<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Tina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33710903</link>
        <description>شاید نوشتن راه فراری باشد برای مواقع دلگیری....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 02:43:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3105328/avatar/JaRoL9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Tina</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33710903</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وداع با تو ممکن است ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rq1vd2kkskpn</link>
                <description>برای واپسین بار بریت می نویسم.بشنو این وداع نامه را که از میان واپسین پرتو نور بجامانده از تو مینگارم.مینویسم بماند که روزی شاید تو بخوانی و بدانی که چه بر باد دادی.بدانی که در نگاه من چه قدیس ای بودی و خود خبر هیچ نداشتی .مینویسم که سوز دلی را بکاهم که از فرط بی خبریت سر به بیابان پر از سراب تو گذاشته.میخوانم زیر لب زمزمه نام فراموش شده ات را که روزگاری ورد کلامم بود.بدان که ناگفته بسیار است و گفته های دروغین بسیار بیشتردر آن شب کذایی غبار بر دل نشسته تو را با سیل زمان زدودم.چنان به تلخی توهم‌ ساختگیت عادت کرده بودم که از هر شیرینی وهم داشتم.چنان تو را به مصرع مصرع ابیات زندگیم تنیده بودم که گویی قافیه اشعارم باشی .نامت را بی آنکه لب بزنم از دل برون میدادم و در گوش نسیم زمزمه میکردم که بلکه به گوش دلت رسد .کوچه های خالی دیدنی بودند که چگونه با فکر تو پر از هیاهویشان کرده بودم.ای عزیز تر از جانم تو را نگاهدار نتوانستم باشم و نخواهم بود ولی تو را به آسمان پر از ستاره ای می‌سپارم که دیری تماشاگر زمزمه های بر باد رفته ام بود تو را به سرخی بی رنگ طلوع آفتاب می‌سپارم که شاهد لحظه های ربوده شده ام بود تو را به موسیقی هایی که هم آوایی خاطرات خیالیم بودن تو را به خزان پاییزی به گذر بی صدای شب و خلوت ستارگان گمشده می‌سپارم.</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 01:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بید مجنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-jnq1qn71mjkv</link>
                <description>در سکوت آمیخته با صدای گذر باد و آواز بلبلان در حال سفر ،  چشم در چشم آفتاب دوخته و به گذر سال ها می نگرد همیشه آنجا بود با همان شاخه های پریشان که گویی در جست و جوی اغوش آشنایی میان  بازوان  باد هستند و با سری   خمیده و متواضع برخلاف سرو هایی که از اوج غرور سر به فلک برده اند  . کسی چه می داند شاید در زندگی قبلیش قلمی بود در داستان شاعری مجنون  که در فراغ لیلیی  با جوهر اشک هایش  غزل می نگاشت و با تمام کردن هر یک مصرع  بر سنگینی بار بر دوش قلم می افزود و سوز و گداز دلش را دو چندان میکر د تا سر آخر  در گرمای وجود خود بسوزد و خاکستری در دست باد شود .شاید هم تیر چراغ برقی  پای نیمکتی  بود که در ظلمات شب در کوچه ای  تنها و بی همراه  می نشست  و رهگذر ها را تماشا می کرد     آمدن  مردی را تماشا میکرد که می نشست و با خودکاری سیاه روی سیگاری می نوشت   ارزوهای بر باد رفته و  آن  را دود میکرد ،   اشک میریخت و لرزش شانه هایش  دل  تیر برق  را میلرزاند  آنهایی را می دید که روزی از این کوچه با  چهره ای خندان گذر کرده بودند ولی حالا چیزی جز  یک اخم عمیق در چهره هایشان نبود. شاید کشیشی بوده در کلیسایی که بعد از شنیدن اعترافات و گناهانی که آدمیان به آن دچار شده بودند از شدت غم و ناباوری اشفته و مجنون شده است .یا نه زنی بود   در جنگ جهانی دوم که معشوق خود را برای اخرین بار از پنجره قطار بدرقه کرد  و مدتی بعد خبر مرگش را  گرفت و سر به بیابان گذاشت  .شاید هم  تکه سنگی بود  که اواز مرگ  قو  و غزل خوانی اش را در گوشه ای از دریا بدیده و  و دل سنگش اب شده است .   کسی چه میداند چه ها دیده و چه ها شنیده است که شده است بید مجنون و و نماد شوردیگی و سوگواری در ابیات شاعران  و شده است رقاصی مست که  با نجوای باد می رقصد ، نجوایی که تنها خود آن را می شنود .</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نبودت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AA-pf7hvunnvpav</link>
                <description>جانا! در نبودت باران بارید ، افتابگردان دل از خورشید گرفت ، بید مجنون سر بالا اورد ماه را بدید ،  باد دفتر شعرم را  از دستان قلم ربود  ، کبوتر سپید هم صحبت کلاغ سیه شد ، زمستان شد و دب اکبر  و دب اصغر به خواب رفتند ،       ماه دست از پرستش زمین برداشت و او را با خورشید به حال خود واگذاشت  در نبودت  قاب خاطرات یکی یکی از بالای طاقچه  به امید فراموشی خود را به پایین پرت کردند ، قافیه های شعرم رنگ باختند  ، باغچه به گورستان لاله ها بدل شد ،  چایی نخورده سرد شد ، نگاه ها باده انتظار از جام امید بر سر کشیدند ، پسر بچه ها توپ هایشان را در زمین بازی رها کردند و دختربچه ها موهای عروسک هایشان را  شانه نزده و اشفته  رها کردند.جانا! تو رفتی و گنجشک رفتنت را تماشا کرد بغض کرد و سر روی خاک گذاشت  قصه احوال بعد از تو دراز است و تو دور تر از آنی که شرح این احوال بشنوی اری تو دوری ! اما من تورا در پس سوسوی تیر چراغ برق میبینم ، تو را در عطر چای تازه دم ، در دورهمی ستارگان آسمان شب ، در کتاب های شعر ، در باران بی رمق به وقت گرگ و میش ، در بدرقه خورشید میان کوچه غرب و در نجوای شبانگاهی باد میبینم.</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 01:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد بر می خیزد اکنون باید زیست .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tmofqkrgxvoj</link>
                <description>امروز سری به همان جاده ای میزنم که مدت ها پیش  در آن قدم  زده بودیم . احساسی آشنا را تجربه میکنم همانند همان حسی  است که یک ماه بعد از مرگ پدربزگم  استکان کوچکی را که همیشه چایی اش را در آن می نوشید را پیدا کردم که انگار به اثر برجای مانده عزیز از دست رفته می نگریستم .جاده همان جاده خاکی ان روزهاست فقط با این تفاوت که بوی بهار را بیشتر چشیده و افتاب   تنش را بیشتر از پیش لمس کرده است . درختی را میبینم که آنروز کنارش رفتیم  و گفتم زیباست اما اینبار زیباتر است و انگار حرف هایی برای زدن دارد نزدیکش می شوم و لباس از جنس چوبش را مرتب میکنم و شاخه های مویش را شانه میزنم و کنارش مینشینم او با من حرف میزند  میدانم  و  مطمنم  که مرا به یاد می اورد و میخواهد چیزی برایم بگوید اما لحظات در سکوت سپری میشوند به گمانم زبان طبیعت زبان سکوت و جنس کلمات آن از جنس احساس است  و من در مکتب طبیعت کلاس اولی بیش نیستم پس  با درخت عهد میبندم که روزی که از این مکتب فارغ التحصیل شدم به سراغش بیایم و یک دل سیر  به صحبت با اون بنشینم .  اما  بعید میدانم که تو این درخت را در یاد داشته باشی اکنون فرسنگ ها دور تر زیر اسمانی دیگر با  اب و هوایی دیگر و مناظر دیگری هستی و  درخت های دیگری را تماشا میکنی.جلوتر میروم و با هر قدمم بزور پرده افکار را کنار میزنم که مبادا مرا به خلسه خاطرات بکشاند .  سرم را کج میکنم و  باغ پیرزنی را میبینم  آن باغ و خانه باغ کوچک کاهگلی اش با حصارهای دورش که از جنس گیاه هایی ظریف و صرفا زیبا هستند و قدرت مقابله با ورود هیچ جانوری ندارند همه چیز مثل ان روز و بی تکان مانده است  فقط با این تفاوت که دیگر آن پیرزن آنجا نیست یادم میاد که انروز ما را بر سر راه دیده بود و  خواسته بود منتطر باشیم که چایی اش دم بکشد و ما را به یک استکان چای و یک دل سیر صحبت دعوت کند و ما گفته بودیم  که به هنگام برگشت میهمانش میشویم اما وقتی مسیر را برمیگشتیم انقدر دیر شده بود که او رفته بود مثل  الان و خانه باغ ساکت و تاریک بنظر میامد درست مثل الان. اطراف این جاده  روستایی پر از باغ و درخت و چمن و ادم های زیادی  هست که سر زمین هایشان هستند هر کدام از ان ها را میبینم که به طریقی با طبیعت سخن می گویند . از کنار باغی رد می شوم و زنی را میبینم که  با دامنی به رنگ سبز و با کلاهی از جنس حصیر و چهره ای که افتاب سرخش کرده است به من با شگفتی خیره شده است  شاید دلیل نگاه هایش دسته گل بزرگ با گل های سرخ و طلایی در دستم  باشد  که گل هایش را یکی یکی سر راه جمع کرده ام  شاید هم  موهایم باشد که با همان گل هایی که جمع کرده ام بافتمشان.به زمین که خیره میشوم رد کفش هایم را می بینم  فردا  شاید حتی ساعاتی بعد دست باد این رد پاها را پاک میکند همانطور که ردپاهای تو را پاک کرده است . به اسمان خیره میشوم که چقدر ساکت و بی تلاطم تماشایم میکند انگار که حالش دگرگون شده  است اخر ان روز به گمانم دلش گرفته بود که ناگهان شروع به نم نمک باریدن کرد و تو گفتی که چقدر از باران  بدت می اید  و من با خودم فکر کردم که مگر میشود ادم از باران بدش بیاید.لحظات هر چقدر که شیرین چون  قند و تلخ چون قهوه باشند روزی به پایان می رسند همانطور که قند اب میشود و فنجان قهوه سر کشیده میشود. با خود فکر میکنم که  امرز هم همچون ان روز به خاطرات می پیوندد و در سکوت به مسیری که  رد کمرنگی از تو در ان باقیمانده چشم میدوزم و سعی میکنم در همین لحظه باشم و فکر دیگر به سرم راه ندهم درست مثل ان روز که فکر رفتنت را کنار گذاشتم و کنارت قدم زدم.مدتی میشود که رفته ای و رد پایت را باد با خود برده است  میدانی که این تقصیر من نیست تقصیر زمان و گذر فصل هاست ادم ها  میایند و میروند مثل بادی که در لحظه بر می خیزد و در لحظه ناپدید میشود اما اثار برجای مانده از ان  هیچگاه ناپدید نمیشوند با این حال گله ای نیست و به قول انتوان چخوف اثر انگشت ما از قلب هایی که لمسشان کرده ایم پاک نمیشود و تو خود نیستی اما اثر انگشتت باقیست. با این حال در ان روز  فرصت خداحافطی با خودت را که نداشتم اما به گمانم در دلم با بعضی چیزها خداحافظی کردم.بعد از رفتت این شهر هم خالی بنظر می اید هم پر در نبودت انگار هیپکس نیست ولی انگار همه کس هست آه ! میدانم پارادوکس بزرگیست دقیقا مثل تمام چیزهای دیگر در این جهان امیدوارم بار دیگر که ملاقاتت میکنم  همه چیز طور دیگر باشد و تفاسیر دیگری داشته باشد  شاید در جهانی دیگر زیر درختی دیگر .</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 04:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار آسایشگاه : درک شدن سخت ترین چیز در این جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-jp1tdh7bwqye</link>
                <description> صادق هدایت می‌گوید: در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد. گاه دیده‌ام که چه سکوت‌هایی مملو از فریاد است ،فریادی که تنها درد کشیده ها  را فرا می‌خواند ، فریادی که در خلوت شب ژرف‌تر و سوزاننده‌تر است .اینجا جایی است که کلمات توان خود را از دست می‌دهند و عرصه را به سکوت و اعمال واگذار می‌کنند اینجا جایی است که از پرده از ذات حقیقی آدمی پرده برداشته می‌شود سال‌های درازی است که در میان انسان‌هایی شب را روز می‌کنم که دیوانه خطاب می‌شوند. اما آیا حقیقت همیشه در ظاهر کلمات است؟  آیا همیشه خنده از روی خشنودی و گریه از روی غم است ؟ آیا شب طولانی‌تر از روز است ؟ اینجا در این گوشه از یاد رفته شهر حقایق وارونه می‌شوند چشم‌ها بی‌اعتماد می‌شوند و لب‌ها سکوت را برمی‌گزینند سالهاست که نظاره‌گر جنون و فریادهای بی‌ پاسخ قربانیان زیاده خواهی آنهایی که بیرون از این درهایند بوده ام.بی صدا اشک ریختن‌ها را دیده‌ام، پریشانی و آشفتگی سردرگمی و بی‌ پاسخ ماندن چراها را دیده‌ام اما اکنون با این چهره پرچین و چروک با دلی مملو از حسرت و با صدایی گرفته شرح حالی را برایتان بازگو می‌کنم: نیمه های شب او را با لباس سفیدی بر تن با موهای آشفته و تکه کاغذی در دست دیدم که راه پشت بام را در پیش گرفته بود گمان می‌کردم همچون هر شب دیگری به تماشای ستاره‌ها می‌رود ؛ ستاره‌ها بهترین دوست‌های او بودند شبی دیدم که در دفترش نوشت :آنها شنونده خوبی هستند که بدون قضاوت پای حرف‌هایم می‌نشینند .سعادت بزرگی است زندگی در آسمان شب. اما دیری نگذشت که صدای افتادنش را شنیدم . جهانی که آن را در نوشته‌هایش خارق العاده توصیف می‌کرد را  بی صدا ترک کرد و مرا با انبوهی از چراها رها کرد روزها می‌گذرد و او رفته است .دیگر مثل گذشته چراغ اتاقش تا نیمه شب روشن نیست ،  آن زمان‌ها همیشه شب را بیدار می‌ماند گاه اشک می‌ریخت، گاه شعر می‌خواند و گاه به موسیقی گوش می‌سپرد. گویی سال‌ها بود که خود را گم کرده است و به دنبال خویشتن در میان واژه‌های کتاب‌ها و نوت‌های موسیقی می‌گردد بیشتر از هر کس دیگری در آسایشگاه تشنه خواندن بود قفسه کتاب‌هایش لبریز بود از کتاب‌های بسیار اما بیشتر شعرهای فروغ را می‌خواند و گاهی زیر آنها خط می‌کشید گاهی تا ساعت‌ها یک مصرع را زیر لب زمزمه می کرد و با آن اشک می‌ریخت . زیر لب می خواند:من از نهایت شب حرف می‌زنم، من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم  اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان!  چراغ بیاور  و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. آن را حفظ بودم همیشه آن را می‌خواند و بارها از روی آن می‌نوشت.  کسی را نداشت برایش شعر بگوید یا کسی را نداشت که با او، از زیبایی های شب سخن بگوید تنها او بود و او برایم سوال بود چرا او اینجاست اما بعدها بود که دانستم : 《فهم زیاد گاهی سنگین‌تر از جنون است》 او را می‌دیدم که چگونه بی‌اهمیت‌ترین چیزها هم برایش مهم بودند از مرگ غنچه گلی غمگین می‌شد و از تولد جوجه گنجشکی خوشنود گاهی بیش از اندازه پرحرف و اجتماعی می‌شد و با همه سخن می‌گفت اما گاهی نیز در لاک خود فرو می‌رفت و در گوشه‌ترین نقطه حیات آسایشگاه روی تاب فلزی می‌نشست که صدای حرکت زنجیرهای روغن کاری نشده‌اش سکوت شب را میشکست و پی در پی پشت سر هم سیگاری را دود می‌کرد گویی هیچوقت در این جهان و با این ساکنان جهان نبود. هم صحبتی با گربه‌ها را بیشتر دوست می‌داشت و برای پرنده‌ها خانه درست می‌کرد و تا ساعت‌ها به آواز گنجشک‌ها گوش می‌سپرد. شخصیت مورد علاقه‌اش روباه شازده کوچولو بود  . یکبار دیدم که می‌نوشت چقدر خواهان این است که هم صحبتی همچون روباه داشته باشد و با او از هر دری سخن بگوید از فلسفه گرفته تا رنگ آسمان به هنگام غروب خورشید  آخر می‌دانی او تشنه تماشای غروب خورشید بود ؛ هر روز سر ساعت روی صندلی چوبی اش می‌نشست چایی می‌خورد و خورشید را بدرقه می‌کرد او مجنون یا دیوانه نبود او عاقل‌ترین انسانی بود که تا به کنون دیده بودم اما در این دنیا جامعه با آنکه زیاد می‌فهمد مهربان نیست او را یا شاعر می‌نامد یا دیوانه .و من این دیوار خسته این ساختمان دور افتاده تنها می‌توانم راز او را در سکوت خود نگه دارم. اما ای کاش می‌دانستم  چه بر او آمد که حاضر به ترک اینجهان شد .  کراه پشت بام را پشت بام را پیش گرفتهمی‌کردم</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 03:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو ای شب باقی بمان .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-hzmunuxkgjgi</link>
                <description>میان هیاهوی جهان ، غافل از هر درد و خوشی، غافل از هر گریه و خنده ای ایستاده ام.تهی از احساس تر از همیشه ، بی امان کلمه《 ای کاش 》را بر زبان‌می آورم.به خوشه های گندمی که زیر نور آفتاب میدرخشند خیره میشوم ، زیباست، چشم هایم‌ را میبندم و می‌گذارم باد موهایم را به رقص آورد.گویا زندگی در این لحظه متوقف شده ، معنایش را از دست داده و همراه من روی دیوار آجری به تماشای غروب نشسته است .مدام با خودم زمزمه میکنم:ایکاش حافظه ام را از دست میدادم و هیچیک از اتفاقات و آدم های گذشته رو بیاد نمی آوردم.ایکاش هرگز چنین سفری را آغاز نمیکردم ، ایکاش اینچنین برده افکارم نبودمایکاش هرگز برخی انسان ها را حداقل در این زندگی ملاقات نمیکردم .ایکاش میان امروزو فردا یکسال فاصله بود و تمام این یکسال را یا بال داشتم و پرواز میکردم یا نامرئی میشدم و مخفیانه نگاهت میکردم .قلبم یا ذهنم نمیدانم اما یکی از این دو سخت پژمرده گشته و مرا به ویرانی میکشد .درون و باطنم همچون سیاه و سفیدن ، دیگر قادر به مخفی کردن احساساتم درون جسمم نیستم و از زخم‌های تنم بیرون میریزند و مرا رسوا میکنند .اما تاریکی شب و نور مهتاب مرا بیشتر از هر چیزی به اعماق وجودم‌ میکشانند ، ایکاش همیشه شب باشد.میگویند نجات دهنده در آینه است اما گویا نجات دهنده خود سردرگم است و چشم به راه یاری که هرگز نخواهد رسید مگر از بازتاب خویش .</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 22:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بودی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-ly2tp2etiik8</link>
                <description>نوری بودی که بر من تابید ، از من عبور کرد و جایی در دور دست ها به سایه ها پیوست. شعری بودی که بسیار بر زبان اوردمش ، اما فراموش کردم آن را بنویسم .اشکی بودی که سرازیر شدی گونه هایم را نوازش کردی و به آرامی ناپدید شدی.چایی بودی  که آنقدر برای نوشیدنش بیهوده صبر کردم که آخر سر ، سرد شد و دور ریختمش.گیاهی بودی که  آن را  میهمان آفتاب کردمش اما فراموش کردم آب دهمش و پس از هفته ها پژمرده گشت.کتابی بودی که از روی جلدش قضاوت کردم  بی آنکه صفحه هایش را لمس  کنم و کلماتش را ببویم .لباس سفیدی بودی که در همان اولین بار پوشیدنش لک شد و  و کنار گذاشتمش.کفشی بودی که پایم را زخم میکرد.باران روز پیکنیک بودی همانقدر بد زمان و بد مکان .ماه بودی زیبا و دور و همانقدر دست نیافتنی. شب بودی ، تاریک و ساکت ،  پر از رمز و راز و اشک آور .روز بودی ، سرشار از خستگی کار و  آفتابی که چشمم را می آزرد.اهنگ های طاهر قریشی  بودی ، گوشنواز ولی سوزناک و درد آور.سفر  لغو شده بودی .ساعت بی باتری و صرفا تزئینی.تو دردی بودی بی درمان ، دردی که نه بتوانم به کسی بگویم ،  نه بتوانم به دوش بکشم و نه بتوانم زمین بگذارم .به آرامی  میبوسمت و  رهایت میکنم  شعر نا نوشته من.</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 01:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاخه های فرعی .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B9%DB%8C-pw7byhmpulaz</link>
                <description>تکه تکه شده امروح و تنم از هم کینه ای به دل گرفته اند. هر کجا که تنم و جسمم هست روحم از آن جا بیزار است.اموراتم همچون  برگ های پاییزی  ریخته اند و یک گوشه مانده اند .خواب و بیداری ام  همچوم  آب و هوای زمین  سخت  از حالت عادی بیرون آمده است.کتاب های شعرم  از صفحات غم آلودشان همانطور باز روی زمین افتاده اند پنجره باز  است و هوا  بادی ، صدای بهم خوردن شاخه های درخت ها با صدای  کوبیده شدن پنجره  سرم را بدرد می آورد  . میل گوش دادن به هیچ یک از آهنگ هایم را ندارم گویی هیچی کلامی نمی‌تواند روحم را با تنم آشتی دهد. به هر چیزی که تا الان بوده و نبوده  می اندیشم  ، به روز ها و شب هایی که زندگی کرده ام و ساعت هایی که صرفا نفس کشیده ام .به آدم هایی  که آمده اند و مانده اند و آنهایی که آمده اند و رفته اند می اندیشم . به مسیر پیش رویم می اندیشم  چقدر نا معلوم و نا پیداست  انتهای آن  ، هم مسیرهایم مرا میترسانند ،  پشت سر هم ناله میکند و میگویند مسیر اشتباهی را آمده ایم  اما من چشمم آن چند نفری  را میبیند که کیلومترها جلوتر با چراغی در دست به انتظارم ایستاده اند .بدیهی است که مسیر  پر از چاله میباشد، پر از تاریکی و صدای زوزه باد و پر از  آن هایی که  زیر دست و پا جان داده اند اما من انتهای مسیر را خواهم یافت.</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 00:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-fff3i8cpqq5u</link>
                <description>بوسه ای بر افکار گُنگم میزنم.نمیدانم آرامگاه حقیقی که بتوانم افکارم را در آن دفن کنم را کجا میتوانم بیابم.از پنجره اتاق به بیرون خیره میشوم  آه که چقدر ماه زیباست مگر میشود آدمی نگاهش به ماه بیوفتد ولی آن را با حسرت نگاه نکند؟مگر میشود در چنین شبی  دلت سخت تنگ نشود؟مگر میشود نسیم خنک بهاری شب هنگام گونه هایت را نوازش کند و موهایت را به رقص در بیاورد ولی تو در این لحظه و این ثانیه زندگی را به معنی واقعی نچشی؟ مگر میشود محو تماشای ستاره هایی که به واسطه نور شهر زیباییشان را نمیتوانند تماما عرضه کنند اما با این حال هنوز هم رگه هایی  از زیبایی دارند نشوی؟ مگر میشود  در این نیمه شب صدای داریوش را که آهسته میخواند 《 به دادم برس ، تو ای ناجی توانمند......》 را شنید  ولی  تا سالها بعد  آن را به یاد نیاورد؟مگر میشود با وجود  تمام زیبایی شب اما در فکر صبح فردا نبود؟ ( تی نآ )</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 00:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق سرگردان..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-oj5mdewfe54a</link>
                <description>زندگی به خودی خود قایقی است در اقیانوسی به رنگ سیاه ماهی‌هایش اما سفید هستند امواجش وارونه و صدایش تیز و آزردهنده است وسعتش بی‌نهایت اما عمقش پیداست جنازه آنها که از قایق پرت شده‌اند به چشم می‌خورد آرام و بی‌صدا پیش می‌رویم به کجا؟ کسی نمی‌داند با کدامین ناخدا ؟ کسی نمی‌داند آیا اصلاً مقصدی وجود دارد؟ این اقیانوس پایانی دارد ؟خشکی وجود دارد ؟ساکنان قایق گویی کینه‌ای از هم دارند به چشمان یکدیگر هرگز نگاه نمی‌کنند،  چهره‌هایشان زرد است دست‌هایشان استخوانی با پوستی به سفیدی برف که رگ‌هایشان از زیر آن جلد تزیینی به رنگ آبی پیداست موهایشان شانه نخورده و به هم ریخته است لباس‌هایشان چروک و اتو نخورده لب‌هایشان خشک و چشمانشان با حسرت خیره به رنگ آب گویا در فکر تغییرند گویا هیچ یک از موقعیت راضی نیستند مدت‌هاست که انتظار لبخند را می‌کشند مدت‌هاست که منتظرند قایق مسیرش را عوض کند اما آنها فقط امید دارند و هیچ یک اما دست به عمل نمی‌زند هر یک منتظر اقدامی از سوی دیگریست هیچ یک اقدامی نخواهد کرد مگر که طوفانی به سراغشان بیاید.</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 00:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو بودی .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-fgy1e8hapajg</link>
                <description> خلاء بزرگی وجودم را فرا گرفته است ، هیچ‌ چیز روحم را ارضا نمیکند . گویی تکه ای از من  گم شده است ، در  مکانی یا  شاید نزد کسی  .هیچ چیز آرامم نمیکند حتی  گوش دادن به  موسیقی ، قدم زدن زیر باران و خیس شدن ، حرف زدن با آدمها ، حتی پناه اخر خوابیدن هم جوابگو نیست. ضربان قلبم مثل همیشه نیست، گویی بدنم نیز میخواهد چیزی را به من بفهماند ، چیزی را که خودم خوب میدانم چیست اما  قصد باور کردن آن را ندارم . چشمانم خیره شدن درچشمانی آشنا را خواستارن و گوش هایم ، شنیدن صدایی آشنا را می طلبند . برای فرار از این حال چه میشود کرد ؟ به چه چیزی میتوان متوسل شد و چگونه میتوان ارام  گرفت ؟ جوابش را میدانم اما نمیخواهم  آن را بپذیرم .</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 22:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او بود .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ayvfu8qkkebk</link>
                <description>چشمانش خسته بودند ، از نگاه های بیهوده، از منظره های مبهم، از چهره های درهم و بی لبخند، از گذرهای سریع و آنی.دستهایش خسته بودند، از  خودکار های بی جوهر،از کاغذهای سفت و مچاله، از لمس  قاب عکس های قدیمی خاک خورده، از لمس آیینه های ترک خورده.گوش هایش خسته بودند، از قصه های نا فرجام، از قصه های با  پایان غم انگیز، از حرف های عاشقانه تهی، از گزافه گویی ها. لبهایش خسته بودند، از نگفته هایشان، از گفته هایشان ، از انچه زمانی گفته بودند و اکنون اثری از آنها باقی نیست. تنش خسته بود، از بیداری های به اجبار ،  از خواب  برای فرار از خستگی افکار، از بیهوده راه رفتن، از بیهوده ایستادن، از انتظار. اما ذهنش در عالم دیگری سر میکرد،  ذهنش که مقصر تمام این ها بود خودش را کنار کشیده بود  ، پا روی پا انداخته بود و خستگی را به جان تک تک اعضای بدن انداخته بود، دنیا را زیرکانه میکاوید و نشخوار فکری میکرد و پسماند افکار را به جان بدنش می انداخت.آه ! انسان بیچاره  ، رنجور و غمناک با دستان بریده بریده در اتاقی با دیوارهای به رنگ خاکستری گیر افتاده بود. صدای فریادش در گلو خفه شده بود . حضور ادم ها را احساس نمیکرد. صداهای مبهمی میشنید اما نمیدانست آنها چه بودند.انگار از همه چیز و همه کس  دلگیر بود حتی بازتاب خودش در آیینه. او بود و یک دریچه کوچک با شیشه ای ترک خورده که تنها باریکه نوری از آن عبور میکرد ، نگاهش روی ذرات گرد و غباری بود که در حضور نور به پرواز در آمده بودند، چقدر در ان لحظه دلش یکی شدن با نور را میخواست .هم نیستی میخواست و هم هستی . ابدیت میخواست بی آنکه زندگی کند . پرواز به ان سوی آسمان را میخواست آنجایی که همه چیز متفاوت  تر میبود؛ نه عشقی بود و نه نفرتی، نه دوستی بود و نه دشمنی . حتی مطمئن نبود دلش میخواست انسانی هم باشد یا نه.  اما میدانست که دلش میخواست آنجا همیشه شب باشد ، تا در تاریکی و حضور ستارگان  آواز  خاموشی سر دهد و به همخوانی باد  که خود را به تن خشکیده درختان میکوبید گوش دهد و بی صدا اشک بریزد.</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 00:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.... دوست ندارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ywxekiam156k</link>
                <description>خیلی وقت ها برای فرار از افکارم به خواب پناه میبرم اما حس پوچی بعد از بیدار شدن را دوست ندارم .هرچیزی که تو را به یاد من بیاورد را دوست  ندارم .دلتنگی برای خاطراتی که دیگر نمیشود انها را ساخت دوست ندارم. حرف زدن با ادم هایی  را که نمیدانند زندگی چیست و   و دغدغه های سطحی دارند را دوست ندارم. نگاه کردن به  ستاره ها  را بدون عینکم دوست ندارم .از دست رفتن زمانم بخاطر فکر کردن به تورا  دوست ندارم.حرف های بی فکر را دوست ندارم.  پاییز بدون باران را دوست ندارم .نگاه های بی معنا و گذرا را دوست ندارم. بی توجهی به هنر را دوست ندارم .انگار که خیلی از چیزها را دوست ندارم اما این جهان  گوشش بدهکار علایق ما ادمیزادها نیست هرچه که خودش دوست داشته باشد را  پیش میراند .</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 17:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیایی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-vfxae0whjmrf</link>
                <description>میدانی داشتم به این فکر میکردم که اگر در جهانی دیگر با تو روبرو میشدم چقدر  همه چیز متفاوت  تر میبود. میتوانستیم صندلی هایمان را بگذاریم ، موسیقی بی کلام  گوش دهیم  و به رقص  جنون امیز بید مجنون  بنگریم  .میتوانستیم   شب ها یک جای دور برویم و تا خود صبح ستاره هارا تماشا کنیم و  شعر های فروغ فرخزاد  را زمزمه کنیم.  به  چمنزار میرفتیم و  و گل های  وحشی  را میچیدیم و با  پای پیاده  در حاشیه رود خانه قدم بر میداشتیم و به صدای پرواز پرندگان گوش فرا میدادیم ضبط ماشین را روشن  میکردیم و در حالی که با اهنگ زمزمه میکردیم تا ناکجا آباد پیش میرفتیم  و تمام مردم شهر را پشت سر میگذاشتیم اما اکنون در این دنیاییم  سرد و خشک و بی خبر از حال یکدیگر اما  هیچ جای اندوهی در این دنیا نیست </description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 17:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوار بر کشتی زندگی ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-u9j497biacbm</link>
                <description> در این ساعات  از زندگی ام  گویا واقعا حق انسان بودن را ادا میکنم. طعم زندگی را میچشم و رنگ آسمان را هر روز برانداز میکنم هر شب به تماشای ستاره ها مینشینم و غرق در سکوت تاریکی میشوم . لبخند روی لب هایم را دوست دارم هر چند همیشگی نیست. هر روز  خدا را شاکرم  به سبب انسانی که هستم  به سبب مسیری که در آن قرار دارم  ،خدا را شاکرم بابت  تمام زیبایی هایی که تا به کنون دیده ام و تمام چیزهایی که تا الان تجربه کرده ام .اگر روزی ماشین زمانی اختراع شد برمیگردم به گذشته اما هیچ‌ چیز را تغییر نمیدهم بلکه لحظه های زندگی ام را عمیقانه در آعوش میگیرم و با عمق وجود لمسشان میکنم  چونکه  منِ  اکنون حاصل تک تک دقایق گذشته است  اگر چیزهایی را تجربه نمیکردم هرگز به فکر تغییر نمی افتادم  《 دیروز  به تاریخ پیوست ،فردا یک رازه ،اما امروز یک هدیه است 》  پس بیایید لحظات زندگی امان را صمیمانه میان بازوانمان بگیریم و انها را حس کنیم و  نه صرفا‌ انها را پشت سر بگذاریم و تنها به فکر پایان  لحظات باشیم</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 01:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مینویسم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-xqfm7zbyjbxh</link>
                <description>نوشتن  یک ابزار قدرتمنده . با قلم کاری میشه کرد که با هیچ وسیله دیگه ای نمیشه کرد ؛بانوشتن میتونی دیدگاهتو  باورهاتو و احساساتتو  و کلماتی که روحت رو نوازش میکنند رو به اشتراک بزاری .ولی سوالی که برام پیش اومده اینکه من چرا مینویسم؟! من  قصدی برای لایک و کامنت گرفتن یا دیده شدن ندارم،  صرفا بخاطر این مینویسم  چون  مثل خونه تکونی  میمونه برای مغزم گاهی  وقت ها نوشته هایم سرشار از احساس و کلمات روح نواز میشن ، نوشته هایی که حتی خودم با خوندنشون چشم هامو میبندم و در قعر احساس فرو میرم‌.گاهی وقت ها نوشته هایم  فقط بیانی از اتفاقات روزم هستن  اینطور متن ها را فقط برای رهایی از  بار روزم و تجربه های چه بد یا چه خوب  آن روز مینویسم  و بعد ها حتی  دوباره به سراغشان نمیروم.اما چیزی که در واقعیت وجود داره اینکه نوشته هام‌ میتونه  روی دیگران تاثیر بزاره میتونه باعث شه یکی باهام احساس همدردی کنه یا اینکه یکی  بتونه با اون نوشته تیکه های پازل ذهنشو کنار هم بچینه . اما با این حال  این موضوع باعث  تغییر دلیل نوشتنم نمیشود  ، من مینویسم  تا خودم رو در کلمات دریابم ، مینویسم که نیازی به گوش شنوا نداشته باشم ، نیازی به صحبت های غیر ضروری نداشته باشم ، مینویسم که من آینده با دیدن نوشته هایم شاهد رشد و تکامل احساساتش باشد ، مینویسم تا در دریای سردرگمی  خودم را به وسیله قایق واژگان به ساحل  سکون برسانم .</description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 22:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکالمه خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-aozbua0kvhnj</link>
                <description>داشتم کتابی رو میخوندم به یه بخشی رسیدم که میگفت وقتی با یه شکست مواجه شدی خودتو سرزنش نکن چون نه تنها باعث ایجاد انگیزه نمیشه بلکه بیشتر بهت احساس بی لیاقتی و نقص و حقارت دست میده  بعدش یه تمرینی قرار داشت که میگفت فردی رو درنظر بگیر که برات عزیزه و دچار یک شکستی  شده چه برخوردی با او میکنی؟ چرا به او احترام میگذاری؟ و برای بازگشت دوباره او به مسیر چه کمکی میکنی ؟ یکی از دوستامو که برام عزیزه و تا حدود زیادی بهم شبیهیم رو در نظر گرفتم و این مکالمه رو باهاش شروع کردم : میدونم به خودت یه قولی دادی و تصمیم گرفتی انجامش بدی ولی زیر قولت زدی و این باعث شد که به خودت بی اعتماد باشی و فکر کنی لیاقتشو نداری یا اینکه از پسش بر نمیای فکر کنی تو استعدادشو نداری ولی میدونی چی مهمه اینکه تو مسیرتو باور داری اینکه تو نیت انجام این کارو داری تو بجای اینکه بخوای وقتتو با چیزای دیگه تلف کن تصمیم گرفتی  رو مسیرت تمرکز کنی درسته الان کمی درمانده ای اما باید حلش کنی  اصلا میدونی چیه بزرگترین چیزی که باید بهت انگیزه بده همین داشتن هدفه هم سن و سالاتو ببین که هیج هدفی ندارن هیچ ایده ای واسه ایندشون ندارن چون اصلا نمیدونن قراره چی باشه و هیج تلاشی واسش نمیکنن ولی تو یه موهبتی داری تو یه هدف داری  که انتخاب خودت بوده میدونم بعضی وقتا سخت میشه اما میدونی بزار چی انگیزه و سوخت ادامه راهت باشه چشماتو ببند ببین چند نفر تو رو میشناسن  ادمایی که بهشون فکر کردی فقط کساییه که تو میدونی ولی کلی ادم دیگه هستن که تو رو میشناسن و درموردت حرف میزنن حتی بدون اینکه تو هم بشناسیشون بین این آدما کسایی هستن که  گفتن تونمیتونی به اون هدفت برسی ولی یسریا هم‌ هستن که جلو اونا وایسادن و گفتن که تو میتونی اونا بهت افتخار کردن و روت حساب باز کردن خب حالا اون روزیو به یاد بیار که تو به اون هدفه رسیدی چی میشه؟! اره دقیقا  اونایی که باورت نداشتن دهنشون باز میمونه و اونایی که باورت داشتن سر بلند میشن  به ادمایی فکر کن که تحقیرت کردن و گفتن نمیتونی  و تو با موفقیتت همه اونارو ساکت کردی پس تسلیم‌ نشو   کم مونده این مسیر راه نجاتته پس بهتره بهش پایبند باشی(در واقع این ها تموم حرف هاییه که خودم‌ نیاز به شنیدنشون داشتم) </description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 21:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-ssybte7gffj1</link>
                <description>قلبم سخت فشرده میشود . نای سخن گفتن ندارم گریه امانم‌ نمیدهد  خبری از حال خوب نیست  گویا دیوارای اتاقم لحظه به لحظه  به یکدیگر  نزدیک و میشوند و این چهاردیواری را برایم تنگ میکنند از ایینه بیزارم از چشمانم بیزارم  از تمام دنیا بیزارم آسمان رنگ باخته برایم  گیاهانم یک به یک خشک میشوند و من فقط تماشا میکنم   چشمانم را میبندم بجز خواب هر فکری به سراغم می اید   نمیدانم چه شد هرچه شد در یک لحظه شد روحم را به دست باد سپرده ام  و خبری از حال آن ندارم  اینجا یک گوشه نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام و اسمان را تماشا میکنم  همه جا تاریک است ستاره ها بالای سرم هستند ولی ماه را نمیبینم چند شبی است که ماه را در اسمان نمیبینم  گویا  من نیز همچون ماه گمشده ام   نمیدانم  کجا گمشده ام  نمیدانم اصلاچگونه گمشده ام   راه خانه را نمیشناسم و انگار زبان هیچکسی را نمیدانم که از او کمک بخواهم درمانده ام  حتی خودم‌نیز خودم را نمیتوانم درک کنم چه برسد به دیگران زبانم  خشک شده ا هرچقدر آب میخورم‌ این خشکی برطرف نمیشود دست و پایم یخ است  بخوابم ؟ اما چگونه  بیدار بمانم‌؟ اما چگونهایکاش  اینگونه نمیشد ایکاش </description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 00:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در فواصل  بسیار دور از خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%A7%D8%B7%D9%84-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-zrtvpudmwmoy</link>
                <description>جوهر قلمم خشک شده ، جوهری از جنس سخن؛ سخنان و حرف ها حق  مطلب را ادا نمیکنند  نمیدانم چه میخواهم از خودم ، از بقیه و از دنیا قلبم ارام نمیگیرد  و دست از کوبیدن خود  به درو دیوار قفسه سینه ام بر نمیدارد. گوش هایم خواهان سکوت مطلقند ، سکوتی اما پر از هیاهو.  لبهایم اما نمیدانند چه کنند سکوت کنند یا به سخن در آیند.  زندگی و زمان کش میاد انگار هر چقدر که پیش میرم  زمان  کند تر میشود و دوباره  برمیگردم سر نقطه اول .اینکه از ادم ها متنفرم یا دوستشان دارم را هم نمیدانم  اینکه بخوابم یا بیدار شوم  را هم نمیدانم . هیچ نمیدانم به چه  موسیقی  گوش بدم  یاچه کتابی بخوانم ؛ بی حسی مطلق  مرا فرا گرفته است  درونو ظاهرم در پارادوکسی ژرف به سر میبرند که پایان ندارد نمیدانم شاد هستم یا دارم تظاهر به شادی میکنم حتی از بابت اینکه  چه شخصیتی دارم هم‌ مطمئن نیستم  ، از اینکه باران  را دوست دارم یا از آن نفرت دارم را هم نمیدانم اخر میدانی باریدن  باران  را از بچگی اشک اسمان میدانستم که به حال انسان های زیر بال و پر خود افسوس میخورد .ایکاش به دنیای نقاشی های ونگوک سفر کنم صندلی ام را بگزارم و به تماشای  شب پر ستاره بنشینم ، در کافه تراس در شب  پشت صندلی های کافه  به تماشای  گذر رهگذران بنشینم   ایکاش  تا ابد دراین نقاشی ها گیر بیوفتم و همچون آن نقوش جاودانه  و بی فکر شوم یا اگر میشود به دنیای کتاب ها سفر کنم  و از این افکار رها شوم </description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 13:33:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت های زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33710903/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-jyfp6ospvcfj</link>
                <description>میخوام یه لیست از لذت های کوچیک زندگیم که حالمو خوب میکنن و البته گاهی از  وجودشون دریغ میشم رو بنویسم که هر موقع حالم خوب نبود یه نگاه بهشون بندازم  و البته شکرگزار باشم بابتشون:بیرون رفتن، خریدکردن ، پیتزا خوردن، اهنگ‌گوش دادن، شعر خوندن ،نوشتن،تماشای غروب آفتاب، تماشای ستاره ها، اب دادن به گل هام ، استایل های پاییزی زدن ، مهربونی کردن به بقیه ، پاستا پختن ، حرف زدن راجب ادم مورد علاقم ، صحبت کردن با ادمای  کتاب خون  این لیست  ویرایش میشود. </description>
                <category>Tina</category>
                <author>Tina</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 15:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>