<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام تربت اصفهانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_33892733</link>
        <description>با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 08:26:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1743103/avatar/VkU2jD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام تربت اصفهانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_33892733</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر به مثابه تاب‌آوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-gn1dxmchminw</link>
                <description>دیدنِ فیلم «مائودی»  برای من بیش از تماشای زندگی یک نقاش بود؛ تماشای قدرتِ هنر در زنده نگه‌داشتنِ انسان بود. فیلم، اگرچه اقتباسی از زندگی نقاش فولک کانادایی، ماد لوئیس، است، اما در سطحی عمیق‌تر فقط یک زندگی‌نامه‌ی سینمایی نیست. مائودی بیش از هر چیز، تصویری از زنی است که در جهانی سرد، مردسالار و بی‌عاطفه، نه از راهِ مبارزه‌ی مستقیم، بلکه از راهِ خلق کردن، برای خود فضایی برای بقا می‌سازد.مائودی هنرمندی آموزش‌دیده نیست. او نقاشی را نه از خلالِ قواعد آکادمیک، بلکه از راهِ تجربه، مشاهده و حافظه می‌شناسد. وقتی در فیلم از او خواسته می‌شود به دیگری آموزش بدهد، پاسخ می‌دهد که فقط از حافظه‌اش برای به یاد آوردن چیزها و کشیدنشان استفاده می‌کند. همین نکته، کلید فهمِ جهان هنری اوست. نقاشی‌های مائودی حاصلِ تکنیک‌های پیچیده یا آموزش رسمی نیستند؛ آن‌ها از دلِ نگاهِ دقیق او به جهانِ اطرافش بیرون می‌آیند. او جزئیات را می‌بیند، در ذهن نگه می‌دارد و بعد آن‌ها را روی هر سطحی که در دسترسش باشد بازمی‌آفریند: دیوار، در، شیشه‌ی پنجره، راه‌پله، تخته‌های دورریختنی یا تکه‌های کوچک کاغذ.در این معنا، هنر برای مائودی نه یک فعالیتِ تزئینی، بلکه شیوه‌ای برای ادامه دادن است. او با نقاشی کردن، فقط تصویر خلق نمی‌کند؛ برای خودش جهانی می‌سازد که در آن بتواند دوام بیاورد.فیلم از همان ابتدا مائودی را در موقعیتی فرودست قرار می‌دهد. خانه‌ی پدری‌اش فروخته می‌شود، چون دیگران تصور می‌کنند او به دلیل بیماری و ضعف جسمانی توانِ مراقبت از خود یا دارایی‌اش را ندارد. او برای اثباتِ توانایی‌اش خانه را ترک می‌کند و به خانه‌ی مردی ماهیگیر می‌رود تا به‌عنوان خدمتکار کار کند: غذا بپزد، خانه را مرتب کند و از مرد پذیرایی کند. اما خیلی زود روشن می‌شود که او برای این نقش ساخته نشده است. مائودی خدمتکار خوبی نیست؛ کند است، ضعیف است و از نظر جسمی توان همراهی با انتظارات مرد را ندارد. در عوض، چیزی در او هست که فضای خانه را به‌تدریج دگرگون می‌کند: توانِ خلق.رابطه‌ی مائودی و اورت، در خوانش من، بیش از آنکه رمانتیک باشد، رابطه‌ای برآمده از تحمل، نیاز و همزیستیِ دشوار است. نزدیکی این دو نه از دلِ لطافتِ شاعرانه، بلکه از دلِ تداومِ حضور در کنار یکدیگر شکل می‌گیرد. مرد، در ابتدا، سرد، خشن و آمرانه است. او خانه را قلمرو خود می‌داند و زن را نیروی کاری که باید وظایفش را انجام دهد. حتی وقتی به مائودی اجازه‌ی نقاشی کردن می‌دهد، این اجازه مشروط است: اول کارهای خانه، بعد هنر. همین نسبت، ساختار قدرت حاکم بر زندگی آن‌ها را روشن می‌کند. اما قدرت در مائودی به شکلی ظریف بازتعریف می‌شود. رئیسِ واقعی کسی نیست که دستور می‌دهد، تحقیر می‌کند یا با صدای بلند بر دیگری سلطه می‌یابد. قدرتِ واقعی در فیلم، در تواناییِ ساختنِ جهانی شخصی و تغییر دادنِ تدریجیِ فضا جلوه می‌کند. مائودی با صدای بلند نمی‌جنگد، اعتراضی آشکار نمی‌کند و نظم موجود را مستقیماً به چالش نمی‌کشد؛ اما با هر نقاشی، بخشی از فضای خانه را از آنِ خود می‌کند. خانه‌ای که در ابتدا قلمرو اورت است، به‌تدریج به بومی برای حضورِ مائودی بدل می‌شود. او روی دیوارها، شیشه‌ها و اشیای خانه نشانه‌های خودش را باقی می‌گذارد و به این ترتیب، بدون تصرفِ رسمیِ فضا، از نظر معنایی و زیباشناختی مالک آن می‌شود.خانه در فیلم فقط یک مکان نیست؛ میدانِ اصلیِ کشمکش و آفرینش است. مائودی از دلِ همین فضای محدود و بسته، امکانِ آزادیِ درونی خود را بیرون می‌کشد. وقتی می‌گوید یک پنجره برایش کافی است تا پرواز پرنده‌ای را تماشا کند، در واقع نسبتش را با جهان روشن می‌کند: او برای خلق، به وسعتِ بیرونی نیاز ندارد؛ همان روزنه‌ی کوچک برای ساختن یک جهان کافی است. محدودیتِ فضا، مانعِ آفرینش او نمی‌شود، بلکه حتی به نظر می‌رسد زبانِ هنری‌اش را خالص‌تر می‌کند.یکی از مهم‌ترین ابعاد فیلم، تصویری است که از زن هنرمند در جامعه‌ای مردسالار ارائه می‌دهد. بیماریِ مائودی در فیلم صرفاً یک وضعیت جسمانی نیست؛ نشانه‌ای از شکنندگیِ موقعیت اجتماعی او نیز هست. او زنی است که نه‌تنها ضعیف تلقی می‌شود، بلکه حقِ اعتراض، حقِ تصمیم‌گیری و حتی حقِ مادر بودن نیز از او سلب شده است. جهانِ اطرافش به‌دست مردان اداره می‌شود و برای او نقش‌هایی از پیش تعیین‌شده در نظر گرفته شده است. با این حال، مائودی به‌جای فرو رفتن در انفعال، از هنر به‌عنوان راهی برای نفوذ به این جهانِ سخت استفاده می‌کند. او با کشیدنِ گربه‌ها، درختان و پرندگان، فقط منظره نمی‌سازد؛ جهانی را خلق می‌کند که در آن، سلیقه، احساس و نگاه خودش قانون‌گذار است.نکته‌ی مهم این است که فیلم این فرایند را رمانتیک یا قهرمانانه‌ی اغراق‌آمیز نشان نمی‌دهد. اورت تا مدت‌ها ارزشِ کار مائودی را درک نمی‌کند و حتی وقتی نقاشی‌های او به منبعِ درآمد تبدیل می‌شوند، باز هم پذیرشِ این وضعیت برایش آسان نیست. او از یک سو از این درآمد بهره می‌برد و از سوی دیگر، از قرار گرفتن در سایه‌ی شهرتِ زن احساس ناراحتی می‌کند. وقتی مائودی شناخته‌تر می‌شود، فاصله‌ی میان آن‌ها شکل تازه‌ای پیدا می‌کند: مردی که زمانی خود را صاحبِ خانه و صاحبِ اختیار می‌دانست، حالا در کنار زنی ایستاده که جهان بیرون او را می‌بیند، تحسین می‌کند و به رسمیت می‌شناسد. اینجاست که شکافِ میان قدرتِ ظاهری و قدرتِ واقعی آشکارتر می‌شود.پایانِ فیلم از همین منظر معنای ویژه‌ای پیدا می‌کند. در انتها، خانه‌ی اورت دیگر فقط خانه‌ی او نیست؛ به فضایی اشباع‌شده از حضورِ مائودی بدل شده است. هر گوشه‌ی خانه حاملِ اثری از نگاه و دستِ اوست. هر کسی که به آنجا نزدیک می‌شود، پیش از هر چیز با جهانِ مائودی روبه‌رو می‌شود؛ با آنچه او دیده، به خاطر سپرده و نقاشی کرده است. این دگرگونی آرام اما عمیق، همان پیروزیِ اصلیِ مائودی است. او بدون شکستنِ آشکارِ نظم بیرونی، معنای آن را تغییر داده است.از این منظر، مائودی برای من فیلمی درباره‌ی تاب‌آوری زنانه است، اما نه تاب‌آوری‌ای که صرفاً در رنج کشیدن خلاصه شود. فیلم نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در دلِ محدودیت، امکانِ خلق پیدا کرد؛ چگونه می‌توان بدون درگیر شدن در نبردی فرساینده برای تصاحبِ قدرتِ بیرونی، به قدرتی درونی و ماندگار دست یافت. مائودی دست‌وپا نمی‌زند تا ارزشش را به دیگران تحمیل کند. او جهانش را می‌سازد و همین ساختن، آرام‌آرام دیگران را وادار می‌کند آن را ببینند.در نهایت، مائودی برای من فقط فیلمی درباره‌ی یک نقاش نبود؛ فیلمی بود درباره‌ی زنی که فهمیده بود همیشه لازم نیست برای بقا، نظم مسلط را مستقیماً ویران کرد. گاهی می‌توان در دلِ همان نظم، با خلقِ جهانی تازه، قواعد بازی را تغییر داد. قدرتِ مائودی در همین توانایی نهفته است: در اینکه جهان را نه آن‌گونه که به او تحمیل شده، بلکه آن‌گونه که خود می‌بیند و دوست دارد، بازآفرینی می‌کند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعزیه در قهدریجان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AA%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-buntplbshjwe</link>
                <description>شاید اولین جرقه‌های علاقه‌ام به «شبیه» و تعزیه، در خاطرات کودکی‌ام با مادربزرگم نهفته باشد. محرم که می‌رسید، دستم را می‌گرفت و می‌گفت: «برویم توی خیابان شِبِه ببینیم.» منظور از «شبه»، همان شبیه‌خوانی بود؛ دسته‌هایی از آدم‌ها که با صحنه‌سازی، وقایع کربلا را بازآفرینی می‌کردند. هنوز یادم است که چقدر شیفته‌ی دسته‌ی جن‌ها بودم؛ کودکانی هم‌سن‌وسال خودم با لباس‌های زرد. نه از راز حضور جن‌ها در کربلا سر درمی‌آوردم و نه دلیلِ آن لباس‌های زرد را می‌دانستم. اما مادربزرگم همین‌که به هیئت لشکر امام حسین (ع) می‌رسید، بغضش می‌ترکید و اشک می‌ریخت. برای منِ کودک، آن لشکر با لباس‌های رنگارنگ و هیبت‌های جنگی‌شان جذاب بود و درکی از آن حزنِ عمیق نداشتم.بعدها با مادرم هم که به روضه می‌رفتم، زنانی را می‌دیدم که به‌محض شنیدن نام حسین، چادر به صورت می‌کشیدند و هق‌هق گریه سر می‌دادند. در میانه‌ی این شیون‌ها و از حال رفتن‌ها، رشته‌ی روایت از دستم در می‌رفت.در کاشمر، تعزیه محدود به همان شبیه‌خوانی‌های عمومی بود. در روزهای تاسوعا و عاشورا، دسته‌هایی در فضای باز اجرا داشتند که چون جای مشخصی نداشتند، غلغله‌ای از جمعیت به پا می‌شد. من هم با هر زحمتی بود خودم را به نزدیکی صحنه می‌رساندم، اما همیشه میان انبوه آدم‌ها راهی برای دیدن پیدا نمی‌کردم؛ تکیه‌ای در کار نبود، تعزیه‌خوان‌ها در فضای باز، فقط برش‌های کوتاهی از داستان را روایت می‌کردند. همیشه در خیالم می‌پرسیدم: اگر این بازیگران که فقط «شبیه» هستند و کمتر کلامی می‌گویند، شروع به روایت کنند، داستانشان چه رنگ‌وبویی خواهد داشت؟تجربه‌ی من از تعزیه‌خوانی در «قهدریجان»، پاسخی به همان حسرت‌های دوران کودکی بود. اینجا ده شب فرصت داشتم تا در تکیه‌های مختلف، قصه را از آغاز تا پایان تماشا کنم؛ حتی آن خرده‌روایت‌ها و افسانه‌هایی که در گذر زمان به بدنه‌ی اصلی داستان پیوند خورده بود. اینجا مردم نه تماشاگرِ منفعل، که بخشی از جانِ قصه بودند و با حضورشان، فضای عزاداری را دگرگون می‌کردند.آنچه بیش از همه توجهم را جلب کرد، حضور پررنگ عناصر شادی در دل عزاداری بود: حجله‌های عروسی، گل و شیرینی و گلاب، و لباس‌های تزیین‌شده. در محرمِ کاشمر، چنین نشانه‌هایی تابو بود و هرگز دیده نمی‌شد. برای همین، دیدنِ طبق‌های شیرینی و چراغانی‌ها در میانه‌ی تعزیه، حیرت‌زده‌ام کرد؛ این‌ها قرار بود چه بخشی از تراژدی را روایت کنند؟تعزیه در قهدریجان، با زمان بازی می‌کند. برخلاف روایت‌های فشرده، اینجا فرصت هست تا هر شخصیت، داستانِ خودش را داشته باشد. رباب، در اینجا دیگر تنها یک اسم نیست؛ او مادری است با قصه‌هایی ملموس. پیش از رفتن علی‌اکبر، رباب برایش رخت دامادی می‌پوشاند، موهایش را با گلاب شانه می‌کند، درحالی‌که خوب می‌داند این دیدار، آخرین دیدار است. نه دلگرمیِ بیهوده‌ای در کار است و نه امیدی به بازگشت. این، داستانِ وداع است و رباب، آرزوهایش را بر پیکرِ پسر می‌پوشاند. وقتی در میان گریه‌ی حاضران، او را برای حجله آماده می‌کند، زن‌ها از بالا روی سرشان نقل و سکه می‌پاشند. تماشای علی‌اکبر در میان گل و شیرینی و رخت نو، همزمان که چشم‌نواز است، اندوهی جانکاه بر جان می‌نشاند. نگاه که می‌کنم،چشم‌های خیسِ زن‌ها و دختران جوان، گواه این است که هرچه جزئیاتِ زندگی علی‌اکبر و رباب بیشتر روایت می‌شود، اشک‌ها بی‌پروا‌تر می‌بارند.این صحنه، برای من تداعی‌گرِ عروسی‌های قهدریجان است. مردم با «خونچه‌»ها می‌آیند و دور مجلس می‌چرخند؛ نذر و نیازهایی که بعدتر میان تعزیه‌خوان‌ها تقسیم می‌شود. اینجا علی‌اکبر دیگر یک شهیدِ دست‌نیافتنی در تاریخ نیست؛ او جوانی از همین شهر است که مردم دوست دارند برای عروسیِ نکرده‌اش، نقل و گلاب بر سرش بریزند. رباب هم فرصت دارد در سکوت و بر خاکسترِ اندوهش بنشیند، نه چون قدیسه‌ای دور، بلکه شبیه به همین زنانی که کنار من نشسته‌اند.سکینه هم در این روایت، فرصت دارد کودک بماند؛ لجباز باشد، کفنِ برادر را بگیرد و روی خودش بکشد و وقتی علی‌اکبر در آغوشش می‌گیرد، دست‌وپایِ کودکانه برای کش‌دادنِ زمانِ خداحافظی بزند. حتی علی‌اکبر هم اینجا عاشق است؛ برای نامزدش، صغرا، نامه می‌نویسد و از سکینه می‌خواهد کبوتری بیاورد تا نامه را به پای او ببندد و آخرین کلماتش را روانه‌ی شهر کند. پروازِ کبوتر در فضای کوچک تکیه، جوان‌ها را به وجد می‌آورد و علی‌اکبر را از جایگاهِ یک شهیدِ دور، به انسانی آشنا و نزدیک بدل می‌کند که می‌شود با او گریست و همذات‌پنداری کرد.در تعزیه‌ی قهدریجان، زمان کش می‌آید تا همه‌ی آرزوها، فرهنگ و باورهای مردم را در خود جای دهد. مخاطب، تماشاگر نیست؛ او با پاشیدن نقل، با آوردن پارچه‌ی سفید برای کفن، با واویلاها و اشک‌هایش، بخشی از بافتِ داستان می‌شود. شاید سِرِ این «آشنایی» در همین است؛ اینکه قصه‌های کربلا با قصه‌های زندگی مردم در هم تنیده می‌شود و کل شهر را به هیئتی بزرگ و پرشور بدل می‌کند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 16:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای روایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-htuieq0z9ygo</link>
                <description>دانشجوی کارشناسی ادبیات در دانشگاه سبزوار بودم. قانون خوابگاه این بود که دخترها باید تا ساعت ۹ شب به اتاق‌هایشان برگردند. آن ساعت، مرزِ حبس بود؛ دیگر نه اجازه‌ی حضور در خیابان را داشتی، نه محوطه‌ی خوابگاه و نه حتی کتابخانه‌ی دانشگاه. ساختمان خوابگاه با آن دیوارهای بلندش، در منطقه‌ای که هیچ فضای شهریِ زنده در اطرافش نبود، برای من حکم یک زندان بزرگ را داشت. روزهای اول ترم، وقتی با کیسه‌ی سیب‌زمینی و برنج و وسایل آشپزیِ مختصر و چمدانِ کتاب‌هایم پله‌ها را تا طبقه‌ی چهارم بالا می‌رفتم، در تنهاییِ اتاق اشک‌هایم جاری می‌شد.خاطرم نیست اولین‌بار کجا بهروز رضوی را پیدا کردم که مانع شد خودم را از همان طبقه‌ی چهارم به پایین پرت کنم؛ اما صدای او در رادیو فرهنگ، رأس ساعت ۹ شب، قلابی بود که مرا به زندگیِ دشوارِ دانشجویی‌ام وصل می‌کرد. غمی که در صدایش بود، ادراک عمیقش از داستان، و لرزش کلامش که با رنجِ شخصیت‌ها هم‌نوا می‌شد، اعجاب‌انگیز بود. او به راحتی به قالبِ زن، مردِ غمگین، کودکِ بی‌‌پناه یا مادربزرگی جهان‌دیده درمی‌آمد. غمِ جهانِ داستان در او نفوذ کرده بود؛ اما این غم سنگین نبود، شانه‌هایت را نمی‌شکست، بلکه سبکت می‌کرد تا به پرواز درآیی. این صدا عمق جانم را لمس می‌کرد و می‌گفت: «نترس، زندگی تا بوده همین بوده؛ رنج را تاب بیاور.»صدایش قادر بود دیوارهای خوابگاه را فرو بریزد و مرا از آن فضای محصور به جهانی بزرگ‌تر ببرد؛ جهانی که در آن، داستانِ یک دخترِ دانشجو با کیسه‌ی برنج و سیب‌زمینی‌هایش گم می‌شد. با صدای او، از پیله‌ی دنیای کوچک و ابلهانه‌ی خودم بیرون می‌آمدم و به تماشای ادبیات می‌نشستم. تماشاگرِ رنجِ دیگران بودن، بسا شگفت‌انگیزتر از غرق شدن در اندوه خویش بود.فردا صبحِ هر داستانی که می‌خواند، مشتاقانه به کتابخانه می‌دویدم تا کتابش را پیدا کنم. بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان را با صدای او شناختم؛ مثلاً «ایتالو کالوینو» که هنوز هم با خواندن آثارش، یاد آن صدای جادویی می‌افتم که حصارها را برایم می‌شکست. او ساعت ۹ شب را از «زمانِ حبس» به «زمانِ رهایی» بدل کرد. به قول فروغ، تنها صداست که می‌ماند؛ و صدای شما، جناب رضوی عزیز، تا ابد در خاطر من طنین‌انداز خواهد بود. روح بزرگتان در آرامش.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 10:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلیس،  یک استعاره از خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-hnpjuptrahmv</link>
                <description>خیلی کم سن و سالم، هنوز مدرسه هم نمی‌روم که یک روز مامان برایم کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» را می‌خرد. از عکس‌های داخل کتاب خوشم می‌آید،  از افتادن آلیس در یک چاله و فرو رفتنش در قعر عجایب، از کوچک و بزرگ شدنش و البته اینکه آلیس با بقیه‌ی دخترهای توی قصه هایی که تا آن زمان خوانده بودم فرق داشت. آلیس زیبا نبود، آلیس کنجکاو بود و در اغلب مواقع حوصله‌اش سر می‌رفت،  مثل من که همیشه کنجکاو بودم و چون حوصله‌ام سر می‌رفت به همه چیز یک نسبت جادویی می‌دادم تا با آن بازی کنم. مثلا باغ دایی‌ام که نزدیک خانه‌ی ما بود یک در چوبی داشت که یک ته رنگ صورتی داشت با دسته‌های طلایی. از نظر من این در فقط می‌توانست به بهشت باز شود و برای بچه‌ی خیال پردازی مثل من باغی به آن زیبایی که وسطش یک طاووس می‌چرخید البته که بهشت بود. آنقدر کتاب را بقیه برای من خوانده بودند که همه‌ی داستان را خودم برای خودم از روی عکس‌ها می‌خواندم. آلیس کنار خواهرش بود که حوصله‌اش سر می‌رفت. کتاب خواهرش نه عکس داشت و نه در آن کسی با کسی حرف می‌زد آخ راستی که آلیس دنبال یک رابطه می‌گشت دنبال موجودی که از توی کتاب با او حرف بزند، بله در حقیقت آلیس یک چاله می‌خواست که با فرو رفتن در آن از واقعیت عبور کند، به دنبال خرگوش عجیبی به یک حفره فرو می‌رود که به یک اتاق با گنجینه‌ای از کتاب‌ها می‌رسد. گمان می‌کنم همیشه در زندگی‌ام همین کار را کرده‌ام در حقیقت از سطح واقعیت بی ماجرا و حوصله‌سربر اطرافم به درون یک قصه خزیده‌ام. حالا گاهی دنبال خرگوشی رفته‌ام که دیرش شده و گاهی هم دنبال کرم ابریشمی  که قلیان می‌کشد و از من می‌پرسد تو کیستی؟ چه می‌خواهی؟ می‌خواهی چه اندازه‌ای باشی؟ خیلی فکر می‌کنم به آلیس که اگر چه قدری می‌شد از خودش راضی بود؟ و بعد به خودم که در هر کتابی که می‌خوانم در اندازه‌های مختلفی به دنیای انسانی‌ام اضافه می‌شود. هر کتابی دنیای نویسنده‌ی خودش را برای ما باز می‌کند و پریدن به آن به حجم بودنمان اضافه می‌کند. مثل شربتی که آلیس می‌خورد و ناگهان بزرگ می‌شد یا کوچک می‌شد که وارد قصه‌ی جدیدی بشود. این تغییر اندازه را در خواندن بسیار حس کرده‌ام. گاهی حتی قدّم به کتابی نمی‌رسد، باید بگذارم زمان بگذرد و حادثه‌ای حجم بودنم را اضافه‌تر کند تا قدم به درک آن کتاب برسد. گاهی هم که می‌خواهم وارد دنیای کتاب کودکان بشوم کوچک می‌شوم و حتی دوباره آن خاطرات کودکی‌ام را در خودم زنده می‌کنم تا بتوانم کتاب را درست لمس کنم و  وارد جهانش بشوم. برای من داستان آلیس چیزی بیشتر از یک داستان ساده است. بارها و بارها به آن رجوع کرده‌ام و در خیالم این‌همه تصویر عجیب را به استعاره‌هایی برای زیستنم در پناه کتاب تبدیل کرده‌ام. مثل شعر اول داستان که می‌گوید «آلیس نازنین و عزیز!  قصه را بگیر و ببر» من قصه را گرفته بودم و در همه‌ی سالهای کتاب خواندنم با خودم برده بودم.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 08:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش چیزهای کوچک روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-v1s2ucuknaeh</link>
                <description>خواندن کتاب‌هایی با تصویرگری‌های والری گورباچف چه آنها که خودش نوشته چه آنها که فقط تصویرگری کرده برایم لذت‌بخش است. در داستان‌های او اتفاق‌های بزرگ و ترسناک یا زیادی هیجان‌آمیزی نمی‌افتد. داستان قهرمان ندارد، قهرمانی که می‌جنگد، قهرمانی که پیروز می‌شود، قهرمانی که به سوی ناشناخته‌ای می‌رود یا درس بزرگی از طبیعت یا پیرزن جادوگر می‌آموزد و من گمان می‌کنم او خوب کودک امروز را شناخته. کودکی که دنیایش با اخبار محاصره شده است. کودکی که هیچ فضای شخصی ندارد، خیلی وقتها حریمش بی‌ارزش شمرده می‌شود و به او اجازه داده نمی‌شود جهانش را کشف کند. او دنیای خیلی شلوغی دارد، پر از سر و صدا و خواسته‌هایی که اصلا مال خودش هم نیست پس چه بهتر که شخصیتی برایش بیافرینیم که فقط نگاه می‌کند. به دنبال  یک چیز قرمز راه می‌افتد و ساعتها مشغول دیدن می‌شود چیزی که ما از یاد برده‌ایم. همین دیدن ساده و گمان هم نمی‌کنیم که باید دیدن را به بچه‌ها بیاموزیم. شاید از وقتی زبان باز کرد کلاس آموزش زبان انگلیسی برایش مهم‌تر است یا حفظ کردن اشعاری که هیچ ربطی با برهه‌ی کنونی زندگی‌اش ندارد. شخصیت‌های داستان‌های گورباچف آزادند. آنها حتی می‌توانند با پوشیدن یک کت به یک حیوان دیگر تبدیل شوند و یک روز تمام بدون اینکه توسط بقیه مسخره شوند در همان جهان باقی بمانند. شخصیت‌های بزرگسال داستان‌ها پند و اندرز نمی‌دهند آنها فقط کنار کودکی که خیالبافی می‌کند یا گمان اشتباهی دارد می‌مانند. تصویرسازی‌ها پر از جزئیات واقعی روزمره است. خانه نامرتب است و اشیاء زیادی اینجا و آنجا پراکنده شده که به کودک اجازه می‌دهد نه فقط توسط داستان که با تصویرها هم خودش داستانی تازه بسازد، مثلا در داستان نیکی و روز بارانی در جریان قصه بچه‌ها به مامان در انجام کارهای خانه کمک می‌کنند. این را هیچ کجای داستان ننوشته فقط با تصاویر به ما نشان داده است. حتی نگفته خوب یا بد است فقط اجازه داده کودک با خودش فکر کند آها پس همانطور که ظرف‌ها را خشک می‌کنیم یا پله‌ها را تی می‌کشیم می‌توانیم خیالبافی هم بکنیم. و بله، البته که خیالبافی در داستان‌های گورباچف یک امتیاز است، می‌توانی شعر بگویی یا با آمیختن چند رنگ یک دنیای تازه بسازی و دیگران را در این خیال شریک کنی. به عنوان یک کودک همیشه به خاطر خیالباف بودنم توسط بقیه تحقیر شدم. نه نباید اینجوری فکر کنی واقعیت این شکلیه که ما بهت می‌گیم و کودک مگر چقدر سفت باشد که آن خیال را نگه دارد و تسلیم واقعیتی که بزرگسالان برایش تصویر می‌کنند نشود. حال که سالها از عمرم گذشته تازه فهمیدم که رویا داشتن و حتی خیالباف بودن برای خلق لازم است. حتی برای شادی و خنده وقتی که به خاطر یک روز بارانی توی خانه گیرافتاده‌ایم. رویا به تو توان می‌دهد که حتی بیشتر زنده بمانی. در داستان‌های گورباچف کودک چیزهای ساده را لمس می‌کند و به خاطر آنها قدردان می‌شود. به خاطر دوستانش در یک شهر بازی، به خاطر اینکه می‌تواند در یک اتاق تنها بخوابد، به خاطر اینکه اگر شب خواب بدی دید مامان کنارش خواهد بود. یا حضور کسی او را از ترس‌های نامربوط نجات خواهد داد. شخصیت‌ها همدیگر را دوست دارند و به فکر خوشحال کردن هم هستند با چیزهای خیلی کوچک مثل نقاشی یک درخت.وقتی داستان « چه فکر خوبی مولی!» را می‌خواندم به این فکر کردم که این داستان‌ها چیزی شبیه به یک هایکوی کوتاه کودکانه است. هایکو در ادبیات ژاپن یک برهه است. یک تصویر ساده از اطراف که یادت می‌اندازد نگاه کردن و درست دیدن یک چیز چقدر شاعرانه و آرامش‌بخش است. مثلا تاب خوردن یک گلبرگ شکوفه و به زمین رسیدنش. همین. یا مثل شعرهای مولی در کتاب گورباچف « برف/ بلور سفید/ برق می‌زند/ در شب»اینکه این تصویر ارزشمند است از کنارش عبور نکن. چه پیامی از این مهمتر می‌توانیم به بچه‌ها منتقل کنیم؟</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 10:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا حیدر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1-e9tcflzcsuvr</link>
                <description>مادرانگی و جنگ خیلی چیز غریبی است. هم می‌ترسی هم باید ترست را پنهان کنی، ناراحتی ولی باید شاد باشی، از صدای انفجار فلج شده‌ای ولی باید از جایت بلند شوی که پوشک بچه را عوض کنی، یک دفعه با صدای انفجار از جایت می‌پری و بعد بچه می‌خندد و فکر می‌کند می‌خواهی با او بازی کنی، ریسه می‌رود و دور خانه می‌چرخد و با زبان کودکانه‌اش می‌گوید بایسا...می‌خواهد بگوید وایستا این را ما به او می‌گوییم وقتی از دستمان فرار می‌کند. حالا فکر می‌کند اسم این بازی بایسا است، در این لحظه نمی‌دانم به روی خودم نیاورم و دنبالش بدوم یا بغلش کنم و به جای امنی ببرمش. در همه‌ی این حالات عصبی و پر استرس او نیرویی دارد که انگار اگر نبود خیلی ساده سرم را می‌گذاشتم زمین و تسلیم مرگ می‌شدم، چه کنم که عاشق زندگی شده‌ام که از وجود او بر من می‌بارد و اسیرم می‌کند تا در این خانه و پشت این پرده‌ها سنگر بگیرم.وقتهایی که صدای جنگنده می‌شنوم بغلش می‌گیرم و تلویزیون را که نزدیک پنجره است خاموش می‌کنم و می‌برم می‌گذارمش روی تابش. برای اینکه گریه نکند صدای اسپیکر روی میز که نور رقصان دارد را هم برایش بلند می‌کنم که دوست داشته باشد و نترسد.علاوه بر کتاب‌های کودک صوتی که خیلی دوست دارد خیلی هم عاشق یک ترانه افغانی است که من همیشه توی خانه می‌گذارم و دور می‌گیرم. هر چقدر برایش تکرار کنم دوست دارد بشنود. این روزها این ترانه برای من رمز زنده ماندن شده است. خواننده صدای چندان گیرایی ندارد ولی نعره‌هایی که در حین خواندن می‌زند عین نعره‌های یک فرمانده‌ی جنگی است. به رقصنده دستور می‌دارد ها...ایطو...ایطو...در نظرم رقصنده را تصور می‌کنم که پا تند کرده و دور گرفته و مثل همه‌ی جمع‌های رقص افغانستانی جمعیتی حیران و خوش دورش را تنگ گرفته‌اند. بله چون شجاع است و در میانه‌ی جنگ می‌رقصد و پای می‌کوبد.صحنه فقط یک صحنه‌ی شادی خودمانی نیست این تنها میدان شادی وسط رنج و خفقان و ترس جنگ است. خودش میدان مبارزه‌ای است که قهرمان رویین تنش آن رقصنده‌ی وسط است. او که صدای جنگنده‌ها هنوز نتوانسته تسلطش را بر بدنش از او بگیرد.دیروز توی آرایشگاه یک زن افغان را دیدم. آرایشگر از او پرسید مملکت شما هم که جنگ است. کدامش بدتر است زن گفت آنجا بدتر است. جنگ رو به رو است. آنها را می‌بینی که به سمت خانه‌ات تیر می‌اندازند. من فکر کردم یعنی اینکه ما جنگجوهای بالای سرمان را نمی‌بینیم یک موهبت است؟ شاید اگر ما را می‌دیدند ما را نمی‌زدند. در خواب پودرمان نمی‌کردند که استخوانی از ما هم برای تدفین باقی نماند. از آن بالایی که جنگنده پرواز می‌کند هیچ چیزی دیده نمی‌شود. اگر نزدیکتر بود شاید نمی‌زد. صبح که از خواب بیدار شدم وقتی داشتم دوباره کتاب « عشق اول من» از ایوان کلیما را می‌خواندم که نوشته بود صبح می‌آمدند بعضی از ما را می‌بردند که بکشند. گریه‌ام گرفت. عمه‌اش را هم که تازه در آن وادی ترس نامزد کرده بوده بردند. من آن لحظه تحقیر را در زبان کلیما پیدا کردم.چه تحقیر آمیز است که دیگرانی در دنیا باشند که اصلا ندانند تو کی هستی و چه کارهای نکرده‌ای داری. چه دلخوشی‌های ساده‌ای داری و در میانه‌ی ترس برای خودت در باغچه‌ی زندگی نیلوفرهای پیچنده‌ای هم کاشته‌ای. بلندت می‌کنند و با نیلوفرهای نازک به کام مرگ می‌کشانندت.! و بعد هم به خودشان حق می‌دهند و اسم مان را می‌گذارند تلفات جنگی که فقط در یک عدد خلاصه می‌شود.و من گمان کردم اینکه آدم‌ها را سالم می‌بینی و بعد از چند دقیقه حتی تکه‌ای هم از آنها پیدا نخواهی کرد چه حسی دارد؟ مثل بودن و نبودن است. تدریجی ندارد. مرگ به آنی در برت می‌گیرد قبل از اینکه دیگری حتی فرصت کند به رفتن تو فکر کند و من می‌دانم که اینها بعدها چه‌ها که بر سر ما نخواهد آورد.صدای اسپیکر را بلند می‌کنم و همزمان که با این ترانه در خانه اوج گرفته‌ام و چرخ می‌زنم اشک‌هایم می‌ریزد. خدای من چه اندازه باید در این سرزمین قوی بمانم و با چه صدایی باید فریاد بکشم که عاشق زندگی هستم که کسی بشنود. در آن کشورها هم بشنوند که ماها را جهان سومی و تروریست خطاب می‌کنند.خواننده می‌خواند « صنما در غم عشق تو چه تدبیر کنم/ تا به کی از غم تو ناله‌ی شبگیر کنم» آخ صنما! ایران عزیز ما... تا به کی ....در حال چرخیدنم یادم به رقص‌های سماع می‌افتد که در دوران دانشجویی سعی می‌کردم تقلید کنم بس که تحت تاثیر ادبیات صوفیه بودم.چگونه در بین مغول‌های آدم کش می‌رقصیدند...گمان می‌کنم رقص اصلا چیزی نیست که از پی شادی و خوشی بیاید ، رقص در جایی از تن ما سکنا دارد وقتی که تنمان را گوشه‌گیر و تنها و پر استرس رها می‌کنیم از جا برمی‌خیزد و دوره می‌افتد. انگار نیروی تن باشد برای اینکه هی به خودت بیا من هنوز عاشق نفس کشیدن و حرکت کردن هستم.خواننده باز می‌خواند « چراغ آرزو به مه نوری نداشت / پرنده‌ی شادی من شوری نداشت» و من میدانم که این یک تکه از این ترانه باید سرود بین المللی ما ملت‌های جنگ زده در این گوشه‌ی جنگ خیز جهان باشد.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 23:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلندی‌های بادگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1-cdluvjrcl7vt</link>
                <description> فیلم‌های اقتباسی را جور دیگری دوست دارم. مثل شریک شدن در اندیشه‌ی کسی است که با تو کتابی را خوانده، کنجکاو می‌شوم بدانم کدام نما را برای نشان دادن انتخاب کرده، کدام شخصیت را حذف کرده یا کدام صحنه را نگه داشته است.در مدتی که داستان بلندی‌های بادگیر را می‌خواندم به چیزهایی رسیده بودم که گمان می‌کردم همه‌اش را خودم ساخته‌ام، شاید بنا بر تجربه‌ای که از زندگی‌ام گرفته بودم، ولی دیدن فیلم بلندی‌های بادگیر به کارگردانی امرالد فنل مثل این بود که بنشینی برای یک کارگردان برداشت خودت را از داستان بگویی و او همان را به تصویر بکشد. در تمام مدتی که داستان عشق کاترین و هیثکلیف از زبان نلی در رمان بازگو می‌شود من حس می‌کردم او کسی است که اصلا معنای عشق را درک نمی‌کند، از همه چیز می‌ترسد، همه‌ی آدمها را طبقه بندی می‌کند و چیزی از لذت یک رابطه نمی‌داند. در فیلم این شخصیت خوب پرورده می‌شود او کسی است که نه تنها عشق را درک نکرده بلکه به وجود آن در دیگری  حسرت می‌ورزد. قبل از دیدن فیلم با خودم فکر می‌کردم که چگونه کارگردان قادر خواهد بود اینهمه پیچیدگی را به تصویر بکشد، حتما با یک قصه‌ی سطحی طرف خواهم بود. ولی کارگردان توانسته از تمام ظرافت‌های یک فیلم برای گفتن پیچیدگی‌های داستان استفاده کند. هر بار فیلم را دیدم چیز تازه‌ای از آن دریافت کردم.یک جایی که کارگردان می‌داند گفتن فلان ذهنیت داستان سخت و یا تصویر نشدنی خواهد بود چیزی را به کار گرفته، موسیقی فیلم خودش بخشی از داستان است، صحنه پردازی قسمتی را تکمیل می‌کند، نشانه‌های پراکنده در هر سکانس بی معنا و هدف وارد نشده‌اند هر کدام بخشی از معنا را به دوش می‌کشد.مثلا ترانه‌ی  «زنجیرهای عشق» از چارلی اکس سی اکس که در تیزر فیلم هم آمده است، این ترانه خودش از احساس خالصی پرده برمی‌دارد که امیلی برونته قصد داشته درباره‌اش بنویسد. زنجیر...و این زنجیر را با این سکانس که هیثکلیف پای کاترین را از زیر تخت می‌گیرد نشان می‌دهد. عشق در داستان زنجیر می‌سازد، فرد می‌داند که این زنجیر، این اسارت به او صدمه خواهد زد و روزی او را از پا در می‌آورد ولی قادر به رها شدن از آن هم نیست.قسمت جنجالی فیلم به نظرم شروع است..در صحنه‌ی اول یک صدا به گوش می‌رسد انگار که کسی دارد میلی را ارضا می‌کند ولی طرف در حال مردن است. این صحنه خیلی شبیه به اصطلاح فرانسویla petite mort به معنای ارضا شدن است. یک مرگ کوچک. اگر خواستی میلی را به تمامی ارضا کنی تو یک گناهکاری و از صحنه حذف خواهی شد. درست مثل یک مهره‌ی شطرنج که در مسیری اشتباه در حال رفتن است او از صحنه حذف خواهد شد. فیلم اینها را نمی‌گوید ولی خانه‌ی پدری کتی شبیه یک صحنه‌ی شطرنج است. مهره‌ای که خطا کند بیرون می‌رود. کاترین خطا می‌کند و مثل خیل زیادی از زنان گناهکار در ادبیات به سرنوشت مشترکی دچار می‌شود. اما بواری، آنا کارنینا ، افی بریست و...ولی کف خانه‌ی همسرش قرمز است و یک گوسفند تاکسیدرمی در سالن دیده می‌شود. انگار تصویری از کاترین قربانی شده باشد در خانه‌ی همسرش کسی که عشقش را به قتلگاه برده است.در داستان اصلی  برادر کاترین نقش بزرگی در هولناک کردن خانه دارد ولی در فیلم این شخصیت را پدر به دوش می‌کشد. پدری که هم می‌خواهد مهربان باشد هم تعادل ندارد و این را در احساس کاترین به او به خوبی درک می‌کنیم. کاترین مدام به پدرش برمی‌گردد ولی پس زده می‌شوداین قبیل اشارات در فیلم فراوان است و لازمه‌ی آن این است که داستان را به خوبی خوانده باشید تا بتوانید از فیلم لذت بیشتری ببرید.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 13:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ghbiu8ffvhbj</link>
                <description>قبل از خواندن این کتاب رابطه‌ام با حلزون خلاصه می‌شد به زمانی که معلم کلاس اول ابتدایی بودم و وقتی به نشانه‌ی ح می‌رسیدیم بچه‌ها را می‌بردم توی حیاط مدرسه تا توی باغچه‌ها بگردند و حلزون پیدا کنند. خوشبختانه همیشه هم پیدا می‌شد. بعد هم ازشان می‌خواستم شکلش را توی یک کاغذ بکشند و بعد از کشیدن مارپیچ‌های صدفش کلماتی با این نشانه را در آن بنویسند که توی ذهنشان بماند.وقت خواندن این کتاب حس کردم برای فهم یک گوشه‌ی کوچک از دنیای بزرگی که در آن زندگی می‌کنیم نیاز به چه اندازه سکوت، فکر، تنهایی و یا فلج شدن و فقط نظاره کردن داریم. راوی کتاب به خاطر یک بیماری تقریبا فلج می‌شود و فلج شدن باعث می‌شود جز تماشای یک تراریوم که در آن حلزون را نگهداری می‌کند نتواند کار سنگین‌تری انجام بدهد. رسیدن به این سکون فقط برای تماشا برای بشر پر هیجان و شلوغ امروزی تقریبا یک کار نشدنی است.بعد فکر کردم که همه‌ی عمرم دلم می‌خواسته یک حلزون باشم. یک حلزون آرام که نمی‌تواند جز با یک سرعت کم از مناظر و دنیای اطرافش عبور کند. یک حلزون که هر وقت همه‌چیز برایش سخت می‌شود به لاکش پناه ببرد و حتی مدت‌ها در شرایطی که خوب نیست بخوابد.همه‌ی عمری که بر من گذشت را سعی می‌کردم حلزون باشم و خودم خبر نداشتم. حلزونی که با آرامی در مسیر ی حرکت می‌کند، من موسیقی‌های حلزونی را می‌پسندم، که خواننده عجله‌ای برای گفتن یک کلمه ندارد، و حتی یک آوا را برای اینکه بیشتر در جان تو بنشیند می‌کشد و می‌خواند. از رپ چیزی سر در نمی‌آورم. چرا باید حرفم را تند به تو بزنم که جاهایی‌اش را اصلا نفهمی. به نظرم رپ یک جور انفجار انسان امروزی‌ است از حجم چیزهایی که او را احاطه کرده، حلزون حتی نمی‌شنود در جهانی از سکوت می‌زید و از نظر من لذتش را هم می‌برد چرا که من همیشه در زندگی‌ام یک صدا بیزار بوده‌ام.غذاهای آرام‌پز را هم بیشتر دوست داشته‌ام تا فست فود. مثلا حلیم را به پیتزا ترجیح می‌دهم. سفر با قطار را هم به سفر با هواپیما ترجیح می‌دهم و همینطور ادامه دارد اگر به خودم برگردم و به نوع زیستنی که اختیار کردم حلزونی را خواهم دید که در یک دنیای شلوغ در خانه‌ی کوچکش زندگی می‌کند.به نظرم در جهانی که ما زندگی می‌کنیم همه‌چیز با سرعتی وحشتناک از ما عبور می‌کند. نگاه کردن به حلزون و ظاهر آرامش، سکونش و قدمتش به ما کمک می‌کند دوباره با آهستگی آشتی کنیم. به آهستگی حرف بزنیم، به آهستگی عاشق باشیم، به آهستگی غذا بخوریم و بپذیریم برای رسیدن به هر چیزی خیلی توانمند نیستیم و سرعت کم خودمان را تحقیر نکنیم.جدا از همه‌ی اینها ترجمه‌ی خوب کتاب و تصویرگری‌های زیبایش از حلزون به عمق متن افزوده بود.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 09:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-s2ic8nymhlcg</link>
                <description>وقتی خیلی بچه بودم و مامان من را با خودش می‌برد سر کلاس‌هایش از دستم عصبانی می‌شد، همیشه می‌گفت خیلی با بچه‌ها صمیمی می‌شوی، کلاس را به هم می‌ریزی، در همه‌ی سال‌هایی که با مامان می‌رفتم سر کلاسش یا همراه آنها به اردو می‌رفتم حتی وقتی که دیگر خودم دانشجو بودم به عنوان عنصر آشوب شناخته می‌شدم، مامان می‌گفت به بچه‌ها دست نزن، نزدیکشان نرو، خیلی نخند ولی من نمی‌توانستم. دلم می‌خواهد معلم با ابهتی باشم یک بار هم همین را به بچه‌ها گفتم. گفتم دلم می‌خواهد وقتی وارد کلاستان می‌شوم سریع بلند شوید و دست و پایتان را جمع کنید، نه اینکه با این قد و قواره‌هایتان برایم بخوانید تو آسمون نوشته خانوم گلم فرشته و بعد هم هرهر بخندید، جلسه‌ی بعد تا وارد می‌شوم بلند می‌شوند و می‌گویند وای خانوم چه ابهتی ترسیدیم و باز هر هر می‌خندند. قیدش را می‌زنم که معلم جدی و کاریزماتیکی باشم ولی یک وقت‌هایی هم از بی‌نظمی بچه‌ها سر کلاس کلافه می‌شوم، آن روزهای پاییز که هوا به شدت آلوده بود و مدام کلاس‌ها آنلاین و دوباره حضوری می‌شد بچه‌ها خیلی حرف برای گفتن به هم تلنبار می‌کردند. اصلا ورود من را هم به کلاس نمی‌دیدند، آنقدر بی‌نظمی می‌کردند که مقابل چهل تا دختر پر سر و صدا و شوخ و شنگ به یکباره خنده‌ام که اینهمه کنترلش می‌کردم مثل پرنده‌ای از قفس آزاد می‌شد و کلاس می‌رفت روی هوا.وقتی خیلی جدی دارم  از بی‌نظمی گله می‌کنم یک نفر از ته کلاس می‌گوید خانوم ولش کن درس رو، برامون از خاطراتت بگو و بعد هم همه‌ی کلاس دم می‌گیرند که آره خانوم خسته شدیم. اشتباه از خودم است گاهی سر کلاس برایشان قصه هم تعریف می‌کنم، از خودم از کتاب‌هایی که می‌خوانم و بعد دیگر درس‌های کتاب برایشان جذابیتی ندارد. کلاس از دستم در می‌رود.هنوز دارم سعی می‌کنم به چشم‌های بچه‌ها وقت وارد شدنم نگاه نکنم که فکر نکنند منتظرم به خاطر ورودم از جایشان بلند شوند، که مدیر می‌گوید دم کلاس بایستید تا از جایشان بلند شوند و بعد بروید داخل. چقدر از این احترام‌های الکی بدم می‌آید، من آن دانش‌آموزی را که وقت وارد شدنم جلوی میز می‌ایستد تا اولین نفر کتاب‌هایی که برایشان برده‌ام را ورق بزند ترجیح می‌دهم.معلم بودن خوبی‌اش این است که می‌فهمی خیلی هم نمی‌توانی همه را راضی نگهداری، به نقصان خودت پی می‌بری، شاید در هر کلاسی دو سه نفر باشند که از تو چیزکی هم یاد بگیرند. تنم برای معلم سخت‌گیری بودن زیادی خسته و ناتوان است. اگر زیاد تکلیف بدهم توانایی چک کردنش هم از دستم در می‌رود. اگر خیلی جدی باشم بچه‌ها هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کنند. اگر همیشه بخندم کلاس به جد گرفته نمی‌شود و من که آدم صدابیزاری هستم از سر و صدای یک دسته دختر دیوانه می‌شوم. کتاب‌هایی که برای معلم خوبی بودن نوشته شده است خیلی با واقعیت فاصله دارد، در واقعیت وقتی کلی مطلب از شب قبل آماده کرده‌ای و پر از هیجان به کلاس می‌روی می‌بینی یک نفر تا شروع کردی پتوی نازکی از کیف بیرون می‌کشد، می‌پیچد دورش و می‌خوابد. یا آن یکی وسط جمله چیزی می‌پرسد که ناگهان حس می‌کنی هیچی از حرف‌هایت سر در نمی‌آورد و باید برگردی و از چند سال پیش درس را برایشان شروع کنی. در واقعیت وقتی داری یک جمله‌ی تاثیرگزار می‌گویی در کلاس باز می‌شود و یک نفر می‌گوید بچه‌ها رو باید ببریم نمایشگاه کلاسی فلان، یا چند نفر بچه‌ها بیایند در حیاط فرش پهن کنند یا برای مراسم فردا باید با بچه‌ها حرف بزنیم. تو در میانه‌ی آشوب ایستاده‌ای و اگر به هم بریزی دیوانه‌ای و دیگر کسی به تو گوش نمی‌کند.معلم بودن تا اینجا برای من فقط کنار آمدن با خودم بوده است. اینکه بدانم تا چه اندازه اطلاعات محدودی دارم، توان بدنی محدودی دارم و چه اندازه برای آموختن آنچه خودم دوست دارم بچه‌ها بدانند دست و پایم بسته است. مامان آخر هر حرفی راجع به معلم بودن و آخر گزارش جان کندن‌هایم در مدرسه می‌گوید البته این رو هم بدون که هیچکس هم به خاطر نوآوری‌ها و کارهای سختت چیزی بهت نمی‌بخشه، نه توجهی، نه تشویقی. معلمی بیشتر از تشویق با تنبیه همراه است. چرا این حرف را به دانش آموز زدی، چرا در کلاس به هم ریختی، چرا فلان کار را سر وقت انجام ندادی، چرا آن روز کمی گرفته بودی، چرا وقتی درس ‌می‌دادی صدایت خیلی بلند بود، چرا وسط کلاس آب می‌خوری، چرا اینقدر تدریس به درد نخوری داری...و چرا و چرا و چرا...و علارغم همه‌ی توقع‌های زیادی که از تو می‌رود باید صبح از خواب برخیزی و چراغ کلاست را چه مجازی چه حضوری بیافروزی که فقط یک چیز به بچه‌ها بگویی...هیچ چیز در جهان کامل نیست و بپذیر که با این همه نقصان به مسیرت ادامه بدهی. بپذیر روزی که سختت است باز زنده بمانی، روزی که می‌دانی چیزی درست نخواهد شد باز کار کنی. چون زنده بودن پذیرا بودن رنج است...همین</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آشپزخانه‌ی سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-vddl2vcyb2j6</link>
                <description>اولین غزلی که از سعدی در دلم نشست را خوب در یاد دارم « هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم» این تصویری که سعدی از عاشق می‌ساخت برایم جدید بود، انگار با من الفتی داشت، می‌شناختمش. بعدها هر باری دستی به کتاب می‌بردم و غزلی می‌خواندم که حس کردم نه اینطور نمی‌شود، من باید تمام غزلیات را یک بار بخوانم. تصحیح غلامحسین یوسفی از غزلیات در خانه بود ولی حس کردم کتاب برای اینکه مدام همراهم باشد زیادی سنگین است پس یک نسخه‌ی کم حجم‌تر و سبک‌تر خریدم، حالا سعدی همیشه با من بود، و می‌توانستم تا خسته و آشفته بودم سری به غزلهایش بزنم و آرام بگیرم. بعدها از دیگ مثال‌های دیگر هم در غزلیات خواندم مثل اینکه گفته بود دیگ عاشق صبوری است، می‌جوشد ولی از سر آتش برنمی‌خیزد. من این استعاره را گرفتم و با سعدی پیش رفتم، دنبال آشپزخانه می‌گشتم، دنبال نگاهش روی اسباب و وسایل آشپزی، نگاهش روی خوردنی‌ها و بسیار یافتم. از کباب و حلوا تا عسل و شیرینی و چربی. خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنیو بله سعدی با غزلیاتش برای من  خوان رنگارنگی گسترده بود. اگر بتوانم تمام این آلات و ابزار آشپزخانه و نگاه سعدی روی این جزئیات را دقیق بیرون بکشم آنوقت از غزلیات  سعدی برای خودم آشپزخانه‌ای ساخته‌ام. در همین حالات بودم و در آشپزخانه‌ی سعدی گشت می‌زدم که به خاطرم آمد در گلستان، سعدی مدام از سفری به سفری می‌رود و جای‌ها می‌بیند و پندها می‌دهد، در ذهنم جور در نمی‌آید، چگونه این همه جا را دیده و در گذشته که سفر به آن سختی بوده در رفت و آمد بوده است و همچنان شیرین سخنی می‌کرده و زمان فراغتی  داشته که اینهمه بنویسد. می‌دانم که سفر می‌کرده چون وصف کاروان‌ها در غزلیات زیاد است ولی اینکه مدام در سفر باشد برای من پذیرفتنی نیست. من سعدی را در غزلیات بیشتر در خلوت زندگی‌اش و در آرامش و بخار دیگ‌های آشپزخانه و نشسته بر سر خوان‌های گسترده دیده‌ام. در غزلیات سعدی پند نمی‌دهد، از دزدها و راهزنها چیزی نمی‌گوید، چیزی از جهان بیرونی پرهیاهو که همه فند و کلکی در آن است به میان نمی‌آورد، فقط عاشق است و فکر می‌کند که چگونه آتش درونش شبیه آتش زیر دیگ شده است و چگونه از غصه‌ی یار چون کبابی بر سر آتش اشک می‌ریزد.از خنده‌ی شیرین نمکدان دهانتخون می‌رود از دل چو نمک خورده کبابییک بار که سر کلاس دارم از سعدی غزل می‌خوانم بچه‌ها با دهان باز و حسرت کشان می‌گویند، خانوم این شعرها رو سعدی برای کی می‌گفته؟ یارش کی بوده؟ من خنده‌ام می‌گیرد، در جواب می‌گویم نمی‌دانم ولی سعدی یک جان عاشق بوده است. مهری در دلش گدازان بوده که همه‌ی هستی پیرامونش را در بر می‌گرفته است، جان شیفته‌اش نگاه می‌کرده به هیاهوی گدازان آشپزخانه و آتش، به شراب قرمز شیراز، به زلالی آبگینه و آب درونش، به حلوا و مگس‌های دورش، به زعفران و رنگ پریده‌اشوین عشق تو در من آفریده ستندهرگز نرود ز زعفران زردی و مدام تصاویر عاشقانه می‌ساخته، هنگام خواندن غزل‌ها کنارش نشسته بودم و جهان اطرافش را نگاه می‌کردم که چطور در نظرش اینهمه آینه‌ی جان عاشقش بوده است.سعدی در این آشپزخانه، در این باغ سرسبز،یا مسافر کاروانی، راه می‌رفته و می‌سروده، نگاهی می‌کرده و می‌نوشته. نمی‌دانم از این شیراز باصفایش عبور کرده و جای دیگری را هم دیده یا همه در خیالش آمده بوده ولی می‌دانم او در هر نگاهی با استعاره‌هایی که می‌ساخته است و با جانی که به جهان کوچکش می‌بخشیده مدام در سفر بوده . حتی اگر پایش را هم از این جهان کوچکی که من از او ساخته‌ام فراتر نگذاشته باشد.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:47:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با گلی ترقی زیر درخت گلابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-edrbb20o4egb</link>
                <description>فیلم درخت گلابیاولین بار یک قسمت از داستان «گل‌های شیراز» از گلی ترقی را در «رادیو دیو» شنیدم، همان یک قسمت برای کشیده شدن به سمت سبک و نثر شیرینش کافی بود ولی نمی‌دانم چرا آنوقت به سمتش نرفتم، بعدها نامی از او در نوشته‌های احمد اخوت خواندم و وقتی که فهمیدم دو کتاب در زمینه‌ی خاطره نگاری دارد بیشتر مشتاق خواندنش شدم. یادم است با خواندن اولین داستانش احساس کردم دلم برای شاگردان دبیرستانم تنگ شده، احساس کردم دلم می‌خواهد در یک کلاس یا جایی دیگر همه‌شان را جمع کنم و برایشان از گلی ترقی چیزی بخوانم. معمولا وقتی از نثر نویسنده‌ای خوشم می‌آید آن را بلند بلند برای خودم در خانه می‌خوانم، مثل یک آواز، مثل یک فریاد از حرف‌های نگفته‌ای که به یکباره در کلام دیگری پیدایشان می‌کنی.بعد خیلی فکر کردم که چرا دلم چنین چیزی را خواسته، فکر کردم آن چیزی که خوانده‌ام نوجوانی و بلوغ را خیلی صادقانه به تصویر کشیده است، با همه‌ی پیچ و تاب و نافرمانی و خل بازی‌اش. بعدها که در داستان‌هایش پیش رفتم احساس کردم او نوجوانی را در آثارش به تمامی زیسته است، همان عشق‌هایی که منجر به تب کردن می‌شود، آن دوستی‌های حسرت‌ناک توی مدرسه، وقتی گمان می‌کردیم کسی نباید به سمت دوستمان حتی گام بردارد، حس تب دار کشف بدن، بزرگ شدن و قد کشیدن و درگیر شدن با آینه و قیافه‌ی عجیب غریبی که پیدا می‌کنیم. هنگام خواندن داستان‌هایش همه‌ی نوجوانی‌ام را احضار کردم، به همه‌ی نوجوانان اطرافم به دقت نگاه کردم ولی درنیافتم که حالا که این راز را می‌دانم کجا برای کسی با صدای بلند از گلی ترقی بخوانم. در حین خواندن آثارش برخوردم به فیلم « درخت گلابی» از داریوش مهرجویی، عجیب بود که چرا با همه‌ی علاقه‌ای که به این کارگردان دارم این فیلم را ندیده بودم، فکر کردم چرا گاهی می‌دانم یک فیلم یا یک کتاب خوب است اما مقاومت می‌کنم، بعد حس کردم آن‌ها خودشان هم به سمت ما گام برمی‌دارند، گاهی می‌دانند کی به دستت برسند تا بیشتر به جانت ‌بچسبند.درست وقتی که در مدرسه حس کردم نوجوانانی که دورم را گرفته‌اند نمی‌فهمم،  گلی به سمت من گام برمی‌دارد و جوری پرده را از روی تصورات من برمی‌دارد و من را دوباره با خود نوجوانم آشتی می‌دهد که حس می‌کنم حالا دلیل مقاومتم را می‌فهمم، صبر کرده بودم تا زمانش برسد آنچنان که در آغاز داستان «درخت گلابی» می‌خوانیم « هر کاری را زیر آفتاب وقتی است/ زمانی ست برای ولادت/ و زمانی برای موت/ زمانی برای دوختن/ و زمانی برای شکافتن/ زمانی برای گفتن/ و زمانی برای سکوت.....کتاب جامعه، باب سوم» درخت گلابی بی پروا راجع به ماجرای عشق نوجوانی می‌گوید، می‌گویم بی‌پروا چون نوشتن از این جور عشق‌ها که تنیده شده با قد کشیدن انسان، با بزرگ شدنش و کشف دنیاهای پیچیده، اغلب سخت است. اغلب گمان می‌کنند این جور عشق‌ها دوامی ندارد و از روی سوءتفاهم به وجود آمده ، این ماجراها اغلب از بس که بی‌پایه و دور از واقعیت است از ذهن به بیرون راه پیدا نمی‌کند، به زبان نمی‌رسد فقط در یاد باقی می‌ماند.در این داستان درخت گلابی همزادی برای شخصیت اول است. درخت گلابی که در گذشته پر بار بوده، حالا دیگر ثمری ندارد مثل محمود که در گذشته نویسنده‌ی خوبی بوده ولی حالا چیزی به ذهنش نمی‌رسد. شنیده بودم گلابی دیر به بار می‌نشیند اما اگر نشست تا سالها بار خواهد داد. انگار نوشتن هم چیزی شبیه بار دادن درخت گلابی است. دیر خودت را بین نوشته‌ها پیدا می‌کنی، دیر زندگی در قلمت رسوب خواهد کرد اما اگر این وسوسه در تو شروع شد و به بار نشست از دستش رهایی نخواهی داشت.بعد از دیدن این فیلم چشمم خورد به فیلم « درخت گلابی وحشی» از نوری بیلگه جیلان. چون کارگردانش را دوست داشتم این فیلم را هم دیدم و از یافتن ریشه‌های مشابه بین این دو قصه شگفت زده شدم. در این فیلم سینان که تازه از دانشگاه «چاناکاله» فارغ التحصیل شده به خانه برمی‌گردد ولی با اینکه تصمیم به نویسنده شدن دارد فضای متشنج خانه او را با بحران مواجه می‌کند. اینجا هم شخصیت اصلی در پی نویسنده شدن است، او هم به خانه برمی‌گردد مثل محمود که برای نوشتن به باغ پدری‌اش رفته بود و مواجه شده بود با خاطراتی که جلوی نوشتنش را گرفته‌اند. سینان در داستان می‌فهمد که نمی‌تواند از پدرش که رابطه‌ی خوبی با او ندارد صرف نظر کند، نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد، باید گذشته‌اش را بپذیرد تا بتواند ادامه بدهد. سینان کم کم به پدرش نزدیک می‌شود و گمان می‌کند که او از خودش جدا نبوده بلکه اکنون او در ادامه‌ی راهی  است که پدرش نتوانسته آن را تمام کند. ما از خاطراتمان رها نمی‌شویم، ریشه‌ها را نمی‌توانیم نادیده بگیریم و بدون آنها ثمره بدهیم و کار کنیم، باید بدانیم که درخت چی هستیم. کجای باغیم و چقدر عمر داریم. این آرزو در تن ما و در تن نیاکانمان چندساله است. در داستان بیلگه جیلان پدر سینان چاهی می‌کند که به آب نمی‌رسد و همه او را دیوانه می‌پندارند، در داستان گلی ترقی هم این بیهودگی و ادامه را با استعاره‌ی تار عنکبوت دریافت می‌کنیم. در باغ محمود و میم به عنکبوت سیاهی می‌رسند که تار بزرگی تنیده است، محمود می‌خواهد آن را خراب کند ولی میم نمی‌گذارد او می‌گوید که عنکبوت شاعر است ولی یک شاعر خاموش، در پی انتشار نیست فقط کار می‌کند. با اینکه می‌داند خانه‌اش سست است، پدر در داستان بیلگه جیلان هم کار می‌کند، رویاهایش را زنده نگه می‌ارد و عقب نمی‌کشد با اینکه می‌داند چیزی نخواهد شد. این داستان‌ها من را با خودم بیشتر مواجه کرد، با آن خود جلوه گرم که همیشه دوست دارد دیده شود، با این سوال بزرگ که اگر همه‌ی عمر نوشتم و نوشتنم فایده‌ای نداشت و بی‌ثمر بود آیا باز هم ادامه می‌دهم؟ با اینکه می‌دانم خانه‌ای که به سختی آن را می‌تنم ممکن است به تلنگری از هم بپاشد و این چاه عمیقی که حفر می‌کنم ممکن است هیچگاه به آب نرسد آیا جرئتش را دارم که ادامه بدهم و نترسم؟ در داستان گلی ترقی درخت نیاز به تنبیه دارد چون با اینکه سالم و قوی است میوه نداده، دهاتی‌ها با تبر تهدیدش می‌کنند که او را می‌برند تا بترسد و از این رخوت بیرون بیاید. تبر اینجا من را یاد پاندول ساعت می‌اندازد، هر لحظه از تو عبور می‌کند و هر لحظه از تو می‌خواهد که آنچه را حس می‌کنی بنویسی تا جایی در زمان باقی بمانی، و این بی ارزش نیست، در داستان درخت گلابی وحشی هم پدر به پسرش می‌گوید گلابی‌های وحشی بد نبودند، آنها را به عنوان صبحانه می‌خورده و به تنش نیرو می‌داده. اگر همه‌ی مسیر نوشتن یک گلابی وحشی باشد که فقط یک نفر آن را دوست دارد تو به راهت خواهی رفت یا رهایش می‌کنی؟ </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلی ترقی و طعم درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-vspsahih0ux1</link>
                <description>اولین بار که خانواده‌ی شوهرم برایم بهارانه آوردند را خوب یادم است،  مزه‌ی آن آلوچه‌های درشت که لا به لایشان پر از گل محمدی تازه بود،  طعم دلمه‌های برگ موی بزرگ که هر کدام اندازه‌ی یک ساندویچ بود.  مامان نگاهی کرد و گفت نه دلمه که نباید اینقدر پت و پهن باشد،  چرا لپه‌ها خوب له نشده و برگ ها سفت است؟  مامان دلمه‌های خودش را دوست داشت،  آنها که هر کدام را می‌شد با دو انگشت بگیری و بگذاری گوشه‌ی لپت و حس کنی داری لواشک می‌خوری،  بس که دوست داشت بین آنها آلوچه‌های سبز و قاقروهای کوهی را بچیند،  من آن طعم ترش را دوست داشتم یا نه نمی‌دانم،  تنها دلمه‌ای بود که توی عمرم خورده بودم،  دلمه‌های کاشمر با عطر گیاهان و درخت ها و کوه های کاشمر،  با عطر دست‌های مامان.  اینها ولی طعم دیگری داشت، هر وقت کسی حواسش نبود سرم را می‌کردم توی یخچال و یک دلمه‌ی بزرگ سرشار از کشمش و چرب برمی‌داشتم و با خودم فکر می‌کردم که اصلا دلمه باید این مزه‌ای باشد،  مامان چیزی نمی‌گفت،  جرئت نداشتم بگویم چقدر این طعم به جانم چسبیده،  او از میان هدایای بهارانه برای من النگوی طلایی را بیشتر پسندیده بود و من طعم آن دلمه‌های عجیب را که همه‌ی قانون های پخت دلمه‌ی مامان را می‌شکست،  هم بزرگ بود،  هم شیرین و پر از کشمش و هم با برگ های بزرگ و رسیده پیچیده شده بود.  یک لحظه گمان کردم آن طعام پیچیده در برگ ها چیزی بیش از یک غذای ساده است.  همانطور که کف دست‌هایم را چرب و روغنی می‌کردند به من می‌گفتند اینجوری هم می‌شود خوشمزه بود. خارج از نظم ضروری مامان که هیچ برگی را غیر از آن نازک‌های اردیبهشتی نمی‌پسندید،  دلمه‌ها راه تازه‌ای پیش رویم گذاشته بودند،  متفاوت بودن گاهی حتی خوشمزه‌تر بود.  امروز که با خواهرهای محسن دلمه پیچیدیم دوباره یاد آن روزها و ساختارشکنی‌های مادرشوهرم افتادم.  خوردن دلمه و همزمان خواندن داستان‌های گلی ترقی عجیب به جانم چسبید چرا که آن کلمات لبریز است از بوی خوش درختان،  طعم دلپذیر غذاها که من را می‌برد درست میان کودکی‌هایم،  حتی جایی میان نوجوانی‌ها و ساختارشکنی‌هایم و حتی جایی میان لذت‌های ساده‌ی این روزها.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست و پا زدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-quezgno8o3xp</link>
                <description>Photo by caspar. Jadeهیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم در یک مدت کوتاه  کتابی را دوباره و چندباره از اول تا آخر بخوانم و حاشیه نویسی کنم. آنقدر بین ساعت‌های تفریح مدرسه و ساعت‌های استراحت کلاسی خواندمش که حالا همه‌ی همکارها و دانش‌آموزانم می‌شناسندش. هم خودش را هم نویسنده‌اش را و این اواخر ساندرا ام گیلبرت را که من را به یأس فلسفی کشاند.آنقدری راجع به هر صحنه می‌نویسم که گاهی فکر می‌کنم دارم کتاب را دوباره توی ذهنم پایه می‌ریزم. هی می‌نویسم و پاک می‌کنم، می‌نویسم و شک می‌کنم. می‌خوانم و کیفور می‌شوم، می‌خوانم و حس می‌کنم نه این نه، این را که نمی‌خواسته بنویسد کیت شوپن از به هم  سوار کردن این جملات، ساختن این تصاویر شگفت‌انگیز این منظور ساده را نداشته که من فهمیده‌ام نه این نمی‌تواند باشد و من باز داستان را دوباره خواندم و صحنه‌ها را کنار هم چیدم.اول خواستم داستان شنای ادنا در دریا را پیوند بزنم به خاطره‌ی دوران نوجوانی خودم و سر نوشتنش اینقدر خندیدم که بعد فکر کردم نه این خاطره‌ی شخصی ساده‌ی من از شکوه متن شوپن می‌کاهد، این بود که خیلی موقر شروع کردم هر نماد را دوباره و مثل یک آدم فهمیده موشکافی کنم و به یک متن برسم. پیش رفتم و این اواخر گمان می‌کردم که عجب نقد نویسی شده‌ام تا اینکه حس کردم باید اصل مقاله‌ی ساندرا ام گیلبرت « رجعت دوباره‌ی آفرودیت» را که در مقدمه‌ی اثر به آن اشاره‌ای شده بود بخوانم و تازه بعد از خواندن بود که آن من نقّاد، آن من شناسا و آن من نشانه شناس درونم که کوچکی و سادگی خودش را از نزدیک می‌دید به کنجی در ذهنم خزید و انگار همه‌ی آن شادی را با خودش در دل همان دریایی که در آخر داستان ادنا در آن می‌خیزید فرو برد.بله گیلبرت دقیقا هر چه را که من برای نوشتنش مدت‌ها جان کنده بودم راحت و روان با ریزترین جزئیات و در کاملترین حالت خودش نوشته بود. حس کردم از دیدن اسم مقاله‌ی گیلبرت در ابتدای داستان خط به خط چیزی را که می‌خواسته بگوید حدس زده‌ام و از روی دستش نوشته‌ام. درست مثل وقتی که یک سوالی را سر جلسه‌ی امتحان بلدیم و به نوک قلممان نمی‌آید. نگاه کردن سرسری و با اضطراب از روی برگه‌ی بغل دستی‌مان به راحتی کل جواب را به یادمان می‌آورد. نام این مقاله برای من این کار را کرده بود. تند و سرسری هر چیزی را که از الهه‌های یونان در گذشته خوانده بودم یادم انداخته بود و دری شده بود به روی آنچه خودم از قبل می‌دانستم ولی در فراسوی ذهنم گم شده بود. مقاله را که گمان می‌کردم باید دستی به سر و رویش بکشم رها کردم و به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که می‌دانم ودر دانستنش تنها هستم آن حس‌ها و تجربه‌های ساده و خنده‌دار خودم است. پس شروع کردم. بله قهرمان داستان کیت شوپن خودش را اولین بار با شنا کردن در دریا و نترسیدن از آب می‌شناسد. این گستره‌ی وسیعی که انگار هیچوقت جای او نبوده و او فقط حق داشته بازی کودکانه‌ای را کنار آن داشته باشد ولی نه با خطراتش مواجه بوده و نه جرئت دل سپردن به آن را داشته. حالا ذهنم می‌رودتوی هفده هجده سالگی‌ام که با خانواده عمو و رضا و الهه رفته‌ایم کلاته‌ی یکی از دوستان رضا که یک استخر کوچک دارد. مهدیه و آمنه که از من ماجراجوتر و نترس تر هستند بدون فکر کردن خودشان را انداخته‌اند توی آب و شنا می‌کنند. برای اولین بار به ذهنم می‌رسد که من هم دلم می‌خواهد شنا کنم. درست مثل وقتی که کسی یک کار جسورانه را جلوی ما انجام می‌دهد و انگار دستمان را گرفته که تو هم بیا نمی‌میری. برای اولین بار گمان کرده بودم اگر من هم بپرم توی آب نمی‌میرم ولی از آنجا که ذهنم مدام فکر همه‌چیز را می‌کند به این هم فکر کردم که اگر پریدم توی آب و خیس شدم که لباس ندارم بپوشم و من که آدمی نیستم که با لباس خیس توی کوه و کُتل بدوم که توی تنم خشک شود. دزدکی به الهه گفتم الهه من اگه پریدم توی آب که شلوارم خیس میشه چیکار کنم. الهه گفت نترس بابا توی این اتاق چند تا شلوار هست برات میارم.از آنجا که احتمالا مکان مردها بوده و همان‌ها هم اینجا بودند و به فکر شلوار و رخت و لباسشان بوده‌اند. شلواری که برایم آورد یک شلوار کردی مردانه بود. برای پوشیدن این چنین شلواری زیادی لاغر بودم ولی وسوسه‌ی آب و جیغ‌های سرخوشانه دخترها توی آب به فکرم انداخته بود نهایتا کمی دلقک بازی درمی‌آوریم و می‌خندیم. در عمل ولی من آن دلقکی نبودم که بپرم توی آب و پاچه‌های شلوار بادکرده روی آب بماند. من موقر تر از این حرفها بودم. این بود که همچنان که روسری را روی سرم سفت می‌کردم طوری لب استخر ایستادم که پاچه‌های پف کرده‌ی شلوار کمتر به نظر برسد و برای پریدن دست دست می‌کردم که ناگهان دستی محکم و بزرگ من را هل داد توی آب. رضا بود و وقتی استیصال و نگرانی من را توی نیم متر آب دید داشت از خنده منفجر می‌شد. ظاهرا تصویر من در حالی که یک دستم به کمر شلوار بود و با یک دست دیگرم آب را تکان می‌دادم و مدام پایم می‌خورد به کف لیز استخر و نمی‌توانستم تعادلم را حفظ کنم به قدری خنده‌دار بود که همه از خنده فلج شده بودند. این را هم از یاد برده بودند که من اصلا شنا بلد نیستم و توی آن موقعیت که نگران عصمت و عفتم هستم ممکن است شهید شوم در همین حیص و بیص آمنه آمد سمت من و با بغل کردن و آوردنم به سطح آب مانع مردن حتمی من شد. بعد از آن هم اینقدر خندیدند که اصلا نمی‌فهمیدند چرا من نتوانستم توی آب خودم را کنترل کنم. آن منظره و آن شلوار هنوز هم بعد از سالها نقل محافل است و من هر بار در مقابل آن خنده‌ها از استیصال و درماندگی الکن می‌شوم. برای من که اینقدر در شنا و تن به آب زدن ترسو و نگران بودم. برای من که سالها از بدنم هراس داشتم و دیده شدن سطح کوچکی از آن را گناهی نابخشودنی می‌دانستم ادنا تبدیل می‌شود به قهرمانی که باید بارها و بارها بخوانمش. چرا که او هم مثل من اول ترسید و بعد با این ترس کنار آمد.او هم فهمید هر چقدر برای بقیه توضیح بدهد کسی صدایش را نمی‌شنود این بود که تنهایی به دل دریا زد و سعی کرد با موج‌های ناآرامی که به سمتش می‌آمد بجنگد و باز جلو برود. راهی را که یک عمر مال او نبوده از آن خود کند و از مردن نترسد. من ترسیده بودم. از بدنم. از یک متر و نیم آب. از باز شدن کمر شلوار کردی توی آب و دیده شدن پاهایم بین مردها و حتی دخترها. چرا که من از بدنم وحشت داشتم. از بدنی که اگر یک تار مو روی آن بود زشت بود. اگر کمی لاغرتر بود زشت بود، اگر کمی چاق بود هم. آنقدر ترسیده بودم که تا مدت‌ها نمی‌دانستم بدنم ترسناک نیست. ادنا اولین زنی بود که این ترس و این ناکامی را در او هم می‌دیدم. و این مرا مدام به سمت او می‌کشید. آفرودیت بیدار شده بود یا نه. برگشته بود یا نه حالا دیگر آن خاطره آنقدرها به نظرم خنده‌دار و شرم آور نبود. چرا که در قرن نوزدهم هم زنانی بودند که برای قدم گذاشتن در بین امواج آنقدر جنگیده بودند که تنشان خسته شده بود. برای بودن و فقط وجود داشتن. اگر خنده دار بود. اگر آنها را مزاحم جلوه می‌داد و اگر باید برای این خواسته‌ی ساده از جانشان مایه می‌گذاشتند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 17:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاقی برای مهمان</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-oe9imjv1vboz</link>
                <description>کتاب را شروع کردم در حالی که می‌دانستم همزمان با شخصیت اول داستان با تجربه‌ی حضور متفاوت دیگری دچار بحران خواهم شد. داستان شروع می‌شود با هلن که می‌خواهد از دوست سرطانی‌اش به مدت سه هفته در خانه‌اش نگهداری کند. هلن شروع می‌کند با سلیقه و دیدگاه خودش اتاق را برای دوستش بچیند. یک فرش ایرانی می‌خرد. نور اتاق را تنظیم می‌کند، گلدان می‌چیند و هر چیزی که به نظر خودش می‌تواند به یک بیمار آرامش بدهد. اینجا یعنی در ابتدای داستان ما فقط هلن را می‌بینیم. همینطور که داستان پیش می‌رود و شخصیت نیکولا پا به داستان می‌گذارد همه‌چیز عوض می‌شود. انگار ما همیشه در ذهنمان از دیگران شخصیت سازگاری می‌سازیم و از دور به آنها عشق هم می‌دهیم، حتی می‌توانیم از روز و روزگار خودمان برای پذیرایی از دیگری هم مایه بگذاریم ولی چه پیش می‌آید اگر دیگری موجودی بر خلاف رای و عقیده‌ی ما جلوه کند. نظر ما را قبول نداشته باشد، سبک زندگی و دردی  که می‌کشد را هم هیچ پیش بینی نکرده باشیم. اینحا انگار تازه آن روی دیگر مراقبت از دیگری خودش را به ما نشان می‌دهد. کتاب از نظر من در امتداد کتاب « ما ایوب نبودیم» یک روایت از مراقبت بود. ولی بدون هیچ تقدس‌نگاری و محبت بی‌چشمداشت یک ایرانی نوشته شده بود. چیزی که من دنبالش بوده‌ام. هلن در داستان با کسی تعارف ندارد. عصبانی می‌شود،سر دوست سرطانی‌اش داد هم می‌زند و بی تعارف از مراقبت خسته و کلافه می‌شود ولی اجازه می‌دهد نگاهش کنیم. بی‌پرده نگاهش کنیم تا چیزی از خودمان را در این داستان ببینیم. اینکه آیا آماده هستیم دیگری رادر زندگی خودمان راه بدهیم و از او مراقبت کنیم، بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر می‌تواند با ما متفاوت باشد. آیا تحملش می‌کنیم وقتی خودش را در اختیار یک مشت کلاهبردار مهربان می‌گذارد؟ تحملش می‌کنیم وقتی با لبخند دردهای یک درمان ساختگی را تحمل می‌کند؟ تا کجا تحمل این را داریم که در تخیل دیگری شریک باشیم؟ در ادامه‌ی داستان متوجه می‌شویم که نیکولا بیشتر از اینکه دنبال درمان باشد دنبال مراقبت و پذیرفته شدن از سوی دیگری است. هی به من نگاه کن. از من مراقبت کن. همینی که هستم را بپذیر. در مقابلم جبهه نگیر، انتقاد نکن، بگو که می‌پذیری همینطور در رویاهای بی‌سرانجام درمانم جلو بروم تا این مدت کوتاه زنده بودن به کامم شود. اما ما کدام را می‌توانیم تحمل کنیم؟ عاقل بودن را یا اینکه در پی یک خیال واهی روزهای آخر عمر را بگذرانیم. آیا اگر سرطان گرفتیم باید تا انتها به درمان آن هم نه درمان طبی بلکه درمان طب مکمل که هیچ پایه و اساسی ندارد امیدوار باشیم مثل نیکولا یا اینکه مثل هلن باید بپذیریم که داریم می‌میریم و باید منتظر باشیم و از روزهای باقی‌مانده لذت ببریم. و این بزرگترین سوالی است که داستان آن را عنوان می‌کند. چیز دیگری که در داستان من را خیلی به فکر فرو برد این بود که شخصیت نیکولا یک شخصیت آزاد و ثروتمند است. نیکولا هرگز خودش را در بند خانواده قرار نداده برعکس هلن که نوه دارد و کار و ازدواج هم در زندگی‌اش داشته. یک جایی نیکولا به هلن می‌گوید «من رو با خودت مقایسه نکن. من زندگیم رو هدر دادم . همه‌ی فرصت‌هام رو هدر دادم. ولی تو ازدواج کردی و بچه‌دار شدی و سر کار رفتی.» من اینجا درماندم که چگونه انسان در انتهای عمر حریص کارهایی می‌شود که عمری از آنها فاصله گرفته است. یعنی اگر آزاد باشی هم باز دلت می‌خواهد خانواده داشته باشی؟ نیکولا خانواده ندارد. کسی که از او مراقبت می‌کند خواهرزاده‌اش است. کتاب این را هم در مقابلمان قرار می‌دهد که نقش خانواده در پرستاری از ما و در راحت‌تر کردن مرگ ما چگونه خواهد بود؟ انگار ما حق نداریم هیچ جا هر کاری دلمان خواست بکنیم ولی در خانواده مجازیم. دوستمان عقاید ما را ندارد. مثل ما فکر نمی‌کند لاجرم ترکش می‌کنیم چون که اصلا به زحمتش نمی‌ارزد که بخواهیم یک غریبه‌ی نافرمان را در خانه‌ی خودمان تحمل کنیم. خانواده ولی فرق می‌کند. من بارها با عقاید مادرم در خانه کنار آمده‌ام، بارها با وجود اینکه مراقبت از پدرم مشکل بوده پذیرفتم و ادامه داده‌ام چرا؟ چون او هم در مواردی ناسازگاری‌های من را تحمل کرده است. با من در یک خانه زیسته است. به خاطر اینکه آدم صدابیزاری بوده‌ام حتی تلویزیون هم ندیده است. پس تحملش می‌کنم چون او این کار را در حق من کرده است. شاید در ادامه فرزندم هم این کار را برای من بکند. اما درباره‌ی دوست خیلی فرق می‌کند. انگار تا جایی می‌توانیم تحملش کنیم که طبق تصورات خودمان عمل کند. بعد احساس می‌کنیم کاری که داریم برای او انجام می‌دهیم یک جور بردگی است و در حقیقت از ما سو استفاده شده است. در صورتی که در مقابل خانواده این تصور را نداریم. خانواده خوب است یا بد؟ تا کی می‌توانیم آزاد زندگی کنیم؟ تا کی می‌توانیم خودمان از خودمان مراقبت کنیم؟ مکان زندگی نیکولا در زعم من یک استعاره است. او در یک جزیره زندگی می‌کند و باید با قایق به خانه‌اش برسد، نیکولا عادت دارد در یک فضای باز بخوابد حتی در سرما. ولی حالا آنقدری توان ندارد که آن قایق را براند. پیر است، مریض است. بله دوستانی دارد ولی این دوستان تا کجا با او همراه خواهند بود؟ نیکولا در حقیقت در یک جزیره‌ی جدا از بقیه زندگی می‌کند و این بیماری است که او را به دنیای دیگران پرتاب کرده است.بیماری او را از جزیره‌ی تنهایی عقب‌رانده است، حتی  باعث شده فکر کند که چقدر نیاز به توجه و مراقبت دیگری دارد ولی وقتی همیشه تنها بوده‌ای وقتی همیشه در جزیره‌ی خودت زیسته‌ای آیا تحمل مواجه شدن با دیگری را هم داری یا نه؟ در داستان می‌بینیم که نیکولا مدام لبخند می‌زند. لبخند یعنی همه‌چیز درست است. الکی نگران می‌شوی. و این چیزی است که هلن را فرسوده می‌کند. بگو مریضم تا از تو پرستاری کنم. بگو به توجهت نیاز دارم تا به تو توجه کنم. حرفی بزن لعنتی. و نیکولا سکوت می‌کند. چون او همیشه مستقل بوده است. یادنگرفته توجه بقیه را برانگیزاند و حالا و در این برهه از زندگی‌اش که نیازمند توجه بقیه است تنها و درمانده شده است. انگار تنها کسانی که می‌توانند بدون هیچ انتقادی تحملش کنند شیادانی هستند که پول می‌گیرند. کتاب یک راز بزرگ را برای ما برملا می‌کند. علت اینکه سر خیلی‌ها کلاه می‌رود ساده بودن نیست علتش این است که خیلی از شیادها و دزدها آدم‌های مهربانی جلوه می‌کنند. با تو صحبت می‌کنند. به تو توجه می‌کنند و مبادا که این را در زندگی‌ات نداشته باشی، راحت سر می‌خوری توی دام. یادم است که بابا افسرده شده بود و با ما حرف نمی‌زد چون ما منتقد بودیم. بابا بشین بابا برو بابا نکن آن روزها یک نفر زنگ می‌زد روی تلفنش که می‌خواست راضی‌اش کند مو بکارد بابا را می‌خنداند. و بابا دوستش داشت. به همین سادگی حتی راضی شده بود برود مو بکارد. بابا هم سر خورده بود. من بعدش فکر کردم باید بپذیرم نباید آن روی عاقل و هوشیارم را مدام به یک آدم مریض نشان بدهم. تحمل کنم. همراه شوم. حتی در خیالات نافرجامش. نگاه کنم به درون دیگری و بپذیرمش البته که این سخت‌ترین قسمت مراقبت است اگر دلم بخواهد که  یک مراقب باقی بمانم.در انتها چیزی که در عنوان کتاب برای من جالب بود این بود که انگار برای مراقبت از دیگری تنها محیا کردن یک اتاق در خانه کافی نیست بلکه باید یک اتاق در ذهنمان هم برای پذیرش عقاید دیگری،  رویاهایش و تصوراتش از دنیا هم آماده کنیم. </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 16:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجریان و کیک سیب کارامل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%84-fmoxe3nj4mqr</link>
                <description>چند روز پیش که داشتم با یک دستور جدید کیک درست می‌کردم. همه‌جا آشوب بود. خانه، ذهنم و کارهایم همه مانده بود. منظورم کارهایی است که به نظر یک زن و در اندیشه‌ی یک زن مهم جلوه می‌کند. بعد فکر کردم به اینکه چگونه همه‌ی زنهای دنیای گذشته‌ام در اندیشه‌ی من می‌زیند. دوباره فکر می‌کنند، دوباره تصمیم می‌گیرند و دوباره بچه به دنیا می‌آورند. دلم آشوب شد. اگر آن چیزی که من امروز به آن فکر می‌کنم دست آورد خودم نباشد چی؟ اگر هر چیزی که امروز انجام می‌دهم در گذشته برایش برنامه چیده شده باشد چی؟ اگر من آن زنی که فکر می‌کنم نباشم چی!بعد شروع کردم به گوش دادن شجریان در میانه‌ی آشوب. همانطور که داشتم تخم مرغ‌ها را هم می‌زدم که پف کنند و سفید و کشدار بشوند. همانطور که داشتم سیب‌ها را پوست می‌کندم و برش‌های نازک می‌زدم.همانطور که داشتم آرد را برای بار سوم با بیکینگ پودر الک می‌کردم. این کارها را قبل ترها هم انجام داده بودم ولی حالا می‌خواستم یک کیک جدید بپزم. کیک سیب کارامل. تا حالا کارامل درست نکرده بودم. ماهی‌تابه‌ی درستش را هم نداشتم. هر چه شکرها را در تابه حرارت می‌دادم به آن رنگ کاراملی مورد نظرم نمی‌رسید. شجریان می‌خواند...چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود / ور آشتی طلبم با سر عتاب رود...و کارامل رنگ نمی‌گرفت و در تابه‌ی سیاه من کشدار و غلیظ می‌شد.به خاطر آوردم هر کار جدیدی که خواسته‌ام در زندگی‌ام انجام بدهم من را در هم شکسته و از نو شکل داده است. همیشه به آن چیزی که فکر می‌کردم تبدیل نشده‌ام در عوض یک چیز جدیدی به دنیا آمده مثل همین کارامل بی‌رنگ که دارد در تابه از دست می‌رود...در همین فکرها هستم که آبتین دستش را می‌رساند بالای میز و شانه‌ی تخم مرغ را چپه می‌کند کف آشپزخانه، جیغ میزنم. به خاطر اینکه از تصویر لزج تخم‌مرغ ها روی فرش آشپزخانه لجم می‌گیرد. درست تمیز نمی‌شود، می‌دانم که بعدها هم اگر پاکش کنم رد سفتی‌اش را بر روی فرش باقی می‌گذارد. و بوی تخم مرغ هم ممکن است روی فرش بماند. جیغ می‌زنم چون از پس تمیزکاری مدام برنمی‌آیم. جیغ می‌زنم چون به نظرم می‌رسد که من باید یک زن تمیز و با سلیقه باشم. جیغ می‌زنم چون به یکباره یادم می‌افتد اگر آدم عاقلی باشم حالا نه وقت کیک پختن است و نه وقت شجریان گوش دادن. حالا فقط وقت انجام کارهای روتین یک مادر خانه دار شاغل است. و من چگونه با پیچیدن و دور زدن همه‌ی این وظایف اینجا پای میز ایستاده‌ام و به کیک سیب کاراملم فکر می‌کنم و ذهنم درگیر رنگ گرفتن شکرها توی تابه‌ی اشتباهی شده است.در میانه‌ی جا زدن و عقب کشیدن از خودم ایستاده‌ام وسط آشپزخانه که شجریان می‌خواند: طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل... بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود...آرام می‌شوم. به تخم مرغ‌ها فکر نمی‌کنم، به کاراملی که تیره نمی‌شود فکر نمی‌کنم، اجازه می‌دهم زندگی مثل نت‌های موسیقی از تنم عبور کند و چیز جدیدی از من بسازد. آرام با یک قاشق تخم مرغ‌ها را از روی فرش پاک می‌کنم و به این فکر می‌کنم که نه نباید شتاب کنم. اگر اینهمه زمان گذشته تا من شبیه به یک زنی مثل زنی در قرن‌های گذشته فکر کنم باید خیلی زمان بگذرد تا بتوانم این افکار را از سرم مثل این تخم مرغ‌ها از روی فرش جمع کنم.ردش می‌ماند لابد بو هم می‌گیرد ولی زمان که بگذرد فراموش می‌شود. آبتین دور خانه می‌چرخد تا چیز تازه‌تری از شکستن تخم مرغ پیدا کند. من آرام می‌مانم. با همه‌ی آشفتگی درونم. چون چه به دست خواهم آورد از بی‌تابی که به چشم کسی نمی‌آید.با خودم فکر می‌کنم کارامل‌ها را با همین رنگ در کیک استفاه می‌کنم شاید بعد از پخته شدن در فر به رنگ مورد علاقه‌ام برسند. یادم می‌رود روی سیب‌ها دارچین بریزم. خسته‌تر از آنم که جوز بویا را هم روی موارد کیک رنده کنم. همان کیک ناقصی را که اصلا شبیه دستوری که دیده‌ا‌م نیست توی فر می‌چپانم و بهش زمان می‌دهم. زمان می‌دهم پف کند. زمان می‌دهم خوش رنگ شود و همه‌چیز به خورد هم برود. و دوباره به اشعاری که شجریان می‌خواند فکر می‌کنم. طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل...آخ آقای شجریان، من چقدر به شنیدن اشعار حافظ با صدای روح‌بخش شما نیاز دارم.چو ماه نو ره بیچارگان نظاره...زند به گوشه‌ی ابرو و در نقاب روددر اندیشه می‌شوم که این ماه از کجا در شعر حافظ اینگونه انسانی نگاهی به نقصان می‌اندازد و رد می‌شود...چرا رد می‌شود. چرا با دل عاشق بیچاره بازی می‌کند. بیچارگان نظاره چه تعبیر مناسبی است برای آدم عاشقی که منتظر یک اشاره از یار می‌ماند. و اشاره‌ای و در نقاب رفتنی...انگار که به راستی عشق چیز ترسناکی باشد. معشوق حافظ می‌ترسد، ماه می‌ترسد، همه می‌ترسند. بهتر است در بیابان عشق سرگشته رها شوی تا اینکه ایما و اشاره‌های پنهان تو را به راهی ببرد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید. فکر می‌کنم به این بیت و اینکه چرا هر چه فکر می‌کنم به معنای درستی از آن نمی‌رسم.کیک توی فر مشغول پف کردن است. تخم مرغ‌ها را پاک کرده‌ام و خودم را چپانده‌ام در صدای شجریان، در ابیات حافظ و به گمانم می‌رسد جایم امن است. شب شراب خرابم کند به بیداری / وگر به روز شکایت کنم به خواب رود. . . معشوق توجهی ندارد، نه به عشق نه به ضجه زدن‌های عاشق. و عاشق صبور باقی می‌ماند، برای اینکه عاشق ماندن نیازمندن صبر است. مثل پخته شدن کیک باید بگذاری همه‌ی مواد در گذر زمان به خورد هم بروند. باید بگذاری بیکینگ پودر کار خودش را بکند، شکر و تخم مرغ‌ها...هر کدام با زمان خودشان جلو می‌روند. تو شاید در عشق تندتر از دیگری بیابان را طی کردی ولی باید به دیگری هم زمان بدهی. تا ساعت دنیای او هم با تو یکی شود.چقدر باید زمان بدهی تا دیگری به درک تو برسد، تا بیچارگی را در تو ببیند، به نظر من هر چه عاشق‌تر باشی زمان بیشتری می‌دهی، می‌گذاری تو را بشکند تا ذره ذره‌هایت را تماشا کند، می‌گذاری خودش را مثل ماه از تو پنهان کند ولی می‌مانی چون آدم‌ها نه مثل هم عاشق می‌شوند و نه مثل هم زجر می‌کشند.کیک که می‌پزد کارامل کاملا به رنگ دلخواهم رسیده و طعمش هم خوب شده. حس می‌کنم من باید همه‌ی توانم را برای آنچه می‌خواهم بگذارم و منتظر زمان بمانم...بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود...</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 15:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب بهمن‌خان بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-sgs9aacg5kti</link>
                <description>بهمن خان آدم معروفی بود،  برای خودش کسی بود. کم‌کم حوصله‌اش از توی خانه بودن سر رفت و آمد دم در نشست و با بی‌حوصلگی آدم‌ها را تماشا کرد.  مامان دستم را می‌کشید و زود از جلوی بهمن خان ردم می‌کرد،  من دلم برایش می‌سوخت. پیر بود،  کچل بود و کله‌ی خیلی بزرگی داشت،  با خودم می‌گفتم لابد از بس فکر کرده کله‌اش بزرگ شده. من نمی‌دانم کله‌ام بزرگ شده یا نه ولی این روزها خیلی فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد فکر نکنم ولی خسته‌ام،  آدم خسته هم که کاری از دستش برنمی‌آید،  ته تهش ولو می‌شود یک گوشه چای می‌خورد.گاهی دلم می‌خواهد فقط چای بخورم.  فقط به نارنگی توی دست‌هایم فکر کنم ولی مغزم مثل یک کلاف سردرگم به هم می‌پیچد و رهایم نمی‌کند.خیلی وقت است با کسی راجع به چیزی صحبت نمی‌کنم.  از گفتن دردهایم به دیگران دست برداشته‌ام.  دیگر نه مکالمه‌های طولانی و نه گپ و گفت‌های پر شور با کسی دارم.  انگار درد از دهانت که بیرون می‌آید سنگ می‌خورد،  مسخره می‌شود و به حقارت می‌افتد.«از این ناراحتی؟  برو بابا من امروز فهمیدم دو تا رگ‌های مغزم مسدوده»  و در میان مکالمه در میابی که انگار طرف دارد با تو مسابقه می‌دهد.  درد هیچوقت لمس نمی‌شود و توسط دیگری به رسمیت شناخته نمی‌شود. تو تا زمانی با ارزشی که محکم در میانه‌ی ناملایمات ایستاده‌ای کمی ضعف بقیه را خسته می‌کند.  لاجرم برای خودم می‌نویسم.  وسط‌های نوشتن اشک‌هایم می‌ریزد و صدای هق هقم فضا را پر می‌کند.  دیگر نه دلم می خواهد کتاب بخوانم،  نه فیلم ببینم و نه نه با یک دستور پخت جدید کیک بپزم. توی این روزها خودم را مجبور نمی‌کنم حتما کاری انجام بدهم.  حتما ارتباطم را حفظ کنم،  حتما قوی بمانم و حتما تمام و کمال باشم. گاهی فقط تماشاگرم. تماشاگر شلوغی،  تماشاگر عبور آدمها از خودم،  تماشاگر چهره‌ی پریشانم در آینه. بعضی روزها بهمن‌خان می‌شوم. </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 23:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش خراب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-plnf7abfuzv6</link>
                <description>امروز که نشسته بودم حافظ می‌خواندم رسیدم به بیتی که خیلی تکانم داد و مدت‌های زیادی به خودش مشغولم کرد «هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد/در خرابات بگویید که هوشیار کجاست» همینطور که داشتم بلند بلند برای خودم می‌خواندم محسن سرش را بلند کرد و گفت که اشتباه می‌خوانی، تاکید را روی «ی»  می‌گذاری روی «ا»  درست است. می‌دانم که خیلی بیشتر از من ادبیات کلاسیک را می‌شناسد.  حافظ را هم بیشتر از من می‌شناسد ولی من آن خوانش خودم را دوست داشتم.  غزلیات سعدی را هم که خریدم بدون توضیح و تفسیرش خریدم. محسن گفت چرا نسخه‌ی معتبر من را نمی‌خوانی؟  تفسیر دارد،  می‌فهمی.  با عتاب برگشتم که نخیر من می‌فهمم سعدی چه می‌گوید،  حافظ چه می‌گوید چیزی از صمیم قلبم با این اشعار در پیوند است حالا گیرم که من خوانش خودم را داشته باشم چه اتفاقی می‌افتد؟  به کجای جهان برمی‌خورد.کمی که گذشت داشتم با الهه راجع به جلد سوم کتاب پروست صحبت می‌کردم الهه گفت تلفظش رو اشتباه می‌گی.  می‌دانم که الهه ارشد مترجمی زبان انگلیسی خوانده و فرانسه هم بلد است ولی باز پافشاری کردم که نخیر چیزی که من می‌گویم درست است بعد که چک کردیم دیدم اشتباه می‌کنم. من نام خیلی از نویسنده‌ها و عنوان کتاب‌ها  را اشتباه در خاطر دارم،  خیلی شعرها را اشتباهی حفظ کردم ولی دلیل نمی‌شد که چیزی از آنها نفهمم من دایره‌ی ادبیات خودم را دارم،  اشتباهات بخشی از خاطره و دریافت من است به جایی برنمی‌خورد مگر بخواهم به کس دیگری آموزش بدهم آن وقت می‌افتم دنبال تلفظ درست. یادم افتاد که خیلی از دوستانم در دبیرستان چون نمی‌توانستند اسم شخصیت کتاب جنایت و مکافات را درست تلفظ کنند طرف خواندنش هم نمی‌رفتند ولی این ندانستن برای من مهم نبود.  آن اسم مهم نبود آن حس و حال معرکه وسط خواندن بود که به آشوبم می‌کشید.  اگر از آن اسم می‌ترسیدم هیچ وقت سمت خواندن رمان‌های روسی و فرانسوی هم نمی‌رفتم. بار دیگر حافظ می‌نشیند در اندیشه‌ام «هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد...» ولی چرا ما نمی‌خواهیم خراب بودن خودمان را بپذیریم. نقصانمان،  مگر قرار است هر چه می‌خوانم درست بخوانم یا هر چه می‌گویم درست باشد؟  مگر من انسان نیستم چرا این توقع از من می‌رود... خیلی فکر کردم ولی به جایی نرسیدم ترجیح دادم با همان اسم‌های اشتباه ساختگی خوش باشم و راه خودم را بروم و با نقش خرابم به گونه‌ای کنار بیایم...با عرض معذرت از جمیع انسان‌های باسواد که من هیچوقت در زمره‌ی آنها قرار نمی‌گیرم... </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 23:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار پدر همیشه درست است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w4ynwzxcz9gu</link>
                <description> حقیقت این بود که ما خانه‌ی درخت توت را فروخته بودیم که یک تاکسی نارنجی خارج از رده بخریم. ولی چرا خانه‌ را فروختیم که با آن تاکسی بخریم؟همه‌چیز به آن خانه برمی‌گشت که هرکاری می‌کردیم شکل خانه به خودش نمی‌گرفت. درخت توت عظیمی درست وسط حیاط بود که بهار کل حیاط را با توت‌های شیرین و چاق و سفیدش به کثافت می‌کشید. جارو را که می‌کشیدی روی توت‌ها شیره‌ی غلیظشان کشیده میشد روی سنگفرش و بعد تازه نوبت مگس‌ها بود که برای سورچرانی به حیاط حمله کنند.همه نوع حشره در خانه پیدا می‌شد. شاید به خاطر عظمت آن درخت بود. خانه در حقیقت محیط زیست مناسبی برای انواع حشره بود و ما هر بار باید با نوع جدیدی از آنها می‌جنگیدیم تا ثابت کنیم خانه به ما تعلق دارد. زنبورها، آخوندک‌هایی که شکلشان را توی کتاب زیست الهه می‌دیدیم. انواع سوسک‌ها و این برای ما خسته کننده بود.آشپزخانه را خودمان ساخته بودیم و دستشویی به جای در پرده داشت. من و احسان از بادگیرها به جای کمد کتاب‌های مدرسه‌مان استفاده می‌کردیم و در طول زمان متوجه می‌شدیم بخشی از صفحات کتابمان را موریانه جویده است. در حقیقت داشتیم شکل زندگی خودمان را به آن خانه که محیط زیست حشرات مختلف بود تحمیل می‌کردیم و مدام شکست می‌خوردیم.و البته که یک جایی هم کم آوردیم و قید این جنگیدن مداوم با حشرات و حیوانات مختلف را در خانه زدیم و راضی شدیم به جای آن یک تاکسی نارنجی داشته باشیم.ماجرا خیلی شبییه یکی از داستان‌های هانس کریستین اندرسن به نام «کار پدر همیشه درست است» بود.در داستان پیرمرد اسبش را برای فروش می‌برد و ابتدا با یک گاو و بعد با یک گوسفند، غاز، مرغ و در انتها یک جوال سیب تعویض می‌کند در قهوه‌خانه یک عده که قضیه جوال سیب گندیده را می‌فهمند شروع می‌کنند به تمسخر پیرمرد که اگر به خانه برگردی حتما زنت تو را بیرون می‌کند و حسابی به تو اعتراض خواهد کرد شرط می‌بندند که اگر زنش راضی بود یک کیسه سکه‌ی طلا هم به او می‌دهند. زن هرچیزی که از داستان پیرمرد می‌شنود خوشحال می‌شود. او از داشتن یک گاو و بعد گوسفند و . بعد غاز و بعد مرغ و بعد جوال سیب گندیده راضی و شاد است چون در دنیای پیرزن یک جوال سیب گندیده همان اندازه ارزش دارد که یک اسب که فقط مایه‌ی زحمت و دردسر است .  اگر خانه‌ی درخت توت اسب ما بود تاکسی نارنجی خارج از رده هم همان جوال سیب گندیده بود که بابا با آن به خانه برگشته بود و ما هم مثل پیرزن راضی بودیم.ما درحقیقت خیلی خوشحال هم بودیم که از آن خانه نجات پیدا کرده بودیم ولی هنوز نمی‌توانستیم به این باور برسیم که بالاخره صاحب یک ماشین شده‌ایم. برای بابا ولی مساله فرق می‌کرد. این اولین باری بود که پشت ماشین خودش می‌نشست و دیگر لازم نبود هر روز اضطراب صاحب ماشین را داشته باشد. تاکسی نارنجی خارج از رده با  تن فرسوده‌اش برای بابا آرامشی به ارمغان آورده بود که تا حالا شبیهش را ندیده بودیم.ماشین متعلق به خودمان بود، هرشب هم توی حیاط پارک می‌شد ولی چندان علاقه‌ی کسی را غیر از بابا به خودش جلب نمی‌کرد. من و احسان می‌دانستیم ماشین آن ماشینی نیست که با آن برویم سفر و یا حتی یک گردش یک روزه دور شهر. ماشین فقط برای مسافرکشی بود آنهم اگر در همان مورد جواب می‌داد.کف ماشین سوراخ بود و چندبار پای مسافرها در آن گیر کرده بود. تاکسی در حقیقت آنقدری پوسیده بود که عین یک باتلاق مسافر را در خودش گرفتار می‌کرد. بابا در حالیکه از خنده سرخ شده بود و صدایش عوض شده بود داشت برایمان تعریف می‌کرد مجبور شده از ماشین پیاده شود و دست زن‌هایی را که سوار شده بودند بکشد تا بتوانند خودشان را از تاکسی نجات بدهند.با همه‌ی اینها هیچوقت فکر نمی‌کردیم چیزی را از دست داده‌ایم و هیچوقت هم دلتنگ آن خانه نمی‌شدیم در حقیقت تاکسی نارنجی با همه‌ی معایبی که داشت باعث شده بود شر خانه‌ی درخت توت از سرمان کم شود.هر چه جلوتر می‌رفتیم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدیم که باید تاکسی نارنجی را هم مثل خانه‌ی درخت توت با چیز دیگری تعویض کنیم. اما شاید قبل از آن بابا دلش می‌خواست به ما یک حال حسابی بدهد و جوری بهمان بباوراند که ما واقعا ماشین داریم. این بود که یک روز تصمیم گرفت ما را به یک سفر کوتاه ببرد.مادربزرگم آن روزها نوبتی در خانه‌ی یکی از ما می‌ماند آن روز هم نوبت ما بود و طبیعتا باید با خودمان می‌بردیمش. علاوه بر کم شدن تدریجی حافظه‌اش چشمانش هم درست نمی‌دید و گوشش هم درست نمی‌شنید این بود که همیشه در یک بدبینی شدید و پارانویا نسبت به اطرافیانش به سر می‌برد و به دلیل بی فایده شدن و سربار بودنش مدام گمان می‌کرد بقیه قصد دارند از شرش خلاص شوند. این بود که ابتدا زیاد حرف من و احسان را جدی نگرفت که از جایش بلند شود و با ما بیاید. اوقاتش تلخ شد ولی چاره‌ی دیگری هم نداشت،  نمی‌توانست توی خانه تنها بماند.آن روزها خواهرم در کوهسرخ زندگی می‌کرد. کوهسرخ قسمت شمالی کاشمر بود که جاده‌ی خطرناکی هم داشت، پر از پرتگاه و دره. زمستان بود و ماشین بخاری هم نداشت ولی ماتصمیم گرفته بودیم با تاکسی نارنجی ناتوانمان خودمان را به خانه‌ی الهه برسانیم پس راه افتادیم. بین راه مادربزرگم مدام با حالت گریه از ما می‌پرسید کجا داریم می‌رویم و ما هر چه می‌گفتیم کمتر می‌شنید اگر هم می‌شنید اصلا نمی‌دانست کوهسرخ کجا هست. تا به حال نرفته بود.تاکسی نامردی نکرد و تا مسیر به گردنه رسید متوقف شد و بالاتر نرفت. انگار داشت با زبان بی‌زبانی به ما می‌گفت چه توقعی از من دارید. من پیر شدم این گردنه برای من زیادی سخت است. و راه رفته را برگشت. چاره ای جز اطاعت نداشتیم. مادربزرگم گفت پس چرا نرفتیم چرا داریم برمی‌گردیم و ما به جای پاسخ دادن فقط ریسه رفتیم و از او فحش‌های آبداری خوردیم.  آن ظهری که ناامید به خانه برگشتیم خیلی چیزها برایمان روشن شد.ما سرمایه‌ای به دست نیاورده بودیم. تا آن بعدازظهر نه خانه‌ای داشتیم که بتوانیم اسمش را بگذاریم خانه و نه ماشینی که بتوانیم اسمش را بگذاریم ماشین. ما سرگردان بودیم بین رویاهایی که به جلو پیش می‌بردمان. هرگز صاحب خانه نبودیم ولی مدام تلاش می‌کردیم چیزی شبیه خانه بسازیم. ماشینی به دست نیاورده بودیم ولی دلمان می‌خواست برویم سفر.ما دلمان می‌خواست رویاهای‌مان را زندگی کنیم ولی با شکست مواجه می‌شدیم. زندگی مثل همان تاکسی نارنجی به عقب برمان می‌گرداند، من تازه خیلی بعدش فهمیدم تصور بابا از زندگی که دلش می‌خواست برای ما بسازد با آنچیزی که در واقعیت تجربه می‌کردیم خیلی متفاوت بود.تصور مامان که هر روز حیاط را می‌شست با آن چیزی که ما هر روز تجربه می‌کردیم فرق می‌کرد. آن خانه با شستن و گردگیری و مرتب شدن عوض نمی‌شد. جایی برای زندگی کردن ما نبود.ماشین هم با اینکه بابا هر روز روی شیشه‌اش لنگ می‌کشید و تمیزش می‌کرد بیشتر از اینکه ماشین باشد رویای ماشین بود. تصویر نخ‌نما شده‌ای از آنچیزی که بابا دلش می‌خواست داشته باشد ولی نداشت.خانه را با تاکسی نارنجی، تاکسی نارنجی را با یک زمین ودر انتها وقتی دیدیدم تهش چیزی نصیبمان نمی‌شود زمین را هم که چیز دندان‌گیری نبود فروختیم و پولش را به قول بابا خوردیم.البته رویای ماشین‌دار شدن همچنان با ما بود و بعد ازآن ماشین‌های زیادی هم عوض کردیم مثل بچه‌ای که تازه یادگرفته باشد بنویسد تاکسی نارنجی اولین مشقی بود که از رویاهایمان می‌نوشتیم و قابل خواندن نبود. ‎  </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 17:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی «سرمایه» در فیلم پیر پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-lqrlzkcyke4m</link>
                <description>صحبت درباره‌ی فیلم پیر پسر و نقد و تحلیل درباره‌اش بسیار است چرا که فیلم سرشار از نماد،  جزئیات،  نقاشی،  ادبیات و فرامتن است.  اما من درباره‌ی آن چیزی اینجا می‌نویسم که در فیلم به من ضربه زد. در دیالوگ‌های بین علی و رعنا،  علی از ریاکاری و دنبال منفعت بودن رعنا با استفاده از ظواهر زنانه‌اش خرده می‌گیرد و رعنا در پاسخ می گوید که «این سرمایه‌ی منه» و به علی می‌گوید «سرمایه‌ی تو هم خوب بودنه و تو باید خوب بمونی».  در تمام صحنه‌های فیلم ما می‌بینیم، سرمایه‌ی علی که سواد،  همدلی و حقیقت است به هیچ کاری نمی‌آید و راکد روی دستش می‌ماند. سوادش کسی را به سمتش جذب نمی‌کند،  همدلی و درکش از جهان زنانه فقط در چشم بقیه از او شخصیتی قابل ترحم و زن‌ذلیل می‌سازد که مایه تمسخر پدرش که نماد مردسالاری است قرار می‌گیرد.  جالب است که پدر به تمیزکاری‌های علی نیاز دارد ولی تحقیرش هم می‌کند و در جایی از فیلم علی تصمیم می‌گیرد که دیگر این کار را انجام ندهد.  این که چرا زن و کار خانگی تا این حد پست است که اگر مردی انجام بدهد مسخره می‌شود باز برمی‌گردد به اینکه جامعه‌ی مردسالار به کار زنان در خانه نیاز دارد ولی در عین حال آن را پست می‌داند.  غلام به خاطر سر و سامان گرفتن زندگی‌اش دنبال یک زن می‌گردد،  زنی که می‌تواند او را از این منجلاب سیاهی که در آن است نجات بدهد ولی برخوردش با زن تنها یک کالای مصرفی و یک ماشین است که اگر درست کار نکرد و جواب نداد می‌تواند به کل نابودش کند. اگر نیازهایت را برآورده نکرد می‌توانی در باغچه دفنش کنی.  او فقط یک نقش دارد و آنهم  سر و سامان دادن به زندگی تو است.  رفع نیازهای جنسی تو، پختن و شستن و سرویس دادن دائمی به تو و اگر کار نکرد یا چیزی غیر از این خواست مثل پیشرفت و یا ورود به جوامع هنری می‌توانی زندگی‌اش را بگیری. پدیده‌ای که هر روزه در کشور ما اتفاق می‌افتد «زن کشی»  از همین درک نشدن وجود زنانه و پست بودن جایگاهش نشئت می‌گیرد.  تو بی‌ارزشی،  پستی،  هرزه‌ای مگر که در خدمت خانواده باشی.  هر جا جز در پناه خانواده در خطری.  مثل پرنده‌ای که اگر در قفسش باز شد حتما خوراک گربه می‌شود.  چون بیشتر خوراکی است.  لذیذ است تنش مایه‌ی لذت است اما فاقد هر گونه درک و اندیشه و سواد و هنر در نظر گرفته می‌شود.  فردیت زن به حساب نمی‌آید.  هنرش،  اندیشه‌اش مگر مایه‌ای هم از اغواگری داشته باشد که جایی کارش را راه بیاندازد چون راه ورود دیگری به مراحل بالاتر ندارد،  مخصوصا اگر پول هم نداشته باشد.  در جامعه‌ای که سرمایه‌ی زن دلبری است و سرمایه‌ی درستی مثل سواد و اندیشه و حقیقت به هیچ کاری نمی‌آید.  برگ برنده دست غلام است که فقط زور می‌گوید، دروغگو و آدم‌فروش است،  پول نزول می‌دهد و به همه‌ی خواسته‌هایش با قلدری و حمایت آن شیره‌کش خانه و رفقای هرزه‌اش که مدام بادش می‌کنند و حتی قادرند جنایت‌هایش را هم لاپوشانی کنند می‌رسد، دیگر نمی‌توانی توقع انسانیت و درک و مهربانی داشته باشی. تو حتی نمی‌توانی از بقیه بخواهی خوب باشند.  پاک باشند.  صادق باشند چون فقط موجب ترحم بقیه می‌شوند. چون پوچ است و شکست می‌خورد.  پس یا قواعد بازی را رعایت کن یا اینکه از همه جا خارج شو.  از محیط کارت،  از خانواده‌ات،  از رابطه‌ی عشقی و حتی از خانه‌ات که بقیه از چنگت درش آورده‌اند.</description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 18:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنکبوت عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_33892733/%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-sszcgmjtp5ar</link>
                <description>به خواب‌هایم فکر می‌کنم، به این اندیشه‌های در هم تنیده که شکل و شمایلی سوررئال دارند،  که مثل تکه‌هایی از یک فیلم پشت سر هم از مقابل ذهنم عبور می‌کند و من اصلا نمی‌فهمم چقدر طول کشیده که این خواب را دیده‌ام.  یک دقیقه بوده یا خیلی بیشتر. به هر حال دوست دارم از خواب‌هایم بیشتر بنویسم،  از این نشانه‌های درهم.  دیشب خواب دیدم عنکبوت شده‌ام و دور هر چیزی که می‌تنم تبدیل به شیئی با ارزش می‌شود.  بعد داشتم برای دانش‌آموزانم می‌گفتم که «بچه‌ها عنکبوت‌ها موجودات تنهایی هستن،  یه گوشه‌ی سقف یا دیوار جایی که نمی‌بینیش داره تار می‌تنه.» چه جوری توی خواب به تنهایی عنکبوت‌ها اندیشیده بودم در حالی که در بیداری هرگز این به ذهنم نرسیده بود.  فکر کردم که شباهت‌های زیادی با عنکبوت دارم.  هم تنها و دور از بقیه هستم، هم مدام در حال بافتن نشانه‌های مختلف به همدیگر برای ساختن یک معنای جدیدم.  برای ساختن یک قصه از دل اینهمه ثانیه‌های بی‌معنا و درگذر. بعد فکر کردم که عاشق‌ها هم خیلی شبیه عنکبوت‌ها هستند،  در تنهایی و دور از بقیه از معشوقشان تصویری می‌سازند،  انگار که معشوق را می‌اندازند در میان شبکه‌های معنایی که مغز خودشان تا به حال ساخته،  این کار را نمی‌کنند که معشوق را از بین ببرند آنها می‌خواهند این آدم را بگذارند میان تجربه‌های دریافت شده‌ی خودشان از جهان که درکش کنند که پیوندش بدهند به زندگی خودشان و اینجا یک اتفاق عجیبی می‌افتد،  معشوق در این دام گیر می‌کند،  او مدام تقلا می‌کند از این دام و شبکه‌ی معنایی خودش را بکشد بیرون و بگوید که نه من این نیستم.  ولی عاشق بیچاره بیشتر تار می‌تند که معشوق را نگه دارد، او چاره‌ی دیگری ندارد.  جور دیگری جهان را درک نکرده است.  شبکه‌ی معنایی دیگری نداشته.  با همین دنیای چسبنده‌ی تارهایش است که می‌تواند وجود یک غریبه را در خانه‌اش هضم کند.  اگر سم عاشق اثر کند معشوق سر جایش می‌ماند و بی‌حس می‌شود.  می‌پذیرد که به این تصویر تن بدهد.  که خودش را در جهان عنکبوت عاشق بشناسد،  که نشانه‌هایش را دریافت کند،  که به این موجودیت تازه عادت کند.  اما اگر عنکبوت طعمه‌ای بزرگتر شکار کند که هیچ رقمه با تصویر جدید کنار نیاید فرار می‌کند و خانه‌ی عنکبوت را خراب می‌کند.  شاید همین هم می‌شود که بعضی عشق‌ها دوام می‌آورند و بعضی‌ها آدم را خانه خراب و زخمی می‌کنند.  کدام طعمه عاقبت این شبکه‌ی معنایی را می‌پذیرد و تسلیم می‌شود،  لابد همانی که خودش هم عاشق شده است،  شاید عاشق همان تصویری که عاشق از او دریافت کرده. </description>
                <category>الهام تربت اصفهانی</category>
                <author>الهام تربت اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 20:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>