<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33228654</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:12:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2019406/avatar/2tt3Je.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33228654</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت بیست و پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ur6cqzecfjpt</link>
                <description>مریم هفتۀ سختی را پشت سر گذاشته بود. افکار وسواسی‌اش در فضای متشنج خانه بیشتر شده‌بود و طبعا اعمال وسواسی‌اش هم بیشتر. اما چاره‌ای نبود زندگی را باید ادامه می داد. همزمان با شروع دارو بعد از مدتها، طبیعی بود که ابتدا اضطراب بیشتری را متحمل شود و تقریبا دو هفته زمان ببرد تا تاثیر دارو خود را نشان بدهد.   اضطراب در اضطرابی بود. اما یک نکته وجود داشت. مریم واقعا به لحاظ شهودی قوی بود و دوباره پشیمان بود که به گواهی دلش نسبت به کلاس و استاد بی‌توجهی کرده بود و حالا باز دچار اضطراب شده بود.  البته به خاطر هزینه ناراحت بود وگرنه کنار بی‌دستاوردیِ کلیِ کلاسش باز اما نکاتی آموخته بود. نوشتن و زبان چیزهایی بود که دلش نمی‌خواست رها کند. به خودش قول داده بود که دیگر در نیمه‌های راه جا نزند و در تداوم کوشا باشد. بنابراین تصمیم گرفت بیشتر بخواند و بیشتر بنویسد.برایم گفت که دوستانش دلزده اش کرده‌اند. چون گاهی پرسشی می‌کنند و بعدش در پاسخ سرخورده‌اش می‌کنند. می‌گفت:- می‌خواهم روابطم را کاهش دهم اما نه قطع کنم. به این نتیجه رسیدم که رنج‌های ما آنقدر متفاوت است که از درک یکدیگر وا می‌مانیم. من خودم به اندازۀ بیش از کافی می‌دانم که از همه چیز زندگی عقبم. می‌دانم یک زندگی آرام به خودم بدهکارم و دیگر لازم نیست مدام بگویندم که دیر به پا خواسته‌ام. به خدا خودم هم خیلی خسته‌ام. حوصله شنیدن نصیحت نداشت. درکش می‌کردم. من نیز دیگر این روزها حوصله شنیدن نصیحت آدم‌هایی که دغدغه‌هاشان کاملا متفاوت با من است و درکی از مساله ندارند را ندارم. آدم‌هایی که از سر شکم پُری حرف می‌زنند و نه از روی عقل و خرد.تابستان شروع شده و او از تابستان به شدت متنفر است و در اول تیرماه پیام داد به امید سی و یکم شهریور. ولی می‌خواهد این تابستان را متفاوت طی کند. برای تیرماه برنامۀ سبک قابل اجرایی تدارک دیده و قصد دارد بنویسد و بنویسد و بنویسد تا برای خودش هم روشن شود چه مسیری در نوشتن را پی بگیرد. او به یک مربی خصوصی و خوب نیاز دارد اما می‌گفت تا برای خودم شفاف نشوم بی‌فایده است هر کلاس و مربی. بنابراین اولویتش را در تیرماه خواندن کتاب و نوشتن گذارده است. و درکنارش زبان را نیز پیش برد.به او گفتم من بی قضاوت همیشه گوش شنوایت خواهم بود و مطمئن هستم روزهای خوب برای تو هم فرا میرسد. البته در واقعیت می‎‌دانم که شرایط مریم دشوارتر از آن است که با شرایط اقتصادی فعلی زود به آنچه می‌خواهد برسد. امیدوارم قدری شانس نیز همراهش شود.این روزها با من هم کمتر حرف می‌زند و بیشتر می‌نویسد و می‌خواند. امیدوار است به زودی کاری پیدا کند و راهی برای دستیابی به خواسته‌هایش.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 17:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت 24)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-24-bfo8bpbvp7rf</link>
                <description> گفت همچنان این هفته نیز درگیر تریکوتیلومانیا شده و علتش باعث شده ببیند چرا نمی‌تواند اسیر این احساس‌ها نباشد؟ و مهم‌تر اینکه همیشه می‌گفت نمی‌دانم پرسش خوب چگونه است؟ از خودم چگونه پرسشی کارساز داشته باشم؟ ولی این‌بار انگار تلاشی برای طرح پرسش بهتر از خودش داشت.وقتی توضیح بیشتری خواستم گفت این هفته دچار همان احساس فلج کننده‌ای شدم که پیشترها با خانواده تجربه می‌کردم. با دوستانی که این روزها هم بخاطر اینکه همراهند و هم راهنماهای خوبی در نوشتن هستند و کهنه قلم‌تر از خودم خیلی ارتباط بیشتری داشتم و بعد از ایشان در پستی تقدیر کردم  گمانم مرا به وضوح آدم ضعیف و مهرطلبی نشان داده است.یا شاید هم پستی که شادمانیم از خروج یکی از اعضای تیم بود باعث ناراحتی ایشان شده بود که بسیار سرد برخورد کردند و من احساس ترس و حقارت و حال بدی نسبت به رفتار خود پیدا کردم. و دوباره کلی مژه ابرو کندم.بعدش گفتم مگر اینها خودشان کی هستند؟ هر کدام‌شان به نوعی ضعف و قدرت خویش را دارند و روی خود مشغول کار کردن هستند. اصلا چرا تو به خاطر دیگران، خوشایند یا بدآمد ایشان یا حتی احساس بد خود از ایشان کودکت را کتک میزنی؟ کودکت هست که برای تو می‌ماند و بس. آنها مثل همه این سالها می‌آیند و می روند اما کودکت (کودک درون) تو را بالنده می‌کند و برایت می‌ماند.بعد دیدم دارم به خطا می روم و بی ارزش شمردن دیگری نیز باز یک بازی باخت باخت است. من برای ارزش نهادن به خویش مجبور نیستم که دیگری را بی‌ارزش کنم. باید ارزش خویش را دریابم.اینجا بود که پرسش‌هایم آغاز شد. چرا هنوز احساس بی‌ارزشی که ارمغان شوم کودکی است را هنوز یدک می‌کشم؟ چرا روی عزت نفسم یک بار جدی کار نمی‌کنم و بنایش را نمی‌گذارم؟ چرا دو هفته است یک ورق از کتاب «منِ کم ارزش» را نمی‌خوانم که انگار واو به واو من است؟ منتظر چه فرصتی هستم برای شفا؟ خانۀ جدا؟ کار؟ کلاس؟ تو اگر از همین حالا بذر تغییر نپاشی مزخرف‌تر از الان زیست خواهی کرد، خواهی مرد. چرا دست از دلشوره‌ها برنمی‌داری؟ چرا تمام نمی‌کنی بازی مسخرۀ منِ افسرده را؟ تمام کن اگر نمی‌خواهی ناکام مانده از تمام هستی‌ات بمیری.البته متوجه هستم که فکر نیز از این حرفها تغذیه می‌کند. زهر آنچه می‌خواهد را به احساسم تزریق می‌کند. مثلا می‌گویم تا کی می‌خواهی مژه کندن را ادامه دهی؟ بعد این فکر می‌آید: اینکه این چندتای مانده را هم فردا دوباره سر استرسی می‌کنی و کچل مژۀ پوست کنده می‌‎‌‌شوی و آن را به احساس تزریق می‌کند و بعد برای کندن تشویق. و من اینجاهاست که باید جلوی این حقه‌ها درآیم.ضعف نشان ندهم و چونان قبل، که در روزهای تلخ نیز یک مژه نمی‌کندم. نظری بیندازم به آن روزها و زور الکی و ناحق فکر را بزدایم. تضاد شدید و غریبی است. وقتی احساس حقارت می‌آید می‌بلعد تمام این تصمیمات درست را  و من باید روی احساس ارزشمندی ام کار کنم. از طرفی دوباره به مراقبت از مژه ها نیز بازگردم. و همیشه هم می‌ترسم و تصمیم می‌گیرم و باز می‌گردم.بنابراین با خودم این پرسش را مطرح کردم: همیشه می‌خواهی نگران مژه کندن و اسیر آن باشی یا می‌خواهی این زیبایی باشد و فکر تو درگیر کارهای مهم‌تر؟مریم امیدوارم بتوانم روی حس ارزشمندی‌ام بیشتر کار کنم. </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 18:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت بیست و سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-kg5nvrzioraw</link>
                <description>خبری از مریم نیست. معمولا وقتی حال دلش خوش نیست غیب می‌شود. می‌فهمم روبراه نیست که ساکت هست.پیام دادم و چند ساعتی صبر کردم. حال روانش دوباره خوب نیست که آنلاین نشده و پاسخی نداده. زنگش می‌زنم. با خوشرویی جوابم را می‌دهد اما نه پر انرژی. راستش باورش برایم سخت است که بگویم دوباره تریکوتیلومانیا، و دوباره بعد از چندماه بهبودی گریبانش را گرفته. چطوری؟ تو چطوری؟ سوال با سوال؟ چی شده سلطان سایفون تلگرام نمی‌آیی؟حوصله ندارم. آنقدر دلم گرفته که تاب ندارم و مرغ سرکنده وار گشته‌ام و بیمارحدس می‌زدم. دوباره تلاش کن. دوباره شروع کنمریم من باید اول سوراخ موش را پیدا کنم بعد گندم جمع کنم. خیلی به سوراخ‌ها نپرداختی به نظرت که فراخ‌تر شده باشند؟اینم هم حرفیه حوصله ندارم. حالم بهتر نشد و نمی‌شود. دارو را شروع کردم. آرام‌ترم در ظاهر و نظر دیگران اما آشوب بدی است در میان دلممی‌میری آخرش با این همه هول و ولا زندگی کردن.مرده‌ام خاکم نکردند. خاک می‌سوزد گذاشتند سرد شوم بعد به خاکم بسپارندمراقب خودت باش این درد کهنه مراقبت می‌خواهد نه غصهمژه‌های بلندم دوباره درو شد حیف بود. خیلی و من احمق‌ترین انسانم روی زمینم که با این زیبایی چنین کردم و خیلی از مژه‌هایم را کندمچرا ؟ چی شد؟سر یک اضطراب وسواسی. لعنت به این خانۀ شلوغ و لعنت به من که زنده‌امچه باید گفت؟هیچ! مرده‌ام به خدا و عذاب الهی است انگار زیستن در اینجا. البته مدت‌هاست اضطراب و تنش همراهم شده و صبح در صفحات صبحگاهی نوشتم که ذره ذره زهر به کامم ریخت و دیشب مرا از پا در آورد. راستش دیروز با یکی از بچه‌ها تلفنی صحبت می‌کردم. احساس حقارتی درونم را گرفت. حالم بد شد و ریشۀ حقارت جان گرفت و در ضمن پریروز که داشتم زبان می‌خواندم یکباره هول اینکه نکند زنگ بزنند بیا سر کار و بهم بریزد تمام برنامه‌ام اعم از نوشتن و زبان، دچار اضطراب بی‌امان شدم. در ضمن بی‌پولی و گرانیِ هر روز و دغدغه‌های جانسوز جانم را به لبم رسانده. از یک سو نمی‌خواهم خطاهای پیشین را مرتکب شوم و کاری که دوست دارم را رها کنم. از سویی پول و کار لازمم اما توان این همه ساعت بیرون خانه ندارم از شش صبح تا شش عصر و سپس دوش گرفتن و غذا پختن و کارهای متعدد و جان و وقتی که می‌گیرد. و زبانی که حیف می‌شود. من به هردو نیاز مبرم دارم هم نوشتن هم زبان. امیدوارم که خدا کمکم کند. درسته شرایط به راستی دشواره. می‌دانی مریم امروز صبح متوجه موضوعی شدم که انگار فکر اصلا زمان را درک نمی‌کند و نگرانی‌های آینده را  بازسازی می‌کند برای ساعات پیش رو. ببین مثلا من نگران بودم مثلا نکند یکهو شرایطی پیش آید که مثلا دستم زخمی یا خونی شود چطور جلوی بقیه جوری رفتار نکنم که متوجه نشوند وسواس بیماری و خون دارم؟ و جالب است که بیسکوییتی گرفتم و در پارک نزدیک خانه نشستم بخورم که موقع باز کردن، دستم را برید و من هم دوباره مواجه با مساله آلودگی و الکل زدم و... خلاصه که فهمیدم باور می‌کند فکر و نمی‌دانم چطور واضحتر بگویم. اما اگر برای آینده چنین است حتما برای گذشته نیز چنین است که مثلا خاطره‌ای که به ذهن می‌آید را مربوط به حال بداند و با آن خاطره تو دوباره خشمگین یا اندوهگین شوی و هرچند مربوط مثلا به سالیان پیش است اما باز حالت بد شود و در رفتارت تاثیر بگذارد.می‌دانی از سویی واقعا ماندم در این سن بی‌دستاورد و تنها و بی‌امکانات، اگر آن کار را نروم چه خاکی به سر کنم از طرفی اضطراب این کار را چه کنم؟ همه‌اش جمع شده ‌ود و دیشب که سر مساله‌ای اعصابم بهم ریخت سرمایه و زحمتِ مراقبتم هم به باد رفت. گاهی فکر می‌کنم واقعا باید در زمان حال زندگی کنیم و همان زمان را نسوزانیم و دیگر به آن سوتر نگاه خیره نداشته باشیم که نیم نگاهی که فکر را به خطا نبرد و حال را نسوزاند کافی باشد. اول ای جان دفع شر موش کن      وانگهان در جمع گندم جوش کن</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 19:55:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمه دوم عمر (قسمت بیست و دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-xsmci4egtjwz</link>
                <description>این هفته هم خبری از احضار برای کار نبود. حالم کماکان بد است و اما زبان را شروع کرده‌ام. آنلاین.همه چیز از خاطرم رفته‌بود اما نکته مثبت ماجرا آنجاست که من بدون خجالت حرف می‌زنم که اگر کلاس گروهی بود چنین امکانی وجود نداشت. سن ما بالا رفته و سر و کارمان به جوانان افتاده.خلاصه که حالم عجیب است. واقعا قفس این خانه روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. اما چه کنم که راه به هیچ جا ندارم. من پروندۀ نیمه تمام بسته شده‌ام. نزیسته‌های سوخته‌ام و دردهای بی‌فایده کشیده. کجا سر بگذارم از این همه رنج در دیده و خوابهای بد دیده.بی انضباطی و عدم وجود برنامه‌ریزی و برنامه‌ریزی‌های مدام ناکام و کارهای همیشه ناتمام و وسواس نفرت از اعضای خانواده حالم را هرروز خراب می‌کند. خواهر وسطی تعطیل شده ( او که همیشه آزار می‌داد سادیسم وار مرا و البته کمی بهتر شده بود.) حالا دوباره سوهان مضاعف روح هم شده‌ایم. خیلی دو طرفۀ جالبی است هم من از آنها متنفرم و هم آنها از من. هم من اذیت‌شان می‌کنم و هم آنها مرا. قفسی بزرگ بود این خانه برای این پنج کودک اما زمانی. حالا ما غولهای بیابانی و قفس تنگ و مدام بال و پرهایمان به هم می‌خورد و خلاصه که اوضاع نابسامان است. برادرزاده هم روانم را نابود کرده. کمبود محبت‌ها و توجه‌های نابجا او را دچار کمبودهای فراوان و نپختگی‌های بی‌سامان کرده.هر روز عاشق یکی می‌شود. هر روز باید بنشینی چرندیات او را بشنوی و حرف بزنی و او گوش نکند. دوستان مجازی و البته سو استفاده روحی کن. مدام کات و وصل می‌کند. تنهاییش عمیق است می‌فهمم. پدرش هم که الا ماشااله همه‌اش به فکر خودش است. در مدرسه نمی‌تواند رابطه خوب بسازد دقیقا عین همۀ ما خانواده اش و در فضای بیرون هم که اجازه رفت و آمد بدون پدرش یا اعضای خانواده ندارد. بنابراین چون احساس می‌کند از همسن و سالانش دور است و عقب مانده، در دنیای مجازی جستجوی دوست می‌کند.مردی ده سال بزرگتر با او وارد رابطه شده. نوشته‌ها را اسکرین شات گرفته و برایم فرستاده. از او خواستم با عمو و عمۀ دیگر مشورت کند. چون دیدم حرف مرا گوش نمی‌کند. خاک بر سر پدرش. دربه دریِ عاشقی دخترش هم بارش روی ماست.خلاصه که امیدوارم این ماه مرا نخوانند برای کار تا مژه‌هایم کمی بهتر شود. زبان را کمی راه بیفتم و کلاس نویسندگی فعلی هم تمام شود. زمانی گمان می‌کردم این کلاس‌ها را بروم چقدر خوشحال خواهم‌بود اما وای بر وقتی که پای بست ویران است. دلم اینجا عجیب حیران است.پرحرفی کردم اما تو می‌دانی من عاشق نوشتنم و دوست داشتم بجای تماس بنویسم. تلگرام را برای نوشتن خیلی دوست دارم. ممنونم دوست صبورم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 18:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت بیست و یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-eo45ielhqzua</link>
                <description>عجیب بود چرا بعد از مدتها دست به مژه و ابرو نزدن باز مدتی بود این روند منفی آغاز شده بود. تمام سعیم هر روز نکندن بود و شبها من بودم و مژه‌های آسیب دیده و ابروهای کَل کَلی.مریم آنقدر این نه ماه بر روان من از گفته و ناگفته سخت گذشته که دوباره حالم بد شده. ذهنم بیمار شده. احساس بی‌ارزشی شدید مرا در برگرفته و دارم نابود می‌شوم. افسردگی برگشته و متوجه اضطراب‌های شدید هم  هستم که هر روز شدت بیشتری پیدا می‌کند. من واقعا خسته ام. واقعا!فردا کلاس زبانم شروع می شود. مربی‌ام خوب است ظاهرا اما شادی در من نیست. با کمک برادر کوچک‌تر هم کتاب خریدم هم هزینه کلاس دادم. اما اصلا خوشحال نیستم. متوجه شدم به قول دکتر تقوی که می گوید &quot;مراقب حرف دهنت به خودت باش&quot; نبوده‌ام و این ماههای سیاه و تروماهایش کنار مراقبت نکردن از نوع گفتارم با خودم مرا بیمارتر کرده. حوصله روانپزشک و این همه هزینه را ندارم. داروهای پیشین را آزاد می‌خرم و مرگم می‌کنم.ولی باور کردم و ایمان آوردم همان ذهنی که مرا بیمار کرده مرا شفابخش است و بنابراین می خواهم روی خودم دوباره و هزارباره کار کنم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 20:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت بیستم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ih3khind6hum</link>
                <description> بیشتر از قبل مریم را می‌دیدم. نکتۀ مثبتی بود. مریم قبل‌تر به‌ندرت از خانه خارج می‌شد اما حالا با تمام فشارهایی که هم بر جسم و هم مضاعف بر روانش وارد می‌شد تغییرات رو به‌جلویی را تجربه می‌کرد. خوشحالِ بی‌حالی بود. به قول قدیمی‌ها قوت نداشت ولی روحی بهتر بود. هرچند بخاطر دستکاری مژه و ابرو آن هم بعد از مدت‌ها مراقبت اندکی ناراحت بود. گفت هفته سختی داشته ولی اتفاقی حالش را عجیب متحول کرده بود.- مهربانی هنوز زنده است مری. مشکل کلیوی پیدا کرده بود اما خیلی نمی‌خواست تا پیش از آزمایش دلهرۀ مضاعفی به دردش بیفزاید. بنابراین به این موضوع اشارتی کرد و گفت بگذار برایت تعریف کنم چه اتفاقاتی این بار افتاد.-داداش کوچک‌تر اهرم بازدارنده است و خب این مدت برای تداوم کلاسم از او و خواهر کوچک کمک مالی گرفته‌ام و او نیز تا حدی در جریان کلاسهایم قرار گرفته. نه که در این زمینه مشکلی باشد اما او موجود وابسته‌ای است که کلا هنوز با خودش تکلیف نامعلوم است مثل چهارتای دیگر و خب البته به خودش مربوط است این بخش. ولی آن بخش که به خاطر وابستگی به بقیه مثلا خطاهای پدره مادره را گذرا می‌بیند و اما مرا بدجور توبیخ می‌کند حالم را خراب می‌کند و رنجم می‌دهد. آن روز حالم از شلوغی خانه در تعطیلی‌های بی‌امانِ این تقویم ما، بدتر شده بود و گفتم اولین کارم بعد از سرکار رفتن پیدا کردن جایی برای رهن است. نیز قبل‌ترش گفته بودم بابای همیشه یا هندوانه می‌گیرد یا خربزه  یا گرمک و به ندرت میوه‌های دیگر بهاره و تابستانه. هرچند شلوغیم و با این قیمت‌ها نمی‌صرفد میوه‌های  دیگر برای این همه آدم، اما من هم با این وضعیت خراب تغذیه بدنم کم آورده و بخشی از درآمدم را باید برای میوه بگذارم. در مورد دوم مخالفتی نداشت اما در مورد اول شروع به آسمان ریسمان‌هایی کرد که قبلا سر مسائل دیگری نیز انجام داده بود و من هرجا گوش نداده بودم هرچند سرزنش شده بودم اما مدتی بعد به درستی کارم پی برده بودم. اصلا انگار نمی‌فهمد که من خیلی وقت است از اینها نومید شده، بریده‌ام. او را پیشترها بسیار عزیز می‌داشتم. بسیار به نوعی پرستاری و مراقبتش می‌کردم در کودکی‌اش و کارهایی که از من برآمده بود انجام داده بودم. اما این سالها بارها بخاطر مادره و این و آن به من پریده بود. خلاصه که روضه خوانی را شروع کرد: سر کار بروی احساس‌های بدت کمتر می‌شود. کمتر اعضای خانواده را می‌بینی. نه 24 ساعت در شبانه روز و نیز دغدغه‌های مالی‌ات کمتر شود کمتر اذیت خواهی بود. همه حرف‌هایش درست بود اما نه برای من. هفته اول به دوم نکشیده می‌دانستم دوباره سر خانه اول خواهم بود. قبل‌تر هم حرفهای اینگونه به اصطلاح منطقی و عقلانی زده بود و من با پذیرش آن بعدا به شدت پشیمان شده بودم. مثل زمان اول کرونا که لپ‌تاپ هنوز انقدر قیمتش برای کلاسهای انلاین بالا نکشیده بود و برادر بزرگتر که دست دوم گرفت به قیمت پایین، مادره گفت تو هم یک دست دوم ارزان بگیر. گفتم دست خالی؟ البته که سه سالی بود لپ‌تاپ می‌خواستم. بعد که مطرح شد این موضوع، او گفت اگر از آن پول در می‌آوری بخر در غیر این صورت هزینه بیهوده هدر نده. گفتم برای ترجمه کردن. با این چشمانم که با گوشی نمی‌شود دیگر. گفت تو ترجمه کن یا با لپ‌تاپ ما تایپ کن یا در کاغذ بنویس و من تایپ.خلاصه این بار هم مثل همان اداهای قدیمی. با یک تفاوت و آن اینکه گفت خودش چند بار قصد داشته جدا زندگی کند ولی صرفه در اینجا ماندن و پس انداز بوده است و نیز در جمع و نه تنها.روز دیگری باز چنین شد و این بار حس کردم به او برخورده که من زودتر از او مستقل شوم. چون این بار گفت من به خودم اطمینان دارم که این‌بار اگر بخوام می‌توانم به تهران بروم با این سابقه کار و آنجا خانه بگیرم. ولی مثلا قبل‌تر فکر می‌کردم تحمل تنهایی را ندارم. مریم، من ترجیح می‌دهم که کمتر از حرف‌های او که بازدارندگی اعمال می‌کند سخن بگویم.اما در این بین دیدم خبری از آن شرکت نشد و من ناراحت به دوستم پیام دادم مدت یک‌ماه و اندی است که منتظرم. اگر نمی‌شود کار دیگری را سراغ گیرم و پیگیر شوم که آنجا متوجه شدم شرکت‌های شترمرغی برنامه مشخصی (از نگاه ما) ندارند و طبق گفته باران ممکن است همین فردا زنگ بزنند ممکن است چهارماه دیگر. ولی مهم این است که در مصاحبه پذیرفته شده‌ای.حالم بد شد. راه دور و نزدیکِ یازده ساعت بیرون خانه خودش مساله ناموزونی بود. از طرفی دست خالی بودنم مصیبتی و رویاهایم هم که ...حالم بد شد آنقدر که تابم طاق شد و به مربی‌ام پیام دادم و از او مشورت خواستم. انقدر بهم ریخته بودم که قرار تماس 12 ظهر روز بعد و حتی 8 شب همان روز را تاب نیاوردم و در تلگرام اجازه خواستم که پیام بدهم. او نیز پذیرفت و من راستش فقط دنبال مشورت بودم ولی آنچه رخ داد فراتر بود و حالم را عجیب دگرگون کرد. به پارک نزدیک خانه رفته بودم و انقدر حالم بد بود. قلم و کاغذ فقط اندوه درون را جاری و جمع می‌کرد و نومید دوباره شروع به پیام دادن کردم ناگاه پاسخم را داد. در نومیدترین لحظه‌ای که به دریا رفتن می‌اندیشیدم که مریم تو هنوز ده ماه با قرار با خودت فرصت داری. مربی آمد گویا از بهشت آرزوها. چه شد؟ نمی‌دانم هنوز بعد از چند روز حیرانم. واقعا حیرانم.برایش گفتم هر آنچه بود را. از اینکه آن کار و ساعات زیادش را دوست ندارم. از اینکه معلوم نیست همین فردا زنگ بزنند یا چهار ماه دیگر (گفته‌های باران) و نیز اینکه آیا بهتر نیست مهارتی یاد بگیرم و باز هم صبر پیشه کنم این بار نه در انزوا که به فعالیتی و مهارتی؟تنهاترین بودم و مستاصل. و کاش برایش می‌گفتم که چه سان مرگ را از جلوی چشمانم کنار زد و نور تاباند به دل و دیدگانم.سلام مجدد. مربی گفت. عینک نبرده بودم و فونت گوشی را بعد از ریست بویژه در تلگرام درست نکرده بودم. اتفاقا منم با منتظر موندن مخالفم. و اعتقاد دارم هرکاری از دستت برمیاد انجام بده. به کارهای هنری پیشین اشاره کرد و گفت: می‌خواهی به آنها بپردازی؟ یا هر کاری که بتوانی شروع کنی؟دلت می‌خواهد ساز را دوباره شروع کنی؟حالم خوب نبود نمی‌دیدم درست نوشته‌ها را. نه بخاطر عینک که پرده اشک هم شده بود مزید علت.ناگاه جمله بعدی‌اش آمد. جمله‌ای که انگار درونم را شعله‌ور کرد. مریم ممکن است باورش بر تو آسان نباشد اما ... برایم سخت است توصیف آن، که به زبان خودم هم نمی‌آید که  بیان کنم الان. فقط کاش می‌دانستی و من زین پس می‌دانم که گاهی نجات انسان در این جمله است نهان: روی کمک منم حساب کن. درک این معجون پنج کلمه ای برای خودم هم هنوز میسر نیست. عمری است منتظر چنین کلامی از سوی پدر و مادر و خانواده بودم اما دریغ که 46 بهار طی شد و... بعد در مورد شروع مجدد ساز پرسید. گفتم زبان اولویت من هست فعلا. نمی‌توانستم تند تایپ کنم. پرده اشک و بی‌عینکی باعثش نبود که این رخداد باور کردنی نبود.دوست داری زبان آنلاین آموزش ببینی؟ من با دوستم حرف می‌زنم خبرش را می‌دهم در مورد هزینه خودم هم باهاش حرف می‌زنم نگران نباش.اصلا شوک شده بودم. انگار آرزوی مرا او بر زبان می آورد.به صدم ثانیه‌ای نکشید که شوک دوم به من وارد شد:و اینکه سایت داری؟ برای نوشته هات؟نه گلمیه نفر را بهت معرفی می‌کنم برای سایت زدن. باهاش حرف بزن. بگو فلانی فرستاده. برات سایت بزند. نگران هزینه نباش. باید توی سایت منتشر کنی تا کم کم شناخته شوی و مخاطب پیدا کنی. دیگر برای خودت نوشتن کافیست. باید مخاطب بشناسد تو را.نگران بقیش هم نباش. برای زبان هم خبر می‌دهم. فعلا این چندتا را پیش ببر. تا بعدش خدا کریم است.حالم ملغمه‌ای از غم و شادی شد. برخاستم با آن حال غریب. راه افتادم به سوی خانه‌ای که هربار روحم را به نوعی تصفیه می‌کنم، باز بازگشت به آنجا حالم را خراب می‌کند. اما حالا با امید مراقبت از این هدایا به خانه باز می‌گشتم.مریم تغییر کرده بود. شاید شجاعت کمک گرفتن از دوستانش را دیگر ضعف و شرم نمی دید. خرسند بود و آرام‌تر.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 07:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو (قسمت نوزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-nywoorza89y7</link>
                <description>مریم چند بار نه چندین بار این هفته با مادره دعوام شد. انگار دیگر تاب او و بابای و بچه‌هاشون را ندارم. خلاصه که باید برای خودم کاری کنم. آخرین دعوای ما امروز صبح بود.تو که اینقدر سرحال بودی وقتی به من پیام دادی که داری می‌آیی.دقیقا نکته همین جاست که من دارم یاد میگیرم که، آره اضطراب آور هست دعواهایمان و من هم بهم می‌ریزم چون آدمم نه آهنم ولی بعد شیرۀ آن را بیرون می‌کشم برای مشق بعدی.اصلا هم نپرس دعوا سر چه بود که واقعا خودم هم حالم به‌هم می‌خورد از بیان آن. فقط بگویم انگار مادره روز به روز دارد کودک لجباز احمق‌تری می‌شود و البته منم یک احمق مثل او که با او دهان به دهان می‌شوم.تصمیمم برای جدایی بسیار جدی است همیشه بوده اما حالا با یافتن شغلی نو و دوباره وارد محیط شدن، امید یافتن مکانی مستقل هم قوی شده است.مریم ناراحت نشی. قبلا به تو می‌گفتم اشکالی ندارد موهایت رنگ نمی‌کنی. سفیدی موهایت کنار موهای قهوه ای قشنگ است، اما هربار که تو را می‌بینم حجم سفیدهایت غالب شده. نمی‌خواهی رنگ بگذاری؟ بس که حرص و جوش خورده ام این شش ماه. تو که در جریان هستی. چرا قبلا هم که می‌گذاشتم. ان 3. که سفیدهام را بگیرد. فعلا اما حوصله ندارم.کی کارت آغاز می شود؟پنیر خوابانده در آب نمک هستم. خودم هم نمی‌دانم.باران می‌گفت ناهار می‌دهند. اولش گفتم که وای حالا می‌گویند سوسول رژیمی و این حرفها. و شاید ناچار باشم بخورم. اما بعد دیدم که چرا باید همه قوانین زندگی‌ام را به خاطر خوشایند آنها تغییر دهم؟ من باید اصول کار را از ایشان یاد بگیرم و کارم بهره‌وری بالا داشته باشد نه اینکه مسائل شخصی‌ام را به خاطر آنها کلا متوقف کنم. خلاصه که بین این مصاحبه‌ها چقدر خوب که فاصله افتاد که من با خودم حلاجی‌های لازم را داشته باشم. امیدوارم که خدا هم یارم باشد. بقول خانم دکترمان، حالا در محیط هم آدم عقده‌ای هم حسود و هم بی‌خود پیدا می‌شود و امیدوارم تاب‌آوری خوبی داشته باشم.من مطمئن هستم تو از پس آن بر می‌آیی. نگران نباش. دوام هم می‌آوری. خلاصه که بلند شو برویم چرخی بزنیم و اتفاقات این چند روز را سر راه به سطل زبالۀ گذشته بریزیم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 22:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت هجدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-womyljwadqda</link>
                <description>صبح جمعه با مریم قرار داشتم. در پارک. مثل همیشه به‌موقع آمد. خوشحال و خوشرو. از آخرین بار کمی سرحال‌تر بود. و مژه هایش هم خدا را شکر در جای خود دلبری می‌کردند. کمی رنگ پریده بود. گفت از کم خونی است شاید و یا خواب بد دیشب. قدم زنان و حرف زنان می‌رفتیم و مریم در عین اینکه سراپا گوش بود مدام سر می‌چرخاند و زیبایی‌های پارک از گل گرفته تا درخت و پرنده را با شوقی کودکانه می‌نگریست. به راستی که حظ می‌کردم از این همه توجهش. می‌گفت بیا اینجا و می‌نشست و گلی را لحظاتی نظاره می‌کرد. حرف زدیم. من از کارم و زندگیم و او از کاری که نوید مشغول شدنش را داده بودند. بسیار خرسند بود از وقفه‌های بین این مصاحبه و آن مصاحبه. می‌گفت هربار کلی نکته یاد گرفته یا کلی حلاجی در ذهنش راه انداخته و نیز متوجه شده بسیاری از مسائلی که او حساس است یا خواهر شاغلش به او می‌گوید از نگاه قدیمی خودشان است و نه الان که اینان می‌روند زیر دست چند جوان امروزی کار کنند که فارغ از این مسائل هستند. بهرحال مشتاق بود که زودتر سرکار برود و تنش‌ها و خیالات محیط جدید و چگونه رسیدن به کارهای پخت و پز بعد از برگشتن تمام شود.خلاصه همانطور که حرف میزد به چهارشنبه پنجشنبه و موضوع برادرزاده اش رسید. گفت که برای کارورزی باید چندجا سر میزد.- همراهیش کردم. البته اول هفته نیز. اما موردی که خود برادرزاده پیگیر شد و من همراهش بودم به مذاق برادر خوش نیامد. این بار اما خود برادر خواسته بود نزد دختر دوستی قدیمیم برای کار برویم. خلاصه که بعد معلوم شد برادر قصد دارد باز دختر را محدود کند با توجیهات لفاظانه. همانطور که نمی‌گذاشت دخترش روانشناس برود و یک بار هم که روانپزشک رفته بودند جو را طوری هدایت کرده بود که دخترش با خودش برود داخل و نیز آن روانپزشک نادان را با توضیح لفاظانه پیچانده بود و من هم گفتم چه روانپزشک احمقی بوده دیگر او. خلاصه که برادر نارسیسم دانشگاه رفت ولی حاضر نشد در رشته مورد نظر شاگردی کند، راه خویش ادامه داد، همان کار قبلی. یکی از عقده‌ها گشوده شد. عقدۀ دیگرش ورزش بود دو ماه رفت و نرفت. عقدۀ بعدی کتاب بود. سفارش می‌داد مدام و می‌آمد برایش و اینها در حالی بود که از خانواده می‌خورد و هزینه نمی‌کرد اما ریالی هم برای کتاب‌های مورد علاقۀ دخترش پرداخت نمی‌کرد. در حالیکه فخر احمقانه به دخترش می‌فروخت که انسانهای دانا کتاب می‌خوانند. عجب بیمار و نارسیسمی است این برادر زیباروی  و در خود فرو شدۀ من، به دخترت هم فخر می‌فروشی برادر؟ و هرچه من خواستم کتابی را با هزینه شخصی تهیه کنم برادرزاده نپذیرفت. از سویی عقده بعدی برادر زبان بود. خلاصه دنبال عقده گشایی بود اما به دخترش حتی اجازه تا سر کوچه رفتن به تنهایی را نمی‌داد. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه او حرف آخرش را زد. به او زنگ زدم و گفتم که عاطفه کارورز قبول نمی کند. برویم چاپخانه مطهری سر بزنیم؟ دخترت پیشنهاد داده. گفت نمی‌دانم چرا او در خیالات خودش هست آنجا چرا ؟ظهر عصبانیتم را تقریبا کنترل کردم و تا دخترش خواب بود به او گفتم که یعنی چی خیالاتی؟ تو خودت گاهی حرف‌هایی می‌زنی که می‌مانم پنجاه ساله‌ای یا پنج ساله؟ پیگیر کار دخترت باش و تمام. اما در دلم به او گفتم ای پست خودخواه عقده‌ای.شباهنگام در اتاق بودم و مشغول که دیدم به دخترش می‌گوید بیا مغازه خودم. و (من پنکه روشن کردم که اعصابم خرد نشود) که دو سه دقیقه بعد دیدم صدای بلند صحبت کردن برادر کوچکم و خواهر پزشکم می‌آید. بدنم لرزیدن گرفت. پنکه را قطع کردم و بعد از حرفهایشان متوجه شدم که: برادرزاده گفته  می‎‌خواهد جای دیگری کارورزی برود نه مغازه پدرش و برادر فاقد شعورم به او تحقیرآمیز گفته بود تو که کاری بلد نیستی. از خاموش کردن پنکه تا کامل صدا قطع شود نشنیدم چیزی جز کلمه مریم؟ آهان متوجه شدم بله قصه سیاهی روزگار مریم همیشه مثال اینهاست. کاری را داری می‌کنی که بابا با مریم کرد. می‌خواست برود دانشگاه، بابا گفت حرفش را بزنی خودم را به برق می‌زنم. هرگامی برداشت بابا مانع شد تو هم دقیقا داری جا پای بابا می‌گذاری. چرا تحقیرش می‌کنی که تو که کار بلد نیستی؟ کجا گذاشته ای برود که کار یاد بگیرد؟ نکن. سالهای بعد عصای دستت نمی‌شود. نکن و نکن های بسیار و من تنم می‌لرزید و سوختن مریم دیگری را می‌دیدم. دخترش به توصیه عمویش رفته بود پایین تا در دعوا نباشد. شب قبلش هم به او گفتم که من پشتت هستم وقتی گفت با من مثل آدم به درد نخور برخورد می‌کنند. هیچکس مرا در این خانه دوست ندارد و ... .جالب اینجا بود خانم دکتر که همیشه سعی می‌کرد حرف‌های من را بی‌اعتبار بداند به برادر گفت تو خیلی خودخواهی فقط فکر خودت هستی. فکر نیازها و کارهای خودت. داداش کوچک نیز گفت که این سالها برایش چه کردی؟ هزینه‌هایش؟ کارهایش؟ همه را به عهده بقیه گذاشتی. خدایا من این حرفها را می‌زدم همیشه له می‌شدم و همیشه خطاکار بودم. حالا این حرفها ...دیشب بدنم می‌لرزید و کابوس مهمان خوابم بود اما صبحگاه که بیدار شدم این تصمیم را گرفتم:پشت برادرزاده باشم و برای مشاوره درست و حسابی به صورت آنلاین با مشاور خوبی در تهران نوبت بگیرم (بعد از اینکه سرکار رفتم) اما فقط یاری دهنده باشم نه ناجی.ناجی در چرخش گاهی باز قربانی است و مرا دیگر قربانی شدن کافیست. و سر دیگر مثلث جلادباشی است و مرا با آن کاری نمی‌خواهم باشد.باید به لحاظ روانی نیز نه در عالم واقع راجع پدر و مادر دوست نداشتنی به صلح برسم که تازه با رفتن‌شان مصیبت صلح و جنگ درونی را نداشته باشم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 19:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت هفدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-uzhuo8ydzjd7</link>
                <description>ده روز عجیبی را پشت سر گذاشته بود. هفتۀ پیش شنبه یکشنبه تعطیل رسمی بود و پنجشنبه جمعه هم که اضافه کنیم چهار روز جهنمی برای مریم بود. از دوستش و کار هم خبری نبود. روزهای تعطیل تحمل هفت نفر آدم خیلی راحت نیست برای مریم که دیگر چیز وحشتناکی است. مریم حال آن روزهایش را چنین توصیف کرد:خانه که نبود همیشه گفته‌ام باغ‌وحش است. تازه همه از سی به بالا. غیر از برادرزاده، والا! دو سه روز تعطیلی و شلوغی از یک سو، ناامیدی‌ام از کار از سوی دیگر و بدتر اینکه حتی یک روز از این چند روز تعطیلی بیرون هم نرفتند نفسی بکشم.جمعه‌ها لنگ ظهر بچه‌ها بیدار می‌شوند و صبحانه می‌خورند و پدر و مادر صبح زود. بعد آنها تا پاسی از ظهر گذشته ناهار نمی‌خورند و من خلاصه تا ساعت سه بعداز ظهر معطل تا بروم آشپزحانه و خوراکی که دو سال هست گوشت و مرغ و تخم مرغ از آن حذف شده و نیز برنج اندک را، بپزم. ظرفهایم و لباسهایم را بشویم با سرعت برق که نوبت چای عصرانه ایشان دیر نشود. داشتم می‌مردم. اعصابم ویران بود. فقط به مرگ و پایان دادن فکر می‌کردم. اگر این وضعیت ادامه پیدا کند و تا پایان سال کاری پیدا نکنم و نقطه امیدی، خودم را به دریا خواهم سپرد. خلاصه که در همین اثنا بعد از تعطیلی چند جا سر زدم خبری از کار نبود و هرچند دوستم گفته بود که باز امیدوار باشم برای کاری که مصاحبه کرده بودم اما با ترسی که یکی از کارکنان آنجا به دلم انداخته بود و حرفهای برادر کوچک و راه دور (شهرستان کناری) و ساعتهای طولانی (هشت صبح تا چهار بعد از ظهر) کاملا بهم ریخته بودم  و با احتساب زمان چیزی بین شش و سی دقیقه صبح از خانه بیرون رفتن و شش بعد از ظهر خانه بودن و اینکه کی به لباس شستن و خوراک پختن برسم بختکی شده بود بر سینه‌ام. از سویی اعتماد به نفس پایینم دستان همیشه زخم و اینکه نمی‌شد کار کرد با دستکش در محیط و همه و همه فقط سرزنش درونی به‌همراه داشت که کاش راه خویش در پیش داشتی و کار کن خودت بودی و... جایی کاری پیدا نمی‌کردم اما از سویی هم باری بر دوش خودم هم شده‌بودم چه رسد به دیگران. و واقعا فکر کار بودم و نگران. این همه آرزو و نزیسته از یک سو و نیاز به عمل‌گرایی از سوی دیگر برای تغییر در زندگی واقعا  مصممم کرده‌بود. دوست بوشهری می‌گفت کارمندی چیست کار خویش را راه انداز و نمی‌دانست که متاسفانه من مهارت‌هایم را نیمه‌کاره بدون پشتوانه مالی و آگاهی و نیز کمبود اعتماد به نفس رها کرده‌ام و دیگری می‌گفت کار در خانه داشته باش و نمی‌دانست تمام روانشناسان حال هر روز بدتر از دیروز مرا به دلیل دور نشدن از خانه می‌دانستند و اصرار بر کار و ساعتهای دور از خانه داشتند. اما چیزی این میان عجیب بود. من داشتم کم کم آماده می‌شدم برای تغییر و این خروج از خانه را دوست داشتم. به راستی این تغییر را می‌خواستم. این حالت من بسیار بسیار بر من شیرین می‌آمد. مریم جان با همۀ سختی این کار را می‌خواهم. واقعا خواهان تغییر هستم البته با همه موانع ذهنی و بیرونی و ترس و اعتماد به نفس پایین و راه دور و نقل های شور، آماده گذر هستم نه فقط برای اوضاع اقتصادی خراب‌تر از خراب که برای گذر از روزهای سیاه و افکار سیاه این سالها. کی می‌شود پاییز شود. و من استرس‌های شروع  کارم تمام و کارم هم سامان گرفته باشد.حتی گاهی می‌گویم نکند بروم سر کار و با تحمل وسواس و شور استقلال که آرزویم هست اما این میان اتفاق بدی بیفتد برای خانواده یا خودم یا ... می‌دانم در گذر از این منزل حتما مشکلاتی خواهم داشت اما آگاه هم هستم که بخش زیادی از آنها محصول فکر هستند و نه درست. من باید بتوانم از این موانع که بخش زیادی از آن ذهنی هستند عبور کنم. اما مشکل بیرونی هم هرچه دارم یکی یکی حل کنم. در جمعه اخیر و در شلوغی دیوانه‌وار خانه دو خواهر رنگ مو می‌گذاشتند و کار دلمه درست کردن را به غروب واگذار کردند و طبعا صبح دیر بیدار شدند بعد هم که بساط ناهار داشتند و من تا غروب منتظر بودم. این در حالی بود که روز پنجشنبه دوستم پیام داد که باید دوباره برای مصاحبه بروم این بار نزد رئیس جدید شعبه و با توجه به اینکه مانتو رسمی نداشتم و مقنعه، بعد از ظهر پنج‌شنبه را به خرید اختصاص دادم. البته به عصر کشید تا صاحبان مغازه‌ها از سر مزار درگذشتگان برگردند و مغازه بگشایند. با خواهرم رفتم بدجور طول کشید بدجور و هیچ مانتوی رسمی مناسبی پیدا نکردم. حتی باران گفته بود که روشن هم باشد موردی ندارد، فقط جلو بسته باشد و مقتعه بپوش. خلاصه مانتو مناسب پیدا کردن در این موقع از سال یعنی اوایل اردیبهشت یعنی بازیِ سرگردانی. چه دردسری بود. جنس‌ها نامطلوب و مدل‌ها همه فقط مال شب عید. بنابراین در انتهای بازار به استیصال رسیدم بدجور. بالاخره مانتو نوک مدادی بلند (البته برای قد متوسط من) پیدا کردیم گفت حراجی است و به قیمت 198 هزار تومان خریدیم. مقنعه مشکی هم خریدم که زیادی برایم بلند بود قد نود. گفت کوتاه‌تر نداریم نمی‌آوریم. خلاصه آن جمعه و آن همه استرس و بیچارگی ساعت نه شب اندکی از کارهایم را انجام دادم ده تا ناسزا رسمی و غیر رسمی نثار این احمق‌ها کردم و تمام. به درک که ناراحت شدند! ابله‌ها در یک روز هم دیر بیدار شوید و هم برنج و خورشت ظهرتان به راه و هم رنگ مو گذاشتن و هم بساط دلمه و همه چیزتان فراهم و من در استیصال؟ خدا لعنت‌تان کند. امشب می‌خواستم اندکی زودتر بخوابم به لطف شما از ساعت دوازده ظهر تا الان هیچ جز حرص نخورده‌ام و حالا با این معده درد هیچ هم نمی‌توانم بخورم.رفتن من به مصاحبه روز شنبه همان و افزایش اعتماد به نفس همان. این بار بهتر و قوی‌تر ظاهر شدم. خانمی  قرار بود رییس شعبه شود. انگار این یک سال گذشته بیش از همیشه به داشتن دوستان هم جنس نزدیک‌تر شده بودم. قبل‌تر در جوانی کمی نابرابر بیشتر با آقایان کار می‌کردم. حالا در نیمه دوم عمر انگار میانه‌ام با خودم که بهتر شده با زنان پیرامونم نیز. البته راه طولانی است هنوز با مادر و خواهران به زور مسالمت‌آمیز پیش می‌روم اما یک نکته مهم این است که من با دوستانم نیز صبورتر و مهربان‌تر شده‌ام. در جلسه مصاحبه خانم به من گفت تو چه خوب ارتباط می‌گیری درست است کار فروش نکرده‌ای اما کسی که بتواند اینقدر راحت ارتباط بگیرد فروش را هم یاد می‌گیرد. راستی مرمر حال مژه‌ها و ابروهایم خوب است. مراقب همدیگر هستیم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 18:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت شانزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-p0ipxohuvqwc</link>
                <description> با هیجانی توأم با اندوهی نیمه عریان برایم از تجربۀ جدیدش گفت:- دوستم باران در تهران ساکن است و از شرایط من تا حدودی آگاه. ناراحت شد شنید که من دوباره دارم صبح‌های سختی را آغاز می‌کنم. ساعت چهار و نیم صبح بدنم هشیار شده که صبح است و یک آن در حلقم انگار قطره ای زهرناک می‌ریزند و یک بارi بدنم در می‌گیرد، دچار دلهره می‌شوم  و در اندوه و افسردگی می‌افتم. اصلا تمایل ندارم از جا بلند شوم حتی برای نوشتن صفحات صبحگاهی و اصلا اندوه جهان بر تن خسته‌ام چون بختک می‌افتد و از فرط دلهره  ترجیح می‌دهم بخوابم و بیدار نشوم. با هم در تلگرام در مورد شغلهایی که می توانم پیگیر شوم اعم از منشی مطب که اصلا دوست ندارم تا کارهای مثل فروش حرف می‌زنیم که او پیشنهاد می‌دهد در نزدیکی شهرستان شما برای یک شرکت لبنی به یک ویزیتور تلفنی نیاز دارند تو حاضری بروی؟ من هم کمی هیجانی از آنجا که هیچ جا آشنا نداشتم که مشغول شوم پذیرفتم ولی بعد که هیجان زدگی‌ام کاهش یافت به نکات زیادی فکر کردم: به سن من، نوع کار، توانمندی و مکان و دور و نززدیک بودنش.همین طور به میزان فرصتی که برای اهدافم می‌ماند فکر کردم.خلاصه که دلهره آمد ولی گفتم تو که رزومه نداری خود بخود منتفی است. ناگاه به خودم آمدم سر کلاس آنلاین و دیدم که باران پیام پشت پیام می‌فرستد: مرحله اول طی شد. مرحله دوم نیز طی شد. مریم فردا برو مصاحبه.چه شد؟ چه چیزی را سرچ کنم؟ چه بگویم؟ آدرس کجاست؟ چه پوششی داشته باشم؟ باران گفت خودت باش.و خلاصه گنگ و گیج نه حواسم به کلاس بود نه می‌دانستم چی می‌گوید باران. برو سرچ کن ببین چه نکاتی را بیان کنی چه نکاتی را بیان نکنی.خیلی خیلی ذوق، ترس، هویت ناشی از یافتن شغل، دلهره. چه شبی طی شد. برخی چیزها را آماده کردم و وقت خواب شد. تا ساعت چهار صبح بارها و بارها بیدار شدم. بسیار بسیار دلهره داشتم. گفتم به درک هرچه می‌خواهد بشود. با خواهرم صحبت کردم و گفت یک چهارم آرام بخش ... زیر زبان بگذار آرام شوی و برای اینکه خوابت نگیرد چای هم بخور.رفتم. مرکز دولتی بود و من هم لباس بسیار غیر رسمی پوشیده بودم. راستش اصلا لباس دیگری نداشتم. یک مانتوی زشت و کوتاه و نامناسب داشتم. پانچو و شال و ساپورت و اسپورت. عجب قصۀ تلخی. برخورد اولِ آن که نمیدانم نگهبان بود یا هرچه که زشت بود. انگار همه با مانتو و مقنعه می‌آمدند و این خیلی متعارف نبود. من هم برای اولین بار بود در عمرم مصاحبه می‌رفتم. دولتی یا نیمه خصوصی یا هرچه بود را آگاه نبودم و بدتر اینکه او با برخوردش باورهای بی‌شعور مرا بدجور هدف گرفت که تا بحال چند بار افراد را با لباس‌شان قضاوت کرده‌ای مریم؟ این مغز زنگ زده‌ات چند بار انگ زده و هنگ کرده روی کسی و رفتارت را متأثر کرده؟خواهرانم خوش قد و قامت‌تر از من هستند و اصلا فرم‌ها و لباس‌هایشان به من نمی‌خورد. من بهترین پوششم و تنها پوششم را پوشیدم.اولین درس را گرفتم مغز کوچک زنگ زده‌ام را باید صیقل دهم. منتظر شدم با کم احترامی که لایق خودش بود فرم داد پر کنم و من پر کردم. کارت شناسایی خواست و دادمش. دوبار پرسید مجردی یا متأهل؟ گفتم. رفتم فرم را بدهم دوباره مثل اینکه قصد مچ گیری داشته باشد پرسید متاهلی گفتم مجردم گفت مجردی؟ گفتم چند بار پرسیدید گفتم مجردم این هم شناسنامه، از لحاظ من اشکالی ندارد بگیرید ببینید. انگار برای اولین بار شعورش تکانی خورده باشد گفت آخر عده‌ای می‌آیند و اول می‌گویند مجردیم بعد معلوم می‌شود جدا شده‌اند. نفهمیدم چه مرگش هست. مسئول مورد نظر، کارخانه بود و نیامده بود و با تماس این آقا به آقای دیگری ارجاع داده شدم. او خوش برخورد بود و من تازه اولین مصاحبه عمرم در چهل واندی سالگی. نه زبان بدن می دانستم نه چیزی از کار.خلاصه گمانم همان اول فهمید خام خام هستم و از سابقه‌ام که پرسید گفتم در مراکز فرهنگی هنری کار کرده‌ام. به‌ویژه در جوانی در موسیقی و ... خلاصه که زیاد بازش نکردم اما او گفت بازار فروش و نحوه برخورد و زبان بدن قاعده خود را دارد و خیلی مرا در این زمینه خام دید و بعد هم گفت فرم بماند و اگر همکارم که قرار است اتفاق خوشایندی برایش بیفتد و خوشحالیم و از سویی هم ناراحتیم که همکارمان می‌رود، شما را هم در کنار دیگران مدنظر در انتخاب قرار می‌دهیم.تمام شد و آمدم که برگردم متوجه ویبره گوشی شدم. باران بود. گفته بودم فرم پر شد، آقای فلانی نیست و دیگری مصاحبه می‌کند. پیام داد مصاحبه شدی؟ خودش آمده می‌خواهد مصاحبه کند.زنگ زدم و او گفت برو بگو با خودش قرار است صحبت کنی. رفتم نگهبان یا هرکه هست این آقا به زشت‌ترین حالت ممکن با شماره‌گیری به آن طرف پشت خط گفت: خانمه بیاد بالا؟خلاصه رفتم و پرسیدم آقای ... به من گفتند آقای مهندس آمدند می‌خواهند صحبت کنند. گفت ده دقیقه صبر کن. بعد گفت که برو اتاق من. سه نفر کارمند در اتاق او بودند زمان مصاحبه پشت لپ‌تاپ هایشان و یکی از  آنها داشت با یک نفر بعنوان راننده مصاحبه می‌کرد.رفتم و نشستم و یکی از انها برای کارش مدام این اتاق آن اتاق می‌رفت و خلاصه خود آن آقا آمد. من ساکت مشغول نوشتن شدم. سر صحبت را باز کرد و وارد دنیای هنر شد. از دوست هنرمندش گفت. من گفتم، حرف زدیم و خلاصه که هرچند یخ باز شده بود فضای آنجا معلوم بود فضای من نبود. خیلی هم کاری ندارم که آیا می‌شود یا خیر و امیدوارم نشود. واقعا در توانم نیست از هشت تا چهار. ساعتی در راه باشم مثلا هفت و ساعت بازگشت هم نامعلوم با توجه به کار و کاسبی.مهندس آمد. جوانی برازنده و متشخص. خلاصه که بسیار امیدوارانه سخن گفت که کار ما چنین است و آموزش داریم و پورسانت این است و ... محیط امن است و خلاصه که امیدوارانه گفت که اگر همکارمان بارداری موفقی داشته باشد با احتمال پنجاه پنجاه، ما دنبال نیروی جایگزین هستیم و شما را در اولویت قرار می‌دهیم. آن روز را ثبت کردم تا یادم بماند اگر بیش از دست دست کنم و کنج انزوا را رها نکنم با تمام دانسته‌ها و توانمندی‌هایم به تاریخ می‌پیوندم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 15:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت پانزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-weo4a3i4yoxg</link>
                <description>مریم در کانال تلگرامش مطلبی نوشت و من از شادمانی شعله‌ور شدم، مریم پانسمان‌های روی زخم‌ها را که فقط پنهان‌شان می‌کرد برداشته بود و حالا ذره ذره نور به درون وارد می‌شد، در واقع با خواندن متنش این جمله برایم تداعی شد: نور از زخم‌ها وارد می‌شود.واقعا خرسند بودم. او شایسته‌اش بود اما چنان در تب‌وتاب زخم‌هایش درهم پیچیده‌بود که نمی‌توانست هیچ روزنه‌ای به نور بگشاید مبادا که زخم دیگری بخورد. چنان واهمه زخم خوردن داشت که خودش خودش را نادانسته و ناخواسته زخم می‌زد. عجیب می‌ترسید و از امن نمی‌گریخت حتی دمی. اما دمی هم شک نمی‌کرد به اینکه اشتباه می‌رود. زیادی منزوی شده‌بود. او درون‌گرا نبود. بلکه منزوی بود و از همه می‌گریخت. و وسواس چاشنی کمکی شده بود که  او با توجیه وسواسی بودن این انزوا را به عنوان نشانگان درد روانیش توجیه کند.گاهی چنان خمیده بود و شرایط زندگی بیمارگونۀ خانواده آنقدر چون کلافی بی‌سر می‌زد که می‌ترسیدم نکته‌ای به او بگویم و او در این بهم ریختگی‌ها فرو ریزد. چه حکایتی بود و اما این مدت شاهد بودم مریم برای نجات از این خروارها آسیب و زخم دارد تلاش می‌کند. آن متنی که در کانالش گذاشت برای من بسیار شعف‌افزا و شعورافزا بود   و حقیقتا به توانمندی مریم بیشتر ایمان آوردم.از صورت تکیده‌اش و بقول خودش نامتقارن و افتاده‎‌‌اش تا دماغش که بر صورتش بزرگ می‌زد و از صدا و لهجه و تند و مبهم حرف زدن و خلاصه از کار و درآمد نداشتن شرم داشت و در حال مقایسه بود و از سویی واقعا نمی‌خواست در قید و بند نخ و بوتاکس و ابرو و مو کاشتن و این حرفها گرفتار شود. می‌خواست رها باشد. موهای خیلی کوتاه و کم پشت و جوگندمی اش را دوست داشت با این همه جا زده بود بخاطر حرفهای خواهرش که می‌گفت به خودت برس و مو رنگ کن و سپس دنبال کار برو. دچار دل آشوبه عدم پذیرش از سوی دیگران شده بود. علاوه بر مشکل سن و نداشتن مهارت خاص و نیز آشنا و پارتی در یافتن کار این هم اضافه شده بود.خلاصه که حالش اوکی نبود آن روز و با دستان زخم اگزمایی‌اش که با دستکش نازکی نخی مخفی‌شان کرده بود و بقول خودش این بار نه دستکش نخی زاپاس همراه برده‌بود چونان همیشه و نه دست کش پلاستیکی یک بار مصرف و نه الکل، رفته بود که چندجا نگاه کند برای کار و نیز خریدی کند و برگردد. ماجرا به یک دعوای لفظی با مادرش نیز برمی گشت و تصمیم گرفت آن روز  به جای شنبه بیرون برود.سرراه بعد از خرید صابون گلیسرینه به مغازه لوازم تحریری و سراغ آقای آشنایی رفت که زمانی که روانشناس احمقش او را بدون در نظر گرفتن شرایط روحیِ بد آن روزهایش چنان توبیخ کرده بود که چرا بهانه می‌گیرد و از خانه برون نمی‌شود حتی با وسواس و بی‌مژه‌گی و بدون ابرو و او همان جا از فرط هیجان منفی با حالتی بغض‌آلود و درماندگی وحشتناک شدید به او پناه برده بود. به او گفته بود کاری سراغ ندارد؟ مریم زان پس دیگر آنجا نرفته‌بود از هیجان بالازدگی‌اش تا درماندگیش آن شب، سخت حالش بد شده بود. بعد از مدتها یک بار که او را دید سلام علیکی از سوی آن آقا پیش آمد و مریم این بار تصمیم گرفت خرید روان نویس را آنجا انجام دهد.رفتن به مغازه از یک سو و دو ساعت گفت و شنود آن هم برای مریم که خیلی این روزها ساکت بود غریبانه جالب بود. صحبت راجع  مسائل اجتماعی فرهنگی کتابخوانی و تجارب زیسته عجیب بود عجیب. مریم متوجه شد که شمرده و واضح حرف می زند. تاثیر می گیرد و تاثیر می گذارد. کمتر اضطراب می گیرد و بهتر نتیجه. گشوده بود به صحبتهای درست. اما این بین موضوعی پیش آمد که مریم هم ناراحت بود هم خودش را نهیب می زد و هم حالش از گفتگو بسیار خوب بود. موضوع لب خون باز کرده فروشنده بود که به تبخالش دست زد و خون باز کرد. مریم داشت خودخوری می کرد همیشه دستکش همراه داری اما امروز ... اصلا عذاب توست که با مادر بحث کردی. اما آنقدر انرژی خوبی از گفتگو گرفته بود و فروشنده نیز بر دانسته های مریم و شخصیتش احترام گذارده بود و در یک دیدار کلا مریم انگار نتیجه مطالعات، تمرین های خوب سخن گفتن و شنیدن را گرفته بود که صدای سرزنش آزارش نمی داد و می گفت همین دستکش هم محافظ است و نیز روان نویس و مداد تراش را الکل می زند و ... .در این بین مریم از نقش مادران در جامعه با نگاه تند انتقادی سخن گفته بود و فروشنده نگاه متفاوت و تا حدی احساسی و البته درست در مورد عده ای از مادران بیان کرده بود. مریم متوجه این نکته شد که به خاطر خشم از مادرش درصد نقش مادران در تربیت  را زیاد پررنگ دیده است. اما نکته جالبی رخ داد. مریم شب قبلش تصمیمی احساسی گرفت به خاطر مادرش و بعد از جدل صبح تصمیمش برگشت که بیهوده هزینه نکند. در مغازه احساساتی شد و خواست دوباره آن خرید اضافی را انجام دهد. در راه یکهو به خودش آمد و دید تحت تاثیر قرار گرفته است. آنجا بود که یادش آمد تصمیم گرفته بوده اینقدر تاثیرپذیر نباشد. بنابراین به خودش آفرین گفت و از خرید اضافی چشم پوشید.شب هنگام که سر بر بالش گذارده بود به آن روز از چند زاویه نگریسته بود. اول اینکه مریم به حرف زدن و ارتباط گرفتن چون زمان جوانیش البته منهای خامی مطلقش برگشته بود. دوم اینکه داشت به این می‌اندیشید که آیا کارهای ارتباطی می‌تواند دوباره مناسب او باشد؟ البته بی‌توجه به مسئله سن؟سوم اینکه ببیند چه طور با استفاده از محتوای کتاب &quot;خرده عادتها&quot; اثر &quot;استفان گایز&quot;  وسواس را کاهش دهد و رها شود بدون اینکه ترس از صفر شدن و کلا بی احتیاطِ مطلق شدن و هیجانی داشته باشد. چرا که بقول خودش وسواسی ها صفر و صدی هستند میانه‌دار خوبی نیستند یا از ور می‌افتند یا از آن ور.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 22:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت چهاردهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-kaxejj5vkq8o</link>
                <description>__ ایام نوروز اولش بدک نبود ولی بعدش بیماری پدر و مادر و هزینه‌های سنگین درمان و بارش بر دوش دو خواهر و برادر کوچک‌تر همه شد چوبی تیغ‌دار بر روانم. نگرانم. می‌دانی که در پی کارم و حالا که دارم به طور جدی هدفم را پی می‌گیرم می‌گویم هر کار نسبتا مناسبی که کمکم کند که بتوانم برای هزینه‌هایم اقدامی مناسب انجام دهم عالیست و دیگر در قید و بند این نیستم که چه کاری باشد فقط سنگین جسمی نباشد که می‌دانی در توان جسم من نیست. می‌دانم هدفم چیزی نیست که یک شبه حاصل شود و فرآیند زمان‌بری است و در مسیر بودن را می‌طلبد.__ کار تبلیغی در یک برند آرایشی بهداشتی به من پیشنهاد شد و من پذیرفتم اما بطور موقت و برای همین در چند وبینار که شرکت کردم دیدم وای نه اصلا با گذشته فرقی نکرده‌ام نه خودم اهل این مراقبت‌های وقت گیرم نه اهل تبلیغ آن به اهالی. اما از گروه بیرون نیامدم و حفظ رابطه کردم و می‌خواهم چند خرید برای خواهرم انجام دهم اما کار من نیست.__از طرفی هم روزهای اخیر بسیار کلافه‌ام چون از چک لیست جامانده‌ام و با خودم درگیرم که چرا علیرغم اینکه کارها را کاسته‌ام باز جا مانده‌ام.عیبی ندارد مریم جان. برای من هم بسیار پیش آمده. من اصلا جا زدن به بهانه اینکه نکند بخاطر هفته‌ای تاخیر عادت‌هایم بهم خورده باشد را نمی‌پذیرم همان لحظه چک لیست تهیه می‌کنم و دوباره استارت می‌زنم.مریم دوباره شروع کن. این بار مطمئن هستم برنامه‌ات با آگاهی بیشتر نوشته می‌شود و با شور بالاتری اجرا می‌شود. خلاصه که در پی کاری نو و طرحی نو باش. اینقدر کهنه نباش کهنه نیندیش. فراتر از عادت سازی و عادت براندازی باش. موزون خویش.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 20:54:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-misawzvqmw3j</link>
                <description> برایم ایمیل فرستاد. گفت لوس بازی. اما من گفتم دوست بازی. گفت اعصابم کوبیده و لهیده و بریده شده از سرعت نت. ترجیح دادم از این طریق از تجربه‌ام برایت بگویم. و تو می‌دانی که من در شیر کردن (به اشتراک گذاری) تجربه‌ها بی‌نهایت مشتاقم. ایمیلش را باز کردم:_مرمر جانم یادت مانده که من صبحها کمی برای خودم می‌نویسم؟ اوایل با ذوق بیدار می‌شدم برای نوشتنش اما مدتی بعد دیدم بچه‌ها می‌گویند صفحات صبحگاهی که بیست دقیقه بیشتر وقت نمی‌گیرد تو چرا اینقدر طول می‌کشد؟ لابد فاصله ذهن و دستت زیاد است. باید به مرور کم شود این فاصله و دستت تندتر. خلاصه این شد عذاب برتر. از اوایل سه صفحه آچار تقریبا یک ساعت رسیدم به چهل و پنج دقیقه تا پنجاه دقیقه ولی بعدش هرچند این فاصله کم شد و روان‌تر شدم اما باز طول می‌کشید و دیگر خطم هم قابل خواندن نبود. بسیار زشت و بدخط. مدت سه ماهی چنین بود. امروز صبح حین نرمش برای پای پرانتزی و کمردرد دیدم که ای بابا چقدر عذاب می‌کشم تازگی از ورزش و شلنگ تخته‌ای و بی‌تمرکز دارم حرکاتی را با اکراه انجام می‌دهم که زودتر تمام شود بروم سر صبحانه و کارها. و بارها چنین شده که من دیر بیدار شده‌ام و بعد از نوشتن به کارهای صبحانه مشغول شده‌ام و بعدش هم که زنگ مریم بیا برو آشپزخانه دارم و علیرغم قول سخت و سفتی که داده‌ام که بعدش ورزش می‌کنم متاسفانه دریغ از کمی نرمش. خلاصه که دیدم این چه وضعی است نه پاها بهتر شده نه چیزی. همان جا به خود آمدم دیدم که اسیر یک سری الگو شده‌ام که با ساعت و سرعت درونی من مطابقتی ندارد. دارم عذاب می‌کشم. از نظر برنامه‌ریزی مطابق هر کتاب و آیینی پیش رفتم شکست خوردم.بدتر از همه اینکه کیفیت کارم فدای این سرعت و کمیت کم چه در ورزش و چه در کتاب خواندن و نوشتن تحت تاثیر این الگوهای متداول شده است. بزرگترین زمان برای نوشتن همان اول صبح است که آن هم به این می‌گذرد تند تند و بی لذت بنویسم. ورزش و خواندن کتاب نیز.من الگوی درونی خودم را دارم و طبق این الگو و آن الگو فقط اذیت می‌شوم و در برنامه‌ام شکست می‌خورم و احساس می‌کنم یک اهمال کارم و بس.از امروز با کیفیت متناسب با درونم می‌خوانم می‌نویسم و ورزش می‌کنم و برایت از نتیجه کار خواهم گفت. خرسندم از این دریافت و رهیافت.دوستدارت مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 13:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت دوازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-dauqrfj3gicy</link>
                <description>از گفتگو با دوست خردمندی گفت که گهگاه راهنماییش می‌کند. البته دوست نادیده‌اش که در کلاب‌هاوس با هم آشنا شدند. با چند ماه اختلاف سنی از مریم بزرگتر بود و مریم خوشحال بود که دوستی دارد در محدوده سنی خودش. می‌گفت بیشتر دوستانش اغلب جوانتر بودند. _ برایش گفتم که چندین بار تصمیم به تمام کردن زندگی داشتم که دردناک نکند کار را و سریع پایان ببخشد اما چون مدام دوستان اخطار می‌دادند هر روشی می‌تواند اگر نجاتت دهند به از کارافتادگی برخی اندام‌ها و در نتیجه نیازمندی بیشترت به خانواده، خواری بیشتر و شرایط بدتری در خانوادۀ معلوم الحال تو منجر شود، ترسیدم و گفتم بالاخره روزی خودم را به  آب می‌سپارم در جایی که امکان نجاتم نباشد._ می‌دانی در جوابم چی گفت؟ اول که راه بسیار است که دردناک نباشد و راحت ولی آیا اینکه بعد از آن راحت می‌شوی معلوم نیست. تجربه‌ای را در این مورد دارم که شاید کمکت کند ولی باید به کلام بگویم(منظورش فرصتی دیگر از طریق تماس بود).فقط این را از تجربه خودم بگویم که اگر جسمت در آرامش نباشد، مرگ هم راحتت نمی‌کند. حرکت کن و زندگی کن، مرگ و مردن شاید انجامش راحت باشد نه خود عمل ولی زندگی کردن سخت است ولی لذت بخش، دنبال اکسیر وجود خودت باش تا بودنت را در این هستی درک کنی. هرجا هستی، هرچه بخواهی تا مدتی دیگر به دست می‌آید. خواستن را می‌دانی! بخواه!نگذار فکرت تو را کنترل کند، اینها زاییدۀ فکر توست. این بود که گفتم کنترلش کن. می‌دانی خودکشی شجاعت و توان بسیار می‌خواهد. اگر این توان را در خود می‌بینی، بگذارش به جای درست آن‌وقت معجزه خواستن را خواهی دید. هر لحظه باید فکرت را به مسیر درست هدایت کنی از اینکه در لحظه چه در سرت می‌گذرد غافل نشو و آن را هدایت کن. کودک که بودی با آب لب دریا در شنها بازی می‌کردی. آن آب فکر توست که با فشار راه خود را باز می‌کند و ناگاه یک کودک با انگشتانش راهی روی شن می‌کشد و یک‌دفعه آب به سمتی دیگر می‌رود، سمتی که کودک می‌خواهد.گفتم چقدر عمیق! بسیار خوب گفته من که خودم هم از حرفهایش آموختم. مریم به شوخی و خنده گفت:_ تازه چه فکر کردی؟ برای انتخاب کلمۀ سال هم راستش مفهوم کتاب (کلمه ای که زندگیتان را تغییر می دهد) را متوجه نشدم به خوبی و او از نگاه خودش برایم باز کرد و من از کلمۀ (عزت نفس) به عنوان کلمۀ سال گذشتم.چی گفت؟ به من هم بگو (با خنده گفتم)._گفتم که مفهوم این که ابتدا قلبتان را آماده کنید و باز کنید را نمی فهمم. بهش فکر نکن، کلمه را بگو و حسی که درونت ایجاد می‌کند._ چهارتاست باید یکیش را انتخاب کنم.پس پیدا کردی_ یکی را باید انتخاب کنم. عزت نفس که ندارم یا اعتماد به نفس یا نظم و پشتکار. هر چهار کلمه ضعف و نیاز من است.خب تو نباید به چیزهایی که درونت کم است فکر کنی و کلمه بگویی، باید کلمه ها را بگویی و بعد ببینی چه حسی درونت ایجاد می کند و آنکه سازنده است را انتخاب کنی. چیزی را انتخاب نکن که ضعف تو را یادآور شود. انتخاب باید سازنده باشد. ضعف هایت را علامت‌گذاری نکن. آن را بیاب که درونت غوغا و شور ایجاد کند. نه تو را یاد ضعف‌هایت بیاندازد.چون همش ضعف‌هایت از دید خودت است. مثل این می‌ماند پول نداری، هر روز صبح بلند شوی و بگویی پول. خب این یادآوری مصائب است. تو باید چیزی بیابی که از کاستی‌هایت نباشد.شروع کن:آبکوه زمین دریا عشق هستی هرچه می‌آید بگو. آنچه تو را بلند کند و حرکتت بدهد. که عشق بورزی و سازنده باشی. نه خموده شوی و هر صبح درد و کمبودهایت را یادآور شود. فکر نکن. کلمه‌ها را بگو. بعد حست را بسنج. فکر نکن. بگو و حست را فکر کن. نه اینکه فکر کن به حست و بعد کلمه بساز. سر و ته داری می‌روی. بر عکس آنچه می‌کردی بکن. اول کلمهبعد حس درونت اصلا به کلمه فکر نکن همینطور کلمه‌ها را بیان کنهر چه بر زبانت آمداین همه زیبایی کنارت استهرچه باشد هر صبح تو شاد و سازنده شودتو درونت دریایی از عشق داریاز داشته‌هایت لذت ببر_ خلاصه که اینطوری شد که کلمه سال نشد هیچ کدامش. و چقدر حالا می‌بینم که درست بود مشورت با او و انتخاب الانم در واقع با درک حرفهای اوست.خوش به حال مردم که دوستان دانایی دارند._ یکیش خود تو.ممنونم عزیزم واقعا تو مهربان و پر‌عشقی. </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 18:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-qz21jlvdepxg</link>
                <description>این روزها مریم صبورانه‌تر از پیش با من سخن می‌گوید. مهربانی ذاتی‌اش این‌بار با پختگی خاصی همراه است. او این روزها هرچند شکوه‌هایی هم دارد که به برنامه‌هایش کم می‌رسد و برنامه‌ریزی‌اش مدام به هم می‌خورد و گاه کلا در طول روز به یک سوم از آن لیست کم حجم کرده هم نمی‌رسد و می گوید کلافه است که هرچه خود را جمع و جور می‌کند و برنامه‌ها را مختصر باز همیشه موضوعی او را از انجام همان اولویت‌ها باز می‌‌دارد. باید بیشتر روی خودم کار کنم خیلی وقت‌سوزی دارم. یا سر غذا پختن یا کارهایم یا عصبیت‌هایم. دوستم می‌گفت در زمان حال باش و از ذهنت بیرون بیا. این بهترین هیپنوتیزم است. راست می‌گوید. من همیشه می‌گفتم مادرم همیشه در ذهنش هست و اصلا حالی‌اش نیست این بیرون چه می‌گذرد و از گذر همان ذهن همه چیز را می‌شنود و بررسی می‌کند و این همه خطا مدام از او سر می‌‎‌‌‌زند. گاهی حتی چیزی می‌شنود از ما، چنان معکوس و جبهه گیرانه پاسخ می‌دهد که انگار یک کلمه از ما شنیده مابقی را خود ذهن چیده و درهم پیچیده بسیار متفاوت از واقعیت. متاسفانه این عیب بزرگم را بسیار کوچک دیده بودم و عیب بزرگ مامان را در ابعاد متفاوت در خودم کمتر مشاهده کرده بودم. خلاصه که این بار با همۀ سختیِ کلاسم قصد جا زدن ندارم و اینکه مجبورم در وبینار سخنرانی داشته باشم این هم من با این نوسانات مژه و ابرو، باز نمی‌خواهم که دوباره و هزار باره ترک صحنه کنم. اما اصلا بهتر است حالا به آن فکر نکنم وگرنه یا باز مژه‌ها و ابروها را می‌کنم یا از ادامۀ کلاس انصرا ف می‌دهم و دوباره نیمه کارۀ دیگری شکل می گیرد و زندگیم در همین باتلاق می ماند و می گندد و من در نهایت حسرت‌هایم جان می‌دهم. که باز این به کنار، به چه خفت و نیازمندی جان بدهم هم نکتۀ دیگری است. زیر بارِ خفت خواهر و برادر؟ زیر خفت بارترین شرایط؟از سویی پذیرفته ام که برخی چیزها تاریخش گذشته. به آن نیندیشم و خویش نیازارم و در خویش نپیچم. رها کنم و مطابق الانم هدفی پیش گیرم. اما این‌بار هدفی نزدیک به خودم علایقم و توانمندی‌ها و ضرورت‌هایم. الان اگر بخواهم موسیقی (تار) را شروع کنم دست کم پنج سال طول می‌کشد تا بتوانم مشغول به کار شوم اما اگر کاری داشته باشم بعدتر اگر مایل بودم می‌توانم برای دلم موسیقی را آغاز کنم.الان فقط باید به نظم دهی کارهایم بیندیشم و نیز شکرگزاری را فراموش نکنم. به ساعت و توانمندی درونی خودم توجه کنم و خودم را زندگی کنم و پیش روم. - گفتم منظورت چیست؟ غارنشین می‌خواهی بشوی؟ یعنی چی؟ متوجه نمی‌شوم. یعنی اصلا به پیرامونت بی‌توجه باشی؟ از فنون و قوانین کار و مدیریت سر باز زنی؟ کلا می‌خواهی بی قید به همه چیز شوی؟*خنده ای کرد و گفت نکن نگو. تو که می‌دانی من با هیجان هم تندتر و هم با لهجه‌تر و هم بقول آقای ... مبهم‌تر حرف می‌زنم. آخر مگر قرار است تارک دنیا شوم؟ مگر یادت رفته مثال همیشگی‌ام را؟_مثال همیشگی‌ات؟درخت سیب سیب می‌دهد و درخت آلبالو هم آلبالو. حرف من این است که می‌خواهم به خودم ایمان بیاورم. خودم و استعدادهای خودم را زیست کنم. نقش دیگری لباسی است که قوارۀ تن من نیست و نقش من نیز از آن دیگری نیست. هنوز ابعاد قضیه برای خودم  کامل واضح نیست. مسیرم مه آلود است اما مه گذراست و پسِ  آن نور است.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 20:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت دهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-mrzktecdb8wc</link>
                <description>_ گاهی به سختی می‌توانم این تنهایی عمیق که در انحصار هیچ‌کس نیست و در همه هست را تحمل کنم. عجب سنگینی دارد. چه دردناک است. آن لحظات به مادرم می‌اندیشم. او همیشۀ همیشه از تنهاییش گریخته. یا با مشغولیت‌های وسواسی، یا بچه‌زایی یا هرچیزی که او را از اندیشیدن به تنهایی باز دارد. من اینک اما درک می‌کنم حالش را. دو سه روزی است به سفر رفته‌اند و به اصرار او را برده‌اند. چون می‌دانند که اینان فرصت زیادی ندارند و همین چند قدم که با سختی و دارو می‌توانند بردارند معلوم نیست فردا روز بتوانند یا چه می‌شود. اندوهگین هستم وقتی خودم نمی‌توانم از فرط اضطراب مژه نَکنم یا ابرو یا دوتا شوید مانده بر سر که رشد خوبی ندارد را مدام کوتاه نکنم از او چه توقعی هست چنین نکند و نباشد که نه در فضای مجازی است و نه می‌خواهد باشد و نه جز پختن و شستن کاری بلد است و نه در فضای واقعی دوستی دارد. فقط خواهر شوهرها و خواهرش و دوتا فامیل دورتر تماسی دارند تلفنی و بس.اینکه من هنوز به مرحله ای نرسیدم که لااقل خیالشان هرچند هم از من بدشان بیاید راحت باشد از آیندۀ اقتصادی و کاری من، اینکه بتوانم حداقل سربارشان نباشم و کمک به آنها بماند پیشکش، خنجرهایی بر روحم میزند. خلاصه این دلتنگی و اندوه در تنهایی بدجور آمده سراغم. مصمم‌تر شده ام برای هدفی که پیش گرفته‌ام اما به تنهایی کافی نیست برای از تردید رها شدنم.کلاب هاوس و جدل‌ها و تلخی‌ها روانم را فرسوده و حالا که من باید در وبینارها و جلسات آنلاین شرکت کنم و تمرین بیشتر، ترجیحم حذف این اپلیکیشن هست. امیدوارم زودتر این فضا نیز بهتر شود و قابل تحمل‌تر و فضایی برای گفتمانی بدون فحاشی. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم این وقت که برای جلسات کلاب هاوس می‌گذارم بهتر است صرف خواندن کتاب‌هایی شود که صرفا خواندن‌شان کافی نیست و من هم دیگر جارو برقی اطلاعات و کتاب‌ها نیستم. که می‌خوانم برای پیاده کردن آن در زندگیم.راستش دیگر از حرفها و تغییرات مریم تعجب نمی‌کنم. می‌بینم تلاش می‌کند برای بهبود خودش. از روانش تا جسم و جانش. مدام دارد زمین می‌خورد و بر می‌خیزد. تازگی‌ها آنقدر از حرف و انتقاد آشفته نمی‌شود که تازه با خودش می‌گوید که چگونه می‌تواند از این موضوع برای برداشتن گامی رو بجلو بهره ببرد. سعی می‌کند با توجه به اینکه اینقدر مسائل بیرون پیچیده و تلخ شده که مغزش قفل کرده به خویش باز امید دهد و نیز اینکه واقعا هراس دارد به آینده بیندیشد و بنابراین تصمیم دارد فقط به حال بیندیشد. می‌گوید ظرفم پر از ترس است و ترک خورده و تاب آوری شده مشکل. بنابراین گرچه هراس آینده دست از سرم برنمی دارد اما تنها راه خودکشی نکردن به امید زیستن و در حال زیستن است.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 15:25:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-j49w7gvpalfl</link>
                <description>خداحافظی که کرد گوشی را قطع کردم اما منگ بودم. حیرت‌زده و پر از افکار گوناگون.مریم کاش قدر خودت را می‌دانستی و از انفعال دست برمی‌داشتی. واقعا حیف توست که رشد نکنی. در دلم به او گفتم.تمام مدتی که در آشپزخانه به آشپزی و کارهایم مشغول بودم فقط دلم می‌خواست تمام شود بیایم حرف‌های مریم را در دفترم مکتوب کنم. هم بعنوان خاطره روزانه هم مطلبی که بیشتر به آن بیندیشم. مریم مدتها بود با پدر و مادر و مابقی تلخ‌تر شده بود و انگار همۀ نفرت‌ها مدام با فشار درونی و بیرونی باز تولید و باز نشر می‌شد و او بر سر خودش و افراد نفرت انگیز خانواده می‌ریخت. و بعد هم عذاب وجدان و ترس بود که به جانش می ریخت. یکی از دوستان مریم هم به او گوشزد کرده‌بود که اگر روزی مادرت از خواب بر‌نخواست چه. مادرش بدون اینکه بگوید چه گفته بینشان دعوا شده شکایت به خواهر و برادر کوچکش برده بود. خواهر کوچکش عنوان کرده بود اگر مادر سکته کند من و ما از چشم تو می‌بینیم و خلاصه همۀ آن شرایط بد نتوانسته بود چیزی را تغییر دهد. فقط مریم عصبی‌تر شده بود. هر شب یا صبح که از خواب برمی‌خواست می‌نوشت کاغذی و می‌زد به دیوار که ظلم نکن یا دعوا نکن یا این و آن را انجام نده. اما گاهی کاملا شرایط سیصد وشصت درجه ویران‌تر می‌شد.تقریبا هشت ماهی بود شرایط خیلی خرابتر شده بود. نکته جالب این بود که مریم می‌گفت نیازمند محبت نداشتۀ این زن و مرد خرفت نیستم اما وقتی مادرش می‌گفت هیچ کسی هم از تو خوشم نمی‌آید او به شکل بدی قفل می‌کرد و مژه ها و ابروها ویران می‌شد. دوباره چرخه غلط و قیافه زشت و  حال بد. در یک دعوا که او بود و مادر و خواهر و برادر کوچک، حرف زدند. از حرفهای سیاه و تندی که بین شان گذشت چیز زیادی نگفت و بغض می‌کرد و من هم گفتم اصلا راجعش حرف نزن، بی‌خیال.خلاصه که در آن بین برادر کوچک ضمن دلجویی از مریم گفته بود بیماری یا مشکل فقط مربوط به پیری و سن بالا نیست ممکن است به هردلیلی رخ دهد برویم بیرون و تصادفی چیزی و ... بنابراین واقعا ما نیاز داریم به همدیگر و... خلاصه حرف هردو طرف را شنید و حرف مادره را از روی عصبانیت دانسته بود و گفته بود ما همدیگر را دوست داریم. من خودم به خاطر خوبیهات در کودکی‌ام دوستت دارم و ... هرچند برای مریم خوشایند بود اما باورپذیر نبود. سپس با همه ی حرف‌هایی که رد و بدل شده بود گفته بود که نکتۀ طلایی:و اشاره کرده بود که اگر نمی‌توانیم همدیگر را دوست داشته باشیم می‌توانیم مسالمت آمیز کنار هم زندگی کنیم .مثل ما و همسایه‌ها. کاری به هم نداریم اما با همدیگر هم دعوا نداریم. ما در خانه نیز می‌توانیم چنین باشیم. انگار با این حرف بار روانی از روان مریم برداشته شد. بله مریم ناخواسته اسیر این مساله بود هم مهرشان را می‌خواست ناخودآگاه هم این که می‌گفت از آن‌ها بیزارم. یکهو انگار نگاه سوم و زاویه جدیدی پیش رویش گشوده شد.در درون پذیرفت که وقتی می‌گویند باید جایی به آشتی با والدین یا خانواده رسید و رها شد از این موضوع این به معنای دوست داشتن و علاقه به آنها نیست. این چرخۀ غلط با مسالمت نیز متوقف می‌شود. تصمیم گرفت دست بردارد از اخطار وزن زیاد مادرش و غذاهای چرب وسرخ کرده و کارهای مادرش و جاروبرقی بودن پدرش. هیچ قطعیتی برای هیچ چیز وجود نداشت و در ضمن بقول برادر کوچکش هر کدام مسیر خود طی کنیم و بر دیگری دیکته نکنیم و البته که به کار دیگری دخالت نکنیم.مریم پذیرفت نمی‌تواند دوست‌شان داشته باشد حداقل فعلا. اما می‌تواند با این مسالمت اوضاع را پاکیزه نگه دارد. به امید انکه در روانش نیز به این مسالمت برسد و سپس به وادی بهتری گام نهد. بسیار شنیده بود باید در ذهن نیز این گره گشوده شود. که این گشایش، گشایش های دیگری را در بر‌ دارد. بنابراین این مسالمت به‌جای دوستی تقلبی و ظاهری واقعا به مریم کمک کرده بود.- این مسئله را تازه نفهمیده‌ام مریم جان. سالهاست درگیرم اما تازگی بیشترتر و البته با درگیری و مشکلات بیشتر. در فیلمی در دوران کرونا طرحش در ذهنم ریخته شد. نامش یادم نیست اما آن سرباز در میدان مین که ماجرایش طولانی بود و پا بر روی مین، کم کم در روندی به لحاظ روانی با پدرش که متاسفانه خشن بود به یک صلحی رسیدند. یا نمی دانم بهتر باشد بگویم به یک بخشش و گذر رسید. خلاصه نکته‌ای دیگر هم اینکه دیده‌ا‌‌م در فامیل بسیار که خیلی‌ها مثلا به پدر و مادر خویش ظلم کردند و بعد عقوبت‌های سنگینی پس داده‌اند و یا مثلا فرزندان‌شان همان کار را با ایشان کرده‌اند و بسیار مسائل دیگر. من اما دنبال فراتر از اینها بودم، ریشه‌ای‌تر. چرا عمۀ بزرگم در هشتاد و هفت سالگی از خاطرات تلخش با مادرش(مادربزرگم) می‌گفت و هنوز با بار منفی نه صرفا خاطره‌ای روی دلش مانده‌بود. یا چرا یکی از اقوام که با مادرش مشکل داشت قبل و بعد از مرگ مادرش، می‌گفتند برود سر قبر مادرش حلالیت بطلبد شاید گره کور مشکلاتش گشوده شود؟سوالی که سالها مریم را چون خوره تردید و ترس فرا می‌گرفت و از سویی اینکه واقعا پس چه می‌شود ظلم آن پدر و مادرها؟ و حالا انگار پرده‌ها کنار می‌رفت یکی یکی. این گره کور در روان فرد اگر گشوده نمی‌شد انگار مانعی بزرگ بود و سدی که شریان زندگی به کندی و سختی عبور از آن می‌کرد و فرد با خویش کامل نمی‌شد و همیشه این پازل لنگ بود.بالاخره جایی باید این زنجیزۀ معیوب شکسته می‌شد. عجیب‌ترین تجربه روانی مریم برمی‌گشت به سه روز قبل از مرگ داییش در چند ماه پیش. دایی که اصلا زندگی موفقی نداشت. کودکی اسفبار و دعواهای بسیار برادران ناتنی و شرایط سخت و حتی اختلاف با برادر تنی و دعوا با مادرش. و ثمرۀ دو ازدواج ناموفقش هشت فرزند بود. او که مدتی بود بعد از ابتلای دوباره به کرونا و شرایط سخت زندگی و خستگی کاری، احساس ضعف شدیدی کرده بود و کار فصلی‌اش هم تمام شده بود، گفته بود آنقدرخسته ام که دلم می‌خواهد ساعت‌ها بخوابم. اینها را در تماس با مادر مریم بیان کرده‌بود و بعد گفته‌بود که برود سر قبر مادرشان. و گفته بود من قوت ندارم( ضعف و خستگی). انگار این چرخه دیگر به مراحل آخر رسیده‌بود و باید با خودش کامل می‌شد.پس مریم با خود اندیشیده‌بود که به لحاظ روانی گذر از این رنج‌ها و صلح نه حتی به معنای دوست داشتن البته، یک مرحله رشد روانی است و حتی یک الزام برای رشد چه درون و چه بیرون. گفت بسیار سخت بود برایم رسیدن به این مرحله و چون هنوز با این سن و سال با خانواده یک‌جا زندگی می‌کنم هزار برابر سخت‌تر از روال عادی. زخم‌ها یا مدام تازه می‌شود یا زخم تازه‌ای می‌خوری. اما با پذیرش غم انگیز این ماجرا که باید اینجا زندگی کنی و فعلا امکان دیگری نداری و اینجور حرفها، تصمیم گرفته بود گره کور روانی نفرت به خانواده را شل کند.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 16:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر (قسمت هشتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-auknmxmmo8ix</link>
                <description>بعد از مدت‌ها او را می‌دیدم. کمی شوکه شدم. و البته شادمان از مژگان مشکی و ابروان بدون مدادش. صورتش تکیده شده‌بود. بینی‌اش که همیشه به شوخی اما کاملا جدی می‌گفتم نیمرخ و رخ‌تمام بینی تو خوش‌نماست حالا با این صورت تکیده‌تر و تحلیل رفته‌تر بزرگ و پهن می‌زد. موهایش را کوتاهتر از همیشه کرده و به سمت چپ شانه کرده‌بود. چین‌های صورتش که اصلا وضوح زیادی نداشت آن سه سال پیش، حالا عمیق‌تر شده‌بود. به خودم آمدم و نگاهم را جمع و جور کردم که متوجه ناراحتی‌ام نشود و اشاره کردم به مژه‌های زیبایش. خندید و گفت کاش تقریبا یک ماه پیش می‌دیدی. این بخشهای خالی هم پر بود. با این حال باز هم شکر که به قهقرا نرفتم و خندید. راست می‌گفت. گوشه خارجی پلک بالا چشم راست اندکی خالی بود و پلک پایینش نیز. اما نه مثل قبل‌ترها. پلک چپ وضعیت بهتری داشت و طبعا زیباتر بود.کلی من حرف زدم و بعد گفتم خب حالا تو بگو. گفت که هفته پیش بعد از چندین سال عکس انداخته و بنابر پیشنهاد خواهرش که گفته‌بود طبیعی باش. و او با لبخندی بسان سالیان دور که عکس می‌انداخت چند عکس انداخته بود و اینکه چقدر شب قبلش برای خودش رویابافی کرده که مثلا این چنین عکسی در پروفایل اینستاگرام و کلاب هاوس بگذارد. و وقتی به خانه برگشته بود و عکس‌ها را خواهرش به گوشیش ارسال کرده بود بسیار سرخورده شده و یکی یکی حذف کرده بود و چند تا کمتر ناجور را نگه‌داشته بود و یک عکس که اندکی نیم‌رخ به شکل بهتری افتاده بود و چروک و ناهماهنگی نداشت را در پروفایل گذاشته بود و از سویی احساس فریب کاری کرده بود چون دوستان ندیده‌اش قیافه‌ای کلا دورنما از او می دیدند فاقد هرگونه چروکی.  عکس را نشانم داد. گفتم ربع نیمرخ است که و خندیدیدم. و گفت یکهو احساس پیری کرده بعد از دیدن عکس‌هایش و من هم با شیطنت طنز آلود ذاتی ام اندکی سر به سرش گذاشتم و خندیدیم. ناگاه پرسیدم نکند سر این موضوع بعد مژه ها را کنده‌ای؟ گفت صبر کن، هنوز ماجرا ادامه دارد. گفت تصمیم جدی گرفته‌بوده که به حوزۀ هنری برود و کلاس حضوری بگیرد و در این میان شاید کاری هم پیدا کند نیمه‌وقت و نیز روابط انسانی جدید و واقعی نه مجازی بسازد و نیز کمتر نزد آن مادره بماند، مادرش واقعا بیش از نود درصد مواقع غیر قابل تحمل بود.از حرفهایش جنین برداشت کردم که رو به سوی تغییر و حرکت دارد هرچند مثل همیشه تنهاست و حالا تردیدهایش بیشتر. در این میان هرچند ریسک پذیری دیده‌بود ورود مجدد به هنر را اما گفت چند ماهی است کار استادی را به صورت آنلاین دنبال می‌کند و می‌داند که درست انتخاب کرده اما گاهی می‌گوید نکند به خاطر وسواس است که این وادی هنر که بیشتر در تنهایی خلق می‌شود را انتخاب کرده است.از طرفی دوستی که او نیز متخصص همین کار بود اما خارج از ایران زندگی می‌کرد و اتفاقا با مریم تقریبا همسن و سال بود نیز گهگاه به او نظرات مشورتی داده‌بود که باعث جلب نظر مریم شده‌بود. این دوستی در کلاب هاوس شکل گرفته بود.در مشورت با این دوست جدید و پاسخ مبهم و گیج‌کننده این استاد، ناخودآگاه و تردیدهای مریم بالا زده بود. نفهمیده‌بود که منظور این استاد چه بوده. آیا بی‌خیال شود و برود دنبای کار درست درمان یا شش ماه وقت بگذارد و از همین وادی وارد کار شود. این دوست متخصص تا به حال اینقدر ناموزون و مبهم سخن نگفته بود. مریم ماند و تردیدها و ترس‌ها و احساس نقص و شرم و بی‌کفایتی و زیر بار این موضوع نتوانسته بود تاب آورد و  این دردها به مسالۀ پیری صورت گره خورد و آن شبِ عهد شکن شکل گرفت.گفت فردای آن روز قرار بود که برود به حوزۀ هنری و آنجا پرسش و ثبت‌نام کند و اتفاقا قبل از اقدام به مژه کندن لباسهایش را اتو کرده و برنامه‌ریزی برای فردایش را انجام داده بود. می‌گفت باورم نمیشد که من بعد از این مدت دست به مژه شوم و چنین بلایی سر پلکها و روانم بیاورم و تمام امیدم به بهبودی از این جرثومه نقش بر آب شود. اصلا حالم خوب نبود. از سویی می‌گفتم این ناخودآگاه رذل نمی‌خواهد من به منزلی نو وارد شوم و مدام ذکر مصیبت می‌کرد که مثل کلاس محتوانویسی می‌شود که آن قدر ذوق داشتی کاری یاد بگیری و مشغول شوی و نیمه رها کردی و از سویی می‌گفتم این کلاس بسیار پشتیبانی مزخرفی داشت و واقعا خوب نبود. تقصیر من نبود. از همین جدالها داشتم که نهایت تصمیم گرفتم با این قیافه و ورم پلک فردای آن شب نروم و به دو سه روز بعد موکول کنم. صبح که بیدار شدم به زحمت، دیدم مثل حالت جنینی در خود جمع شده خوابیده بودم و ناگاه دلم برای خودم و مریم کوچولوی درونم سوخت و گفتم بس است این بی‌پناه گذاشتن مریم کوچولو. هرچند دیر بیدار  شده بودم اما سریع کارهایم را سامان دادم و رفتم و پیرامون کلاس پرس و جو کردم و برگشتم. نشد چرخی در شهر بزنم بدنم حس و جان نداشت و کارهایم مانده بود و خانۀ شلوغ همیشه برنامه هایت را بهم می ریزد. تند می رفتم اما از زیبایی شهر غافل نبودم و هوای خوب و کمی نامتعارف گرم و لباس گرمی که به تنم اضافی می زد. آمدم و گفتم هیچ کس در نهایت واقف کامل به شرایط دیگری نیست و هر کدام ما نهایتا خود انتخاب می کند که چگونه پیش برود. آمدم و بعد از انجام کارها رفتم سراغ گوشی . مردد بودم کدام گزینه و مربی را انتخاب کنم که در هنرکده معرفی کرده بودند. و توان دو کلاس ندارم کدام را بروم که به کلاس آنلاین و تخفیف دار مربی که کارهایش را دنبال می کردم رسیدم و تصمیم گرفتم ریسک کنم شرکت کنم و خودم را در معرض کار یک مربی کاربلد بسپارم تا اینکه به تردید انتخاب با کدام مربی در کدام حیطه. بعد هم تصمیم گرفتم که حتما در هفته یک یا دو بار بروم بیرون از خانه و خلاصه که در این چرخ زدن‌ها شاید کار نیمه‌وقت مناسبی را هم جذب کردم و خندید.می گفت حالا تا سه ماه بعد از عید وقتش به کلاس‌ها پر است اما دلهره ی این گام بزرگ را دارد.نکند پشیمان شوم. نکند پول الکی پیش پرداخت کردم و نشود کلاس بروم و پولم بپرد. آخر یک از کلاس‌هایش بعد از نوروز بود. هردو با همین مربی. به او گفتم این ها استرس‌ها طبیعی است و گاهی نیز  بعضا بازدارنده‌های درونی است که کنج قبل امنِ هرچند بسیار ناخوشایند پیشین را به حرکت رو به جلو ترجیح می‌دهد. به قول خودت پیری در راه است و بر‌نمی‌تابد این همه  تعلل را. شروع کن و با نوشتن احساساتت آنها را مهار کن. یا بیهودگی‌اش را ببین و رها کن. خلاصه که کلی حرف زدیم از مسایل روز و جامعه و فشارهای اقتصادی و رنج‌های بنیادی و گفت: انسان همیشه در رنج است و رنج می‌کشد بویژه در این سوی کره زمین. پس تصمیم دارم بیش از این با تعلل خویش بار سنگینن‌تری بر دوشم ننهد.برای هم آرزوی سلامتی و شادی کردیم و تشکر کردم که پذیرفت دعوت دیداریم و خداحافظی کردیم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 15:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر ( قسمت هفتم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-tpbawtd1jfsz</link>
                <description> مدتها بین ما فاصله افتاد. می‌گفت که نمی‌داند واقعا چه کاری مناسب اوست که بین کار کم نیاورد که دوام هم بیاورد. گاهی کار ترجمه می‌کرد گاهی رفع اشکال بچه‌های دبیرستانی. البته هم درست می‌گفت که سطح کارش خیلی بالا نیست و هم اعتماد به‌نفس پایینش انگار توان ابراز وجود را به او نمی داد. قبل از کرونا قرار شد در پیش دبستانی آموزش دهد اما دوام نیاورد. گفت نمی‌خواهد که با بچه‌ها طوری رفتار کند که اثرات جانبی یا مستقیم عمیق و ماندگار در آیندۀ بچه‌ها داشته باشد و خب من یاد خاطره‌ای از کودکی و نوع نگاه آن معلم و ماندگاریش در ذهنم افتادم و بنظرم رسید مریم درست می‌گوید او دیگر حوصله کار با کودک را نداشت.خلاصه او بسیار کمرنگ شد و من نیز هم. همیشه می‌گفتم کاش یک لپ‌تاپ داشتی و آموزش می‌دیدی در زمینه‌ای و ...چندماه بعد خبر داد که خوشبختانه یک لپ‌تاپ ارزان دست چندم برایش تهیه کردند. خودش هیچ خبر یا دخالتی نداشته و البته بعدا مشخص شد که با توجه به راهنمایی فروشنده فقط ویندوز  هشت و یک را نصب می توان کرد و نیز به علت قدیمی و دست چندم بودن، اشکالات فنی نیز دارد. اما بهرحال او خوشحال بود. بنابراین تصمیم گرفت که برای اولین بار ریسک کند و بسته آموزشی بگیرد و آموزشی ببیند و من هم خرسند از خرسندی‌اش.مریم کمرنگ بود معلوم بود در دغدغه مندی‌اش جدی است. شرایط خانوادگیش مادام سخت‌تر می شد اما او دیگر کم سخن می‌گفت و واقعا سرسخت‌تر شده بود. بعدتر شنیدم که از خرید بستۀ آموزشی با پشتیبانیِ افتضاحی که داشته واقعا اذیت شده و ترجیح می دهد فعلا به شکل دیگری از آموزش‌ها بیندیشد. جالب‌تر اینکه قصد داشت هرچند ابروهای ناقص و باریکی داشت و مژه هایی که کوتاه و بلند بود در بخش هایی و جاهایی خالی اما بیشتر در اجتماع ظاهر شود. چند ماه بعد اتفاق جالبی افتاد. </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 20:04:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از نو در نیمۀ دوم عمر ( قسمت ششم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33228654/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%80-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-us3rxtragou9</link>
                <description>سال اول کرونا مثل تمام مردم سرزمینم و تمامی مردمان جهان بر آنها نیز سخت گذشت. رفت‌ و‌ آمدها  که محدود به جوان‌ترهای خانه بود و رنج آن روزها نه پدر و مادر مسن او که اعضای دیگر خانواده را نیز خسته و فرسوده کرده بود بویژه که بیشتر اعضای خانواده برونگرا بودند. بنابراین به توصیۀ خواهر کوچکتر آنها مصرف داروی آرامبخشی را شروع کردند و اینگونه کمی از فضای تنشی در خانواده هم کاسته شد. خواهر وسطی که هیچ گاه از مسخره کردن مریم در خوردن داروی اعصاب خودداری نکرده بود دوز بالاتری باید مصرف می‌کرد.به هر بار سال اول بدون ابتلا به کرونا طی شد اما سال دوم بود که خب تقریبا مردم خسته از آن همه موازین بهداشتی، اندکی کوتاه آمده بودند خانوادۀ او نیز، با درگیری پسر بزرگ خانواده همه خانواده درگیر کرونا شدند. و همان‌گونه که قابل پیش بینی بود افراد با سن بالاتر و با وزن بیشتر و سابقه بیماری را بطور جدی‌تر و مهلک‌تری در برگرفت. پدر و مادر و  پسر بزرگ به شکل شدیدتری درگیر شدند. بقیه هم که درگیر بودند ولی بستری لازم نبودند. بیمارستان‌ها پر بود و مراکز سی تی اسکن به شماره افتاده بود به علت حجم وسیعی که برای تشخیص استفاده می‌شد. و رمدسیور که گاه به اندازۀ الماس گرانبها. گفتند امکان بستری بیماران بیشتری در بیمارستان‌ها نیست و باید که در خانه بمانند و برای تزریق رمدسیور و تزریق های جانبی روی شکم به بیمارستان یا کلینیک ها بروند. سویه دلتای کووید 19.به هر سختی بود این روزها را طی کردند.اتفاقا مریم چند روز پیش از آن نوید دستکاری نکردن ابروها و مژه‌هایش را داده بود و من گفته‌بودم شهریور‌ ماه که دومین ماه موفقیت توست بی‌شیرینی و جایزه نمی‌شود.اما کرونا مریم را بدجور عصبی و بی‌اشتها کرد. و بعد دوباره پیام داد دچار مشکل شده است. و بسیار ناراحت بود.  می‌گفت هر موقع دستکاری نمی‌کند و رویش و زیبایی آنها را ملاحظه می‌کند به خودش می‌گوید حیف این زیبایی که با دستکاری‌های بیش از بیست و اندی سال نابود شده و دیگر آن ابروان پهن را نمی‌تواند داشته باشد و سن بالا و کم خونی و همه و همه نه مژه‌های پرپشت و نه ابروان پهن را دیگر برنمی گرداند. اما وقتی دستکاری می‌کنم می‌گویم ای وای کاش همین‌ها را هم مراقبت کرده‌بودم و دست نمی‌گذاشتم. گفتم سرزنش با تو چه می‌کند؟ گفت ویران‌ترم می‌کند، اما جز سرزنش هم شایسته‌ام؟ گفتم مهربانی با خود. گفت از توانم خارج است . بارها تلاش کرده‌ام اما زور سرزنش  و احساس گناه بسیار بیشتر است. در  برخی موارد مریم در مسایل خودشناسی و مشکلات زندگی عالی پیش می رفت اما به این نقطه عجز فراوانی آویزان بود. برای همین دلداریش می‌دادم و می‌گفتم ببین ممکن این روند و بالا پایینش بیش از دو سال طول بکشد و تو باید صبور باشی می‌گفت سالها گذشته از هزاران بار تلاش و نشده. نزدیک سال 1400 بودیم به روانشناس حاذقی با توصیۀ دوستی مراجعه کرد. روانشناس طرحواره درمانگر. فقط سه جلسه توانست برود بسیار هزینه بالا بود. روانشناس گفته بود درمان تو شش ماه جلسات هفتگی و بی‌وقفه می‌خواهد. تله‌های رهاشدگی، محرومیت هیجانی، بی‌اعتمادی و نقص و شرم پررنگ‌ترین طرحواره‌های مریم بودند. تله‌هایی که با توجه به روحیات مریم، سن او، شرایط همزیستی با خانواده‌، مریم را در شرایطی قرار داده بود که فقط با انتخاب وسواس( نه اختلال وسواس ) از خود در مقابل خانواده محافظت کند البته ناخودآگاه. البته بنظر می‌رسید کماکان خانواده پدری مادری که فامیل بودند وسواس داشته باشند و ناخودآگاه مریم هم ناخواسته از مادر و مادربزرگ‌‌هایش کپی‌برداری کرده‌باشد.از کودکی اش گفت که کلاس اول بوده که مدت بیست و یک روز در تنها بیمارستان آن زمانِ شهرشان بستری بوده و بعد از آن به واسطۀ سرزنش‌های پیاپی مادرش دچار ناامنی شده بود. مادرش از بعد از آن بیماری مادام تا سرفه‌ای از او می‌شنیده می‌گفته بداقبال دوباره مریض شدی؟ و وقتی مریم از ترس سرزنش سر در رختخواب‌های ردیف شده کنار اتاق سرفه می‌کرده می‌گفته چرا سرفه‌ات را خفه کردی؟ مریم دچار وسواس بیماری شده بود. جلسۀ دوم به او گفته شد که مادر تو نگذاشته هویتی در تو شکل گیرد من می‌توانمی. پدرت نیز به شکل دیگری آسیب رسان بوده و تو در سن بالا نه هویتی نه هدفی و نه مکان مستقلی و نه هیچ نداری. این سخنان چون پتکی  بر سر مریم او را از همه چیز تهی و در تهِ سیاه چاهی فرو انداخت.مریم با حال ویرانتری جلسه را ترک کرده بود. و جلسه سوم دکتر از مریم خواسته بود که چشمانش را ببندد و با پرسش‌هایی به نقطه ای در کودکی او رسیده‌بودند در پنج سالگیش. که مریم به مهد کودک ( آن زمان می‌گفتند آمادگی ) رفته و بعد از زمان کوتاهی برگشته گفته بود جا نبود یا صندلی نبود ( نوبت ظهر ) و جلوی ایوان ایستاده‌بود و در حالیکه تصویر مانده در ذهنش مردی ( پدره ) بالای سفره حریصانه می‌خورده و برادر و دو خواهرش و مادرش سر سفره بوده‌اند پدر با آن چشم غره‌های وحشتناک معروف و چندشش در خانوادۀ پدری به او نگریسته و او بعد از این نگاه پدرش که بعد از سالها هنوز با نفرت بیانش می‌کرد و بدون هیچ کلامی بین او و خانواده به مدرسه برگشته بود. البته مریم از مادرش روایت می‌کرد که روزهای برفی که او می‌خواسته برود مهد کودک، می‌گفته که می‌خواسته بیاید او را مثلا رد کند اما آنقدر دغدغه داشته و مشغول آن که بعد می‌آمده‌ می‌دیده اصلا مریم در کوچه اثرش هم نیست.  می‌گفت درآن خانه که دو اتاق بالا را عموها و همسران‌شان و فرزندان بودند و پایین یکی ما و یکی مادربزرگ، میان آن همه آدم من تنهاترین بودم.مریم تنها بزرگ شده بود بی توجه. حتی می‌گوید هیچ گاه  یادم نرفت مادرم آمد به مربی مهد گفت:- حرفم را گوش نمی‌کنه، میگم اتاق را جارو بزن و من دست تنها با دو بچه کوچکتر. دختری پنج ساله که نه شیر مادر خورده بود نه توجه مادر دیده بود و مادری که بلافاصله دو دختر دیگر آورده بود و حالا مریم مقصر بود که!جلسه سوم به چهارم نکشید و محدودیت بین شهری بخاطر همه گیری کرونا و بعد از دو هفته هم درگیری شدید دکتر روانشناس به کرونا کلا مریم را از جلسه و روانشناس دور کرد خصوصا که امیدی به بهبودی خودش نداشت.برای بهار 1400 تصمیم گرفت به خاطر تنهایی و بی همدمی‌اش بنویسد. سالها بود دیگر نمی‌نوشت و وقتی می‌گفتند اندوهت را بنویس و بسوزان می‌گفت سوخته‌ام و تمام !دیگر کمتر با من سخن می‌گفت نه از سر بی‌مهری که بقول خودش جز قصه‌های همیشه تکرار شونده چیز جدیدی برای گفتن نبود.اما من می‌فهمیدم او همدم امین و دوست بی‌قضاوتی انتخاب کرده‌بود. از خودم شرمم شد. گاهی او را قضاوت کرده‌بودم گاهی به او گفته بودم هر کاری را بیرون خانه قبول کن همین که خانه نباشی کافیست و او رد نمی‌کرد اما معلوم بود که رنج نیافتن کاری متناسب با بدن ضعیفش و روحیۀ حساسش با حرف من زخمِ کاری می‌شد بر روانش. </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 16:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>