<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه محمودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_34190056</link>
        <description>کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:08:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1929546/avatar/YsgjsY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه محمودی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_34190056</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تفکر حل مسئله ۱-۱</title>
                <link>https://virgool.io/hayatkhalvatpodcast/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%AD%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DB%B1-%DB%B1-yrulktis5wqr</link>
                <description>فکر کن با آرامش روی صندلی هواپیما نشستی و تازه از زمین بلند شدید که یهو صدای عجیبی تو کابین میشنوی و هواپیما شروع به تکون خوردن می‌کنه، وحشت زده از پنجره بیرونو نگاه می‌کنی میبینی از بال هواپیما آتیش و دود بلند میشه. متوجه میشی که هر دو موتور هواپیما از کار افتاده و دارین سقوط می‌کنید.لینک گوش دادن به همین اپیزوداین داستان پرواز ۱۵۴۹ نیویورکه، وقتی که هواپیما به محض تیک آف با گله ای از غاز برخورد کرد. و هر دو موتورش رو از دست داد. ارتفاع هواپیما کم بود برای همین امکان برگشت به فرودگاه نبود و حتی برج مراقبت هم از نجات این پرواز ناامید شده بود. چیزی تا سقوط نمونده بود که خلبان تصمیم تاریخی گرفت. اون هواپیما رو روی رودخونه هادسون فرود اورد. این فرود در آب انقدر ماهرانه بود که بدنه هواپیما نشکست و تمام ۱۵۵ مسافر پرواز نجات پیدا کردند.به جز مهارت بی‌نظیر خلبان تو فرود، چرا داستان معجزه هادسون انقدر مورد توجه قرار گرفت؟ چون از برخورد با غازها تا فرود بر آب کلا ۳ دقیقه و نیم طول کشید. یعنی خلبان تو ۳ دقیقه و نیم شرایط رو بررسی کرد متوجه مشکل شد، با خونسردی کامل تمام گزینه های ممکن رو مثل برگشت به فرودگاه بررسی کرد وقتی دید هیچ گزینه ی معمولی جواب نمیده. یه گزینه خلاقانه پیدا کرد و به بهترین شکل انجامش داد. تصور کن تو سه دقیقه و نیم تصمیمی بگیری که جون ۱۵۵ نفر بهش وابسته است، اگه اشتباه کنی یه فاجعه اگر درست تصمیم بگیری یه معجزه رو رقم می‌زنی. مهارت حل مسئله همین قدر مهمه.اهمیت حل مسالهچرا مهارت حل مساله و تصمیم گیری مهمه؟ یاد گرفتنش میتونه چه تاثیری تو زندگیمون بذاره؟وقتی به دنیا میایم، تنها روش حل مساله ای که بلدیم گریه کردنه. کمی بزرگتر که میشیم، اصرار، خواهش و لجبازی رو یاد میگیریم. که همیشه هم جواب نمیدن، کم کم یاد میگیریم که اگه فکر کنیم، راه‌های بهتری پیدا می‌کنیم.اگر مهارت حل مسئله نبود ما هنوز تو غارها زندگی می‌کردیم، حتی ایده رفت و آمد با  اسب و شتر هم به ذهنمون نمی‌رسید و قرار بود نیمی از جمعیت هر بار قبل از رسیدن به ۳۰ سالگی بمیرند. شاید بشه گفت بشر پیشرفت‌ها و دستاوردهاش رو مدیون این مهارته. مهارت شناسایی مشکلات و یافتن راه‌حل. عموم افراد موفق هم در دنیا یکی از مهارت‌های نرمی که دارند همین مهارت حل‌مسئله است.یه جمله تمسخرآمیزی که یه مهندس روسی به ایلان ماسک زد، باعث شد با خودش فکر کنه که چرا خودم موشک نسازم؟ و همین سوال آینده صنعت فضایی رو تغییر داد.ایلان ماسک که به دنبال خرید موشک ارزون از روسیه بود تا هزینه پرتاب موشک رو کاهش بده.وقتی به نتیجه نرسید و بهش گفتند خودت حتی یه موشک هم نمیتونی بسازی، چراغی تو ذهن ماسک روشن شد، ساخت موشک ارزون تر از خریدنش بود،‌ ، با مهندسی معکوس خودش قطعات لازم رو ساخت و بعدها حتی یه مسئله خیلی بزرگتر رو هم حل کرد، موشکی ساخت که بشه چندبار پرتاب کرد، کاری که حتی ناسا هم نتونسته بود انجامش بده. بودجه مورد نیاز برای پرتاب موشک رو به شدت کاهش داد و صنعت فضایی رو منقلب کرد.به نظر من حل مساله بیشتر از این که یه مهارت باشه، یه طرز فکره. یه ذهنیت برنده که باعث میشه به توانایی خودمون در حل مسايل باور داشته باشیم و مصمم خودم,ن رو درگیر مسايل کنیم و تا زمانی که حل نشدن دست از سرشون برنداریم.کسی که این ذهنیت رو نداره، باور نداره که میتونه تاثیرگذار باشه، و میتونه شرایط رو عوض کنه. اصلا حتی هیچ تلاشی هم نمی‌کنه و از اول خودشو بازنده می‌دونه.—-------------------------------------------------------------------اولین قدم برای حل مساله تشخیص مسالهاولین قدم برای حل کردن مسئله چیه؟ آلبرت انیشتین میگه اگه یک ساعت زمان برای حل یه مشکل داشته باشم، ۵۵ دقیقه فقط به مشکل فکر می‌کنم و فقط ۵ دقیقه به راه حلش.اولین قدم برای حل یک مسئله تعریف درست اون مسئله است. تا موقعی که مشکل رو به درستی درک نکنیم، هر تلاشی برای پیدا کردن راه حل کنیم، فقط وقت تلف کردنه.مثلا سردرد مشکل نیست بلکه یه علامته، مسئله اصلی تب یا آنفولانزاست. و راه حل هم استامینوفنه. باید بتونیم از علایم به ریشه‌ها برسیم و مسئله اصلی رو درک کنیم. خب یه روش ساده اما کاربردی وجود داره که بتونم عمق و ریشه مسائل رو کشف کنیم. تکنیک ۵ چرا یعنی ۵ تا سوال که با چرا شروع میشن بپرسیم که بتونیم ریشه اصلی مشکل رو بفهمیم. البته ۵ متوسطشه و میتونه کمتر یا بیشتر بشه.چرا زمان کم میارم؟ چون نمیتونم تو کارهام تمرکز کنم. (این مسيله اصلیه؟ نه!)چرا نمیتونم تمرکز کنم؟ چون مدام حواسم پرت میشه و ذهنم می‌پره.( خب اینم که همون عدم تمرکز!)چرا خب حواست پرت میشه ؟ چون هی ناخودآگاه گوشیم رو چک میکنم و افکار مختلف به مغزم حمله می‌کنن. (بیشتر فکر کن) چرا ناخودآگاه باید حواست پرت بشه؟ چون مغزم عادت کرده چند تا کار رو همزمان انجام بده. ( این دلیل اصلیه؟ نه! باید بدونیم این عادت از کجا اومده)چرا مغزت همچین عادتی داره ؟ چون خودم همیشه همزمان چند تا کار مختلف کردم و توجهم رو بین چیزهای مختلف و غیرضروری تقسیم کردم برای همین ذهنم عادت کرده همیشه چند تا کار رو همزمان انجام بدم و اگر بخوام فقط یه کار انجام بدم احساس کسالت میکنم.پس مشکل وقت کم اوردن نیست، مشکل اصلی عادت بدیه که موقع انجام کارها دارم. ما خیلی وقت‌ها علایم و نتایج یک مشکل رو با خود اون اشتباه میگیریم. پیدا کردن راه حلخب تا اینجا سعی کردیم به درستی مساله رو درک کنیم. مرحله دوم اینه چطور براش راه حل پیدا کنم؟یکی از اشتباهات رایج تو حل مساله اینه که ما به اولین راه حل هایی که به ذهنمون میرسه اکتفا میکنیم و فکر میکنیم ایده‌آلند در حالی که معمولا خیلی دم دستی، غیرکاربردیند. تو پیدا کردن راه حل باید سعی کنیم خلاق تر باشیم.حقیقتی که شاید نشنیدید اینه که معمولا راه حل های اول جواب نمیدن، فقط به شما نتایجی رو میدن که بتونید راه حل های درست رو پیدا کنید)طوفان فکری یکی ترفندهاییه که کمک میکنه، تمام راه‌حل‌هایی که به ذهنت می‌رسه رو بنویس، حتی اگر منطقی نیستند،  فکر کن اگر نمیتونستی از هیچ کدوم این گزینه‌ها استفاده کنی چی کار می‌کردی؟ اینطوری راه حل های متنوع تری به ذهنت میرسه. فکر کن اگه یه نفر دیگه جای تو بود چه راه حل هایی استفاده می‌کرد، آدم‌هایی رو پیدا کنید که قبلا این مسيله رو داشتند ببینید اون‌ها جه راه حل هایی استفاده کردند. اگر میخواستی مشکل رو در ۵ دقیقه حل کنی چیکار میکردی. اگر میخواستی فقط ۱۰ درصد تفاوت در راه حل های معمول ایجاد کنی چه کار میکردی. هر جوابی در مقابل این سوالات به ذهنت میرسه، رو بنویس.این ترفندهایی که بهتون گفتم کمک می‌کنه که چیزهایی به ذهنتون برسه که تو گزینه های معمولتون نبوده.حالا که قوه خلاقه تون حسابی قلقلک شده و یه لیست بلندبالا از راه حل‌ها دارید.  وقت اینه که این ایده ها رو بسط بدید با هم ترکیب کنی، بهبودشون بدی. تا به بهترین راه حل های ممکن برسی.—-------------------------------------------------------------------ارزیابی راه حل‌هاتا الان یه بخش مهم از حل مسئله رو انجام دادیم، حالا ماییم و یه عالمه راه حل، نیازه که این راه حل ها رو فیلتر کنیم و مثل گلچین روزگار خوب ها رو جدا کنیم. خب مرحله سوم حل کردن مسئله اینه که چطور راه حل هایی که داریم رو ارزیابی کنیم؟ بین گزینه‌هایی که داریم چطور انتخاب کنیم؟ اصل پارتو میگه “۸۰٪ نتایج، از ۲۰٪ اقدامات به دست میان!” این  همون قانون۸۰/۲۰ که همه شنیدیم. دنبال راه‌حلی باش که بیشترین تاثیر رو با کمترین تلاش و هزینه ایجاد می‌کنه. وقتی ۲۰ درصد از کارهایی که انجام میدم ۸۰ درصد از نتایجمون رو میسازه، چرا روی همین ۲۰ درصد تمرکز نکنیم؟ مثلا من باید برای یه آزمونی آماده بشم، ۸۰ درصد نتیجه‌ای که تو آزمون میگیرم وابسته به کلاسیه که میرم. من کتاب هم دراین مورد می‌خونم، نمونه سوالات رو هم می‌خونم. از یک سری منابع دیگه ای هم که تو بازار وجود داره استفاده ‌می‌کنم اما کلاس خصوصی که میرم ۸۰ درصد نتیجه منو تو آزمون میسازه، پس بهتره روی کلاسم بیشتر تمرکز کنم و وقت و انرژی بیشتری براش صرف کنم.یکی دیگه از کارهای دیگه ای که در تصمیم گیری به ما کمک می‌کنه، مشخص کردن معیارهامونه، چه چیزهایی هست که تو هدف این حل مسئله بیشترین اهمیت رو برای من داره. مثلا من قراره برای کارم لپتاپ بخرم. هدفمم اینه که لپتاپ قوی داشته باشم که باهاش کارهای سنگین انجام بدم. پس کانفیگ اون لپتاپ برای من مهمترین معیاره. همه معیارهام رو لیست میکنم و گزینه های مختلف لپتاپ رو بر اساس این معیار ها بهشون نمره میدم. این بخش از فرایند به نظر من بیشتر  به سمت مهارت تصمیم گیری مایله نسبت به مهارت حل مسئله.—-------------------------------------------------------------------اجرای راه حل خب تبریک می‌گم رسیدیم به آخرین مرحله از حل مسيله، وقتشه که برای حل مشکل اقدام کنیم. خب مهم‌ترین چیزی که در این باره باید بدونیم چیه؟ توماس ادیسون میگفت من شکست نخوردم، فقط هزار روش پیدا کردم که کار نمی‌کند. تو اجرای راه‌حل ناامید نباشید. نباید فقط به یک راه‌حل اکتفا کنید. هر بار که دست به اقدامی می‌زنید، بازخورد بگیرید. با توجه به نتیجه اقدامتون رو اصلاح کنید و دوباره اقدام کنید. این اقدام، بازخورد، اصلاح میتونه رمز موفقیت و پیشرفت باشه به ویژه وقتی با استمرار ترکیب بشه.اگر اقدامی که قراره انجام بدی سخت و بزرگه. بیا و به کارهای کوچک تر تقسیمش کن. یه فیل رو چطور میشه خورد؟ لقمه لقمه. اگر یاد بگیریم که کارها و هدف های بزرگ رو به وظایف کوچکتر قابل انجام تقسیم کنیم. دیگه کاری در دنیا وجود نداره که از پسش بر نیایم. یادتون نره هیچکس نمیتونه یه پروژه بزرگ رو یک شبه انجام بده.راستی مثل داستان اول پادکست که برای خلبان اتفاق افتاد، تو بعضی از مشکلات سرعت عمل خیلی مهمه، اما گاهی میتونه برعکس باشه. گاهی ما باید از وقوع مسآله تا اجرا تا حد ممکن فاصله بذاریم. تا ناراحتی و تنش مربوط به اون موضوع کم بشه. این به قانون ۱۰/۱۰/۱۰ معروفه. ده دقیقه، ده ماه و یا ده سال دیگه چه احساسی به این تصمیم دارید؟ احتمالا چه آورده‌هایی از اون تصمیم داشتید؟این قانون کمک میکنه در لحظه کارهای عجولانه و حساب نشده انجام ندید. تمام، ما تمام مراحل حل یک مسئله رو با هم مرور کردیم و ترفندهای مختلفی رو با هم یادگرفتیم که مهارت حل‌ مساله، تصمیم گیری و خلاقیت ما رو رشد میده. یادتون باشه که راه‌حل‌های ما هیچوقت کامل نیست اما می‌تونه بهتر، جسورانه‌تر و عاقلانه‌تر باشه. به این شرط که ما این ذهنیت رشد بدیم و مدام توش بهبود پیدا کنیم.یه چیز مهم! کتاب خوندن، پادکست گوش دادن یا هر جور یادگیری، فقط اطلاعاتو بیشتر می‌کنه. اما تا وقتی که به کار نبری، چیزی بهت اضافه نمی‌شه. اطلاعات فقط وقتی ارزش داره که تبدیل به مهارت بشه. پس یه مسئله‌ای که الان تو زندگیت داری انتخاب کن. یه کاغذ و قلم بردار، از اول قدم‌به‌قدم با من جلو برو. ببین چطور می‌تونی این نکات رو تو عمل استفاده کنی.اپیزود اول یه معرفی کلی از مهارت حل مسئله بود. با هم تمام مراحلش رو مرور کردیم. توی اپیزودهای بعدی قراره هر بخش رو عمیق‌تر بررسی کنیم و بیشتر یاد بگیریم. اگه این موضوع برات جالبه، حتماً ادامه بده و گوش کن. هر نکته ای که یاد میگیری تو هر اپیزود رو مثل همین اپیزود، برای یک مشکل یا مسئله تو زندگیت استفاده کن. تا در پایان فصل از پیشرفت مهارت حل مسئله‌ات بتونی یه ارزیابی داشته باشی.یه سوالی ازت دارم:  آماده‌ای که مشکلاتت رو به فرصت تبدیل کنی؟حیات خلوت یه پادکسته، می‌تونید با این لینک همین اپیزود رو گوش بدید&gt;&gt;&gt; اپیزود اول حیات خلوت</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 20:58:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل زد به فنا می‌رود! چرا و چگونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-fglhs0azbnvu</link>
                <description>قصه این که هر نسلی فکر می‌کند خودش نسل سوخته است، تکراری و کهنه شده. اما من به تازگی فکر می‌کنم که چرا برای ما انقدر همه چیز عوض شد، همه چیز سخت شد. همیشه کودکیمان را مزمت می‌کردیم که چرا می‌خواستی زودتر بزرگ شوی؟ در بزرگسالی، کسی چیزی برایت تدارک دیده بود؟! چرا در کودکی آرزوی بزرگ شدن می‌کردیم؟حقیقت این است که اتفاقا ما خر نبودیم. بزرگ بودن آن زمان‌ها آسان‌ بود. پدر و مادرمان را میدیدیم که  تا ظهر کارهایشان را تمام می‌کنند، ناهار می‌خورند و زمانش را کمی با ما که بچه‌هایشان بودیم می‌گذرانند. شب‌ها هم با خانواده یا دوستانشان شب نشینی دارند و فردا روز از نو روزی از نو. تنها دغدغه‌ای که داشتند این بود که باید  اوضاع مالی خانواده رو مدیریت کنند، که با شرایط اقتصادی آن زمان، از الان به غایت آسان‌تر بود؛ نه تنها کمتر از ما کار می‌کردند، بلکه بسیار بیشتر از ما می‌توانستند خرج کنند. هیچ دغدغه‌ای هم از بابت تربیت ما نداشتند. این مفاهیم پدر و مادرِ کافی هنوز اختراع نشده، بود. اگر هم شده بود پدر و مادر ما با آن آشنایی نداشتند.پدر و مادرم باور داشتند که حق عظیمی گردن من دارند و باید تا جان در بدن دارم بهشان احسان کنم و دستشان را ببوسم، تازه اگر بچه پررو بازی در می‌اوردم، با یه پس‌گردنی درخور، حق تربیتی من را به جا می‌آوردند. اصلا آنوقت‌ها بچه بودن سخت بود. باید خوب و مودب و باهوش می‌بودی وگرنه با دادن احساس ناکافی بودن تا بزرگسالیت را تا ناموس غرق در تروما می‌کردند. درد مقایسه شدن با بچه‌های کند ذهن فامیل را تحمل می‌کردی.می‌پذیرفتی که جز بدترین کلاسی هستی که معلمت در تمام طول تدریسش داشته و اگر شب قبل عمه‌هایت به خانه‌تان یورش آورده باشند و نتوانسته باشی مشق‌هایت را بنویسی، معلم جلوی همکلاسی‌هایت جوری به وجود مبارکت توهین و هتک حرمت می‌کرد که در جلسات تراپی ۲۰ سال بعد هم تعریف کنی. ذکر مصیبت آخر ماجرا این است که ما آرزو کردیم که بزرگ شویم و از این نکبت نجات پیدا کنیم ولی زهی خیال باطل!پس چرا الان که بزرگ شدم در حال به فنا رفتن هستم؟هنوز هم شک دارم که کودکیم سخت‌تر بود یا بزرگسالی؟ سختی‌های بزرگسالی از یک جنس دیگری هستند. مثلا این که باید در عین این‌که روزی حداقل ۸ ساعت کار کنم، زبان بخوانم، ورزش کنم. رژیم غذایی سالم و ارگانیکی داشته باشم. در حالی که هیچ چیز ارگانیکی در دسترسم نیست و حتی آبی که می‌خورم هم احتمالا سالم نباشد. جالب‌تر از همه مدیریت مالی که با چندرغاز که ماه به ماه به حسابت می‌ریزند، تمام هزینه‌های زندگیت، از جمله هزینه گزاف و سرسام‌آور تراپی،‌ باشگاه، کلاس‌های مختلف را پرداخت کنی.باید با توجه به علایق و چشم‌اندازهایم مسیر زندگیم را انتخاب کنم و برای زندگیم برنامه‌ریزی داشته باشم، در حالی که دنیا با سرعت شخماتیکی در حال تغییر است و هیچ چیزی درمورد آینده معلوم نیست. اما نباید امیدم را از دست بدم، باید چالش‌ها را هندل کنم،‌ زمانم را مدیریت کنم، در حالی که فقط مانده از تایم سرویس رفتنم بزنم و کار مفید کنم. تمام فرصت‌ها و تهدیدها را بشناسم و تصمیم درست بگیرم، در حالی که نمی‌دانم با خودت چند،‌چندم. هوش هیجانیم را تقویت کنم در حالی که ذهنم دارد به فنا می‌رود و دربرابر همکار گوسفند و رومخم، تکانش‌گری‌ام را کنترل کنم.اندر مصائب رل زدناسکار عجیب‌ترین بخش از زندگی بزرگسالیم می‌رسد به برگزیدن یار و شریک زندگی؛ هیچ اهمیتی ندارد که در تمام عمرت تا به حال بین شما را مرز کشیده بودند، معلم دینی و پرورشی، خانواده و جامعه، تصویر غلطی از جنس مخالف در مغز تو فرو کرده است. تو باید یکی از بری و یکی از آن‌ها را انتخاب کنی که بیشترین شباهت را به تو دارد، سپس معیارهایت را مشخص کنی در حالی که اوسگلی بیش نیستی، بعد آن اوسگل‌تر از خودت را از فیلتر معیارها و ارزش‌هایت عبور دهی. و در نهایت تصمیم مهم زندگیت را بگیری. تصمیمی برای همه عمر! در حالی که اصلا مشخص نیست که حتی این معیارهایی که در نظر گرفتی همیشه همین‌قدر برای تو ارزشمند می‌مانند یا نه.باید وقتی با نیمه گوربه‌گور شده‌ام به دیت می‌روم، تا دانه دانه معیارهایم را از عرض در حلقش فرو کنم. مثل یک جغد پدرسوخته حواسم به ردفلگ‌هایی که از خودش تراوش می کند باشد. ممکن است که او از من پدرسوخته‌تر باشد و با هزار استدلال آن‌ها را توجیه کند اما من باید از او عوضی‌تر و پفیوزتر باشم و به محض این که بوی تاکسیک بودن به مشامم خورد با ذکر یا جیزز کرایس دکمه آن بزرگوار را بزنم. حتی مشکلات رابطه‌ها بسیار سخت‌تر از قبل است، مثلا یک بار کسی سعی کرد مرا گس‌لایت کند، منم مهتابی را با تمام لایتش در او فرو کردم. یا خیلی خوشحال و خرم نشستی و نان و ماست می‌خوری به خیال این که بالاخره بعد از عمری از عذب بودن درآمدی اما رندملی طرف گوست میشود. دیگر از در آب نمک خواباندن و جاست فرند و این مزخرفات نمی‌گویم که در شان قلمم نیست. بعد اگر طرف آدم سالمی بود و سر سفره پدر و مادرش بزرگ شده بود و توانستید غنچه عشقتان را با هم پیوند بزنید، حالا باید با هم کاپل تراپی و هزار تراپی کوفتی دیگر بروید که رابطه‌تان همینطوری یهویی به فنای عظما نرود.نکند من والدی شبیه به والدینم باشمبعد همه این مراحل داشتن یار را اگر طی کشیدی، حالا باید با آن یار غارت تصمیم بگیری که نسل پرافتخارتان را ادامه بدهید یا در اوج خدافظی کنید. اگر تصمیم بگیرید که بچه‌دار نشوید و مقطوع النسل باشید. زمانی که پیر شدید در خانه سالمندان با پیرمرد و پیرزن‌های دیگر مزخرف بگویید در حالی که نواده‌های فامیل های دورتان هر روز آرزو می‌کنند بمیرید تا ارثی به آن‌ها برسد. یا این که برای به فنا دادن خودتان، رابطه‌تان، زندگی‌تان، تفریحات‌تان و هر چه دارید و ندارید، داوطلب شوید. هزاران هزار مسئولیت را در برابر یک موجود کوچولوی بی‌خاصیت به عهده بگیرید. در نهایت هم که بزرگ شد و نهال زندگیتان به ثمر نشست، به شما می‌گوید که شما پدرومادر خوبی نبودید. همه مشکلات به کودکیش برمی‌گردد و شما باعث شونصدها تروما برای او شده‌اید.یه دیواره،‌ یه دیواره ...حالا رسیدی به بخش جالب ماجرا، وقتی در تمامی این‌ها خوب پیش رفتی و گیم اور نشدی و به این مرحله رسیدی، باید سخت‌ترین تصمیم دنیا را بگیری. بمانی یا بروی! اینجا و در این کشور بمانی، در حالی که روز به روز شرایط بیشتر تا چیزش می‌رود در گِل، تمام نوادگانت را تصور می‌کنی که فحش رو کشیده‌اند به تو و هفت جد و آبادت. می‌ترسی سنت که بالاتر رفت از این که زمانی که فرصتش را داشتی نرفتی به خودت در آیینه فحاشی کنی. می‌ترسی جنگ شود و تو و خانواده‌ات بدبخت شوید. در مقابل باید هر آنچه تا الان ساختی، یعنی دوست، خانواده، شغل و دارایی‌ها و هر آنچه داری و رها کنی و بروی، در حالی که هیچ‌کس نمی‌داند چه چیزی در انتظار تو است؟ بروی به یک کشور دیگری، از کالچرشاک و مشکلات زبان پاره شوی، شب‌ها افسردگی بعد از مهاجرت را ببوسی و بخوابی. نژادپرستی را ببینی و تاب بیاوری.خب فکر می‌کنم تا همین‌ جا کافی باشد، فکر می‌کنم تا جای ممکن از زندگیت ناامید شدی نسل زدی بدبخت. حالا برو در اینستاگرام انقدر اسکرول بکن که از خودت بابت هدر دادن وقت و زندگیت متنفر شوی و جانت دربیاید. شب‌ها هم با فکر این‌ که یک برده‌ سرمایه‌‌داری بدبخت هستی، کپه‌ات را بگذار. شب بخیر :)</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 19:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام درس‌هایی که ۱۴۰۳ به من یاد داد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/learning-of-past-life-ifmcfb3qbczz</link>
                <description>سال ۱۴۰۳ برای من سالی پرفراز و نشیب بود. خوشبختانه تجربیات جدید و زیادی تو این سال داشتم که البته خوب و بعضی بد بودند. از تجربیات خوب که کلی خاطره و عکس قشنگ یادگار مونده اما دوست داشتم درمورد تمام تجربیات بدی که سال گذشته داشتم فکر کنم، چون واقعا نمی‌خوام باز برام تکرار بشه.هر چی تو رو نکشه قویت می‌کنه که شعاری بیش نیست. خیلی وقت‌ها بعضی چیزها اتفاقا ما رو فرسوده می‌کنه. اما به‌نظرم یه مهارت نرمی وجود داره به نام مرور کردن (review) کسی که این مهارت رو داره اتفاقاتی که گذشت رو مرور میکنه تا ببینه میتونه از اون تجربه، آورده‌ای داشته باشه؟ ازش می‌تونه یاد بگیره چطور بهتر حل مساله کنه؟ یا چطور از بروز مشکل‌های این شکلی پیشگیری کنه؟ من در اون تجربه چه اشتباهی کردم؟ یه جمله وجود داره که از اون تجربه بخوام با خودم به آینده ببرم؟برای ایجاد و توسعه این مهارت در خودم تلاش کردم که تجربیات سال گذشته‌ام رو مرور کنم، از جهات مختلف بازبینی کنم، بدون کوچک‌ترین نوشخوار کردن. فقط مشاهده‌گر بودم. مسئولیت خودم رو در برابر تمام اون تجربیات پذیرفتم. تمام اشتباه و اشکالات که از سمت من وارد بود. بعد از اون رهاش کردم.درس اول: زمان پادشاههزمان رو باور داشته باش، گذر زمان ناممکن‌ها رو ممکن می‌کنه. بحرانی داشتم که باور نمی‌کردم حل بشه. هر چقدر که تلاش می‌کردم حل مساله کنم، راهی براش پیدا کنم، واقعا بی‌نتیجه بود. فکر میکردم دیگه آخر خطه. واقعا به مو رسیدم، حتی پاره هم شد، اما باز پا شدم. چون زندگی همینه! گذر زمان و صبوری کردنم ورق رو برگردوند. هرچند که بهای سنگینی براش پرداختم اما گذشت.درس دوم: تصمیم‌گیری‌های سرونوشت‌ساز یه تفاوتی بین تصمیمات ما تو زندگیمون وجود داره. این که اگر من در این تصمیم اشتباه کنم چقدر میتونه برام گرون تموم بشه؟این تصمیمات تو زندگی کم پیش میاد اما اگر تو موقعیتی قرار گرفتی که باید همچین تصمیمی رو بگیری باید صد خودتو بذاری که بهترین رو انتخاب کنی. اینطوری نیست که اشتباه کنی آخر دنیا برسه. اما هزینه‌ای که برای درست کردن تصمیم اشتباه باید بدی قطعا چندبرابر هزینه‌ای هست که برای تصمیم‌گیری می‌پردازی. پس منطقیه که واقعا براش زمان صرف کنی. حواست باشه که گاهی تو این تصمیمات گزینه درست گزینه‌ای هست که در اون لحظه برای ما هزینه و چالش بیشتری داره، انتخابش واسمون سخته. مبادا بریم و گزینه غلط که اتفاقا در اون لحظع برامون خیلی آسون‌تره رو انتخاب کنیم. بازم تاکید می‌کنم هزینه‌ای که بعدا باید برای انتخاب اشتباهمون پرداخت کنیم واقعا چندبرابره. درس سوم: تردید نکنهمونطور که باید حواست به تصمیم گیری‌های سرنوشت‌ساز باشه، باید به تصمیم‌گیری‌های مهم اما بی‌هزینه هم باشه. اگر قراره کاری رو شروع کنی، از یه جایی به بعد تردید کردن نه از روی هوشمندی بلکه بخاطر ترس از شروع کردنه. هر چه قدر دیرتر شروع کنی دیرتر نتیجه رو می‌بینی.اصلا می‌دونی گاهی تا شروع نکنی نمی‌دونی چه درسته و چی غلط. وقتی شروع کردی و چند قدم برداشتی کم کم مسیرت رو پیدا می‌کنی. کار مورد علاقت رو تا شروع نکنی نمی‌دونی باید چه مسیری رو بری. نیازی نیست از الان قدم صدم رو بدونی تو فقط باید قدم اول رو بدونی و برداری.درس چهارم: حد و مرزها از دوستی هم مهمترهانعطاف‌پذیری یکی از بهترین مهارت‌ها در دنیا است. کمک می‌کنه تجربیات جدید و جالب‌تری رو داشته باشی،  زندگی را راحت میگیری و ارامش بیشتری داری. به علاوه دوست و همراه بهتری هستی و بهتر دیگران رو درک می‌کنی. اما هرگز و هرگز نباید نداشتن حد و مرز رو با انعطاف پذیری اشتباه بگیری.هر چه از انعطاف پذیری تعریف کردم میتونم ده ها برابر از بدی دفاع نکردن از حد و مرزها و قاطع نبودن بگم. یکی از بدترین ویژگی‌هایی که من تو تمام زندگیم داشتم و بیشتر از هر سال، سال گذشته دودش تو چشمم رفت.اگر می‌خوای هرگونه ارتباط یا دوستی رو از بین ببری می تونی اجازه بدی که اون شخص به حریم تو تجاوز کنه یا خودت وارد حدومرزهای اون بشی. پس واقعا دیگه منطقی نداره که برای توجیه این که چرا اجازه دادیم شخصی از حریممون عبور کنه بگیم چون دوستمه. دفاع از حریم ها و قاطعیت همان انتخاب سخته و درسته که من به جایش گزینه غلط و آسان رو انتخاب می‌کردم. هر رفتاری که داره به من آسیب می‌زنه یا منافع من رو به خطر می‌اندازه یا منو ناراحت و معذب می‌کنه، زیر پا گذاشتن حریم و حدومرز منه. هیچ تفاوتی نداره که شخصی که داره این کار رو انجام میده کیه. تنها مهمه که روش قاطعانه، شفاف و محترمانه دفاع از حریم‌ها رو یاد بگیرم و شروع به استفاده کنم. مطمئنم اینطوری روابط بهتری هم خواهم داشت.درس پنجم: علائم خطر را دریاب (red flag)🚩در سالی که گذشت بارها و بارها در شروع و ابتدا رابطه کاری، دوستی یا عاطفی ردفلگ‌هایی از طرف مقابل دیدم. من متوجهشون شدم اما جدی نگرفتمشون. نمیگم به محض دیدن ردفلگی با خمپاره و تانک به طرف مقابل حمله کنید و تمام اثرات حیاتش رو از عرصه گیتی پاک کنید. اما در این موقعیت‌ها بیشتر هوشیار باشید. شما از اون علامت حدس می‌زنید که شخص مقابل احتمالا فلان ویژگی منفی را داره در نتیجه تا ارتباط بیشتر و عمیق‌تری با او پیدا نکردید از بابت این که آیا واقعا این ویژگی منفی را داره یا نداره مطمئن شو. چیزی که متوجه شدی رو همینطور به امان خدا رها نکن.درس ششم: فرضیه باید به نظریه تبدیل بشهمن نشانه‌های بدی که می‌دیدم رو نادیده می‌گرفتم و بهشون اهمیت نمی‌دادم در مقابل نشانه‌های خوب اما کوچیکی که می‌دیدم رو زیاد دسته بالا می‌گرفتم. از چیزهای کوچیک برای خودم بیش از اندازه رویا می‌ساختم که باعث می‌شد، انرژیم هدر بره و به علاوه تمرکزم از چیزهای مهم زندگیم به سمت موارد کمتر مهم و تخیلی بره. پس هر نشانه‌ای در همون حد که هست نگه‌دار و تا مطمئن نشدی تا چه حدی درسته درموردش پلن‌های عجیب و غریب نریز.درس هفتم: مهم‌ترین چیزی که باید دنبالش کنیآدم‌های معمولی معمولا درگیر زندگی روزمره و اتفاقات بی‌اهمیتند. اما آدم‌های غیرمعمولی (نمیگم موفق یا اثرگذار چون زرد و کلیشه شده) تمرکزشون روی تهدیدها و فرصت‌هاست. به ویژه در ایران که ما معمولا زندگی یکنواختی از اکثر ابعاد نداریم. مهم‌ترین چیزی که وجود داره حواسمون به تهدیدها و فرصت‌هایی که وجود داره باشه.روی حرف هم فقط با ایرانی‌ها نیست. تغییرات جهان سریع‌تر از گذشته داره اتفاق می‌افته. الان کسایی که صاحب نظرن معتقدن دیگه برنامه‌ریزی اون طوری که ما فکر می‌کنیم مهم و تاثیرگذار نیست چون واقعا دیگه نمیشه برای بلندمدت برنامه‌ریزی کنی. فقط تمرکزت رو بذار روی فرصت‌هایی که برات وجود داره. از دستشون نده!خلاصه که سال خیلی خوبی رو براتون آرزو می‌کنم. امیدوارم که اتفاقات خوبی تو مسیر سال جدیدتون قرار بگیره. مشکلات و اتفاقات بد هم هستند. مهم‌ترین چیز ذهنیت شماست که چطور با این مسائل روبه‌رو بشین و مدیریتشون کنید.</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 16:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان در جستجوی توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-kqngd0aeq7wc</link>
                <description>واقعیت اینه که ما درکی که ما از زندگی داریم توهمی بیش نیست. ما درمورد زندگی و آدم‌ها هیچی نمی‌دونیم حتی همین احساساتی که تجربه می‌کنیم هم واقعیت ندارند. امروز حالم خیلی بد شد خیلی خیلی بد. آدم‌هایی که منو می‌شناسند می‌دونند که من معمولا آدم انرژی مثبتی هستم. حالا خیلیم خجسته و دل‌مشنگ نیستم اما معمولا دارم می‌خندم و دنیا به کتفمه. امروز یهو به خودم اومدم و دیدم خیلی حالم خرابه. غم و خشم عجیبی رو دارم با خودم حمل می‌کنم که حتی نمی‌دونم دلیلش چیه. از خودم از همه آدم‌ها نفرت دارم. خیلی خستم اصلا دیگه حوصله جنگیدن رو ندارم. دیگه از رمق افتادم. از خودم می‌پرسم تا کی؟ چرا؟ به چه امیدی؟ هزار بار از خودم پرسیدم چرا باید بجنگم؟ چرا از رو نمی‌رم؟ هدفی که دیروز و پریروز تمام هم و غمم رو براش گذاشته بودم، الان می‌بینم چقدر مضحک بی ارزشه .این همه توجه و مهربونی با دیگران چه معنایی داره؟ که چی بشه؟ نشستم پست‌های قبلیم تو ویرگول رو خوندم که انقد درمورد مهربونی و توجه به دیگران شعار دادم. انگار روی گه رنگ صورتی بزنی. ما فقط داریم سعی می‌کنیم که برای زندگی معنا بسازیم. هر کدوم با زاویه دیدی که داریم یه فلسفه مزخرفی برای خودمون تعریف می‌کنیم که زندگی کردنمون، نفس کشیدنمون با معنا بشه. هر کدومم فکر میکنیم فقط فلسفه و زاویه دید من درست و بقیه غلطه. در حالی که هممون دسته جمعی سرکاریم.آدمی چاره‌ای نداره باید برای خودمون یه قصه ببافیم که بتونیم با این حجم از غم و تشویش و اضطراب سروکله بزنیم. یه هدف مزخرف و پوچ برداریم قاب بگیریم بذارم روبه‌رومون انگار که جایی برامون ریدن. بعد خودمون رو با  بازی‌ها و اسباب‌بازی‌هامون سرگرم کنیم که نفهمیم تو چه کثافتی داریم دست و پا می‌زنیم. یه روزی نمیدونم روی اسید یا چی بودم که فکر کردم می‌تونم دنیا رو عوض کنم. ما  رو زندگیمون و حتی خودمون هم هیچ کنترلی نداریم. ما نمی‌دونیم تفکرات و احساساتمون چقدر تحت تاثیر عواملیه که فکرشم نمی‌کنیم. ما نمی‌دونیم این زاویه دیدی که نسبت به دنیا داریم چقدر ساختیگیه، مشکل این نیست که چقدر همه چیز کشکیه، مشکل اینه ما خیلی همه چیزو جدی می‌گیریم. تفاوت قشنگ و عالی دیدن دنیا و دیدن واقعیت نکبت و تهی که داره برای من تفاوت دیروز و امروزه. چرا؟ چون فقط دو روزه یادم رفته قرص‌هامو بخورم. آره دقیقا! دلیلی که دیروز دنیا رو انقدر قشنگ و خوب و انگیزه‌بخش میدیدم قرص‌های بود که می‌خوردم. حالم از زندگی که با یه قرص اینجوری بالا و پایین بشه بده. این چیه؟ جز گول زدن خودم؟</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 22:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ من روزی فرا خواهد رسید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ykoqv2j26qmg</link>
                <description>هیچوقت به آخرین دقایق زندگیت فکر کردی؟ من فکر کردم. خودمو دیدم وسط اتاق بزرگم تو یه خونه خیلی دور، روی صندلی راکم نشستم و دیوارای اتاقم پر از تابلوهای نقاشیه. در حالی که دارم کتاب موردعلاقمو سرسری با چشم می‌خونم. گربه‌ پشمالوم روی پاهام خوابیده و دارم نازش می‌کنم که آهسته آهسته چشمام بسته میشه و کتاب از دستم رها میشه و وارونه وسط اتاق می‌افته. یه دسته پرنده رو میشه از پنجره دید که در حال یه پرواز دسته جمعی فوق‌العاده تو آسمونن و من بدنم آروم آروم سرد میشه.اون لحظه آخر که دیگه می‌دونم تمومه، چه احساسی دارم؟ آرومم، خیلی آروم و راضی. چرا راضیم؟ چون به همه اهداف و آرزوهام رسیدم؟ چون خیلی آدم موفقیم؟ چون خیلی همه چیز زندگیم درست و به‌جاست؟ نه واقعا، یعنی نمیدونم. شاید خیلی آدم موفقی با معیارهای عام نباشم. شاید اصلا به اهدافی که داشتم هم دست پیدا نکردم. شاید حتی پولدار هم نشدم یعنی هیچوقت تونستم یه زندگی لاکچری داشته باشم یا خیلی جاهای دنیا که دوست دارم رو ببینم.واقعا این منمواقعا آینده معلوم نیست پس چرا فکر می‌کنم اون لحظه راضیم؟ چون تلاش کردم که هر لحظه رو زندگی کنم. منتظر نموندم اون اتفاق خاص بیافته. قدردان هر لحظه بودم با تمام وجودم زندگیش کردم. اون لحظه‌ای که داشتم پیاده می‌رفتم سرکار و بارون زده بود و شجریان گوش می‌دادم رو زندگی کردم. اون موقعی که با دوستام تو رستوران بودم غذای خوشمزه خوردم رو واقعا قدردان بودم. من اون روزی که صبح زودتر رسیدم سرکار یه چای برای خودم ریختم و تو بالکن با خودم خلوت کردم. من از لحظه به لحظه زندگیم استفاده کردم و حسرتی ندارم.من تمام تلاشمو کردم که به آدما عشق و مهر بدم، چون می‌دونستم همه چیز فراموش میشه به جز مهربونی. می‌دونستم که دغدغه و مسائلی که الان برام با اهمیتن یه روزی بی‌ارزش میشن، اما جایی که سعی کردی تو شرایط سخت یه آدم رو درک کنی و بهش کمک کنی تا ابد ارزشمند میمونه حتی اگر هر دو نفرتون فراموشش کنید. به کسایی که دوستشون داشتم با نهایت توانم عشق دادم پس پشیمون نیستم و سعی کردم به دیگران آسیبی نزنم و تا جایی که بتونم اثر خوب بذارم پس شرمنده وجدان خودم نیستم.من روی صندلی چشمامو بستم، انگار به خوابی عمیق فرو رفت، خوابی به سنگینی کوه، تمام خاطراتم پیش چشمام مرور میشن، چقدر تلاش کردم رشد کنم،‌ چقدر سعی کردم از پا نیافتم، چقدر وقتی شکستم تیکه‌هامو خودم جمع کردم،  من از خودم واقعا راضیم، من مردم اما هنوز لبخند دارم.مرگ من روزی فرا خواهد رسیدروزی از این تلخ و شیرین روزهاروز پوچی همچو روزان دگرسایه‌یی ز امروزها دیروزهادیدگانم همچو دالانهای تارگونه‌هایم همچو مرمرهای سردناگهان خوابی مرا خواهد ربودمن تهی خواهم شد از فریاد دردبعد ها نام مرا باران و خاکنرم می‌شویند از رخسار سنگگور من گم‌نام می‌ماند به راهفارغ از افسانه‌های نام و ننگ«فروغ فرخزاد»</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 23:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My lovely pet</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%D9%BE%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-ca5ud6nxok8x</link>
                <description>جوجه کوچولوم رو یه روز  که بعد از مدت‌ها سراغ اکسپلور ملعون اینستاگرام رفته بودم، اتفاقی پیداش کردم، همون لحظه اول که تو اون محتوای اینستاگرامی دیدمش ازش خوشم اومد و سریع نصبش کردم و تادا!مافین دختر نازم!کی فکرشو می‌کرد یکی از بزرگترین مشکلات زندگیم که منظم نبودن برنامه‌هام و سستی در پایبند موندن به این برنامه‌ها است رو یه اپلیکیشنی به این سادگی و بامزگی بتونه حل کنه، تو ادامه میگم داستانش چیه.شما برای اولین بار finch رو که باز می‌کنید فکر می‌کنید یه بازیه که شما تو این بازی باید از یه پت مراقبت کنید و بزرگش کنید. اما فقط همین نیست. روش مراقبت از این کیوتچه در واقع مراقبت از خودتونه. این بازی این شکلی طراحی شده که شما باید یک سری کارهای مربوط به خودمراقبتی‌ها رو انجام بدید تا از پت مراقبت کنید.بخشی از فیچرهاشحالا این کارهایی که اپلیکیشن شما رو ترقیب به انجامش می‌کنه شامل چیه؟ برنامه‌ریزی کردن و تیک‌زدن کارهاتون. تعریف سفر (jeurney) که اون کارهای لازم رو به این اهداف مرتبط کنید و در نهایت می‌تونید آمار میزان تسک‌هایی که تیک زدید رو ببینید. و کلی چیزهای کاربردی دیگه مثل ثبت احساستون در لحظه که به خودآگاهی کمک می‌کنه تا تمرینات مختلف یوگا برای تنبلا یا تمرینات تنفس مختص برای تمرکز یا افزایش دادن انرژي. فیچرهای کاربردی زیادی داره ولی زیاده‌گویی نمی‌کنم که خودتون برید و کشفشون کنید. ولی هیچ کدوم از این ویژگی‌ها نبودند که منو عاشق این اپه کردند،‌ بلکه چرایی این اپ بود (همون چرایی که سایمون سینک درموردش میگه) اساس این اپلیکیشن روی عشق و مهربونیه و اینه که منو انقدر همراه کرده. برای همین تصمیم گرفتم منم به شما معرفیش کنم که منم بتونم شفقت با خود و خودمراقبتی رو منتشر کنم.یه کد معرفی هم داره که اگه خواستید میتونید وارد کنید و به عنوان دوست هم دیگه رو اضافه میکنیم و میتونیم برای هم وایب مثبت بفرستیم :)کد من: VPGJ1M5HLL</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 20:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ce5r1hggkl2g</link>
                <description> بداهه‌ای در مدح نوشتنقسم به قلم که لحظه را کندتر می‌کند، دست دراز می‌کند و عقربه را می‌گیرد. قلم! مگر تو بال داری که مرا به آغوش می‌کشی و به جایی دورتر و بالاتر می‌بری؟ جایی که همه چیز را، همه را، همه زندگی‌را در یک نگاه می‌بینم. از آن دورتر، همه چیز را دورتر اما بهتر می‌بینم. همه چیز را «کوچک» می‌بینم. قلم عزیزم! مگر تو بُرنده‌ای که با تو را در دست گرفتن می‌توانم با افکاری که روح را میخورد مبارزه کنم، در برابر ناملایمات زندگی از خودم دفاع کنم. قلم جانم! درسته که جان نداری اما بهتر از بسیاری از جانداران می‌دانی وقتی که غمگین باید چه کنی و چطور به قلبم مرهم بگذاری.شعف نوشتنکلمه‌ها را هر کدام از چرخ‌دنده‌های مغزم بیرون می‌کشم و به سمت کاغذ پرتاب می‌کنم. آخ! کلمه‌های مزاحم که بی شما تازه حرکت این چرخ‌دنده‌ها روان و راحت می‌شود. حتی گاهی باعث می‌شود چرخ‌دنده‌ای در آن تهِ تهِ مغزم تازه به‌کار بیافتد و کمکم کند چیزهایی را بیایم که هرگز حتی ندیده بودمشان.قلمم روی صفحه کاغذ می‌رقصد، هر بار متفاوت هر بار بی‌مانند. رقصی که خودش زیباست اما یادگارش زیباتر. خودش نگاه را مجذوب می‌کند، ردِپایش دل را، ذهن را.صفحات دفتر را دانه به دانه می‌کنم؛ از هر کدام موشکی می‌سازم. موشک‌هایم هرکدام به نقطه‌ای پرواز می‌کنند. هیچکس نمی‌داند که این نوشته‌ها را که می‌خواند و چه فکر می‌کند؟ زندگی همین است، فرار از بین دو انگشت، لحظه‌ای رقصیدن در اوج و بعد از آن به خاک افتادن؛ فقط در یک چشم به هم زدن.</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 22:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلا برای رنج نکشیدن، رنجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87-jdwyeguuli16</link>
                <description>واکنش پیش فرض ما در برابر رنج‌ها چیه؟ ما تلاش می‌کنیم با رنج روبه‌رو نشیم. فکر می‌کنیم با نادیده گرفتن رنجی که موجه و غیرقابل گریزه، می‌تونیم باهاش مقابله کنیم. چرا این اتفاق برامون می‎‌افته؟ شاید چون انقدر تو رنج‌ها از کسی همدلی نگرفتیم که فراموش می‌کنیم، موقع رنج کشیدن نیاز به همدلی و پذیرش داریم نه فرار.من فکر می‌کنم این تقلا برای رنج نکشیدن، مثل هر رفتار ناخودآگاه دیگه‌ای از کودکی میاد، زمانی که موقع ناراحتی وادارمون کردن که نباید گریه کنی؛ ما یاد گرفتیم حداقل حقوقی که داریم رو از خودمون دریغ کنیم، حق ناراحت بودن و در عوض در رنج‌ها عمیقی که داریم باید رنج دیگری رو هم تحمل کنیم؛ رنجِ رنج نکشیدن.عدم پذیرش و فرار کردن از رنج، تبعات اون رنج را گسترش میده. هرچه‌قدر دیرتر رنج را بپذیریم دیرتر میتونیم باهاش کنار بیایم. کافیه فقط بپذیری و با خودت بگی من حق دارم بابت این موضوع ناراحت باشم و اون غم رو بپذیریم و ذره ذره تجربه‌شو زندگی کنیم.بار دیگه قلبم فشرده شد و بغض راه نفس کشیدنمو بست، حواس خودمو پرت نمی‌کنم، به خودم نمیگم فاطمه چیز خاصی نیست، با دستام خودمو بغل می‌کنم و بی‌محابا زیر گریه می‌زنم...</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 20:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدانی که باید مواظبش باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B8%D8%A8%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-m8upctibjdko</link>
                <description>همیشه به من می‌گفت:«عشق منی!»، اما معمولا حواسش به من نبود، نمی‌دانم راست می‌گفت که مرا دوست داشت یا نه اما می‌دانم که نمی‌دانست چه چیزی خوشحالم می‌کند، چه می‌خواهم، حتی چه چیزی مرا می‌آزارد.ما عادت کردیم از هرچیزی فقط قسمت‌های جذابش را بخواهیم. در مواجه با یک کودک، جذب شیرین‌زبانی و بامزگیش می‌شویم ولی زحمت بی‌اندازه‌ پرورش و مراقبت از آن را نمی‌خواهیم. در بدو ورود به یک خانه بزرگ و زیبا دوست داریم تا آخر عمر روی این کاناپه راحت، لم بدیم و محو منظره دل‌انگیز بیرون شویم؛ اما اگر لحظه‌ای به این فکر کنیم که رسیدگی و نظافت به خانه‌ای به این بزرگی چه‌قدر سخت است ممکن است نظرمان عوض شود.از «رابطه» چیزی که به ما می‌دهد را دوست داریم، نه آنچه ما باید برای آن بدهیم. خندیدن موقع سریال دیدن را می‌خواهیم نه برای او غذا پختن وقتی خیلی خسته‌ایم. رقص دو نفره با سلطان قلب‌ها را می‌خواهیم اما حاضر نیستیم موقع دعوا، عصبانیتمان را در خود حل کنیم.هر رابطه در کنار لحظات زیبا و بامعنایی که در زندگی ما به یادگار می‌گذارد، بهایی دارد که باید پرداخت کنیم وگرنه از آن فقط همین خاطره‌ها می‌ماند. برای همین آدم‌ها رابطه‌های طولانی مدت که دارند را سرمایه‌شان می‌دانند.رابطه گلی میان یک گلدان است که یک مراقبت دو طرفه نیاز دارد تا طراوت و تازگی داشته باشد. یک نفر هرگز برای نگهداری از این گلدان‌ها کافی نیست و دیر یا زود برگ‌های زرد گل خاک را در آغوش می‌کشند. مبادا روزی سراغ گلدان مهم زندگیمان بیاییم و ببینیم مدت‌ها است که خشکیده ...</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 22:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشد کسب و کار در فضای کار مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/blue-white/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-lvzom5rz6qdn</link>
                <description>به عنوان یک مالک کسب و کار برای ادامه فعالیتتان دو گزینه پیش رو دارید، اول این که به یک مجتمع اداری بروید و یک دفتر برای خود اجاره کنید، بعد از آن هم برای تهیه تمام تجهیزات لازم برای دفترکار به بازار مراجعه کنید (میز، صندلی، پرینتر، مودم اینترنت، میز ناهارخوری، صندلی استراحت، چای ساز، یخچال و ...) سپس تمام کارهای مرتبط با دفتر جدید، مثل استخدام نیروی خدماتی، پیگیری برای خرید ملزومات و  ... را انجام دهید. یا این که به یک فضای کار اشتراکی بروید و یک فضای مناسب را با توجه به بودجه و نیازتان تهیه کنید. جز هزینه‌های مالی و زمانی قابل توجه فعالیت در دفتر به شکل سنتی، چه موارد دیگری وجود دارد که باعث می‌شود افراد فضای کار اشتراکی را ترجیح دهند؟ تشکیل تیم در فضای کار اشتراکی چه منافع دیگری را برای کسب و کار در پی خواهد داشت؟ آیا واقعا فضای کار اشتراکی می‌تواند بر رشد کسب و کار تاثیر مثبتی داشته باشد؟فضای کار اشتراکی آبی‌سفید سپهرسکوی پرتاب کم هزینهبرای هر کسب و کار نوپایی یا حتی دیرپایی(!) ذخیره کردن زمان و منابع مالی بسیار باارزش تلقی می‌شود. شروع کردن کسب و کار با هزینه و زحمت کمتر به شما این امکان را می‌دهد که این منابع ارزشمند را برای اهداف والاتری صرف کنید. به جای این که منابعتان را برای اداره کردن امور روزمره دفتر، تعمیر وسایل، تمیزکاری محیط، حل مشکل اینترنت و پرداخت قبوض مصرف کنید؛ به انجام کارهای مهم مربوط به اهداف کسب و کارتان بپردازید.تعلق به جامعهمی‌توان گفت مهم ترین مزیت کار کردن در یک فضای کار اشتراکی خوب، پیوستگی شما و تیمتان با یک جامعه پویا است. وقتی شما شروع به کار کردن در یک فضای کار اشتراکی می‌کنید، در واقع به جامعه موجود در آن ملحق می‌شوید. تعلق خاطر به این جامعه اثرات مثبتی را در شما، تیم و همکارانتان و در نهایت در کسب و کارتان  را ایجاد می‌کند.این جامعه به شما در پیدا کردن فرصت‌ها و شناسایی تهدیدها،‌ شبکه‌سازی و افزایش آگاهی از برند (brand awareness)، ارتقا سرمایه‌های انسانی و بسیاری از پله‌های رشد کسب و کارتان کمک می‌کند. این تاثیرات می‌تواند فراتر از کسب و کارتان باشد. ارتباط و دوستی با اعضای خلاق و فعال فضای کار اشتراکی، به رشد فردی شما و اعضای تیمتان کمک ارزنده‌ای خواهد کرد.زیبا، جادار، منعطف!هر فضای کار اشتراکی بسته به سیاست‌هایی که در آن حاکم است، عضویت‌های مختلفی را به اعضایش ارائه می‌دهد. این به شما این فرصت را می‌دهد تا بسته به نیاز فعلی کسب و کار و همچنین بودجه‌ای که در حال حاضر در اختیار دارید، مناسب‌ترین عضویت را انتخاب کنید. با بودجه‌ای که هرگز نمی‌توانستید دفتری داشته باشید، حالا نه تنها فضایی برای کار کردن اعضای تیمتان دارید به علاوه فضایی مجزا برای برگزاری جلساتتان هم دارید.فضای کار از لحاظ زیبایی بصری و محیط حرفه‌ایمسلما بر ذهنیت مشتریان و همکاران احتمالیتان که برای جلسه به فضای کار شما می‌آیند، تاثیرگذار است. مهم‌تر از همه این که معماری داخلی فضای کار به صورت تخصصی برای کار کردن طراحی شده. به این شکل که کمترین حواس‌پرتی و شلوغی را در فضای کارتان شاهد هستید. به‌علاوه عناصر و فضاهایی برای شکوفایی خلاقیت نیز در این فضاها در نظر گرفته می‌شود.رویدادرویدادها و دورهمی‌هایی که در فضاهای کار اشتراکی برگزار می‌شود، فرصت بسیار خوبی برای شما و کسب و کارتان است. از طریق این رویدادها با افرادی که در حوزه شما فعالیت می‌کنند آشنا می‌شوید. اگر بتوانید با همکاری پرسنل فضای کار اشتراکی خودتان رویدادی را برنامه‌ریزی و برگزاری کنید، فرصت بسیار ارزشمندی را برای برند کسب و کار خود ایجاد کردید.در این رویدادها ممکن است با شرکای جدید، نیروی کار بالقوه یا حتی مشتریان احتمالیتان دیدار کنید. در حوزه کاریتان، حامی رویدادی شوید و یا خودتان یا هم‌تیمی‌هایتان ارائه‌ای را آماده کنید، از این طریق برند خود را به عنوان برندی معتبر و متخصص در حوزه‌کاری که در آن مشغول هستید به دیگران می‌شناسانید.برگزاری رویداد در فضای کار اشتراکیفضاهای کار اشتراکی نه تنها بر کسب و کار بلکه بر رشد و توسعه فردی شخص شما نیز موثر است. جو سازنده و پویایی که در این‌ فضاها حاکم است دیر یا زود شما را هم با خود همراه می‌کند. جامعه‌ای از افرادی که دغدغه رشد و ارتقا دارند و محیطی که اتمسفر تلاشگری و مصمم بودن را در خود جای داده، شما را به سوی جلو هدایت می‌کند.</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 13:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیدا کنید پرتقال فروش را</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34190056/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-hcaibx3kynjf</link>
                <description>ما برای اشتباهاتمان دنبال مقصر هستیم، همه فکر میکنیم نقاط ضعف و خطاهایمان تقصیر ما نیست. با شانه خالی کردن از کاستی و کم کاری‌هایمان می‌ توانیم راحت‌تر زندگی کنیم و جالب اینجاست که کار چندان سختی نیست به راحتی می‌شود نقص‌ها را به جامعه، خانواده، حکومت، جبر جغرافیایی، پرسنل مدرسه، دوستان و ... نسبت داد. اگر  رویا یا اهداف والایی دارید، اگر به زعم خودتان برای چیزی می‌جنگیدند، یا دوست دارید شخصیتی مفید و تاثیرگذار باشید یا هر تفکر سازنده‌ی دیگری را در سر دارید، همین حالا، دقیقا از همین لحظه، مسئولیت تمام چیزهایی که مربوط به شماست را برعهده بگیرید و با تمام وجود در جهت حل مشکلات، نقصان، ضعف ها و اشتباهاتتان بکوشید و بر مدیریت آن ها تمرکز بگذراید.این تنها قائده ای است که استثنا ندارد، «این ذاتی است و دست من نیست» ، «وضع مملکت خراب است نمی‌توان این را کاری کرد»، «تقصیر آن معلم فلان، فلان شده است» و چه و چه نداریم.دو گزینه پیش روی شماست، اولی این است که قید اهداف و رویاهای تان را بزنید به شما قول میدهم برای این عدم موفقیت و بی‌ثمریتان، به اندازه ریگ‌های بیابان مقصر پیدا کنید، تا بتوانید خودتان را ظاهرا بی گناه جلوه دهید. اما اگر برای موفقیت و اهدافتان مصر هستید باور کنید باید این طرز فکر را برای همیشه کنار بگذارید. قبول مسئولیت‌ها به ما آرامش خاطر میدهد، چرا که دیگر مسئولیت همه چیز با خود ماست و می‌ توانیم به خودمان اطمینان خاطر بدهیم که همه چیز تا حد توان خوب پیش خواهد رفت. این که باور داشته باشد که همه چیز به عملکرد خودتان بستگی دارد باعث میشود تبدیل به شخصیتی شوید که همیشه دنبال راه حل است، به جای شخصی که همیشه گلایه دارد و از قصورات دیگران شاکی است.</description>
                <category>فاطمه محمودی</category>
                <author>فاطمه محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 00:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>