<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Des.m.w</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33773718</link>
        <description>اینستا: des.m.w</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Des.m.w</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33773718</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان نقاب پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33773718/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-sbam8eumeytg</link>
                <description>&quot;مسترراد&quot;من بهزاد رادم یه آدم عاشق تفریح و هیجانبعضی اوقات تفریح های عجیب بعضی اوقات خیلی خنده دار مثلا پل هواییپل هوایی واقعا چیز عجیبیه هر وقت که حس میکنم بریدم میرم روی پل و زل میزنم به منظره رو به روم به ماشین ها به هر جنبنده ای که از اون پایین رد میشه صدای پا تمرکزم رو بهم زد از صدای پاش معلومه کار مهمی داره چون هم سریع قدم بر میداره هم محکمرضا نسیمی بود یکی از دوست هام که پلیس بودرضا_سلام بهزادبهزاد_به به آقا رضا رضا_خوبی؟بهزاد_ممنون تو خوبی؟چیشده چرا نفس نفس میزنی؟رضا_راستش دوتا پروندس خب، باید به جفتشون برسم البته خب مضنون یکی از پرونده هارو داریم فقط باید باز جویش کنم بهزاد_خب؟!لابد باید مضنون اون یکی رو من پیدا کنم؟رضا_دقیقا ،وقت داری کمکم کنی؟بهزاد_چرا که نه من عاشق هیجانم بریم تو راه برام توضیح بدهسوار ماشین رضا شدم راه افتاد یه پوشه رو انداخت روی پاهامرضا_ببین رفتم سر صحنه جرم ،یه طلا فروشیه دیشب ساعت ۴ بامداد بهش دزد زده و یه گردنبد رو دزدیده و در رفته یه سری عکس تو پوشه هست بهزاد_خب ؟رضا_از همسایه ها پرس و جو کردم ولی خب فقط یه نفرشون دیده که دزده وارد طلافروشی شده ولی ندیده خارج بشه رضا_یعنی احتمال میده وقتی رفته به پلیس زنگ بزنه دزده در رفته باشهبهزاد_چقد طول کشیده؟رضا_طبق گفته خودش ۱ دقیقه شاید!!بهزاد_تو این عکسه  لایه دوتا موزاییک رد خونه؟رضا_آره صاخب طلافروشی خونش همونجاست به محض وارد شدن دزد میفهمه و میره سراغش ،ولی خب دزده با چاقو ساعد طلافروشه رو زخمی میکنه بعد طلافروشه با طی اونجا رو تمیز کردهبهزاد_حالش وخیمه؟رضا_نه حالش خوبه با باند دستش رو بستهبهزاد_بعد از شما یا قبل از شما؟رضا_چی؟بهزاد_قبل از رسیدنتون تمیز کرده یا بعد رسیدتون؟رضا_قبلبهزاد_خب الان من باید برم صحنه جرم؟رضا_اره خودم مدرک خاصی پیدا نکردم ،خودمم میرم سراغ بازجویی از این پسره محسن داراب، اینم انگار با چاقو پسرعموش رو کشتهبهزاد_چقدر چاقوکشی زیاد شدهبهزاد_مامورات هنوز تو صحنه جرمن؟رضا_اره دنبال اثر انگشت و...بهزاد_بگو تکون نخورن از توی طلافروشی سریعرضا_چرا خب؟بهزاد_بگو وگرنه ممکن دیر بشه و دیگه دستمون به جایی بند نشهبی سیمش رو درآورد و به نیروهاش هشدار داد که تا دستور نداده محل جرم رو ترک نکنن رضا_خوب الان میخوایی بگی چی شده؟بهزاد_راستش سارقی در کار نیست دیگه رضا_منظورت چیه؟بهزاد_یعنی سارق وجود داشته اول ولی صاحب طلافروشی اون  رو کشته و جسد اون رو تو طلافروشی پنهان کردهبهزاد_اگه مامورات اون جارو ترک کنن اون سریع جسد رو از اونجا خارج میکنهرضا_خب بر چه اساسی این رو میگی؟بهزاد_اول دزد وارد میشه ویترین رو میشکونه و دست صاحب طلافروشی رو زخمی میکنه این حداقل ۳،۴ دقیقه طول میکشه تازه اگه یارو خیلی سریع باشهبهزاد_ولی همسایه در عرض یه دقیقه برگشته پشت پنجره و ندیده کسی بیاد بیرون پس سارق هنوز اون داخله بهزاد_صاحب طلافروشی چطور انقد ریلکس بوده بعد از اینکه دزد ازش دزدی کرده و دستشو زخمی کرده ریلکس طی آورده و اونجا رو تمیز کرده؟چرا به پلیس زنگ نزده؟رضا_خب حتما فهمیده همسایه ها زنگ زدنبهزاد_همسایه از پشت پنجره تکون نخورده و نیومده پایین طبق گفته خودش تو پرونده نوشتهرضا_خب احتمال داده زنگ زدنبهزاد_تو خودت باشی میشینی شااااید یکی زنگ زده باشه؟رضا_نه خب زنگ میزنم پس یعنی میگی وقتی سارق با چاقو دست صاحب طلافروشیه رو زده اینم حمله کرده و اونو کشته پس خونش کو؟بهزاد_خب برای همینه که اون با طی خون رو تمیر کرد تا شما نبینید بهزاد_بعدشم سارق با چاقو نزده بلکه خودش عمدا دست خودش رو عمدا بریده تا شما فکر کنید تموم اون خون مال اون بوده بهزاد_طلافروشه فکر کنم سابقه پزشکی هم داشته سر همون ساعدش رو جوری بریده که زیاد مهم نباشه وگرنه ممکن بود دیگه نتونه از دستش استفاده کنه رضا_خب پس بزار بگم کامل اونجا برو بگردنبهزاد_اینم میشه ولی من جات بودم تا یه هفته سربازام رو شیفتی عوض میکردم چون قطعا طلافروشه اعصابش خرد میشه که نتونسته جسد رد خارج کنه و بوی گند همه جارو برمیداشت، این حالش بیشتره بهزاد_قیافه طلافروشه موقع عصبانیت دیدنیهرضا_نه نمیخواد همین الان میگم کامل اونجارو زیر و رو کنن بهزاد_خب حالا که حل شد اگه اجازه بدی منم میام کلانتری برای بازجویی از این پسره که پسر عموش رو کشتهرضا_باشه فقط بزار به نیروهام بگم جسد رو پیدا کننصندلی ماشین رو خوابوندم و به حالت خیلی پیروزمندانه و پر غرور انگشتام رو گذاشتم پس سرم و چشمام رو بستم میتونستم قیافه رضا رو تصور کنم موقعی که سعی میکرد ماجرای طلافروشیه رو از اول تو ذهنش حلاجی کنه با لبخند ژکوند از نسیمی که به صورتم میخورد لذت بردموارد کلانتری که شدم رضا با اشاره محسن داراب رو نشونم داد که روی نیمکت نشسته بود ،یه خانومی هم روی نیمکت بغلی نشسته بود و گفترضا_این خانوم مقتول رو پیدا کرده تا جایی که درجریانم با مقتول رابطه داشته من و رضا داخل اتاق رضا منتظر بودیم تا از اون دو نفر بازجویی کنیم...</description>
                <category>Des.m.w</category>
                <author>Des.m.w</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 21:28:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نقاب پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vxc5pgfs8nsm</link>
                <description>&quot;مهری&quot;ساعت دو بعد ظهر بودتازه از دانشگاه برگشته بودم هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم که صدای زنگ در سکوت خونه رو شکست زنگ های پشت سرهم و طولانیمهری_سوخت بخدا سوخت اومدم الانننننچادرم رو برداشتم و رفتم دم در مهری_کیه؟!محسن_منم مهری ،محسنمدر رو باز کردم ، رنگ و روی محسن پریده بود سفید سفیدمهری_سلام محسن چیشده اتفاقی افتاده؟!تا اومد حرف بزنه گریه امونش نداد و هق هق شروع کرد به گریه کردن،منم بخاطر رفتار محسن اضطراب عجیبی افتاد ته دلممهری_محسن میخوایی بگی چیشده؟!جون به لبم کردی د بگو دیگه!!!محسن_ مهری،مهران رو با چاقو زدن، بردنش بیمارستانهنگ کردم نمیدونستم چی بگم ،حرفی نداشتم بزنم اصلاچند ثانیه سکوت ،فقط صدای گریه های محسن بود که باعث شد ناخودآگاه اشک منم از چشمام بریزهمحسن_سریع آماده شو بریم بیمارستان هنوز هضم نکرده بودم قفل رو صورت محسن بودم محسن_بدو دیگه مهری بدوووووبا داد محسن به خودم اومدم فقط سریع وسایلم رو برداشتم و با محسن راهیی بیمارستان شدیمتا بیمارستان ۳۰ دقیقه راه بود محسن هر از گاهی با آستین پیراهنش صورتش رو پاک می کردمهری_محسن؟برای چی زدنش؟!خفت گیر بودن؟محسن_همش تقصیر منه ،اگه...دوباره کنترل اشک هاش از دستش در رفتترجیه دادم ساکت باشم رسیدیم بیمارستان مهران تو اتاق عمل بود پرستاری که اولش مهران رو دیده بود می گفت که ۹ بار با چاقو بهش ضربه زدنوقتی که پلیس رسید شروع کردن به پرسیدن سوال من تو اون لحظه هیچ کدوم از حرفاشون رو نمیفهمیدم محسن بود که تک به تک سوال هاشون جواب می دادمحسن_مهری،مهریمهری_هوم؟محسن_رمز گوشی مهران چی بود؟مامورا میخوانمهری_0047نیم ساعت از رفتن مامورها گذشت که در اتاق عمل باز شدمهران روی چرخ بیهوش افتاده بودمحسن_آقای دکتر حالش چطوره؟!دکتر_اوضاعش زیاد جالب نیست  چند تا از اندام حیاتیش  صدمه دیده فعلا امیدتون به خدا باشهمهری_امکانش هست منم پیشش باشم؟من خواهرشمدکتر_فعلا امکانش نیست اگه اوکی شد صداتون میکنم مهری_باشه ممنوننسیمی_آقای محسن داراب  ،شما به عنوان مضنون پرونده مهران داراب باید با ما تشریف بیارید اداره آگاهیچیشد؟!یعنی محسن ،مهران رو با چاقو زده بود؟اصلا دلم نمیخواست هیچ کدوم از اتفاق های امروز رو باور کنممحسن_اما جناب سروان...نسیمی_فعلا  با ما بیاید کلانتری اونجا با هم صحبت میکنیممحسن_مهری،حواست باشه من سعی میکنم سریع برگردم این کارت من رمزش ۵۵۴۳ اگه پول کم آوردی از این بکشمهری_باشهمهران افتاده بود رو تخت بیمارستان محسنم که کلانتری بود من مونده بودم با کلی غم و اندوهدلم میخواست بزنم زیر گریه اما نباید گریه میکردم الان فقط خودم مونده بودم باید قوی می بودم قوی؟؟!واژه غریبی بود برای منی که  همیشه توی هر کاری به مهران تکیه میکردم و خودم از زیر بار مسئولیت شونه خالی میکردم گیج و منگ بودم انگار عصر جمعه اس و کسی خونه نیست و من از خواب بعدظهر بیدار شده بودم همونقدر هنگ بودم پرستاری که بالای سر برادرم بود یهویی در اتاق رو باز کرد و با عجله از راه پله رفت بالا از پشت شیشه دیدم که مهران به سختی نفس میکشید چند لحظه بعد چند تا دکتر و پرستار رفتن بالاسر مهراندیگ ندیدم چیکار میکنن پشتشون به من بود دستگاه شوک رو وصل کردن و به مهران شوک دادن چند بار تکرار کردن خط ممتد رو روی مانیتور دیدم من چشم دوخته بودم به مهراندیگه نفس نمیکشیددر باز شد و دکتر از اتاق اومد بیروندکتر_بهتون تسلیت میگم خانوم داراب هق هق گریه ام تموم راهرو رو پر کرد کاش محسن اینجا بود الان باید چیکار کنم؟!!بعد از یه سری کاغذ بازی از بیمارستان خارج شدم باید میرفتم دنبال محسن اگه اون بیرون بود الان میدونست باید چیکار کنه مثل من سردرگم نبود یه اسنپ گرفتم و رفتم کلانتریی که پرونده مهران اونجا بود  توی راه فقط جمله محسن تو سرم تکرار میشد که گفت :همش تقصیر منه ،اگه...یعنی واقعا محسن مهران رو زده بود؟سر چی؟...</description>
                <category>Des.m.w</category>
                <author>Des.m.w</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 23:10:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نقاب پارت1</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA1-bs8rsshgspno</link>
                <description>&quot;مهران&quot;از ماشین که پیاده شدم پام رفت تو چاله آبتازه بارون باریده بود و برق محل هم رفته بود مهری تو خونه تنها بود حتما تا الان حسابی ترسیده از تصور قیافه وحشت زدش خندم گرفت دستم رو بردم داخل جیبم تا کلید رو در بیارممهران_ای بابا باز که جا گذاشتمشیه نیم نگاهی به اطراف انداختم شاید سنگریزه ای پیدا کنم و در بزنم تو تاریکی چیزی پیدا نبود صدای جیغ منو به خودم آورد صدای مهری بودکیفم رو از روی در انداختم داخل حیاط ، خودمم از روی دیوار پریدم تو حیاطفوری خودم رو رسوندم توی حال ؛ حال کاملا تاریک بود ولی از توی آشپز خونه نور پیدا بود آروم رفتم سمت آشپز خونه هنوز به آشپزخونه نزدیک نشده بودم که یهوی صدای قهقهه مردی رو شنیدم مهری_زهر مااار روانی کم مونده بود سکته کنمصدای خنده بیشتر شد سریع نگاهی به داخل آشپز خونه انداختم محسن بود، پسرعموم  تازه یادم افتادکه برای شام دعوتش کرده بودم نگاهی به آشپزخونه انداختم یه چاقو روی زمین بودمهری_دیوانه نمیگی میزنم با چاقو بیچارت میکنم محسن_اوهو خودتو چی فرض کردی دختر ، الانم زدی دیگه فقط جلوتو گرفتم مهری_ممکن بود نتونی چاقو رو پس بزنی بزنم تو چشتتتتخندم گرفته بود قیافه مهری وقتی حرص میخوره خیلی دیدنیه سرخ سرخ میشه مهران_خب دیگه بسه مهری_اصلا کی گفت تو بیایی اینجامهران_من دعوتش کردم محسن_بفرما خان داداشت جوابت رو دادمهران_چجوری اومدی تو محسن؟لباساتم تمیزه!من از روی دیوار پریدم کل لباسام کثیف شدن_با کارت ملی؛ یادته گفتم گمش کردم دروغ گفتم تا ازم نگیرنش برای همین مواقع لازم میشه مهری_مهران یه لحظه میایی؟مهران_باشهمحسن_ما غریبه ایم دیگه؟مهری_حرف خواهر برادریه به شما ربطی ندارهمهری منو آروم کشوند تو اتاق خواب  انگشت کوچیکه پام خورد به پایه صندلی مهران_آخ پام پاممهری_آخ مهران قلبم ایستاد بابا چته از هیکلت خجالت بکشمهران_بابا پام خورد لبه میز...مهری_باشه بابا ، خواستم بگم که تو آدم دعوت میکنی نباید یه ندا بدی غذای بهتری درست کنم، حالا بهتر که نه! حداقل غذا بیشتری درست کنم!مهری_نباید بگی مهری عزیزتر از جان مهمون داریممهران_خب الان میگم مهری عزیز تر از جان مهمون داریم مهران_بعد محسن که دیگه خودیه تهش زنگ میزنیم پیتزا بیارن مهری_باش هر چی تو بگیبرق خاصی رو تو چشم هاش دیدم مهران_اسم پیتزا اومد شل کردی نه؟ مهری؟از اولم دنبال همین بودی نه!؟ پیتزا میخواستی؟صورتشو برگردوند سمت من و یه چشمک ریز زد و فوری رفت سمت آشپز خونه زنگ زدم برامون سه تا پیتزا بیارن مهران_محسن محسن_جانم داداش مهران_بیا اینورمحسن_کدوم ور؟محسن_صلواتتت برق اومد مهران_خب بهتر شد با محسن روی کاناپه جلوی تلوزیون نشستیم و مهری هم دولیوان آب پرتقال آورد و رفت تو اتاقشمحسن_خب دیگه فکر کنم وقتشه جدی بشم نه؟مهران_محسن دوباره شروع نکن خواهشا من تصمیمم رو گرفتممحسن_خب اشتباهه برادر من تو جای داداشم کوچیکترمی نمیتونم همینطوری بزارم هر کاری خواستی بکنی مهران_به خودم مربوطه محسن_مه...مهران_محسن!!!!محسن_باش ولی نمیزارم با این دختره ازدواج کنی و به خواستت برسی اشتباههمهران_باشه آروم تر نمیخوام مهری بفهمه تلوزیون رو روشن کردم و جفتمون زل زدیم به تلوزیونمحسن رو نمیدونم اما من اصلا حواسم به تلوزیون نبود تو افکار و آینده خودم غرق شده بودمیه نیم ساعتی گذشت صدای زنگ در اومد پیک بود،پیتزا رو تحویل گرفتم و نشستیم دور میزمحسن_خب از دانشگاه چخبر خانوم مهربانومهری_والا خبری نیست همه چی معمولیه خودت چی؟ مهری_شنیدم مخ یه دختره رو زدی!محسن غذا پرید تو گلوش چند باز زدم پشتش با اینکه سرفه میکرد گفتمحسن_نه والا از این خبرا نیست اشتباه به عرضت رسوندن ولی تا جایی که در جریانم برادر گرامیت داره شادوماد میشهیه لحظه انگار آب یخ ریختن روم نمیدونستم چی بگممهری_آره داداش؟سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و طوری که صدام نلرزه مهران_نه از این خبرا نیست اونوقت کی از تو مراقبت کنه محسن میتونه ازدواج کنه چون پدرش پشتش هست محسن_هعی یه جوری حرف میزنی انگار کل تکیه من به بابام بودهمهران_نه منظورم اینه که حداقل میدونی تو یه جاهایی شکست بخوری یکی هست دستتو بگیره اما من چی؟محسن_من هستم مهران_نه محسن تو درک نمیکنیمحسن_فعلا که بحث ازدواج رو پیچوندی به مهری نمیخوایی بگی نه؟مهری_انگار قضیه واقعا جدیه نه؟کی هست طرف حالا؟محسن_نمیدونم از دخترای دانشگاه شماست انگار وقتی اومده دنبالت اونو دیده و پسندیدهاون دوتا مشغول حرف زدن شدن و این من بودم که بین دوراهیی قرار گرفته بودم میتونستم آینده خودم و مهری رو تضمین کنم اما ...ساعت نزدیک 12 بود محسن_خب دیگه من برم خونه فردام باید برم دانشگاه بعدشم یکم کار کنم مهران_دمت گرم اومدی داداشمحسن_دم شما گرم بابت پذیرای محسن_خداخظ مهریمهری_خدافظمهری داشت میرفت اتاقش که بخوابه تو چارچوب در ایستادمهری_قضیه ازدواج جدی؟مهران_نه بابا محسن رو نمیشناسی خودت؟ همیشه چرت و پرت میگه عقل تو سرش نیست که مهری_باشه شب خوشمهران_شبت خوشآروم رفتم تو حیاط نشستم رو پله و دوباره کلی فکر و خیال بود که داشت منو آروم آروم تو عمق خودش غرق می کرد فکر تصمیمی که میتونست کل اینده رو تغییر بده گذر زمان رو حس نکردم سرم رو برگردوندم عقب از لای در ساعت پیدا بود 4:20 بود رفتم تو خونه از جلو آیینه که رد شدم چشام رو دیدم که پر خون شده بود رفتم و ولو شدم رو کاناپه.چشام رو که باز کردم ساعت ده شده بود از کار قبلیم اومده بودم بیرون و چند روزی باید اسنپ کار میکردم تا کار جدید پیداکنم لباسام رو عوض کردم و رفتم دم دانشگاه مهری به امید دیدن شیوا شمارش رو ازش گرفته بودم دو سه بارم با هم رفته بودیم بیرونپیام دادم بهش:کجایی؟میتونی بیای امروز بریم بیرون؟:آره برو کوچه پشت دانشگاه میام اونجا تا کسی مارو نبینه:اوکیتو کوچه بیرون از ماشین منتظرش بودم محسن_سلام مهران_به به تو اینجا چیکار میکنی؟محسن_گفتم که نمیزارم به خواستت برسی!محسن شروع کرد به خندیدنمهران_محسن الان وقت شوخی نیست الان دختره میاد اینجامحسن_آره میدونم سر همون اومدم دیگهمهران_محسن خواهش میکنم برو محسن یهویی اومد جلو و یقه منو چسبید محسن_مهراااان دفعه آخر بهت تذکر میدم کنسل کن بریم محکم هولش دادم عقب و اون سریع تر اط دفعه قبل خودش رو رسوند به من و دیگه نفهمیدم چطوری یه سیلی ازش خوردمانگشت اشاره خودش رو بصورت تهدید برای من تکون داد و بدون هیچ حرفی رفتچند دقیقه ای از رفتن محسن می گذشت که محسن پیام داد:بیخیال دختره شو یا میکشمت!!!جوابش رو ندادمشیوا هنوز نیومده بود منتظرش بودم که یهوسوزش خاصی رو تو پهلوم حس کردم چشام سیاهی رفتچاقو رو از پهلوم کشید بیرون و از پشت دوباره فرو کرد  شوکه شده بودم به سختی برگشتم دستام پر خون شده بود پاهام دیگه جون نداشت  افتادم کف خیابون دیگه چیزی حس نکردم از این کارش شوکه شده بودم چاقو رو دیوانه وار در میاورد و دوباره فرو می کرد تو جاهای مختلف بدنم، آروم آروم همه جا برام تاریک شد بعدش فقط تاریکی مطلق... </description>
                <category>Des.m.w</category>
                <author>Des.m.w</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 12:00:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>