<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تابش خاموش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33494296</link>
        <description>«نورم را در سکوت پنهان کرده‌ام…
نه خاموشم، نه درخشان — میانِ هر دو مانده‌ام.»

📍در جستجوی معنا میان تاریکی و نور
🕯️ عاشقِ اندیشه، دور از هیاهو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4331210/avatar/N0jk0O.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تابش خاموش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33494296</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق یا ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33494296/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-zbvmv0i9hgtr</link>
                <description>عشق و ایمان هردو مفاهیمی شهودی هستند .هیچ وقت نمیبینید شخصی بگوید :آن دختر زیباستاخلاقش خشن استپس من عاشق او هستماستدلالی موجود نیست بلکه ناگهان به خود می اید و میبیند اتفاقی برایش افتاده که هرکاری را برای شخصی انجام می‌دهد و آن را خفت نمیداند در آن لحظه میفهمد عاشق شده.عارفان بزرگ هم در ارتباط ایمان میگویند بالاترین درجه ایمان شهود قلب است .چه عجیب موجودیست این دل ؛ حال هردو این ها در دل‌اند ، عشق یا ایمان ؟!ایمان سر رشته از منی است که به یک حقیقتی نائل شده استو عشق جاری از وجودیست که معشوق غیر از آن چیزی را نمیبیند.ایمان تکبر میطلبد ‌لیکن فرعون ، فرعون است فقط مصرش تفاوت می‌کنداما ، اما عشق نیستی میطلبد لیکن عاشق ،عاشق است فقط معشوقش تفاوت می‌کندحال بهتر است متکبر باشیم یا عاشق</description>
                <category>تابش خاموش</category>
                <author>تابش خاموش</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 01:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلاف‌های بدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33494296/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-zje0tdnfvvf7</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیملحظه‌ای را تجسم کنید که در حال کشتار خانواده‌تان هستید برای یک سیخ کباب بیشتر…. .حمید دانشجوی پرستاریست که در بیمارستانی در حال گذراندن دوره هایش هست برای همین هدف بیماران متعدد رو میبیند و تجویز های مختلف را تجربه می‌کند .در این بین بیماری را مشاهده می‌کند که به پوست استخوانی تبدیل شده و صدای ناله‌اش اتاقش را پر کرده است. کنار تخت او می‌رود تلاش بر آرام کردم او می‌کند اما او به خود میپیچد،استمرار میبخشد اما فایده نمیکند بعد از تلاش های ‌پیاپی رها می‌کند و به بخشی اصلی می‌رود.دکتر برای چکاپ بیماران می‌رسد حمید کنار دکتر راه می‌رود و از دکتر شرایط بیمار را میخواهد و دکتر می‌گوید بیماری پیچیده ای ندارد اما بدنش را از کار انداخته است .پرستار می‌گوید یعنی چه؟!بیماری او باعث می‌شود معده‌اش مواد مغذی را به اعضا نرساند و درنتیجه هرکدام از اعضا برای بقای خودش شروع به مصرف بدن می‌کند و اینگونه پیش می‌رود تا مریض اکسپایر (تاریخ انقضایش تمام)می‌شود .حمید ناگهان در خود رفت و دیگر کنار دکتر حرکت نمیکند می ایستد .چرا اعضا به جان هم افتاده‌اند؟این به جان هم افتادن بیمار را خواهد کشت .اعضا فراموش کرده‌اند با تفاوت‌هایشان همه برای بقای این انسان کار می‌کنند . اما حال هرکدام برای خودش عمل می‌کند .آری که بدن همان ایران عزیز ماست ….اعضای ایران ما تفاوت سلائقی دارند اما نباید فراموش کنند که اصل ایران است و ما برای ایران عزیزمان کار میکنیم .</description>
                <category>تابش خاموش</category>
                <author>تابش خاموش</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 20:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33494296/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-shvhw8cgcfsf</link>
                <description>تا به حال مادری که در حال فریاد زدن نام فرزندش قرار دارد دیده‌اید،نه فریاد عادی فریادی که هنگام گم شدن آن فرزند است.بوستانی رو تصور کنید که وسایل ورزشی کودکانه در میانه آن قرار دارد ، کودکانی در حال بازی هستن و والدین آنها در حال تماشای فرزندان خود که ناگهان صدای مادری هیاهوی کودکان را میشکندکه فرزندش را فریاد میزند و کاشی به کاشی ،سبزه به سبزه بوستان را میدود و میچرخد و به هیچ‌کس اهمیتی نمیدهد و فقط میگردد  .در حالت عادی اگر کسی اینگونه از سر جاهلیت کار های مادر را بکند مردم به او اعتراض میکنن و میخواهند که او را ساکت کنند تا آرامش‌شان حفظ شود اما وقتی آن مادر اینکار را می‌کند هیچکس به او اعتراض نمیکند حتی کمکش هم می‌کنندمیگویند تکه ای از او گویی گم شده است تکه ای از جانش که او دنبال آن است همه کار مادر را منطقی میدانند زیرا فرزندش گم شده است پس اگر کسی چیز مهمی‌اش را گم کرده باشد حق دارد در هیاهو باشد و مانند ذغال سرخ در برابر حوادث باشد.حال اگر فردی در همان بوستان ناگهان نام خودش را فریاد بزند و دنبال خودش باشد چطور ؟!همان بوستان با همان شرایط را تصور کنیدفقط جای مادر ،شخصی رو بگذارید که فریاد میزند خودم ! خودم! .او به دنبال خودش است .واکنش مردم چه خواهد بود آیا مثل مادر او را میپذیرند یا اورا دیوانه خواهند خواند.به راستی چقدر برای ما پیدا کردن خودمان مهم است.آیا شخصیت ما ، هویت ما ارزش جست‌و‌جو دارد که دنبال آن باشیم؟آیا نظر دیگران را باید اهمیت بدهیم ؟حال بهتر است بار دیگر متن را مرور کنیم و جواب سوال هارا بیابیم.</description>
                <category>تابش خاموش</category>
                <author>تابش خاموش</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 20:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33494296/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gq1akep6gqti</link>
                <description>در مسیر حیاتتا به حال چیزی راه گلوی شما را بسته است ؟!می‌تواند هرچیزی باشد مثل دستانی که دور گردن شماست و دارد خفه‌یتان می‌کند و چه لقمه ای که بزرگ‌تر از دهانتان بوده و حالا در گلویتان گیر کرده است.در هر دوحال که چه خارجی باشد و چه داخلیزندگی شما بسته به رفع گرفتی استاگر گرفتگی رفع شود حیاتتان ادامه دار خواهد بوداگر نه میدانید چه می‌شود .حالت دیگری هم سراغ دارم حبابی که راه گلوی شما را بسته است ،حبابی که بغض نامدارد اما قرقی دارد ؛اگر گرفتگی رفع شود حیاتی حاصل نمی‌شوداما اگر اشاره‌ای یا هق هقی حباب را بترکاند آب جاری از آن  بر قلب مانند اسپری پاک کننده بر آیینه زنگار گرفته حیات نو به انسان می‌بخشد.آدم هایی که در زندگی‌ام دیده‌ام اینگونه بودند؛مثل سفر آخری که داشته ام سفری که برای نخستین بار برایم چنین بود ، همسفر شدن با کسانی که هیچ نمیشناسمشان و فقط با آنها سر کلاس ها و یا محوطه های دانشگاهی که دو الی سه هفته است پا به آنجا گذاشته ام اشنایی دارم .صحنه ای را تصور کنید که بارتان را در جای بار اتوبوس گذاشته اید حال میخواهید وارد اتوبوس شوید پله هارا بالا میروید هرکسی در حال فعالیتی است اما فعالیتشان را به گونه ای متوقف میکنن و نگاه می‌کنند که نفر بعدی که قرار است سوار اتوبوس شود کیست !!الان است که نگاه ها به سمت شماست ؛ لحظه کند می‌شود ، شما صدای قلبتان را هم دیگر میشنویدو به سمت صندلی تکی داخل اتوبوس میروید.غربتی سخت قلب شمارا گرفته است حال با خود میگویید ایکاش یک سلامی به آنها میکردم اما سکوت برایتان راحت تر بوده چون بنظرتان آدم نباید هرکسی را که میبیند سلام کند مگر آنکه قصد آشنایی بیشتر دارد ولی هنوز آشنا هم نشدیم تا آشنایی بیشتر را با سلام کردن به هم طلب کنیم .اتوبوس حرکت می‌کند و تقریبا بیشتر از ۱۲ ساعت همسفری شما با به اصطلاح هم‌قطارانتان آغاز می‌شود.همینطور که نشسته‌ام به کار ها و مدل حرف زدن ها دقت می‌کنمبنظرم با آنها تفاوتی بزرگ دارم تفاوتی که به قبل آن را حس نکرده بودم این خود جامعه بود و من تا بحال در آن پا نگذاشته بودم من در قفسی عظیم به نام مدرسه غیر انتفاعی زندگی کرده بودم و تفاوت های همکلاسی هایم بیشتر در رنگ لباس ها و فامیلی هایمان بود.من اما تفاوت هایم را دیده بودم با هم‌قطارانمتفاوت در استفاده الفاظ ، در استفاده سرگرمی ها ، در اکسپلور اینستاگرام و …. .نمیخواهم بگویم آنها از من بهترند یا بدتر بعضی برترند و بعضی در نگاه انسانی ما بدترمیخواهم بگویم تفاوتی میان ما هست اما چیزی که دیدم مشترکست همان حباب در گلوست .من همان انسان های متفاوت را دیدم که رو به ضریح امام رضا حباب ها گلویشان را سخت گرفته بود همانطور که گلوی مرا.انگار در مقابل یار همه یکی شده ایم تفاوتی وجود ندارد همه قرار است حباب هایشان قلبشان را شستشو دهد  خوشبحال آنکس که صادقانه تر شود گونه هایش .من سر این یکی شدن را حس می‌کنم اما نمیتوانم بیانش کنم هرکس باید خودش آن را لمس کند .و این بود پاسخ من به کسی که از من پرسیداولین سفر دانشجویی‌ات چطور بود ….. .</description>
                <category>تابش خاموش</category>
                <author>تابش خاموش</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 05:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33494296/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-cf1cyyscc2yw</link>
                <description>زمان و مکان خالی سبب تفکر است.در ایستگاه مترو نشسته ای در انتظار اما نور دیجیتالی صفحه موبایل مانند نورافکنی به چهره توست و تو صفحه آن را دائم هی اسکرول،اسکرول،لایک و فوروارد…. میکنی.قطار به ایستگاه می‌رسد نورافکن‌ها خاموش می‌شود؛سفت داخل جیب و دست را هم محکم روی آن قرار می دهیم و نگاهمان به درب مترو است که چگونه جلوی آن قرار بگیریم که ما زودتر صندلی خالی را پیدا کنیم.داخل قطار ادم‌ها مانند توپ‌هایی هستن که هرکدام دنبال سوراخ و جایگاه خودش هست.تا جای‌گیر شویم و به آن عادت کنیم و احساس امنیت خاطر به دست آوریم دوباره نورافکن های جیبی‌مان را دراورده و به بقیه توجه می‌کنیم ، خاصیت نورافکن این بود که حواس همه را به یکچیز خاص جلب میکند اما این نورافکن های جدید حواس هر فرد را به همه چیز مختلف جلب خواهد کرد.چهره‌های عبوسی که دائم به صفحه خیره‌اند لایک،اسکرول و فوروارد می کنند و کامنت لبخند میگذارند اما چهره‌ها، چهره‌ها مانند برجی از زهر مار است.حال که وارد منطقه‌ای که اینترنت ندارد میشویم همه نگاهشان به علامت E و انتن یک خطی گوشی دوخته می شود.اگر سال ۹۶ بود همه وزیر وقت را فحش میدادند اما الان … .حال دوباره گوشی داخل جیب می رود اما نه بخاطر عدم امنیت بلکه نبود شانس و اینترنتی که همه جا باشد.به راستی اولین چیزی که به آن فکر میکنید چیست ؟!کلیشه‌ای نمیگویم شما همان  چیزی هستید که به آن می اندیشید اما خواهم گفت بنظرت خیلی وقت پیش نباید به آن می پرداختید… .در حال فکر کردن و نوشتن بودم که صدای موسیقی نوازنده‌چرخ بدست رشته افکار من را پاره کرد به راستیکه غیر از زمان ، مکان خالی هم سبب فکر کردن هستند.الان که سکوت برقرار شد بنظر می آید سؤال داخل ذهنم آن باشد که من خودکار دوست دارم ،آدم خوبی بوده‌ام؟! کافی بوده‌ام؟!به قیافه مردم که نگاه می‌کنم فکر نکنم بشود فهمید که به چه می اندیشند اما میدانم نفر جلوییم که در ذهنش آن است که این آدم چه مینویسد و چرا جای اینکه مانند بقیه باشد . دفتری در دست در حال نوشتن است.اما مهم‌تراز این سوالات پاسخ هایی است که خواهیم داد . من به خود ،نفر جلوییم به خودش و نفر بغلیم هم به خودش و همین مارا متمایز می‌کند .ایکاش در طول زندگی لحظه‌‌های بیشتری از این مناطق بی اینترنت بود حداقل خیلی کار ‌ها انجام نمی‌شد و حداکثر خیلی کار ها انجام می شد . وقتی تمام این افکار در طول ۳ دقیقه بدون اینترنت بودن در واگن قطار مترو حسین آباد تا حرم مطهر بود اگر بیشتر بود زمان خلوت ما ….. .    .</description>
                <category>تابش خاموش</category>
                <author>تابش خاموش</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 17:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>