<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهستا رازقندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33166937</link>
        <description>متولد سالهای بمباران، هنر و نوشتن زنده نگهم داشت و جبر زندگی مرا به کوچینگ کشاند. صاف و ساده و همدل با گوشهای بزرگی برای شنیدن و دهان کوچکی برای گفتن.خجالتیِ آرام و صبور جمع. گاهی شیطان و گاهی سلحشور.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:25:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1727481/avatar/JEavTa.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهستا رازقندی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33166937</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمی پایین‌تر از استخوان ترقوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33166937/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%82%D9%88%D9%87-blel7cp1bb53</link>
                <description>دست اولباس نخی سفید گشادی بر تن دارد با نقش‌های ریز بنفش. این لباس می‌گوید او که بر روی این تخت دراز کشیده جزو بیماران است. پوستش رنگ پریده و سرد است و استخوانهای ترقوه‌اش هرگز تا این حد نمایان نبوده‌اند. خسته‌ام. دو شب است نخوابیده‌ام. پاهایم درد می‌کنند و این مبل تختخواب شوی مخصوص همراه بیمار فرقی با تخت شکنجه ندارد. همین امروز ظهر بود که دکتر با صدایی سرد و صورتی سنگی گفت او چهار ماه دیگر بیشتر فرصت ندارد. حس می‌کنم تمام اعضای بدنم، همه استخوانها و عضلاتم دارند خرد می‌شوند. ریزِ ریز. دوست دارم به خانه برگردم. هر سلول تنم فریاد می‌زند خانه خانه خانه. به دستهای او نگاه می‌کنم دستهای آشنای او. آن ناخنها، آن بندها آن پوست آن ضخامت انگشتان. دستش مانند صورتش است. هزاران خاطره برایم دارد. حتی خاطراتی که به یاد نمی‌آورم. خاطراتی که در پوست تنم ذخیره شده‌اند. معنی دارد حس دارد. حس او را دارد در روزهای خوب و در روزهای بد. دستش را در دست می‌گیرم. چشمانم را می‌بندم و پیشانی‌ام را به دسته بزرگ تخت تکیه می‌دهم. خانه خانه خانه. صدای آرام نفسهایش را می‌شنوم. گرمای کم مایه پوستش و نیرویی که در هاله او موج می‌زند را حس می‌کنم. نیرویی که هنوز پایان نیافته است. آن آبهای وحشی درونم، آنها که تا ماه اوج می‌گیرند و ساحل را می‌خورند آرام می‌گیرند. خانه خانه خانه. اکنون در خانه هستم. اکنون که هنوز آن نیرو خود را به شکل بدن او متجلی کرده، اکنون که هنوز صدای نفسهایش را می‌شنوم. آری در خانه هستم.  سرم را به شیشه سرد تاکسی تکیه داده‌ام. باران می‌بارد. پاییز است. چند ماهی شده که او را به خاک سپرده‌ام. دکتر راست گفته بود. باز هم خسته‌ام. حتی از آن روز شوم هم خسته‌تر. دیگر او کنارم نیست. دستهایش، صورتش، نفسش، نگاهش و صدایش را ندارم.  منتظرم تا چراغ سبز شود. خانه خانه خانه. برگهای پهن و خیس و زرد درختی به شیشه چسبیده و قطره‌ها از رویش سر می‌خورند. چشمهایم را می‌بندم. باران را بو می‌کنم. صدای قطره‌ها بر سقف ماشین را همراه با صدای رادیو می‌شنوم. خانه خانه خانه. هم اکنون در خانه‌ام. باران با بویش با صدایش پناهم داده است. باران نوازشم می‌کند. باران هوایم را دارد.  چای را در فنجان می‌ریزم. به بخارهایش نگاه می‌کنم بویش می‌کنم. هنوز باران قطع نشده است. به عکس او که با لبخند به فشفشه‌ای نگاه می‌کند خیره می‌شوم. به همان دستها که آن روز استخوانی و رنگ پریده بود. به آن ناخنها به صورتش به لبخندش که ذوق دارد. چشمانم را می‌بندم. عطر چای در بینی دارم. از لا به لای خاطراتم دنبال صدای او می‌گردم وقتی نامم را می‌خواند. عین نواری آن را صد بار در مغزم پخش می‌کنم. فنجان را به لبهایم نزدیک می‌کنم. بخار به نوک بینی‌ام می‌خورد. صدای قطره‌های باران روی کانال کولر در گوشهایم است و حالا چای در گلویم. او مرا صدا می‌کند. همین حالا. چای و بغض در گلویم به هم می‌آمیزند و از اینکه صدایم کرده لبخند می‌زنم. خانه خانه خانه. هم اکنون در خانه‌ام.</description>
                <category>مهستا رازقندی</category>
                <author>مهستا رازقندی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 13:39:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا جذب آسیب پذیری دیگران می‌شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33166937/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-wbirf9rvkkj9</link>
                <description>مت دیمون و رابین ویلیامز در فیلم ویل هانتینگ نابغه فیلم ویل هانتینگ نابغه داستان مرد جوانی به نام ویل است با هوش فراوان و خشونت افسار گسیخته که ریشه در گذشته‌ای دردناک دارد. او درست در دل دانشگاهی که می‌تواند بستری برای به فعل در آمدن نبوغش باشد نیروی خود را صرف تمیز کردن زمین‌ها می‌کند. اما دست تقدیر برای او راه دیگری را مشخص نموده.ویل در حال حل مسئله ریاضی تحلیلی روی آینه  فیلم ویل هانتینگ نابغه درباره انتخاب است. اینکه آسیب‌پذیری را انتخاب می‌کنیم یا امنیت را؟ آیا به خود اجازه حس کردن، تجربه کردن و جسارت ورزی می‌دهیم و بزرگ می‌شویم یا می‌خواهیم زندگی را از دور زندگی کنیم؟ آیا جرات آن را داریم که ضعفهای خود و دیگری را به چشم ببینیم و لمس کنیم و ناامید نشویم؟ آیا این جرات را داریم که کسی را بشناسیم و بگذاریم ما را بشناسند؟ این فیلم نه تنها توجه ما را به این موضوعات جلب می‌کند بلکه توسط شخصیت شان به ما کمک می‌کند تا زندگی فردی که آسیب پذیری را انتخاب کرده به چشم ببینیم. شان با وجود تجربه احساسات دردناک با ویل باز هم او را می‌پذیرد و امیدش را به رابطه درمانی‌ای که به مرور شکل می‌گیرد حفظ می‌کند. او در برابر ویل باز و گشوده است و از حس کردن فرار نمی‌کند. او خود را به ویل می‌شناساند و بستری امن فراهم می‌کند تا ویل هم خود را به او بشناساند. آنچه شان پیش چشم ویل می‌آورد کمبودهای اساسی زندگی اوست. نبودِ حس معنی و غنا و دلبستگی. شان چشم ویل را به ارزشهای جدیدی باز می‌کند. همچنین به او نشان می‌دهد که خلاف ارزشهای خودش که همانا زندگی شرافتمندانه است عمل می‌کند. شان باور دارد که ویل وجودی منحصر به فرد دارد و مانع پروفسور جری برای گنجاندن ویل در یک الگوی جامعه‌پسند می‌شود. او به راهی که شوق ویل را برمی‌انگیزد معتقد است. پروفسور جری و شاناز طرف دیگر نقش پروفسور جری در کمک به ویل را نباید نادیده گرفت. دلسوزی او و ارزشی که برای استعداد ویل قائل است ویل را از پشت میله‌های زندان به مسیر رشد هدایت می‌کند. اما تفاوت کمک پروفسور و شان کاملا مشهود است. شاید پروفسور جری بخشی از خودش را در ویل می‌بیند. آرزوها و بلندپروازیهای خودش را ایده‌آلی برای زندگی ویل در نظر می‌گیرد و راه سعادت را خارج از این چهارچوب متصور نیست. او می‌خواهد از ویل چیزی بسازد. به او چیزی اضافه کند و او را در جای مناسب قرار دهد. اما شان در پی این است که ویل را کشف کند. چیزهایی از او بزداید و بگذارد وجود منحصر به فرد او آنطور که وجود ویل می‌خواهد پدیدار شود. این رویکرد و همچنین آسیب پذیری شان منجر به تحولی دو طرفه می‌شود. نه تنها ویل متحول می‌شود بلکه شان نیز بر مبنای بازخوردهای ویل پا را از دایره امن خود بیرون گذاشته و به خود اجازه تجربه‌های نو می‌دهد. فرد دیگری که می‌توان او را در آسیب‌پذیری الگو قرار داد اسکایلر است. اسکایلر نیز مانند شان واقعیست و زندگی را زندگی می‌کند. پیش قدم تجربه‌های نو است و شوق خود را دنبال می‌کند. نیازهای خویش را می‌بیند و با وجود زخمهای عاطفی گذشته‌اش باز وسط گود می‌پرد. اینجا شاید بتوان به مقایسه دو نوع قدرت پرداخت. قدرتی که بر پایه دانش و اطلاعات است، مثل آنچه که ویل مدام با آن خودنمایی و برتری جویی می‌کند و قدرتی که در نوع بودن اسکایلر و شان مشهود است. قدرتی که در زنده بودن، حس کردن و آمیختن با زندگی بوجود می‌آید. ویل هانتینگ نابغه درباره جرات آسیب پذیر بودن، اهمیت دادن به سعادت دیگری و تاثیر پذیری و تاثیرگذاریست. درباره قبول مسئولیت است. باشد که همه ما با جسارت زندگی کنیم.برای مطالعه بیشتر درباره آسیب پذیری کتاب زندگی شجاعانه اثر برنه براون را پیشنهاد می‌کنم.</description>
                <category>مهستا رازقندی</category>
                <author>مهستا رازقندی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 12:18:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیفست مکتب تتو درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33166937/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AA%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-qexdyri8iqt5</link>
                <description>اسب، خرس، کلاغ، خروس، شیر، ببر، سگ و ماهی و چند تا جک و جانور دیگر جزو محبوبترین حیواناتی هستند که آدمها شکلشان را با تحمل درد روی نقاط مختلف بدنشان تتو می‌کنند. آنها نماد قدرت، رمز و راز، جادو، غرور، زیبایی و شکوهند و شاید وقتی بر پوست انسان می‌نشینند به آرزوی صاحبانشان بله می‌گویند و به گونه‌ای عجیب صفت خود را در تنشان جاری می‌سازند. یعنی خوش خیالانه‌ترین و رویایی ترین حالتش شاید این باشد. شبیه مراسم آیینی انسان غارنشین که با ترسیم نقش حیوان بر دیوار سنگی به گونه‌ای به خود القا می‌نمود که قدرت حیوان را به تسخیر خویش درآورده و بر وی مسلط شده‌ و حالا این اوست که مانند خرس قویست یا مثل شیر سریع می‌دود. هوس تتو بارها به سرم زده و البته از سرم گذشته است و هر بار دقایقی بین بیشمار طرح تتو در نت می‌گردم و خیال می‌کنم کدام طرح برای کجا و چه اندازه می‌تواند مورد دلخواهم باشد. اما آنچه از همه مهمتر است در تماس دائم قرار گرفتن با تصویری است که انتخابش می‌کنم تا شاید هر روز جلوی چشمم باشد یا حداقل هر وقت که لباسم را عوض می‌کنم. این شبیه آن ساعتها که در بچگی روی مچ دستمان با خودکار می‌کشیدیم نیست که پس از دو روز کاملا پاک شود. این نقش می‌ماند و لابد باید دلیلی باشد برای هر روز دیدنش. با خودم می‌گویم شاید مدام لازم است چیزی را یادآوری کند. چیزی که جای خالی‌ای را پر کند یا شاید حواسم را به آنچه می‌خواهم معطوف کند و کمک کند از یاد ببرم آنچه را نمی‌خواهم به یاد بیاورم یا باور کنم. البته که شاید برعکس هم نتیجه دهد و یادم بیاندازد برای فرار از کدام حقیقت تلخ تصمیم گرفته‌ام این نقش بخصوص را تتو کنم. کاش می‌شد با خالکوبی نقشی معنی دار تغییری در شخصیت، رفتار و انتخابها بوجود آورد. آخر آنقدر تغییر کردن سخت است که آدم دنبال راه دررو می‌گردد. مثلا کاش نقش یک حلزون بر پایم می‌توانست کاری کند که با آهسته پیش رفتن در جنگ نباشم و اینقدر برای رسیدن دست و پا نزنم. کاش نقش یک سرو بر ستون مهره‌ام می‌توانست مرا در سختی‌ها سخت جان‌تر کند و به یادم بیاورد که هرگز آسان نخواهد شد و زندگی فصول مختلفی دارد و فصل از پی فصل می‌گذرد و باید خود را در سر بالایی و سرازیری حفظ کنم. یادم بیاورد که رشد کردن آهسته و پیوسته است همانطور که برگهای سرو چنان آهسته می‌رویند و می‌ریزند که درختی همیشه سبز به نظر می‌آید. کاش نقش یک بلبل کنار گوشم می‌توانست مرا با خود خوش سخن‌تر و روایتم را از خودم و زندگی‌ام زیباتر کند. یا کاش نقش یک شیر دریایی بر پشتم می‌توانست مرا با چربیهایم دوست کند. شاید هم عمل به شیوه عکس نتیجه بخش باشد. یعنی برای آنکه بتوانی از شر آنچه نمی‌خواهی رها شوی اول باید خوب نگاهش کنی! یعنی شاید لازم است عجله برای رسیدن و بی‌تابی‌ام را به شکل سیل روی بدنم خالکوبی کنم. آبی که نرم نرم از دل زمین می‌جوشد و موجب رویش است، به وقت بیتابی و عجله یک نیروی مهیب افسار گسیخته است که خرابی به بار می‌آورد چونان من که می‌خواهم یک شبه ره صد ساله بپیمایم و دست به اقدامات عجولانه زده و خرابکاری می‌کنم. یا شاید برای رها شدن از بند مقایسه خود با دیگران بهتر است ملقمه‌ای از نقش کلاغ و کبک را تتو کنم. پرنده‌ای که نه کبک است و نه کلاغ و این یادم بیاورد ارزشهایم را اصلاح کنم. شاید دیدن هر روزه این نقش‌ها کمک کند تا خوب ببینم از چه می‌خواهم رها شوم. باعث شود خوب نگاهشان کنم و بگذارم هر احساسی که هست را حس کنم. آره یک جور صندلی داغ است. شاید هم یک جور تضعیف روحیه. شاید هم تمرین انسان بودن و آسیب‌پذیری. خلاصه که بیایید خیال کنیم من مانیفست مکتب تتو درمانی را نوشته‌ام و شما جزو اولین کسانی هستید که موفق به خواندنش شده‌اید.</description>
                <category>مهستا رازقندی</category>
                <author>مهستا رازقندی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 20:53:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آن بالاخانه خشن چه خبر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33166937/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kbbxj0rtellk</link>
                <description>Artist: Rosa Gunasinghaمن کافی هستم، من کافی هستم. این جمله دایره‌وار دور سرم می‌چرخد مثل وقتی که در کارتونها چیزی وسط فرق سر تام یا جری فرود می‌آمد. می‌چرخد و می‌چرخد و من با تکرار کردنش روبروی آینه با خودم حس می‌کنم درست مثل تام گیجی ویجی میخورم و یک علامت تعجب گنده بالای سرم سبز می‌شود و بعد احساس حماقت می‌کنم. چرا اینقدر تکرار این جمله نچسب است. اینقدر دور است و آبکی و بی مایه. قرار نبود اینجوری باشد. آن خانم در استوری‌اش خیلی مُصر بود که اگر جلوی آینه به خودت بگویی و بگویی کار می‌کند. لوییز هی هم همین را می‌گفت که مدام به خودت بگو دوستت دارم. سالهای نوجوانی‌ام کتاب شفای زندگی را خوانده بودم ولی چرا این ذکرهای مدرن کار نمی‌کنند؟  خب معلوم است. اصلا چرا باید کار کنند وقتی یک موتور تولید شرم در مغزم است؟ وقتی از کودکی تا همین الانش از در و دیوار مدرسه و خانه و جامعه و دنیای مجازی مقایسه کردن می‌بارد؟ مقایسه ات می‌کنند با بچه زرنگ کلاس با آنکه حجابش را بهتر رعایت کرده یا ناخنهایش مرتب‌تر است تا از آنچه هستی شرم کنی تا راحتتر کنترلت کنند! مقایسه‌ات می‌کنند با آنکه لاغرتر است دندانهایش ردیف‌تر است تا به تو رژیم بفروشند و از تو پول در بیاورند. مقایسه‌ات می‌کنند با تحصیلاتت، با اینکه سفر کجا رفته‌ای و دائم یادت می‌اندازند که اینی که هستی کافی نیست. وای عزیزم مبارک باشه ماشین نو خریدی؟ ایشالا بنز بخری. وای عزیزم ماشالا چه لاغر شدی ایشالا بازم لاغرتر میشی. وای عزیزم وای عزیزم همین ماشینی که خریدی به اندازه بنز خوب نیستا. وای عزیزم اینقدری که وزن کم کردی کافی نیستا...و وای عزیزم وای که خودم هم حالا با خودم همینکار را میکنم. وای عزیزم که همه آن صداها که مقایسه‌ام می‌کردند وارد خانه شده‌اند همینجا در سرم و برق به این مولد شرم می‌رسانند. به این بالاخانه خشن که هرگز هیچ چیز برایش کافی نیست. یک قیچی لازم است تا سیم برق این موتور لعنتی را قیچی کند. که اگر قیچی کند کمتر پنهان می‌شوم، بیشتر فکر می‌کنم، کمتر رام می‌شوم و شاید بیشتر خودم باشم. دنیا چگونه جایی می‌شود اگر واقعا باور کنیم کافی هستیم؟ وقتی از خودمان شرمگین نباشیم؟ وقتی همینی که هستیم را خوب و بد زندگی کنیم؟ وقتی ریسک‌پذیرتر شویم؟ وقتی با بی اطمینانی روبرو شویم و بگذاریم اتفاقی نو شکل بگیرد؟ شاید قدم اول به قول سجاد سعیدنیا این است که روزانه بنویسیم به چه فکر می‌کنیم؟ اصلا ببینیم با خودمان چه می‌گوییم؟ چقدر خود را مقایسه می‌کنیم و چقدر از خودمان شرمگین می‌شویم و چگونه اجازه می‌دهیم کنترلمان کنند. شاید اولین قدم همین باشد.</description>
                <category>مهستا رازقندی</category>
                <author>مهستا رازقندی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 17:12:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریدن در وسط گود مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33166937/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%DA%AF%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ynkgrzsza5g2</link>
                <description>مجسمه اثر Thomas Wightmanخجالتی‌تر از آنم که بتوانم پشت استعاره و کنایه به مردی که از او خوشم آمده بفهمانم می‌تواند شانسش را امتحان کند. آخر موقعیتی که با او آشنا شده‌ام هم کار را سخت کرده. مثل این است که در خیابان از کسی خوشت بیاید. همیشه برایم قبح داشته یا عجیب بوده اما حالا فکر می‌کنم خیلی هم عجیب نیست. شاید بتوان فقط با همین مراوده خیلی کم فهمید که آیا قدم دیگری می‌توان با او برداشت یا نه یا شاید خیلی فانتزی فکر میکنم؟بگذارید بگویم کجا با او آشنا شده‌ام. می‌خواستم گلدانی بفروشم و او در دیوار خریدار بود. شماره واتسپش را داد تا لوکیشن برایش بفرستم. پیک فرستاد و من فقط عکس پروفایلی از او دیدم با کله کچل و سر‌شانه‌های قوی و البته یک لبخند مهربان. خب حالا که چه؟ در این موقعیت چکار می‌توانم بکنم؟ به من باشد که صاف و ساده می‌گویم آقا شما چقدر جذابید. همین قدر شفاف و صاف و ساده مثل همینی که هستم. یک ریسک و قرار دادن خودم در موقعیتِ آسیب پذیری. موقعیتی که انگار زندگی همیشه از تو می‌خواهد و تو از آن فراری هستی. پریدن وسط آبهای سرد شرم و قرار دادن خودت در معرض سنجش و قضاوت. او چه؟ او چه جوابی خواهد داد؟ پیام را میبیند و جوابی نمی‌دهد؟ شاید فکر کند مزاحمش شده‌ام. با یک خرید ساده گیر دادم به او. اگر متاهل باشد چه؟ حالا این قابل تحمل‌تر است تا اینکه بفهمم مجرد است ولی با من حال نمی‌کند. بفهمم دایره جذابیتم چندان وسیع نیست. درد رد شدن را می‌چشم و در خودم مثل شمع آب می‌شوم. یا حتی شاید اینکه زنی انقدر تابلو ابراز علاقه کند توی ذوقش بزند. حالا برعکسش چه؟ اگر او هم مثل من تمایلی داشته باشد چه؟ شاید او هم به این فکر کند که من چنین فکرهایی را ممکن است درباره‌اش داشته باشم. او هم مثل من می‌ترسد مورد قضاوت قرار گیرد. مردی پررو و بی جنبه به نظر آید. یا شاید فکر کند من متاهلم. اگر و شاید و ممکن است همینطور دنبال هم واگن‌های افکارم را پشت هم می‌کشند و این قطار گویی ایستگاهی برای آرام گرفتن ندارد و صدای حرکتش یک هوهو چی‌چی با مزه که نه بلکه بیشتر شبیه کشیده شدن چرخهای زنگ زده بر ریلی پوسیده است. همزمان هم می‌ترسم هم خجالت می‌کشم و هم شوق دارم و خوشبینم. همین ملغمه کافیست تا تردید برای روزها مرا سر جایم مثل یک مجسمه یخ زده عاری از توان هر حرکتی بنشاند و دست روی دست بگذارم. بر سر انتخابی هستم. شماره‌اش را پاک کنم و انگار نه انگار و بعدش مدام فکر کنم اگر می‌شد که بشود چه می‌شد و فکر کنم فرصتی را بخاطر ترس و شرم از دست داده‌ام یا اینکه دل به دریا بزنم و به او بگویم خوشتیپ‌ترین خریداری بوده که تا حالا دیده‌ام. به غیر از خوشتیپی، محترم و با ملاحظه و خوش قول هم بوده. و بعد قلبم تاپ و توپ بزند که وای خدایا حالا چه می‌شود؟ قرار است چه بشنوم؟ آنچه بعدش اتفاق می‌افتد یا شیرین است یا تلخ زهرماری که تا چندین ساعت طعم لحظه‌هایم می‌شود. ولی در نهایت حتی شده با تاخیر به این خواهم اندیشید که هر چه که شد اما من زندگی کردم و به زندگی نشان دادم که کنار گود ننشسته‌ام. من همانجا درست آن وسط پیکار می‌کنم و اینگونه مهستای زخمی اما بهتری هستم. بهتر از آن جهت که زنده‌ام و زندگی را مفت نمی‌بازم.</description>
                <category>مهستا رازقندی</category>
                <author>مهستا رازقندی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 14:00:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب رفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33166937/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-mcy3wswosa9f</link>
                <description>تابستان بود اواخر تیرماه، پس از تحویل گوشی‌ام به نگهبانی تالار وحدت وارد سالن شدم و بلیطم را نگاه کردم. همه زن بودیم و هر کس دنبال صندلی‌اش می‌گشت. اولین بار بود پس از سی و اندی سال فرصت تماشای نمایش رقص آنهم در مملکت خودم را یافته بودم. روی صندلی‌ام نشستم و کم‌کم سالن آرام گرفت. نورها کم سو شد و صدای پچ پچ‌ها محو. حالا دیگر تاریک تاریک و سکوت پیش از اجرا...پرده‌ها به کناری رفت و ناگهان صدای نی‌انبان و تومبا و تمپو در سالن منفجر شد و دسته‌ای از رقصندگان با لباسهای رنگیِ شادِ زرق و برق دار از دو طرف صحنه آنچنان شوری پراکندند که فریاد شادی تمام سالن را از ردیف جلو تا تمام بالکنها برداشت. همزمان چیزی درون من هم منتشر شد مثل یک جریان برق از مرکز شکمم تا قلب و سرم، اما یک جا شدتش در هم گره خورد و مچاله شد. در گلویم. ناگهان خود را در میانه بغضی دیدم که گلویم را محکم فشار می‌داد. زدم زیر گریه، لبهایم را از خجالت به هم فشردم و سرم را به دستم تکیه دادم. میخواستم کسی متوجه گریه‌ام نشود. دختران می‌چرخیدند و صورتهایشان برق شادی داشت. ریز ریز و ساکت اشکها پایین می‌آمدند و نفسم را حبس کرده بودم. با خودم فکر می‌کردم اگر بغل دستی‌ام مرا ببیند با خودش فکر می‌کند این چشه؟ دیوونس؟ وسط موزیک بندری و اینهمه شور و رنگ و هیجان و شادی و شادی و شادی لب برچیده؟...اما اگر واقعا بغل دستی‌ام می‌فهمید به او می‌گفتم دیوانه نیستم. به او می‌گفتم این اشکها اشک تشنه‌ای است که به آب رسیده. تشنه‌ای برای تجربه جمعی شادی در کنار همسایگان و هموطنهایش. تشنه‌ای که از بدو تولد تنها تجربه‌های جمعی‌اش عزا و غم و ناله بوده یا گاهی شاید در مدرسه کاغذ رنگی به دیوار چسبانده و سرودی خوانده. این اما تجربه دیگریست. چقدر می‌چسبد و چقدر دردناک است. مثل اولش که خون در پای خواب رفته جریان می‌یابد. می‌سوزد و ناخوشایند است اما خود زندگیست. سوای اینها رقصندگانی که با آزادی و رهایی در کمال لذت بدنهایشان را با ریتم تمپو می‌لرزاندند مرا به سالهای نوجوانی‌ام بردند. همان سالها که ویدیو ممنوع بود. آن سالها که تنهایی نوار آموزش رقص خردادیان در شوی هفتاد و دو را می‌گذاشتم و تلاش می‌کردم رقص بیاموزم. شوری که در قلبم داشتم، حس لذت وارد شدن موزیک در بدنم و تجربه نوعی از بودنم که حس می‌کردم کافی هستم و ناگهان حضور پدرم این لذت را می‌شکست. همینقدر کوتاه...او هرگز به زبان نیاورد که نرقص اما هر زمان که با دیدن خردادیان دهنش را کج می‌کرد و لحنش مسخره‌آمیز می‌شد تمام آن شور و لذت از وجودم رخت بر می‌بست و به جایش شرم مرا در خود مچاله می‌کرد. رقص بندری آن دختران زیبا آتش حسرتی را در قلبم شعله‌ور کرد. حسرت سالهایی که رقص را بوسیدم و کنار گذاشتم و حالا اگر فرصت اندکی هم برای رقص بیابم انگار بدنم سفت می‌شود جمع می‌شود و به زور دست و پاهایم را تکان می‌دهم. طوری که دیگر به خودم ثابت کرده‌ام رقصنده خوبی نیستم. چطور برقصی وقتی افسار محکمی به شور خود زده‌ای. وقتی رها نیستی و نرم...عوضش تمام این سالها دختر خوب بابا بوده‌ام. منطقی، خانم و مهربان و سفت و سخت. اینها هزینه‌ای بود که پرداختم تا دوباره شرم و ترس را تجربه نکنم. اما حالا چه؟ وسط این جشن شادی می‌گریم!! گیر افتاده‌ام در احساسات سالهای دور که چقدر نزدیکند. چقدر مال همین لحظه‌اند. تا اواسط نمایش با بغض و خاطره و حسرت دست به گریبانم. نمی‌دانم چند اجرا را از دست دادم اما بلاخره در اواسط نمایش خود را از گرداب درونم بیرون کشیدم و ذهنم همانجا بود که بدنم. روی صندلی تالار وحدت دل سپردم به زیبارویانِ شادی که با لذت ریتم موسیقی را نفس می‌کشیدند و نرم و رها جادویت می‌کردند. این بار گذاشتم این لذت دوام بیاورد حتی شده فقط برای همان چند اجرای باقیمانده با موزیک کردی، آذری و ...و از خود می‌پرسم آیا بیرون از اینجا باز به این لذت اجازه دوام خواهم داد؟</description>
                <category>مهستا رازقندی</category>
                <author>مهستا رازقندی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Aug 2022 17:28:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>