<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تیشه به ریشه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33274509</link>
        <description>اینجا انتظارِ مطالبِ غیرجنجالی نداشته باشید؛ ما تیشه به ریشه می‌زنیم  پس
نقطه؛ سرِ خطِ آگاهی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:53:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4805639/avatar/tvGdcu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تیشه به ریشه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33274509</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارزان ترازعذرخواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33274509/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-qg2sub1ttwqj</link>
                <description>«وقتی حوا میوه‌ی ممنوعه را چید، گناه به‌وجود نیامد؛ بلکه یک تواناییِ جدید به‌وجود آمد که به آن نافرمانی می‌گویند.» نافرمانی به عنوانِ توانایی؟ عاشقشم. مطمئناً هیچ‌کس به اندازه‌ی من در گذشته ناتوان در نافرمانی نبوده. یادمه اون‌قدر مطیع بودم که به‌جای پسرای خونه می‌رفتم نانوایی! یادمه وسط راه گاها سگ بود و من مثل سگ ازشون می‌ترسیدم؛ خودمو قایم می‌کردم و منتظر می‌موندم یه بزرگ‌تر رو در حال رفتن به نانوایی ببینم، بعد همراهش می‌رفتم. استرسش طاقت‌فرسا بود. مادرم اون موقع هیچ‌وقت درباره‌اش نفهمید؛ نه در مورد سگ و نه در مورد ترس و بیچارگیِ من، چون من هیچ‌وقت به ذهنم نرسیدکه اعتراض بکنم. این حجم از مسئولیت‌پذیریِ من تو اون سن هم جالب توجه بود. اون موقع‌ها فکر می‌کردم رنج من هیچ ارزشی نداره و من باید کاری که بهم سپردن رو کامل انجام بدم. رنج من ارزشی نداره؟ آدمی بیچاره‌تر از کسی که همچین تفکری داره سراغ دارین؟ من که نه. شاید براتون جالب باشه اون موقع برای دخترای لوس احترام زیادی قائل بودم. طبیعیه که آدما وقتی چیزی رو ندارن و کس دیگه‌ای اون رو داره، بهش حسودی کنن؛ و البته که حسودی کردن نمی‌تونه چیز بدی باشه، بیشتر به این معناس که تو هم اون چیزی که بقیه دارن رو می‌خوای. اما من دقیقاً یادمه من براشون احترام قائل بودم؛ مثل کسایی که الان چند تا زبان بلد باشن، تحصیلات بالا داشته باشن یا بتونن خوب پول دربیارن. و حالا می‌دونم چرا؛ چون اونا تواناییِ زیادی در نافرمانی داشتن و من در این باره یک بی‌عرضه‌ی تمام‌عیار بودم. طرز فکر من هم تو اون دوره غیرمنتظره نبود و احتمالاً طرز فکر خیلیا که به این مرضِ ناتوانی در نافرمانی دچارن باشه؛ اینکه بزرگ‌ترها همه‌چی رو می‌دونن، اینکه چی برای ما بهتره و یا چی بدتره. انگار که یه سر رفته باشن آینده و برگشته باشن و دیده باشن که زندگی کردن با انتخاب‌های اونا چقدر در آینده قراره باعث خوشبختی و خوشحالی ما بشه. و جالب اینکه گاهاً ما برای اشتباهات کوچیک اونا بهای سنگینی رو پرداخت می‌کنیم؛ حداقل من که بهشون در این باره اعتماد کامل داشتم، اون‌قدر که در سن کم با خواست بزرگ‌ترها ازدواج کردم. من هیچ‌وقت نمی‌گم از ازدواجم پشیمونم و دلیلش هم برای من مشخصه؛ چون ازدواجم من رو از مطیع بودن نجات داد. عجیبه که باید ممنونِ همچین تجربه تلخی باشم، ن به چیزی که اون تجربه تلخ برام به ارمغان آورد آگاهم و آگاهی، نجاته.‌احیاناً نباید بیشتر حواسمون به این واقعیت تلخ باشه که زندگی ما اون‌قدرها هم برای بقیه مهم نیس؟ حتی اگه خونوادمون باشن. یه ذره ابراز تأسف، ناراحتی، گاهاً سعی در حل مشکل اگه که بتونن و حوصله‌شو داشته باشن و آخرش، همه درگیر زندگی خودشونن. قشنگ به‌خاطر دارم در حالی که من داشتم متلاشی می‌شدم، مادرم زندگی آرام و همیشگیِ خودش رو داشت؛ مثل خودِ ما که درگیر زندگی خودمونیم. شایدم انتظارِ اینکه بقیه خیلی درگیر خوشحالی و ناراحتیِ ما باشن انتظار زیادیه. نیست؟ دردم یه چیز شخصی باشه؛ برخلاف سرماخوردگی، غیرقابل‌انتقال، دقیقاً به همون شکلی که خودمون احساس می‌کنیم. این‌جوری که دردِ من، دردِ من؛ دردِ تو، دردِ تو. فی‌الواقع، غیرازاین نیست. و نافرمانی اولین قدم برای ارزش دادن به دردمون و آغازِ نجاتِ خودمون و بقیه از عذرخواهیه. احیاناً همگی داستان‌هایی رو سراغ نداریم که بزرگ خانواده یکی از فرزندان و یا نوه‌هاشو مجبور به ازدواج و یا هر کاری به صلاح‌دید خودش می‌کنه و موقع مرگش پشیمون شده؟ انگار تازه یادش افتاده که چیکار کرده در حالی که کل عمرش نسبت بهش بی‌توجه بوده، عذرخواهی می‌کنه؟ بنظرتون باید بخشیده بشه؟‌بنظرمن که بین یک عمر سوخته و یک کلمه متاسفم هیچ توازنی برقرار نیست. هست؟ منم ظاهراً باید اون مسیر رو پشت سر می‌ذاشتم تا بتونم خودم رو ملاقات کنم و خب، هیچ تخفیف و یا بخششی در کار نبود. حالا سوال:آیا شما هم تا حالا مسیرهایی رو رفتین که هیچ تخفیف و بخششی تو اون مسیر برای شما در کار نباشه؟</description>
                <category>تیشه به ریشه</category>
                <author>تیشه به ریشه</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 11:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد؛ دعوت به ضیافت رنج یا فرصتی برای التیام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33274509/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%85-v4lrfurgu5tb</link>
                <description>---این جمله هم از این کتاب، دست روی موضوعی گذاشته بود که برای من خیلی جرئت می‌خواست به او پرداختن. دلیلش هم برای خودم کاملاً واضحه؛ چون متأسفانه یا خوشبختانه اگه در مورد موضوعی جست‌وجو کردم، فکر کردم و به نتیجه منطقی‌ای رسیدم، بعد از مدتی عمل نکردن به اون نتیجه تقریباً برام غیرممکن می‌شه؛ می‌تونیم بهش بگیم ترس از نتیجه؟«زنده بودن بهتر از هیچ بودن است.»این جمله برای توجیه به دنیا آوردن بچه‌ای گفته شد که خودش هیچ اختیاری در وجود داشتن و یا نداشتنش نداشت. فی‌الواقع هیچ آدمی روی این کره خاکی وجود نداره که تونسته باشه خودش این تصمیم رو گرفته باشه که به این دنیا بیاد یا نه؛ در چه کشوری؟ چه دینی؟ چه خانواده‌ای؟ و از چه نژادی و با چه رنگ پوستی و غیره و غیره و غیره‌ای.حالا نگاه کنین؛ آدمی که فکر می‌کنه قادرِ مطلقه روی زمینه، که بقیه حیوونا رو می‌کشه، می‌خوره، از محل زندگیشون می‌ندازه بیرون تا خودش بسازه، بپوشه و راحت باشه، قوانین وضع می‌کنه، کنترل می‌کنه، مجازات می‌کنه و اعتقاد داره یه موجود مختاره که سرنوشتش به دست خودش رقم زده می‌شه؛ خودش ممکنه به نوعی دچار توهم اختیار شده باشه وقتی که به دنیا اومدنش خودش اجباره.شوپنهاور، فیلسوف اهل آلمان قرن نوزدهم میلادی، نظری داره مبنی بر اینکه آدم‌ها به دنیا می‌آن که رنج بکشن؛ براش هم دلایل منطقی داره:۱- خواستن رنج است. خواست و آرزوی داشتن چیزی، رنج و درد به همراه داره؛ چون ما وقتی چیزی رو می‌خوایم یعنی اون چیز رو نداریم که اگه داشتیم اون رو نمی‌خواستیم. فی‌الواقع ما از نداشتن چیزی داریم رنج می‌بریم و این نداشتن رنجه.۲- رسیدن به خواست رنجه. چون وقتی به چیزی می‌رسیم بعد از مدتی اون چیز برای ما عادی می‌شه و ما یا بیشتر می‌خوایم یا خواست‌های جدیدی در ما به‌وجود می‌آد.۳- نرسیدن به خواست رنجه؛ این کاملاً واضحه. ما چیزی رو نداریم و هیچ‌وقت بهش نمی‌رسیم، طبیعیه که رنج باشه.۴- خواست نداشتن هم رنجه. اینکه هیچ آرزو و خواستی نداشته باشی که بخوای بهش برسی این هم رنجه چون اون‌وقته که دچار ملال ،کسالت و پوچی می‌شی.گرچه شما ممکنه با نظر شوپنهاور موافق باشین که زندگی آدم‌ها سراسر رنجه، اما از نظر من این مثل یه حقیقت نصفه و نیمه‌ست و ما می‌دونیم که حقایق نصفه و نیمه گاهاً  می‌تونن حتی بدتر از دروغ باشن.این درسته که آدم‌ها در طول زندگی‌شون با رنج دست و پنجه نرم می‌کنن؛ در واقع ما نمی‌تونیم آدمی رو پیدا کنیم که رنج نکشیده باشه. اما آیا واقعاً این رنج کشیدن تمام ماجراست؟ تمام واقعیت زندگی انسان همین رنجه؟ که به دنیا می‌آد که فقط استرس و اضطراب و غم و درد رو تجربه کنه؟ هیچ چیز دیگه‌ای تو زندگیش نیست؟ فقط رنج و رنج و رنج؟‌می‌دونم که الان دارین با خودتون می‌گین: البته که نه. زندگی انسان پیچیده‌تر از این حرف‌هاست که فقط درش رنج باشه. آدم‌ها عشق دارن، شادی دارن، ذوق دارن و امید دارن. و امید دارن و امید دارن؛ و این امید داشتن به خاطر اینه که آدم‌ها می‌دونن که رنج می‌تونه تموم بشه؛ مریض می‌تونه خوب شه، یه کار نشد می‌تونه «شد» بشه، یه بدشانسی می‌تونه آخرش تبدیل به یه خوش‌شانسی بشه.‌پس من می‌گم ما به دنیا نمی‌ یایم که رنج بکشیم؛ به دنیا می‌ یایم که التیام پیدا کنیم. هر چقدر رنج بکشیم امید به التیام همیشه هست و این پایه و اساس تمام زندگی انسانه و همین‌طور تمام علوم: روان‌شناسی، پزشکی، حقوق، اقتصاد و غیره و غیره و غیرس. همه بر این اساسه که همه چی درست می‌شه با آگاهی نسبت به اون. در واقع می‌شه گفت گرچه اومدنمون به این دنیا اجباریه، اما اینکه می تونیم انتخاب کنیم که التیام پیداکنیم می تونه تنهااختیاری باشه که به زندگیمون معنامیده‌با این وجود و با این وجود، ما نمی‌تونیم بگیم که آدم‌ها رنج نمی‌کشن یا اینکه همه آدم‌ها قدرت و آگاهی و صبر این رو دارن که التیام پیدا کنن.‌حالا سؤال:ما حق داریم فرزند و موجودی رو به این دنیا بیاریم تا رنج بکشه؟ `#کتابخوان #نقد_کتاب #اوریانا_فالاچی #جامعه_شناسی #روانشناسی`#رنج#شوپنهاور</description>
                <category>تیشه به ریشه</category>
                <author>تیشه به ریشه</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 01:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من ،ازمن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33274509/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86-fep7hmppwuvr</link>
                <description>این جمله ازکتاب هم برام عجب عجیب بود: &quot;فقط آن‌هایی که زیاد گریه می‌کنند، می‌توانند قدر زیبایی‌های زندگی را بدانند و از ته دل بخندند؛ گریه کردن راحت‌تر از خندیدن است.&quot;‌فکر می‌کنم زنِ قصه برای این، این حرف را گفت چون دیده بود مادرش با وجود زندگی سخت و گریه‌های زیاد، همچنان با چیزهای کوچکِ قشنگ می‌خندید و خوشحال می‌شد. اون آدم قوی‌ای بود و می‌دانیم که این مدل آدم‌ها اگه گریه کنند، یعنی رنج و فشار خیلی زیادی رو دارند به‌دوش می‌کشند و طبیعتاً وقتی از اون رنج خلاص شن، قدر یک‌سری چیزها رو که برای بقیه کاملاً عادیه، بیشتر می‌دونند.‌ولی فکر می‌کنم خیلی از شماها با من موافق باشین که با جمله آخر موافق نیستیم؛ حداقل برای من که این‌جوریه. چطور گریه کردن می‌تونه راحت‌تر از خندیدن باشه؟ معمولاً برعکسش نیست؟ حداقل برای من که هیچ‌وقت راحت نبوده؛ حتی گاهی به‌خاطر گریه نکردن، سنگدل خطاب می‌شدم، در حالی که من مهربون‌ترین آدمی هستم که خودم می‌شناسم (البته با ذره‌ای اغراق).چطور کسی که عاشق کتاب و طبیعته، می‌تونه آدم‌ها رو درک کنه (حتی اگه چیزی نگن) و اگه کسی رو ناخواسته ناراحت کنه، بیشتر از خودِ اون طرف ناراحت می‌شه، می‌تونه سنگدل باشه؟‌حتی قدر زیبایی‌های دنیا رو هم می‌دونم. اینجاست که باید بپرسیم: اصلاً مهربون بودن رو چی بدونیم؟ خود رو فدای دیگری کردن؟ اینکه هر کی هر کاری از ما خواست، بی‌چون‌وچرا و با مهربونی براش انجام بدیم؟ یا اینکه اگه یکی بهمون ظلم کرد، سکوت و صبر پیشه کنیم تا مبادا طرف رو ناراحت کنیم یا آدم نامهربونی به‌نظر برسیم و بعد بیایم دق‌ودلی‌ش رو سر خانواده و نزدیکان‌مون دربیاریم؟ یا چی...بنظرمیرسه این سوئ تفاهم فقط برای گریه کردن نیست درباره مهربانی هم هست...‌راستش اگه از من پرسیده بشه که معنای زندگی چیه، می‌گم: باید جاهایی بریم که دوست داریم، با آدمایی باشیم که دوست داریم، کارایی رو انجام بدیم که دوست داریم و بهمون حس خوب و ارزشمند بودن می‌دن. و از اون طرف هم جاهایی که دوست نداریم نریم، با آدمایی که دوست نداریم نگردیم و کارهایی که دوست نداریم رو انجام ندیم. البته که گاهی مجبوریم، ولی اگه مجبور شدیم، خودمون رو به‌خاطر مجبور بودن ببخشیم.‌خیلی اوقات واقعاً مجبور هم نیستیم، ولی جوری خودمون رو مجبور به انجام‌شون می‌کنیم که انگار مجبوریم؛شایدهنوزاین حقیقت برای شماکاملاروشن نشده باشه ولی اونایی که طعم تلخ زهراجبارروچشیدن وعلی الخصوص برای من مثل روزروشنه که تداوم اجبار،مرگه.اینجاس که می رسیم به اون ضرب المثل آفریقایی که میگه مواظب باش که اگه یه روزمرگ سراغت اومدزنده پیدات کنهفی الواقع قضیه اینه که خودمون رو اون‌قدر دوست نداریم که مراقبش باشیم. حاضر نیستیم خودمون رو در موقعیت‌های ناخوشایند قرار ندیم، یا با آدمای ناخوشایند نگردیم، یا تحمل‌شون نکنیم که ناراحت بشیم. گاهی حتی به‌نظر می‌رسه ناراحت کردنِ خودمون راحت‌تر از ناراحت کردنِ بقیه است؛ در حالی که اگه دقت کنیم، به‌معنای واقعی کلمه اکثر آدما خودشون رو اولویت قرار می‌دن و به‌خاطر خودشون بقیه رو ناراحت می‌کنن، اذیت می‌کنن و وحتی سوءاستفاده می‌کنن.شایداین خودکم بینی ازاونجامیادکه خودمون رواونقدرکامل وبی نقص نمی دونیم که سزاوار ارزش باشیم. جدا؟ انگارفراموش کردیم که ماآدمیم وواقعالازم نیس کامل وبی نقص باشیم.وحتی فکرمیکنم ضرورتا بعنوان آدم بایداشتباهات ونقص هایی داشته باشیم.اصلا کامل وبی نقص بودن درشان آدمی نیس این ازخصوصیات رباتهاس نه آدم ها .واگه بخوایم اززاویه ی دیگه ای بهش نگاه کنیم فی الواقع این نقص هامون هستن که ماروکامل می کنن تا بحال بهش توجه کردین؟‌اینم براتون عجیب نیست که بقیه اولویتِ خودشون هستن و همین بقیه اولویت ما؟ انگار فقط ماییم که خودمون رو اون‌قدر موجود مهمی نمی‌دونیم که سزاوارِ توجه، مراقبت و چیزای خوب باشه.ای بابا ،بیچاره خودمون...»--- `#کتابخوان #نقد_کتاب #اوریانا_فالاچی #جامعه_شناسی #روانشناسی`.#اجبار</description>
                <category>تیشه به ریشه</category>
                <author>تیشه به ریشه</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 17:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالقان اسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33274509/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-zg6qdnwe7ctw</link>
                <description>خوندن کتاب و یادداشتِ جملاتی خاص از اون کتاب، موردعلاقه‌ی منه. در مورد این کتاب، جمله‌ای که یادداشت شد :«باید خیلی شجاع باشی که بگویی درون تو چیزی هست که به آن شعور می‌گویند و تو می‌خواهی کارهایت را با خواستِ آن انجام دهی.»‌شاید باورش براتون سخت باشه، ولی زن‌های زیادی هستن که با این جمله همزادپنداری وحشتناکی دارن. چرا؟ ساده است، چون اونا زنن!‌پس اگه بخوایم این جمله رو به واقعیت زندگیمون ترجمه کنیم، می‌شه:باید خیلی شجاع باشی که زن باشی و بگویی درون تو چیزی هست که به آن شعور می‌گویند و تو می‌خواهی کارهایت را با خواستِ آن انجام دهی.این شعور و عقل نداشتن یا «عقلِ ناقص» داشتن، ناتوانی در گرفتن تصمیم برای خود و زندگی خود، هم وصله‌هایی هستن که مردا و بعضی زنای پشت‌کرده به خود، به‌زور به ما چسبوندن؛ و اینکه انتظار دارن اون رو بپذیریم و اعتراض نکنیم، این رو دردناک‌تر هم می‌کنه. آدمی که اعتراض نکنه؟ به‌نظرم این کاریه که انجام دادنش حتی برای گاوها هم سخته. حقیقتاً انتظار انجام این کار از زنا، با اون بدن ظریف و نحیف و «عقل ناقص‌شون» و زور و بازوی نداشتشون، زیاد نیست؟عجیب نیست که این آدما توسط زنا زاده می‌شن و موجود می‌شن و بعد، وقتی که توسط اونا قدرت گرفتن و بزرگ شدن، می‌خوان اونا رو کنترل کنن؟ انگارکه بهترازخودزنهابدونن که چی براشون خوبه یاچی بد. یا اینکه اوناروفاقد شعور بدونن و کاراشونو این‌جوری پیش ببرن؟البته که حق هر انسانیه که دنبال راحتی خودش باشه، اما واقعاً مجبوره برای راحتی خودش بقیه رو له کنه؟ و یا به چه قیمتی؟ نمی‌تونه بارِ زندگیش رو خودش به دوش بکشه و مسئولیت کارای شخصیش رو بپذیره؟ یا اینکه شاید این هم درجه‌ای از بلوغه که لازم نمی‌بینن بهش برسن و شاید براشون تصور اینکه می‌تونن با محترم شمردن بقیه هم راحت باشن، دشوارتر از حدِ لازمه.و یا احیاناً این مسئولیت‌پذیری خودش درجه‌ای از شعور نیست که خیلیا بهش نمی‌رسن و بعد بقیه رو فاقد اون می‌دونن؟چه می‌دونم... شاید برای یک‌سری‌ها محترم بودن سخت‌تر از سوءاستفاده‌گر بودنه.`#کتابخوان #نقد_کتاب #اوریانا_فالاچی #جامعه_شناسی #روانشناسی`.#زنان</description>
                <category>تیشه به ریشه</category>
                <author>تیشه به ریشه</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرابرای چیدن یک گل ،یک زن بایدبمیرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33274509/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%A7%DA%AF%D9%86%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7-tskbm0puyvu8</link>
                <description>اولین باری که این داستان رو تو جمعی خوندم، یکی از زن‌ها بدون هیچ نظری بلند شد و گفت دیرش شده و رفت. راستش این‌طور رفتن هم برای من جالب بود؛ چون من قبل از خوندنِ داستان گفته بودم که: «از من انتظارِ داستانِ غیرجنجالی نداشته باشین!»‌یکی از مردها در تفسیرِ داستان گفت: «داستان اشاره داره به این‌که برای رسیدن به هدف باید سختی بکشیم.» یا که منظورش این بود که «باید تاوان بدیم!» همین‌طور در ادامه اضافه کرد: «جمله‌ی پایانیِ داستان که می‌گه: برای چیدنِ یک گل، یک زن باید بمیرد، این تصورِ یه دخترِ خردسال از مرگِ اون زن روی درختِ ماگنولیاست.»‌آیا تقلاش رو برای فرار از «فهمیدنِ تفسیرِ درستِ داستان» به‌خوبی متوجه شدین یا نه؟ترس از فهمیدن؟ این هم جالبه!‌یکی از مردها هم خودش رو به هر کاری مشغول می‌کرد تا نشون بده داستان رو نشنیده؛ خب، بیاین برای این‌همه تلاشش احترام قائل بشیم!‌بماند که یکی دیگه از مردها، به‌محض این‌که گفتم می‌خوام داستانِ موردعلاقه‌ام رو که اتفاقاً خیلی جالب هم هست براتون تعریف کنم، به‌سرعت بلند شد و فرار کرد؛ انگار که ترسیده باشه. راستش هیچ‌وقت به ذهنم هم خطور نمی‌کرد چیزهایی که می‌خونم، ممکنه تا این حد ترسناک باشه !میگم شایدترس ازداستان نباشه ازچیزی باشه که داستان بی پرده نشون میده.شماچطور؟شماهم ازشنیدن داستان هایی که بوی خون وحقیقت میدن می ترسین؟#کتابخوان #نقد_کتاب #اوریانا_فالاچی #جامعه_شناسی #روانشناسی`.#زنان</description>
                <category>تیشه به ریشه</category>
                <author>تیشه به ریشه</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 13:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>