<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fatima</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33691255</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:56:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4845978/avatar/e9e0p9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fatima</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33691255</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان اختلاف پارت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33691255/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-lojydchfuiwf</link>
                <description>سلام مجدد خب ادامه داستان و ممنون میشم بعد خوندن داستان این پارت نظر باارزشت رو برام بنویسی شروع :دنبالش برم ✅یا نه❌ که کسی دستم را گرفت و با خودش به بیرون بود نگاهش👀 کردم این همان فردی 🧍‍♂️ که داخل دست شویی🚽 دیدمش بهم گفتمیدونم تو با همان مردک به رستوران آمده بودی👫اگر آن را به پلیس 👮‍♀️👮ها می گفت من هم می بردند اما من از خدام بود که نیک به زندان بیفتد بهش گفتم نه لطفا🙇‍♀️ نگو_ باشه اما شرطی دارم گفتم_ و چه شرطی ؟_ سرم رو میبینی که خون 🩸اومده درستش کنتعجب کردم اما با این حال قبول کردم و از داروخانه وسایل لازمو خریدم💸 و شروع به کار کردم روی زخم رو اول شستم 🧼🚿و بتادین🧪 زدم و روش رو با پنبه پوشوندم🌫 و چسب زدم وقتی داشتم کارهای اخر رو انجام میدادم توجه بیشتری به اون شخص کردم 🍁یک پسر تقریبا ۲۰ ساله باموهای بلوند و چشمانی به رنگ آبی دریا🌊🌊 انگار تمام نقاشان از قلمو ها 🎨و ذهن های🧠 خودشون استفاده کردند تا صورت او را رنگ آمیزی کنند راستش اینجور نباشه که ازش خوشم میاد🎀 فقط ، فقط خیلی زیباست🪄 به قدری زیباست که گفتم میشه_اسمتون رو بپرسم؟چییییییی جدی گفتم 😖😳( نویسنده : مشتی حالا خوبه اسم خاندانشون نپرسیدی 😂)که با لحنی🔉 آرام جواب داد_ جک و شما؟_ ماریادرهمین میان کار زخمش تمام شد و گوشیم رو از کیفم دراوردم 📱که یا خدا🗿 ۱۰ تماس ازدست رفته از مامان(نویسنده: خب دوستان ساعت شمار تا توی کوچه خوابیدن🕐 )احتمالا اگر برم خونه🏠 قراره بد ❌بشه اما اگر نرم بدتر ❌❌میشه که تصمیم گرفتم با هرچه درتوان دارم حرکت کنم و برم که جک دستم🤝 رو گرفت و چیزی در دستم انداخت و گفت نگهش دار دقیق این حرف رو نفهمیدم اما در راه به خونه فهمیدم منظورش چی بود چون واقعا میترسیدم 🤡برم خونه که در خونه رو باز کردمو سلام کردم و بله با همان چیزی مواجه شدم که فکرشو میکردم مامانم با قیافه عصبی 🤬و دست به کمر وایساده بود به قدری عصبی که ممکن بود دیگه نتونم پام رو از خونه بزارم بیرون ولی نفس😤 عمیق کشید و گفت_کدوم خراب شده بودی؟_ با نیک بیرون بودم ☹️خب چی فکر کردین اینکه الان باید کل ماجرا رو بگم خوب اگر اینو میگفتم دیگه زنده نبودم ⚰️🪦و بی توجه رفتم داخل اتاقم که نگاهم به آینه خورد👀</description>
                <category>fatima</category>
                <author>fatima</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 09:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اختلاف پارت۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33691255/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-i91rkz4l1pzs</link>
                <description>خوشحال میشم بعد دیدن داستان نظر باارزشت رو برام بنویسی 💫ادامه داستان :دوست پسرم نیک بود که با اجبار خوانواده داشتم باهاش ازدواج میکردم 👰‍♀️ پیام را باز کردم 🖐سلام: نیکمیای بریم رستوران؟ : نیکبرای چی🤔 : ماریاهمین طوری :نیکباشه✅ : ماریااول می خواستم بگم نه❌ اما چون او از آن دسته آدم ها بود که زود قهرمی کرد 😔گفتم باشه لباس قرمز زیبایی پوشیدم 🪄و رفتم بیرون منتظار بودم تا بیاید دنبالم که بعد از چند دقیقه🕘 آمد یا یک فراری آبی🚙 بله بس چی فکر کرده اید فقط به خاطر پول💸 خانوادم اجبار کردند که باید با او ازدواج کنم💔 سوار ماشین شدم و رفتیم در یک رستوران نشستیماو یک استیک🍖 سفارش دارد و من هم پاستا🍝 سفارش دادم منتظر بودیم غذا را بیاورند 🕑که از شانس بد من 🤦‍♀️گارسونی که در دستش سوپ 🍲بود حواسش پرت شد و بله از شانس من سوپ را روی لباس من ریختنیک هم بلند شد و با گارسون دعوا کرد من هم رفتم دست شویی رستوران تا لباسم را بشورم 💧که هر کاری میکردم لکه نمی رفت❌ ولش کردم داشتم میرفتم و در راه داشتم با لباسم ور می رفتم 🤦‍♀️تا شاید با سابین دو تیکه لباسام به هم لکه برود که یک هو شخصی به من خورد هر دو معظرت خواهی کردیم😔 سرم را بالا آوردم که دیدم ان شخص مرد بود 😧خواستم کاری کنم که متوجه شدم سرش داره خون میاد و خون ریزی داره می خواستم جیغ بزنم اما او زیر لب بهم گفت 🔊لطفا جیغ نزن 🤫بی محلی کردم😒 و رفتم بیرون که دیدم پلیسها👮‍♀️👮در رستوران قرار دارند نمی دانستم چه خبره خودم را جمع جور کردم و فهمیدم که بخواطر آن مشتی که نیک به گارسون زد نیک را به پلیس می برند نمی دانستم خوشحال باشم✅ یا ناراحت❌ دنبالش برم✅ یا نه❌ که کسی دستم را گرفت🤝 و با خودش به بیرون بود نگاهش👀 کردم</description>
                <category>fatima</category>
                <author>fatima</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 12:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اختلاف پارت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33691255/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-plbq4swjpaki</link>
                <description>خب سلام دوستان این داستان رو خودم نوشتم و در ژانر عاشقانه،ماجراجویی و معمایی قرار داره امید وارم از داستانم لذت کافی رو ببریدشروع: چی چی کسی که این همه باهاش خوشحال بودم و بهش عشق می ورزیدم یه.... اسال قبلهمین دیروز بود که جسد چندین انسان را پیدا کردیم 😖که همه به یه علت مرده بودند چاقو قاتل🔪 هنوز هم پیدا نشده و که یک دفعه صدایی شنیدم 🔊ماریا برگشتم دیدم همکارم است که با عجله داره می رود با موهای ژولیده 😖لباس پلیس👮 و کلاهش که کم مانده از سرش بیفتد در دستش دو ظرف غذا بود 😋ازش خواستم یکی از غذا را به بدهد چه عجیب قبول کرد😅 و یکی ظرف غذا ها را به من داد و رفت اسم او مایک است که داخل بخش اداری پلیس کار میکند من هم باید از در ورودی مراقبت کنم👮‍♀️ اما داخل حیاط ولگردی می کنم🚶‍♀️ و غذا می خورم🍱 چند دقیقه بعد یک دزد را به پلیس آوردند و من هم فرار کردم چون اگر من را می دیدند به جلوی در دروازه نیستم ❌مجبور میشدم شیفت شب هم به عنوان تنبیه بمانم 😖😣پس رفتم سمت در و تا خود شب🌑 که شیفتم تمام میشد مراقبت کردم👮‍♀️ بلاخره تمام شد✅ حالا باید می رفتم خانه🏠و از ترکیب غذای گرم🍱 مبل راحتی و تلوزیون لذت میبردم🤲👌 که یک اتفاقی افتاد که همه این ها را به باد داد😔  به گوشیم یک پیام آمد😯</description>
                <category>fatima</category>
                <author>fatima</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 23:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>