<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Helma</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33765394</link>
        <description>خوبه که اینجا هیچ کس هیچ کس را نمیشناسد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:18:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2379092/avatar/Depvqz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Helma</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33765394</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بو میکشد قلاب را</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33765394/%D8%A8%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-bbicg1j81ynz</link>
                <description>همه گمشده و معلق در این دنیا به دنبال قلاب ماهیگیریم که ما به آن بچسبیم و زندگیمان را به او با تمام وجود و عشقمان تقدیم کنیممذهبیان به قلاب دین  عاشقان به قلاب معشوق  والدین به قلاب فرزند  روشن فکران به قلاب “بی تعصبی”  سیاست مداران به قلاب دروغ   فقرا به قلاب ثروت  ثروتمندان به قلاب نوع دوستی یا حتی عده ای به قلاب آزادی  هر کس عاشقانه برای قلابی میرقصد و آن را بو میکشد و در آخر   متعصبانه خود را فدای قلاب های آهنین می‌کند   و به دیگر ماهیان میخندد که  چه خوشبینانه خود را به دام ماهیگیر انداخته‌اند  به جان دادن مصرانه خود ادامه میدهندجالب اینجاست که هر کدام برای چرایی انتخاب قلاب خود دلایل مستند و عمیقی می‌آورند و دیگران را هم به امتحان کردن قلاب انتخابی خود دعوت می‌کنند تا شاید دیگران را از تاریکی نجات بدهنددر اینجا کسی نیست که زیر آب بماند در آخر هر کس قلابی را بر میگذیند  حتی شده دانه دانه  امتحانشان میکند و ذره ای از جان بی ارزشش را برای هر کدام هدر می‌دهد  دیگری میپرسد و میگردد  تا بهترین را برگذیند و با اکراه  جانش را می‌دهد در نهایت فقط نوزادان در آب میمانند تا وقتی که زمان صید فرا برسد  هر چند اکثرا از پیش به قلابی اویزانند  هیچ کس نمیتواند ماندن در  آب را انتخاب کند   این قانون استدر اینجا فقط ماهیگیرانند که سود می‌کنند حالا به این فکر کن که اصلا ماهیگیر کیست؟اگر ماهیگیری وجود نداشته باشد چی؟ اگر این قلاب های نمادین  راه های منتخب زندگیمان  طبقه هایی که در آن طبقه بندی میشویم همه و همه فقط یک ظاهر باشد آنوقت چه؟یه ربع به سه صبحه و من و نشخوارِ ذهنی خسته، از هر موضوع غیر فلسفی  دنیای خودم و گم شده در نگرانیهای مختص خودم   ،مینویسم که شاید یادم بره این دنیا خیلی پیچیده تر از چهار تا قلاب و ماهیگیره و یادم بره که انقدر مشغله ذهنی دارم که نخوام مثل زنگ انشا  عینیت بدم به واضح ترین مسائل دنیا اگر قرار باشه در زندگی آرمانی انشاها باشم دلم میخواد قلاب  یا ماهیگیر باشم یا حد اقل دلیل انتخاب یک قلاب برای بقیه ماهی ها(من آدم بدی نیستم)   شبتون بخیر۲:۵۳پ.ن: نام این نوشته از آهنگی از همایون شجریان گرفته شده  ممنون از فرستنده آهنگ پ.ن دوم:واقعا انقدر ذهنم درگیره خندم میگیره که اومدم همچین چیز بی ربطی نوشتم پس نمیدونم حتی خوب نوشتم یا نه تا ساعت سه و نیم هم با هوش مصنوعی عکس درست کردم برای متنمپ.ن سوم: شما اگر زندگی آرمانی دریایی داشتین چی میشدین؟ ماهی ؟ قلاب؟کوسه؟ خورشید؟ درخت؟???</description>
                <category>Helma</category>
                <author>Helma</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 03:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه نور؛زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33765394/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gexfxqujhies</link>
                <description>دختری در پساتوی غاری زندگی میکرد .بی نیاز بود از هر چیزی  نور ،غذا،دوست،آب  همیشه  مشکل از آنجا شروع میشود  که ماداشتن را تجربه میکنیم آنوقت است که دیگر نمی‌شود  انرا ازمان بگیرند و حرص و طمع را به جانمان می اندازند  . روزی دختر درتخیلش غاری را تصور میکرد دقیقا مانند غار خودش. در غار کسی نبود چون  او تا کنون  کسی را ندیده بود   کنجکاو بود خودش را همببیند  خودش را لمس میکرد  صورتش ،موهایش، گوش هایش فهمیده بود با گوش هایش می‌شنود  با گلو صدا در می آورد اما خیلی چیزها بدردش نمیخورد مثلا موهایش زبانش پاهایش چشمانش  و دستانش سعی کرد به کار بگیردشان با زبانش سق زد پاهایش را کوبید ودست زد ،صدا داشت، خوشش آمد ‌. آواز خواند  رهگذری  شنید  .بیل انداخت و زمین را کند  .دختر را بیرون آورد  .نور چشم دختر رازد  .دختر جیغ زد .او تا حالا نترسیده بود  .حس جالبی بود اما باعث شد گریه اش  بگیرد  تا حالا گریه نکرده بود. دو باره ترسید و خندهاش گرفت .این همه احساس به خاطر نور بود  دختر به داخل غار برگشت  اما پشیمان شد .کار از کار گذشته بود  او نور را دیده بود  مثل همه انسان ها  به آن حریص شد  .بالاخره او هم انسان بود ،مثل همه ما. بیرون آمدن برایش سخت بود رهگذر کمکش کرد   .اوچقدر  برایش عجیب بود .دست هایش را به صورت باغبان گذاشت  .رهگذر موهایش از چانه اش بیرون زده بود  .موهای سرش کوتاه بود.بدنش زبر و رنگی بود؛رنگ، او تا به حال  جز سیاهی و تیرگی ندیده بود دست ها و پاهایش را نگاه کرد آن ها هم دیگر تیره نبودند  باغبان چشمانش را باز کرد  و دوباره بست و سرش پایین انداخت  و راه افتاد و دختر تلوتلو خوران دنبالش رفت پس پا به این درد میخورد !باغبان که هنوز سرش پایینبود پیراهنش را در آورد و به دختر پوشانید  .زیر لب چیزی گفت دختر هم برایش آواز خواند.دختر میخواند و میرفت سه چهار بار زمین خورد آخرسر باغبان دستش را گرفت که نیوفتد .دختر نمیدانست که چقدر  آن باغبان بیچارهخجالت زده است آخر دختر تا حالا خجالت نکشیده بود . نمیدانست در سر باغبان چه میگذرد حتی سعی هم نمیکرد که بداند . فعلا ازدنیا یک بیابان را دیده بود و یک غار و یک مرد میانسال چه میدانست از خانواده،از شهر ، از روستا وحرف هایی که قرار بود پشت سرباغبان بزنند.چه حرف ها که قرار بود زن باغبان بزند ! فقط خوشحال بود و خوشحالی هدیه نور چه قدر حس خوبی بود فکر می‌کرد در ایندنیای تازه می‌توان همیشه خوشحال بود .به جایی رسیدند که در خیابان هایش همه از این پوست های رنگین داشتند که دختر هم بر تن داشت دختر ذوق کرد با زبان بی زبانیگفت من هم مثل شماهستم!باغبان ترسید که آبرویش برود راهش را ادامه داد . یکم که رفت دید دختر دنبالش نمی یاید . پشتش را دید دختر مات زده جلویش را نگاهمی‌کرد. دلش سوخت دست دختر را گرفت و با خود کشید دختر به این فکر کرد که مرد او را ندیده .دستان مرد را گرفت و روی صورتخودش گذاشت نکند او مثل بقیه نباشد ! مرد دستانش را کشید یادش افتاد چندی پیش  دختر اینگونه با او ارتباط گرفته  .باغبان فهمیدهبود دختر برای شناختن دیگران  آنهارا با خودش مقایسه می‌کند .عصبانی نشداخمهایش در هم رفت و دست دختر را کشیددر زد پسرش در را باز کرد پسر مات دختر شد” او کیست ؟او کیست؟ “را در چشمانش میشد خوانددختر  میخواست دستانش بر صورت پسر جوان هم بگذارد و او را ببیند اما باغبان دستانش را گرفت و کشید دختر عصبی شدعصبانیت چه حس بدی هم زمان هم ترس را داشت هم هیجان را  دستانش را کشید او هم انسان بود و طماع. انسان برای هوس بهدوست خودش هم پشت می‌کند.اما باغبان قوی تر بود.زنش را صدا زد .دختر یادش افتاد .باز هم زد  زیر آواز شاید پسر به دادش برسد اما پسر مات دختر بود.زن باغبان بچه به بغل بیرون آمد تعجب کرد به شوهرش شک کرد. مرد گفت :(به این یه چیزی بپوشون  تا بیام تعریف کنم لال نیست اماحرف زدنم بلد نیست)زن بیشتر شک کرد اما اطاعت کرد .دختر اول صورت زن را لمس کرد او هم مثل دختر بود موهایش از صورتش بیرون نزده بود فقطصورتش پهن تر بود.بچه گریه کرد .دختر او را دید  .به بچه دست زد .مادر اورا عقب کشید  .با اغراق داد زد «این دیوونه رو از کجا اوردی؟داشت بچمو خفهمی‌کرد» کسی به او جواب نداد. دختر زد زیر آواز.بچه گریه اش آرام گرفت.زن با صدای دختر حالش بد شد .صدای دختر زیبا بود.به دختر از لباس های کهنه اش پوشاند به دختر زار میزد اما دختر خوشحال بود .زن  هم خوشحال بود. انگار دلش خنک میشد.شوهرش آمد و تعریف کرد .دختر رفت و با بچه بازی کرد  .بازی کردن در ذات همه انسان هاست نیازی به آموزش نیست ؛سرگرم شد ونشنید .زن هم ندید که او به سراغ  بچه اش رفته.زن بیچاره  سواد نداشت و تا آن روز جز “چشم“ نگفته بوداما” از زیر خاک اوردمش” را نمیشد باور کرد .بنا  بر کلنجار گذاشت .مرد  قسم خورد به سر فرزندانش،زن باور نکرد، به قران ! زن باور نکرد،  مردی که همچو گناهی کرده و دروغ به این بزرگی گفته خدا و قران حالیش نمیشود.مرد به دختر نگاه کرد. او همسن پسرش بود پاک تر از آب باران بود .چگونه میشد زنش همچو فکری کند؟شام خوردند .دختر ادایشان را دراورد و دلیل بودن زبان را هم فهمید .غذا خوردن را دوست داشت.از آن به بعد هر چیزی را میخواست بخورد و باید از جلوی دستش جمع می‌کردند.کم کم زن فهمید که او بی ازار است .به دختر حرف زدن را یاد داد  خیلی وقت بود که دنبال هم صحبت میگشت  . شمردن را از پسر یادگرفتو معنی خانواده را فهمید وابسته شدبه هر پنج نفرشانبه همه شان ابراز محبت کرد این را هم آموخته بود . چون انسان نیازی به ابراز محبت ندارد اما به محض یاد گرفتن انجام می‌دهد گاهیحتی از این کار خسته میشود.به پسر ،به زن، به باغبان، به کودک و به دختر بی صورت گفت دوستت دارم!پسر آمد به او فهماند که دختر بی صورت همان دختر در آیینه است.اول خوشحال شد ؛فهمید که او هم شبیه دیگران است.اما بعد غمگین شد چون دختر بی صورت زیبا  بود و با دیدن آن دختر معنی زیبا را فهمیده بود؛ پسر این را به او یاد داده بود.حالا انگاردیگر کسی ان ور قاب آیینه نبود که زیبا باشد.دلتنگ شد او هم انسان بود و احساس داشتگریه کرد و پسر برایش آواز خود دختر را خواندگریه اش آرام شد .پسر او را بغل گرفت .احساس خفگی کرد و ترسید .تا بحال کسی او را بغل نکرده بود. چشمان پسر را دید ،دیگر اوهم بلد بود که چشم هارا بخواند گذاشت که پسر خفه اش کنداین بار نرم تر ؛دختر خفه نشد و حس تازه ای را کشف کرد یک چیزی میان ترس خوشحالی عصبانیت ذوق دلتنگی وابستگی  و هر حسی که تا به آن روزکشف کرده بودشب خوابید.روز های اول بلد نبود و شب ها حوصله اش سر میرفت و بیدار میشد اما بعد  ،واقعا خوابید.صبح بیدار شد دنبال پسر گشت پسر نبود از پسر پرسید .گفتند رفته .نپرسید کجا چون جایی را بلد نبود جز غارش بیابان روستا و خانه .پرسید بر میگردد؟زن گفت نه!پسر رفته بود.شاید هم این طور به دختر گفتند.دختر گریه اش گرفت زن شصتش خبردار شد .یاد خودش افتاد .سعی کرد باغبان را راضی کند.اما حرف آخر با باغبان بود.دختر هفت روز هر صبح پرسید.تا پسر آمد .دختر خوشحال شد .پسر را بغل گرفت.باغبان اخم کرد .زن  دختر را کشید .زن میترسید از خشم باغبان.باغبان پسر را توبیخ کرد .پسر سرش را پایین انداختفردا صبح دوباره رفت.دختر این بار تنها شد. همان حسی که در غار داشت.دلش برای غار تنگ شد.خود را در آیینه نگاه کرد موهایش را بافته بودند موهایش را باز کرد.به او لباس پوشانده بودند گویی او را به کلی تغییر داده بودند .لجبازشد او هم انسان بود از حصار ها گریزان بودبه دور خود پارچه ای سفید پوشاند.وقتی به این دنیا میایی نمیتوانی دوباره از صفر شروع کنی و این یک قانون است! از خورشید و هدیه اش متنفر شده بود . نور او را به زندگی وا داشته بود او را رقصانده بود  با او بازی کرده بود وحالا او را به تاریکی هول میداد نور او را گول زده بود به غار رفت…وقتی میرفت مردم را دید  که افسوس میخورندگویی همه‌شان دوست داشتند که به غارشان برگردند اما  شجاعت نداشتند یا وابسته چیزی بودند.چندی هم برای دختر افسوس میخوردند  چون  از نظر آنها  برگشتن به غار   آن هم آنقدر زود نشان دهنده زندگی  بی  نصیب آن دختربود .دربیابان چند مرد ، چند زن ، چند بچه ، چند پسر و دختر را دید که به غارشان بر میگردند اما به زورانگار که کسی از پشت میکشاندشان به روستا.پسر هم آمد پسر آمد تا دختر را برگرداند دختر او را دیداما  غارش را میخواست، آرامش را  ؛پسر گریه کرددختر خواست که پسر را با خودش ببرد.اما گریه زن و کودک  را که دید دلش نیامد که پسر را از آنها جدا کند.باغبان هم تلاش خودش را کرد که دختر برگردد اما   دختر از دلبستگی هایش بریده بود  .لحظه آخر  شک کرد  از خودش دلیل برگشتش را پرسید. آنقدر هم  دلیل مهمی نبود .خواست که برگردد چنگ زد جیغ زد برای ذره ای نور دست و پا زد چشمان باغبان هنوز  در یادشبود باید یک بار دیگر باغبان را میدید دست پا میزد که برگردد.اما دیر شده بود در تاریکی غار غرق شد او ماند و غار و دنیایی بدون نور… منتظر شد تا فراموشش شود آنچه افتاده.فکر کرد شاید هزاران باغبان  در گذشته او را به خانه خودشان برده باشند.غار هم تغییر کرده بود این بار میشد جز تاریکی به چیز های دیگر هم فکر کرد شاید به باغبان بعدیبه دنیایی دیگر…از کجا آمده‌ایم؟ کیستیم؟ به کجا می‌رویم؟ااش گوگن /نام اثر:</description>
                <category>Helma</category>
                <author>Helma</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 21:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33765394/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-nqirysifwlgo</link>
                <description>پشت میز ناهار خوری نشستم و مینویسم قد میز ناهار خوری خیلی برام بلنده  پاهام هم به زمین نمیرسن دارم تابشون میدم یادم نمیاد این کار برام لذت داشت یا فقط هر بچه پنج ساله ای از سر غریزه این کارو انجام میدهخیلی به خودم میبالیدم که قبل از مدرسه رفتن سواد دارم و برای تشویق گرفتن نبود که مینوشتم بیشتر برای این بود که نشون بدم دیگه خیلی بزرگ شدم پس هر بار که تنها میشدم جوری نشون میدادم که حواسم به بقیه نیست و دارم مینویسم  اگر کسی بهم سر میزد که هیچی اگر نه برگه درخشان نوشته هام رو جا میذاشتم تا همه ببینن چه قدر ماهرانه اهل قلممیادش بخیر…دارم این خاطررو مرور میکنم پشت میز ناهار خوری نشستم و هیچ کس نمیاد که بهم سر بزنه برای جلب توجه بیشتر میپرسم که قایق روچجوری مینویسن؟(کاملا مطمئنم که گایغ نوشته میشه)-ترک نیستم اما تمام بچگیم گ و غ برام مجهول بود “مادربزرغ “برای مثال? وکلا قبل کلاس اول ق رو هم دوست نداشتم پس استفاده هم نمیکردم-مامان بزرگم  گفت با ق قاشق+قاشق با کدوم ق؟-با ق قاسم (بعدا فهمیدم اسم پدر جون قاسمه)+سخت تر شدمیخواست منو از سرش باز کنه انگار که گفت :با ق غورباقه  »منم که میدونستم گورباغه چه جوری نوشته میشه گفتمگفتم اهاااا  یادم اومد مرسیو نوشتم گایغ  نشون مادر بزرگم دادم بیشتر میخواستم ببینه که سه خط نوشتم  یه عالمه کلمه های سخت اما ندید فقط گایغ رو دیدکلی خندید برام درستشو نوشتزیاد خوشم نیومد اما خودمو از تک و تا ننداختم و گفتم اهااا این ق ممنون بزرگ تر شدم (فقط چند ماه اما دیگه شیش سالم شده بود )مامان  داشت برام یه قایق درست میکردعاشق حرکت آخرش بودم مثل شیکوندن تخم مرغ بود و یه قایق درست میشداز اولش ده بار به مامانم گفتم بزار حرکت اخرشو خودم بلدماما بازم حرکت اخرشو خودش انجام داد بعد گفت اخ اخ ببخشید و یه مرحله بردش عقبدیگه چه ارزشی داشت اخه ؟؟ دیگه قایق درست شده بود جوجه به دنیا اومده بود برشگردوندی اون تو که چی؟! بچه که نیستم !فقط می‌خواستم خودم انجامش بدم اصلا به حرفام گوش نمیدی !همه این حرفا تو سرم بود  میخواستم بزنم زیر گریه اما مامان گفته بود (اخ اخببخشید) پس نمیشدولی میشد غر زد اما  من دیگه بزرگ شده بودم غر نمیزدمتصمیم گرفتم خودم یاد بگیرم قایق کاغذی درست کنم خیلی سخت بود جز مرحله آخرش که خیلی باحال بود بقیش گیج کننده بود اما خب خوشبختانه سر مامان خیلی خلوت بود و حوصله منو داشت که بهم یاد بده چجوری درستش کنم و من یاد گرفتم یادمه همون روز بابا بهم سودوکو رو یاد داد اون روز من چند مرحله از همسنام جلو تر بودم یه نخبه واقعییادش بخیروقتی بزرگ تر شدم چندین بار سوار قایق شدمدرباره قایقرانی خوندم.  با  یکی دوتا قایقران حرف زدم  با قایق عکس گرفتم  تو قایق پارو زدماما هیچ خاطره ای  به پر رنگی این دو تا خاطره رندوم از بچگیام نیستما چند سال بچگی میکنیم و یه عمر  با اون خاطرات زندگی میکنیم حالا به شما بستگی داره چند سال بچگی میکنین  صدسال یا هفت سالاین مهمه که این خاطرات شما رو ساختنحتی همین خاطرات رندوم :  )یه عکسی از قایق گرفته بودم اومدم دربارش بنویسم اما امشب نه فقط دوست داشتم الکی به چیزی بنویسم که نوشته باشم بی هدف بی فکر از گذشته من فکر میکنم نوشتن خاطرات تقلبه اما خب ممنون که خاطرات یک متقلب رو خوندیناگر بتونم حتما برای اون عکس یه متن خوب مینویسم حیفه عکس به اون قشنگی بی متن باشهعکاسش خیلی خوب بوده ?این نیست ولی این بیشتر به این متن میخوره مگه نه؟</description>
                <category>Helma</category>
                <author>Helma</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 01:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الو؟سلام بفرمایید…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33765394/%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-kpwcegipzfdu</link>
                <description>ممنون از احوال پرسیتان حال من خوب است فقط  نیاز به پرتاپ دارم چیزی که مرا از گذشته چسبناک جدا و مرا با آینده دور آشنا کند از هر آهنگ هر آدم  هر صدا هر بویی که به دیروز من مرتبط باشد متنفر شدم خدایی نکرده به خود نگیرید ،حال من خوب است  به خوبیتان نه که برای من فرقی داشته باشد حال و احوال شما،نه! فقط حداقل درمواقع خوشی یادی از من نمیکنید و این مرا بهتر است .حال شما چطور است؟از نزدیکانم پرسیده بودید سلام میرسانند  در کنار هم خوشبختیم میخندیم شوخی میکنیم و تا وقتی که تصمیم به اظهار وجود نکرده اید خوشیم خیالتان راحتِ راحت.شما هم سلام مارا  برسانید. میگویید چه خبر؟سلامتی ! توقع ندارید که اخبار زندگیم را برایتان فاش کنم؟ اصلا مگر فرقی هم دارد؟همینقدر بدانید که هنوز کسی نمرده همین شما را بس است اگر دنبال جزئیات بیشتر هستید  سراغ آدم اشتباهی آمده‌ایدخب خوشحالم کردید که تماس گرفتید راستی  یادم بیاندازید سری بعد مکالمه‌مان را ضبط کنم چون تقریبا هر بار جز این کلمات چیزی رد و بدل نمیشود و تو در خماری این که من هم بپرسم که چه خبر میمانی  پس چه واجب که دوباره تماسی برقرار شود؟دلتنگی؟!!دلتنگ صدای من؟ خب بیایید و صادق باشیم که من هم دلتنگ شده‌ام اما مزاحم وقتتان نمی‌شوم حتی یک ثانیه هم برای این نبوده مه خدشه ای به غرور خودم وارد نکنم ،نه! فقط  با خودم فکر کردم دلیل منطقی ای برای ارتباط وجود نخواهد داشت  من دیگر ادم سابق نیستم پس دلیلی ندارد که گذشتگان را هنوز با خودم به اینده بکشانم ، نه که شما در ذهن من مرده باشید نه فقط  احساساتی برای شما در بایگانی ذهنم ذکر نشده…من هنوز همون دروغگویی هستم که بودمهنوز همون نقص های همیشگی بیا لطف کنیم به هم و پایمان را از زندگی هم بیرون بکشیم این طور هر دویمان خوشنود و خوشحال تر خواهیم بود.هر چقدر هم کل این تماس تخیلی در ذهن من باشد و تو هیچ وقت برنگشته باشی اما بهتر است همین رد پا  را هم از ذهن من پاک کنی و بیست و چهار ساعته توی سر من نباشی و بروی کامل  و دیگر برنگردی من میخوام با آینده ام  تنها باشم  گذشته نچندان عزیزمخدانگهدار </description>
                <category>Helma</category>
                <author>Helma</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 01:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33765394/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%84%D8%AE-z9bvykt2mwyj</link>
                <description>لبخند تلخمینویسم با گوشت و پوست و خونم میزنم ضربه بروی سنگ وشیشهحک میشود آنچه خواهم بروی این صفحههمه دانند و همه بینند آنچه در دستان من استدستان کوچک مندر این جا کسی پنهان نیست از چشم دیگریو کس ندارد نهانیو همه در چنبره دنیا در گوشه ای سعی در پنهان کردن و فرارنداما سعی بی فایده است  گویی کبکی که در زیر برف نبیند صیاد را ولی صیاد اورا در چنگ دارد‌و ما من تو او همه در چنگ هم دیگربه هم لبخند میزنیمو این لبخند چقدر تلخ است:)</description>
                <category>Helma</category>
                <author>Helma</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 21:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>