<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نازنین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33774836</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:45:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1905322/avatar/TFOfeP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نازنین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33774836</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان فانتزی قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-cdfeyuakv7di</link>
                <description>قلمرو جادویی رمان قلمرو جادویی پارت هفتم یهو یکی خوابوند تو گوش ارشیا. اوف، دلم خنک شد.#مگه من نگفتم دیگه از این کارا نکن ☆آخه بابا مگه من چیکار کردم فقط یه عروسک آوردم .یه جوری این جمله رو گفت که انگار یه عروسک واقعی از مغازه خریده؛ اشک تو چشام جمع شد از این بی رحمیش.#خب دیگه بسه باید بری سرکارارشیا رفت زندان و من تنها موندم. یه هفته بود خون نخورده بودم؛ به سمت در حرکت کردم. با دیدن خدمتکار پشت در از خود بی خود میشم و بهش حمله میکنم.ناگهان یک نفر با یه چیزی از پشت زد به گردنم و من بیهوش شدم. وقتی به هوش اومدم تو یه اتاق با تم سفید بودم. در باز شد و دختری وارد شد، پارچ خونی دستش بود. به سمتش حمله کردم و پارچ خون رو سر کشیدم. بیشترش رو خورده بودم؛ اما خودم و سرامیک های سفید خونی شده بودیم.ازش عذرخواهی کردم و به سمت در رفتم؛ جایی بودم که نمیشناختم.دخترک گفت من رو به سالن دیگه ای انتقال دادن و اینجا اتاق مشترک من و ارشیا است.سمت کمد رفتم و با دیدن صحنه روبروم شوکه شدم، کلی لباس باز.با بی میلی یه دست لباس برداشتم، یه تاپ قرمز با عکس یه لب مشکی، یه شورت مشکی با لب قرمز و یه کش مشکی با خال های قرمز. وارد حمام شدم، خون ها رو که شستم یهو در باز شد و... </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 21:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان فانتزی قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-gsqu3mdxzd4n</link>
                <description>قلمرو جادویی رمان قلمروجادویی پارت ششم لباس هام رو در آورد. اشک تو چشمام جمع شد و اون من رو در شوغا گرفت و دییوب، دستاش مدام روی مندب تکون میخورد و هسوب ی طولانی ای روی مابل گذاشت. دیگه نمیتونستم نفس بکشم که ول کرد، هنیس هام رو تو دستاش گرفت و دنولام و سیک یکرام روی گردنم گذاشت. یهو در زدن. ☆مگه من نگفتم کسی وارد نشه-آقا پدرتون اومدند☆باشه برو رفت تو کمد و یه دست لباس سیاه تو خونه ای پرت کرد سمتم. ☆اینا رو بپوش و رفت بیرون؛ نگاه کردم. یه تاپ تا بالای نافم، یه شلوارک تا بالای زانو هام و یه جفت کفش خفاشی نرم و تو خونه ای، اونا رو پوشیدم. رفتم جلوی آینه و موهام رو شونه کردم. یه تل گوش خرگوشی که یه گوشش برای خوشگلی یکم خم شده بود رو گذاشتم رو سرم و یکم کرم مالوندم. رفتم بیرون، یه مرد پر ابهت داشت با ارشیا حرف میزد. خدمتکار مخصوصم جلوی در وایستاده بود. ♡بیا داخل $چشم خانم ♡اسمت چیه $Yuni♡چه اسم قشنگی، اسم منم اِلیسا هست $اسمتون هم مثل خودتون قشنگه ♡خیلی ممنون عزیزم #به به عجب دختر قشنگی نگاه کردم. همون مرد بود، بابای ارشیا؛ ♡سلام آقایهو...پی نوشت* کلمه هایی که معنی نمیده را برعکس بخوانید</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 23:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان فانتزی قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-i3fxbsxjjhhj</link>
                <description>رمان قلمرو جادویی پارت پنجم       به خودم یه نگاه تو آینه کردم. با دیدن تصویر روبرو جیغ بلندی کشیدم. ناگهان ارشیا با نگرانی اومد داخل اتاق؛ با دیدن من زد زیر خنده. کرم و ریمل و خط چشم و رژ با هم مخلوط شده بودن و روی صورتم پخش. بعد از اینکه خنده اش تموم شد اشک هاشو پاک کرد و رفت بیرون.         خدمتکار کوچک جلوی در وارد شد و من رو نشوند روی صندلی و همه چیز رو از روی صورتم پاک کرد.بلند شدم و لباس ساده ای پوشیدم. یه پیراهن تا بالای زانو هامو یه شلوار تنگ مشکی؛ بعد هم یه جفت کفش تو خونه ای خاکستری. رفتم پایین و یه نون تست برداشتم و روش کره بادم زمینی مالوندم. بعد از صبحانه رفتم تو اتاقم که با ارشیا روبرو شدم. اومد جلو و دستمو گرفت. ♡چی چیزی شده؟ ☆برای چی؟ ♡آ آخ آخه شُ شُم شما و با چشمام به دستم اشاره کردم. ☆یعنی اشکال داره بخوام با عروسکم بازی کنم! با اشاره سر به خدمتکارا فهموند برن بیرون.لباس هام رو در آورد و..........پی نوشت * بابت تأخیر از افرادی که رمان رو دنبال می کنند متاسفم؛ از این به بعد هر روز یک پارت پست میشه.</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 20:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان فانتزی قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-dgcogokpgzpy</link>
                <description>قلمرو جادویی رمان قلمرو جادویی پارت چهارم☆تو از این به بعد مال منی عروسک کوچولو بعدش یه نگاه به لبام انداخت و لب هاشو تر کرد. یه بوسه کوچیک روی لبام کاشت. اولش لذت بردم ولی با یادآوری اینکه اون فقط به عنوان یه عروسک بهم نگاه میکنه چشام بارونی شد.منو برد بیرون به سمت کالسکه اشرافیش؛ با چشمای بارونی از بچه ها خداحافظی کردم. و آخرین چیزی که دیدم ساینسی بود که مات و مبهوت، ناراحت و غمگین داشت من رو نگاه می کرد.سوار شدم. بعد از نیم ساعت رسیدیم به قصر خصوصی ارشیا، کلی سرباز و خدمتکار داشت عوضی؛ وارد شدم. به یکی از خدمتکار ها سپرد من رو بشوره و لباس تمیز و نو بده بپوشم. بعد از چهار ساعت حمام تموم شد؛چقدر چرک و کثیف بودم.وارد اتاقی شدیم.چیزی رو که دیدم باورم نمیشد. یه لباس خیلی قشنگ، پیرهن دخترانه و بلند قشنگی بود. یه دامن خیلی بلند داشت. پیراهن صورتی بود و آستین هاش توری دامنش هم لایه لایه  بود یه لایه صورتی یه لایه سفید،یه بال بی رنگ و توری با دوخت ها و تزئین های اکریلیک صورتی بود و کفش های شیشه ای. من رو نشوند روی یه صندلی،صورتم رو یکم کرم زد و بعد یه رژ قرمز غلیظ، خط چشم و ریمل هم زد. بعد از اون ناخن های دست و پام رو با لاک قرمز قشنگ کرد. موهام رو دو ردیفه از بالای سرم بافت. به خودم توی آینه نگاه کردم. باورم نمیشد اون عروسک توی آینه منم، پایین رفتیم. رفتم جای میز شام، کلی غذا بود. اونشب انقدر غذا خوردم که بعد از شام توی تخت خوابم برد.صبح از خواب بیدار شدم. به خودم یه نگاه کردم.</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 23:47:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان فانتزی قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-oncatucto6lq</link>
                <description>رمان قلمرو جادویی پارت سوم صف بستیم. دونه دونه موجودیت و جنسیت هامون رو میپرسیدن. فلئور و ساینس دورمون رو گرفته بودن، فلئور جلو و ساینس عقب؛ فلورا هم پشت فلئور جلوی من و پشتمم تینکربل جلوی ساینس ایستاده بود. بگردم بچه هام غیرتی شدن. نوبت من شد؛ سرباز نگاه هوس آلودی بهم کرد، فلئور و ساینس چشم غره ای بهش رفتن که ترسید؛ اونا ازش بزرگتر بودند. ♡خون آشام_پریزاد دختر-میتونی بری من رو به یه اتاق راهنمایی کردند. وارد اتاق شدم که دیدم ارشیا رو به دیوار وایستاده. با ورودم به سمتم چرخید و گفت ☆اومدی♡بله ☆میتونی بری سرباز رفت. به سمت صندلی رفتم و نشستم. به سمت در اتاق رفت؛ به اطراف سرک کشید و در رو بست، اومد و پرده هارو کشید و با پوزخندی به سمتم اومد. خواستم خودم رو عقب بکشم اما صندلی اجازه نمیداد. ترسیده بهش نگاه کردم، پوزخند پر رنگ تر شد و گفت ☆از دخترای ترسو خیلی خوشم میاد فکم رو گرفت، خیلی محکم؛ بعد زدم چشام زل زد و گفت ☆تو از این به بعد مال منی عروسک کوچولو...</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 23:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-xcdvbglcbaza</link>
                <description>رمان قلمرو جادویی پارت دوم به سمتم اومد و گفت باهاش برم. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ از زندان بیرون رفتیم. نور شدیدی اون بیرون بود. کلی دختر و پسر جوون دیگه هم مثل من اونجا وایستاده بودن؛ از زندانی ها بودن چون سر و وضعشون مثل من بود. لباس های پاره و بدن زخمی. ارشیا رفت بالای یه سکو: ☆درود بر شاهزادگان زیبای این قصر?لطفا بشینید به تیکه ای که انداخت توجه نکردم و روی صندلی نشستم. ☆از این به بعد شما آزادیدبا این حرفش شوکه شدم. ♡ای، این غ، غی، غیر، غیرممکنه☆نخیر، شما میتونید راحت از اینجا برید بیرون اما با شروطیمیدونستم ☆اول اینکه باید مشخص بشه چه موجودی هستید، بعد اینکه جنسیت تون مشخص بشه در آخر هم تکلیف تون مشخص میشه دنبال اکیپم گشتم. هممون خون آشام بودیم. فلئور، فلورا، تینکربل، ساینس و در آخر هم خودم رئیس گروه اِلیسا. فلئور و فلورا دوقلو بودند. فلئور و ساینس پسرای خوبی بودن، تینکربل و فلورا هم از خواهر برام عزیزتر بودند؛ هر چند من تا حالا خواهرم رو ندیده بودم.فلئور و فلورا موهای قرمز و چشمای طوسی داشتن.موهای فلوئور  ساینس انگار ست کرده بود رنگ چشم و موهاش سبز بود، تینکربل موهای آبیو چشمای زرد لیمویی داشت.و منم چشمای رنگین کمونی و موهای سرمه ای.موهای فلوئور موهای فلورا  ساینس انگار ست کرده بود رنگ چشم و موهاش سبز بود، تینکربل موهای آبیو چشمای زرد لیمویی داشت.و منم چشمای رنگین کمونی و موهای سرمه ای.موهای فلوئور موهای فلورا رنگ چشم شونرنگ چشم و موهاب ساینس سبز بود،ساینس انگار ست کرده بود رنگ چشم و موهاش سبز بود، تینکربل موهای آبی تینکربل موهای آبی و موهای سرمه ای.موهای فلوئور موهای فلورا رنگ چشم شونرنگ چشم و موهاب ساینس سبز بود،مدل مو ساینس ساینس انگار ست کرده بود رنگ چشم و موهاش سبز بود، تینکربل موهای آبی تینکربل موهای آبی و موهای سرمه ای.موهای فلوئور موهای فلورا رنگ چشم شونرنگ چشم و موهای ساینس سبز بود،مدل مو ساینس رنگ مو ساینس رنگ چشم هاش  تینکربل موهای آبی و چشم های زرد لیمویی داشت. منم چشمای رنگین کمونی و موهای سرمه ای.موهای فلوئور موهای فلورا رنگ چشم شونرنگ چشم و موهای ساینس سبز بود،مدل مو ساینس رنگ مو ساینس رنگ چشم هاش  تینکربل موهای آبی و چشم های زرد لیمویی داشت. منم چشمای رنگین کمونی و موهای سرمه ای.موهام موهای فلوئور موهای فلورا رنگ چشم شونرنگ چشم و موهای ساینس سبز بود،مدل مو ساینس رنگ مو ساینس رنگ چشم هاش  تینکربل موهای آبی و چشم های زرد لیمویی داشت. منم چشمای رنگین کمونی و موهای سرمه ای.موهام چشمام </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 20:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان فانتزی قلمرو جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33774836/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-sbjp27flbsna</link>
                <description>رمان قلمرو جادویی پارت اول من یه دورگه خون آشام_پریزادم، حاصل یه عشق ممنوعه. کسی نمیدونست مادرم یه خونآشامه تا اینکه اون رو در حال کشتن یه پریزاد دیدن؛ پدرم عاشقش شد و با اون ازدواج کرد. و من شدم حاصل عشقی زیبا اما ممنوعه. با فرود اومدن ضربه شلاق روی پشتم از فکر کردن دست کشیدمو آه دیگه ای از ته دل کشیدم. -چرا قبول نمیکنی تا از این زندان کزایی(یا کذایی) راحتت کنم♡هه، عقلم رو از دست ندادم که خودمو بدبخت کنم و با این سن کمم با پیرمردی مثل تو از.دو.اج کنم تو زندان خون آشام ها به کسی اهمیت داده نمی شد مگه اینکه می خواست فرار کنه یا یه اتفاق خاصی افتاده باشه. زندانبان جذابشم ارشیا بود. یهو صدای زندانبان جذابمون که عا.شق.ش بودم و همه ی دردای این زندان لعنتی رو به عشق اون تحمل می کردم بلند شد☆اون دخترو ولش کن. -چ، چ، چشم قربان لباسام پاره شده بود، لعنتی. من یه خواهر و برادرم داشتم. خواهرم تو شهر پری ها بود و برادرم توی یه جنگل. پدرم یه اشراف زاده بود و مادرم یه خیابون گرد.ارشیا به سمتم اومد. نمیدونستم امروز چش شده بود. اون یه خون آشام ۱۸ ساله بود درست هم سن خودم؛ چشمای آبی، موهای بلوند، پوست سفید، لبای قرمز و همه و همه ی ویژگی هاش من رو جذب می کرد.</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 15:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>