<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33169226</link>
        <description>ترشحات ذهنی خسته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:21:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Fatemeh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33169226</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33169226/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ld24ngxqq4jd</link>
                <description>فکر میکردم همیشه اوضاع از همین قرار است.فکر میکردم همیشه میتوانم از زندگی که ناراضی هستم فرار کنم.فکر میکردم اگر اتاق اشفته و شلخته ام را رها کنم دیگر لازم نیست به ان برگردم،خیال میکردم تمام روز را در فضای مجازی گذراندن باعث میشود فراموش کنم که چه هستم، مغزم با خود خیال میکرد که فرار تنها راه چاره استحالا من مانده ام، با انبوه لباس های تلمبار شده روی هم ، با جسمی خسته،با وزنی که روز به روز اضافه میشود، با قلبی که روز به روز از ضربان زدن بیشتر پشیمان میشود، با لبی که همه پوستهایش کنده شده،با سردرد های میگرنی همیشگیچه کار کنم؟نمیخواهم فقط نظارگره زندگی دیگران باشم،نمیخواهم تلاش های دیگران را از پشت تلفن ببینم و خودم در بازنده ترین حالت ممکن باشم،نمیخواهم برای هیچ چیزی تلاش نکنم،نمیخواهم نمره هایم روز به روز پایین تر بیاید،نمیخواهم وقتی یک ادم پر تلاش میبینم حسادت به بند بند وجودم نفوظ کند و تنفرم از خودم به بالاترین حد ممکن برسد،نمیخواهم اینقدر به درد نخور باشم، نمیخواهم اینقدر در مقابل همسن هایم بی هنر باشم،نمیخواهم وقتی به ایینه نگاه میکنم با صورتی زشت و پر از جوش رو به رو شوم،نمیخواهم برای فرار از مشکلاتم به شیرینی ها پناه ببرم و اطرافیانم بالا رفتن وزن و تپل شدنم مرا به سخره بگیرند،نمیخواهم خودم را وقتی لباس تنگ میپوشم ببینمنمیخواهم برگردم به ان اتاق و به زندیگیم که همه سعیم بر چال کردنش است برگردم،نمیخواهم هر کسی از راه میرسد مرا به خاطر وزنم نصیحت کند با اینکه هیچ چیزی از وضعیت مغزم نمیداندفقط این را میدانم،نه دیگر توان فرار دارم و توان زندگیشاید اینها فقط مال هورمون هاست،اما چرا فقط برای من جوری است که از کل زندگی سیرمکمک نیاز دارم،بیشتر از هرچیزی که فکرش را کنید،اما اینقدر از بیان این حرف ها به اطرافیانم و از قضاوت شدن توسط انها ترس دارم که فقط به فکر های هرز ادامه میدهم و با چشمانی قرمز پوست لبم را میکنم.پایان</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 01:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویترین کتابفروشیpart1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33169226/%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8Cpart1-iytr9jglyrmk</link>
                <description>تازگی ها غذایش را نمی‌خورد.با کسی حرف نمی‌زد.علاقه هایش را از دست داده بود.انگار طوفانی از غم به قلبش حمله کرده بود.فقط کتاب میخواند و خودش را جای شخصیت های اصلی می‌گذاشت.انگار کسی به نام امیر وجود خارجی ندارد.بعضی وقت ها دوست داشت شاه لایقی اهل سرزمین های خیالی باشد.بعضی وقت ها دوست داشت کارآگاهی زیرک در حل یک پرونده قتل باشد.بعضی وقت ها خودش را یک خواننده فوق العاده در اوج می‌دید.چیزی که او در خودش میدید بستگی به کتابش داشت. بله درست فکر میکنید،او غرق شده بود.در دنیا های خیالی اش.در چیز هایی که وجود نداشتند.او زندگی اش را تمام کرد و فقط خودش را نظاره‌گر زندگی هایی که دوست داشت داشته باشد کرد.ارتباطش را با تمام دوستانش کم رنگ کرد. به ندرت سرش را از کتاب ها بالا میآورد. او نمی‌خواست از دنیایش بیرون بیاید،نمیخواست به زندگی عادیش برگردد.میخواست تا ابد در آن دنیا بماند.تمام پولشهایش را کتاب می‌خرید.پدر زیاد کاری با او نداشت . او یکی از بالامقام ترین و ثروتمندترین تاجر های شهر بود .برایش آنقدر اهمیت نداشت که پسرش چه میکند،هرچه پول میخواست به او می‌داد تا کتاب بخرد.اما مادرش،او برعکس بود. روز به روز بیشتر نگرانش می‌شد. وقتی میدید غذای فرزندش نصفه در بشقاب مانده قبلش مثل بشقابی شیشه ای که انگار از صد متر ارتفاع افتاده باشد میشکست و به صد تیکه تقسیم میشدمادرش سعی میکرد به او نزدیک شود ، قلبی که به تازگی ها سنگ شده بود را کمی نرم کند،اما ممکن نبود.او دیگر تسلیم شده بود.تصمیم گرفت بیشتر از این مزاحم و آویزان پسرش نباشد.تصمیم گرفت فقط از دور قصه بخورد ، فقط از دور گریه کند . از دور پسرش را تماشا کند.به تازگی کتاب جدیدش را که ۱۰۳۷ صفحه بود تمام کرده بود.پس بلافاصله راهی کتاب فروشی شد تا کتاب جدیدی بخرد و سریعا به دنیای جدیدی منتقل شود تا به واقعیت برنگردد.در حیاط مادرش درحال ریختن لباس ها روی بند است اورا درحال بستن بند های کفشش می‌بیند و با مقدار کمی امید می‌پرسد:«کجا به سلامتی؟»امیر با لحنی سرد جواب می‌دهد:«کتابفروشی» مادر اهی می‌کشد و با چشمانی ناراحت، آرام می‌گوید:«به سلامت». از بار آخری که از پدرش پول گرفته بود مقدار زیادی مانده بود پس مستقیم راهی کتاب فروشی شد.در راه به هرکسی بر میخورد باید در جواب سلامشان سر تکان میداد و بعضی وقت ها لبخندی زورکی میزد.خودش آنقدر اهمیت نمی‌داد اما او کم کسی نبود،« پسر بزرگترین تاجر شهر» کم کسی نیست.گاهی می‌شنید چند دسته از زنانی که در راه به او سلام میکنند بعد از اینکه کمی دور می‌شوند میگویند:« میگن همش سرشو کرده تو اون کتابای چرت و پرت و تو رویا های خودشه، بیچاره مادرش. حداقل  خوبه برادر بزرگترش هست که جای پدرشو بگیره » . مردم فکر میکنند تو نمی‌شنود دربارش اش چه میگویند ، اینکه چقدر برادر بزرگ‌ترش از او لایق تر و باهوش تر است.اما او می‌شنود،همه چیز را میشنود اما چیزی نمی‌گوید.فقط قدم هایش به کتاب فروشی را تندتر میکند.بلاخره از مردم عبور میکند و به پناهگاهش میرسد؛کتابفروشی.جوری که انگار قرار است دنیا را به او بدهند نفسی عمیق میکشد و با لبخندی آرام وارد می‌شود.لبخندی که فقط در نقابل کتاب فروشی ظاهر میشود نه جای دیگری.وارد که میشود قفسه هایی پر از کتاب میبیند.نفسش از خوشحالی بند میآید. و به تنها چیزی که در دنیا میتواند این حس علاقه و مستی ای قوی تر هر شرابی را به او دهد با چشمانی پر از ذوق نگاه میکند. انگار نه انگار قلبی سفت تر از سنگ دارد.با دقت قفسه هارا برانداز می‌کند.انگار وارد بهشت شده است و به رستگاری عظیمی رسیده.کتاب فروشی مثل همیشه خلوت بود.در این شهر کمتر کسی کتاب میخواند زیرا همه معتقد بودند:«اینها همش وقت تلف کردن است، آدم باید کار کند و نون دربیاید»در میان قفسه ها یکهو دختری را دید.تا او را دید قلبش تپید، یکهو احساس کرد میخواهد سرش را از کتاب ها بلند کند. دختر با موهای فر بلند ،چشمانی قهوه ای به زیبایی اهو،پوستی سفید و درخشان ،لباسی بلند و قرمز و کمی سرخاب و ماتیک قرمز و خالی کوچک پایین چشمش در حال برانداز رمان ها بود. او به قدری زیبا بود که چهره اش مانند افسانه ها بود. امیر احساس کرد قلبی که سه سال بود که سنگ شده بود در حال تپیدن است.برای اولین بار دلش می‌خواست با کسی حرف بزند. دلش میخواهد تمام داستان این دختر را بشنود.کمی به کتاب دست دختر نگاه کرد.او داشت با لبخندی پهن و چشمانی گرم کتاب چشمهایش را ورق میزد و به ارامی گوشه لبش را گاز میگرفت .یکی‌ از کتاب های مورد علاقه او .هر از گاهی یک شاخه موی فرش روی صورتش می افتاد و با بی حوصلگی ان را پشت گوشش میزد و به کتاب خواندن ادامه میدادنمی‌فهمید دارد چکار میکند فقط یهکو به خود آمد و دید کنار دختر ایستاده و به دختر میگوید:«کتاب قشنگیه.» دختر با چشمانش مانند آهویی با یک لبخند زیبا به او نگاه میکند و میگوید:«واقعا؟ بنظر میاد خیلی قشنگ باشه»امیر میگوید:«این یکی از کتاب های مورد علاقه منه.» دختر لبخندش بیشتر میکند و میگویید:« پس باید جالب باشه» ناگهان امیر احساس کرد قلبش دارد از جا در میآید. دختر از کتاب فروش پرسید:«قیمت این کتاب چقدره؟»کتابفروش پیر با حالتی خسته و بی حوصله میگوید:«پنجاه تومن» دختر لبخندش قطع شد و با حالتی سنگین و آرام کتاب را سر جایش گذاشت و میخواست برود.وقتی لبخند دختر قطع شد امیر احساس کرد قلبش در حال پاره شدن است.امیر سریع جلوی اورا گرفت و گفت:«صب کن! چقدر کم داری؟»دختر با چشمانی غمگین گفت:« مهم نیست،بعدا میام میگیرمش» و با حالتی از خجالت با قدم هایی سریع از آنجا خارج شد.امیر سریع کتاب را برداشت و از جیبش پنجاه تومن  برداشت و روی صندوق گذاشت.و بیرون دوید اما دیگر دخترک را ندید. در میان دریای مردم که جای سوزن انداختن نبود چشم هایش را تیز کرد ، اما دیگر اورا ندید.سلامممممن همش احساس میکنم که خوب نشده،اگه فک میکنین قشنگه یا نه لطفا نظرتون رو بگید تا بدونم ادامش رو بنویسم یا نه،ممنوننن</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که جهان سرد شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33169226/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-e2jdashmolxx</link>
                <description>دنیا دگرگون شد.اشک دلم دگر کارون شد.زخم لبم سرخ شد.خشم شبم باران شد.قلب سنگم خاموش شد.دست سردم بی روح شد.ریه های سردم سرد تر شد.چشم کورم.کور تر شد.میان قلبم غوغا شد.ارزوهایم صد متر خاک شد.انگار جهان امشب ویران شد.اشک گرمم خشک شد.دیار باقی نزدیک شد.طناب دارم پاره شد.چشم سرخم سفید شد.دمای بدنم از سرد،سرد تر شد.زمان مرگم واضح و واضح تر شد تر شدچشمان مستم مست و مست تر شد.زندان مغزم از عمومی انفرادی شد.زمان مرگم نزدیک شد،با امدنش جهان کم کم سرد شد.</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 22:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33169226/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-dbqwutrqupxk</link>
                <description>باز بوی تند الکل بر روی لبم نشسته،قلمم تلخ است و مغزم اشفته،گویی دنیا ذهنم را بسته،قلبم از ضربان زدن خسته،تنم از حرکت گسسته،استخوان هایم از ته شکسته،خنده از بین رفتهبی خوابی از چشمانم پیداست،مغزم از غبار ناپیداست، ،خوش بحال کسانی که میگویند زندگی زیباست،پینه های دستم نامیراست،چشمانم از غم نابیناستپایان</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت پیر و درد دوری اش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33169226/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-ochsqvpfs11f</link>
                <description>گل ها پژمرده اند،سنگ شکسته اند،علف های هرز نای ادامه دادن ندارند،خاک جوانه نمیدهد،گنجشک ها در افتاب نشسته اند،کلاغ مات و مبهوت نشسته،بلبل ها دیگر اواز نمیخوانند،درختچه دیگر بزرگتری ندارد،جوانه دیگر معلمی ندارد.چرا؟شاید از درد فراغ،از درد ندیدن درخت پیر.از وقتی خشک شد باغ یک روز مثل قبل نداشت.در کل روز همه فقط فکر میکنند؛به لبخندش،به درد داخل خنده اش،به قلب گرمش،به صورتک خسته اش،به صدای بَمش.اما چه فایده؟ او دیگر نیست،دیگر کسی به گل نمیگوید تو زیبایی،دیگر کسی نیست که برخلاف دیگران دل سنگ را مثل خودش سنگ نمیبیند،دیگر کسی نیست که به علف های هرز بگوید شما اضافی نیستید،دیگر کسی نیست که خاک به او غذا دهد،دیگر کسی سایبان گنجشک ها نیست،دیگر کسی سعی ندارد کمی دل کلاغ بداخلاق را نرم کند،دیگر کسی ناز بلبل وقتی آزرده است را نمیخرد،دیگر کسی درختچه را نصیحت نمیکند،دیگر کسی به جوانه پند زندگی نمیدهد.او رفته؛برای همیشه.و فقط یک چیز باقی مانده ، خاطراتش.همه باخود فکر میکنند:کاش اینقد مهربان نبود،کاش میتوانستم فراموشش کنم.اما افسوس،هیچکس به حالت قبل بر نمیگردد.کلاغ بداخلاق شب ها مست به باغ برمیگشت.اما این درد با شرابم فراموش نمیشد،در واقع اصلا فراموش نمیشد .دوستانش به او میگفتند:یک درخت پیر ارزش این همه پریشانی را دارد؟اما نمیدانستند که این درخت همه چیزش بود،دلیل همه ادامه دادنش بود، دلیل همه خنده هایش بود.دوستان گنجشک مدام میگفتند:چرا توی این گرما زیر افتاب نشسته ای ؟ خب یک سایه بان دیگر پیدا کن.اما نمیدانستند او فقط یک سایه بان نبود.او همه چیز بود.نمیدونستند همچین سایبانی دیگر پیدا نمیشودگل ها دیگر شکوفه نمیدادند.همه سعی میکردند با انها صحبت کنند،از انها تعریف کنند تا شاید دوباره شکوفه بدهند،اما نمیدانستند کسی که گل ها به خاطر او شکوفه میدادند دیگر نیست،دیگر کسی نیست که هر روز به گل ها بگوید چقدر امروز زیبا شدی.باغبان به بلبل میگوید:یک اوازی بخوان!اما نمیداند دیگر کسی نیست که صبحا از صدای بلبل تعریف کند و برایش اشعار حافظ و سعدی را بخواند و به او بگوید:یک اواز زیبا برایم نمیخوانی؟خاک مثل قبلا حوصله غذا رسانی به گیاهان را نداشت،اخر مگر چند نفر مثل درخت برای هر دفعه غذارسانی از او تشکر میکردند و از او برای بودنش تشکر میکردند؟.علف ها دیگر در نیامدند.چرا باید در میامدند؟ دیگر کسی نبود که بگوید:شما اضافی نیستید،خودتان را سرزنش نکنید،شما هم مثل بقیه ایدسنگ طاقت نیاورد و شکست.چرا نمیشکست؟دیگر کسی به جای سفتی ظاهرش نرمی دلش را نمیدید.درختچه و جوانه دیگر راهنمایی نداشتند.دیگر کسی نبود که درس زندگی را جوری بیان کند که قلبشان بزند و از ته دل عاشق زندگی شوند.بقیه درختان و گیاهان میگفتند:این همه هیاهو را نمیفهمیم.او فقط یک درخت پیر بود؛اما نمیدانستند ان درخت پیر همه چیز بود.پایان</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 14:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33169226/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-m8i5gtq9q8dg</link>
                <description>بعضی وقت ها به آن گل فکر میکنم،به آن شکوفه ای که میتوانست بدهد.به آن عطر و بوی بهاری،به آن ارزوی جوانی،به آن حرف های نگفته،به آن خاک دلتنگ شکوفه،به آن گلبرگ های مرده،به آن زندگی از دست رفته،به آن سنگ صبور،به آن قلب نمور،به آن مرداب مرطوببه کسانی که روی او پا گذاشتند،به این دل های سنگی،به این هوای ابری،به این صورت های پلید،به این مدت زمان مدید،به این قلم سنگی،به این فکر های غمگینبه این زندگی اشفته،به این قلب نا شکفته،به این عاقبت جوانی،به این قلب سرد زمستانی،به این چشم های خمار، به این خون جریان نیافته،به این قلب مدفون،به این راز های ناگفته</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 12:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>