست به من فهماند که کر و لال است. با لب و دهانم شمرده گفتم:_ مادر. پیرزن رو میگم.و با اشاره‌ی روسری بستن دور سرم انگار که فهمید. شمرده‌تر با لبانم گفتم:_ زنتون رو میگم که دنبال نخود می‌گشت. لپه پیدا کردم.ظرف را بالا آوردم تا ببیند. با حرکاتی به من فهماند که بروم داخل. با اکراه و آهسته به دنبال یافتن پیرزن، خودم را به تنها اتاق منزل رساندم. پیرمرد، پشت سرم با اشاره مرا برای رفتن به درون اتاق تعارف می‌کرد. وسط اتاق، چراغ علاء‌الدین نفتی بود و روی آن دیگ کوچکی بود که صدای قل زدنش می‌آمد. بوی گوشت پرجوش، همه‌ی اتاق را پر کرده بود. با ایماواشاره گفتم:همین دیگ رو میگم. نخودها رو واسه این می‌خواست.چند قطره اشک از زیر عینک مشکی ترک‌خورده‌اش شروع و در چال دور لب فرورفته‌اش، تشکیل جوی کوچکی داد. با اشاره مرد کهن‌سال به عکس رنگ و رو رفته‌ی روی طاقچه‌ی روبروی اتاق، سرِ جایم میخکوب شدم. پیرزن با همان چهره‌ی متبسم و هیبتِ از سرتاپا سفیدش که تنها سیاهی‌اش روبان دور عکس بود از توی قاب به من می‌خندید. انگار که تعارفم می‌کرد به رفتن به درون اتاق. با دیدنش داخل اتاق شدم. عکس را در آغوش کشیدم._ مادر! لپه آوردم واسه پیرمردتون که قیمه دوست داره. اونم با دست‌پخت مادرِ بچه‌هاش.و لپه‌ها را در دیگ ریختم.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 22:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%DA%A9%D9%88%D8%B3%D9%87-zmyvm4ijija3</link>
                <description>خدا نگذرد از کسی که ما را به این روز نشاند. کنار دریای خزر توی مزرعه‌ی شالیزار، من و او هم‌جوار سنگریزه‌های شنیِ دیگر، روزها زیر نور شعاع خورشید آفتاب می‌گرفتیم. شب‌ها زیر نور مهتاب کنار هم آرمیده بودیم.مرد شالی‌کار با چنگک، برنج‌ها را به هوای جدا شدن پوسته و شلتوک آن‌ها هوایی می‌کرد. نوبتِ کیسه گرفتن آن‌ها که رسید شاگردش بالای کیسه‌های 10، پانزده، سی و ... کیلویی را باز و آن‌ها را تا نصفِ لوله می‌کرد و دور تا دور کپه‌ی برنج و مرد می‌چید. او با چیره‌دستی 10 بیل توی کیسه‌ی 10 کیلویی و پانزده بیل در کیسه‌ی پانزده کیلویی و الی‌آخر می‌ریخت. هر بیل برنج، نشانه‌ی وزنه‌ی یک کیلویی بود. شاگرد، کیسه‌ی 10 کیلویی را که با ریختن هر بیل بالاتر می‌آمد لول به لول باز کرد؛ پر که شد کیسه را بغل زد و روی قپان گذاشت._ اوستا چهارصد گرم کمه!مرد بیلش را به سمت ما آورد. ماهرانه سرِ بیل را فرو کرد توی برنج‌ها. ما در زیر آن‌ها پنهان شده بودیم و در کمتر از لحظه‌ای خودم و او را دیدم که در هوا روی هم افتاده و معلق بودیم و با یک سراشیبی که دل‌وروده‌ام را به هم می‌آورد؛ روی برنج‌های کیسه سقوط کردیم؛ وقتی‌که شاگرد با بیلچه به جانمان افتاد و حسابی ما را در همه جای کیسه جاسازی کرد دیگر او را ندیدم ولی دل‌خوش به این بودم که حداقل در یک کیسه‌ایم. سرِ گونی را شاگرد درحالی‌که زبانش از لای دهانش بیرون بود با نخ دوخت. دیگر خبری از نور نبود و تاریکی همه‌جا را پوشاند. صداهایی در هم و برهم می‌آمد، از برنج‌ها و شن ریزه‌ها که به همدیگر فشار می‌آوردیم. چندساعتی که گذشت ما را سوار وانت کردند و به بازار بردند. اولین کیسه‌ی بالای بار بودم و تهِ مغازه جایگیری شدم. ده‌ها کیسه روی من نشستند. این سنگینی با آمدن مشتری‌ها و خرید آن‌ها چندروزه سبک شد. نوبت کیسه‌ی ما رسید. زنی لاغر و سفیدپوست با صورتی کشیده وارد مغازه شد و با اشاره به ما پرسید:_ کیلویی چنده؟_ بیست‌وهشت تومن_ پناه‌برخدا مگه اون دفعه هجده نبود؟_ بود ولی خو همه گرون شده، تورمه. این رو هم امروز نبری فردا باید با نرخ جدید بخری.خدا خدا می‌کردم کیسه‌ی 10 کیلویی ما را یکجا بخرد و فله و کیلویی نبرد تا ما را از همدیگر جدا نکند._ پول، همراهم نیست فعلاً یِه دو کیلو بکش.فروشنده با گفتن خدا بده برکت، سرِ کیسه را با کشیدن نخ آن‌ها باز کرد. هوای خنکی وارد کیسه شد و با خمیازه‌ و مالش چشمانم به‌ خود آمدم؛ ولی ای‌کاش نمی‌آمدم و او را نمی‌دیدم که نگران با بیلچه وارد کیسه‌ی پلاستیکی شد و در ترازو جا گرفت. وقتی زن دور می‌شد او هم که چسبیده به پلاستیک با بغض و چشمان خیس نگاهم می‌کرد، از من برای همیشه دور شد. صدای زنگ تلفنِ صاحب مغازه من را از حال و هوای رفتن او بیرون کشید:_ اوسا سلام. یِه صد کیسه ده‌پانزده کیلویی برام بفرست مشتری پاشه._ مگه همین بار آخر چند روز پیش که خریدم کیلویی بیست تومن نبود.مکث کوتاهی کرد و در جوابِ به قول خودش به اوسا گفت: _ باشه. بیست‌ودو. ولی جان تو همین‌الان بفرست مشتری بیاد دست‌خالی برنگرده.با قطع کردن تلفن، کیسه‌ی بازشده‌ی ما را که بلاتکلیف وسط مغازه نشسته بودیم برداشت و برد کنار جنس‌هایی گذاشت که بیرون از مغازه چیده بود. نوشته‌ای در ما فرو کرد که رویش نوشته شده بود: کیلویی سی‌وپنج تومان.ساعتی بعد خریدار آمد و همان‌طور که داشت وارد مغازه می‌شد با دیدن ما ایستاد و با مشتش من رو همراه با مقداری برنج از کیسه بیرون آورد و به‌طرف صورتش برد؛ توی مشتش دمید و بخارِ ایجاد شده را بوئید. حالم بد شد از بوی گند ماهیِ مرده‌ای که از نفسش می‌آمد. همان بوی ماهی‌های مرده‌ای که موج دریا به ساحل می‌آورد. کمرم شکست وقتی پرت شدم روی همان جای اولی که بودم. سری تکان داد و رو به مغازه‌دار رضایتش را برای خرید کلان ما اعلام کرد. مغازه‌دار گفت:_ فقط عصری می‌رسن درِ مغازه. مثل همیشه خاطرت جمع باشه که به‌محض رسیدن، بارشون می‌زنم رو به جنوب. به یاری خدا فردا شب خلیج‌فارس تو مغازه‌ی حاجی.مرد جوان زیر فاکتور را امضا کرد و پول‌ها را پرداخت و باعجله رفت. دم دم‌های اذان ظهر، برنج‌ها رسید. بوی عطرِ خوش آن‌ها من را به یاد مزرعه و شالیزار و «او» انداخت. ماشین، همان نیسانی بود که چند روز پیش من را به اینجا آورده بود:_ خاله پسر کجا خالی کنیم؟مغازه‌دار که کیسه‌ها را شمرده و فاکتور رسید را بررسی می‌کرد قبل از این‌که راننده و شاگردش دست‌به‌کارِ در آوردن کیسه‌ها شوند، پولی در جیب راننده گذاشت و در گوشش گفت:_ می‌تونین اینا رو مستقیم ببرین جنوب؟ حاجی هم که مثل همیشه کرایه‌ی خوبی بِهتون می‌ده.برای اینکه راننده را که هاج و واج نگاهش می‌کرد راضی کند آمد سمت گونی برنج من و سرش را گره‌ای زد و گذاشت روی بار نیسان. گفت:_ دیگه صلواتی بفرستین اینم شیرینی من به تو. خواستی ببر خونه مصرف کن نخواستی به نرخ این برنج‌ها بِده به حاجی و پولش واسه خودت. با روشن کردن ماشین راه افتادیم. یک‌ساعتی دم درِ خانه‌ی راننده ایستادیم؛ درحالی‌که پسر کوچک و زن راننده دم در ما را بدرقه می‌کردند به راه افتادیم.فردا حدود 10 صبح توی فروشگاه حاجی در «بوشهر» جاگیر شدیم. وقتی نیسان و راننده برای رفتن از حاجی خداحافظی کردند؛ دوباره به یاد آخرین دیدارم و لحظه‌ی دور شدن او افتادم. هنوز خستگی راه توی تنم بود که مردی میان‌سال و چهار‌شانه و سبزه وارد فروشگاه شد. حاجی با وارد شدن مرد به مغازه، اندام سنگین و شکم برآمده‌اش را از روی صندلی بلند کرد؛ لبخند روی صورت گفت:_ سلام ناخدا «خورشید»._ سلام العلیکم حاج «فریدون». می‌بینم که برنج رسیده. خوب وقتیه. فردا همه با لنج برای صید به دریا می‌زنیم. یه 10 کیسه برنج می‌برم برای آذوقه‌ی یِه ماهه‌مون.بار ماشین فولکس‌واگنش شدیم. در بندر، یک‌راست توسط جاشوها در قسمت تقر و تهِ لنج جاگیری شدیم.اوایل پاییز بود؛ بوی گرم هوای نم‌دار که کم‌کم با بوی چوب و ماهی و بوی تور خیس قاتى می‌شد حس غریبگی‌ام را کمتر کرده بود. چند روزی بود که وسط آب‌های خلیج‌فارس تور ماهیگیری را پهن کرده بودند. شب‌ها از دور نور بویه دیده می‌شد؛ تا این‌که یک روز نوبت به پختن کیسه‌ی من رسید.مرد کوتاه‌قد و سیه‌چرده، برنج‌های کیسه را روی سینی ریخت و شروع به جدا کردن من و دوستانم از برنج‌ها کرد. چند دانه از همنوعان هم قد و قواره‌ام را پیدا کرد و در کف لنج انداخت. من را که زیر انگشتش بودم ندید و بر خوردم به سمت برنج‌های پاک‌شده. آب را که روی‌مان برای خیساندنمان باز کرد خنک شدم. ناخدا خورشید:_ آهای جاشو «عبود»، ناهار چی بار گذاشتی؟_ داریم چلو و قلیه ماهی می‌پزیم ناخدا._ خوبه خوبه. زیاد باشه که همه رو سیر کنه. امروز کارمون زیاده. کلی ماهی باید بگیریم و خسته و گرسنه‌تر از هر روز می‌شیم عامو عبود._ چشم، خیالت جمع باشه.وقتی وسط دیگ بزرگِ پرجوش غلت می‌خوردم و عبود آن را با کفگیر مسی هم می‌زد باز شانسی برای دیده شدن پیدا نکردم. تورها را که جمع کردند ولوله‌ای در عرشه بر پا شد. کلی ماهی شوریده و حلوا و ماهیِ ‌خار را صید کردند.ساعتی از ظهر گذشته بود که سفره وسط لنج پهن شد و روی آن به تعداد هر نفر سینی‌هایی به بزرگی دیس که پر از چلو بود گذاشته شد. روی چلو، مرد آشپز چند ملاقه قلیه از ماهی‌های تازه که همان روز صید شده بود ریخته و هر سینی با یک نان تنوری گرد پوشیده شده بود.ناخدا:_ خدا قوت. روز پربرکتی بود. همگی بفرمایید چاشت. بسم‌الله...همه‌ی خدمه و ماهیگیران روی عرشه دور تا دور سفره نشستند و با بسم‌اللهِ ناخدا شروع به خوردن کردند. ای‌وای، من سهمیه‌ی سینیِ ناهار ناخدا شده بودم. به اندازه‌ی کف دست، تکه نان را کند و روی برنج و خورشت انداخت وقتی لقمه‌اش را پیمونه و قالب‌گیری کرد آن را به داخل دهانش گذاشت. ای‌کاش سهم جاشوی پیر که آرواره‌های بی‌دندانش او را از ریخت انداخته بود می‌شدم. وقتی شروع به جویدن کرد، مدام در دهانش مثل جزر و مد دریا پایین و بالا می‌شدم و هر بار که لقمه جویده و ریزتر می‌شد، خدا خدا می‌کردم زودتر آن را قورت بدهد. فقط اگر یک‌بار دیگر من را نجویده بود از حلق و لوزه‌هایش پایین رفته بودم. چه کنم که در لحظه آخر فرو رفتن لقمه، انگار که پشیمون شد و من را برگرداند و من هم صاف وسط دو آسیاب سالم و سفیدش نشستم. صدای شکسته شدن دندان ناخدا و غرورم را شنیدم. ناخدا با صدای ناله‌ای لقمه را از دهانش خارج کرد و در آن میان به دنبال من گشت. رنگ سبز قلیه ماهی با رنگ سفید دو آسیابش و رنگ قرمز خون لثه‌اش من را به وحشت انداخت. ناخدا با نگاهی غضبناک به من و مرد آشپز زیر لب گفت:_ بی صاحاب، لعنتی، زهرمارمان شد.بلند شد و سمت کناره لنج رفت و لقمه را همراه با من وسط خلیج و آب‌های عمیقش پرت کرد. معلق بین هوا و آب و خون‌آلود وسط آب افتادم. وحشتم بیشتر از این بود که این چندروزه فهمیده بودم که آب خلیج‌فارس کوسه‌های سفید بزرگ دارد که با بوی خون تحریک می‌شوند و به سمت طعمه می‌آیند.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 23:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوار طوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D8%B3-dfwr6itsvtna</link>
                <description>اگر هزار سال دیگر زنده و هزار بار دیگر به زیارت بروم، بعید می‌دانم که خاطره‌ی آن سفر که زوارش بودم را از یاد ببرم. چه با آخرین سیستمِ وسیله‌ی نقلیه زمینی یا هوایی بروم و یا توانمندترین انسان به‌عنوان ریخت‌وپاش کردن در مسافرت باشم.از او فقط یک جمله را در کتاب‌های درسی خردسالی‌ام به یاد داشتم: در حدود هزار سال پیش حکیم «ابوالقاسم» ملقب به «فردوسی» در «طوس» زاده شد و این‌که سی سال زحمت کشیده تا زبان فارسی را زنده کند. کلمه‌ی «هزار» در ذهنم جولان داد.وقتی‌که «سیاوش» پرسید:_ فردا بریم زیارت طوس؟_ خوبه. زیارت کیه؟_ زیارت فردوسی. مگه تا الآن نرفتی؟_ نمی‌دونم شاید کوچیک بودم رفته باشم ولی چیزی یادم نمیاد._ مگه همیشه عزیزت تعریف نمی‌کنه که تو سفر زیارت طوس، خواهر کوچیکت «رودابه» اونجا گم شده؟ و با چه دردسری پیداش می‌کنن؟_ آهان آره. اون زیارت طوس بوده یا «شاه عبدالعظیم»؟متوجه شدم که در همه‌ی این سال‌ها شهر «ری» و طوس را باهم اشتباه گرفته‌ام._ ولی سیاوش! این پیکان عتیقه ما رو می‌بره تا اونجا؟ دیدی که خون به دلمون کرد تا رسوندمون «مشهد»._ آره خب اَگه آهوی دشت هم بود با روندن یکسره از اهواز تا مشهد از پا در میومد. تازه تا طوس راه زیادی نیست.صبح روز بعد، «سینا» رو شیر دادم؛ هرچند در دوره‌ی بریدن از شیر بود؛ ولی خواستم که در مسافرت بدقلقی نکند. سیاوش هم بلوز و دامن توری و نازک سایز چهار «بینا» را پوشاند. کلید را به مسئول مسافرخانه تحویل دادیم و عازم شدیم.نزدیکی‌های ظهر رسیدیم. دهکده‌ای بود با یک کوچه‌ی اصلی. صدای اذان توی همه خانه‌ها و گوش اهالی، ظهر را جار می‌زد. چند نفر تک‌تک در رفت‌وآمد بودند. چندتایی هم خوشه‌ای دور حوضچه‌ی وسط میدان کوچک ایستاده بودند و خریدوفروش می‌کردند. گرسنه بودیم. ماشین را کنار کوچه پارک کردیم و در محله چرخی زدیم. یک نانوایی و یک بقالی، دو سه دکان که یک‌مشت ظرف و ظروف پلاستیکی و مسی و رویی داشت. بوی نان گرم و برشته، جلوی نانوایی میخکوبمان کرد. سیاوش پرسید:_برم نون بگیرم؟گفتم:_ نه اول بریم ببینیم واسه خوردن دیگه چی دارن؟گفت:_ تا نونوایی نبسته، چند تا می‌گیرم. قبل از این‌که منتظر جوابم باشه پرید توی نانوایی. چند متر جلوتر بوی کباب زیر دماغم پیچید. دمِ کبابی ایستادم. بینا دستش را از دستم کشید و به سمت پدرش رفت و با تکه نانی که سیاوش به او و سینای در بغلش داد، هر سه مشغول خوردن شدند._ بچه‌ها سیر نشن. بیا واسشون کباب بگیر. دست سیاوش توی جیب‌های شلوار برای پول چرخید:_ چند دست بسه؟_ دو دست. شش سیخ کافیه دیگه. نه؟دستش را خالی از جیب شلوارش بیرون و توی جیب پیراهنش کرد. با چشم‌های باز و ابروهای بالا کشیده ما را از کنار کبابی به سمت دیوار گلیِ خانه‌ای کشاند._ سودابه، کیف پولم نیست!_ چی می‌گی؟ شاید تو ماشین باشه! برو ماشین رو بگرد._ نه فکر کنم وقتی شلوارم رو عوض می‌کردم تو مسافرخونه جا گذاشتم.بهتر که کیفش نبود. می‌دانستم اگر هم بود حتماً پول کمی برایش مانده. آخر در دو شبی که در مسافرخانه‌ی تهران برای استراحت و تعمیر ماشین اتراق کرده بودیم؛ مجبور شدیم برای تعویض میل‌لنگ ماشین جفت النگویم را بفروشیم که هدیه‌ی پدرم برای چشم‌روشنی عروسی‌ام بود.آن روز که به بازار طلافروشان تهران رفتیم دلم برای فروختنشون نسوخت فقط آن جایی گریه‌ام گرفت که سراسر مغازه‌ها باز ولی فروشندگان آن‌ها بین درِ مغازه‌هایشان ایستاده بودند. طوری که انگار هیچ علاقه و انگیزه‌ای برای خریدوفروش و معامله ندارند. تا آن روز وقتی برای خرید هر چیزی حتی همان طلا و جواهرات می‌رفتیم این ما بودیم که مغازه و طلافروش و جواهرات را برای انتخاب و محک زدن تماشا می‌کردیم؛ ولی آن روز همه‌ی فروشندگان جوری با نگاه تحقیرآمیز ما را برانداز می‌کردند که از رفتن به سمت مغازه‌شان منصرف شویم. بچه‌ها خسته شده بودند و به‌تلافی، ما را هم خسته می‌کردند._ سیاوش چرا این‌جوری رفتار می‌کنن؟_ نمی‌دونم ولله..._ خب برو بپرس ببین النگوها رو می‌خرن یا نه؟سینا را تپاند توی بغلم. رفت سراغ یکی از آن‌ها که به‌ظاهر مهربان‌تر بود. قدبلند و چهارشانه روی پله‌ی مغازه ایستاده بود. سیاوش که در برابر او قدش اندازه‌ی بینا شده بود، گفت:_ سلام آقا. مگه امروز بازار تعطیله؟_ علیک سلام. نه. می‌بینی که بازه!_ پس چرا خرید و فروشی نیست؟و از لهجه سیاوش فهمید که شهرستانی هستیم._ مگه تو این دوره نیستی؟_ چطور مگه؟_ قطعنامه‌ی جنگ رو داریم امضا می‌کنیم._ خب چیش به معامله طلا؟_ یعنی که طلا ارزون می‌شه._ خب این‌که خوبه!_ ولی واسه ما که بفروشیم خوب نیست و تا معلوم نشه نرخ جدید چند قراره بشه، طلا نمی‌فروشیم._ خب نفروشین. طلا که می‌تونین بخرین؟_ آره می‌خریم ولی به نرخ جدید که قراره ارزون تر هم بشه. اونم به نرخ دست‌دوم. مگه چیزی دارین واسه فروش؟دست کردم زیر چادرم و از کیف النگوها را در آوردم. با دیدن آن‌ها از جلوی در کنار رفت و داخل مغازه شد. ما هم به دنبالش. خودم را از خستگی روی نیمکت طلافروش انداختم. زیر چادر، سینا محکم با دودستش سینه‌ام را می‌مکید. النگوها را روی ترازو وزن کرد. می‌دانستم ده گرم هستند. بارها توی این پنج سال پیش آمده بود که بخواهیم آن‌ها را بفروشیم ولی هم خودم هم سیاوش دلمان نیامده بود؛ آن‌ها را برای روز مبادا کنار گذاشته بودیم. چه‌بهتر که آن روز، روز مبادا باشد که نذر سیاوش با چند سال تأخیر ادا شود. نذر کرده بود که بعد از ازدواج و سروسامان گرفتن زندگی‌اش، زنش را ببرد پابوس «امام رضا». راهی که شدیم النگوها را برای توشه راه و هر کم‌وزیاد احتمالیِ توی سفر، کنار گذاشتم. طلافروش یک اسکناس پانصدتومانی و یک اسکناس صدتومانی گذاشت جلوی‌مان. فردای آن روز، پانصدی خرج میل‌لنگ پیکان شد تا سر راه لنگمان نگذارد و صد تومنی به اسکناس‌های پنجاه و بیست و ده و پنج‌تومانی خرد شد؛ برای خرجی‌مان.سیاوش شرمنده گفت:_ پولی توی دست‌وبالت هست؟رویم را از زندگی سمت دیوار برگرداندم. کیفم را که زیر و رو کردم، چند سکه‌ی یک‌تومانی و پنج‌ریالی و چند تا دوریالی و یک‌ریالی در آن پیدا کردم. حالا نوبت من بود که تا بقال به مسجد محل نرفته خودم را توی بقالی جا دهم. بقالی نگو سوپر مارکتِ الآن بگو. از جون آدمیزاد تا شیر مرغ در همان جای کوچک وجود داشت. یک هندوانه و یک قالب پنیر و یک کوزه کوچک ماست برداشتم و سکه‌های یک‌تومانی را دادم. در حال بیرون آمدن از مغازه بودم که گونی پیازها نظرم رو جلب کرد و یک سر بزرگ برداشتم._ این چند پدر؟_ قابلی نداره. مهمون ما باشین.دوریالی را توی دست‌های چروکیده و پینه‌بسته‌اش گذاشتم. با صدای آخرهای اذان برای رفتن به نماز، پیرمرد پشت سرمان می‌آمد. سینا توی بغل پدرش دست‌هایش را به سمت پفک‌نمکی توی قفسه دراز کرد. سیاوش خواست مانعش بشود. نگذاشتم. با دادن سکه‌ی پنج‌ریالی به پیرمرد، پفک‌نمکی در دستان سینا و بر قفسه‌ی سینه‌اش جا گرفت و با دادن تنها دوریالیِ مانده در دستم برای خرید آدامس سکه‌ای با طعم آلبالو همگی مثل مرغ به بیرون کیش شدیم. پیرمرد هم به دنبالمان با پارچه‌ای رنگ و رو رفته حبوبات بیرون از مغازه را قنداق کرد و در حال رفتن به سمت مسجد قدیمیِ روبروی دکانش، دست‌هایش را تا آرنج برای وضو گرفتن لخت می‌کرد.بساط ناهار را کنار دیوار کاه‌گلی پهن کردیم. پیکان هم شد سپر بلایمان برای استتارمان از کوچه و رد شدن رهگذران. جای شما سبز. روزنامه‌ی پهن شده‌ی وسطِ زیرانداز شد سفره‌مان. انواع و اقسام منوی غذاهای خوشمزه و متنوع: نان گرم با پنیر و پیاز، نان گرم با ماست و پیاز، نان گرم با پنیر و هندوانه. نانی که هنوز بو و تردی و برشتگی‌اش بعد از سال‌ها زیر زبانم مانده. با شکستن هندوانه‌ی کوچک بویش همه‌ی محله را برداشت. طعم و رنگش از آدامس جویده شده آلبالوی کنار روزنامه زرشکی‌تر و شیرین‌تر بود. انگار هر چه می‌خوردیم سیر نمی‌شدیم و خوردنی‌ها از ته معده‌مان جاگیری و تا به حلقمان چیده می‌شدند. دیگر نه جای خوردن داشتیم و نه چیزی برای خوردن باقی مانده بود و نه توان خوردن.گربه سیاه کوچکی که خلوت و حریممان را جسته بود به هوای سیر شدن آمد و بغل چرخ جلوی ماشین، کنارمان نشست. ته‌مانده نان را جلویش گذاشتم. با زبانش ریزه‌های پنیر را که خورد بی‌صدا از زیر ماشین سمت پاتوقش کبابی رفت. شاید هم رفت تا برای ما ریزه کباب بیاورد. این فکر از دیدن سیاوش که زیرچشمی او را تا کبابی دنبال می‌کرد، به ذهنم رسید. برای این‌که او را از این فکر و یا خودم را از این توهم دربیاورم گفتم:_ سیاوش عجب هوایی، عجب جایی و عجب غذایی بود. حسابی چسبید._ آره، نوش جون ولی اَگه پول همرام بود کباباش هم از بوش معلومه که خوشمزه‌ن بچه‌ها می‌خوردند بد نبود._ حالا سفر بعدی انشالله. بچه‌ها هم که هیچ روزی مخصوصاً تو این چندروزه‌ی سفر این‌جوری با لذت غذا نخورده بودن.کهنه‌ی سینا رو عوض کردم. گفتم:_ پاشیم بریم زیارت؟_ «سودابه» خیلی سنگین شدم. بزار کمی دراز بکشم. بینا را توی بغلش جاسازی کرد و خوابید. چادر را روی خودم و سینا کشیدم. آن زیر سینا با مشت‌هایش مشغول دوشیدن شیرم در دهانش شد. خیلی زود پلک‌هایم سنگینی سرم را طاقت نیاوردند. نمی‌دانم از خوردن ماست بود یا از هندوانه، کرخت شدم و به پابوس چرت خواب خوش بعدازظهر رفتم. قبل از خواب برای ایمنی بچه‌ها آرزو کرده بودم که‌ای کاش بچه‌ها زودتر از من خوابیده باشند و بعد انگار به خواب رفته بودم.با عده‌ای زیاد راه می‌رفتم؛ قدم کوتاه و اندازه بینا شده بود. دستم خیلی کشیده می‌شد تا در دست پدرم جا بگیرد. با قدم‌های بلند او که برمی‌داشت زیر پایم خالی می‌شد و به زورِ دستش که دستم را می‌کشید راه می‌رفتم. به ورودی زیارتگاه که رسیدیم صدای پدرم را می‌شنیدم که می‌گفت:_ بچه‌های کوچیک که بلیت نمی‌خوان. سه تا بلیت برای بزرگا بدین. مرد بلیت‌فروش ناراضی از تعداد انگار ده‌نفری‌مان سه بلیت را به پدرم داد و پشت سر هم و قطار مانند وارد فضای قشنگی شدیم که دورتادورش مجسمه‌های بزرگِ آدم‌های بزرگی بود که حتی پدرم برای دیدن آن‌ها که تا سقف بودند سرش را تا به بالا می‌برد. یک‌بار هم کلاه لبه‌دارش از سرش افتاد. مادرم که چادر سیاه دورتادورش ریخته بود و انگار که ترسیده بود برگشت و به پدر گفت:_ رودابه کو؟پدر به دنبال پیدا کردن او دستم را ول کرد. به دیوار سیمانی و خنک حرم چسبیدم و قدّم اندازه‌ی پایینِ سرنیزه‌ی یکی از مجسمه‌ها بود. با دیدنش و حس رفتن آن به توی شکمم گریه‌ام گرفت. همه داد می‌زدند و به اسم، رودابه صدا می‌کردند. از ترس و گریه، چین‌های دامن صورتی‌ام که تموم می‌شد خطی از خیسی زیر پایم روی سنگفرش تمیز و براق راه افتاده بود. همه ولو بودند. صدای ولوله پیچید. انگار رودابه پیدا شد چون صدای پدرم بود که اسم مرا جار می‌زد: سودابه کجایی؟سودابه.صدای سیاوش بود._ بلند میشی؟ کم‌کم داره عصر می‌شه.سقف سیاهِ بالای سرم را کنار زدم. انتهای باربند پیکان را دیدم که ردش تا آسمان می‌رفت._ مگه چند ساعت خوابیدم؟_ خیلی زیاد. منم الآن بیدار شدم._ چه خواب عجیبی بود. آرامگاه طوس و اون مجسمه‌ها و نقاشی‌هاش و گم شدن رودابه یادم اومد._ خیلی هم خوب. پس بریم تا درِ ورودیش رو نبستن از نزدیک بعد از سال‌ها اونجا رو ببینیم.بچه‌ها رو جمع‌وجور کردیم و سوار ماشین شدیم. حتماً سیاوش یادش رفته که پول همراهش نیست برای خرید بلیت. میگم:_ می‌دونی چیه؟ من از اینجا خوشم اومده و می‌خوام حسابی ببینمش. می‌ریم مسافرخونه و فردا با وسایلمون برمی‌گردیم و چند روز باقیمانده از سفر رو همین‌جا می‌مونیم. می‌خوام رو زمینِ مثل آینه و خنکِ حرم بشینم و شاهنامه به دست، خودم رو تو زمین آینه مانند و صافش ببینم بدون ترس، بدون گریه و بدون پدر... خوبه سیاوش؟ تو هم موافقی؟_ چی از این بهتر بدون استرس و البته بدون هزینه‌ی خرید سوغاتی. اصلاً کسی چه می‌دونه که ما مشهد بودیم یا اطراف اون؟</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 11:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدان ارکیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-ep8nswncjtsw</link>
                <description>گلدان ارکیدهزن در آیفون تصویری آسمان خراش نعره زد:_ رامبد گلدون رو بردی با خودت؟ بندازش بیرون. من چکار کنم از دست تو و اون قوم عوضی ات!هم¬زمان مرد جوانی از در برج بیرون پرید و سرش را به آیفون چسباند و گفت:_ عزیزم آروم باش بردمش. زن با صدای لرزان غرید:_ نیومدن، نیومدن حالا باز نمی دونم چه نقشه جدیدی دارن که هلک و دولک گلدون فرستادن واسه تبریک. تبریک را انگار با دهن کجی گفته باشد. _خانمم حرص نخور من که همون دیشب گفتم بهت فردا گم و گورش می¬کنم._ من موندم آدرس این¬جا رو از کجا پیدا کردن؟ حتما تو دادی!_ اصلا من اونا رو این چند ماهه دیدم که بخوام آدرس بدم؟ خونتو کثیف نکن. اول صبحی آبرومون رفت تو محله¬ی جدید.سرش را برگرداند من را دید که پشت سرش هستم. شاید از اول که به بیرون پرت شده بود من را دیده چون پایش را روی جارو¬ی درازم که در حال تمیز کردن هشتی در برج بودم ؛ گذاشته بود. با دیدنم کمی خودش را از جلوی آیفون کنار کشید طوری که زن بتواند من را ببیند گلدان را توی بغلم جا داد و گفت:_ پدر جان اینو ببر بنداز توی گاری زباله ها. دسته جارو را رها و دو دستی گلدان در حال سقوط را چسبیدم. در پارکینگ بالا رفت و مرد نشسته توی  ماشین پورشه بیرون آمد و قبل از اینکه در کاملا پایین بیاید و بسته شود با سرعت در دهان باز شده چنارهای انتهای کوچه ناپدید شد. صدای زن هم خاموش شد. عجب ارکیده های زیبایی. باید گلدانش را بزرگ¬تر می کردم. کنار بساط باغچه¬ام توی خیابان بزرگ و عریض نشستم. کارت تبریک روی گلدان را کندم و آن را برای گلدان جدید کنار گذاشتم. خاک های نیمه¬ی گلدان بزرگ¬تری را کنار زدم. وسطش که گود شد گلدان ارکیده را روی کف دست برگرداندم و با دست دیگر آرام روی آن زدم. مثل موقعی که روی استخوان قلم دیزی می زدم و مغزش روی تیلیت ها ولو می شد. از ته خاک گلدان پلاستیک سیاه مچاله شده ای به اندازه گردویی به زمین افتاد. به گلدان آب دادم برای نشستن خاکش. با کهنه تمیزش کردم. کارت تبریک را روی آن چسباندم و لبه جوی روان کنار خیابان گذاشتم برای فروش. با جارو خاک-های ریخته شده روی آسفالت را به سمت جوی آب هدایت و با یک حرکت آن¬ها را به آب سپردم. خاک-ها به سرعت با آب همسفر شدند. خم شدم دست¬هایم را بشویم. بسته¬ی سیاه را دیدم که به آرامی در حال دور شدن با آب بود. کنجکاو شدم بگیرمش . دستم که به آن رسید یک دفعه شدت آب زیاد شد و در یک چشم بر هم زدن از دستم دور شد. بلند شدم و در راستای جوی آب می دویدم و چشم از گلوله -ی سیاه بر نمی داشتم. دو چهار راه که با هم دویدیم انگار که خسته شده بود و خودش را برای استراحت زیر شیشه آب معدنی پر از آب و گل پنهان کرد. لبه جوی دراز کشیدم و او را به چنگ آوردم . با احساس خوش برنده شدن در مسابقه سرعت، برگشتم. پشت بساط رفتم و لایه های تو در توی نایلون را باز کردم در آخرین لایه یک چیزی در مایه های جنس گوشی اما خیلی ریزتر و سیاه تر نمایان شد. نمی دانستم چیست و با نزدیک شدن زن جوان رهگذری به سمتم آن را  توی جیبم گذاشتم. بعد از کمی که ارکیده را برانداز کرد از عرض خیابان گذشت و مغازه روبرو او را خورد. همانطور که زن را نگاه می کردم، به فکر آن گردو بودم: چی می تونست باشه؟ وقتی عقلم به جایی نرسید بیاد مرد افتادم که هر روز طرف¬های عصر به خانه بر می گشت او را از ماشینش می شناختم. کارم که تمام شد ارکیده را بغل زدم تا خودم را به اتوبوس واحد برای رفتن به حلبی آباد برسانم. منصرف شدم و به انتظار او کنار جوی آب نشستم البته نمی دانستم با او چکار دارم؟ ساعتی بعد ماشینش توی کوچه یک¬طرفه پیچید. با دیدن من و گلدان در کنارم قبل از اینکه عکس العملی انجام بدهم نیش ترمز کرد. با نگاه کردن به گلدان پرسید:_ سلام پدر. خوبی؟ عجب گلدانی شده.می خواست حرکت کند که بلند شدم:_ علیک السلام پسرم.و وقتی دید که به سمتش می روم ایستاد._ عرض دارم خدمتتون. دست بردم در جیبم و پلاستیک سیاه را بیرون آوردم و آن را از شیشه ماشین تا به روی سینه اش داخل بردم._ چیه این؟ _ والله نمی¬دونم چیه ولی اینو تو گلدون که پیچیده تو چند تا نایلون بود موقع جابجایی پیدا کردم. با دیدنش آن را از دستم قاپید و در مشت اش همه طرف آن را وارسی کرد و ابروها و چشمانش را به هم نزدیک کرد و زیر لب طوری که فقط خودش بشنود گفت:_ بی سیم گیرنده!! ای زن بیچاره. هی می گفتش اینا نقشه دارن. لحظه ای بعد که بخود آمد از بیم اینکه صدایش را نشنیده باشم بلندتر ادامه داد:_ آهان، ممنون که بهم برگردوندی. چیز مهمی نیست. به درد کسی هم نمی خوره.و از داشبورد ماشین دو تراول صد تومنی در آورد و می خواست آن¬ها را در مچ بسته ام جاسازی کند. دستم را عقب کشیدم و گفتم:_ نه پسرم. پول نمی گیرم. همون قیمت گلدون که برا فروش زدم واسم کافیه. منتظرت بودم که بپرسم گلدون رو میخوای ببری یا بفروشم حلاله؟_ حلاله پدر. اصلا گلدون رو می برم و اینم پولش.و تراول ها را در جیب رنگ و رو رفته و پاره پیراهنم مچاله گذاشت. گلدان را در صندوق عقب گذاشتم. و چند صد متری که رفت به سمت چپ کوچه پیچید و در پارکینگ برج خودش و ماشین و گلدان و بی سیم را پارک کرد. من هم سبکبال  از همان سر خیابان با اشاره دست و گفتن حلبی آباد دربست،  سوار اولین وسیله ای شدم که جلوی پایم ترمز کرد.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 22:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-ipent7wulery</link>
                <description>چای شیریناز صبح که بیدار شدم خدا خدا میکردم بابام زودتر بره سرکار. لحاف رو که از صورتم کنار زدم، اونو دیدم که داشت صبحانه می خورد. بعد لباس هاش رو پوشید. از دیدن کمربند چرمی که روی شکم بر آمده اش می بست، دلم ریخت. به سمت در اطاق که رفت، دست تو جیبش کرد و یه اسکناس پنج تومانی در آورد و گذاشت رو رفک. خرجی روزانه خانواده عیالوارمونه. می خواستم برم دنبالش و دو ریالی پول روزانمو ازش بگیرم. لازم داشتم واسه خریدن استون. از گرفتن پول منصرف شدم، آخه ترسیدم مهناز برسه و آقام اونو ببینه! از پارسال قدغن کرده برم روضه. یه روز تو ماه محرم پارسال که چند کوچه پایین تر از خونه مون روضه رفته بودم، نزدیک ظهر از ترس اومدن او به سمت خونه مون می دویدم. سر پیچ کوچه مون که با سرعت پیچیدم یهو روبروم هیکل یه موتورسوار رو دیدم که صدای بلند ترمز و کشیدن تایرش روی آسسفالت با صدای بوقش قاطی شده بود، داشتیم شاخ به شاخ می شدیم که موتوری خودشو کنترل کرد که بهم نخوره. اما وقتی از کنارم گذشت گوشه چادرم زیر تایر موتور گیر کرد و کمی اون طرفتر روی زمین افتادم. از ترس رنگم مثل گچ شده بود. صورتم را که برگرداندم، صاحب موتور رو دیدم که از موتور پیاده و با عجله به سمتم می آمد. رنگ صورتش به زردی می زد ولی با دیدن من از عصبانیت سرخ شده بود. منم از ترس داشتم سکته می کردم، آخه اون آقام بود که به سمتم می آمد. وقتی صدای موتورش که دور می شد، یواش تر شد، مطمئن شدم که دیگه رفته. بلند شدم چادرم رو به سر کردم. از دوختن ناشیانه پایینش که تو اسپاک موتور گیر کرده بود حالم گرفته شد. رنگش هم از سیاهی به سرخی می زد. آخه چادر ننه مه که برام کوتاه ترش کرده بود. رفتم سمت ننه ام که اون ور اطاق کنار سفره صبحانه نشسته بود و خواهرمو شیر می داد. رختخواب ها سراسر اطاق پهن و رو چند تاشون بچه ها هنوز خواب بودند. پامو که رو زیر انداز یکی شون گذاشتم، خیس بود. ننه ام هاج و واج نگاهم میکرد. بهم گفت: _ خیره! شال و کلاه کردی؟ کجا بسلامتی؟ در حالی که سر پایی و تند تند چند لقمه نان و پنیر درست می کردم. گفتم: _ می خوام برم روضه. اجازه میدی؟ با بی طاقتی گفت: _ مگه یادت رفته بابات پارسال چی بهت گفته؟ گفتم: _ نه یادم نرفته ولی بخدا ننه خودت که می دونی یه عشقی به امام حسین دارم که دست خودم نیست.صدای کوبیدن در آمد. مهناز بود. ننه ام سینه اش رو به زور از دهان خواهرم بیرون کشید. صدای گریه اش بلند شد. بهم گفت:_ اگه بابات فهمید با خودت. من که انقدر کار ریخته سرم نمی دونم از کجا شروع کنم.انگار که چیزی یادش اومد چون صداش رو بلندتر کرد:_ که نمی دونم از کجا شروع کنم؟ دختر اصلا مگه نمی دونی امشب شب اول روضه خودمونه و باید کمکم کنی؟منم با لحنی که دلش رو به رحم بیارم گفتم:_ کارت نباشه، نمی ذارم بفهمه، در عوض وقتی برگشتم همه کارهات رو انجام می دم. همیشه همینطوری بود. اسم امام حسین رو که می شنید راضی راضی می شد. وقتی رسیدیم، روضه شروع شده بود و غلغله بود. جای نشستن نبود. پایین مجلس بغل کفش ها نشستیم. ملا داشت سخنرانی می کرد. یه چیزهایی مثل شب اول قبر و سوالات نکیر و منکر. از ترس چادر رو از زیر چانه ام محکم تر گرفتم. صاحبخانه با سینی پر از استکان های کوچک و بزرگ چای آمد. دلم می خواست از پایین جلسه شروع به تعارف کند. آخه لجم میگرفت. فقط استکان چای و لیوان های کوچک شربت رو به بچه ها میدادن به خودم گفتم:_ دیگه امسال بزرگتر شده ام و استکان بزرگ توی سینی رو نشون کردم تا وقتی نوبت به من رسید اون رو بردارم. حالم گرفت وقتی صاحبخانه رفت و از بالای جلسه شروع به تعارف چای کرد. زن ها زیاد بودند و هر کدومشون هم چند تا بچه داشتند. دیگه داشت به مهناز و بعدش به من نزدیک تر میشد، سینی رو جلوی زن قبل از ما گرفت. تند تند چند تا دست بزرگ و کوچک، استکان ها را برداشتند. سینی رو که از جلوی اونها برداشت فقط یه استکان مونده بود. همون بزرگه. اومد سراغ ما. نوبت مهناز بود. استکان رو که برداشت با تردید به من نگاهی کرد بعد اونو گذاشت روی زمین جلوی خودش. یه لحظه به خود اومدم و چشمامو از تو استکان جلوی او برداشتم. اونم وقتی بود که ملا تو بلندگو داشت می گفت:_ مجلس خیلی شلوغه. دیگه پذیرایی نکنید. می خوام برم سر مصیبت خوانی.وقتی زن صاحبخانه از او معذرت خواهی کرد و به او گفت که:_ دیگه پذیرایی نمیکنم،تمام امیدم رو از خوردن چای از دست دادم. نقشه هایم همه نقش بر آب شد. آخه همیشه موقع مصیبت خوانی و وقتیکه زن ها گریه می کردند، من و مهناز چادر هامون رو روی صورتمون می انداختیم و وانمود میکردیم که داریم گریه می کنیم ولی اون زیر در حال خوردن چای شیرین با لقمه نان و پنیری که معمولا من می آوردم می شدیم. مهناز که فهمیده بود چرا چادرم رو روی صورتم نمی اندازم، استکان چای را مابین دوتامون گذاشت، یعنی نصف نصف. منم لقمه رو یواشکی از زیر چادر بهش دا دم. حالا وقتش بود چادرم رو کشیدم رو صورتم و چای رو برداشتم و اون زیر... چه مزه ای داشت. شونه هام رو هم به ادای گریه کردن تکون دادم همزمان هم ناله ای از خودم در آوردم. چه کار کنم خیلی دوست داشتم راست راستکی واسه امام حسین که قربونش برم اشک بریزم ولی نمیشد! یعنی هر چه که کرده بودم  تو هیچ روضه ای گریه ام نمی گرفت. دستی به پاهایم خورد. مهناز بود. یادم انداخت که منتظر بقیه چای بود. چند بار هول هولکی انگشتم رو تو چای کردم و دور چشمام زدم واسه نشون دادن خیسی چشمام. بقیه چای رو که بهش دادم حالا دیگه نوبت اون بود که بره زیر چادر و ...وقتی شانه هایش را تکان می داد بد جوری حواس زن روبه رویی را به خودش مشغول می کرد. زن انگار فهمیده بود که الکیه. کمی ترسیدم. به خیر گذشت. آخه همون دم یه زن از گریه غش کرد و زن های دیگه رفتن سراغش برای به هوش آوردنش. حواس اون زن هم متوجه اونا شد و با زن های دیگه شروع به پچ پچ کرد:_ بیچاره حق داره که دلش از دست شوهرش خون باشه. آخه خدا رو خوش می یاد که بعد از هفت شکم زاییدن سر پیری معرکه گیری کنه و بره سرش هوو بیاره؟معنی هوو رو نمی دونستم ولی معرکه گیری رو بلد بودم! همین عید امسال سر محله مون یه پهلوون اومده بود که چند تا مار داشت و با اونا به قول مردم معرکه می گرفت. پیش خودم فکر کردم شاید شوهر چند تا مار برده خونه و زنش هم با وجود بچه های زیادی که زاییده هنوز هم از مار می ترسیده. کمی گیج شدم. مراسم که تمام شد، تشری به مهناز رفتم که شکمو چرا دور چشمات رو خیس نکردی؟ اونم گفت که هول شده وقتی زنه غش کرده. همه تو کوچه پخش شدیم. قبل از ظهر بود. بعضی ها رفتن روضه وسط کوچه. بعضی ها رفتن سراغ خونه هاشون. مهناز گفت که می خواد بره روضه. به منم گفت که باهاش برم. بهش گفتم:_ تو برو و یه جای خوب برا منم بگیر تا برم خونه و برگردم. بهم گفت: _اگه میدونی وقت برگشتن آقاته، دیگه نیا، مثل پارسال نشه! مطمئنش کردم که هنوز برای اومدن آقام خیلی زوده. خونه که رسیدم یکراست سراغ کشوی کوچکی رفتم که پر از خرت و پرت بود. لاک سرخ رو برداشتم و به ناخن هایم زدم. بعد با چند فوت اونو خشک کردم. چند دقیقه ای انگشتام رو با لذت نگاه کردم. خیلی این کار را دوست داشتم. آقام اما از لاک بیشتر از همه چی حتی روضه رفتن بدش می آمد. اینو یه روز فهمیدم که اون روز فریده خانم عروس جدید همسایه مون رو دیده بود تو کوچه. با عصبانیت خونه آمد و هی می چرخید و زیر لب می گفت:_ استفرلله، انگاری آخر الزمان شده، زنی که ناخن هاش پر از رنگه دیگه چه خبر از خدا و نماز خوندن داره؟عقیده داشت که این از بی غیرتی مردشه. چند دقیقه که از دیدن لاک روی ناخن هام کیف کردم یادم اومد که باید برگردم روضه. این کار هر روزم بود. تا آقام نبود چند بار لاک می زدم و وقت اومدنش اونها رو پاک می کردم. در شیشه استون رو باز کردم. یه کم داشت. بویش که پیچید، خوشم آمد. پنبه خیس رو که به ناخن هام زدم خنکی خوبی رو انگشتانم حس کردم. با عجله آنها را انداختم توی کشو و رفتم روضه. با چشمام دور تا دور مجلس به دنبال مهناز گشتم. اون رو بالای جلسه چسبیده به منبر دیدم. نشستم پیشش، کنار منبر. زن مسن و چاق صاحبخانه با سینی پر از چای وارد شد. از بخت بدمان به علت داشتن کمردرد از همون پایین شروع به دادن چای کرد تا بلکه زودتر سینی سبک تر بشود. داشت نوبت ما می شد که استکان های چای تمام شد. سینی خالی رو برد و خیلی زود با سینی پر از چای برگشت. ای داد و بیداد باز هم از پایین مجلس ولی این بار از سمت دیگر ما شروع کرد. دمغ شدم. بالاخره نفر آخری بودم که بعد از مهناز چای را برداشتم و به او گفتم که منتظر مصیبت خوانی نمونه چون نون و پنیری در کار نبود. فقط در این صورت بود که راحت و با لذت چای هامون رو سر کشیدیم و وقتی رفت برای خواندن عزای امام حسین، رفتیم زیر چادر واسه ادای گریه کردن. شانه ام را که تکان دادم، محکم خورد به منبر و دردم آمد. آخ یواشی گفتم. زود از زیر چادرم زن ها رو نگاه کردم، کاشکی کسی صدامو نشنیده باشه. مهناز آروم ازم پرسید که چم شده. بهش گفتم: _ دستم بدجوری به منبر خورد و درد میکنه، یه کم برو اونورتر! اونم با بدخلقی گفت:_مگه نمی بینی که جا نیست. با اون یکی دستت گریه کن! اما من که می دونم کار کار کیه. کار امام حسینه. نه که گریه ام نمیاد اونم بدش اومده و داره تلافی می کنه. در خونه قرار روضه عصر رو با هم گذاشتیم و از هم جدا شدیم. آقام بعد از برگشتنم به خونه رسید و همه چی به خیر گذشت. عصر که با موتورش گاز داد و رفت، پریدم سر کشوی لاک. زدم. چه کیفی داشت. بعدش مهناز آمد دنبالم. سراغ شیشه استون رفتم. ای وای خالی بود. یادم رفته بود که صبح تمام شده بود. نمی خواستم روضه برم ولی مهناز گفت که عیبی نداره اونجا دستات رو زیر چادر قایم کن. یه کلوچه هم برای خوردن با چای شیرین بهم داد. دیگر دلم نیامد که نروم. با اصرارش باهاش رفتم تا بعد که برگشتم فکری کنم. مجلس غلغله بود. سوزن بندازی هوا پایین نمیاد. اینو یه زن گفت. تو شلوغی همون وسط نشستیم پیش ملا که زنی بود. اینو از کتابش که تو دستش بود فهمیدم بهش سلام کردم. سه تا زن با سه تا سینی پر از چای آمدند داخل. یکی از پایین، یکی از بالا و یکی از وسط چای می دادند. وسطیه چای رو از من شروع کرد. تقریبا اولین چای مجلسه که نصیبم می شد. تو دهنم نخورده شیرینی چای رو با کلوچه حس کردم. از اینکه به زودی نوبتم شده بود هول شدم و دستم رو از زیر چادر بالا آوردم. یهو ناخن های سرخم رو که دیدم دلم ریخت. زود دستمو قایم کردم. زن با تعجب نگاهم کرد. کاش می توانستم بگویم که خیلی ممنون نمی خورم اما قبل از گفتن این حرف دستمو دیدم که با چادر بالا اومده و استکان بزرگه رو با زحمت بر می داشت. انگار داشتم معرکه می گرفتم! نصفه راه چادر که لیز بود، انگشتانم کنترل خودشون رو از دست دادند و استکان و چای و نعلبکی تو هوا ولو شدن و رو دامنم آمدند پایین. تموم پام داشت می سوخت. میان چند زن دورادورم ولوله شد. چادرمو کنار زدند و لباسام رو تکان تکان کردند تا کمی خنک شوم. از درد اشک تو چشمام جمع شد. می دونستم کار همونیه که از دستم ناراحت بود. خودمو جمع و جور و دستامو مچ کردم تا بلکه انگشتانم دیده نشن. تو مچم کلوچه خیس و له شده بود. مهناز که می دونست چه خبره چادر رو انداخت رو دستم. یه زن بهش نهیب زد که چادر رو برداره و بذاره باد بخورم و اونم چادر رو دورم انداخت. با احساس شرم و درد دستامو از دو طرفم زیر چادر قایم کردم و زل تو چشمای ملا زدم. انگار می خواستم بدونم که تکلیفم چه بود و حکمم چه می شد؟ با ناباوری ملا لیوان شربتش را جلوم گذاشت و با نامهربانی بهم گفت که بخورم. صاحبخانه هم یه استکان به بزرگی یه لیوان چای شیرین برام آورد. ملا که دیرش شده بود تند تند عزاداری رو با درخواست سکوت از زن ها ادامه داد و من چادرم رو روی صورتم کشیدم و اون زیر، لیوان های چای و شربت را سر کشیدم...تو کوچه که پا گذاشتیم غروب بود، کمی دیر شده بود. در حالیکه به سمت خونه می دویدم. به مهناز گفتم که یادش نره امشب روضه مون بیاد. حتما الان داشتن برای مردها تو حیاط خونه قالی و گلیم هایی رو که از مسجد محل قرض گرفته بودند، پهن و سراسر پشت بوم رو هم حصیر فرش می کردند برای زن ها. تو مطبخ هم یه عالمه استکان و نعلبکی بود. هر سال پای منقل های بزرگ که چند قوری و کتری برای دم کردن چای زغالی روی آنها بود، عمویم می نشست. شوهر عمه ام رو عمو میگفتم. آن عمه ام که چند سال پیش وقت زاییدن چهارمین بچه اش مرد. خیلی دوستش داشتم. قایمکی از لای در که نیمه باز بود حیاط رو نگاه کردم. به به چه صفایی داشت. خونه فرش شده بود. مخصوصا اون دو قالی قرمز ابریشمی دستبافت که بابام از سال ها پیش واسه مراسم روضه مون از مشهد خریده بود، قشنگ تر بودند. اونها رو بالای مجلس زیر منبر پهن می کردند. روی منبر با پارچه ای سیاه پوشیده شده بود از جنس همون کتیبه هایی که دیوارهای خونه رو سیاه کرده بود. از بلندگو جلوی منبر صدا می آمد. یکی داشت با فوت کردن و گفتن یک، دو، سه آزمایشش می کرد. صدایش انگار خودش بود. آقام بود! دوباره که تو بلندگو فوت کرد و گفت که یک، دو، سه... مطمئن شدم که خود خودشه که برگشته بود خونه. وحشت زده و سریع به طرف در کوچیکه پشتی خونه مون رفتم، خدا کنه باز باشه. آخه همیشه قفل بود. فقط تو این شبهای روضه اونو باز می کردند تا زن ها و بچه ها از تو دالانش برن تو راه پله و پشت بوم تا مجبور نشوند از تو حیاط و از وسط مردها بگذرند. تا به در پشتی برسم نذر کردم و به امام حسین قول دادم که اگه این در باز بود تو این شبهای روضه مون انقدر گریه کنم تا بالاخره من هم مثل اون زن ها غش کنم. آخیش در باز بود رفتم داخل. وارد اتاقی شدم که یه در تو دالان داشت. همون اطاقی که یه درش هم توی حیاطه که منبر جلویش بود. اطاق تاریک و جلوی پام سیم برق بود. پا بلندی کردم و دستم رو به دکمه لامپ رساندم، روشنش کردم. دو شاخه که تو برق بود تکانی خورد، چادرمو کناری پرت کردم و نشستم. هنوز صدای یک، دو، سه می آمد، اما خیلی ضعیف بود. اینو بابام داشت می گفت. بعد وقتی که گفت که کلا صدا قطعه، یهو یاد سیم برق افتادم. بلند شدم که برم و اونو سفت کنم که آقام رو دم در دیدم. منو که دید ازم پرسید که چرا پشت بوم نرفته ای؟ منم که حس کردم نفهمیده که روضه رفته ام، با دستپاچگی سلام بهش گفتم. اونم با شک نگاهی بهم کرد و جوابمو با علیک داد. بعد یهو گفت که مگه کجا بودی؟ هول هولکی گفتم:_ هیچ جا!! انگار وقت نداشت و یا نمی خواست ته و توی قضیه رو در بیاره، با عصبانیت بهم گفت که سیم برق رو سفت کنم. پا بلندی کردم تا به دوشاخه رسیدم. دستم از ترس می لرزید. انگار ترس قدم رو هم کوتاهتر کرده بود. آقام پشت سرم بود. دستم که به پریز برق رسید جرقه ای همراه با درد تو مچم پیچید... حتما برق گرفته بودم! می خواستم جیغ بکشم ولی ساکت ماندم وقتی که دیدم دست بابامه که مچم رو محکم می فشرد و با خشمی که صداشو میلرزوند گفت: _ دختره هرزه این آشغال ها که روی ناخن هاته چیه؟یه چیز تلخی تو همه دلم ریخت. دیگه صداشو نمی شنیدم وقتی با هل محکمی روی زمین پرتم کرد و با صدای یواشی که کسی نشنود، گفت:_حیف که حالا وقتش نیست بهت حالی کنم کجا بوده ای و اینها چیه روی ناخن هات. فعلا همین جا تو اطاق بمون تا بعدا ببینم که باید باهات چکار کنم!دو شاخه رو تو برق محکم کرد و لامپ رو خاموش کرد و رفت. صدای کلید آمد که در رو قفل کرد! ساعتی گذشت. حاج آقا رو منبر رفته بود و داشت از قول زینب می خوند:_عمه جان کو پدرم...   عمه جان کو پدرم...بغض گلویم را فشرد. یاد عمه ام افتادم که مرده بود. همون که شوهرش پای منقل چای داشت چای میریخت و چهار تا بچه قد و نیم قد رو به قول ننه ام گذاشت و رفت. دلم برایش سوخت. آخه عمه جونم کجایی؟ چرا رفتی؟ اصلا کجا رفتی؟ چرا فکر این بچه ها رو نکردی؟ بی هواس یکی از دستام آروم به پام میزد و یه دست دیگه به سینه ام میزد. اصلا هم از رنگ سرخی که روشون بود نمی ترسیدم. یواش یواش داشتم زمزمه می کردم. کم کم بغضم ترکید. صدایم بلندتر شد. داشتم می خوندم که:_ پدر جان کو عمه ام؟ پدر جان کو عمه ام؟دستانم سنگین تر به پا و سینه ام میخورد. اشک تو چشمام جمع شده مثل وقتی که بی بی ام قطره تو چشماش می ریخت. اما اینا راستکی بودند! صدام بلند و بلندتر شد. دستام بالاتر و سنگین تر بر میگشتند پایین. حالا دیگه قطره های اشک بود که همراه با هق هق گریه رو صورتم می ریختند...</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 22:21:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیارشور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%88%D8%B1-zeidabdrfmah</link>
                <description>خیارشورصبح زود بعد از پوشیدن یونیفرم رنگ و رو رفته ام و جوراب های لنگه به لنگه قبل از رفتن به مدرسه، سراغ دبه خیارشور گوشه مطبخ رفتم برای برداشتن دو عدد سهمیه روزانه ام. با وجودی که خیارشور های کوچکتر ترد و خوشمزه تر بودند، آنها را کنار زدم و دستم را تا مچ در آبش فرو کردم تا بالاخره دو تا از گنده ترین آنها را بیرون کشیدم و داخل کیسه پلاستیکی انداختم و سر و آجر رویش را گذاشتم. به سمت در مطبخ رفتم. صبحانه نخورده بودم. بوی خیارشور بدجوری گرسنه ترم کرد، وسوسه ام کرد. نگاهی به حیاط انداختم کسی نبود، همه اهالی خانه در اتاق هایشان مشغول صبحانه خوردن و آماده شدن برای رفتن به مدرسه و سرکار بودند، برگشتم آجر سر دبه را برداشتم. هول هولکی چند خیار ریز توی پلاستیک انداختم. و یکی را درسته توی دهانم گذاشتم. خوشمزه بود. سر و آجر رویش را گذاشتم. در حالی که از گوشه چشمم مراقب حیاط بودم کیسه پلاستیک را داخل کیف انداختم. خودم را به در حیاط رساندم در حال باز کردن دگمه در بودم که صدای مادرم را شنیدم که پشت سرم و نزدیکم رسیده بود._ محدثه کیفتو بده این لقمه نون و پنیر رو توش بذارم تو مدرسه ضعف نکنی. قبل از اینکه آستین خیسم را ببیند گفتم:_ دیرم شده بده خودم میذارم تو کیفلقمه را از دستش قاپیدم و با گفتن خداحافظ خودم را توی کوچه انداختم. تا رسیدن به مدرسه، مشغول خشک کردن سر آستینم شدم با عمل دم و بازدم که درس آن روز علوم بود. با فوت کردن بلند از راه دهانم بوی خوش خیارشور از آستینم بر می خاست که قبل از آنکه با هوا قاطی شود. آن را با تنفس عمیق و با ولع از راه دماغم بالا می کشیدم. به مدرسه که رسیدم بساط میز خیارشور فروش دم در مدرسه پهن بود. روی میز چند لگن قرار داشت که توی هر کدام به ترتیب خیارهای ریز و متوسط و بزرگ چیده و روی لگن ها با ماژیک قیمت آنها نوشته شده بود. فروشنده که پدر هم کلاسیم زهره بود، کنار میز ایستاده بود. با شنیدن صدای زنگ مدرسه سریع سکه های چند دختر دور بساط را گرفت زهره که کنارش بود به آنها خیارشور می داد. ولی عمرا که مزه و بوی این خیارها به مزه و بوی خیارشور های ننه ام برسد. بوی ماندگی و کپک از آنها می آمد. زهره با دیدنم با اخم نگاهی به کیفم کرد و رویش را به سمت بساط برگرداند. این حرکتش را به روی خودم نیاوردم و وارد مدرسه شدم. چند دختر از هم کلاسی هایم پشت در مدرسه منتظرم بودند. با دیدنم دورم حلقه زدند. منم جوری که دیده نشوم قایمکی  خیارها را دانه ای دو ریال به آنها فروختم. شرط مرا برای فروش می دانستند که به خاطر پخش شدن بوی خیارها آنها را به داخل کلاس نبرند و در حالیکه بطرف صف می رفتند، شروع به خوردن کردند. زنگ دوم مشغول دیکته نوشتن بودیم که کسی در کلاس را زد خانم معلم در را باز کرد. بابای مدرسه بود. بعد از کمی پچ پچ که با همدیگر کردند، رفت. خانم معلم برگشت و رو به من گفت:_ محدثه دفتر املات رو ببند و برو دفتر، ببین خانم ناظم چه کارت داره؟راهی دفتر شدم. ناظم خط کش به دست دم در منتظرم بود. انگشت اشاره ام را بالا بردم. با صدایی که می لرزید گفتم: _ خانم اجازه؟ناظم در حالیکه به وسط دفتر می رفت گفت:_ بیا داخل.رفتم و وسط دفتر روبرویش ایستادم. سرم پایین بود و به جورابهای ضخیم و رنگ پایش که از دامن مشکی اش بیرون زده بود و تا داخل کفشش ادامه داشت، نگاه می کردم. در حالی که خط کش را به کف دست دیگرش می کوبید گفت: _ سرت رو بیار بالا، شنیدم تو مدرسه کارهای خلاف میکنی و از خونه یه چیزایی میاری و به بچه ها میفروشی؟قبل از فکر کردن زبونم باز شد و گفت:_ خانم اجازه؟ هر کی گفته دروغه بخدا!با خط کش سر آستین لباسم را با مچم بالا کشید:_ اینم دروغه؟ لکه و بوش رو چی میگی؟ اصلا مادرت خبر داره؟ دوباره ترس دهانم را باز کرد:_ خانم اجازه؟ آره میدونه. اصلا خود ننه ام میگه اینا رو ببر و بفروش واسه کمک خرجیمون!انگار قانع شد چون آستینم را ول کرد و دستم با سنگینی پایین افتاد. شاید هم دلش واسم سوخت چون خط کش را نزدیک دهانش برد و با زدن ضربه روی آبله های لپش بفکر فرو رفت:_ عجب، عجب. پس گفتی که خیارشورها دست کار مادرته؟سریع گفتم:_ اجازه! بله.ابروهای پر پشتش را از زیر عینک ذره بینی بزرگش در هم کرد و گفت:_ فردا یادت نره که با مادرت بیای مدرسه.با گریه در حالیکه چشمانم را می مالیدم و اشکم را با سر آستین پاک می کردم گفتم:_ خانم اجازه؟ ننه ام نمی تونه بیاد. بچه کوچیک داره با نوک خط کش سرم را بالا آورد و به چشمانم زل زد و گفت:_ یا با ننه ات می یای یا دیگه اصلا مدرسه نمی یای. فهمیدی دختره دروغگو؟با چند بار بالا و پایین کردن سرم، گفتم:_ اجازه خانم؟ فهمیدم. باشه._ حالا برو تا فردا.وقتی برگشتم که بروم با خط کش به پشتم زد. دردم نیامد. دردم بیشتر از این بود که آبروی ننه ام را برده بودم و او را شریک جرم خودم کرده بودم در صورتی که حتی از موضوع هم خبر نداشت. از خودم بدم آمد. خانم ناظم درست می گفت که من دختری دروغگو بودم و با دزدین آن خیارشورها، توی این مدت دزد هم شده بودم. از ظهر که به خانه برگشته بودم دنبال فرصت می گشتم تا ننه ام را بیکار و تنها پیدا کنم و یه جورایی برای رفتن به مدرسه راضی اش کنم. دم دم های غروب لبه حوض خانه نشسته بود و دستانش تا آرنج در تشت پر از کف، رخت های زیاد خواهر و برادرهایم را چنگ می زد. بهترین فرصت بود حیاط خانه خلوت بود و برادر کوچکترم در اتاق خوابیده بود. کنارش نشستم:_ ننه کمکت رخت ها رو آبشوری کنم؟_ نه ننه. برو پیش برادرت بیدار نشه بهونه بگیره.وقتی دید از کنارش جنب نخوردم در حالیکه چار قدش را که کف شویی کرده بود می چلاند، گفت:_ چرا نمی ری علاء الدین تو اتاق روشنه کتری آب جوش هم روشه بلند نشه بره سراغش!با من و من گفتم:_ باشه الانه میرم. ولی اول یه چیزی می خوام بهت بگم. دوباره از خجالت ساکت شدم. ننه ام با یه لباس چرک خشک شده و شسته نشده از کنارش دستهای کفی اش را پاک کرد و خیره نگاهم کرد:_ چی شده؟ بگو. نترس دختر.نگاهی به دور تا دور حیاط انداختم. مطمئن شدم که کسی نزدیکمان نیست همانطور نشسته سمت ننه ام رفتم و نزدیک صورتش گفتم:_ ناظم مون گفته فردا باید باهام بیای مدرسه._ بسم الله. واسه چی؟ مگه چه کردی؟_ هیچی ننه همینجوری._ برای هیچی که نمیگن باید ننه ات رو بیاری مدرسه! اگه کاری کردی بگو که بدونم._ ننه دعوام نکنی هان. خیارشور بردم مدرسه.آرام تر گفت:_ خب ببر، این کجاش بده؟_ بدیش اینه که اونا رو به بچه ها فروختم!_ یعنی خودت نخوردی و اونا رو فروختی؟_ نه. چجوری بگم... سهم خودم رو برداشتم با دو سه تا خیار دیگه برای فروش._ پس بگو چرا صبحی تموم آستینت خیس بود و هول هولکی رفتی که کیفتو نبینم.گریه ام گرفت:_ آره ننه. منو ببخش اشتباه کردم. خودم هم ناراحتم از این کارم._ خب دخترم اگه اونا میگن که بردن و فروختن چیزی تو مدرسه به دوستاتون بده، چرا بردی؟ حالا خوبه از اونجا بیرونت کنن و درس نخونی و مثل من تا آخر عمرت رخت شور باشی و کلفت؟با بغض گفتم:_ نه خوب نیست. قول میدم دیگه از این کارها نکنم.شیلنگ آب را باز کرد و آن را روی دستم گرفت:_ باشه حالا صورتت رو بشور تا فردا ببینم واست چه کار کنم. آخه  برادرت رو به کی بسپارم؟با شنیدن این حرفش بغضم ترکید و بدون ترس از شنیدن صدایم توسط ساکنین خانه، با فریاد گفتم:_ ننه من هم دزدم هم دروغگو! من دختر بدی ام. با دست های خشک شده و نشسته اش مرا به طرف خودش کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت و اشک هایم را پاک کرد. بوی تند تاید از دستانش می آمد._ ببین محدثه تو دختر خوب من هستی. من که بخشیدمت. فردا هم می یام و با ناظمت حرف می زنم. شاید اونم تو رو ببخشه! صدای گریه برادرم از اتاق آمد._ دیدی با گریه ات اونو هم بیدار کردی! هنوز یه کوه رخت نشسته مونده! حالا برو بگیرش تا رخت ها رو بشورم و بیام ببینم جریان چی بوده.کمی بعد به اتاق آمد. یکراست سمت علاء الدین رفت و همینطور که خودش را گرم میکرد آستین هایش را در بالای آن پایین می آورد. برادرم در بغلم و گوشه اتاق کز کرده بودم با دیدنش سرم را پایین انداختم. بعد از گرم شدن پهلویم نشست و سینه خشکیده اش را در دهان برادرم تپاند. او هم دو دستی آن را گرفت و با حرص و ولع شروع به مکیدن مرحم سیاه روی آن کرد. چند ماهی بود برای اینکه از شیر بگیرتش همه کاری کرده بود تا اینکه عطاری سر کوچه به او گفته بود که مرحم، چاره دردش است ولی این کار هم کارساز نبود چون ماده ای که از آن مرحم وارد دهانش می شد بیشتر از شیر سینه خشک شده ننه ام بود!_ دختر میگی دروغت چه بوده؟ ببینم فردا باید چه گلی به سرم بزنم؟_ ننه به دروغ به خانم ناظم گفتم که تو خیارشورها رو درست می کنی که من ببرم بفروشم واسه کمک خرجمون.تا این را گفتم انگار که برادرم سینه اش را گاز گرفت چون اخمهای مادرم از درد تو هم رفت نمیدانم از گاز گرفتن او بود یا از دروغ من که یکهو با ناله گفت:_ ای بابام بابام.بعد انگار که خودش را کنترل کند گفت:_ که اینطور!؟  که من گفتمت برو برام کاسبی راه بنداز!؟ میدونی اگه بابات اینو بفهمه چه به روزت می یاره؟سرم پایین بود و زیر چشمی برادرم را نگاه می کردم و نگران بودم که دوباره سینه اش را گاز نگیرد و او را جری تر نکند. کمی به فکر فرو رفت و گفت:_ حالا خیارها رو به چه قیمت میفروختی؟خجالت زده گفتم:_ یکی دو ریال.کمی مهربونتر شده بود:_ بعد پول ها رو چه میکردی؟ ذوق زده گفتم:_ ننه بستگی به اتفاقات روزانه ام داشت. مثلا یکبار ورق امتحانی، یه روز استون می خریدم، بیشتر هم خرج تغذیه و خریدن کشک و قارا و نقل و نخود کشمش می شد._ خب حالا کی لوت داده که خیارشور بردی فروختی؟_ همکلاسم زهره. نه که میبینه که خیارشورهای باباش بد مزه ن و کسی ازش نمیخره زورش می یاد. تازه ننه اگه صد تا هم می بردم همش رو می خریدند اما من برا اینکه دزد کوچیکی باشم، دو سه تا بیشتر نمی بردم!اگر ننه ام جلویم را نمی گرفت معلوم نبود چه میخواستم در ادامه بگویم:_ خوبه خوبه بسه دیگه دزدی دزدیه بزرگ و کوچیک نداره. حالا بگو ببینم مگه این خیارشور ها رو که بچه ها از دم در می خریدند تو مدرسه نمی بردن؟_ آره می بردن فقط نباید توی کلاس ببرن و همون بیرون باید بخورن. منم اینو به کسایی که بهشون خیار میفروختم گفته بودم._ پس چرا فقط به تو گیر داده؟_ نمیدونم ننه. شاید بخاطر اینکه خیارهایی که تو درست میکنی خیلی خوشمزه تر و خوشبوتر از اوناست._یعنی چه؟ خوب یا بدش چه فرقی واسه ناظمتون داره؟_ نمیدونم.کمی با خودش حرف زد بعد برادرم را که خواب رفته بود آرام روی زمین گذاشت و گفت:_ حالا کاراتو انجام بده و بگیر بخواب. صبح تا برادرت خوابه زودتر از هر روز باید بریم مدرسه ببینم چه خبره و باهام چه کار دارن!صبح هوا تاریک بود که راهی مدرسه شدیم. بیشتر دکان ها هنوز بسته بودند. خبری از رفت و آمد نبود. فقط نانوایی و حلیم فروشی سر کوچه مدرسه باز بودند. ننه ام یه نون تنوری داغ گرفت. بوی برشته گی اش خواب الودگی را از سرم پراند و به جایش گرسنگی را آورد. تکه ای از نان را کندم و شروع به خوردن کردم. با جویدن آن و قبل از آنکه  لقمه را قورت بدهم یه چیزی مثل لقمه ربا تو شکمم چنگ می زد و لقمه را نجویده به پایین می کشید._ نون خالی نخور سیر میشی.این را ننه ام گفت. بعد وارد حلیم فروشی شدیم و با سفارش ننه ام شاگرد حلیمی یک ظرف حلیم داغ که رویش پر از روغن و دارچین بود روبرویمان سر میز گذاشت. با ریختن شکر و لقمه گرفتن از آن مشغول خوردن شدیم._ ننه مدرسه ام دیر نشه. زنگ بخوره؟!_ نه ننه دارم مدرسه رو از اینجا می پام. راحت بخور تا سیر شی. کمی بعد که روبرویم نشسته بود از روی صندلی اش که رو به کوچه و مدرسمان بود به سمتم نیم خیز شد انگار که می خواست دقیق تر چیزی را ببیند. برگشتم و نگاهش را دنبال کردم. زهره و پدرش دم در مدرسه بودند. بابای مدرسه در را که به رویشان باز کرد کله اش را بیرون آورد و دو طرف کوچه را برانداز کرد. بعد با کمک همدیگر میز را از پشت در مدرسه بیرون آوردند و به فاصله کمی از در گذاشتند و لگن های خیار و وزنه را روی آن گذاشتند. کم کم کوچه از رهگذران و ماشین ها شلوغ تر می شد._ مدرسه باز شد ننه بریم؟_ زوده هنوز وقت داریم.رو به شاگرد مغازه گفت:_ بی زحمت دو تا چای بیارین. کمی بعد سر و کله ناظم پیدا شد که از پشت ویترین حلیمی می گذشت با همان جوراب ضخیم که تا داخل کفش های طبی مشکی اش ادامه داشت. با بلوز سفید و دامن مشکی بلندی که شال پشمی سیاهی روی سرش و دور گردنش را می پوشاند. در یک دستش کیف کوچک سفید و سیاه ورنی و در دست دیگرش کیسه ای نسبتا سنگین بود سنگینی اش را از یک ور شدن خانم ناظم می شد فهمید. به مغازه حلیمی که رسید کیسه را برای رفع خستگی زمین گذاشت. ننه ام با دیدنش چادرش را دور صورتش کشید و سرش را پایین انداخت. پدر زهره که او را دید خودش را به او رساند و کیسه را از دستش گرفت و به سمت بساط رفتند. ناظم دستی به سر زهره کشید و با کمک پدر زهره خیارشورهای توی کیسه را در لگن های روی میز چیدند و با دادن چند سفارش به بابا و پدر زهره داخل مدرسه شد. ننه ام گفت:_ پاشو محدثه الان وقتشه که بریم.باقیمانده چای شیرین را سر کشیدم و بلند شدم. از کیفش یک سکه پنج ریالی در آورد و به شاگرد حلیمی داد و کیفش را از زیر چادرش روی دوشش انداخت و به سمت مدرسه به راه افتادیم. زهره با دیدن ننه ام هول شد و گفت:_ سلام خاله.ننه ام با مهربانی جوابش را داد. داخل شدیم. چند نفر دانش آموز توی حیاط مدرسه بازی می کردند. با اشاره دستم دفتر را به ننه ام نشان دادم. یکراست رفتیم دفتر. ناظم هنوز فرصت نکرده بود خودش را راست و ریس کند. ننه ام گفت:_ سلام خانوم. من مادر محدثه ام. گفته بودین بیام خدمتتون.ناظم در حالیکه شالش را در می آورد گفت:_ بله بله بنشینین روی صندلی و اشاره به نزدیک ترین صندلی کنارش کرد. ننه ام نشست ولی من ترسیدم بنشینم و همانطور سرپا کنار ننه ام ایستادم._ ببینید خانوم حتما می دونید که دخترتون چه دسته گلی به آب داده. خیارشور از خونه میاره و به بچه ها می فروشه. تازه خبرش رو دارم که بعضی وقتها هم کشک و قارا آورده و فروخته. ننه ام با آن لحنش که وقتی می خواست کسی را قانع کند پرسید:_ آره. اینو خبر دارم خانوم ناظم ولی مگه هر کس چیزی توی مدرسه بفروشه کار خطایی کرده؟_ خانوم عزیز مگه دخترت رو فرستادی مدرسه که کاسبی کنه یا درس بخونه؟ تازه ما که تو مدرسه دکه داریم که زنگ های تفریح بچه ها خوردنی شون رو بخرن.ننه ام میخواست چیزی بگوید ولی با دیدن من منصرف شد و حرفش را عوض کرد و با اشاره چشم و ابرو به ناظم فهماند که من را بیرون بفرستد:_ خانوم ناظم دیشب محدثه همه چی رو بهم گفته و بخاطر دروغی که از طرف من به شما گفته کلی پشیمونه و حالا اومده که به شما هم بگه که دیگه از این اشتباهات نمی کنه.خانوم ناظم خط کش به دست برای مطمئن شدن از حرف های مادرم رو به من کرد و گفت:_ ننه ات درست میگه؟گفتم:_ خانوم اجازه! بله. ببخشین، دیگه کار بد نمیکنم._ خب حالا برو بیرون تا ببینم تکلیفم باهات چیه؟با گفتن خانوم اجازه! و باشه ، از دفتر بیرون رفتم. ناظم پشت سرم بیرون آمد و کوبه زنگ را کوبید. و رو به من که با ترس و بلا تکلیف ایستاده بودم گفت:_ فعلا برو سر صف.توی کلاس همه فکرم به ننه ام بود که توی دفتر بود. آخر های زنگ اول بود که از دفتر بیرون و سمت کلاس من که نزدیک به در مدرسه بود آمد صورتش ناراحت نبود و از من که پشت پنجره نشسته بودم با اشاره دست خداحافظی کرد و رفت.الان دو سال از آن زمان می گذرد و من به مدرسه راهنمایی رفته ام ولی هیچوقت نفهمیدم آن روز پشت در بسته دفتر بین ناظم و مادرم چه گذشت. ولی از آن به بعد دو سال باقیمانده از دوران ابتدایی که در آن مدرسه بودم، پول تو جیبی ام بیشتر شد به طوریکه راحت میتوانستم هر روز از خیارشور های خوشمزه بساط دم در مدرسه بخرم که بو و مزه اش همان بو و مزه خیارشورهای مادرم را می داد. سال بعد با کیف و کفش و یونیفرم نو سر کلاس پنجم رفتم. درسهایم بهتر شد و کلاس پایه پنجم ابتدایی را با معدل بالایی قبول شدم. فقط یک چیزی تا الان برایم روشن نشده که چرا از آن زمان به بعد دیگر مادرم در خانه خیارشور درست نکرد و جای بشکه خیار در گوشه مطبخ تا الان خالی مانده...</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 22:10:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب زن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%86-thrumqch18xi</link>
                <description>با شنیدن صدای زنگوله ی بزها و رژه سم گله، به خود آمدم. متوجه شدم برای بازگشتن به شهر کمی دیر شده . درس را تمام و با نوشتن تکالیف شب شاگردان مقدماتی و تکمیلی روی تخته ی سیاه، کلاس را تعطیل کردم.آموزشیار سازمان نهضت سوادآموزی تازه پا گرفته بودم هر روز سر جاده، با دیدن روستا و پیاده شدن از مینی بوس یکی از اهالی که عمدتآ از شاگردانم بود، برای همراه شدن و رهانیدنم از حمله ی احتمالی سگ¬های ولگرد و گاومیش های تنومند و گاها وحشی منتظر من ایستاده بود. گله جلوی در کلاس جمع شدند. بوی پشکل و پشم و موی آنها کلاس را پر کرد. چند بز چموش به داخل اطاق سرک کشیدند. _ بچه ها یادتون نره فردا املا دارین.قبل از داخل شدن بزها به کلاس با اشاره دستم  به آنها  برای رفتن اجازه دادم. همه رفتند به جز روح الله که نوبتش بود تا سر جاده من را همراهی کند. هر کدام با کشیدن صدای &quot;هووووش&quot; و در هوا چرخاندن سیخ و خط کش که آن روز برای درس حساب و رسم مثلث به همراه خود آورده بودند، به سمت طویله و خانه هایشان راهی شدند. بز شاخدار در جلو و گله به دنبال او.دیدن تلاش بره¬ی حنایی رنگ، برای مکیدن شیر با وجود لگد شدن زیر سم مادر که برای رسیدن به آخور می دوید، من را به یاد دخترک شیرخوارم انداخت. صبح که او را ترک می کردم کمی تب داشت. صدای روح الله مرا به خود آورد:_ خانم اجازه! زودتر بریم تا گاومیش &quot;غریب بزن&quot; از رودخونه برنگشته! بنر نهضت سوادآموزی را از دیوار کندم به داخل اطاق انداختم. قفل را دور چفت در انداختم و آن را بستم. به طرف جاده راه افتادیم._ روح الله میدونی چرا &quot;غریب زن&quot; به غریبه ها حمله میکنه؟ مگه اون همه ¬ی آدمای آبادی رو می شناسه؟_ آره خانوم. آدم تازه وارد رو از همون ته دنیا که ببینه بهش حمله می کنه. برای نشان دادن &quot;ته دنیا&quot; دستش را هر قدر که می توانست رو به جلو و در امتداد آسمان کشید. روبروی او ایستادم:_ ولی من که دیگه تازه وارد نیستم. دوساله که می¬آم اینجا و می¬رم.به طرفم برگشت، تابیدن نور بی رمق خورشید به چشمانش، رنگی آغشته به عسل، مو و چهره اش را پوشانید. انگشتانش را سایه بان چشمان نیمه بازش کرد. لب هایش که باز شد زل زدم به دندان های سفید و تازه رسته اش. انگار ابا داشت از زدن حرفی که بالاخره آن را زد:_ خانم &quot;غریب بزن&quot; از چادر سیاهی که سرت می کنی می¬ترسه. خانم معلم قبلی رو کاری نداشت حتی باهاش دوست هم بود.درست می گفت. مقنعه، مانتو، شلوار و کفش هایم همه مشکی بودند. حتی کیفم. و ان چادر غریب زن لعنتی...مثل هر روز از خانه های گلی آبادی که گذشتیم، نزدیک جاده به کپر سیاه و رنگ و رو رفته سمت راست مسیرمان رسیدیم. از دور با دیدن پیرزن فرتوت و خمیده کنار کپر روح الله راهش را کج و در حالی که کپر را زیر چشمی می پایید، سرعتش را زیاد کرد. این کار همیشگی همراهانم بود. اهالی روستا هم سعی می کردند که من از ارتباط پچ پچ و حرف های درگوشی خودشان که بی شک به این زن مربوط می شد سر در نیاورم. چادر را از زیر پایم جمع و بالا کشیدم. با برداشتن چند گام خودم را به او رساندم:_ روح الله اون پیرزن تنها زندگی می کنه؟دستپاچه شد: _ نمی دونم خانوم! سرعتش را بیشتر کرد. سر جاده رسید. سر جایم ایستادم و با اشاره به پیرزن کنار کپر گفتم:_ انگار تنهاست. گناه داره بیچاره! _ بیچاره چرا؟ حقشه! دخترشو کشته! جادوگر پیر!برای طفره رفتن از جواب سوالم که چرا کشته است، ادامه داد:_ خانوم ماشین داره میاد. خودتون رو زود برسونین جا نمونین.سوار مینی بوس شدم. کمی که رفتیم متوجه شدم که مسیر ماشین جای دیگری بود. راننده وقتی فهمید  ایستاد، ماشین را سمت خاکی جاده انداخت و با دنده عقب برگشت. پیاده شدم. روح الله رفته بود. به طرف روستا به راه افتادم تا بلکه به وسیله ای برای برگشت، از خود اهالی دسترسی پیدا کنم. باید راه را تنها می پیمودم. وحشت از تاریک شدن هوا، قدم هایم را بلند و ضربان قلبم را تند کرده بود. صدای سابیده شدن کیف به مانتویم و خس خس نفس هایم تنها صدایی بود که در گوشم می پیچید. نزدیک کپر زیر چشمی پیرزن را نگاه کردم با اشاره دست مرا به سمت خودش خواند. سرم را به نشانه ندیدن او پایین انداختم. در رفتن شتاب کردم وقتی که پیرزن با ترکه ای به دست به سمتم آمد. صدایی از پشت سرم شنیدم. برگشتم. غریب زن با سر خمیده و شاخ های بلند خیز برداشته و از عقبم می آمد. در لحظه موقعیتم را سنجیدم. فاصله آبادی مقابلم بیشتر از آن بود که بتوانم قبل از رسیدن گاومیش، خودم را به آنجا برسانم. من و جادوگر و غریب زن در سه رأس مثلث متساوی الاضلاعی قرار گرفته بودیم. بعد از لحظه ای درنگ با نزدیک شدن حیوان، با همه ی توانم راه منتهی شدن به پیرزن را در پیش گرفتم. حیوان فورا راهش را به سمتم کج کرد. پایم به بته ای خورد و روی زمین ولو شدم. کفش از پایم در آمد. سر تا پا خاکی بلند شدم و دویدم. پیرزن ترکه اش را در هوا می چرخاند و با کشیدن صداهایی حیوان را که به چند قدمی من رسیده بود به عقب می راند. رو به من با کلمات نامفهوم فریاد می زد:_ دتر چارته بکن. های دتر ایگم چارته بکن!سریع چادر را از خود رها کردم. با همه وزنم افتادم. لباس هایم از خاک سفید شد. چادر که زیر دست و پای غریب زن پهن شد، انگار ترمزی بود برای سم های حیوان. نفس زنان سر جایش میخکوب شد. هر سه در نقطه مرکزی مثلث به هم رسیدیم. من افتاده، حیوان خمیده با سم های تنیده در چادر و پیرزن مابین ما ایستاده. با صدای &quot; هششش&quot; پیرزن، غریب زن نگاهی به من کرد، آرام راه آبادی را درپیش گرفت. پیرزن دستم را گرفت بلند شدم و خودم را تکاندم. پیرزن گفت: ___ او ایخو؟بلا تکلیف گفتم:_ ممنون. باید زود برگردم تا دیرتر نشده. _ دترم بیو مین کپر کمی آسوده بو بعد برو تا بل ای حیوون زون بسته هم رفته باشه. اصلا ای کاش خوم ترسم پت بیام ای سیم قدغن نبید! منتظر جوابم نماند. به سمت کپر رفت. درست می گفت باید کمی می ماندم. _ ننه برا چی نمی تونی باهام بیای تا آبادی؟برگشت. آهی کشید:_ ننه بیو تو کپر کمی پیشم بمون دارم دق ایکنم. دیگر نتوانستم که همراهش نروم. با ترس رفتم توی کپر. دختری جوان وسط فضای کوچک کپر روی نمد کهنه و نخ نما خوابیده بود و از حجم برآمده لحاف نمدار رویش و صورت نحیفش پی به لاغری او بردم. با هر بار نالیدن، سینه هایش، از زیر روانداز بالا و پایین می شد. آرام سلام کردم و پایین تر از بستر دختر نشستم. پیرزن از حُب1 کنج کپر که روی سه پای چوبی قرار داشت پیاله ای آب پر کرد و به دستم داد. سمت دختر رفت و دستش را زیر سر و شانه او گذاشت و در حال بالا کشیدن و نشاندن او گفت:_ دا روله. وری بنشین مهمون اوویده. دختر که معلوم بود از سر و صدای بیرون بیدار شده از زیر چشمان نیمه بازش نگاهی به من کرد. وقتی نشست مادر بالش گرد بزرگی را پشت کمرش گذاشت. تکیه گاهش که محکم شد سلام بی جانی گفت:_ دترومه. کنیزته._ اذیتش نکن مادر بذار بخوابه._ نه دا، دیه بسشه خو، وا جوشیده ایخوره.ظرف جوشانده را نزدیک دهانش برد. چند جرعه با سختی خورد سرفه اش گرفت. با اشاره خواست که مادر ظرف را از دهانش کنار ببرد. مادر فوری دستمال بزرگی را از زیر نمد بیرون کشید و جلوی دهان دختر گرفت. چند قطره خلط همراه با خون از دهان دخترک روی دستمال ریخت. پیرزن، ترشحات را با مچاله کردن اسیر و دربند دستمال کرد. گفتم:_ ننه سل داره؟ چرا بستری نیست؟ دکتر بردی اونو؟ دوا می خوره؟سر دختر را روی بالش گذاشت:_ نه روله. حکیم و دوا کویا بید؟اشکش سرازیر شد. با گوشه چارقدش دماغش را پاک کرد. با گریه چیزهایی گفت که آنها را نمی فهمیدم. هر قدر بیشتر کنجکاو بودم  برای دانستن سرگذشت دختر، کمتر آن را می فهمیدم. دختر که از نگاهم این را حس کرده بود با سختی شروع به صحبت کرد:_ مردم آبادی وقتی دیدن سل گرفتم، ما رو به امان خدا...سرفه امانش نداد. بعد از مکثی حرفش را ادامه داد:_... ول کردن.مادر که یک چشمش به دهان دختر و چشم دیگرش به من بود، او را خواباند و پتوی نمدار را رویش کشید. و در پاسخ من که چرا شما را تنها گذاشته اند حرف¬هایی زد که با توضیح دخترش آن¬ها را متوجه شدم. اهالی برای اینکه بیماری دختر لو نرود و محصولات لبنی روستا که به اطراف صادر می شد خریده شود آنها را طرد و سال¬ها به حال خودشان رها کرده بودند. باید برای آنها کاری می کردم. از کجا و چگونه اش را نمی دانستم. از کپر بیرون زدم. بی حواس از کنار چادر مچاله شده ام که گذشتم، انگار تب داشتم. کلماتی مبهم درون ذهنم رژه می رفتند. گزارش؟مرکز بهداشت؟انتقال؟ بیمارستان؟مداوا؟ سمپاشی؟ مصونیت؟تب؟دخترک شیرخوارم؟واکسینه؟ غریب زن؟استعفاء</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 16:09:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان (( حلقه ))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-fcdyh6ydirrj</link>
                <description>حلقهنیمه شب ، پشت در آی‌سی‌یو مرد میان¬سال گوشه¬ی دیوار روی زمین چمباتمه زده و سرش را تا بین زانوهایش خم کرده بود. با دست¬هایش محکم شقیقه هایش را فشار می داد تا به یاد بیاورد در یک ساعت گذشته چه بر سرش آمده. دقایقی پیش همسرش را به بیمارستان رسانده بود. اما قبل از اینکه پزشکان بتوانند کاری برایش انجام دهند به کما رفته و دیگر بهوش نیامده¬ بود. علت مرگ را سکته مغزی بر اثر بالا رفتن فشار خون گزارش داده بودند.– &quot;بفرمایید آقا اینا تموم زیورآلاتیه که همراه خانومتون بوده اونا رو چک کنید و زیر این برگه رسید رو امضا کنین و تحویلشون بگیرین...&quot;با صدای پرستار به خود آمد: &quot;او از چی حرف میزد؟ چی رو باید تو این وضعیت امضا می‌کرد و تحویل می¬گرفت؟&quot;طلاها را گرفت و  نگاهی به آنها انداخت؛ یک جفت گوشواره ،چند النگو … دقیق تر که شد ،حلقه ازدواج شان را در میان آن¬ها ندید . یادش آمد سال‌ها بود که همسرش به عنوان قهر آن را گوشه¬ی کشو میز توالت اتاق خوابشان انداخته و او خودش را در این مورد به نفهمیدن زده بود . به دیوار راهرو بیمارستان تکیه زد و خیره شد به عکس زنی که با انگشت اشاره اش همه را دعوت به سکوت می کرد.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 17:03:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله ۴ از سری مقالات محبت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-bwv3vbnxxf4v</link>
                <description>مقاله ۴ از سلسله درسهای محبت: (راستی و صدق همیشگی)_برکت دیگر ماندن در محبت خداوند ؛ وجود راستی و صدق در زندگی من است. حتی اگربه ظاهرخیلی از مزایای دنیوی را از دست بدهم، محبت او نمی گذارد که کاری بر خلاف خواست او انجام بدهم و در نتیجه انسانی درستکار و قابل اعتماد نزد دیگران  باقی می مانم .در همه ی امور خدا می خواهد که به عنوان فرزند و جانشین او، در درستی و راستی او بمانم حتی زمانی که بی حوصله و ظاهراً دلشکسته ام باید همچنان به تعهد خودم پایبند و محکم بایستم، تا پیروزی نهایی، از جانب او برسد. البته که فقط با آرزو کردن و منتظر ماندن لایق درستکاری نمی شوم. برای داشتن این مزیت باید تلاش و تقلای کافی بکنم. خدا گفته:  &quot;سختی های دنیوی بالاتر از تحمل  تو نیست.&quot; پس با استقامت در برابر فشار های درونی وبیرونی (نفس، ناملایمات روزگار، مرگ عزیز، بیماری و ...) ایمان دارم، مرا مقاوم تر از این فشار های وارده، آفریده است. با تحمل درد ناشی از این محدودیت ها در ایمان قوی تر می شوم .ایمان محکم سکوی پروازم به جایگاه رفیع معنوی و دنیوی می شود که در واقع پاداش من، از جانب اوست. رمز موفقیت در صداقت زیست کردن، مستلزم یافتن راههای نیک و درست زندگی است، که در سایه ی هم زیستی با خداوند میسر می شود، پس خودم را به هم نشینی با او عادت می دهم. به هر چیز منفی و شیطانی که مرا از او دور می سازد بی اعتنا و به چیزهای مثبت و خدایی تمرکز می کنم.یک راز بزرگ: من خداوندرا به این خاطر که آدمی پولدار؛با هوش وبا استعداد و یا انسانی معروف هستم،سورپرایز نمی کنم ؛ زیرا او خودش مرا آفریده واز بیرون و درون من اگاه است . او به دنبال قلب صاف و صادق آفریده هایش است. پس بشتابم برای سبقت گرفتن در راستی و صداقت. آمین(برکات دیگر محبت در مقالات بعدی)</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 22:20:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتابم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-unskw4ssubx6</link>
                <description>درودبر همه ی دوستان ومخاطبان عزیزم .شما رو دعوت می کنم به خواندن مجموعه داستان های کوتاه من و پنج نویسنده دیگر .چنانچه راغب به داشتن کتاب هستین لطفا به پی وی و دایرکت بنده سفارش دهیدتا در اسرع وقت برای شما کتاب امسال شود .سپاس از همراهی وحمایت شما .امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد.سپاس از همگی .</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 21:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلافل با سس فرانسوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-qhgosuyeq1xc</link>
                <description>فلافل با سس فرانسوی با قدم های شمرده به دم فروشگاه  رسیده بودم. خودم را با لباس¬های تن مانکن¬های پشت ویترین سرگرم کردم  .فروشگاه  شلوغ بود.  زن ها و مردها کنار رگال ها مشغول بررسی لباس ها بودند .رنگ وطرح راه راه شلواری که به پای مانکن بود نظرم را به خودجلب کرد.  فکر کردم : &quot; اینو بگیرم واسه امیر خوبه. هم ایام عید رو باهاش می‌گذرونه، هم بعد از عید با سرووضع آبرومندانه میره سرکلاس . &quot; با این فکر به ویترین نزدیک¬ شدم و  فاصله راه راه¬هایش را با سلیقه امیر برانداز کردم. که یک دفعه پاهای مانکن تکان خورد. سرم را که بالا آوردم جا خوردم از دیدن دو چشم مردد درون ویترین که خم شده بود و با تعجب نگاهم می‌کرد ؛ خجا لت زده رویم را سمت دیگر ویترین برگرداندم و دوباره خودم را وانمود به دیدن رخت ولباسها کردم. توی شیشه تصویر زنی را دیدم که به من و فروشگاه نزدیک می شد. در را که بازکرد گفتم : &quot; ااااا خانوم ببخشین ، یه لحظه … &quot;  نشنید. وارد مغازه شده بود. حتما مرد درون ویترین صدایم را شنیده بود ، نگاهش مثل همان وقتی بود که به شلوارش زل زده بودم. بخودم گفتم: &quot;زن د بروداخل دیگه .انقده دست دست کردی تا اخر لو میری ها. هزار کارنکرده واسه عید رو دستت مونده .&quot;  قوی شدم . این را از محکم گرفتن دستگیره درو بازکردن آن و رفتن به داخل فروشگاه فهمیدم . صاحب مغازه از پشت میز گفت: – سلام خانم . اگه چیزی پسندیدین بگین واستون بیارم.  سری تکان دادم و مستقیم از میان راهرو لباس¬هایی که بر روی رگال آویزان بودند خودم را به کیوسک های پرو ته مغازه ‌رساندم . دامنی از روی یکی از رگال¬ها  برداشتم  وپشت در  یکی از اطاق های پرو منتظر ماندم . زنی مانتو بدست از پرو  بیرون آمد . گفتم: &quot;خانم مبارکه. میشه اگه اینو پسندیدین ومیخواین بخرینش،  اینو از من بخرین و به فروشنده بدین. &quot; دستم را دراز کردم و کوپن را روبه روی صورتش گرفتم. &quot;تازه تخفیف هم داره به جای کوپن بیست تومنی پونزده تومن بدین. &quot; متوجه نشد وآنقدر گیج نگاهم کرد تا شوهرش با بچه ای که توی بغلش گریه میکرد به سمت¬مان آمد . خودم را داخل پرو انداختم. در را بستم و سرم را به دیوارش تکیه دادم . نفسی عمیق کشیدم . صدا ی مرد ‌آمدکه گفت: &quot;خانوم ،چقدر معطلمان کردی. ظهر شده بچه از بی‌تابی هلاکه.&quot;  زن بچه را به آغوش کشید و همراه شوهرش پچ پچ کنان از اطاقک دورشدند. با رفتن¬شان کمی حالم بهتر شد فکر کردم: &quot;اصلا” قید این پول رو بزن وتا بیشتر از این گندش در نیومده و آبروت نرفته برگردخونه.&quot;  با صدای ضربه زدن  به در پرو به خود آمدم: &quot;خانم چی شد؟ لباسو پوشیدین؟&quot; بیرون آمدم . دامن را روی رگال انداختم و بدون کلامی خودم را به در خروجی ، همان که آن¬طرفش هم نوشته ورودی رساندم. سنگینی نگاه فروشنده را پشت سرم حس می¬کردم. بیرون فروشگاه مرد ویترینی در حال نصب کردن نوشته‌ای روی شیشه بود  : &quot;توجه، توجه ،امروز،آخرین روز خرید با کوین فرهنگیان است.&quot;   با خودم نجوا کردم : &quot;اگه بری دیگه کوپنت باطل میشه هان.لباس جدیدی هم که واسه آبروداری مراسمات عزا و عید امسالت  نداری.&quot; با این فکر ایستادم  و مصمم برای خرید بلوزکل ویترین را برانداز کردم . تا بلاخره آن  کنج ، گوشه ویترین، بلوزم به من چشمک می¬زد ؛ جلویش گل گلی ماشی رنگ . برای دیدن پشتش سرم را کاملا به شیشه ‌چسباندم واصلا هم ازنگاه مرد ویترینی شرم نکردم.  پشتش مشکی بود آن هم مشکی یک¬دست. برگشتم داخل مغازه. به فروشنده گفتم :  &quot;آقا لطفایکی از اون بلوزهای گوشه ویترین که سبز و مشکیه بدین، قیمتش چنده؟ &quot; در حالی که من را از سر تا پا برانداز می کرد ازپشت سرش یکی آورد ؛ همزمان گفت: &quot;پونزده تومن . &quot; بازش کردم سایزم بود. خوشحال کوپن را از کیف درآوردم و روی پیشخوان جلویش گذاشتم. کوپن را که دید،  گرهی به ابروهایش انداخت. پنج تومان از کشوی دخلش درآورد و جلویم گذاشت .   باصوت اول اذان که ازبلندگوی مسجد بازارمی‌آمد غرید: &quot;الله اکبر از دستتون ،امروزیه ساعته که وقتمون رو مفت گرفتی و هممون رو سرکار گذاشتی &quot; … بیرون که آمدم خودم را فاتحی میدیدم.  هجوم بادخنک بیرون وپنج هزارتومانی تا نخورده توی یک¬دستم و پیراهن زیبا و نو دوکاره ام در آن یکی دستم ، یادم آورد که حسابی گرسنه‌¬ام .هنوز خریدهای زیادی داشتم که باید انجام میدادم . البته بعد از خوردن ساندویچ فلافل با سس فرانسوی به عنوان ناهار …</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 21:21:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله ۳ از سلسه درسهای محبت (( بخشیدن دیگران ))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-b4nfck11rypd</link>
                <description>مقاله ۳: از سلسله درس‌های محبت: بخشیدن دیگران[ببخش تا بخشیده شوی]هنگامی که محبت، اصل تمرکز و الویت من در زندگی باشد، او نیز مرا به سوی کاری میکشاند که خودش هر لحظه بر من روا می‌دارد، یعنی: بخشیدن لحظه ای من. همانگونه که همه فرزندانش را حتی اگر خطایی از آنها سر زده، بی قید و شرط دوست دارد و می‌بخشد؛من نیز به عنوان فرزند و وارث او یاد میگیرم نسبت به اطرافیانم مهربان تر و بخشنده باشم تا با این بخشندگی خودم را از چنگ افکار آزار دهنده  و منفی (شیطانی) رها و در واقع نجات دهم.  قرار گرفتن در مسیر پروژه افکار مثبت (خدایی)، لزوما حضور او     رادر کنار من می‌طلبد، و چون خداوند پاک و مقدس است، این همنشینی میسر نمیشود، مگر آنکه خودم را به او بسپارم تا با قدرت بخشودگی اش، مرا پاک و لایق همدمی با خودش بسازد. بدنبال رها شدن و رها کردن یکی از زنجیره های برکت او از جایی که تصورش را هم نمی‌کنیم ار راه می‌رسد:لیاقت نشست و برخاست و رازونیاز کردن با خداوند.بخشیدن و گذشتن از خاطرات سخت و بد گذشته سبب می‌شود دیگر آنها را با خود به لحظه ی حال و آینده یدک نکشیم؛ که خوداین امر ما رااز استرس و نگرانی می رهاند و به آرامش درونی که مختص ذات اوست می‌رساند؛ یعنی : کمال همنشینی. این بزم های خدایی که کلید ورودش ، بخشیدن است و نیز با گفتگو در قالب دعا کردن از او می طلبم که مسائل زندگی ام را خودش باز و شفاف کند. کمکم کند تا ایمان و توکل مرا قوی سازد تا با ایمان کنترل زندگیم را به دستان او بسپارم.با سپردن خود به او فرصتی می یابم تا با اعتماد  و اعتقاد و اطمینان وافر در کمال آرامش و بخشودگی و شادی در دشت و دمن زیبای او بخوانم و پایکوبی کنم. آمیننتایج دیگر 《محبت کردن》 در مقالات بعدی</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 21:24:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله ۲ از سلسله درس‌های محبت((آرامش درونی))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-tl9mn7ntaea8</link>
                <description>مقاله ۲: از سلسله درس‌های محبت: &quot; آرامش همیشگی&quot;-خداوند با محبت کردن من، دری به سوی آرامش دائمی ام باز می‌کند که این آرامش در هیچ داروخانه و سوپر مارکت و عطاری برای خریدن وجود ندارد و نمی‌شود آن را به دست اورد؛ و هزینه آن فقط تسلیم در برابر فرامین اوست و اینکه یاد بگیرم مثل او محبت کنم تا محبت و آرامش نصیبم شود، و  هر آنچه کاشته ام، را درو کنم. آرامش داشتن، مستلزم باور داشتن به وجود خداوند در زندگی ام است و اینکه زندگی ام در کنترل اوست و هرگز نمی گذارم دیگران من را کنترل کنند. با کشتن نفس شیطانی و هوا و هوس بیهوده در خودم، به آرامش خداوند که فوق از هر چیزی است می رسم. سختی یکی از ملزومات حقیقی جهان پیرامون من است ولی در محبت خدا که باشم حتی چنانچه در آن لحظه ی سختی، آرام نباشم، خدا مرا یادآور می شود که سختی ات را اگر نمی توانی برایش راه حلی پیدا کنی آن را به من بسپار، و برو به دیگری که احتمالا سختی اش به دست تو و راه حل تو آسان می‌شود، برس و با این کمک ها، من نیز آرام می شوم. در سایه این آرامش لحظه ای برکت خدایی هم از راه می‌رسد و سبب ساز چاره ی دردم. رسیدن به آرامش راه های فراوان و در عین حال ساده ای دارد: به درددل دیگری گوش بدهم، کمی از وقتم بگذرم، گاها مایه گذاشتن ؛ از پولم و یا خریدی هر چند کوچک برای دیگری انجام بدهم و ...وقتی به دیگری پرداختم باعث می‌شود که با حرف زدن و فکر کردن بیهوده به آن مورد خودم را ناراحت و مشوش نکنم و چه بسا در بیشتر موارد خداوند از دهان آن شخص، بصورت غیر مستقیم با من حرف زده، و من را از دلواپسی به سمت آرامش و حل مشکلم برده است. پس وقتی بی قرارم و نا آرام، به او پناه می برم تا با کمکش نفس سرکش شریر را در خودم بکشم و با کشتن نا آرامی، حتما آرامی جایگزین او می شود. آمیننتایج دیگر «محبت کردن» در مقالات بعدی</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 00:31:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سری مقاله های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33113937/%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-hhkgfxml8rrm</link>
                <description>مقاله 1: از سری سلسله درسهای محبت: شادی لحظه ایمن شادم زیرا اراده خداوند از ازل بر این قرار گرفته که اسم مرا در دفتر حیات آورده و شادم که اینک در این برهه ی زمانی ازلی و ابدی ناشناخته، به دنیا آمده ام. وجودم آنقدر ناچیز است ؛که در مقیاس با هیچ یک از ابزارهای اندازه گیری ساخته ی بشر قابل اندازه گیری نیست. نمیدانم از کجا آمده ام ولی میدانم که حتماخدایی مرا ساخته و میدانم که بهر چه آمده ام: بهر شاد بودن و آرامش داشتن ومهرورزی. اینها را از همان خدایی به ارث برده ام که نماد مهر و آرامش و قدرت مثبت است و من به پاس این بودن و جبران محبت اوفقط باید خودم را به او که چوپان من است بسپارم و ایمان دارم که مرادرسرسبز ترین مراتع می پروراند، و همه ی نیازهایم را می داند وآنها را از قبل برایم فراهم کرده؛  تاراحت بچرم و از گرگ و خشکی و قحطی و دیگر بلایای طبیعی نهراسم؛ وباور کنم او همه ی امکانات زیستم را آفریده و خالقی اهمال کار نبوده که کم گذاشته باشد. من فقط باید رها وشاد وسرمست تسلیم به فرامین به حق او و اجرای آنها باشم تاخودم را لایق تکامل شدن بدانم ؛ وبا این رهایی و آرامش در زندگی ؛ پرورده و تکمیل شده و در شآن اوبرای بردن من نزد خودش بشوم ؛ در راستای ادامه خواست او برای من یعنی:...به کجا می بردم آخر...پس لازمه ی شاد بودن در هر لحظه، رعایت اصول و خواست خدایی اوست که بسیار سهل و روان است. از شما می پرسم آیا رعایت محبت کردن به دیگران که اولین درب ورود به شادی حقیقی است، سخت است؟  در جایی که می دانم ابتدا خود خدا به من محبت داشته که من را آفرید و به من امکان داشتن زبان ؛ روح؛عقل و احساس را داد؟ومن شدم اشرف و بزرگ آفریده هایش .فهمیدم محبت به دیگران یعنی دوری کردن از امیال منفی و شیطانی و روی آوردن به صفات نیک و پسندیده ی خدایی. پس اولین هدیه خداوند در صورت محبت کردن من، وجود شادی ذاتی در درون من است. آمین وآمین. نتایج دیگر &quot;محبت کردن&quot; در مقالات بعدی.</description>
                <category>ناهید یوسف زاده</category>
                <author>ناهید یوسف زاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 19:55:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>