<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام تربت اصفهانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33892733</link>
        <description>با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1743103/avatar/VkU2jD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام تربت اصفهانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33892733</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دست و پا زدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-quezgno8o3xp</link>
                <description>Photo by caspar. Jadeهیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم در یک مدت کوتاه  کتابی را دوباره و چندباره از اول تا آخر بخوانم و حاشیه نویسی کنم. آنقدر بین ساعت‌های تفریح مدرسه و ساعت‌های استراحت کلاسی خواندمش که حالا همه‌ی همکارها و دانش‌آموزانم می‌شناسندش. هم خودش را هم نویسنده‌اش را و این اواخر ساندرا ام گیلبرت را که من را به یأس فلسفی کشاند.آنقدری راجع به هر صحنه می‌نویسم که گاهی فکر می‌کنم دارم کتاب را دوباره توی ذهنم پایه می‌ریزم. هی می‌نویسم و پاک می‌کنم، می‌نویسم و شک می‌کنم. می‌خوانم و کیفور می‌شوم، می‌خوانم و حس می‌کنم نه این نه، این را که نمی‌خواسته بنویسد کیت شوپن از به هم  سوار کردن این جملات، ساختن این تصاویر شگفت‌انگیز این منظور ساده را نداشته که من فهمیده‌ام نه این نمی‌تواند باشد و من باز داستان را دوباره خواندم و صحنه‌ها را کنار هم چیدم.اول خواستم داستان شنای ادنا در دریا را پیوند بزنم به خاطره‌ی دوران نوجوانی خودم و سر نوشتنش اینقدر خندیدم که بعد فکر کردم نه این خاطره‌ی شخصی ساده‌ی من از شکوه متن شوپن می‌کاهد، این بود که خیلی موقر شروع کردم هر نماد را دوباره و مثل یک آدم فهمیده موشکافی کنم و به یک متن برسم. پیش رفتم و این اواخر گمان می‌کردم که عجب نقد نویسی شده‌ام تا اینکه حس کردم باید اصل مقاله‌ی ساندرا ام گیلبرت « رجعت دوباره‌ی آفرودیت» را که در مقدمه‌ی اثر به آن اشاره‌ای شده بود بخوانم و تازه بعد از خواندن بود که آن من نقّاد، آن من شناسا و آن من نشانه شناس درونم که کوچکی و سادگی خودش را از نزدیک می‌دید به کنجی در ذهنم خزید و انگار همه‌ی آن شادی را با خودش در دل همان دریایی که در آخر داستان ادنا در آن می‌خیزید فرو برد.بله گیلبرت دقیقا هر چه را که من برای نوشتنش مدت‌ها جان کنده بودم راحت و روان با ریزترین جزئیات و در کاملترین حالت خودش نوشته بود. حس کردم از دیدن اسم مقاله‌ی گیلبرت در ابتدای داستان خط به خط چیزی را که می‌خواسته بگوید حدس زده‌ام و از روی دستش نوشته‌ام. درست مثل وقتی که یک سوالی را سر جلسه‌ی امتحان بلدیم و به نوک قلممان نمی‌آید. نگاه کردن سرسری و با اضطراب از روی برگه‌ی بغل دستی‌مان به راحتی کل جواب را به یادمان می‌آورد. نام این مقاله برای من این کار را کرده بود. تند و سرسری هر چیزی را که از الهه‌های یونان در گذشته خوانده بودم یادم انداخته بود و دری شده بود به روی آنچه خودم از قبل می‌دانستم ولی در فراسوی ذهنم گم شده بود. مقاله را که گمان می‌کردم باید دستی به سر و رویش بکشم رها کردم و به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که می‌دانم ودر دانستنش تنها هستم آن حس‌ها و تجربه‌های ساده و خنده‌دار خودم است. پس شروع کردم. بله قهرمان داستان کیت شوپن خودش را اولین بار با شنا کردن در دریا و نترسیدن از آب می‌شناسد. این گستره‌ی وسیعی که انگار هیچوقت جای او نبوده و او فقط حق داشته بازی کودکانه‌ای را کنار آن داشته باشد ولی نه با خطراتش مواجه بوده و نه جرئت دل سپردن به آن را داشته. حالا ذهنم می‌رودتوی هفده هجده سالگی‌ام که با خانواده عمو و رضا و الهه رفته‌ایم کلاته‌ی یکی از دوستان رضا که یک استخر کوچک دارد. مهدیه و آمنه که از من ماجراجوتر و نترس تر هستند بدون فکر کردن خودشان را انداخته‌اند توی آب و شنا می‌کنند. برای اولین بار به ذهنم می‌رسد که من هم دلم می‌خواهد شنا کنم. درست مثل وقتی که کسی یک کار جسورانه را جلوی ما انجام می‌دهد و انگار دستمان را گرفته که تو هم بیا نمی‌میری. برای اولین بار گمان کرده بودم اگر من هم بپرم توی آب نمی‌میرم ولی از آنجا که ذهنم مدام فکر همه‌چیز را می‌کند به این هم فکر کردم که اگر پریدم توی آب و خیس شدم که لباس ندارم بپوشم و من که آدمی نیستم که با لباس خیس توی کوه و کُتل بدوم که توی تنم خشک شود. دزدکی به الهه گفتم الهه من اگه پریدم توی آب که شلوارم خیس میشه چیکار کنم. الهه گفت نترس بابا توی این اتاق چند تا شلوار هست برات میارم.از آنجا که احتمالا مکان مردها بوده و همان‌ها هم اینجا بودند و به فکر شلوار و رخت و لباسشان بوده‌اند. شلواری که برایم آورد یک شلوار کردی مردانه بود. برای پوشیدن این چنین شلواری زیادی لاغر بودم ولی وسوسه‌ی آب و جیغ‌های سرخوشانه دخترها توی آب به فکرم انداخته بود نهایتا کمی دلقک بازی درمی‌آوریم و می‌خندیم. در عمل ولی من آن دلقکی نبودم که بپرم توی آب و پاچه‌های شلوار بادکرده روی آب بماند. من موقر تر از این حرفها بودم. این بود که همچنان که روسری را روی سرم سفت می‌کردم طوری لب استخر ایستادم که پاچه‌های پف کرده‌ی شلوار کمتر به نظر برسد و برای پریدن دست دست می‌کردم که ناگهان دستی محکم و بزرگ من را هل داد توی آب. رضا بود و وقتی استیصال و نگرانی من را توی نیم متر آب دید داشت از خنده منفجر می‌شد. ظاهرا تصویر من در حالی که یک دستم به کمر شلوار بود و با یک دست دیگرم آب را تکان می‌دادم و مدام پایم می‌خورد به کف لیز استخر و نمی‌توانستم تعادلم را حفظ کنم به قدری خنده‌دار بود که همه از خنده فلج شده بودند. این را هم از یاد برده بودند که من اصلا شنا بلد نیستم و توی آن موقعیت که نگران عصمت و عفتم هستم ممکن است شهید شوم در همین حیص و بیص آمنه آمد سمت من و با بغل کردن و آوردنم به سطح آب مانع مردن حتمی من شد. بعد از آن هم اینقدر خندیدند که اصلا نمی‌فهمیدند چرا من نتوانستم توی آب خودم را کنترل کنم. آن منظره و آن شلوار هنوز هم بعد از سالها نقل محافل است و من هر بار در مقابل آن خنده‌ها از استیصال و درماندگی الکن می‌شوم. برای من که اینقدر در شنا و تن به آب زدن ترسو و نگران بودم. برای من که سالها از بدنم هراس داشتم و دیده شدن سطح کوچکی از آن را گناهی نابخشودنی می‌دانستم ادنا تبدیل می‌شود به قهرمانی که باید بارها و بارها بخوانمش. چرا که او هم مثل من اول ترسید و بعد با این ترس کنار آمد.او هم فهمید هر چقدر برای بقیه توضیح بدهد کسی صدایش را نمی‌شنود این بود که تنهایی به دل دریا زد و سعی کرد با موج‌های ناآرامی که به سمتش می‌آمد بجنگد و باز جلو برود. راهی را که یک عمر مال او نبوده از آن خود کند و از مردن نترسد. من ترسیده بودم. از بدنم. از یک متر و نیم آب. از باز شدن کمر شلوار کردی توی آب و دیده شدن پاهایم بین مردها و حتی دخترها. چرا که من از بدنم وحشت داشتم. از بدنی که اگر یک تار مو روی آن بود زشت بود. اگر کمی لاغرتر بود زشت بود، اگر کمی چاق بود هم. آنقدر ترسیده بودم که تا مدت‌ها نمی‌دانستم بدنم ترسناک نیست. ادنا اولین زنی بود که این ترس و این ناکامی را در او هم می‌دیدم. و این مرا مدام به سمت او می‌کشید. آفرودیت بیدار شده بود یا نه. برگشته بود یا نه حالا دیگر آن خاطره آنقدرها به نظرم خنده‌دار و شرم آور نبود. چرا که در قرن نوزدهم هم زنانی بودند که برای قدم گذاشتن در بین امواج آنقدر جنگیده بودند که تنشان خسته شده بود. برای بودن و فقط وجود داشتن. اگر خنده دار بود. اگر آنها را مزاحم جلوه می‌داد و اگر باید برای این خواسته‌ی ساده از جانشان مایه می‌گذاشتند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 17:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاقی برای مهمان</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-oe9imjv1vboz</link>
                <description>کتاب را شروع کردم در حالی که می‌دانستم همزمان با شخصیت اول داستان با تجربه‌ی حضور متفاوت دیگری دچار بحران خواهم شد. داستان شروع می‌شود با هلن که می‌خواهد از دوست سرطانی‌اش به مدت سه هفته در خانه‌اش نگهداری کند. هلن شروع می‌کند با سلیقه و دیدگاه خودش اتاق را برای دوستش بچیند. یک فرش ایرانی می‌خرد. نور اتاق را تنظیم می‌کند، گلدان می‌چیند و هر چیزی که به نظر خودش می‌تواند به یک بیمار آرامش بدهد. اینجا یعنی در ابتدای داستان ما فقط هلن را می‌بینیم. همینطور که داستان پیش می‌رود و شخصیت نیکولا پا به داستان می‌گذارد همه‌چیز عوض می‌شود. انگار ما همیشه در ذهنمان از دیگران شخصیت سازگاری می‌سازیم و از دور به آنها عشق هم می‌دهیم، حتی می‌توانیم از روز و روزگار خودمان برای پذیرایی از دیگری هم مایه بگذاریم ولی چه پیش می‌آید اگر دیگری موجودی بر خلاف رای و عقیده‌ی ما جلوه کند. نظر ما را قبول نداشته باشد، سبک زندگی و دردی  که می‌کشد را هم هیچ پیش بینی نکرده باشیم. اینحا انگار تازه آن روی دیگر مراقبت از دیگری خودش را به ما نشان می‌دهد. کتاب از نظر من در امتداد کتاب « ما ایوب نبودیم» یک روایت از مراقبت بود. ولی بدون هیچ تقدس‌نگاری و محبت بی‌چشمداشت یک ایرانی نوشته شده بود. چیزی که من دنبالش بوده‌ام. هلن در داستان با کسی تعارف ندارد. عصبانی می‌شود،سر دوست سرطانی‌اش داد هم می‌زند و بی تعارف از مراقبت خسته و کلافه می‌شود ولی اجازه می‌دهد نگاهش کنیم. بی‌پرده نگاهش کنیم تا چیزی از خودمان را در این داستان ببینیم. اینکه آیا آماده هستیم دیگری رادر زندگی خودمان راه بدهیم و از او مراقبت کنیم، بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر می‌تواند با ما متفاوت باشد. آیا تحملش می‌کنیم وقتی خودش را در اختیار یک مشت کلاهبردار مهربان می‌گذارد؟ تحملش می‌کنیم وقتی با لبخند دردهای یک درمان ساختگی را تحمل می‌کند؟ تا کجا تحمل این را داریم که در تخیل دیگری شریک باشیم؟ در ادامه‌ی داستان متوجه می‌شویم که نیکولا بیشتر از اینکه دنبال درمان باشد دنبال مراقبت و پذیرفته شدن از سوی دیگری است. هی به من نگاه کن. از من مراقبت کن. همینی که هستم را بپذیر. در مقابلم جبهه نگیر، انتقاد نکن، بگو که می‌پذیری همینطور در رویاهای بی‌سرانجام درمانم جلو بروم تا این مدت کوتاه زنده بودن به کامم شود. اما ما کدام را می‌توانیم تحمل کنیم؟ عاقل بودن را یا اینکه در پی یک خیال واهی روزهای آخر عمر را بگذرانیم. آیا اگر سرطان گرفتیم باید تا انتها به درمان آن هم نه درمان طبی بلکه درمان طب مکمل که هیچ پایه و اساسی ندارد امیدوار باشیم مثل نیکولا یا اینکه مثل هلن باید بپذیریم که داریم می‌میریم و باید منتظر باشیم و از روزهای باقی‌مانده لذت ببریم. و این بزرگترین سوالی است که داستان آن را عنوان می‌کند. چیز دیگری که در داستان من را خیلی به فکر فرو برد این بود که شخصیت نیکولا یک شخصیت آزاد و ثروتمند است. نیکولا هرگز خودش را در بند خانواده قرار نداده برعکس هلن که نوه دارد و کار و ازدواج هم در زندگی‌اش داشته. یک جایی نیکولا به هلن می‌گوید «من رو با خودت مقایسه نکن. من زندگیم رو هدر دادم . همه‌ی فرصت‌هام رو هدر دادم. ولی تو ازدواج کردی و بچه‌دار شدی و سر کار رفتی.» من اینجا درماندم که چگونه انسان در انتهای عمر حریص کارهایی می‌شود که عمری از آنها فاصله گرفته است. یعنی اگر آزاد باشی هم باز دلت می‌خواهد خانواده داشته باشی؟ نیکولا خانواده ندارد. کسی که از او مراقبت می‌کند خواهرزاده‌اش است. کتاب این را هم در مقابلمان قرار می‌دهد که نقش خانواده در پرستاری از ما و در راحت‌تر کردن مرگ ما چگونه خواهد بود؟ انگار ما حق نداریم هیچ جا هر کاری دلمان خواست بکنیم ولی در خانواده مجازیم. دوستمان عقاید ما را ندارد. مثل ما فکر نمی‌کند لاجرم ترکش می‌کنیم چون که اصلا به زحمتش نمی‌ارزد که بخواهیم یک غریبه‌ی نافرمان را در خانه‌ی خودمان تحمل کنیم. خانواده ولی فرق می‌کند. من بارها با عقاید مادرم در خانه کنار آمده‌ام، بارها با وجود اینکه مراقبت از پدرم مشکل بوده پذیرفتم و ادامه داده‌ام چرا؟ چون او هم در مواردی ناسازگاری‌های من را تحمل کرده است. با من در یک خانه زیسته است. به خاطر اینکه آدم صدابیزاری بوده‌ام حتی تلویزیون هم ندیده است. پس تحملش می‌کنم چون او این کار را در حق من کرده است. شاید در ادامه فرزندم هم این کار را برای من بکند. اما درباره‌ی دوست خیلی فرق می‌کند. انگار تا جایی می‌توانیم تحملش کنیم که طبق تصورات خودمان عمل کند. بعد احساس می‌کنیم کاری که داریم برای او انجام می‌دهیم یک جور بردگی است و در حقیقت از ما سو استفاده شده است. در صورتی که در مقابل خانواده این تصور را نداریم. خانواده خوب است یا بد؟ تا کی می‌توانیم آزاد زندگی کنیم؟ تا کی می‌توانیم خودمان از خودمان مراقبت کنیم؟ مکان زندگی نیکولا در زعم من یک استعاره است. او در یک جزیره زندگی می‌کند و باید با قایق به خانه‌اش برسد، نیکولا عادت دارد در یک فضای باز بخوابد حتی در سرما. ولی حالا آنقدری توان ندارد که آن قایق را براند. پیر است، مریض است. بله دوستانی دارد ولی این دوستان تا کجا با او همراه خواهند بود؟ نیکولا در حقیقت در یک جزیره‌ی جدا از بقیه زندگی می‌کند و این بیماری است که او را به دنیای دیگران پرتاب کرده است.بیماری او را از جزیره‌ی تنهایی عقب‌رانده است، حتی  باعث شده فکر کند که چقدر نیاز به توجه و مراقبت دیگری دارد ولی وقتی همیشه تنها بوده‌ای وقتی همیشه در جزیره‌ی خودت زیسته‌ای آیا تحمل مواجه شدن با دیگری را هم داری یا نه؟ در داستان می‌بینیم که نیکولا مدام لبخند می‌زند. لبخند یعنی همه‌چیز درست است. الکی نگران می‌شوی. و این چیزی است که هلن را فرسوده می‌کند. بگو مریضم تا از تو پرستاری کنم. بگو به توجهت نیاز دارم تا به تو توجه کنم. حرفی بزن لعنتی. و نیکولا سکوت می‌کند. چون او همیشه مستقل بوده است. یادنگرفته توجه بقیه را برانگیزاند و حالا و در این برهه از زندگی‌اش که نیازمند توجه بقیه است تنها و درمانده شده است. انگار تنها کسانی که می‌توانند بدون هیچ انتقادی تحملش کنند شیادانی هستند که پول می‌گیرند. کتاب یک راز بزرگ را برای ما برملا می‌کند. علت اینکه سر خیلی‌ها کلاه می‌رود ساده بودن نیست علتش این است که خیلی از شیادها و دزدها آدم‌های مهربانی جلوه می‌کنند. با تو صحبت می‌کنند. به تو توجه می‌کنند و مبادا که این را در زندگی‌ات نداشته باشی، راحت سر می‌خوری توی دام. یادم است که بابا افسرده شده بود و با ما حرف نمی‌زد چون ما منتقد بودیم. بابا بشین بابا برو بابا نکن آن روزها یک نفر زنگ می‌زد روی تلفنش که می‌خواست راضی‌اش کند مو بکارد بابا را می‌خنداند. و بابا دوستش داشت. به همین سادگی حتی راضی شده بود برود مو بکارد. بابا هم سر خورده بود. من بعدش فکر کردم باید بپذیرم نباید آن روی عاقل و هوشیارم را مدام به یک آدم مریض نشان بدهم. تحمل کنم. همراه شوم. حتی در خیالات نافرجامش. نگاه کنم به درون دیگری و بپذیرمش البته که این سخت‌ترین قسمت مراقبت است اگر دلم بخواهد که  یک مراقب باقی بمانم.در انتها چیزی که در عنوان کتاب برای من جالب بود این بود که انگار برای مراقبت از دیگری تنها محیا کردن یک اتاق در خانه کافی نیست بلکه باید یک اتاق در ذهنمان هم برای پذیرش عقاید دیگری،  رویاهایش و تصوراتش از دنیا هم آماده کنیم. </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 16:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجریان و کیک سیب کارامل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%84-fmoxe3nj4mqr</link>
                <description>چند روز پیش که داشتم با یک دستور جدید کیک درست می‌کردم. همه‌جا آشوب بود. خانه، ذهنم و کارهایم همه مانده بود. منظورم کارهایی است که به نظر یک زن و در اندیشه‌ی یک زن مهم جلوه می‌کند. بعد فکر کردم به اینکه چگونه همه‌ی زنهای دنیای گذشته‌ام در اندیشه‌ی من می‌زیند. دوباره فکر می‌کنند، دوباره تصمیم می‌گیرند و دوباره بچه به دنیا می‌آورند. دلم آشوب شد. اگر آن چیزی که من امروز به آن فکر می‌کنم دست آورد خودم نباشد چی؟ اگر هر چیزی که امروز انجام می‌دهم در گذشته برایش برنامه چیده شده باشد چی؟ اگر من آن زنی که فکر می‌کنم نباشم چی!بعد شروع کردم به گوش دادن شجریان در میانه‌ی آشوب. همانطور که داشتم تخم مرغ‌ها را هم می‌زدم که پف کنند و سفید و کشدار بشوند. همانطور که داشتم سیب‌ها را پوست می‌کندم و برش‌های نازک می‌زدم.همانطور که داشتم آرد را برای بار سوم با بیکینگ پودر الک می‌کردم. این کارها را قبل ترها هم انجام داده بودم ولی حالا می‌خواستم یک کیک جدید بپزم. کیک سیب کارامل. تا حالا کارامل درست نکرده بودم. ماهی‌تابه‌ی درستش را هم نداشتم. هر چه شکرها را در تابه حرارت می‌دادم به آن رنگ کاراملی مورد نظرم نمی‌رسید. شجریان می‌خواند...چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود / ور آشتی طلبم با سر عتاب رود...و کارامل رنگ نمی‌گرفت و در تابه‌ی سیاه من کشدار و غلیظ می‌شد.به خاطر آوردم هر کار جدیدی که خواسته‌ام در زندگی‌ام انجام بدهم من را در هم شکسته و از نو شکل داده است. همیشه به آن چیزی که فکر می‌کردم تبدیل نشده‌ام در عوض یک چیز جدیدی به دنیا آمده مثل همین کارامل بی‌رنگ که دارد در تابه از دست می‌رود...در همین فکرها هستم که آبتین دستش را می‌رساند بالای میز و شانه‌ی تخم مرغ را چپه می‌کند کف آشپزخانه، جیغ میزنم. به خاطر اینکه از تصویر لزج تخم‌مرغ ها روی فرش آشپزخانه لجم می‌گیرد. درست تمیز نمی‌شود، می‌دانم که بعدها هم اگر پاکش کنم رد سفتی‌اش را بر روی فرش باقی می‌گذارد. و بوی تخم مرغ هم ممکن است روی فرش بماند. جیغ می‌زنم چون از پس تمیزکاری مدام برنمی‌آیم. جیغ می‌زنم چون به نظرم می‌رسد که من باید یک زن تمیز و با سلیقه باشم. جیغ می‌زنم چون به یکباره یادم می‌افتد اگر آدم عاقلی باشم حالا نه وقت کیک پختن است و نه وقت شجریان گوش دادن. حالا فقط وقت انجام کارهای روتین یک مادر خانه دار شاغل است. و من چگونه با پیچیدن و دور زدن همه‌ی این وظایف اینجا پای میز ایستاده‌ام و به کیک سیب کاراملم فکر می‌کنم و ذهنم درگیر رنگ گرفتن شکرها توی تابه‌ی اشتباهی شده است.در میانه‌ی جا زدن و عقب کشیدن از خودم ایستاده‌ام وسط آشپزخانه که شجریان می‌خواند: طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل... بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود...آرام می‌شوم. به تخم مرغ‌ها فکر نمی‌کنم، به کاراملی که تیره نمی‌شود فکر نمی‌کنم، اجازه می‌دهم زندگی مثل نت‌های موسیقی از تنم عبور کند و چیز جدیدی از من بسازد. آرام با یک قاشق تخم مرغ‌ها را از روی فرش پاک می‌کنم و به این فکر می‌کنم که نه نباید شتاب کنم. اگر اینهمه زمان گذشته تا من شبیه به یک زنی مثل زنی در قرن‌های گذشته فکر کنم باید خیلی زمان بگذرد تا بتوانم این افکار را از سرم مثل این تخم مرغ‌ها از روی فرش جمع کنم.ردش می‌ماند لابد بو هم می‌گیرد ولی زمان که بگذرد فراموش می‌شود. آبتین دور خانه می‌چرخد تا چیز تازه‌تری از شکستن تخم مرغ پیدا کند. من آرام می‌مانم. با همه‌ی آشفتگی درونم. چون چه به دست خواهم آورد از بی‌تابی که به چشم کسی نمی‌آید.با خودم فکر می‌کنم کارامل‌ها را با همین رنگ در کیک استفاه می‌کنم شاید بعد از پخته شدن در فر به رنگ مورد علاقه‌ام برسند. یادم می‌رود روی سیب‌ها دارچین بریزم. خسته‌تر از آنم که جوز بویا را هم روی موارد کیک رنده کنم. همان کیک ناقصی را که اصلا شبیه دستوری که دیده‌ا‌م نیست توی فر می‌چپانم و بهش زمان می‌دهم. زمان می‌دهم پف کند. زمان می‌دهم خوش رنگ شود و همه‌چیز به خورد هم برود. و دوباره به اشعاری که شجریان می‌خواند فکر می‌کنم. طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل...آخ آقای شجریان، من چقدر به شنیدن اشعار حافظ با صدای روح‌بخش شما نیاز دارم.چو ماه نو ره بیچارگان نظاره...زند به گوشه‌ی ابرو و در نقاب روددر اندیشه می‌شوم که این ماه از کجا در شعر حافظ اینگونه انسانی نگاهی به نقصان می‌اندازد و رد می‌شود...چرا رد می‌شود. چرا با دل عاشق بیچاره بازی می‌کند. بیچارگان نظاره چه تعبیر مناسبی است برای آدم عاشقی که منتظر یک اشاره از یار می‌ماند. و اشاره‌ای و در نقاب رفتنی...انگار که به راستی عشق چیز ترسناکی باشد. معشوق حافظ می‌ترسد، ماه می‌ترسد، همه می‌ترسند. بهتر است در بیابان عشق سرگشته رها شوی تا اینکه ایما و اشاره‌های پنهان تو را به راهی ببرد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید. فکر می‌کنم به این بیت و اینکه چرا هر چه فکر می‌کنم به معنای درستی از آن نمی‌رسم.کیک توی فر مشغول پف کردن است. تخم مرغ‌ها را پاک کرده‌ام و خودم را چپانده‌ام در صدای شجریان، در ابیات حافظ و به گمانم می‌رسد جایم امن است. شب شراب خرابم کند به بیداری / وگر به روز شکایت کنم به خواب رود. . . معشوق توجهی ندارد، نه به عشق نه به ضجه زدن‌های عاشق. و عاشق صبور باقی می‌ماند، برای اینکه عاشق ماندن نیازمندن صبر است. مثل پخته شدن کیک باید بگذاری همه‌ی مواد در گذر زمان به خورد هم بروند. باید بگذاری بیکینگ پودر کار خودش را بکند، شکر و تخم مرغ‌ها...هر کدام با زمان خودشان جلو می‌روند. تو شاید در عشق تندتر از دیگری بیابان را طی کردی ولی باید به دیگری هم زمان بدهی. تا ساعت دنیای او هم با تو یکی شود.چقدر باید زمان بدهی تا دیگری به درک تو برسد، تا بیچارگی را در تو ببیند، به نظر من هر چه عاشق‌تر باشی زمان بیشتری می‌دهی، می‌گذاری تو را بشکند تا ذره ذره‌هایت را تماشا کند، می‌گذاری خودش را مثل ماه از تو پنهان کند ولی می‌مانی چون آدم‌ها نه مثل هم عاشق می‌شوند و نه مثل هم زجر می‌کشند.کیک که می‌پزد کارامل کاملا به رنگ دلخواهم رسیده و طعمش هم خوب شده. حس می‌کنم من باید همه‌ی توانم را برای آنچه می‌خواهم بگذارم و منتظر زمان بمانم...بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود...</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 15:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب بهمن‌خان بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-sgs9aacg5kti</link>
                <description>بهمن خان آدم معروفی بود،  برای خودش کسی بود. کم‌کم حوصله‌اش از توی خانه بودن سر رفت و آمد دم در نشست و با بی‌حوصلگی آدم‌ها را تماشا کرد.  مامان دستم را می‌کشید و زود از جلوی بهمن خان ردم می‌کرد،  من دلم برایش می‌سوخت. پیر بود،  کچل بود و کله‌ی خیلی بزرگی داشت،  با خودم می‌گفتم لابد از بس فکر کرده کله‌اش بزرگ شده. من نمی‌دانم کله‌ام بزرگ شده یا نه ولی این روزها خیلی فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد فکر نکنم ولی خسته‌ام،  آدم خسته هم که کاری از دستش برنمی‌آید،  ته تهش ولو می‌شود یک گوشه چای می‌خورد.گاهی دلم می‌خواهد فقط چای بخورم.  فقط به نارنگی توی دست‌هایم فکر کنم ولی مغزم مثل یک کلاف سردرگم به هم می‌پیچد و رهایم نمی‌کند.خیلی وقت است با کسی راجع به چیزی صحبت نمی‌کنم.  از گفتن دردهایم به دیگران دست برداشته‌ام.  دیگر نه مکالمه‌های طولانی و نه گپ و گفت‌های پر شور با کسی دارم.  انگار درد از دهانت که بیرون می‌آید سنگ می‌خورد،  مسخره می‌شود و به حقارت می‌افتد.«از این ناراحتی؟  برو بابا من امروز فهمیدم دو تا رگ‌های مغزم مسدوده»  و در میان مکالمه در میابی که انگار طرف دارد با تو مسابقه می‌دهد.  درد هیچوقت لمس نمی‌شود و توسط دیگری به رسمیت شناخته نمی‌شود. تو تا زمانی با ارزشی که محکم در میانه‌ی ناملایمات ایستاده‌ای کمی ضعف بقیه را خسته می‌کند.  لاجرم برای خودم می‌نویسم.  وسط‌های نوشتن اشک‌هایم می‌ریزد و صدای هق هقم فضا را پر می‌کند.  دیگر نه دلم می خواهد کتاب بخوانم،  نه فیلم ببینم و نه نه با یک دستور پخت جدید کیک بپزم. توی این روزها خودم را مجبور نمی‌کنم حتما کاری انجام بدهم.  حتما ارتباطم را حفظ کنم،  حتما قوی بمانم و حتما تمام و کمال باشم. گاهی فقط تماشاگرم. تماشاگر شلوغی،  تماشاگر عبور آدمها از خودم،  تماشاگر چهره‌ی پریشانم در آینه. بعضی روزها بهمن‌خان می‌شوم. </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 23:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش خراب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-plnf7abfuzv6</link>
                <description>امروز که نشسته بودم حافظ می‌خواندم رسیدم به بیتی که خیلی تکانم داد و مدت‌های زیادی به خودش مشغولم کرد «هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد/در خرابات بگویید که هوشیار کجاست» همینطور که داشتم بلند بلند برای خودم می‌خواندم محسن سرش را بلند کرد و گفت که اشتباه می‌خوانی، تاکید را روی «ی»  می‌گذاری روی «ا»  درست است. می‌دانم که خیلی بیشتر از من ادبیات کلاسیک را می‌شناسد.  حافظ را هم بیشتر از من می‌شناسد ولی من آن خوانش خودم را دوست داشتم.  غزلیات سعدی را هم که خریدم بدون توضیح و تفسیرش خریدم. محسن گفت چرا نسخه‌ی معتبر من را نمی‌خوانی؟  تفسیر دارد،  می‌فهمی.  با عتاب برگشتم که نخیر من می‌فهمم سعدی چه می‌گوید،  حافظ چه می‌گوید چیزی از صمیم قلبم با این اشعار در پیوند است حالا گیرم که من خوانش خودم را داشته باشم چه اتفاقی می‌افتد؟  به کجای جهان برمی‌خورد.کمی که گذشت داشتم با الهه راجع به جلد سوم کتاب پروست صحبت می‌کردم الهه گفت تلفظش رو اشتباه می‌گی.  می‌دانم که الهه ارشد مترجمی زبان انگلیسی خوانده و فرانسه هم بلد است ولی باز پافشاری کردم که نخیر چیزی که من می‌گویم درست است بعد که چک کردیم دیدم اشتباه می‌کنم. من نام خیلی از نویسنده‌ها و عنوان کتاب‌ها  را اشتباه در خاطر دارم،  خیلی شعرها را اشتباهی حفظ کردم ولی دلیل نمی‌شد که چیزی از آنها نفهمم من دایره‌ی ادبیات خودم را دارم،  اشتباهات بخشی از خاطره و دریافت من است به جایی برنمی‌خورد مگر بخواهم به کس دیگری آموزش بدهم آن وقت می‌افتم دنبال تلفظ درست. یادم افتاد که خیلی از دوستانم در دبیرستان چون نمی‌توانستند اسم شخصیت کتاب جنایت و مکافات را درست تلفظ کنند طرف خواندنش هم نمی‌رفتند ولی این ندانستن برای من مهم نبود.  آن اسم مهم نبود آن حس و حال معرکه وسط خواندن بود که به آشوبم می‌کشید.  اگر از آن اسم می‌ترسیدم هیچ وقت سمت خواندن رمان‌های روسی و فرانسوی هم نمی‌رفتم. بار دیگر حافظ می‌نشیند در اندیشه‌ام «هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد...» ولی چرا ما نمی‌خواهیم خراب بودن خودمان را بپذیریم. نقصانمان،  مگر قرار است هر چه می‌خوانم درست بخوانم یا هر چه می‌گویم درست باشد؟  مگر من انسان نیستم چرا این توقع از من می‌رود... خیلی فکر کردم ولی به جایی نرسیدم ترجیح دادم با همان اسم‌های اشتباه ساختگی خوش باشم و راه خودم را بروم و با نقش خرابم به گونه‌ای کنار بیایم...با عرض معذرت از جمیع انسان‌های باسواد که من هیچوقت در زمره‌ی آنها قرار نمی‌گیرم... </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 23:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار پدر همیشه درست است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w4ynwzxcz9gu</link>
                <description> حقیقت این بود که ما خانه‌ی درخت توت را فروخته بودیم که یک تاکسی نارنجی خارج از رده بخریم. ولی چرا خانه‌ را فروختیم که با آن تاکسی بخریم؟همه‌چیز به آن خانه برمی‌گشت که هرکاری می‌کردیم شکل خانه به خودش نمی‌گرفت. درخت توت عظیمی درست وسط حیاط بود که بهار کل حیاط را با توت‌های شیرین و چاق و سفیدش به کثافت می‌کشید. جارو را که می‌کشیدی روی توت‌ها شیره‌ی غلیظشان کشیده میشد روی سنگفرش و بعد تازه نوبت مگس‌ها بود که برای سورچرانی به حیاط حمله کنند.همه نوع حشره در خانه پیدا می‌شد. شاید به خاطر عظمت آن درخت بود. خانه در حقیقت محیط زیست مناسبی برای انواع حشره بود و ما هر بار باید با نوع جدیدی از آنها می‌جنگیدیم تا ثابت کنیم خانه به ما تعلق دارد. زنبورها، آخوندک‌هایی که شکلشان را توی کتاب زیست الهه می‌دیدیم. انواع سوسک‌ها و این برای ما خسته کننده بود.آشپزخانه را خودمان ساخته بودیم و دستشویی به جای در پرده داشت. من و احسان از بادگیرها به جای کمد کتاب‌های مدرسه‌مان استفاده می‌کردیم و در طول زمان متوجه می‌شدیم بخشی از صفحات کتابمان را موریانه جویده است. در حقیقت داشتیم شکل زندگی خودمان را به آن خانه که محیط زیست حشرات مختلف بود تحمیل می‌کردیم و مدام شکست می‌خوردیم.و البته که یک جایی هم کم آوردیم و قید این جنگیدن مداوم با حشرات و حیوانات مختلف را در خانه زدیم و راضی شدیم به جای آن یک تاکسی نارنجی داشته باشیم.ماجرا خیلی شبییه یکی از داستان‌های هانس کریستین اندرسن به نام «کار پدر همیشه درست است» بود.در داستان پیرمرد اسبش را برای فروش می‌برد و ابتدا با یک گاو و بعد با یک گوسفند، غاز، مرغ و در انتها یک جوال سیب تعویض می‌کند در قهوه‌خانه یک عده که قضیه جوال سیب گندیده را می‌فهمند شروع می‌کنند به تمسخر پیرمرد که اگر به خانه برگردی حتما زنت تو را بیرون می‌کند و حسابی به تو اعتراض خواهد کرد شرط می‌بندند که اگر زنش راضی بود یک کیسه سکه‌ی طلا هم به او می‌دهند. زن هرچیزی که از داستان پیرمرد می‌شنود خوشحال می‌شود. او از داشتن یک گاو و بعد گوسفند و . بعد غاز و بعد مرغ و بعد جوال سیب گندیده راضی و شاد است چون در دنیای پیرزن یک جوال سیب گندیده همان اندازه ارزش دارد که یک اسب که فقط مایه‌ی زحمت و دردسر است .  اگر خانه‌ی درخت توت اسب ما بود تاکسی نارنجی خارج از رده هم همان جوال سیب گندیده بود که بابا با آن به خانه برگشته بود و ما هم مثل پیرزن راضی بودیم.ما درحقیقت خیلی خوشحال هم بودیم که از آن خانه نجات پیدا کرده بودیم ولی هنوز نمی‌توانستیم به این باور برسیم که بالاخره صاحب یک ماشین شده‌ایم. برای بابا ولی مساله فرق می‌کرد. این اولین باری بود که پشت ماشین خودش می‌نشست و دیگر لازم نبود هر روز اضطراب صاحب ماشین را داشته باشد. تاکسی نارنجی خارج از رده با  تن فرسوده‌اش برای بابا آرامشی به ارمغان آورده بود که تا حالا شبیهش را ندیده بودیم.ماشین متعلق به خودمان بود، هرشب هم توی حیاط پارک می‌شد ولی چندان علاقه‌ی کسی را غیر از بابا به خودش جلب نمی‌کرد. من و احسان می‌دانستیم ماشین آن ماشینی نیست که با آن برویم سفر و یا حتی یک گردش یک روزه دور شهر. ماشین فقط برای مسافرکشی بود آنهم اگر در همان مورد جواب می‌داد.کف ماشین سوراخ بود و چندبار پای مسافرها در آن گیر کرده بود. تاکسی در حقیقت آنقدری پوسیده بود که عین یک باتلاق مسافر را در خودش گرفتار می‌کرد. بابا در حالیکه از خنده سرخ شده بود و صدایش عوض شده بود داشت برایمان تعریف می‌کرد مجبور شده از ماشین پیاده شود و دست زن‌هایی را که سوار شده بودند بکشد تا بتوانند خودشان را از تاکسی نجات بدهند.با همه‌ی اینها هیچوقت فکر نمی‌کردیم چیزی را از دست داده‌ایم و هیچوقت هم دلتنگ آن خانه نمی‌شدیم در حقیقت تاکسی نارنجی با همه‌ی معایبی که داشت باعث شده بود شر خانه‌ی درخت توت از سرمان کم شود.هر چه جلوتر می‌رفتیم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدیم که باید تاکسی نارنجی را هم مثل خانه‌ی درخت توت با چیز دیگری تعویض کنیم. اما شاید قبل از آن بابا دلش می‌خواست به ما یک حال حسابی بدهد و جوری بهمان بباوراند که ما واقعا ماشین داریم. این بود که یک روز تصمیم گرفت ما را به یک سفر کوتاه ببرد.مادربزرگم آن روزها نوبتی در خانه‌ی یکی از ما می‌ماند آن روز هم نوبت ما بود و طبیعتا باید با خودمان می‌بردیمش. علاوه بر کم شدن تدریجی حافظه‌اش چشمانش هم درست نمی‌دید و گوشش هم درست نمی‌شنید این بود که همیشه در یک بدبینی شدید و پارانویا نسبت به اطرافیانش به سر می‌برد و به دلیل بی فایده شدن و سربار بودنش مدام گمان می‌کرد بقیه قصد دارند از شرش خلاص شوند. این بود که ابتدا زیاد حرف من و احسان را جدی نگرفت که از جایش بلند شود و با ما بیاید. اوقاتش تلخ شد ولی چاره‌ی دیگری هم نداشت،  نمی‌توانست توی خانه تنها بماند.آن روزها خواهرم در کوهسرخ زندگی می‌کرد. کوهسرخ قسمت شمالی کاشمر بود که جاده‌ی خطرناکی هم داشت، پر از پرتگاه و دره. زمستان بود و ماشین بخاری هم نداشت ولی ماتصمیم گرفته بودیم با تاکسی نارنجی ناتوانمان خودمان را به خانه‌ی الهه برسانیم پس راه افتادیم. بین راه مادربزرگم مدام با حالت گریه از ما می‌پرسید کجا داریم می‌رویم و ما هر چه می‌گفتیم کمتر می‌شنید اگر هم می‌شنید اصلا نمی‌دانست کوهسرخ کجا هست. تا به حال نرفته بود.تاکسی نامردی نکرد و تا مسیر به گردنه رسید متوقف شد و بالاتر نرفت. انگار داشت با زبان بی‌زبانی به ما می‌گفت چه توقعی از من دارید. من پیر شدم این گردنه برای من زیادی سخت است. و راه رفته را برگشت. چاره ای جز اطاعت نداشتیم. مادربزرگم گفت پس چرا نرفتیم چرا داریم برمی‌گردیم و ما به جای پاسخ دادن فقط ریسه رفتیم و از او فحش‌های آبداری خوردیم.  آن ظهری که ناامید به خانه برگشتیم خیلی چیزها برایمان روشن شد.ما سرمایه‌ای به دست نیاورده بودیم. تا آن بعدازظهر نه خانه‌ای داشتیم که بتوانیم اسمش را بگذاریم خانه و نه ماشینی که بتوانیم اسمش را بگذاریم ماشین. ما سرگردان بودیم بین رویاهایی که به جلو پیش می‌بردمان. هرگز صاحب خانه نبودیم ولی مدام تلاش می‌کردیم چیزی شبیه خانه بسازیم. ماشینی به دست نیاورده بودیم ولی دلمان می‌خواست برویم سفر.ما دلمان می‌خواست رویاهای‌مان را زندگی کنیم ولی با شکست مواجه می‌شدیم. زندگی مثل همان تاکسی نارنجی به عقب برمان می‌گرداند، من تازه خیلی بعدش فهمیدم تصور بابا از زندگی که دلش می‌خواست برای ما بسازد با آنچیزی که در واقعیت تجربه می‌کردیم خیلی متفاوت بود.تصور مامان که هر روز حیاط را می‌شست با آن چیزی که ما هر روز تجربه می‌کردیم فرق می‌کرد. آن خانه با شستن و گردگیری و مرتب شدن عوض نمی‌شد. جایی برای زندگی کردن ما نبود.ماشین هم با اینکه بابا هر روز روی شیشه‌اش لنگ می‌کشید و تمیزش می‌کرد بیشتر از اینکه ماشین باشد رویای ماشین بود. تصویر نخ‌نما شده‌ای از آنچیزی که بابا دلش می‌خواست داشته باشد ولی نداشت.خانه را با تاکسی نارنجی، تاکسی نارنجی را با یک زمین ودر انتها وقتی دیدیدم تهش چیزی نصیبمان نمی‌شود زمین را هم که چیز دندان‌گیری نبود فروختیم و پولش را به قول بابا خوردیم.البته رویای ماشین‌دار شدن همچنان با ما بود و بعد ازآن ماشین‌های زیادی هم عوض کردیم مثل بچه‌ای که تازه یادگرفته باشد بنویسد تاکسی نارنجی اولین مشقی بود که از رویاهایمان می‌نوشتیم و قابل خواندن نبود. ‎  </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 17:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی «سرمایه» در فیلم پیر پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-lqrlzkcyke4m</link>
                <description>صحبت درباره‌ی فیلم پیر پسر و نقد و تحلیل درباره‌اش بسیار است چرا که فیلم سرشار از نماد،  جزئیات،  نقاشی،  ادبیات و فرامتن است.  اما من درباره‌ی آن چیزی اینجا می‌نویسم که در فیلم به من ضربه زد. در دیالوگ‌های بین علی و رعنا،  علی از ریاکاری و دنبال منفعت بودن رعنا با استفاده از ظواهر زنانه‌اش خرده می‌گیرد و رعنا در پاسخ می گوید که «این سرمایه‌ی منه» و به علی می‌گوید «سرمایه‌ی تو هم خوب بودنه و تو باید خوب بمونی».  در تمام صحنه‌های فیلم ما می‌بینیم، سرمایه‌ی علی که سواد،  همدلی و حقیقت است به هیچ کاری نمی‌آید و راکد روی دستش می‌ماند. سوادش کسی را به سمتش جذب نمی‌کند،  همدلی و درکش از جهان زنانه فقط در چشم بقیه از او شخصیتی قابل ترحم و زن‌ذلیل می‌سازد که مایه تمسخر پدرش که نماد مردسالاری است قرار می‌گیرد.  جالب است که پدر به تمیزکاری‌های علی نیاز دارد ولی تحقیرش هم می‌کند و در جایی از فیلم علی تصمیم می‌گیرد که دیگر این کار را انجام ندهد.  این که چرا زن و کار خانگی تا این حد پست است که اگر مردی انجام بدهد مسخره می‌شود باز برمی‌گردد به اینکه جامعه‌ی مردسالار به کار زنان در خانه نیاز دارد ولی در عین حال آن را پست می‌داند.  غلام به خاطر سر و سامان گرفتن زندگی‌اش دنبال یک زن می‌گردد،  زنی که می‌تواند او را از این منجلاب سیاهی که در آن است نجات بدهد ولی برخوردش با زن تنها یک کالای مصرفی و یک ماشین است که اگر درست کار نکرد و جواب نداد می‌تواند به کل نابودش کند. اگر نیازهایت را برآورده نکرد می‌توانی در باغچه دفنش کنی.  او فقط یک نقش دارد و آنهم  سر و سامان دادن به زندگی تو است.  رفع نیازهای جنسی تو، پختن و شستن و سرویس دادن دائمی به تو و اگر کار نکرد یا چیزی غیر از این خواست مثل پیشرفت و یا ورود به جوامع هنری می‌توانی زندگی‌اش را بگیری. پدیده‌ای که هر روزه در کشور ما اتفاق می‌افتد «زن کشی»  از همین درک نشدن وجود زنانه و پست بودن جایگاهش نشئت می‌گیرد.  تو بی‌ارزشی،  پستی،  هرزه‌ای مگر که در خدمت خانواده باشی.  هر جا جز در پناه خانواده در خطری.  مثل پرنده‌ای که اگر در قفسش باز شد حتما خوراک گربه می‌شود.  چون بیشتر خوراکی است.  لذیذ است تنش مایه‌ی لذت است اما فاقد هر گونه درک و اندیشه و سواد و هنر در نظر گرفته می‌شود.  فردیت زن به حساب نمی‌آید.  هنرش،  اندیشه‌اش مگر مایه‌ای هم از اغواگری داشته باشد که جایی کارش را راه بیاندازد چون راه ورود دیگری به مراحل بالاتر ندارد،  مخصوصا اگر پول هم نداشته باشد.  در جامعه‌ای که سرمایه‌ی زن دلبری است و سرمایه‌ی درستی مثل سواد و اندیشه و حقیقت به هیچ کاری نمی‌آید.  برگ برنده دست غلام است که فقط زور می‌گوید، دروغگو و آدم‌فروش است،  پول نزول می‌دهد و به همه‌ی خواسته‌هایش با قلدری و حمایت آن شیره‌کش خانه و رفقای هرزه‌اش که مدام بادش می‌کنند و حتی قادرند جنایت‌هایش را هم لاپوشانی کنند می‌رسد، دیگر نمی‌توانی توقع انسانیت و درک و مهربانی داشته باشی. تو حتی نمی‌توانی از بقیه بخواهی خوب باشند.  پاک باشند.  صادق باشند چون فقط موجب ترحم بقیه می‌شوند. چون پوچ است و شکست می‌خورد.  پس یا قواعد بازی را رعایت کن یا اینکه از همه جا خارج شو.  از محیط کارت،  از خانواده‌ات،  از رابطه‌ی عشقی و حتی از خانه‌ات که بقیه از چنگت درش آورده‌اند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 18:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنکبوت عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-sszcgmjtp5ar</link>
                <description>به خواب‌هایم فکر می‌کنم، به این اندیشه‌های در هم تنیده که شکل و شمایلی سوررئال دارند،  که مثل تکه‌هایی از یک فیلم پشت سر هم از مقابل ذهنم عبور می‌کند و من اصلا نمی‌فهمم چقدر طول کشیده که این خواب را دیده‌ام.  یک دقیقه بوده یا خیلی بیشتر. به هر حال دوست دارم از خواب‌هایم بیشتر بنویسم،  از این نشانه‌های درهم.  دیشب خواب دیدم عنکبوت شده‌ام و دور هر چیزی که می‌تنم تبدیل به شیئی با ارزش می‌شود.  بعد داشتم برای دانش‌آموزانم می‌گفتم که «بچه‌ها عنکبوت‌ها موجودات تنهایی هستن،  یه گوشه‌ی سقف یا دیوار جایی که نمی‌بینیش داره تار می‌تنه.» چه جوری توی خواب به تنهایی عنکبوت‌ها اندیشیده بودم در حالی که در بیداری هرگز این به ذهنم نرسیده بود.  فکر کردم که شباهت‌های زیادی با عنکبوت دارم.  هم تنها و دور از بقیه هستم، هم مدام در حال بافتن نشانه‌های مختلف به همدیگر برای ساختن یک معنای جدیدم.  برای ساختن یک قصه از دل اینهمه ثانیه‌های بی‌معنا و درگذر. بعد فکر کردم که عاشق‌ها هم خیلی شبیه عنکبوت‌ها هستند،  در تنهایی و دور از بقیه از معشوقشان تصویری می‌سازند،  انگار که معشوق را می‌اندازند در میان شبکه‌های معنایی که مغز خودشان تا به حال ساخته،  این کار را نمی‌کنند که معشوق را از بین ببرند آنها می‌خواهند این آدم را بگذارند میان تجربه‌های دریافت شده‌ی خودشان از جهان که درکش کنند که پیوندش بدهند به زندگی خودشان و اینجا یک اتفاق عجیبی می‌افتد،  معشوق در این دام گیر می‌کند،  او مدام تقلا می‌کند از این دام و شبکه‌ی معنایی خودش را بکشد بیرون و بگوید که نه من این نیستم.  ولی عاشق بیچاره بیشتر تار می‌تند که معشوق را نگه دارد، او چاره‌ی دیگری ندارد.  جور دیگری جهان را درک نکرده است.  شبکه‌ی معنایی دیگری نداشته.  با همین دنیای چسبنده‌ی تارهایش است که می‌تواند وجود یک غریبه را در خانه‌اش هضم کند.  اگر سم عاشق اثر کند معشوق سر جایش می‌ماند و بی‌حس می‌شود.  می‌پذیرد که به این تصویر تن بدهد.  که خودش را در جهان عنکبوت عاشق بشناسد،  که نشانه‌هایش را دریافت کند،  که به این موجودیت تازه عادت کند.  اما اگر عنکبوت طعمه‌ای بزرگتر شکار کند که هیچ رقمه با تصویر جدید کنار نیاید فرار می‌کند و خانه‌ی عنکبوت را خراب می‌کند.  شاید همین هم می‌شود که بعضی عشق‌ها دوام می‌آورند و بعضی‌ها آدم را خانه خراب و زخمی می‌کنند.  کدام طعمه عاقبت این شبکه‌ی معنایی را می‌پذیرد و تسلیم می‌شود،  لابد همانی که خودش هم عاشق شده است،  شاید عاشق همان تصویری که عاشق از او دریافت کرده. </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 20:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7-okadmeka64sk</link>
                <description>کتاب را باز کردم و جمله‌ی اول را چندبار خواندم.( اگر یادت رفته آقای عزیز، بگذار یادت بیندازم: من زنت هستم.) از همین می‌شد فهمید که من این کتاب را بارها و بارها خواهم خواند. شاید اولین بار که کتاب «جای خالی سلوچ» را توی کوچه باز کردم و چند بار روی جمله‌ی اول و بعد صفحه‌ی اول ماندم هم همین حس را داشتم( مرگان که سر از بالین برداشت سلوچ نبود) حالا که دارم این جملات را کنار هم می‌گذارم انگار به هم شبیهند. وقتی جای خالی سلوچ را هم خواندم گریه کردم. از همان اولش که مرگان مواجه شد با یک فقدان من اشک ریختم تا سطرهای آخر کتاب. همین چند وقت پیش هم که باز دوباره با محسن شروع کردیم کتاب را بخوانیم من آنقدر گریه کردم که محسن کفری شد و کتاب را نخوانده رها کرد. گفت نثر خوبی ندارد، بهانه آورد، خودم می‌دانم، وگرنه من همیشه فکر می‌کنم نثر دولت‌آبادی یک کوزه عسل است که دلم می‌خواهد دستم را فرو کنم لای خطوط کتاب‌هایش و این کلمات را بخورم. می‌گفت چرا گریه می‌کنی؟ نمی‌دانستم. خب بی‌پناه شدن یک زن و فروریختن سقف آرزوها و آرامشش سخت بود. روزی که شروع کردم «بندها» را بخوانم هیچکس توی خانه نبود و من تا توانستم بلند بلند گریه کردم. برای عجز، برای نفهمیده شدن، برای تنها بودن، برای فقدان، برای رنج زن بودن و مادر بودن، بعدش هم یک عود روشن کردم و شعر خواندم. حالم خوب شد. شاید چون ادبیات شفابخش است. کلمات راه نجاتند و من شفا پیدا کرده بودم.داستان فقدان مردی که یک شبه به سرش می‌زند ماندن عذابش می‌دهد و راه رفتن پیش می‌گیرد. با این فرق که روایت سلوچ در داستان دولت آبادی شنیده نمی‌شود،  سلوچ مرد غمگین و کم‌حرفی که شب‌ها کنار تنور می خوابیده، تنور آن سیاهی بی‌پایان که خودش هم شبیه سکوت است که آتش می‌گیرد و جایی را نمی‌سوزاند شبیه درون آدمیزاد است.تاریک است، ناگفته می‌ماند و آتشش فقط خودش را می‌سوزاند و سیاه می‌کند، به جایی سرایت نمی‌کند مثل رنج بشری که به جایی سرایت نمی‌کند در درون باقی می‌ماند و سیاه و پردوده‌ات می‌کند. اگر دیگری خمیر محبتی هم در عمقت بچپاند هر چه سوخته‌تر باشی بهتر می‌پرورانی‌اش. عطر خوشی از درونت برمی‌خیزد و بقیه هی برمی‌دارند و سیر می‌خورند و می‌روند و تو سیاه‌تر می‌شوی. سلوچ عین پالانی که شب‌ها بر دوشش می‌انداخته شوهر بودن و پدر بودن را از دوشش بر زمین می‌اندازد، حضور کمرنگش را نیست می‌کند. آلدو هم بی‌رنگ است هست و نیست و بعد به سرش می‌زند که همینش را هم پاک کند. وقتی نامه‌های واندا به آلدو را می‌خواندم دوست نداشتم این بخش تمام شود. واندا جوری در نامه‌ها ضجه می‌زند که انگار هر جمله سنگی است که قرار است سکوت آلدو را بشکند ولی این اتفاق نمی‌افتد. واندا با رنجش تنها می‌ماند. گاهی فکر می‌کنم بندها بی‌رحمانه به واقعیت بشری نزدیک شده. به نامفهوم بودن زبان، به گنگ بودن احساسات و عواطفمان در مقابل دیگری. سعی می‌کنی حرف بزنی، توضیح بدهی، دنبال دلیل بگردی، حتی خودت را بکشی ولی در انتها فهمیده نمی‌شوی. نامه‌های واندا همین حس و حال را دارد زجر و گریه‌ای که در دم نادیده گرفته می‌شود ولی روی دوش آلدو سنگینی می‌کند. این را وقتی می‌فهمیم که آلدو پیر شده ولی نامه‌ها را هنوز در جایی پنهان کرده و نگه‌داشته. نامه‌هایی که مثل یک بند او را در طول این سال‌ها به ویرانی پیوند زده است.واندا حرف زده بود و حرف‌هایش عیش آلدو را طیش کرده بود. فکر می‌کنم اگر واندا تصمیم می‌گرفت سکوت کند و از خودش زن قدرتمند ساکتی بسازد چه اتفاقی در داستان می‌افتاد؟ آلدو برمی‌گشت یا رفتنش را سبک‌تر احساس می‌کرد. در داستان بندها ولی روایت لیدیا زن زیبای سرزنده‌ای که آلدو عاشقش می‌شود و به خاطرش زندگی‌اش را رها می‌کند در داستان نیست. یک زن اغواگر مرد پسند که هم خیلی زیبا و مد روز است هم کار می‌کند و درامد دارد، هم خانه‌ای زیبا دارد که مرد می‌تواند ویرانی‌اش را با خودش آنجا ببرد. هم پذیرا و ساکت است. لیدیا حتی روایت هم ندارد، در داستان گم است همین من را به فکر می‌اندازد که لیدیا در حقیقت آن معشوقه‌ای است که هر مردی آرزویش را دارد. معشوقه‌ای که انگار ساخته شده برای اینکه یک مرد همه‌ی ویرانی‌هایش را روی سرش آوار کند و او نم پس ندهد. آلدو یک جایی تصمیم می‌گیرد با لیدیا باشد با اینکه زن و دو فرزند دارد و لیدیا می‌پذیرد، یک جایی تصمیم می‌گیرد او را رها کند و به زندگی‌اش برگردد، لیدیا می‌پذیرد، یک جایی هم دوباره برمی‌گردد که نگاهش کند، که دوباره زمانی او را داشته باشد و لیدیا می‌پذیرد، لیدیا تا کجا خم می‌شود که نویسنده همه‌ی آرزوهای مردانه‌اش را بارش کند. سر در نمی‌آورم. در داستان او یک زن آزاد است، زنی که همیشه موفق است. همیشه زیباست، حتی وقتی رها شده باز لباس‌های ست می‌پوشد. در قلبم بهش حسودی می‌کنم. لیدیا تو انسانی یا یک عروسکی؟ تو آلدو را دوست داشتی لیدیا؟ اگر دوست نداشتی چرا اینهمه در دسترس بودی. هر چه لیدیا به افسانه نزدیک می‌شود، واندا به واقعیت نزدیک‌تر می‌شود. واندا که زجر می‌کشد، پیر می‌شود، زشت می‌شود، شکست می‌خورد و از هم می‌پاشد. لیدیا سر پا می‌ماند. فقط این را نمی‌توانم هضم کنم چگونه زنی با این حجم از بی‌توجهی می‌تواند زندگی زناشویی مردی را از هم بپاشد. لیدیا که صدا ندارد. چرا هیچ جمله‌ای از او در داستان بیان نمی‌شود که حس و حالی درونش باشد. که نشان بدهد او هم یک انسان است. فقط عکس هست. عکس‌های برهنه‌ای از او که تا انتها در دستان و اندیشه‌ی آلدو باقی می‌ماند. من خیلی به لیدیا فکر کردم. لیدیای سکسی همیشه جوان و زیبا و اینکه چرا نویسنده او را می‌آفریند؟ می‌خواسته یک زن آرمانی را نشانمان بدهد که بفهمیم اگر مثلا لیدیایی هم وجود داشت باز هم به زن پیر و زشتمان برمی‌گردیم و ویرانی‌مان را به خانه می‌بریم؟ آلدو چرا دلش می‌خواهد با زن‌های جوان ارتباط داشته باشد، حتی وقتی که خیلی پیر شده. دلش می‌خواهد زمان را نگه دارد؟‌دلش می‌خواهد پیر شدنش را انکار کند؟ از منجلاب پوسیده‌ی خودش به درون زیبایی زن‌ها رخنه کند؟‌آلدو به زن‌ها می‌گریزد؟ از رنجی که زندگی به او تحمیل می‌کند؟‌ چرا هر چه زن‌های بیشتری را می‌بیند باز لیدیا در ذهنش یگانه می‌ماند؟‌ دلش یک دلبستگی عمیق می‌خواهد؟ با خودم فکر می‌کنم لیدیا حتی زمانی که رفتن آلدو را دیده است، حتی زمانی که ارتباطش را با بقیه زن‌ها دیده است باز دوستش دارد. باز می‌ماند. عین یک سرپناه که هر چه طوفان و سیل و زلزله هم بر سرش آوار شود باز فرو نمی‌ریزد. لیدیا یک حصار از دوستت دارم است.دوستت دارم حتی وقتی مستاصلی که خانواده‌ات را رها کردی، دوستت دارم حتی وقتی که باز به آن ویرانی برمی‌گردی. دوستت دارم حتی وقتی دلت می‌خواهد در زندگی‌ات که هیچ نقشی در آن ندارم باقی بمانم. دوستت دارم حتی وقتی یک پیرمرد غرغرو شده‌ای. لیدیا شبیه دوستت دارم است. همینقدر پرتکرار و همینقدر افسانه‌ای که آلدو برای گریختن از پوچی روزها و حتی خودش به آن پناه می‌برد.  نمی‌دانیم وجود دارد یا نه؟ صدایی دارد یا نه؟ جایی در دنیایمان دارد یا نه؟‌اما همچنان به درونش می‌خزیم. خمیر پوچی‌ روزهایمان  را به در و دیوارش می‌کوبیم تا نان تازه‌ای به ما تحویل بدهد.  بندها را تقریبا یک هفته پیش خواندم ولی آنقدر سنگین بود که نتوانستم همان روزها درباره‌اش بنویسم. انگار زمان می‌خواست. این جور وقت‌ها که یک کتاب را می‌خوانم و مدام و مدام بهش فکر می‌کنم خواب می‌بینم. اینبار هم در خواب دیدم که یک لباس هندی پوشیده‌ام و دارم عربی می‌رقصم. در رقص آن جاهایی از بدنم را می‌لرزاندم که در بیداری حتی حسشان هم نکرده بودم،‌در بیداری کرخت و بی‌حرکت بودند.  از خواب می‌پرم و می‌روم سراغ کامل‌التعبیر، در قسمتی از تعبیر رقصیدن آمده «و بعضی معبران گفتند که رقص کردن زندانیان را خلاصی بود از زندان، خاصه کسی که به پای وی بند باشد» همین جمله‌ انگار نجاتم می‌دهد. رقصیدن وقتی که نه لباست مال خودت است، نه نوع رقصت به بودن تو در این جهان ربطی دارد نه در خواب می‌فهمی که کجایی. فقط می‌رقصی. وقتی هیچ اختیاری از خودت نداری. و رقص نجات تو خواهد بود از بندها. من فکر می‌کنم که رقص ادامه دادن است وقتی چیزی در جهان برای تو نیست.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 17:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثریا خانم روایت شما کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xpyzp3ezdntj</link>
                <description>در مدرسه و دانشگاه تا می‌رسیدیم به نام شهریار می‌گفتند مقلد حافظ بوده و هیچ نوآوری در شعر نداشته است، بعد هم می‌چسباندنش به چند تا سیاست‌مدار و نمی‌پسندیدند که روز شعر و ادب فارسی در سیطره‌ی نام او باشد، در انجمن‌های ادبی دانشگاه نامش را کم می‌آوردند و همیشه در ستیزه‌ای آشکار با نام و یادش بودند. به نظرم همه‌ی اینها کافی بود تا سمت دیوانش هم نروم ولی مگر می‌شد؟ هر چقدر هم که شهریار را کتمان کنیم و بگوییم نوآوری نداشته حتما در لحظه‌ای از زندگی محض مزه‌پرانی هم که شده گفته‌ایم «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟»این چندوقتی که نشستم شهریار را بدون هیچ پیش‌داوری و فقط محض لذت خواندم گنجینه‌ای از خودزندگی‌نگاره‌های شعری یافتم، شهریار لحظه، لحظه‌ی زندگی‌اش را به شعر درآورده بود، حتی این را هم خواندم که از بین سبک‌های مختلف غربی فقط امپرسیونیست‌ را مکتبی جدید می‌دانسته، آنچه در خاطر می‌ماند از لحظه‌ای گذرا و شهریار چقدر دلش می‌خواسته خاطره‌ی عشق نافرجامش را کش بدهد و در هر بیتی یادی را گنجانده و بال و پرش داده است. شهریار نام معشوقه‌اش را می‌گوید، مکان قرارهایش را می‌گوید،خاطراتی که داشته، این که دخترک بعد از اینکه می‌فهمد باید حتما شوهر کند پیراهنش را هم از او پس می‌گیرد، چگونه معشوقش را پیوند می‌زند به خاطره‌های کودکی‌اش و روزگار پیری‌اش. آخ که  شهریار بیشتر از اینکه شاعر باشد یک  خاطره‌باز واقعی است.هر چه بیشتر از شهریار غزل می‌خواندم حریص‌تر می‌شدم. خب چی شد؟‌بگو. دختره کجا رفت؟ اصلا رفت یا اینکه تو تبدیلش کرده‌ای به ریتمی موزون که مغزت را در همه‌ی این سالها رقصانده، نکند به خاطر همین آن کلاه بافتنی‌ات را برنمی‌داری؟ آخ حرف بزن من دنبال ثریا می‌گردم. ثریا که بهش گفتی بی‌وفا...راستی ثریا بی‌وفا بود؟ کس چه می‌داند؟ مگر خطی از او به یادگار مانده است؟ مگر کلامی گفته که جایی ثبت شده باشد؟ غیر از اینکه مجبور به پذیرفتن ازدواجی بدون عشق شده است دیگر چه بی‌وفایی کرده بود؟ حرف بزن من دنبال جملات ثریا می‌گردم.بی‌فایده است پیدا نمی‌کنم. ثریا حرفی نزد، ثریا خاموش ماند و آتش این سکوت را به گریبان شهریار انداخت که یک عمر بسوزد و با یادش خوش باشد. ولی آقای شهریار خودمانیم اگر ثریا بی‌وفا بود همه‌ی عمرت به یادش نمی‌ماندی، همان روزها فراموشت می‌شد. پس لابد حرفی زده بود. عشقش را در پس ناز و کرشمه‌ای، جملات شاعر پسندی، لطف و ظرافتی به خوردت داده بود که اینهمه عمر چشمه‌ی هنرت تازه ماند.من همیشه به ثریا فکر می‌کنم. به اینکه بعد از ازدواجش هم شعرهای شهریار را می‌خواند؟ گاهی نمی‌ترسید وقتی نزدیک همسرش خوابیده کابوس ببیند و یک‌مرتبه نام محمد حسین را فریاد بزند و بی‌آبرو بشود؟‌ روز ازدواجش که مشاطه‌ها افتاده بودند به جانش، اشک‌هایش چندبار سرخاب سفیدابش را خراب کرده بود؟ چندبار ترسیده بود این عشق پنهان را کسی در نی‌نی چشمهایش ببیند. خوش‌به حال شهریار که می‌توانست در روایت‌های شاعرانه‌اش از این عشق بگوید تا سالها بعد ورد زبان این و آن شود، ثریا چی؟‌اگر حرفی می‌زد یا شعری در سوگ می‌سرود لابد زندگی‌اش را ازش می‌گرفتند، او حالا زن کسی شده بود، باید ساکت می‌ماند او نباید روایتی می‌داشت. مادر شده بود.من هرچه که دنبال ثریا می‌گردم کمتر پیدایش می‌کنم. ولی نمی‌توانم صدای گریه‌هایش را در غزل‌های شهریار نشنوم. نکند وقتی آن آخرین بار به دیدارش رفته بود گریه کرده بود، اصلا اول کی عاشق شد؟ نکند این ثریا بود که اول عاشقی را شروع کرد، نگاه کرد توی چشمهای عمیق شهریار و ادامه داد، آنقدری که جرقه‌ی نگاهش تا عمق وجود محمدحسین را سوزاند و بعد...بعد یک روز پدرش گفت باید حتما شوهر کنی، این یک خواستگار معمولی نیست، نمی‌توانیم بگوییم نه دخترمان را می‌خواهیم بدهیم به یک شاعر. آخ ثریا نکند آن روز آخر که تب کرده بودی و گریه نزارت کرده بود، آن روز آخر که به سارای افسانه‌ی آذری فکر می‌کردی که برای نجات از یک ازدواج اجباری خودش را به جریان آب سپرده بود، آمدند توی گوشت خواندند که دختر تو چه ساده‌ای،سارای دیوانه بود، لگد زد به بخت بلندش،  زن که یک شوهر شاعر مسلک نمی‌خواهد زن یک شوهر قوی می‌خواهد که پشت و پناه بچه‌اش باشد. بلندشو اشک‌هایت را تمام کن تو نجات پیدا کردی. نکند ثریا اشک‌هایش بند نمی‌آمد و هربار برای اینکه کسی متوجهش نشود بند می‌کرد به پیازهای آشپزخانه و اشک‌هایش را خالی می‌کرد؟ خالی شد ثریا؟‌ کسی ازت پرسید بعد از اینهمه عشقی که کسی به پای چشم‌هایت ریخته بود چگونه توانستی دوستت دارم کس دیگری را توی قلبت بچپانی و دم نزنی؟‌اجازه داشتی شعر بخوانی؟‌ اگر جایی اسم محمدحسین را می‌شنیدی آتش توی قلبت را چگونه خاموش می‌کردی؟ شده بود دست بکشی به جنینی که توی شکمت وول می‌خورد و دلت خواسته باشد این از نطفه‌ی شهریار باشد؟‌ چی شد که دوباره قد راست کردی و زندگی را ادامه دادی. شهریار را روایت کردن نجات داد. تو چی؟ تو را چی نجات داد ثریا؟ نکند تو هم شاعر بودی؟ نکند شعرهایی می‌نوشتی و از ترست در اجاق می‌سوزاندی. بی‌آبرو می‌شدی اگر کسی می‌فهمید بعد از اینهمه سال هنوز دلت پیش آن پسر با چشم‌های عمیقش مانده است. بی‌آبرو می‌شدی اگر کسی می‌فهمید تو هنوز نگرانش هستی. هنوز منتظری چیزی تو را به او برگرداند ولی این زندگی واقعی بود ثریا، نصیب تو از این عشق فقط می‌توانست سکوت باشد و روایت برای او می‌ماند که مرد بود. که آن موقع هم به خاطر روایتش تحقیر و شماتت که هیچ تحسین می‌شد. حتی وقتی زن داشت، وقتی بچه داشت می‌توانست به تو فکر کند و از تو بسراید در صورتی که صدای تو در این قصه گم شده است.  کاش یک شب می‌آمدی به خوابم، من کوچه را جارو می‌کردم و در استکان‌ها قند می‌گذاشتم آنوقت تو با آن چشمهای خیست سر می‌رسیدی و می‌گفتی روایت من را می‌خواهی بشنوی؟ نگاه کن به آن آتش قلیان، نگاه کن به تب تند آفتاب تابستان، نگاه کن به بغض، دستت را بده به من ثریا، من از آتش گرفتن نمی‌ترسم، تو می‌رفتی ولی، تو که جایی در این قصه نداشتی، تو که عروسکی بی‌صدا بودی، تو که عمری همه برایت تصمیم گرفتند و اگر خلافش را می‌گفتی زندگی را هم از تو دریغ می‌کردند. من ولی در روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی به زن خاموشی فکر می‌کنم که سرچشمه‌ی بهترین غزلهای فارسی شد. به زنی که آخرش آمد هر چند دیر و هر چند دور ولی ثابت کرد تمام این مدت به یاد این شاعر غمدیده بوده است، بی‌وفا نبود، اسیر بود، جناب محمدحسین بهجت تبریزی او یک زن بود در حبابی از سکوت.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 00:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسمان‌ها ما را به کجا می‌رساند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-olfy12fhndxm</link>
                <description>جدال میان تاریکی و روشنایی در خانه‌ی ما از صبح خیلی زود آغاز می‌شد. درست وقتی که مامان با نشاط و انگیزه از خواب برمی‌خاست، گلدان‌هایش را آب می‌داد ، لباس‌های روشنش را تن می‌کرد و برای بابا که هنوز از تخت پایین نیامده بود روضه می‌خواند که دیر شده است و خوابیدن بیشتر فقط روزش را تباه می‌کند، بدون اینکه عمیقا بداند آیا برای بابا چیزی در روز وجود داشت که تباه شود یا نه. بابا در انتها از تخت برمی‌خاست حتی برای ما نان تازه و مرباهای رنگارنگ هم می‌خرید ولی حتی زمانی که داشت چای تازه‌اش را هورت می‌کشید، سرش پایین بود و مثل مامان نگاه مشتاقانه‌ای به اطراف نداشت. در کودکی و یا شاید خیلی از سالهای نوجوانی‌ام سعی می‌کردم برای بابا ماجرای بامزه‌ای تعریف کنم، غذای خاصی بپزم و یا دلقک بازی بیشتری دربیاورم که فقط بخندد یا نگاهش را که خیره شده بود به یک نقطه از زمین، سمت خودم بچرخانم. آن‌وقت‌ها حس می‌کردم شکستن سکوت بابا وظیفه‌ی من است چون هر بار که سفت توی بغلم نگهش می‌داشتم آن جوری می‌خندید که دلم می‌خواست. فکر می‌کردم اگر بابا زیاد دوست و رفیقی ندارد و در هر جمعی باز باخودش تنهاست این منم که باید بیشتر به او نزدیک شوم و دوست همه‌ی ساعت‌ها و روزهایش باشم. وادارش کنم حرف بزند، وادارش کنم بخندد، وادارش کنم خاطراتش را دوباره مرور کند و این بار از کسی کینه نداشته باشد. فکر می‌کردم اگر بابا عصرها به خانه می‌آمد و تمام تنش بوی سیگار می‌داد و مامان بهش غر می‌زد، وظیفه‌ی من است که برایش توضیح بدهم جهان بدون سیگار هم جای خوبی خواهد بود. شاید چون مامان این را به گوشمان خوانده بود، مامان که در سیگار کشیدن آن سبک شدن  نفس سنگینی  که ناخواسته می‌کشیم را نمی‌دید، فقط سوختن ریه و مضر بودنش را می‌دانست. خیلی طول کشید تا در سیگار کشیدن‌های بابا روز به روز از بین رفتن و مریض‌تر شدنش را نبینم، طول کشید تا از دیدن سیگارهای باریک توی انگشتانش نترسم، طول کشید تا باورم بشود پک‌های عمیقش به سیگار بیشتر از مزه‌پرانی‌ها و تلاش‌های ناکارآمد من رنج هستی‌اش را سبک می‌کند. چند وقت پیش که بابا را برای عمل بستری کرده بودند مامان یک بسته سیگاری را که توی جیب بابا پیدا کرده بود، داد به من که  از اتاق ببرم بیرون  و در سطل زباله بیندازم، شاید چون فکر می‌کرد همه‌ی بیماری بابا به خاطر سیگار است. من ولی آن یک بسته را نگه داشتم و هنوز هم وقتی از کشوی لباس‌هایم بیرون می‌کشم و می‌بویمش یاد همه‌ی روزهایی می‌افتم که چقدر بیهوده ازش می‌ترسیدم و خواسته بودم برتری خودم را بهش ثابت کنم و شکست خورده بودم. کتاب «دیدن در تاریکی» را که می‌خواندم یاد همه‌ی تلاش‌های ناکارآمد خودم، مامان و بقیه افتادم که همیشه فکر می‌کردیم باید به بابا یک چراغ قوه بدهیم که از بین تاریکی‌هایی که در برش گرفته بودند راهش را پیدا کند و با ما به روشنی برسد و به قول کتاب هرگز نخواستیم آن ریسمانی را که شمایل غمگینش دستمان می‌داد بگیریم و با شنیدن روایتش به عمق احساسی که داشت راه پیدا کنیم. شاید همین بابا را وامی‌داشت آن روزها که حالش خیلی خوب نبود بیشتر از قبل توی دفترچه‌ها و کاغذهای دم دستش از حال و روز و احساساتش برایمان بنویسد و بگذارد جاهایی که می‌داند می‌ببینیم. شاید چون ما تحمل شنیدنش را نداشتیم فکر می‌کرد لااقل خواندنش برایمان سبک‌تر خواهد بود. و بابا تا به حال چقدر به ما ریسمان داده بود و ما با چراغ قوه دنبالش دویده بودیم. اولین بار کی فهمیدم بابا افسردگی دارد اصلا یادم نیست، فقط یک بار که دیدم توی آشپزخانه‌ی الهه نشسته است و اشک می‌ریزد و با عصبانیت نمک‌های نمکدان را می‌پاشد روی میز فرو ریختم. شاید چون تصورم این بود بابا یک کوه است و نباید گریه کند و اگر بابا گریه کند من وقتی ناراحت و بی‌پناهم باید به کی تکیه کنم؟ با دیدن نمک‌های ریخته شده روی میز یاد ضراب‌المثل« هر چه بگندد نمکش می‌زنند وای به روزی که بگندد نمک» افتادم  و آن روز حال بابا سخت گندیده بود و هیچ نمکی هم به کارش نمی‌آمد. شاید ریشه‌ی مشکل داشتنش با نمک‌دانهایی که گاهی از فرط عصبانیت پرتشان می‌کرد توی حیاط هم این بود که هیچ نمکدانی نمی‌توانست ذره‌ای مزه به غذایش و در اصل به زندگی‌اش ببخشد. بابا اغلب اوقات ساکت است ولی وقت‌هایی که دوره‌ی افسردگی‌اش فرا می‌رسد که ما نمی‌فهمیم کی و برای چی، پر حرف می‌شود، آنقدر از خاطراتش با جزئیات تعریف می‌کند که کلافه می‌شویم. آن روزها هم دوست داشت بشنویم ولی برای ما چه اهمیتی داشت که شرکت تیپاکس کی از دست رفته بود و فلان فامیل هنگام شکسته شدن روحش به او چه چیزی گفته بود یا آقاجون که من هیچوقت ندیده بودمش در سالهای آخر عمرش چه حرفهایی زده بود. برای ما چه اهمیتی داشت در هجده سالگی  که خواسته بود برود گواهینامه‌ی پایه یک بگیرد آقاجون مخالفت کرده بود که دوست ندارد پسر تحصیلکرده‌اش راننده شود و بهش پول نمی‌داد ولی وقتی اصرار بابا را دیده بود یک روز صبح که هنوز خواب بود روی بالشش پول ریخته بود که برود گواهینامه بگیرد ولی ته دلش راضی نبود، بابا با راننده شدن می‌خواست از چی فرار کند و آقاجون چرا می‌ترسید بابا برود و او را توی شرکتش نگه داشت که تهش هم ورشکست شد و همه‌ی دارایی بابا به باد رفت.برای من که اصلا گرگان را در کودکی‌هایم ندیده بودم چه اهمیتی داشت که آن زمینی که در گرگان داشته چقدر با صفا و وسیع بوده و چه نقشه‌هایی برای ساختن خانه‌اش داشته، چه اهمیتی داشت که روزهای جمعه الهه و احسان را با  موتورش می‌برده سر زمین و برایشان بستنی می‌خریده و خودش سیگار می‌کشیده ولی ازشان می‌خواسته به مامان چوغولی نکنند و آنها همیشه چوغولی کرده بودند. من اینقدر از بچگی این خاطره را از زبان همه شنیده‌ بودم که تا خیلی وقت پیش آن را جوری که یک بچه فکر می‌کند به خاطر می‌آوردم و چیزهایی که گفته بودند را مثل یک  کلاژ چندتکه در ذهنم ساخته بودم که اصلا کج و اشتباه بود و با واقعیت نسبتی نداشت.  در خاطره‌ی من که با خاطره‌ی آنها فرق داشت بابا یک فرقون بسته بود به موتورش و الهه و احسان را گذاشته بود توی فرقون و در بهشت سبز و نورانی به سمت آن زمین می‌رفت. بعدها فهمیدم که اصلا فرقون را به موتور نبسته بوده و فرقون توی زمین خالی بوده و الهه و احسان را با آن دور زمینی می‌چرخانده که بعدها آن را جوری به یاد می‌آورد که آدمی بهشت موعودی را که از آن رانده شده. چه اهمیتی داشت که زمین را بعد از ورشکسته شدن شرکت می‌فروشد، فرش‌های خانه‌اش را می‌فروشد، چه اهمیتی داشت که شوهر خاله‌ام به مامان گفته بود «بذار بره زندان، زندان برای مرده ولی زمین رو نفروش»، مامان ولی دلش نیامده و همه‌چیزش را فدای زندانی نشدن بابا کرده بود، حالا که زمان گذشته بابا چقدر خودش را در این زندگی آزاد احساس کرده بود؟برای ما چه اهمیتی داشت که بابا یک زمانی به آرزوی چندین ساله‌اش می‌رسد و بالاخره راننده‌ی ترانزیت می ‌شود، ولی چون مامان هم سر کار می‌رفته و نمی‌خواسته از علایقش بزند و یک زن خانه‌دار بماند برگشته بود که ما تنها نباشیم.  من شاید فقط آن بابایی را می‌خواستم که صبح‌ها برایمان نان تازه و مربا می‌خرید، آن بابایی که برای اینکه مزاحم درس خواندنم نشود فیلم‌های تکراری تلویزیون را بی‌صدا تماشا می‌کرد، آن بابایی که یواشکی کتاب‌هایی را که از کتابخانه امانت می‌گرفتم می‌خواند تا بین خطوطش به من نزدیکتر شود. آن بابایی که همیشه هر جا می‌خواستم می‌رساندم و کلامی هم حرف نمی‌زد که آشفته‌ام کند. آن بابایی که توی دست‌هایش همیشه نان تازه و میوه و مربا داشت و غم‌هایش را ته دلش پنهان می‌کرد. آخ که چقدر خودخواه بودم. چرا؟ شاید بین صحبت‌های بابا خودم را مقصر می‌دانستم و از اینکه فرزندش شده بودم خجالت می‌کشیدم، از اینکه یک زمانی آنقدر ناتوان و دست و پا چلفتی بودم که پیچیده بودم دور دست و پایش که برای بزرگ کردنم مجبور شده بود از همه‌ی خواسته‌هایش دست بکشد شرمنده بودم. شاید دلم می‌خواست فکر کنم بابا با رغبت و خوشحالی ما را به این دنیا سرانده و با کمال میل از همه‌ی اهداف و آرزوهایش چشم پوشیده بود که مارا بزرگ کند. ژیلا دختر خاله‌ام از به دنیا آمدن من روایتی دارد که هربار که می‌بیندم برایم تعریف می‌کند. می‌گوید «وقتی به دنیا اومدی بابات لباس‌های تو رو که توی یک بقچه پیچیده بودیم گذاشته بود زیر سرش و روی نیمکت بیمارستان خوابش برده بود. من دوییدم بقچه رو از زیر سرش کشیدم که بلند شو بچه به دنیا اومد» هر بار از اینکه سر بابا خورده بود به نیمکت فلزی احساس شرمندگی می‌کرد، می‌گفت شایدم زورم آمده بود که خاله‌ام سر زایمان چه دردی می‌کشید و بابات راحت اونجا خوابیده بود. من حتی در این روایت هم از به دنیا آمدنم شرمنده بودم چرا که در آن خواب بابا را آشفته بودم و باعث شده بودم مامان درد بکشدـچه رویایی می‌دید آن شب که من باعث شدم ناتمام رهایش کند و پرت شود به واقعیتی که پر از مسئولیت بود.کتاب درباره‌ی ریسمانی که باید در غم دیگری پیدا می‌کردیم و با آن همذات پنداری می‌کردیم خیلی حرف زده بود ولی درباره‌ی این چیزی نگفته بود که گاهی ریسمان را که گرفتیم و جلو رفتیم میرسیم به تاریکی خودمان که هیچوقت تاب دیدنش را نداشتیم و همیشه نور چراغ قوه را انداختیم توی چشمهایش که فراری‌اش بدهیم ولی مثل یک دیو، یک هیولای زشت و کریه از دست ما گریخته بود و توی اعماق ذهن و روحمان که دستمان بهش نمی‌رسید قایم شده بود و هر از گاهی خوبی نشان می‌داد که بدانیم هنوز همینجاست و نرفته. ما در حقیقت تاب تحمل رنج دیگری را که نه تاب روبه رو شدن با رنج خودمان را نداریم که اینقدر در دیگری هم انکارش می‌کنیم.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 06:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی خوب و بسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-nqzvnnwbisgg</link>
                <description>بودچند وقت پیش داشتم یک ویدئو توی اینستاگرام می‌دیدم که طرف کل زندگی و شغل و خانواده و کشورش را رها کرده بود که برود مثلا تبت یا برود هند با هندوها هندوانه بخورد. من هم مثل همه‌ی آن چندهزارنفری که این ویدئو را نگاه کرده بودند و دست به دست چرخانده بودند، اولش توی دلم برایش کف زدم ولی بعد که کمی دقیق شدم فکر کردم چرا این قبیل ویدئوها،  پست‌ها، جملات و کلماتی که هلمان می‌دهند وسط یک آشوب این روزها اینقدر دست به دست می‌شوند و مورد علاقه‌اند.  آره تو یکبار زندگی می‌کنی،  از جات بلند شو برو سفر،  یک زندگی دیگه رو تجربه کن،  آزاد باش،  برقص،  مهاجرت کن،  شغلت رو عوض کن.  بدبخت تکراری کسل کننده خسته نشدی؟! من هربار که اینها را از خودم می‌پرسیدم حس می‌کردم دنیایی از تخریب این وسط نادیده گرفته می‌شود.  مثلا همه فروغ را تحسین می‌کنند که فرزند یکساله‌اش را رها کرد که به شعر فکر کند،  ولی کامیار چی؟  چند وقت پیش که داشتم مستندش را می‌دیدم دیدم دست‌هایش می‌لرزد،  حسرت زندگی با مادرش حالا بعد از اینهمه سال هنوز در جانش تنوره می‌کشد و آشوبش می‌کند.  فروغ چی؟  آنهمه تروما و مریضی را بعد از این اتفاق تحمل کرد و حاصل رنجش شد اشعاری که حالا همه می‌خوانند و غش و ضعف می‌کنند. پشت همه‌ی رفتن‌ها پشت همه‌ی تو یکبار زندگی می‌کنی‌ها چه در لذت‌های تدخینی و نوشیدنی و چه در لذت‌های تنانه بخش از تخریب هست که تو نمی‌بینی و شاید خیلی از ما هم کتمانش می‌کنیم که نه عیشمان را طیش کنیم نه پیش بقیه سرخورده به نظر برسیم. در اغلب اوقات آدمهای تخریبگر و پیش رونده بیشتر تحسین می‌شوند تا کسانی که دلشان خواسته چیزی را بسازند و مانده‌اند.  کتاب درباره‌ی این بخش بسنده‌ی زندگی است که اغلب از چشممان دور می‌ماند.  آن قسمت خوشی‌های کوچک که اغلب نه توسط خودمان دیده می‌شوند و نه کسی به خاطرش تحسین‌مان می‌کند.این تفکر دنبال رویاهات برو و هر چی خواستی از دنیا بگیر چه چیزهایی را در جهان،  روابط، سیاست و اقتصاد و سیاره‌مان تخریب می‌کند؟  کتاب زندگی خوب و بسنده دقیقا درباره‌ی همین آسیب‌هاست که زیاده خواهی بشر به جهان اطرافمان می‌زند.  خواندنش در زمانه‌ای که مدام توسط رسانه‌ها،  بیلبوردها،  سیاست‌ها و جهان سرمایه‌داری به بیشتر خواستن و رد شدن از روی همه چیز تشویق می‌شویم بسیار لذت‌بخش و کارا خواهد بود. igsh=a3M0bzFhc3BhNHpv</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 06:55:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرافین سنلیس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%86%D9%84%DB%8C%D8%B3-lbdz4fxffsuu</link>
                <description>امروز که با موهای ژولیده و لباس‌های نصفه و نیمه‌ پله‌ها را پاورچین پاورچین رفتم پایین تا از روی پاگرد مجله‌ها و کتاب‌هایی را که پست آورده بود بردارم یاد سرافین افتادم. سرافین سنلیس زن خدمتکاری که روزها مشغول تمیزکاری بود و شب‌ها با معجون‌های انرژی که برای خودش می‌ساخت بیدار می‌ماند و نقاشی می‌کشید. قبلا اسمش را زیاد شنیده بودم ولی نه کارهایش را دیده بودم و نه می‌دانستم در این باره فیلمی ساخته شده. دانلودش که کردم با پخش اولین سکانس با خودم گفتم الهام این فیلم رو بارها و بارها خواهی دید. سرافین با دقت و وسواس پارکت‌ها را می‌سابد و واکس می‌زند، غذا می‌پزد و ملحفه‌ها را در آب رودخانه می‌سابد و همان چندرغازی را که با کراهت به سمتش دراز می‌شود خرج خریدن بوم‌، قلم‌مو و رنگ می‌کند. البته که نقاشی هنر گران‌قیمتی است و سرافین برای خریدن همه‌ی رنگ‌هایی که به ذهنش هجوم می‌آورند پول ندارد، خب اهمیت خاصی ندارد قرمز رنگ خون حیواناتی که آنها را می‌پزد، خاک رس و گیاهانی که آنها را می‌کوبد و ازشان رنگ می‌گیرد همینطور شمع‌های آب شده‌ی کلیسا می‌تواند به او کمک کند.نقاشی برای سرافین برخلاف کسانی که خدمتکار آنهاست یک پز روشنفکری نیست نقاشی برای سرافین چیزی است که او را زنده نگه می‌دارد و به جانش مقاوت زندگی کردن می‌دهد.جایی از فیلم سرافین در خانه‌ی ویلهلم اوده کار می‌کند که یک منتقد و مجموعه‌دار هنری است، سرافین شروع می‌کند به زیر ذره‌بین گذاشتن مرد، که کفش‌های گران می‌پوشد رب‌دوشامبرهای خاص، به آشپزی علاقه دارد،‌پیانو می‌زند و خط زیبایی هم دارد. سرافین نوشته‌های پراکنده‌اش را روی میزها می‌خواند و سعی می‌کند برای اینکه مرد بیشتر بیدار بماند و به کارش برسد برایش معجون‌های انرژی درست کند.تا اینکه مرد کشف می‌کند سرافین نقاشی می‌کشد و با حیرت و مشتاقانه آثار سرافین را می‌بیند و حتی برای داشتنشان به او پول می‌دهد.سرافین بعد از این کشف درست بعد از اینکه نگاه مرد روی کارهایش می‌لغزد جور دیگری نقاشی می‌کشد، با وسواس و حال خوب دیده شدن. اما جنگ فرا می‌رسد، جنگ که به هنر فکر نمی‌کند، جنگ که قادر است پوتین‌های کثیف و گلی‌اش را بگذارد روی نقاشی‌ها، صفحات کتاب‌ و خرخره‌ی هنرمندان. ویلهلم اوده که آلمانی است از فرانسه می‌گریزد و سرافین به نقاشی ادامه می‌دهد و بقیه ماجرا، اما آنچه که در فیلم من را مجذوب می‌کند این است که سرافین اصلا به این فکر نمی‌کند که کسی آثارش را ببیند یا نه، سرافین برای نگاه دیگری نقاشی نمی‌کشد، هنر چیزی است که از درون جانش می‌جوشد و به او حتی فرصت نمی‌دهد که دستی توی موهایش ببرد، با کسی معاشرت کند یا یک غذای درست و حسابی بخورد. او زنده است برای اینکه درختان را توی آغوشش بگیرد، صدای باد توی مرغزار را بشنود و اینهمه رنگی که به جانش می‌ریزد را جایی روی بوم نقاشی‌اش زمین بگذارد، من فکر می‌کنم هنر همین است، چیزی که همه‌ی زندگی‌ات را به پایش می‌ریزی نه برای دیده شدن فقط برای اینکه آشوب جانت را بخوابانی.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 00:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی از همه قوی‌تر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-apts1pdyn4ic</link>
                <description>چند وقت پیش که کلیله و دمنه می‌خواندم خوردم به داستان زاهد و بچه‌موشی که دختری شد. داستان شروع می‌شود با زاهد مستجاب‌الدعوه‌ای که پرنده‌ای موشی را پیشش می‌گذارد، دلش به حال موش رحم می‌آید و می‌خواهد که او را با خودش به خانه ببرد ولی با خودش فکر می‌کند که حتما اهل خانه که لابد زن و بچه‌اش هستند از این که موشی را با خودش به خانه ببرد ناراحت می‌شوند چرا که موش اغلب موجود پست و حقیری است که جز زیان برای آدمیزاد آورده‌ای ندارد پس زاهد دعا می‌کند که موش به دختری تبدیل شود، دختری بسیار زیبا که مویی سیاه چون دود و رویی سفید چون آفتاب دارد بعد می‌سپاردش به یکی از مریدانش تا او را تربیت کند. دختر بزرگ می‌شود و به قول داستان یال برمی‌کشد و اینجاست که زاهد سر و کله‌اش پیدا می‌شود و می‌گوید حالا که بزرگ شدی چاره‌ای جز شوهر کردن نداری. از آدمیان و پری هر که را می‌خواهی انتخاب کن تا «تو را به او دهم» در همین جمله‌ی تو را به او بدهم هم باز جبری در کار است، تو انتخابش کن تا من تو را بدهم به او. در حقیقت او صاحب تو خواهد شد ولی خودت انتخابش کن مثل این می‌ماند که برده‌ای را به بازار برده‌فروشان عرضه کنی ولی بگویی خب خودت انتخاب کن که با کدام صاحب می‌روی. وضعیت دختر قصه همان وضعیت برده در بازار برده‌فروشان است.دختر به زاهد می‌گوید شویی قوی می‌خواهم و زاهد می‌گوید حتما آفتاب را می‌خواهی؟ دختر را به آفتاب عرضه می‌کند و آفتاب می‌گوید نه من قوی نیستم ابر قوی‌تر است که روی مرا می‌پوشاند و من در مقابلش قدرتی ندارم، زاهد دختر را به ابر عرضه می‌کند و ابر می‌گوید من قوی نیستم و قوی‌تر از من باد است که من را با خودش هرجایی می‌برد و من در مقابلش قدرتی ندارم، باد هم می‌گوید کوه از من قوی‌تر است که من نمی‌توانم از او بگذرم و کوه هم در دل خود به موشی اشاره می‌کند که درونش را شکافته و خانه ساخته و او در مقابلش ناتوان بوده است. دختر تا این را می‌شنود به زاهد می‌گوید دعا کن من موش شوم که شوی مورد علاقه ام را پیدا کردم.( بله موش نر پیروز داستان است. او از آفتاب و ابر و باد و کوه جلوتر گام برداشته و قوی‌تر است پس دختر طالب زندگی با او می‌شود. موجود نر قوی که کوه را هم شکافته) این یک تکه از قصه که کی قوی‌تر است  را خیلی شنیده بودم یک روایت تکرار شونده که هربار در قصه‌ای هدفی را دنبال می‌کند. به گمانم در این خرده روایت برتری نر را بر ماده می‌رساند و در روایت بزرگ‌تر که حکایت بوف و زاغ است هدف از روایت این است که هر کس به اصل خودش برمی‌گردد و اگر موش آدم هم باشد باز عاشق موش می‌شود. اینجا موش پست است. این زاهد است که او را تبدیل به دختری زیبا می‌کند. در همین یک تکه می‌شود این باور گذشتگان را دید که بله این انسان است که بر تمامی طبیعت برتری دارد و بقیه بی‌ارزشند مگر به هیئت یک انسان درآیند. به گمان من این باور خیلی ویران کننده است شاید هنوز هم خیلی رواج داشته باشد، موش، سوسک، مارمولک، موجودات چندشی که هرگز نتوانستند در کنار یک انسان زنده بمانند و به محض رویت شدن مستوجب مرگ بوده‌اند.پس موش چندش و ضعیف به یک دختر زیبا تبدیل می‌شود که هروقت بزرگ شد با وجود این که تربیت هم می‌شود باز چاره‌ای جز شوهر کردن ندارد. اما اینجای داستان خیلی جسورانه است که زاهد از دختر می‌خواهد شوهرش را انتخاب کند. ولی وقتی می‌خواهد او را به آفتاب و باد و ابر معرفی کند می‌گوید این دختر نیکوصورت و مقبول شکلست می‌خواهم که در حکم تو درآید. در حقیقت دختر پس از تربیت شدن پیش مرید هنوز تنها چیزی که برای عرضه کردن دارد زیبایی‌اش است. پس دختر فقط می‌تواند زیبا باشد و در طلب قدرت دیگری برآید، قدرتی که خودش نمی‌تواند آن را تصاحب کند بلکه فقط می‌تواند با شوهر کردن در سایه‌ی آن زندگی کند.در داستان ازدواج با خورشید نوشته‌ی احمد اکبرپور و تصویرسازی حمیده خسرویان که بازگردانی داستانی شبیه همین از متل‌ها و افسانه‌های ایرانی است نویسنده با جا‌به‌جا کردن شخصیت‌ها روایت تازه‌ای از این قصه می‌سازد که به جهان زیسته‌ی ما نزدیکی بیشتری دارد. در قصه‌ی ازدواج با خورشید (دندان سوزنی) موش قوی و پهلوان شجاعی است که دلش می‌خواهد شکل آدم‌ها باشد، برای خودش لباس می‌دوزد و عینک می‌زند و با اینکه خانم موش‌های زیادی آرزوی ازدواج با او را در سر دارند دلش می‌خواهد با قوی‌ترین موجود دنیا ازدواج کند. و نه اصلا دلش یک موش نیم‌وجبی را نمی‌خواهد.در روایت جدید موش حالا نه چندش است و نه موجود پست و بی‌ارزشی دیده می‌شود حتی می‌رود توی مغازه‌ی خیاطی و آدم‌ها برایش لباس می‌دوزند. او قوی است ولی هنوز در سیطره‌ی برتری انسان بر سایر موجودات احساس ضعف می‌کند. دلش می‌خواهد با ازدواج کردن با قوی‌ترین موجود دنیا از این ضعف فاصله بگیرد و به طبقه‌ی بالاتری حتی از انسان برسد. ولی چون انسان را از خودش به موجودات قوی نزدیک‌تر می‌داند به هیئت یک انسان می‌رود و از آفتاب خواستگاری می‌کند. و همینطور که در داستان کلیله آمد آفتاب به ابر و ابربه باد و باد به کوه و کوه او را به موشی که در دلش لانه ساخته است حواله می‌کند. از قضا موشی که در دلش خانه ساخته است یک خانوم است و دندان سوزنی عاشقش می‌شود. اینجا روایت برگردانده شده موش قوی که اصلا قوی‌ترین موجود جهان است یک دختر است که در دل کوهی لانه کرده و دندان سوزنی با رسیدن به او خوشبخت می‌شود.این روایت هم دارد همان برگشت به اصل و ذات را می‌گوید ولی این دیگر تحقیرآمیز نیست بلکه از روی خرد و فهم است. اینکه تو در انتها در کنار کسی از جنس خودت احساس قدرت و آرامش می‌کنی، موش با آفتاب و ابر و باد و کوه به سرانجامی نمی‌رسد شاید چون هر کدام در بردن گوی رقابت از دیگری شکست می‌خورد. مثل اینکه بگویی دنبال زیباترین موجود دنیا می‌گردم و هر روز چشمت به زیباتری بیفتد و پشیمان شوی. پس زیبا بودن و قوی بودن اینجا خیلی کودکانه و بی‌خردانه قلمداد می‌شود اهمیت در همذات و هم‌اصل بودن است اینکه تو چیزی از من در خودت داشته باشی تو را به موجودی تبدیل می‌کند که در کنارت قوی‌ترم.در روایتی که احمد اکبرپور می‌سازد انسان در راس دیگر موجودات قرار نگرفته و خودش را از بقیه برتر نمی‌داند بلکه این موش است که هنوز گمان می‌کند موش بودنش بی‌ارزش است و باید شکل آدم‌ها باشد که در مسیر روایت به ارزشمند بودن گونه‌ی خودش بازمی‌گردد.داستان در دل خودش روایت پنهانی دارد که در آن کمال‌گرایی را در هیئت یک موش شکست می‌دهد. تو در گونه‌ی خودت در طبقه‌ای که در آن زندگی می‌کنی باارزشی و نیاز به پریدن در جایگاه‌های دیگر برای به قدرت رسیدن نداری تو موشی ولی چه کسی گفته که یک موش نمی‌تواند قوی‌ترین موجود دنیا باشد.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 02:27:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریود بودن و همچنان نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-wtpul26palje</link>
                <description>این وقت شب بیدار ماندن و نوشتنم وقتی که تمام استخوان‌های بدنم درد می‌کند، سرم از بی‌خوابی دیشب هنوز دردناک است و دل‌درد و کمردرد پریودی امانم را بریده یک اشتباه بزرگ است خودم این را می‌دانم ولی ادامه می‌دهم. انگار که دست‌هایم روی کیبورد یعنی دست‌هایم روی گنج، انگار که لمس کلمه یعنی لمس دوباره‌ی زنده بودن.  اینجور وقت‌ها که با این حال خراب می‌نشینم که بنویسم محسن نگاهم می‌کند و می‌گوید این چند شب رو که حالت خوب نیست ننویس. نگاهش می‌کنم یک مدت طولانی و حس می‌کنم که نمی‌داند من اگر حالم خوب بود سمت کلمه نمی‌رفتم. ادامه می‌دهم به نوشتن شاید چون دلم نمی‌خواهد زن بودنم جلوی نوشتنم را بگیرد و نوشتن برای زن یک جنگ دائمی است با همه‌ی محدودیت‌هایی که او را احاطه کرده است. اگر زن‌ها وقتی پریود می‌شوند چیزی ننویسند، وقتی تازه زایمان کرده‌اند چیزی ننویسند، وقتی بچه دارند، وقتی شوهر دارند، وقتی کار دارند، وقتی توی سینک ظرفشویی ظرف دارند پس کی باید بنویسند، برای من نوشتن یک راه ساده‌ی به آرامش رسیدن نبوده نوشتن برای من ایستادگی کردن و شکست نخوردن از بدن زنانه بوده است.  روزهای قبل از پریودی که حال روانی خوبی ندارم خودم را توی کتابخانه‌ام مچاله می‌کنم. پی ام اس لعنتی باعث می‌شود با هر جمله گریه کنم، به یکباره معنی کلمات برایم عوض می‌شوند شعری که تا دیروز با آن خانه را گردگیری می‌کردم حالا که گوش می‌کنم فقط اشک میریزم. انگار دنیای جملات و کلمات در این چند روز برای من عوض می‌شوند. همین وقت‌ها هی دنبال تقویم و روز و ساعت می‌گردم. امروز چندم است که اینقدر حالم از همه‌چیز به هم می‌خورد؟ چرا حالت تهوع دست از سرم برنمی‌دارد؟ زیره خوب است برای این جور مواقع؟ نبات خوب است؟ اگر توانستی سرت را جایی روی زمین بگذاری و بخوابی خواب خوب است؟ خودم را از آشپزخانه می‌کشانم توی اتاق نه هیچ چیز خوب نیست. حال غم کشدارت ادامه دارد و این توی لحن صدایت که به یکباره داد می‌زنی یا مطلب ساده‌ای را با تشر برای دیگری توضیح می‌دهی خودش را نشان می‌دهد.  با خودم فکر می‌کنم کاش جایی برای این جور مواقع در همه‌ی شهرها وجود داشت. یک جایی مثل کافه کتاب، وارد می‌شدی پیش خدمت که خودش در دوران پی ام اسش نبود بهت میگفت عزیزم خوش اومدی می‌تونی اینجا از همه‌چیز ایراد بگیری، آره درکت می‌کنم چه روز لجن شهریوری شده، کثافت از آسمون داره می‌باره، لباست رو دربیار اینجا راحت باش، حتی سوتینت اون یک تیکه پارچه‌ی لعنتی با اون فنرهای عذاب‌آورش رو بنداز کنار می‌دونم که حالا تو این دوره سینه‌هات متورم و دردناک میشن. اونجا برات چند تا شاخه رز گذاشتم و دستمال کاغذی برو بشین و به همه‌ی خاطراتی که عذابت میده فکر کن و اشک بریز زمان داریم اون صندلی برای کس دیگه‌ای نیست. اشکال نداره که بعد گریه چشمات پف می‌کنه و حتی سردرد می‌گیری گور باباش. می‌تونی تمام روز اینجا باشی و حس‌های بدت رو فریاد بزنی.  آخ لعنتی مگه این خواسته‌ی بزرگی بود که هیچ‌وقت محقق نشد؟ چرا همه از بد بودن حال ما ترسیدند.  نکند وقتی حالمان بد شد دختر خوب حرف گوش کنی نبودیم نکند پریود ما را سلیطه می‌کرد که همه از ما خواستند درباره‌اش سکوت کنیم؟ ما درباره چی سکوت می‌کردیم؟ درباره‌ی درد پیچیده توی تمام تنمان و حتی اندیشه و افکارمان؟ شاید چون چیزی مربوط به بدنمان و آن هم ناحیه تناسلی بود باید درباره‌اش خفه خون می‌گرفتیم همان طور که همه‌ی بدنمان پنهان بود، همه‌ی درد توی تنمان هم پنهان بود.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 13:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن‌آبی،  دختر نارنج و ترنج معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-sbvulzxswfrc</link>
                <description>هجده،  نوزده ساله بودم و دانشجوی کارشناسی ادبیات. در دانشگاه شلوغی فردوسی و حافظ و مولانا نمی‌گذاشت معاصرها را آنجوری که باید بشناسیم.  دوشنبه‌ها بعدازظهر می‌رفتم انجمن داستان‌نویسی سبزوار.  یکجایی هم به خودم آمدم دیدم همه‌ی هفته منتظر دوشنبه‌ها می‌مانم که بروم و برای استاد دامغانی داستان بخوانم و توی دست‌هایش قصه‌های تازه پیدا کنم. بیژن نجدی را بین صحبت‌های دکتر دامغانی پیدا کردم و دیگر هرگز نتوانستم از جانم جدایش کنم.  شعر می‌گفت یا داستان نویس بود من که هیچوقت نفهمیدم. در داستان‌هایش صبح،  غروب،  باران،  دیوار،  علف حتی نئون زنده و جنبنده است و این خیال ریخته شده در قصه‌ و شعر من را به دنیای تازه‌ای می‌برد.  دنیایی که فقط بین خطوطی که او می‌نویسد جریان دارد.  حالم خوب نبود،  حوالی ظهر رفتم سراغش هنوز توی قفسه کتاب‌هایم داستان‌ها و اشعارش را توی قفسه شعرهایم می‌گذارم.  » دوباره از همان خیابان‌ها را برداشتم« و خیالی در من آغاز شد.  چه کسی مثل نجدی به مغزش می‌رسد یک داستان عاشقانه‌ بین یک نقاش و پپسی بسازد و آنقدر درگیرت کند که به خودت که می‌آیی ببینی چندین بار قصه را خوانده‌ای و عصر شده است.  در داستان پسر نقاش خسته از راه می‌رسد و برای رفع خستگی یک نوشابه می‌خرد بازش که می‌کند همه‌اش می‌پاشد به سقف پسر چشم باز می‌کند می‌بیند دختری از بطری نوشابه بیرون آمده است ملافه‌اش را می‌دهد تنش می‌کند و آنقدر فضا را واقعی می‌چیند که وسط داستان یادمان می‌رود چه مفهوم خلاقانه‌ای را از قصه‌های کلاسیک برداشته و دارد در یک داستان جدید به خوردمان می‌دهد.  دختر این بار نه از نارنج و ترنج نه از سیب و نخود و گیاه که از بطری نوشابه به جهان پسر پا می‌گذارد. پسر نام دختر را می‌پرسد و دختر جواب می‌دهد( پپسی)  و درست در همین لحظه که پسر نام دختر را می‌فهمد،  «آفتاب به تکه‌ای از آسمان تهران چسبید.  چراغ خیابان ها و خانه‌ها روشن شد.  تصویر تلویزیون‌ها ریخت،  صدای رادیوها رفت...»  سکوت درست عین لحظه‌ای که عاشق می‌شویم و جهان از سر و صدا و هیاهو خالی می‌شود می‌پاشد به فضا.  داستان که ادامه پیدا می‌کند پپسی کم‌کم تحلیل می‌رود و مثل مه از ملافه بیرون می‌زند اما به پسر می‌گوید،  دلم می‌خواد اینجا رو برات نقاشی کنم بعدش هم برم توی بطریم.  یک گل قالی روی دیوار،  گل ترمه روی طاقچه،  مینیاتور روی سقف.  و بعد از اینهمه رنگ دنبال بطری و دوباره کارخانه‌ی نوشابه می‌گرد. پسر نمی‌خواهد از دستش بدهد ولی درک هم نمی‌کند که او یک پپسی است و برای زنده ماندن به بطری‌اش نیاز دارد.  قبل از فرو رفتن دختر در بطری پسر می‌گوید دوستت دارم.  چطوری پیدات کنم حالا بین اینهمه بطری.  داستان برای من از این لایه‌ها عبور می‌کند و به عمق چیزی در عشق می‌رسد.  در همه‌ی داستان‌هایی که دختری از دل چیز دیگری بیرون می‌جهد چیزی انسانی وجود دارد و آن غم تنهایی است.  ما گاهی دلمان می‌خواهد در دل یک شئ دم دستی به موجودی برسیم که جهانمان را رنگ بزند جهان با او به سکوت برسد و حتی دستش را که می‌گیریم ناپدید شویم. دنیا ما را نبیند همه‌اش همان خیال عاشقانه باشد.کسی که بلد باشد دنیای تک رنگ خسته‌کننده‌مان را از ترنج و مینیاتور و نقش و نگار پر کند.  در دنیای معاصر شاید کمتر نارنج و ترنج ببینیم ولی نوشابه زیاد می‌خوریم نوشابه می‌خوریم که غذاهای نچسب سنگین را راحت‌تر فرو بدهیم.  نوشابه می‌خوریم که گازش بزند توی دماغمان و یک حال سرخوشی بهمان بدهد.  و بیژن نجدی اینقدر زرنگ است که دختر قصه‌اش را از نوشابه بیرون می‌کشد. دختری که کمک می‌کند به سکوت،  رنگ و خیال عاشقانه برسی و بتوانی غم این زندگی را راحت‌تر فروبدهی.  ولی عین سرگرمی‌های جهان معاصر عین خود نوشابه و حتی شراب موقتی و کوتاه است و دوباره در بطری می‌رود فرقش با قصه‌های کلاسیک این است که تا آخر عمر کنار پسر نمی‌ماند و خوب و خوش زندگی نمی‌کند.  عین همه چیزهای موقتی که در جهان معاصر عین گاز یک نوشابه به سقف می‌چسباندمان و بعد فروکش می‌کند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 13:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بدن نه می‌گوید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-w4v0wre8iuzb</link>
                <description>بیماری‌ها خیلی وقت‌ها توجیهی دارند که دل آدم را گرم می‌کند. مثلا دیروز بعد از حمام جلوی کولر خوابیدم سرما خوردم، یکی نفر را که ویروس داشت بغل کردم ازش گرفتم. سر کار به خودم فشار آوردم حالا سردرد دارم. این ها آدم را امیدوار می‌کند که اگر با یک علت بیرونی مریض شده باشم حتما دوایش را هم در همان بیرون خواهم جست و می‌توانم از بدنم محافظت کنم. مامان که همیشه خوشبین است هر وقت از مریضی با او حرف می‌زنم شروع می‌کند برایم علت می‌چیند. موقتا حالم خیلی خوب می‌شود ولی در طولانی مدت پاسخگو نیست. بعد از تمام شدن دوره‌ی کارشناسی ارشد نفسم برای یک دقیقه بند می‌آمد، بعد سرفه‌ها شروع شد پشت سر هم تا جایی که بالا می‌آوردم، دکترها هر چه قرص و آمپول سرماخوردگی بود تجویز می‌کردند، دکترهای عمومی که اصلا سرشان را بالا نمی‌آوردند که نگاهم کنند. وقتی بالاخره حس کردم که این نمی‌تواند سرماخوردگی باشد و چیزی وحشتناکتر است و به متخصص مراجعه کردم برای اولین بار دکتر نگاهم کرد و از من خیلی سوال پرسید جواب همه‌اش نه بود.  من نه سیگار و قلیان  می‌کشیدم نه در جایی که آلوده به مواد سمی باشد نفس می‌کشیدم. پس من چطور آسم گرفتم. آن موقع نه ولی حالا می‌دانم که در دوره‌ای بیش از اندازه از خودم توقع داشتم و یک جایی بدنم را خسته کردم و حالا بدنم در مقابلم قد علم کرده و می‌خواهد که بهش توجه کنم کاری که هیچوقت نکرده بودم. درست عین گربه‌هایی که وقتی جایی در کنج گیرشان می‌اندازی برمی‌گردند سمتت و بهت حمله می‌کنند و این خیلی ترسناک است. چون اصلا تصورش را هم نمی‌کنی که گربه‌ی مطیع به یکباره مثل هیولا به تو حمله کند. بدن تا یکجایی خیلی مطیع است و به یکباره می‌آشوبد و تو هی فکر می‌کنی که چی شد و حالا چطور می‌خواهی از بدنت فرار کنی. تو آن تو گیر کرده‌ای، آن خود آرمانی‌ات، آن خود آرزومند، آن خودی که همیشه خیلی قوی به نظر می‌رسید حالا توی بدن ضعیفت گیر کرده و راه به جایی ندارد.یک زمانی الهه شروع کرده بود برود باشگاه اسپینینگ و پوستش را لیزر می‌کرد هر روز که بهش زنگ می‌زدم خیلی خوشحال بود تا اینکه یک بار گفت سینه‌ام درد می‌کند. این را مثل کسی که نگران شده باشد نمی‌گفت عین آدمی می‌گفت که فکر می‌کند این یک درد گذرا  و موقت است. من که همیشه از این عضو می‌ترسیدم مصرانه ازش خواستم که یک سونو بدهد ولی هی پشت گوش انداخت چون در تصورش آدمی که ورزش می‌کند و این همه وقت برای بدنش می‌گذارد مریضی جدی نمی‌گیرد. چکاپ را که شروع کرد همه‌چیز خوب بود ولی سونو گرافی یک توده را نشان می‌داد. یک توده‌ی سرطانی و پذیرش این ماجرا برای همه‌ی ما خیلی سخت بود. اولین تصمیم این بود که به هیچکس حرفی نزنیم چه می‌دانم مثل خیلی‌ها که اولش همه‌چیز را انکار می‌کنند و علم پزشکی را سرشار از خطا و بی‌دقتی می‌دانند. من در جواب الهه که گریه می‌کرد گفتم غلط کردن حالا که نمیشه حرفی زد باید دکتر بهت بگه. بعدها دکترها هم تایید کردند ولی همه‌چیز هنوز در سکوت بود. ما نمی‌خواستیم کسی ماجرا را بداند شاید چون فکر می‌کردیم بعد از گفتن اینکه کسی سرطان دارد یک موج از دلسوزی‌های مسخره و قضاوت‌های بیجا به سمت آدم برمی‌گردد. بعد از گفتن این جمله بقیه نگاهت می‌کردند و آن نگاه را روی تو نگه می‌داشتند آن نگاه پر از تعجب، پر از دلسوزی پر از داستان‌پردازی‌های اشتباه که آها به خاطر این بوده، به خاطر اینکه تو منزوی بودی، به خاطر اینکه افسرده بودی، به خاطر اینکه فلانی با تو این کار رو کرد و یا بدتر به خاطر اینکه خودت فلان کار رو در حق فلانی کردی تازه بعدش دکتر درونشان فعال می‌شد و کلی دستورالعمل برای درمان هم بهت می‌دادند. پس سکوتمان را بیشتر کش می‌دادیم. من در تمام این مدت احساس کردم که چقدر روایت کردن از بیماری دشوار است. مخصوصا که آن بیماری سرطان باشد. اولین مواجهه‌ی من با سرطان از خاله زری شروع شد. خاله زری آن خواهری بود که مامان بیشتر از بقیه خواهرانش به او وابستگی داشت و بالطبع ما هم بیشتر با او رفت و آمد داشتیم. من حتی بعد از مدرسه هم می‌رفتم خانه‌ی او و با پسرش بازی می‌کردم. هفت ساله بودم که آن بیماری در او شروع شد. دل دردهای شدید. خاله زری با ننه زندگی می‌کرد یادم است هر بار که درد به سراغش می‌آمد ننه کل مسیر خانه‌ی او تا خانه‌ی ما را که نسبتا دور بود نصف شب تنها طی می‌کرد و خیلی دستپاچه به مامان می‌گفت «زری سه تا دهنک زد و مرد.» من که از خواب پریده بودم این جمله را که ننه با دلهره و گریه می‌گفت در خاطرم نگه داشته‌ام. سه تا دهنک. حالا فکر می‌کنم دهنک چی بود؟ آیا دهانش را سه بار از درد باز و بسته کرد و چیزی نگفت و بیهوش شد؟ یا نه چیز دیگری بود به پاسخی نمی‌رسم. این اتفاق بارها و بارها تکرار شده بود و هر بار که زری درد می‌کشید ننه او را مرده تصور می‌کرد و جان به سر می‌شد.من حتی یادم است وقتی خاله زری را عمل کردند توده را در یک شیشه‌داده بودند به مامان.  خیلی ترسناک بود عین یک خرچنگ چندتا چنگال داشت. حالا که بهش فکر می‌کنم نمی‌فهمم که دکتر چرا این کار را کرده بود؟ یا شاید هم توده را فقط به مامان نشان داده بودند و من از روی توصیفات مامان از آن خرچنگ ترسیده بودم. بعدها که بیماری در خاله زری ریشه دواند مامان می‌گفت «توی دهنش پر از ریشه شده بود. نمی‌تونست چیزی بخوره.» واقعا مامان آن ریشه‌ها را دیده بود یا اینکه تصور می‌کرد. من نمی‌دانم. ولی صحنه‌ی مرگش را خیلی خوب در خاطر دارم وقتی رسیدیم خانه‌ی خاله زری دایی ممد چمباتمه زده بود جلوی در و سیگار می‌کشید. تنها کاری  که در آن حالت عجز و ناتوانی می‌توانست انجامش بدهد. گریه می‌کرد یا نه نمی‌دانم ولی مامان تمام راه را گریه کرده بود و حالا آن گریه‌ها بلندتر و بلندتر می‌شد. امید پسر خاله زری که همسن و سال من بود چیزی از مرگ نمی‌فهمید. وقتی همه برای خاک سپاری رفتند او را به من سپردند. در تمام مدتی که کسی نبود بهش می‌گفتم مامانت رفته تو آسمونا، امید هم که بچه بود خیلی ساده باور می‌کرد و به بازی‌مان ادامه می‌دادیم حالا که فکرش را می‌کنم خودم هم آن موقع در هشت سالگی  چیزی از مرگ نمی‌دانستم. انگار در کودکی مرگ خیلی دور می‌ایستد نه حسش می‌کنی نه ازش می‌ترسی ولی هر چه در زندگی پیش می‌روی مرگ به تو نزدیک‌تر می‌شود. حالا دیگر فقط برای دیگری نیست ممکن است دستش را روی شانه‌ی تو هم بگذارد. وسرطان در باور همه عین این می‌ماند که مرگ دستش را به سمت تو دراز کرده باشد. یکهو بین تو با بقیه فاصله می‌اندازد. بقیه که در باور خودشان از مرگ خیلی فاصله داشتند تو را یک طعمه می‌دیدند. یک موجود ضعیف و طفلکی که نگاه کردن بهت بهشان احساس قدرت می‌داد. هی اینو نگاه کن سرطان داره ولی تو که سالمی پس برو خدارو شکر کن و نگران نباش. الهه ولی برای من از دوستانی صحبت می‌کرد که در دوره‌های شیمی‌درمانی پیدا کرده بود آنجایی که دیگر بین او و بقیه مرسی نبود. همه همین طرف ایستاده بود ندیدم. از دخترهای خوشگل با موهای بلند و مژه‌های پرپشت دخترهای خوشگلی با پستان‌های زیبا که باید تخلیه می‌شد. به یکباره همه‌ی زیبایی در تو تخلیه می‌شد. با موهایت که می‌ریزد چه کار می‌کنی؟ آنها از الهه می‌پرسیدند، با مژه‌ها و ابروهایت. الهه می‌گفت درمیاد نترس. با جراحی سینه چی؟ با هزینه‌های درمان چی؟ با دردی که هیچ مسکنی اون رو ساکت نمی‌کنه چی؟ الهه برای همه‌ی این سوال‌ها پاسخ مثبت داشت. خوب میشه. می‌گذره. حتی گاهی از شیمی درمانی که برمی‌گشت شروع می‌کرد به گریه کردن برای بقیه.  برای بچه‌های کوچولویی که سرطان داشتند.  برای آن مادر بارداری که سرطان گرفته بود.  برای آن دختری که دلش نمی‌خواست موهای بلند پرپشتش را از دست بدهد. حین خواندن این کتاب به الهه خیلی فکر کردم. به بار سنگینی که برای مراقبت از ما در کودکی وقتی که مامان سر کار بود روی دوشش داشت. به همه‌ی آن لحظه‌ها که تنها بودیم و به او تکیه می‌کردیم، که سرگرممان کند، که مارا بخنداند، که برایمان خوراکی‌های خوشمزه بپزد که برایمان قصه‌ی شورت برگی را تعریف کند شخصیت من درآوردی خودش که از پس تمام حمله‌هایی که به جنگل می‌شد برمی‌آمد. من فکر کردم به سهم خودم در بیماری او و غصه خوردم. کتاب پر بود از زنانی با کودکی مشترک با الهه، زنان قوی، زنانی که از هیچکش کمک نمی‌خواستند. زنانی که باری سنگین را روی دوشهای نحیفشان نگه داشتند و حتی خندیدند. کتاب می‌گفت آنها که بیشتر خیال‌پردازی می‌کنند و واقعیت را نمی‌بینند بیماری خطرناک‌تری را تجربه خواهند کرد. باید می‌ترسیدی، باید منفی هم نگاه می‌کردی و الهه خیلی آرام است. شاید به همین خاطر هر کس نگاهش می‌کند دردش را نمی‌بیند و هنوز هم از بدن نحیف او توقع دارند که خوشحال باشد، میزبان و مهمان خوبی باشد و با همه‌ی دردی که می‌کشد بقیه را راضی و شاد نگه دارد. اگر خواندن این کتاب یک درس داشته باشد باید بگویم الهه بگو که درد می‌کشی حتی گاهی ناله هم بکن، آنقدر محکم نه بگو که بدنت نخواهد جای تو نه بگوید. همه‌چیز خوب و بی‌دغدغه نیست بگو که گاهی هم ترسیده‌ای تو آنقدری که فکر می‌کنی قوی نیستی. آخ که اگر ما با همه‌ی ضعفمان باعث شده باشیم که تو بخواهی خیلی قوی‌تر از آنچه هستی به نظر برسی...</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 20:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ایوب نبودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-hnuf0h201bb7</link>
                <description>کتاب‌ها برای من از اسمشان شروع می‌شوند. مدت‌ها با نامشان در خیالم سیر می‌کنم و آن اسم را گره می‌زنم به هزار یاد و خاطره تا بعد بخرم، شروع کنم به خواندن و ببینم که با کدام خاطره در من گره می‌خورند. اولین بارکه اسم کتاب « ما ایوب نبودیم» از نشر اطراف را شنیدم ذهنم ناخوداگاه رفت سمت مامان که تجربه‌ی سختی از نگهداری مادرش داشت که  خیلی سال با آلزایمر درگیر بود. با خودم گفتم این کتاب را می‌خرم که بدهم به مامان. با ذوق و شوق گفتم مامان می‌دونی این کتاب درباره‌ی تجربه‌ی مراقبته، درباره‌ی حس بدیه که آدم داره ولی نمی‌تونه هیچ‌جا به زبون بیاره چون تقبیح میشه، شماتت میشه یا هم که اصلا درک نمیشه. مامان سر تکان داد و گفت چه جالب. کتاب را گذاشتم توی ساک پارچه‌ای که همراه خودش به خانه‌ی من می‌آورد و گاهی غذا و ترشی یا خوراکی برایم در آن می‌گذاشت.هر بار که رفتم به مامان سر بزنم دیدم کتاب را گذاشته پشت کیسه‌ی کامواها و اصلا بازش هم نکرده. من خودم هم کتاب را نخوانده بودم این بود که گفتم خب باشه مامان تو بباف من برات می‌خونم. و شروع کردم به خواندن روایت‌هایی که فکر می‌کردم هر کدامشان قرار است چه گره بزرگی از من و مامان باز کند. روایت پشت روایت پیش می‌رفتیم. زنی با یک فرزند معلول، زنی با یک همسر جانباز، مردی که پرستار سالمندان بود و یا مردی که مراقب بلوط‌های زاگرس بود. مامان تند و تند می‌بافت و هیچ‌چیزی نمی‌گفت. آنقدر با بی‌علاقگی گوش می‌داد که کم‌کم خطوط را با سختی بیشتری تمام می‌کردم. مامان حق داشت آن وعده‌ای که بهش داده بودم در این روایت‌ها نبود. همه صحبت کرده بودند از تجربه‌ی مراقبت ولی انگار باز آن را از آن آستانه‌ی مقدس به زمین نکشانده بودند. در روایت‌ها از اینکه حس بدی داشتند احساس گناه می‌کردند و من فکر کردم با ادامه دادن به این روایت‌ها که مراقبت را ستودنی و مقدس جلوه می‌داد دارم بیشتر مامان را اذیت می‌کنم. توی هیچکدام از روایت‌ها کسی مادرش را خانه سالمندان نگذاشته بود. کسی کم نیاورده بود و همیشه ادامه داده بود و در انتها با غرور یک ایوب قهرمان از خودش در متن جا گذاشته بود. مامان ولی در اندیشه‌اش خودش را قهرمان نمی‌دید با همه‌ی تلاشی که برای نگهداری از مادرش کرده بود. با اینکه بعد از فوت او ستون فقراتش را هم عمل کرده بود با اینکه خودش ضعف اعصاب گرفته بود و هر روز شاهد گریه و کم‌آوردنش بودیم باز خودش را شماتت می‌کرد. چرا شاید چون خانه سالمندان در فرهنگ ما پذیرفته نبود. شاید چیزی را که ما می‌دیدیم هیچ‌کس ندیده بود. آلزایمر آن غولی که از یک آدم آشنا یک غریبه می‌ساخت که هر لحظه ممکن بود کاری بکند که تو اصلا گمانش را هم نمی‌کردی. پیری آن اندازه در مادربزرگ من پیش رفته بود که پاهایش دیگر توان راه رفتن هم نداشت. این یعنی علاوه بر آلزایمر ضعف زیاد بدنی یک پرستار تمام وقت می‌طلبید که شاید مامان که نصف روز سر کار بود، که خودش مریض بود، که دست تنها بود از پسش برنمی‌آمد. ننه کی آلزایمر گرفت من خودم اصلا در خاطرم نیست. انگار آلزایمر یک روزه نمی‌آید. کم‌کم در تو حلول می‌کند و همه‌ی مغزت را می‌بلعد. آلزایمر انگار با ضربه‌هایی که در زندگی می‌خوری و هیچ‌وقت درکشان نمی‌کنی و همیشه می‌خواهی سرکوبشان کنی در تو شروع می‌شوند. شوهرش زن دوم گرفت، دخترش در جوانی مرد، دزد خانه‌اش را زد و سماورهای روسی‌اش را برد. برادرش را کشتند و هزار اتفاق دیگر. اول شاید بدخلق شد. یک پیرزن عبوس که بدش نمی‌آمد کسانی را که نمی‌خواست سیر فحش کند یا یکدفعه جیغ بزند و شروع کند به گریه کردن. بعد کم‌کم اسم‌ها را اشتباه می‌گفت. به مامان بیشتر از بقیه وابسته شد و یادش می‌رفت که دایی‌اش مرده گاهی چادرش را سر می‌کرد که برود بهش سر بزند. یادش می‌رفت برادرش را در جوانی کشته‌اند بین همسایه‌ها برایش دنبال زن می‌گشت. یک‌دفعه گالش‌هایش را پا می‌کرد که برود روضه. انگار دلش می‌گرفت ولی یادش نمی‌امد که آشناهایش مرده بودند و دیگر کسی او را به روضه دعوت نمی‌کرد.اصفهان که می‌آمد تنهاتر می‌شد. دلم برایش می‌سوخت ولی کاری از دستمان برنمی‌امد. ما خودمان هم به خاطر نگهداری از او خانه‌نشین شده بودیم. نمی‌شد با او مهمانی برویم، نمی‌شد برویم عروسی، نمی‌شد برویم خیابان گردی همیشه باید کسی را برای نگهداری از او جا می‌گذاشتیم که خیلی کم پیش می‌آمد کسی بتواند این مسئولیت سنگین را قبول کند. آن روزها سخت، فراموش نشدنی و تکان دهنده بود. برای کسی نمی‌گفتیم چون هر روایت نشان می‌داد ما نوه‌های ناسپاسی هستیم و او بالاخره مادربزرگمان بود. هر چه بیشتر کتاب را می‌خواندم کمتر با عنوان مطابقتش می‌دادم. در هر روایت آدم‌ها ایوب بودند فقط درجه ایوب بودنشان با هم تفاوت داشت. کسی نبود که جایی نخواهد در آن نقش بماند و لحظه‌ای شک کند در روایت «‌پشت قاب دایی افراسیاب» همسر افراسیاب که از شوهرش کتک می‌خورد و مدام رفتارهایش را تحمل می‌کند و سعی می‌کند سازگار و ایوب باقی بماند حتی وقتی همسرش می‌میرد لباس او را تنش می‌کند و اشک می‌ریزد که نکند مراقب خوبی نبوده. انگار همه از اینکه مراقب خوبی نباشند ترسیده‌اند. چرا شاید چون دارند با اسم‌های واقعی راجع به چیزی که احساس کرده‌اند حرف می‌زنند مدام نگران پیش‌داوری دیگران می‌شوند.من و مامان دنبال چیز ملموس‌تری می‌گشتیم. دنبال آن آدمی که بار مراقبت را لحظه‌ای بر زمین گذاشته باشد تا نفس بکشد. سرم را از روی کتاب برمی‌دارم و می گویم خب چطوره؟ مامان با لحن غم‌زده‌ای می‌گوید نه تو بهتر می‌نویسی تو اونجوری می‌گی که من حسش کرده بودم. شاید خوبی کتاب این بود که من باز به آن روزها فکر کردم به تجربه‌ی مراقبتی که از سر گذرانده بودیم. به عنوان کتاب خیلی فکر کردم «ما ایوب نبودیم» آن وقت رفتم داستان ایوب را در کتاب مقدس خواندم. ایوب که بین لجبازی شیطان با یهوه قرار می‌گیرد. شیطان مدام کاری می‌کند که ایوب همه‌چیز را انکار کند. اقرار کند که به خاطر نعمت‌هایش خدا را می‌پرستید. در نگاه اول ایوب مراقب کسی نیست اما عمیق‌تر که نگاه می‌کنیم او مراقب ایمان است. مراقب یک باور است باور به اینکه خدا مراقب او است ولی حالا که ایوب زجر می‌کشد چی! نکند خدا دیگر مراقبش نیست ایوب اما صبر می‌کند تا مراقب برگردد تا خدا باز بهش نشان بدهدکه حواسش به او هست ایوب همه این مدت را منتظر مراقب می‌ماند و روایت انگار می‌خواهد بگویدما همه تا وقتی ایمان داریم که سخت تحت مراقبتیم اگر لحظه‌ای این حفاظ برداشته شود تا کجا ایمانمان را به مراقب نگه می‌داریم باز هم منتظر می‌مانیم یا همه لطفش را انکار می‌کنیم. . مراقبت سخت است تو تا کجا این بار را روی شانه‌هایت حمل می‌کنی. تو تا کجا ایوب می‌مانی.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 01:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ دلش سوخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-csc8b5xf697r</link>
                <description>صبح خیلی زود است.  هنوز دلم نمی‌خواهد به تمامی بیدار باشم،  آنوقت از روز است که دلم می‌خواهد چرت زنان به رویاهایم فکر کنم.آبتین ولی بیدار شده و برای اینکه از جسم خسته و لمیده‌ی من یک موجود هوشیار برای رسیدگی به نیازهایش بسازد یکی از کتاب‌هایش را می‌آورد و می‌مالد به دهانم.  حس آن اسب‌هایی که وقتی بچه  بودیم با یک سکه به حرکت می‌افتاد و موزیک می‌زد بهم دست می‌دهد فقط من سکه‌ای هم دریافت نمی‌کنم.  کتاب به دهانم مالیده می‌شود و من باید آن را بلند و با ریتم برای آبتین بخوانم،  یک بار که خواندم تازه می‌آید توی بغلم می‌نشیند که خب باز هم بخوان و این روند ادامه دارد گاهی تا بیست بار یک کتاب یا یک شعر.«آلوچه و سنگ»  این روزها کتاب مورد علاقه‌اش است. گاهی از بس یک کتاب را برایش تکرار می‌کنم به لایه‌های پنهانتری از متن می‌رسم. کتاب شروع می‌شود با یک آلوچه که حوصله‌اش سر رفته و دنبال هم‌بازی می‌گردد.  آلو به او می‌گوید «من هم‌قد تو نیستم که با تو بازی کنم» این جمله‌ی تکراری که کودک بارها و بارها از بزرگترها یا حتی والدینش می‌شنود جرقه‌ی این داستان می‌شود. آلوچه فکر می‌کند که به یک هم‌قد نیاز دارد پس سنگ را انتخاب می‌کند.  سنگ که ما همیشه به چشم یک موجود ایستا،  بی‌رحم و بی‌احساس نگاهش می‌کنیم در این داستان آنقدر مهربان است که به آلوچه می‌گوید من اگر با تو بازی کنم ممکن است بخورم به تو و آنوقت له می‌شوی ذهنم ناخوداگاه می‌رود سمت آدم‌هایی که آنقدر تنها مانده‌اند که نسبت به دیگری سنگ شده‌اند وقتی کسی که به سمتشان آمده را می‌بینند می‌ترسند بهش آسیب بزنند.  آلوچه از پاسخ سنگ غصه می‌خورد و سنگ دلش می‌سوزد آنوقت است که خودش را می‌زند به زمین و چندتا سنگ کوچولو می‌شود که با آلوچه بازی کند.  اینجای داستان قلبم روشن می‌شود.  چه مهربان است سنگ و چقدر این داستان عاشقانه است. سنگی که به خاطر بازی با آلوچه خودش را چند قسمت می‌کند.به آدم‌ها فکر می‌کنم به اینکه آیا کسی در واقعیت اینقدر توانمند هست که برای بودن با تو و آسیب نزدن به تو از موجودیت سنگی‌اش فاصله بگیرد.  کسی که غصه‌ی تو را بفهمد و نگران بی‌همبازی بودنت بشود.  فکر می‌کنم آلوچه‌هایی که حوصله‌شان سر می‌رود و آسیب‌پذیر و له‌شدنی هستند خیلی زیادند ولی سنگ‌هایی که نحوه‌ی درست برخورد با آلوچه‌ها را بفهمند خیلی کم. سنگ‌هایی که نه حوصله‌شان سرمی‌رود نه با هر ضربه‌ای له می‌شوند.  سنگ‌هایی که روی هم کوه می‌شوند.  از تکه تکه شدن برای بودن و آسیب نزدن به دیگری نمی‌ترسند. #انتشارات_پیدایش#طاهدبیات_کودک</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 23:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عمر کار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-mage43inbcvu</link>
                <description>باردار که شدم احساس کردم یک شکاف من را از آدمهای اطرافم جدا کرده است و حتی خیلی زیاد از خود قبل از بارداری‌ام. بدنم به یکباره از یک موضوع فردی و شخصی تبدیل به یک حوزه‌ی عمومی شده بود. همه می‌توانستند درباره‌‌اش  نظر بدهند، وراندازش کنند،‌ درباره‌ی چیزی که می‌خورم نظر بدهند، درباره‌ی طرز خوابیدنم، راه رفتن و لباس پوشیدنم. نشستن و ایستادنم.  و البته که باید ساعت‌های طولانی توی صف متخصص زنان می‌نشستم و بعد بدنم را مثل یک ظرف مثل یک کالا مثل یک شی عاریتی می‌سپردم دست ماما و دکتر، ماما که دختر خوشگلی بود اغلب برایم از غذاهای خوشمزه و مقوی که باید بخورم حرف می‌زد که خیلی وقت‌ها اصلا فرصت پختنش را نداشم. بی‌توجه به اینکه با بوی تخم مرغ بالا می‌آوردم توصیه می‌کرد حتما بخورم چون بچه خوشگل می‌شد و وزن می‌گرفت. وقتی وزنم می‌کرد خیلی وقتها شماتت بار نگاهم می‌کرد و می‌گفت چرا اینقدر می‌خوری؟ این چه وزنیه. یا اینکه چرا وزنت کم شده خطرناکه و من مدام نگران عقربه‌ی روی ترازو بودم. تهوع مداومم تا مدت زیادی ادامه داشت. تبدیل شده بودم به موجودی که فقط پای روشویی منتظر بالا آوردن بودم و دیگر هیچ کار مفیدی در روز نمی‌کردم. همه‌ی اینها به اندازه‌ی خودش سخت بود ولی اینکه دیگران اصلا قادر به شنیدن این روایت ها نبودند و مدام با هر صحبتم چپ‌چپ نگاهم می‌کردند و می‌گفتند خدارو شکر کن سخت‌تر بود. انگار خدا آن بالا منتظر بود که با هر روایت شخصی من از مادرانگی جنینم را از من پس بگیرد. مادرانگی و صحبت کردن درباره‌ی سختی‌هایش یک تابوی بزرگ بود که اگر آن را می‌شکستی شماتت که هیچ بلکه عقوبت سختی هم در انتظارت بود.این کتاب دقیقا درباره‌ی شکستن همین تابو است.  تولد نوزاد من اوایل عید بود و پرسنل بیمارستان با رنگ موی جدید و ناخن‌های طرح زده اصلا از اینکه به خاطر ما چند نفر توی بیمارستان زندانی شده بودند خوشحال نبودند و مدام با بدقلقی با من حرف می‌زدند. تجربه‌ی سوند خیلی وحشتناک بود در حالیکه مدام ادرار داشتم حس می‌کردم سوند شل است پرستار با نفرت به حرف من توجه می‌کرد و حتی آنژیوکت را چندبار عوض کرد و طوری چسب‌ها را به دستم زد که همین حالا هم رد زخمشان روی دستم مانده. در اتاق زایمان دکتر و متخصص بیهوشی داشتند درباره‌ی خرید ملک با هم صحبت می‌کردند و من انگار با بار و و استرس یک زائو در اتاق تنها مانده بودم. دلم می‌خواست گریه کنم.  یکی از پرسنل اتاق عمل نگاهم کرد و گفت چرا این شکلی شدی. به یکباره گمان کردم که حتما بقیه با رقص و پایکوبی وارد اتاق زایمان می‌شوند. در اتاق ریکاوری چهل و پنج دقیقه بعد از تمام شدن بی‌حسی به حال خودم رها شده بودم و پرسنل اتاق که پسر جوانی بود مشغول مکالمه‌ی طولانی تلفنی با کسی بود و بعد از هر ناله‌ای به من میگفت بله خانوم بی‌حسی ‌تون تموم شده سخته ولی هنوز پرستار بخش نیومده شما رو ببره تو بخش که بهتون آرام‌بخش بزنند و بعد می‌رفت انگار که این چیزها را خودم نمی‌دانستم. وقتی وارد بخش شدم پرستار چند بار خودش را روی شکمم انداخت که خون توی رحم نماند و بعد از همه‌ی اینها هجوم آوردند به پستان‌هایم که شیر بدوشند چون بچه‌ام پستان نمی‌گرفت. آن لحظه دیگر شروع کردم به خنج کشیدن صورتم و آرام گریه کردن که همه فریاد زدند چه خبرته تازه اولشه مادری درد داره فکر کردی الکیه. انگار جسم مادر را مستوجب هر آزاری می‌دانستند. حالا که دلت خواسته و مادر شده‌ای پس بکش. درد بکش. حقت است. نه حق گریه و ناراحتی نداری. هر گریه نشان می‌داد تو یک افسرده‌ی بعد از زایمان هستی. تو که نحیف بودی تو که خسته بودی تو که مجروح بودی. نه تو وجود نداشتی نوزاد وجود داشت تو تبدیل به یک سرباز برای زنده و سالم نگه داشتن آن نوزاد بودی. جامعه هر گونه ابراز وجود دیگری را از تو سلب می‌کرد. تفریح‌، خواب، استراحت، مطالعه، موسیقی تمام شده بود و تو عین یک نگهبان شب باید فقط پاس می‌دادی. جامعه این روایت‌ها را از مادر می‌گیرد و در نطفه خفه می‌کند. شاید چون می‌ترسد که دیگر کسی تولید مثل نکند. شاید می‌ترسد زنان با حرف زدن برای خود حقی طلب کنند که این خانواده و این همه پرستاری بی‌وقفه را به خطر می‌اندازد. پس ساکت باش و در سکوت ادامه بده. چیزی که در کتاب دوست داشتم این بود که نویسنده کتاب‌های نوشته شده درباره‌ی مادری و شیردهی و خواب نوزادان را به چالش می‌کشد و آنها را نقد می‌کند که چقدر از واقعیت دورند. احساس می‌کنم نگفتن همه‌چیز و خاموش کردن مداوم زنان آنها را آسیب‌پذیر تر و جامعه و اطرافیان را گمراهتر می‌کند. اینهمه تقدس بخشیدن به یک نقش دهانت را برای مطرح کردن خیلی از سختی‌ها برای ابد می‌بندد و این اجازه‌ی همدردی کردن بقیه با تو را در بدترین شرایط از تو سلب می‌کند. درست در سالروز زمانی که فهمیدم باردار شدم و با حس غمی که انگار هیچ کس مادری را که یک بچه‌ی نوپا دارد درک نمی‌کند شروع به خواندن این کتاب کردم. وقتی که خسته بودم و ذهنم کشش خواندن هیچ مطلب دیگری را نداشت. یک‌نفس و در یک نشست تمام متن را بلعیدم و همچنان که اشک در چشمانم حلقه می‌بست از خنده ریسه هم می رفتم. این متن تنها متنی بود که درباره‌ی فردیت فروریخته‌ی یک زن، دلتنگی‌ها،‌اشتباهات و احساسات واقعی‌اش صحبت می‌کرد بدون احساس گناه از دردهایش و بی‌عرضگی‌هایش نوشته بود طوریکه بعد از خواندنش دلم خواست نویسنده‌اش را محکم در آغوش بگیرم و بگویم ممنون که خودم را بهم نشان دادی و با گفتن ضعف‌هایت از من آدم قوی‌تری برای ادامه دادن ساختی.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 00:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>