<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33495401</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:27:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/388958/avatar/YTzNVq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس?</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33495401</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بارهایِ سنگینِ کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33495401/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%90-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-xik1nvqfinej</link>
                <description>مسئولیت‌های جدید هم خوب است، هم بد! مثل تمام چیزهای دیگر دنیا که هم خوب دارد و هم بد، اما مسئولیت از آن دست‌ چیزهایی است که باید به فال نیک بگیریدش، از لحظات سخت و آسانش درس بگیری، یکجا کنج ذهنت تلخی‌هایش را بگذاری و یکجا کنج قلبت شیرینی‌هایش را! حسن در مسیر بودن، یکجا ننشستن است، وقتی یکجا هستی دنیا ترسناک می‌شود، آدم‌ها عبوس می‌شوند، زندگی مزه بدی به خودش می‌گیرد، اما وقتی می‌روی ترس‌ها، اشک‌ها و غم‌ها کمی رقیق می‌شوند، البته ترس‌ها بیش از همه رقیق می‌شوند، ترس‌ها هم‌نشین آدم‌های ساکن‌اند، آدم‌هایی که فکر می‌کنند تا ابد باید نروند، بنشینند، فکر کنند و فکر کنند و فکر کنند. من هم گاهی اینطور می‌شوم، بعد انگار کسی یا چیزی تلنگری بهم می‌زند، یا چه می‌دانم خدا گوشم را می‌پیچاند و می‌گوید، وقتت، وقتت داره تموم میشه، بعضی اوقات هم هیچ چیز اثری در من نمی‌گذارد، و به نشستن ادامه می‌دهم، انگار که کفش‌هایم در باتلاق مانده باشد و حاضر نباشم بدون آن‌ها حرکت کنم، غافل از چمن‌های مرطوب، شن‌های لطیف و آب گوارا، خیال می‌کنم که کفش‌هایم امن‌ترین‌اند و لذت‌ها را خودم از خودم دریغ می‌کنم؛ احتمالا شبیه خیلی از آدم‌های دیگر...بیست و سوم اسفند سال قرنطینه?</description>
                <category>نرگس?</category>
                <author>نرگس?</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 00:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیبِ سرخِ بخت برگشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33495401/%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%90-%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-lyp8saskwlep</link>
                <description>چند روز پیش یا شاید هم چند هفته پیش، برای خودش یک سیب شست و برای من هم، قرمز و استخوانی.دست خودم نیست، چند سالی است میلم به خوردن سیب نمی‌رود، انگار تمام انرژی‌ام را می‌گیرد، چه می‌دانم شاید دارم تلقین می‌کنم.یک گاز ازش زدم و گذاشتمش کنار پنجره، امروز داشتم عروسک‌های بالای کمد را مرتب می‌کردم، کی گفته آدم بیست و چند ساله نمی‌تواند ذوق عروسک‌هایش را بکند و تصدق قد و بالایشان شود، هرکس گفته از عشق هیچ نمی‌دانسته، داشتم مرتبشان می‌کردم که سیب را پشت پنجره دید، قبل‌تر پیش بینی کرده بود که همچین خواهم کرد با سیب بخت برگشته، گفتم شبیه سیب سفید برفی شده، در دلم آرزو کردم کاش یک سیب جادویی داشتم، آنوقت به محض ورود غم با یک گاز شیرین از بافت نرمش مشکل را حل می‌کردم، چرا چیزهای جادویی فقط متعلق به دنیای خیال است، در زندگی باید جانت به لبت برسد تا خیالی به واقعیت بدل شود، آن هم اگر بشود، کاش من آدم خیالی یک داستان خیالی بودم.بیست و سوم اسفند سال قرنطینه?</description>
                <category>نرگس?</category>
                <author>نرگس?</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 00:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد و باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33495401/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-s3pla49rxg4g</link>
                <description>آسمان ترکیبی از خشم و غم است، می‌بارد و می‌غرد. شیشه‌های آب میوه‌ای که چند ماهی است به محل نگهداری برگ بیدی‌ها و گل‌های دیگر تبدیل شده، پشت شیشه پنجره خیس از غم آسمان، زیبایی‌اش چندین برابر شده، انگار که عناصر طبیعت در حالتی از اتحاد و دوستی‌ در کنار هم آرام گرفته باشند.هشت روز دیگر قرار است سال جدید را تحویل بگیریم، هنوز سالی که ۱۲ ماه پیش تحویل گرفتیم، روی شانه‌های نحیفمان سنگینی می‌کند، غمی به بلندای آسمان، به اندوهگینی ابرها، بر سینه‌های تنگمان هست، بدمان نمی‌آید برگردیم به ابتدای سال و عید را جشن بگیریم، شادی را بغل کنیم، ببوسیم، آخ این بوسیدن‌ها، تنها دارایی بشر با اندکی آغوش، همین هم از ما دریغ شده است.پایان سال ترکیب عجیبی از غم و محنت و حزن و شور و شادی و شعف است، به نظرم نام دیگر اسفند، کافئین است، ضربان‌های قلب‌های مردمی که می‌شناسمشان این را می‌گوید.سبزی سبزه‌ها و سرخی سیب‌ها دلتنگ انعکاس تصویرشان در آینه‌ نقره کاری شده‌ی کنار قرآن هستند، ماهی‌های کوچک دلتنگ تُنگ‌های تَنگ شیشه‌ای و آدمیزاد دلتنگ عطر عود روزهای خوش پایان سال،آسمان هنوز می‌بارد و می‌غرد، شاید باد معجزه‌ای کند.بیست و دومِ اسفندِ سالِ قرنطینه?</description>
                <category>نرگس?</category>
                <author>نرگس?</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 01:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>