<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مدرسه راوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_34238935</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 04:59:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مدرسه راوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_34238935</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آینه‌ی white board</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-white-board-lvsnn0a7pkrr</link>
                <description>این روزها که برخی اماکن پر رفت و آمد شهر به بهانه انتخابات مزیّن به گفتگوهای مردمی شده است، برای دوستانی سوال پیش آمده که فایده این گفتگوها چیست. پاسخ این سوال را بر مبنای یک تجربه زیسته، در جستاری که در ادامه آمده است و متعلق به ایام برپایی موکب بهشت قدس در چهارراه ولیعصر (عجل الله فرجه) است، می‌خوانید.آینه‌ی white boardهنوز اربعین شهدای غزه نشده بود که ما با تک موکب بهشت قدس، کنار تئاترشهر، اربعین به پا کردیم. شب اولی که رفتم موکب، هنوز گنبد طلایی نداشت و غرفه‌ها به راه نبودند اما من محو نورش شدم. نوری که بچه‌ها در تاریکی موکب تا حوالی سحر با موبایل روشن کرده بودند تا با آن چتایی (نوعی حائل از جنس گونی‌های پارچه‌ای) را به صورت سرسره‌وار از سقف آویزان کنند.مجموعه‌ای از اسپیس‌ها که روی هم در چند طبقه سوار شده بودند و سر جمع یک هشت ضلعی را می‌ساختند و سقفی که هنوز آسمان بود تا گنبد طلایی رنگش را به شکل مسجدالاقصی تکمیل کنند.در تقسیم کاری که برای کنشگری در قبال مسئله فلسطین داشتیم، بنا نبود پای ما به کارهای موکب باز شود اما انگار خوردن ساندویچ کالباس مانده‌ای که آن شب از باقی‌مانده غذای بچه‌ها اضافه آمده بود، نمک گیرم کرد. بنا بود در بهشت قدس فعالیت تبیینی اتفاق بیفتد. اینکه فعالیت تبیینی یعنی چه را هنوز هیچ کس نمی‌داند اما اجمالش این است که در آن محتوایی روشنگرانه برای افرادی که نسبت به موضوعی بی‌اطلاع هستند یا موضع نادرستی دارند عرضه می‌شود.نمی‌دانم چه شد که شبی که برای بارش فکری ایده‌های تبیینی درباره موضوع فلسطین جمع شده بودیم، دهان کدام بزرگوار به برپایی تخته‌های گفتگو لغزید و دقیقا گوی میدان چطور چرخید که مسئولیت کار با من افتاد. شب‌های اول هنوز دستم نیامده بود که چطور باید با مردم سر صحبت را باز کرد و ارتباط موثری گرفت. جالب است که این را تا شب‌های آخر هم نفهمیدم، اما به حکم قاعده بزن بر دل میدان، هر شب با ترس و لرز، در کنار بچه‌ها صحبت را با مردم شروع می‌کردم و آخر شب با غر زدن بچه‌هایی که بنا داشتند زودتر پرده‌های برزنتی غرفه‌ها را پایین بدهند تا مهیای شیفت نگهبانی شب شوند و با ناله پاهایی که چند ساعت در سرما استوار مانده بودند، دل از گفتگو می‌کندیم.الگوی کار اینطور بود که بچه‌ها چند سوال شبیه اینکه چرا باید به فسطین کمک بکنیم، فلسطین مقصر است یا اسرائیل و... را می‌نوشتند و ماژیک در دست، در پیاده‌رو به عابرینی که گذر می‌کردند، تعارف می‌زدند که روی تخته، پاسخی برای سوال‌ها بنویسند. اگر قبول می‌کردند، حکم چراغ سبز برای شروع گفتگو را داشت.کار سختی بود. نه به خاطر اینکه عمده عابرین درخواست ما را رد می‌کردند، بلکه به خاطر اینکه حتی از بچه‌های خودمان معدود افرادی بودند که قبول کنند پای تخته بروند و به گفتگوی با مردم بایستند.عمده بچه‌هایی که پای کار می‌آمدند، بچه‌های سال پایینی بودند. شاید به خاطر اینکه هنوز آنقدر تنور آرمان و ارزش در وجودشان روشن بود که جرئت به خرج دهند و اینکه شاید هنوز دلشان مثل ما به لطف سیاهه‌های سواد دانشگاهی، به جهالت نیامیخته بود. کمتر پیش می‌آید که حس و حال آدم در یک لحظه ترکیبی بشود، مثلا اینکه هم هیجانی باشد و هم بی‌خیال، هم خوشحال باشد و هم غم‌زده. این اتفاق فقط در شرایطی می‌افتد که تفسیر حسی‌شان، فراتر از اتفاقات معمول است. مثلا در پیاده‌روی اربعین، در حالی ‌که احساس ناشی از خستگی و دردپا چنان امانم را می‌برد که با گذر از هر عمود می‌خواستم نیم‌ لیتر گریه کنم اما در عین حال حس اشتیاق و لذت از حرکت به سمت کربلا و جانماندن از کاروان میلیونی که لحظه‌ای از حرکت نمی‌ایستاد، در دلم برمی‌افروخت.در بهشت قدس، ترس و لذت دو حسی بود که هربار پای تخته‌ها در وجودم به هم برخورد می‌کردند. گاهی ترس از کم آوردن جلوی مردمی که نمی‌دانستم دقیقا جواب سوالاتشان را چه باید بدهم، فائق می‌شد و به بهانه آوردن تجهیزات و بچه‌ها، لحظاتی از پای تخته جیم می‌شدم و گاهی لذت سروکله زدن با مردم چنان هیجانم می‌داد که از بلندی سروصدای کلامم، جمعیتی دورمان را می‌گرفت.ترس از تهی بودنِ من برمی‌خواست و لذت از حس شادابی تعامل با مردم. ترس برای وقتی بود که چراغ قوه بحث روی نقاط ضعف می‌افتاد. روی آنجاهایی که در پیشرفت جا مانده بودیم، در سیاست دور زده بودیم، در فرهنگ جلو افتاده بودیم و در اقتصاد وا داده بودیم.و لذت برای آن موقعی که علاوه بر دیدن نقاط قوتی مثل تاثیر سرپنجه موشک‌ها، بیل و کلنگ بچه‌های جهادی، مقام‌آفرینی جوهر اهل علم و... ، می‌دیدم که هنوز امید در دل بسیاری از مردمِ گله‌مند زنده است. امیدی که زاییده پایبندی مردم به ارزش‌های انسانی بود. در بحث‌ها گاهی جمع نقاط ضعف (۱-) و نقاط قوت (۱+) یکدیگر را خنثی می‌کرد و امید، آن بازیکن تعیین‌کننده‌ای بود که بسته به آنکه بخواهد به نفع کدام طرف بازی کند، برد و باخت را رقم می‌زد. اگر می‌شد امید را با روی خوشش وارد بازی کرد طوری که امیدواری (۱+) در گفتگو نمایان شود، بازی را سرجمع یک به هیچ می‌بردیم. اما اگر ناامیدی (۱-) زوزه می‌کشید، از در هر پیشرفتی هم که روضه می‌خواندیم، باز هم مهر باخت بر پیشانی‌مان حک می‌شد.شبی با شهاب هم کلام شدیم. به قول معروف بالا و پایین نظام را می‌شست و می‌گذاشت کنار. انگار نه انگار شروع صحبت‌مان درباره حماسه ۷ اکتبر حماس بود. با اولین سخن، ما را صاف آورد وسط سبزه‌میدان به تماشای دلاری که از نردبان گرانی بالا می‌رفت. مظلومیت فلسطینی‌ها را قبول داشت و ظلم اسراییلی‌ها را انکار نمی‌کرد اما می‌گفت در همین تهران، لا‌به‌لای سطل زباله‌ها و خرابه‌ها مگر مظلوم نداریم که دلت به حال آن‌ها می‌سوزد؟ یا اینکه آن کسی که ۲*۲ را مساوی با ۳ قرار می‌دهد و میلیاردی اختلاس می‌کند، جزو ظالمان قرار نمی‌گیرد که با او هم مبارزه کنید؟مشکل این بود که تیشه شهاب از جنس منطق و استدلال نبود که بتوان با او وارد هماورد شد. مدام رگباری از جملات و مغلطه‌هایی شبیه شبهات و نقدهای تک خطی توییتر را بیان می‌کرد که جذابیت ادبی زیاد و در عین حال دوز بالایی از کینه به همراه داشتند. طوری که برای پاسخ به هر کدام باید فقط صد خط مقدمه می‌گفتی. دست آخر بعد از نیم ساعت که نوار بد و بیراه‌هایش تمام شد، احساس کرد که سنگ صبور آرام و خوبی گیر آورده، سراغ حسرت‌های زندگی‌اش رفت. از اینکه دلش می‌خواسته الان به جای آنکه مسیر را پیاده یا با مترو گز کند، با ماشین خارجی‌اش به خانه می‌رفته و آنجا خوشی‌های زندگی را به آغوش می‌کشید. اما حیف که باید به خاطر چندرغاز سگ‌دو بزند، به حقوق ده میلیونی که کفاف خورد و خوراکش را هم نمی‌دهد، بسنده کند و همه این‌ها در حالی است که سنین جوانی‌اش هم رو به پایان دارد.دیدم هرچقدر هم که بخواهم قله‌هایی را که جمهوری اسلامی در پیشرفت درنوردیده، بازگو کنم، به حال گرفته‌اش توفیری ندارد. شبیه کسی که به چشم عینک دودی زده باشد و از او بخواهیم زیبایی گل نرگس روبه‌رویش را توصیف کند. در بحث‌ها اینجور مواقع که طرف عمرش را به پای بیچارگی‌ها باخته بود، دیگر نمی‌شد به راحتی صحنه‌ای از زیبایی‌های موجود و آینده نشانش داد. فقط می‌شد پای ارزش‌های انسانی و ملی، به عنوان اندوخته‌ای که از قبل داشته، را وسط کشید و از آن خرج کرد. مثلا اینکه هزارها شهید دادیم تا جمهوری اسلامی پایدار بماند، به عاشورایی اعتقاد داریم که تکلیف را در هر صحنه زورآزمایی بر ما روشن کرده و...امثال شهاب‌ها بیشتر دلشان مملو از غصه بود تا اینکه مغزشان را پر از ایدئولوژی‌های مخالف کرده باشند. حرف‌هایی هم که علیه جمهوری اسلامی می‌زدند، به تلافی دلخوری‌هایشان بود تا نقد حکومت.برای اینکه هیچ شبی در بهشت قدس بدون گفتگو نماند، بین بچه‌هایی که پای کار بودند، شیفت‌بندی می‌کردیم. هر شب باید حداقل ۲،۳ نفر پای تخته می‌بودند تا بشود بحثی شکل داد. توان بچه‌ها و میزان دانشی که داشتند کم و زیاد داشت برای همین سعی بر این بود که در گعده‌ها کسی تک نیفتد. خوبی اینکه چند نفری با بچه‌ها در بحث شرکت می‌کردیم این بود که بحث به لحاظ نقطه جوش به تعادل دوستانه می‌رسید.با بچه‌ها توافق کرده بودیم که در گفتگو با کسی دعوا نکنیم و فقط از در دوستی وارد شویم. چون بحث روکم‌کنی نیست که بخواهیم کار را به زورآزمایی بکشانیم. خیلی از مردم همین که محاسن را بر صورت ما می‌دیدند، در بحث نوعی گارد داشتند، حالا اینکه کار بخواهد به جدل بکشد، این گارد را قوت هم می‌داد. از آنجایی که فضای حضور در گفتگوها آزاد بود، چندباری افرادی وارد شدند که حواسشان به کل‌کل نکردن نبود. فکر می‌کردند ما گفتگو می‌کنیم تا نادان بودن برخی از مردم را به رخ‌شان بکشیم. یک شب دیرتر از بچه‌ها به بهشت قدس آمدم. از دور دیدم که گعده بزرگی پای تخته شکل گرفته. خوشحال از اینکه بچه‌ها امشب در دعوت به گفتگو گل کاشته‌اند، نزدیک شدم. از چند قدمی صدای جر و بحث شنیدم. حدس زدم که نابلدی از بچه‌ها وارد گفتگو شده و کار را به جدل کشانده است. حدسم وقتی تایید شد که دیدم چندتا از بچه‌های همیشگی، ناراحت گوشه‌ای ایستاده‌اند. به سراغشان رفتم. گلایه کردند که یکی از سال‌بالایی‌ها وارد گفتگو شده و این قشقرق را به راه انداخته. وقتی سراغ گعده رفتم، بحث‌شان با دلخوری به انتها رسیده بود. مردم که متفرق شدند، با آن سال‌بالایی دستی دادم و باوجود اینکه در تحلیل و دانش سیاسی بسیار اندوخته بود، از او خواستم دیگر پیش ما نیاید. هم خودم ناراحت شدم از این درخواست و هم او. اما چاره‌ای نبود. هر شب از زندگی‌مان نمی‌گذشتیم که بیاییم وسط شهر تا اوضاع را بدتر کنیم.به وضوح پیدا بود که بچه‌هایی که از سر دغدغه اصل گفتگو و به شوق هم‌کلام شدن با مردم می‌آمدند، در اقناع منطقی و جذب قلوب مردم موفق‌تر بودند تا کسانی که در بحث جنبه‌ای از قدرت‌نمایی به لحاظ اطلاعات و استدلال را نمایان می‌‌کردند. انگار مردم بیشتر دنبال دلجویی بودند تا اقناع. خسته از ناملایمات زندگی و سرشلوغی‌های روزمره، دلشان می‌خواست کمی غر بزنند و فقط ساعتی صدایشان شنیده شود. در چنین جایی باید در گفتگو بیشتر دل آدم کار می‌کرد تا عقلش. یکبار که تخته را به جای پیاده‌روی خیابان، جلوی حوض تئاترشهر گذاشته بودیم، دیدم مرد میان‌سالی در فاصله چندمتری تخته ایستاده است و فقط گفتگوها را تماشا می‌کند. کمی جلو رفتم و با لبخند تعارف زدم که چیزی برایمان بنویسد. فورا رو کج کرد و درخواستم را با خنده‌ای تلخ رد کرد.ماندنش مساوی بود با شنیدن اصرار من. آمد راهش را بکشد و برود که هرطور بود با خنده و شوخی سر بحث را باز کردم. می‌گفت شما پول می‌گیرید، خندیدم و گفتم نه، همه دانشجو هستیم. گفت اگر الان هم برای‌تان منفعتی نداشته باشد، برای آینده‌تان تاثیرگذار است. از جنس سخن و کنایه‌هایش می‌شد فهمید که از مردم عامی نیست. کمی که پیش رفتیم، فهمیدم چپ است. مدتی هم استاد دانشگاه بوده و به قول خودش به خاطر اعتقاداتش اخراجش کرده‌اند. نه جمهوری اسلامی را قبول داشت و نه حتی دین اسلام را. تنها اشتراکی که داشتیم این بود که برایش ایران و منافع ملی مهم بود. می‌گفت طرفدار انقلاب اسلامی بوده تا روزی که مصاحبه امام را در هواپیمای بازگشت به ایران می‌بیند. وقتی پاسخ «هیچ» امام را در پاسخ به سوال «چه حسی دارید» می‌شنود، ناراحت می‌شود و قید انقلاب را می‌زند. اما در عین حال می‌گفت برای دفاع از وطن دو سه سالی به جبهه رفته. چون کیس جالبی بود، چندتا بچه‌ها را جلو کشیدم تا تجربه متفاوتی را کسب کنند. بچه‌ها که مشغول شدند، خودم سراغ یکی از سال‌بالایی‌ها رفتم که روی اندیشه‌های رهبران انقلاب اسلامی کار می‌کند تا او هم بیاید و کمک کند. وقتی با هم پیش مرد رسیدیم، دیدم یکی از بچه‌ها با او وارد جدل شده است. به کناری کشیدمش و گفتم این همه زور نزدم تا درِ گفتگو را با این بنده‌خدا باز کنم که حالا تو بخواهی او را بپرانی. هیچ وقت فکر نمی‌کردم میان رفیقم و یک چپ، هواخواه چپ بشوم. اما انگار باز کردن درِ رفاقت نتیجه داد و مردی که حتی نمی‌خواست با ما هم سخن شود، شب‌های دیگر هم دور و بر بساط تخته و گفتگوی ما پیدایش می‌شد و هر بار که همدیگر را می‌دیدیم، انگار یک خنده و شوخی به هم بدهکار بودیم.بعد از ده روز در جلسه‌ای که باید راجع به تمدید زمان یک هفته‌ای موکب تصمیم می‌گرفتیم، همه بهانه‌ها آماده بود تا در شورا رای منفی به تمدید بدهم. از امتحانات میان ترم گرفته تا خستگی کار این ده شب و گیرهایی مثل کمبود نیرو. اما در جلسه، اقلیت بر اکثریت پیروز شد و خروجی جلسه تمدید بود. چرا رای مثبت دادم؟ خوشی زده بود زیر دلم. نه؛ واقعیت این بود که داشتم بیشتر با خودم آشنا می‌شدم. تخته‌های سفید شده بود آینه و سوال و جواب‌هایی که هر شب مردم رویش را پر می‌کردند، آن منی شده بودند که من تا حالا ندیده بودمش. چقدر من سوال دارم از این وضعیت و چه جواب‌هایی که تاکنون ملتفتشان نبودم. این‌ها پیش مردم چه می‌کردند؟ نمی‌خواهم گل و بلبل بسازم، چرندیات بین کلاممان کم نبود اما صیاد کلی لجن را کف دریا بالا و پایین می‌کند و بارها گذرش به صدف‌های پوچ می‌خورد تا مراوید را صید کند. کاری به جذب مردم و رفع شبهاتشان درباره جمهوری اسلامی ندارم، کاملا با دید منفعت‌گرای شخصی می‌خواهم بگویم که من از گفتگوی با مردم، خودم قبل از آن‌ها سود می‌بردم. در گفتگو گذرم به کوچه و پس‌کوچه‌هایی از ذهنم می‌افتاد که هیچ وقت از وجودشان حتی خبر نداشتم. انگار در همه این سال‌ها عادت کردم بودم که سوار بر جملات و کلیشه‌هایی ثابت، از مسیرهای تکراریِ اقناع خودم عبور کنم. اما وقتی با مردم در کلام همراه می‌شدم، از مناظری دنیا را می‌دیدم که برایم قفل بود. آدم جلوی آینه است که متوجه ایراداتش می‌شود. اینکه علیرغم اهن و تلپی که به خود داشته، ناگهان می‌فهمد که موهایش به طرز مسخره‌ای شلخته بوده یا دکمه‌ها را اشتباه بسته و... آن شب‌ها شاید با چند ده نفر گفتگو کردیم اما واقعیت این بود که من با خودم حرف می‌زدم. آدم که سرخودش داد نمی‌زند...✍️ مصطفی انواری</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 09:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من قول دادم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D9%85%D9%86-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-jgouuhx85sjh</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم? آب را وقتی در ظرفی می‌ریزیم، به آن حالت می‌گیرد و همه خلاهای ظرف را پر می‌کند. اثر رفاقت هم مانند آب است. همه خلاهایی را که ممکن است با زمختی‌های زمانه پیش آمده باشند، پر می‌کند از مرام و صمیمیت. در ادامه روایتی را می‌خوانید از مرام و صمیمت یک گروه جهادی که در کنار فعالیت‌های عمرانی، با معجزه محبت بین دل‌های خود و اهالی اهل سنت شهر تایباد، پل زدند. پلی به ضمانت سال‌های سال.قسمت اولموضوع: من قول دادمروز 15 اسفند 1401 بود. هوای تهران داشت رو به گرما می‌رفت. اسم من برای خادمی شهدا در بازه سوم اعزام به هویزه در آمده بود. از طرفی بسیج دانشجویی فراخوان اردوی جهادی در روستاهای هویزه را مرتب در کانال‌های مختلف ارسال می‌کرد. برای نشریه فتح هم دوستان کارهای خوبی را انجام داده بودند. قرار بود توزیع نشریه را برای زائران راهیان‌نور داشته باشیم. اما حرف من به همه اینها یک چیز بود. من قول دادم. راه افتادم سمت راه آهن، برای رفتن از تهران به مشهد. شاید بپرسید کلاس‌های درس را چه کردی؟ جواب را بالاتر گفتم: من قول دادم. البته جواب قانع کننده‌ای نیست! با یک قطار اتوبوسی و اسباب و اثاثیه فراوان و عزم دیار کردیم. بعد از توقف قطار به سمت پلیس‌راه رفتم. راه قوچان (شهر من) دور بود و یاران منتظر ما بودند، در پیامرسان‌ها و به طور مجازی قربانی‌هایی به یُمن حضور من صورت گرفت. همین هم کفایت می‌کرد.کار ویژه اول من مراقبت از خواهرم بود، خواهرم مدرسه‌ای بود. مادرم عازم سرزمین ارباب بود و من توفیق توضیح مشق‌های خواهرم را داشتم. یک هفته کار اصلی من این بود. اما این اصل تنها فرعی بود برای اصلی دیگر. شاید بپرسید چی شد؟ مهم نیست بگذریم.از قولم بگویم. قرار بود 21 اسفند با بچه‌های محله برویم اردوی جهادی. به همین خاطر شروع کردیم به برنامه ریزی. کتاب‌های بسیاری را برای مطالعه در اردو مشخص کردیم . تلاش کردیم این اردوی جهادی با قبلی‌ها فرق کند. کم کم موسم جهاد فرا رسید. مادرم از کربلا برگشت یک روز خدمتش بودم. منزل شلوغ بود از مهمان‌ها و فامیل. قرار بود شب ولیمه بدهیم. به اذان مغرب که نزدیک شدیم دیگر دست خودم نبود. پاهایم حرکت کرد سمت یخچال مقداری خوراکی خوردم! سپس همان پاها رفتند به سمت کوله پشتی و لباس کار و... تا مهیای رفتن به سمت جهاد شوند. موقع رفتن مادربزرگم گفت: «مهمان دارید، من هم هم میخواهم برگردم روستا، بیا و نرو». مادرم رأی ممتنع داد. چون خیلی وقت پیش جریان را می‌دانست. پدرم گفت شرایط را ببین، امشب مهمان داریم، تازه از تهران آمدی ولی مختار هستی. من چه باید می‌گفتم؟ آفرین! من قول دادم.رفتم سمت مسجد. همه اصحاب آمده بودند. آماده جنگ‌ها، شلوار پلنگی‌ها، کارگرها، خادم‌ها و عاشقا بودند. ولی یک چیز عجیب بود. من دانشجو بودم دو نفر دیگر از رفقا هم دانشجو بودند، یک نفر طلبه هم داشتیم.چند نفر شدیم؟-4 نفر.حالا می‌دانید ما چند نفر بودیم که می‌خواستیم به اردوی جهادی برویم؟-نه!19 نفر!!!! یعنی 15 تا دانش آموز داشتیم. عدد و رقم شاید ساده باشد برای شما. اما راضی کردن خانواده، مدرسه، فامیل، شرایط سنی (بعضی‌ها هنوز متوسطه اول و ابتدایی بودن)، رضایت فرمانده و سختی سفر می‌توانست مانعی برای این 15 نفر باشد. فرمانده همه را جمع کرد. آماده نطق بود. بسم الله... قانون یک: حرف من حرف اول و آخر است. قانون دو: اگر شلوغ کردید هر لحظه ممکن است بگویم که برگردید. قانون سه حرف من حرف آخر و اول است (فرمانده مهربانی داریم به این شدت هم قوانین وضع نمی‌کرد) خلاصه همان اول کار، رفقا ماست‌ها را ریختند در کیسه! تا بردارند و توی راه بخوریم. اتوبوس نبود. یعنی تا قصد رفتن به مشهد کردیم، همه اتوبوس‌ها رفته بودند. تعداد افراد هم زیاد(19 نفر) بود.حال چه کنیم؟!- بروید خانه‌تانفرمانده در کسری از ساعت وارد برنامه جایگزین شد. برنامه جایگزین اسنپ گرفتن بود. اسنپ آمد و راهی مشهدالرضا شدیم.آمدم ای شاه پناهم بدهخط امانی زِگناهم بده ای حرمت ملجأ درماندگان دور مران از در و راهم بدهقسمت دومموضوع: بِچه مِشَدی؟ شنا بِلَدی[1]با چند تا اسنپ رسیدیم مشهد. نزدیک برج سامان قرار رفقا بود. برج سامان، یک برج بلند در ابتدای ورودی مشهد است، این برج به اسم یکی از رفقا بود. پدرش در یک قرارداد رسمی به نام شناسنامه اسم این برج را برایش ثبت کرده بود![2] از آنجا مقصدمان حرم بود. یک مینی بوس چسب(چسب در لغت شهرستانی به معانی عالی و خوب) برای رساندن ما آمد. رفتیم زیارت. چه زیارتی بود. همراه رفقای باصفا رفتن به حرم مطهر رضوی، توفیق زیادی می‌خواهد. بعد زیارت قرارمان در یکی از صحن‌ها روی فرش بود. بعد از آمدن بچه‌ها دومین سخنرانی دو دقیقه‌ای فرمانده آغاز شد. سخنرانی دو دقیقه‌ای در واقع به مجموعه بیانات فرمانده گفته می‌شود که در دو دقیقه تمام نمی‌شود! بعد از سخنرانی گرسنه بودیم. البته یادم است که قرار بود قبل از سفر و در منزل شام بخوریم اما عین ۱۹نفر شام نخورده بودند. رفتیم تا سری به مغازه‌های اطراف حرم بزنیم. در ذهنم شام را فلافل، یا ساندویچ یا دو تا اشترودل[3] تصور می‌کردم. رسیدیم داخل یک کوچه. فرمانده رفت خیار و پنیر و نان لواش سرد خرید. حال باید این شام را بین ۱۹ نفر تقسیم می‌کردیم. از همین لحظه رضا و سینا قابلیتشان را نشان دادند. به گونه‌ای شام را  تقسیم کردند که آخر کار به همه رسید و کسی گرسنه از روی نیمکت پارک بلند نشد. واقعا برکت و مزه عجیبی داشت. به سبب این موفقیت این دو عزیز به وزارت پشتیبانی اردو منصوب شدند. وقت خواب بود. برگشتیم حرم. دارالحجه یعنی جایی که حدود یک سال پیش، قبل از رفتن به اردوی جهادی آنجا خوابیده بودیم بسته بود. با راهنمایی خدام به جای جدیدی برای خواب رفتیم. ناگهان ۱۹ نفری ریختیم سر خادم‌هایی که داشتند اسم می‌نوشتند و پتو می‌دادند. بنده خدا گفت این طور نمی‌شود. به ازای هر پنج نفر یک نفر بیاید و مشخصات بدهد. پتو را گرفتیم و همراه بالش رفتیم برای خواب. ساعت حدود ۱بود. سر و صدای ۱۹ تا جوان با نشاط زیاد بود اول کار مسئول مجموعه آمد و ما را بخاطر سروصدای زیاد حسابی دعوا کرد. در واقع یک زهر چشم گرفت. تا آمدیم بخوابیم بچه‌ها سردی کردند. بعضی از رفقا حرم را خوب نمی‌شناختند. نتیجه این شد که بزرگترها باید با آنها برای قضای حاجت می‌رفتند. در ابتدای درب خروج باید برای رفتن برگه می‌گرفتیم و این یعنی خادم‌ها دوباره باید با حجم انبوهی جوان در ساعات مختلف شب مواجه شوند. خلاصه کلافه‌شان کرده بودیم.بعد از رفت و آمدهای متعدد خوابیدیم. بعد یکی دو ساعت دیدم زائری عصبانی آمده روی سر بچه‌های ما و آنها را دعوا می‌کند. گویا در شب این زائر شاهد یک صدا به همراه تغییرات جوی بوده است. و این فعل و انفعال باعث خنده بچه‌های ما شده بود. از قضا این زائر هم فکر کرده بود این تغییر جو کار بچه‌های ماست (سر بسته گفتم) هر طور بود شب را به اذان صبح رسانیدم از محل اسکان خارج شدیم، وضو گرفتیم و در یکی از صحن‌ها نماز جماعت خواندیم.-مگر امام جماعت داشتید؟بگذارید همینجا برایتان بگویم. در گروه ما بزرگترین فرد ۲۶ ساله بود. بعد از وی من ۲۱ ساله بودم. یک نفر ۱۹ ساله بود و الباقی ۱۶ یا ۱۷و بلکه سن کمتری داشتند. حتی یک دانش آموز ابتدایی هم داشتیم. اما همه فن حریف بودند.اگر از یک بچه کوچک بپرسید که میخواهی چه کاره شوی چه می‌گوید؟!- دکتر ، مهندس، خلبانما در گروه‌مان یک مهندس برق (فرمانده مون)- یک دکتر. یک طلبه مشتی[4]. یک مدیرعامل باشگاه بندسازی- دو تا خواننده، یکی محلی یکی خارجی- یک بنا- یک راننده شوتی سوار[5]- دو آشپز- یک مربی سرود- و دو تا کُشتی گیر داشتیم.-پس خلبان نداشتید؟اتفاقا بچه‌ها خیلی با صفا بودند. شب که می‌شد بعضی‌هایشان نماز شب می‌خواندند. اهل پرواز بودند. بچه‌هایی که تا قبل از اردو شاید نماز شب بلد نبودند، آنجا با سن کم و بعد از کار سخت نماز شب می‌خواندند.بعد از نماز صبح رفتیم پیش فردوسی. مجسمه‌اش را می‌گویم که در دانشگاه فردوسی قرار دارد. دکتر راه بلد ما بود چون دانشجوی پزشکی آنجا بود. (دکتر رتبه دو رقمی کنکور تجربی بود. حزب‌اللهی و الگو، اهل کار و خنده‌رو) بعد از جمع‌شدن رفیق جهادی‌های مشهدی. حرکت کردیم به سمت بهشت رضای مشهد پیش دوستاهایمان! جهادی‌هایی که همراه‌مان در سفرهای گذشته می‌آمدند. مِشَدی بودند، شنا بلد بودند. در خون‌شان دست و پا زده بودند... و در اغتشاشات اخیر شربت شهادت را نوشیده بودند. حالا ما آمده بودیم نزد آنها؛ تا همراه هم کار جهادی را شروع کنیم. بچه‌ها منقلب شده بودند. حال و هوا شهدایی بود. سوار اتوبوس شدیم. آخر اتوبوس را گرفتیم و حرکت کردیم به سمت تایباد. درجمع جهادی‌های قرارگاه، فقط ما قوچانی بودیم. مسلک و رفتار ما به خوبی مشخص کننده غیر مشهدی بودن ما بود. از همان اول شده بودیم رئیس کار. علم سیاست علم قدرت است. در جمع قوچانی‌ها هم یک دانشجوی سیاسی وجود داشت، راننده حرکت کرد. برویم تا ببینیم در قسمت بعد چه اتفاقاتی می‌افتد...قسمت سومموضوع: من بودم.اول این قسمت باید چند تا اصطلاح و اصل را یاد بگیریم. اصطلاح اول: بچه‌پایین. اصل اول: بچه‌پایین باخت نمی‌دهد. اصطلاح دوم: بیچه[6]‌های آخر. اصل دوم: برای آمدن در جمع بیچه‌های آخر باید مجوز بگیرید. سوار اتوبوس بودیم. اسم اتوبوس ما، «و غیره» بود. در واقع اتوبوس‌های دیگر از دانشجوهای دانشگاه فردوسی بودند و اتوبوس ما تشکیل شده بود از دانشجوهای دانشگاه‌های دیگر و بچه‌های قوچان. اسم جالبی در لغت نداشتیم. ولی تمایز ما قدرت ما بود. افراد جلوی اتوبوس متعدد و متفرق بودند اما از نیمه به آخر ما بودیم، که ما هم متفرق بودیم! من و ۸تا از بچه‌ها جزء بیچه‌های عقب بودیم و اجازه نمی‌دادیم بقیه بخواهند در حکومت ما حق رای داشته باشند. جو اتوبوس دست ما بود. حسن مولا و حسین مولا می‌خواندیم. ابوالفضل از صدای قشنگش استفاده می‌کرد و مولودی می‌خواند. بعضی وقت‌ها هم خواننده‌های محلی «ای شَو بارانَ» (از موسیقی‌های کرمانجی[7]) را هماهنگ و چند نفره می‌خواندند. مسئول گروه موسیقی محمدحسین و رضا بودن. چند ساعت باید توی راه می‌بودیم، این کف زدن‌ها و صداها سختی سفر را راحت می‌کرد. نزدیک نماز بود. کنار چند تا مغازه بعد از تربت جام راننده توقف کرد. رفتیم بیرون و تجدید قوای دلی (نماز) و تجدید قوای دلی (خوراکی خریدیم از مغازه) کردیم. بعد از آنکه سوار شدیم خسته بودیم اول استراحت کردیم بعد خوابیدیم! شب که شد تایباد بودیم ما را پیاده کردند و گفتند باید سوار اتوبوس دیگری شوید. رفتیم و سوار شدیم دوباره گفتند پیاده شوید. سوار همان اتوبوس «و غیره» شوید. یکم حرکت کردیم نمیدانم به کجا رسیدیم. دوباره ما را پیاده کردند. اعصاب‌ بچه‌ها از این پیاده و سوار کردن‌ها خراب شده بود. سوار اتوبوس جدید شدیم. راننده رفته بود پایین. انتهای اتوبوس را از دست داده بودیم. یک سری رفیق مشهدی که همه‌شان دانش‌آموز بودند (چند مسئول با سن بیشتر هم داشتند) موقعیت حکومت ما را تهدید کرده بودند. کلافه بودیم یک ترقه را بچه‌ها منفجر کردند تا حال و هوا عوض شود. البته نه بیرون اتوبوس بلکه داخلش. کمک راننده آمد بالا، یکم صدایش را برد بالا و ما را دعوا کرد. اولش اخم کردیم وقتی رفت بیرون دوباره زدیم زیر خنده. راننده آمد بالا گفت کار چه کسی بود؟ اگر نگویید همه باید پیاده شوید. زیر لب گفتیم پیاده میرویم! راننده حرکت نمی‌کرد. روی حرفش ایستاده بود. قدری گذشت، خسته شد و روی حرفش نشست! فرمانده گفت من بودم. رفت بیرون و با راننده حرف زد‌. آمدند بالا راننده گفت تو نبودی. منم حرکت نمی‌کنم. راننده داشت می‌رفت روی مغزمان. از دور به او نگاه کردیم. هیپنوتیزم شد و حرکت کرد.ما موقعیتمان را از دست داده بودیم و سکوت کرده بودیم. آنها (مشهدی هایی که عقب اتوبوس را گرفته بودند) شروع کردن به خواندن یک آهنگ ممنوعه. بازم ... موهاشو...!!! یعنی چه؟ زشت است‌ این موسیقی‌ها. هر چه ما چپ چپ نگاه کردیم نشد. بچه بودند وگرنه احتمال درگیری بود. باید کاری می‌کردیم اینطور نمی‌شد. ما هم شروع به مولودی خواندن کردیم. از آنجایی که بچه‌پایین باخت نمیدهد. صدای ما غلبه کرد بر آنها. نزدیک مشهد ریزه[8] که شدیم، راننده قاطی کرد. او گفت: «چه خبرتان است، یکی مولودی می‌خواند یکی آهنگ، چه خبرتان است»؟ راننده بالا گرفته بود. ما دوباره با سکوت معنا داری نگاهش کردیم. به او نگاه کردیم و او هم ادامه مسیر را رفت مشهد ریزه جایی بود که ما باید می‌ماندیم داخل اتوبوس و رفقای مشهدی باید پیاده می‌شدند. آنها رفتند. ما رفتیم تا دوباره قلمرو عقب اتوبوس را فتح کنیم. واقعا سطل آشغال شده بود. مثل طرفدارهای ایرانی درون استادیوم عقب اتوبوس را تمیز کردیم البته به دستور فرمانده. فرمانده نمی‌خواست راننده خاطره بدی از قوچانی‌ها در ذهنش بماند. البته راننده اول گفت این کار را نکنید ولی ما با چاکریم مخلصیم کار خودمان را کردیم و با هم دوست شدیم. رسیدیم به مقر. آن ۱۹نفر حالا رسیده بودند به روستای سمنگان. خسته و کوفته و شام نخورده. حاجی شعیبی آمد استقبال ما. پیرمرد کم حاشیه با معرفت. تا جابه‌جا شدیم دیدیم یک قابله پر از غذا فرستادند داخل مسجد. تعجب کردیم. نه ما آنها را دیده بودیم نه آنها ما را. ولی همان اول آنها ما را کشتند. ما کشته معرفتشان شدیم.قسمت چهارمموضوع: ذِکرُ عَلی عِبادَةشب اول بود و ما خسته راه بودیم. سریع وسایل را مرتب کردیم و بعد شام خوابیدیم. حوالی ساعت ۲ بامداد بود که صدای درب مسجد، چند تا از بچه‌ها را بیدار کرد. ما که خاموش بودیم ولی رفقا در را باز کردند. شام آورده بودند! قرارگاه شام بچه‌های جهادی را آورده بود. یک نفر هم آمده بود به ما بگوید که در روستا کار فرهنگی هم انجام دهیم. ساعت ۲ بامداد!! صبح که از بچه‌ها ماجرای دیشب راشنیدم، تازه فهمیدم این روستایی‌ها چقدر با مرام هستند که دیشب به محض ورود ما شام برایمان شام آوردند. از پروژه خبر زیادی نداشتیم. همه آن ۱۸ نفر نشستیم پای حرف فرمانده. یک سری توضیح از بابت خود روستا، پروژه و کار فرهنگی، دادند. من هم کمی به رفقا هشدار دادم که رفتارهایشان را مدیریت کنند. و به آنها گفتم: «بچه‌ها ما در روستای سمنگان از هر ۱۰ نفر با ۹ نفر برادر هستیم»![9] در واقع در شهرها و روستاهای اطراف، مثل تایباد و مشهد ریزه و تربت‌جام و... عزیز جان‌های شیعه و برادرهای اهل سنت کنار هم زندگی می‌کردند. اما ای کاش اصلا هیچ حرفی نمی‌زدم. بچه‌های کم تجربه‌تر حساسیت زیادی نشان می‌دادند. رفتیم سر پروژه. پیش آقا خداداد و اوستا احد. دو برادری که قرار بود صاحب یک خانه، البته خانه نه بلکه قصر شوند. چه لهجه زیبایی داشتند. تا حدی سرعت تکلم آنها زیاد و صدایی آرام داشتند. اسم‌های ما را پرسیدند و سریع با هم دوست شدیم.ترکیب خودمان را که نگاه می‌کردم. از دو ، شاید خیلی برای کار ساختمان خوب نبودیم. بعلاوه اینکه زیاد هم بودیم. اما یک اصل دیگر را اینجا باید برایتان تبیین کنم. بچه‌پایین درست می‌کند، اگر چیزی برای درست کردن نبود یک چیز را خراب می‌کند و دوباره درست می کند. من و حاجی و دکتر افتادیم به جان ملات. مهندس، سرگروه سرود، ابوالفضل بنا، صاحب برج سامان و مدیرعامل باشگاه بندسازی دم دست اوستا رفتند. صالح و امیرعلی، موسی بن عیسی و سینا آجر می‌کشیدند داخل. بهمن خان و احسان شوتی سوار و رضا دوبنده آبی هم راننده فرغون شدند.چند نفر شدیم؟-۱۴ تا.محمدحسین مسئول ذکر چَلَیی[10] بود؟- این دیگر چیست؟ ذکر چَلَیی یعنی چه؟چَلَیی در گویش کرمانجی به معنای پرسیدن حال و احوال است. محمد حسین وقتی احساس می‌کرد بچه‌ها خسته شدند می‌گفت: «بیچه‌ها. همه آماده برای ذکر چَلَیی.» و بچه‌ها یک صدا می گفتند: «چَلَیی.» اول کار آقا خداداد و اوستا احد که معنی این کار رو نمی‌دانستند، با تعجب به ما نگاه می‌کردند. ولی کم کم آنها هم همراه شدند.علی، داداش ابوالفضل بود. اما هر چقدر بنایی ابوالفضل خوب بود، علی خیلی با بنایی میانه خوبی نداشت. بیشتر استعداد مجری‌گری علی رشد کرده بود.امیرحسین از بچه زرنگ‌های رشته ریاضی در مدرسه نمونه بود. پینگ پنگ هم بد بازی نمی‌کرد .(بین خودمان باشد ولی این را گفتم که خوشحال شود. وگرنه در پینگ پنگ به من نمی‌رسید) امیرحسین هم آجر پرت می‌کرد. پرتاب آجر به تخصص ریاضی نیاز داشت.کسی از قلم نیفتاد؟-۱۸نفر شد که!نه اشتباه میکنید بروید و یک بار دیگه بشمارید!معرفی بچه‌ها اینقد طول کشید که اذان شد. صدای اذان از مسجدها بلند شد. فکر کنم روستای به آن کوچکی ۳ یا ۴ تا مسجد داشت. اشهد ان محمد رسول الله را که موذن گفت. یکم گوش‌هایم را تیز کردم. رفت سراغ حی‌ علی الصلاه و بچه‌ها لحظه‌ای به هم نگاه کردند. از چشم‌هایشان می‌شد ماجرا را فهمید. این قضیه را باید روزی ۵مرتبه (اذان ظهر و عصر و مغرب و عشاء را برادرهایمان به صورت جداگانه می‌گویند) تجربه می‌کردیم. خلاصه رفتیم نماز و ناهار. البته ناهار ما شام دیشب بود. چون این رسم رفقای پشتیبانی قرارگاه شده بود که یک وعده عقب باشند. حتی یک دفعه ما صبحانه قیمه خوردیم.برگشتیم سر کار. مثل یک تراکتور کار می‌کردیم. رفقا ذکر حیدر حیدر گرفته بودند و سختی کار آسان شده بود. اوستا احد و آقا خداداد هم با ما ذکر حیدر می‌گفتند.-مگر چیز عجیبی است؟اینکه آقا خداداد و اوستا احد ذکر حیدر بگویند؟-بله.برای من هم عجیب نبود. اما شب آخر یا یکی مانده به آخر کار بود که مهندس گفت صاحب خانه (آقا خداداد و اوستا احد) با ما برادر هستند. اولش واقعا جا خوردم. اما بعدش منظور آقا را که می‌فرمایند: «غدیر عامل وحدت است را بهتر فهمیدم». در این چند روز که در ادامه برایتان می‌نویسم ما واقعا با هم قاطی شده بودیم. جوری که خاطره روز آخر کار را باید بخوانید (من خاطرات را زود لو نمیدهم)روز اول بچه‌های پایین قوچان به گونه‌ای کار کردند که خود آقا خداداد و اوستا شگفت زده شده بودند. اینگونه کار کردن برای تعدادی رفیق با میانگین سنی ۱۶ سال واقعا عجیب بود. آج‌ها همه رفت داخل و یک طرف دیوارهای خانه به مرحله چوب بست[11] رسید. رفتیم برای ناهار خواب.-اشتباه نگفتید باید میگفتید شام؟خیر. اگر دقت می‌کردید من گفتم رفقای پشتیبانی قرارگاه یک وعده عقب بود. شب دوم بود و یخ‌ها ذوب شده بود. برای خواب دو گروه شده بودیم عده‌ای پایین می‌خوابیدند و عده‌ای بالا. سر رفقای پایین بعضی وقت‌ها درد می‌کرد. چون تعدادی از رفقا رفته بودند بالا و پایین نمی‌آمدند. البته باید بگویم‌ که این تقسیم هم هدفمند و با دلیل بود. بچه‌های پایین و آخر، طبقه بالا بودند. بچه‌های پایین خالی، باید پایین می‌خوابیدند. بالاخره برای بودن در جمع بچه‌های آخر مجوز نیاز بود!داشتم به کار فرهنگی و مطالعه در اردو فکر می‌کردم که خواب به سراغم آمد. رفتم بالا چون‌ بچه پایین و آخر بودم در ضمن، یک فرمانده همیشه پیش نیروهایش می‌خوابدقسمت پنجمموضوع: کار تمیز فرهنگیاگر بخواهم خاطره هر روز و شب هجرت جهادی روستای سمنگان از توابع تایباد در استان خراسان رضوی، واقع در کشور ایران را برایتان بگویم. حرف برای گفتن زیاد است. برای همین تصمیم گرفتم، زیاد حرف نزنم و بیشتر گوش کنم.نماز صبح ما ختم می‌شد به عهدی که با آقایمان می‌بستیم. بعد از آن استراحتی کوتاه می‌کردیم، و وقتی صدای گرم سینا و رضا را می‌شنیدیم متوجه می‌شدیم که وقت صبحانه است. البته صدای گرمی که مثل سلاح گرم بود. این صدا با کتک و دعوا همراه بود تا بچه‌ها بیدار شوند. سفره را باید محمد رسول و موسی بن عیسی می‌انداختند و جمع می کردند. شستشوی ظرف‌ها با بهمن خان و محمد حسین بود. همین قدر حساب شده.از روز سوم وقتی مسئولین دیدند اگر کل ۱۹ نفر بروند سر ساختمان، در چهار روز همه کارها تمام می‌شود؛ پروژه رنگ زدن مدرسه را هم اضافه کردند، تا ما تقسیم شویم. من شدم رئیس پروژه ساختمان. مهندس هم با چند تا از رفقا رفت مدرسه. آدم باید تا روز آخر اسفند به مدرسه برود برای همین رفقا تا ۲۸ اسفند در کلاس های مدرسه بودند.سر ساختمان باید یک تغییر رویکرد می‌دادیم. نیروها کمتر شده بودند. من شدم آچار فرانسه ساخت ایران. باید همه جا فِر[12] می‌خوردم. شیخ علی(طلبه گروه) و دکتر ملات می‌زدند. محمدحسین، ابوالفضل، سامان، امیرعلی و عرفان دم دست اوستا بودند؛ ملات می‌کشیدند و به اوستا آجر می‌دادند. احسان و رضا چون پایه یک داشتند، خودشان باید فرغون می‌بردند داخل لذا ماشین (فرغون) خود را به دیگران اعتبار نمی‌کردند. امیرصالح هم آجر می‌کشید داخل خانه.کار سخت شده بود ولی عقب نمی‌ماندیم. دستهایمان زخمی شده بود. ولی زخم زینت مرد جنگی است(اصل چهارم)باید به کار فرهنگی هم فکر می‌کردیم. البته من معتقدم همه اینها کار فرهنگی بود. بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر ما مجموعه کارهای اردو جهادی را به یک سبد میوه تشبیه کنیم، کار فرهنگی حتما باید موز این سبد باشد. ولی بچه‌های پایین می‌دانند کل سبد کار فرهنگی است(اصل پنجم).موقع برگشت از سر کار حاجی به چند تا از بچه‌های روستا پیشنهاد فوتبال داد. بچه روستا که باشید برای بازی کردن، نه نمی‌آورید، حتی اگر رقیبتان از قهرمان‌های قوچان بلکه دانشگاه‌های تهران باشد. یک فوتبال کوچه‌ای زدیم و بچه‌ها کیف کردند. به آنها گفتیم بیایند مسجد امام صادق علیه‌السلام برای گرفتن جایزه. گفتند نمی‌آییم. گفتیم اشکال ندارد ما جایزه را می‌آوریم اینجا.جایزه‌ها که آمد، وقتی به دور و اطراف نگاه کردیم، فوج فوج بچه‌ها آمدند. این روستا و به طور کلی شهرهای اطراف، از خانواده‌های پرجمعیت تشکیل شده بود و این خیلی خوب بود. جایزه‌ها را به هر سختی بود تقسیم کردیم. فردا شب هم، کنار مسجد با بزرگترهای روستا مسابقه فوتبال گذاشتیم. سه تیم بودیم. خب تیم برتر مشخص بود. تیمی که یک رهبر سَیاس داشته باشد درصد موفقیتش بالا می‌رود. خنده و شوخی و لایی‌زدن[13] و دریبل کردن‌ها صمیمیت ما را بیشتر می‌کرد. ما توپ لجنی را با سر و صورت نوازش می‌کردیم تا یاد بگیریم زندگی سختی دارد. ما موقعی که خطا می‌کردیم معذرت‌خواهی می کردیم تا یاد بگیریم رفاقت حتی در رقابت هم اصل است. ما بازی را می‌بردیم تا یاد بگیریم بچه‌پایین باخت نمی‌دهد. در این میان، افراد روستا هم به ما درس می‌دادند. یک جوان که شاید از مهندس ما یکی دو سال بزرگتر بود، می‌گفت کارش ساختن جدول‌های خیابان است. با همین کار یک زن گرفته و طلاق داده، دومی را گرفته و با وی زندگی می‌کند. در ضمن از همین راه کل خرج شام آن شب مسجد را هم تقبل کرده است. این پشتکار و قدرت وی برای ما درس بود.آن شب مسجد به همه مردم و حتی به ما جهادی‌ها شام داد. این دومین وعده ویژه ما بود که روزهای بعدی به ۴ وعده رسید. ۳شام و یک ناهار به همراه ماست، سالاد شیرازی، نوشابه و دوغ محلی. یعنی روستایی‌ها تا می‌دیدند قدری حالمان خوب شده، دوباره با معرفتشان ما را می‌کشتند.تصمیم گرفتیم مراسمی هم در مسجد داشته باشیم. پول نداشتیم برای خرید جایزه و شربت. اما همین جهادی‌ها، همین افراد روستا که حالا ۳ یا ۴ روز ما نان و نمکشان را خورده بودیم، آمدند پایکار. حاجی شعیبی، آقا مجتبی، کیوان و عزیزان دیگر کمک‌مان کردند تا این مراسم برگزار شود. مسابقه‌های متنوع، تقلید صدا، تکرار جمله و سیب خوری به راه بود. به بچه‌ها گفتیم نقاشی بکشند و دور هم شربت خوردیم از آن شربت آبلیموهایی که شاید فقط رنگ و طعمش مثل شربت‌های جبهه بود. بعد از آن هم به بزرگ و کوچک روستا جایزه دادیم. بسیار کِیف[14] کردند و کِیف کردیم.می‌شد گفت مجموعه کارهای ما، کار تمیز و ممتاز فرهنگی بود.قسمت ششم(قسمت پایانی)موضوع: راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست.هر چقدر به روزهای آخر نزدیک می‌شدیم. بیشتر فراموش می‌کردیم که از کجا آمدیم و قرار است روزی برگردیم. همه مسائل و مشکلات را فراموش کرده بودیم. انگار ۲۰سال بود که در سمنگان بودیم. شده بودیم از اعضای روستا. با همه سلام علیک داشتیم و آنها هم حسابی ما را تحویل می‌گرفتند. آقا خداداد شیرینی خانه جدیدش را پیش پیش برایمان آورد. یک روز مانده به پایان اردو ما مصالح را تمام کردیم. یک اصل دیگر برایتان بگویم. در کار جهادی اگر خسته شدید و اوستا هنوز خسته نشده بود. شما برای استراحت یا باید مصالح را تمام کنید یا ابزار کار مثل بیل و گلنگ رو بشکنید. (شاید جمله اخیر در ممیزی شود)معمولا هنگام پایان کار در ساختمان، به مدرسه هم میرفتم. اما نه برای کمک. اعتقادم این بود که کار اصلی، کار ساختمان است. رنگ کردن مدرسه را عروسک بازی[15] می دانستم.-پس چرا میرفتید مدرسه؟می‌رفتم تا درس بخوانم یعنی درس بگیرم! در واقع کمی با بچه‌ها خوش و بِش می‌کردم. سپس بیرون مدرسه روی زمین دراز می کشیدم و به آسمان نگاه می‌کردم. آسمان آبی با ابرهای سفید منظره خارق‌العاده‌ای بود که من را به یاد خالق زیبایی‌ها می‌انداخت. پس از آن با بچه های روستا فوتبال بازی می‌کردیم.پروژه ما که تمام شد(پروژه ساختمان) فهمیدیم کار مدرسه مانده است. طبیعی هم بود بالاخره بیچه‌های آخر وارد حوزه رنگ نشده بودند و کارها مانده بود. بیچه‌های آخر را برداشتیم و گفتیم شب هم می‌رویم رنگ آمیزی تا کار تموم شود. چتکه و رنگ را که دست گرفتم، ابتدای کار خوب بود. ولی بعد آن کل سر و صورتم رنگی شد. دستانم از نا افتاد. دهانم، حتی دهانم هم خدمات شد (خدمات کلمه فارسی صحیح بجای کلمه انگلیسی سرویس است) تازه فهمیدم اشتباه می‌کردم و کار رنگ آمیزی عروسک بازی نیست. (از بچه‌های غیر آخر عذرخواهم) کار مدرسه هم سر و سامان گرفت. وقت رفتن بود. سر ساختمان برای خداحافظی نرفتم یعنی دوست داشتم بروم ولی اگر می‌رفتم نمی‌توانستند من را جمع کنند. ما هر آجر را با یک خاطره ‌گذاشته بودیم. اوستا احد و آقا خداداد برادرما بودند حالا شده بودند داداش ما.آقا خداداد بالاخره یک شب برای ما سالن گرفت. خودش و آقا شعیب هم با ما بازی کردند. واقعا سالنی بازهای تیری[16] بودند. ما تازه با هم آشنا شده بودیم دیدگاه‌مان نسبت به برادرهایمان عوض شده بود. چقدر این برادرهایمان حب الوطن داشتند. صحبت از طالبان و افغانستان که می‌شد، رگ غیرتشان باد می‌کرد و می‌گفتند اینجا افغانستان نیست، طالبان پایش را بگذارد اینطرف، دستش را قلم می‌کنیم. مهندس که رفته بود سر ساختمان می‌گفت اوستا احد بخاطر رفتن ما مثل ابر بهاری اشک می‌ریخت. این را گفتم بدانید که چقدر رفیق شده بودیم.از آن طرف صدای شوخی‌های ما با آقا مدیر پیچیده بود در هر کلاس. شب که داشتیم در مدرسه کار می‌کردیم، یکی از رفقا داشت بقیه را معرفی می‌کرد. به من که رسید گفت رئیس گزینش دانشگاه امام‌ صادق علیه‌السلام. من جا نخوردم نه اینکه واقعا رئیس گزینش باشم، ولی به شوخی بچه‌ها عادت کرده بودم. مدیر ولی جا خورد. گفت مسئول خاکی به یعنی ایشون. من البته خاکی نبودم ولی سر تا پایم رنگی بود.گذشته از اینها این حجم از عهد شکنی در اردو جهادی را باید چطور دوباره رعایت می‌کردم؟-عهد شکنی؟بله قول داده بودم نوشابه سیاه، تخمه و چایی نخورم. ولی خب آنجا این چیزها مطرح نبود. در اردو خسارت هم داشتیم. کاپشن و زنجیر سامان گم شد. البته خدا را شکر خودش را هنوز از دست نداده بودیم. زیر پیراهنی من هم گم شد و از همه مهم‌تر گلوی بهمن خان گرفته بود. به من گفت چه چیزی بخورم تا خوب شوم. گفتم عسل. به قول کرمانج‌ها دیگر نَفِلِتِنی ( یعنی خلاص نشدیم از این حرف) بچه‌ها ما را دست گرفتند. عسل را به هر قسمت‌شان که درد می‌کرد می‌زدند. در موقعیت‌های مختلف، موقع بستنی خوردن، شام خوردن، دلستر خوردن و تخمه خوردن می‌گفتند گَلوی مَ گِر تیو آقا حَمیدِ گوتیو عَسَلِ بِخِمَ(ترجمه این عبارت به این شکل است، بهمن گفت: «گلوی من گرفته. آقا حمید گفته است که عسل بخورم.») چند تا لیوان هم شکستیم. موقع ریختن چای، لیوان‌ها یک تق می‌گفتند و ما را ترک می‌کردند. البته آب بازی بچه‌ها هم چند تا لیوان شکست و دست و پا زخمی کرد.هیییییع[17]. در اردو تلاش کردیم خطبه متقین نهج البلاغه را هم بخوانیم. در این خطبه اشاره مولا علی علیه‌السلام می‌کنند، که متقین بهشت و جهنم را در دنیا هم می‌بینند. ما بند کفش متقین هم نیستیم ولی واقعا به شخصه در دو جا بهشت را دیدم. یکی اردوی جهادی و یکی اربعین در مسیر کربلا. من فکر می‌کنم که ما هر جا به امام زمان‌مان نزدیک شویم و فکر کنیم به ایشان، آنجا مثل بهشت است. اردوی جهادی برای ما اینطور بود.گفتم کربلا. یاد این افتادم که به آقا خداداد پیشنهاد رفتن به زیارت کربلا در اربعین به همراه هم را دادیم. چقدر خوشحال شد و قبول کرد. رضا و امیرصالح هم امسال در قرعه کشی قرارگاه کمک هزینه کربلا برنده شدند. ان شاءالله هر چی خیر باشد رقم بخورد و همه ما امسال راهی دیار عاشقان شویم. خاطره را با این شعر تمام کنیم. یک کربلا مقابل هر انتخاب ماست.هر جا دوراهی استهر آیینه کربلاست...از لطف اوست هر که به جایی رسیده است.خیلی حسین زحمت ما را کشیده است.❇️ تیم روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلامپی‌نوشت‌ها[1] . به لهجه قوچانی نوشته شده است. به این معنا که آیا بچه مشهد هستی؟ آیا شنا کردن می‌دانی؟[2] . اسم دوست ما سامان بود. بلند قد ترین فرد گروه. تشبیه قد او به برج در این گزاره مدنظر است.[3] . نوعی ساندویچ کوچک در مشهد.[4] . لفظ مشتی در اینجا به معنای با صفا است.[5] . شوتی سوار اصطلاح خاصی است که به رانندگان ماشین های اسپرت و خاص می‌گویند.[6] . به لهجه قوچانی ذکر شده است. به معنای بچه است.[7] . کرمانجی گویش کردهای شمال خراسان است.[8] . نام شهری از توابع تایباد[9] . از هر 10 نفر 9 نفر از برادران اهل سنت بودند.[10] . عبارتی سوالی در گویش کرمانجی[11] . مرحله‌ای در بنایی که دیگر اوستا نمی‌تواند بدون رفتن روی تخته آجر چینی کند و نیاز به افزایش ارتفاع است.[12] . اصطلاحی به لهجه قوچانی است که به معنای همه جا بودن و به همه جا سر زدن است.[13] . عبور دادن توپ از میان پاهای بازیکن حریف.[14] . اصطلاحی است به معنای لذت بردن.[15] . کنایه از ساده بودن.[16] . تیر در این جمله یعنی قدرتمند[17] . از اصوات بیان حسرت.</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 17:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلهره‌ی خوردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-fpnmsextra7d</link>
                <description>? *حجاب، حجاب و حجاب. کلمه‌ای که چند ماهی است در صدر اخبار است و با اینکه ریشه در فرهنگ مردم دارد، اما این روزها از آن در فضای سیاسی میوه می‌چینند. شاید اگر برای لحظاتی از تمام کانال‌ها و گروه‌های خبری که در آنها عضو هستیم، لفت بدهیم می‌بینیم که فارغ از قشقرق‌های رسانه‌ای، مردم ما #حجاب را به عنوان بخشی از زندگی خود پذیرفته‌اند و برای حفظ حجاب از هجمه‌های بیرونی باید خود مردم را به خودشان یادآوری کنیم.بنا داریم در مدرسه راوی تجربیات خود را درباره این مسئله هویتی با هم در میان بگذاریم. جستاری که می‌خوانید، روایتی است از روزهای گرم تابستان 1401 که کم‌کم مسئله حجاب با هجمه‌های رسانه‌ای در حال داغ شدن بود. روزهایی که هنوز می‌شد گوشه و کنار برخی خیابان‌ها یا میدان‌ها ردی از گشت ارشاد گرفت و هنوز طالبانِ رهایی با گروگان گرفتن چند ماهه‌ی شهر به کمک اغتشاشات، چهره ارزش‌های شهر را لکه دار نکرده بودند.*? مسیر خیابان خوردین تا میدان صنعت همیشه برایم پر از اضطراب بوده. چون پیمودنش تنها وقتی نصیبم می‌شود که باید از ایستگاه مترو میدان صنعت به ایستگاه راه‌آهن بروم و از آنجا با بلیطی که یکی دو روز قبلش خریدم، قطار تهران - قم را سوار شوم. تأخیر همیشگیِ در نظر نگرفتنِ فاصله‌ی یک ساعت و نیمه‌ی مسافت دانشگاه تا ایستگاه راه‌آهن، نه‌تنها با دلهره‌اش لذت تماشای فضای سبز حاشیه‌ی خیابان خوردین را ازم گرفته که گاهی با جاماندن از قطاری که رأس ساعت حرکت می‌کند، مصیبتم چندبرابر شده است. اما امروز اوضاع سخت‌تر بود، چون بارِ باقی‌مانده از تحویل اتاق دانشجویی را باید به خانه می‌بردم. باری از کتاب‌های به قول ما کَت و کُلفت که شاید روی‌هم ۲۰ کیلو بودند. بین همه‌شان هم دو کتاب زندگی‌نامه امام خمینی و زندگی‌نامه آیت‌الله خامنه‌ای که صفحات گلاسه داشتند، بیشتر روی دوش سنگینی می‌کرد. این سنگینی را وقتی فهمیدم که همه‌ی وسایلم را یکجا باید از دل تاکسی بلند بیرون می‌کشیدم و به‌خاطر ترافیک، کمی بالاتر از میدان صنعت در خیابان پیاده می‌شدم. موقع پیاده‌شدن کرایه را تقریباً دوبرابر به راننده دادم. هم از مسیری که خالی از مسافری جز من بود خجالت کشیدم و هم از باری که نصف بیشتر صندلی‌های‌ عقبی‌ تاکسی را پرکرده بود.هنوز جنگ و نزاع همیشگی بین سرخوشیِ کاذب محبت کردن به مردم و احساس اینکه وظیفه‌ات را انجام دادی در ذهنم شروع نشده بود که نگاه نصفه نیمه‌ام به دختری افتاد که قدم زنان از کنارم رد شد.مثل پلکی که موقع خطر، فرمانِ اختیارش را از مغز جدا می‌کند و فوراً دو پرده‌ی خود را به هم می‌گذارد، نگاهم حساس و خودسر شد و رد قدم‌های دختر را گرفت تا به سرش افتاد. آن‌قدرها هم بی‌اختیار نیستم و فوراً نگاه را به جلوی پایم بازگرداندم. اما در همین یک‌لحظه این را فهمیدم که دختر شالش را روی گردن انداخته و یک هدست صورتی روی سر دارد. فوراً سعی کردم حواسم را پرت کنم به همان بار ۲۰ کیلویی و اضطراب جاماندن از قطار که اتفاقاً در این چند ثانیه هر دو را از یاد برده بودم. اما نه آن وضعیت قبلی به یادم می‌آمد و نه این وضعیت جدید از یادم می‌رفت. انگار توی ذهنم، پایم رفته بود روی مینی که منفجر شد و هزار فکر و خاطره از بی‌حجابی را یادم آورد.ترکش خاطره‌ای به سمتم پرت شد از روزهای کودکی‌ام که با حرص و عصبانیت به برادرم گفتم می‌خواهم وقتی بزرگ شوم تمام زنان مانتوییِ قم را به زندان بیندازم و او هم با تعجب گفت: اما من اگر باشم کلی چادرهای مختلف دست می‌گیرم در خیابان از هر کدام می‌خواهم صلواتی یکی را انتخاب کنند و شاید همان موقع بود که اولین‌بار به فکر فرورفتم که برای هر کاری زور جواب نیست...همین‌طور افکار در ذهنم مرور می‌شد تا پای خیالم گیر کرد به تصویر جلسه‌ای که چند هفته‌ی پیش درباره حجاب با حضور دو کارشناس سرشناس برگزار کردیم. آن لحظه‌ای که دکتر (کارشناس اول) می‎گفت «پاسداشت از حجاب باید مردمی جلو برود و ما تجربه مثبت این را در دهه شصت داشتیم» و آن موقعی که حاج‌آقا (کارشناس دوم) می‌گفت «ترویج حجاب باید به صورت یک حرکت مدنی در بیاید». جلسه‌ای که من مجری‌اش بودم و در ایامی برگزار شد که ماجرای گشت ارشاد دوباره به‌خاطر بیرون آمدن کلیپ فریادهای مادری که ملتمسانه از مأمورین ارشاد می‌خواست تا دخترش را با خود نبرند، داغ شده بود. این وسط به همه‌‌ی آشوبی که در آن لحظات پشت سر دختر پیدا کرده بودم، احساس تعجب هم اضافه شده بود. تعجب از اینکه هر وقت می‌خواهم چیزی بنویسم باید چند ساعت منتظر بنشینم تا لااقل یک فکر از جاده ذهنم عبور کند؛ اما در همین چند ثانیه، دیدن یک دختر طوری مضطربم کرده بود که مبهوت فکر و خیالات متعدد و متضادم شده بودم.اولین‌بار نبود دختری می‌بینم که شال از سرش افتاده؛ اما این بار بیشتر ترسم از ون گشت ارشادی بود که چند وقتی بود کنار ایستگاه مترو حضور داشت. از دور نگاهی انداختم به ‌دور میدان. ون گشت ارشاد نبود. نمی‌دانستم خوشحال باشم فیلمی که بنا بود از جیغ‌وداد دختری به‌خاطر اقدام گشت ارشاد دوباره اعصاب همه را در فضای مجازی به هم بریزد، به ساخته‌شدن نرسید. یا از این ناراحت باشم که آن دختر بی‌خیال از همه‌جا محکم پا بر زمین پیاده‌رو میدان صنعت می‌کوبد و با سر برهنه‌اش، ارزش‌ها و قوانین یک جامعه را لگد می‌کند.دختر چندقدمیِ میدان ایستاد. به پسری که از سمت میدان می‌آمد اشاره‌ای کرد جلو بیاید تا سوالی بپرسد. من هم گام بلند کردم که با سرعت از کنارشان رد شوم. در لحظه‌ی عبور فقط دیدم که پسر به سمت ایستگاه اشاره می‌کند و می‌گوید: مثل سگ پاچه می‌گیرند. از وضعیت دختر و تیپی که پسر داشت فهمیدم منظورش به گشت ارشاد است.از روی خط‌کشی عابر پیاده گذشتم و سمت ایستگاه را نگاه کردم. دیدم از شانس خوب یا بدم، گشت امروز هم آمده منتهی برخلاف همیشه، ون را دور میدان نگذاشته‌اند و زیر سایه، کنار ساختمان ایستگاه پارک شده است. تا رسیدن به ساختمان ایستگاه دو سه باری پشت سرم را نگاه کردم تا ببینم بین دختر و گشت چه اتفاقی می‌افتد. یاد فیلم‌های وسترن هالیوودی افتاده بودم. آن لحظه‌ای که دو نفر می‌خواهند در خیابان اصلی شهر دوئل کنند و یک نفر اشتباهی دارد از وسط خیابان رد می‌شود.قدم را کوتاه کردم تا صحنه را از دست ندهم و لااقل بعداً برای دیگران تعریف کنم؛ اما دیگر هر باری که پشت سرم را نگاه کردم، دختر را ندیدم. شاید منصرف شده بود. ترجیحِ اینکه قید مترو را بزند اما بر سر اصراری که دارد باقی بماند...❇️ تیم روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 16:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خادمی هویزه (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87-3-vwtxfkx3uvs7</link>
                <description>?  اسفندماه برای همه بوی بهار دارد و برای بچه‌های گردان عاشورای بسیج  دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام عطر ناب شهید محمد حسین علم‌الهدی و  همرزمانش در شهرستان هویزه را به مشام می‌رساند.?  هر سال این ایام که فرا می‌رسد، گروه‌های خادمی در طی چهار بازه‌ی ده روزه  راهی هویزه شده و به خدمت‌رسانی به کاروان‌های راهیان نور و خادمی مزار  شهدا مشغول می‌شوند. در ادامه روایتی را می‌خوانید از یکی از سفیران مدرسه  راوی در بازه دو خادمی هویزه:یک: مسیـــرامام صادقی ها در همه شرایط می‌توانند سر یک موضوع بحث کنند. ‌حتی وقتی بیست و خرده‌ای نفر آدم را در یک مینی‌بوس حدودا ۱۵نفری چپانده باشند، تاریکی نسبی فضای ماشین را پر کرده باشد و بیش از ۱۶ ساعت از زمانی که سوار شده‌ایم گذشته باشد! این تنها یک سکانس از شروع بازه دوم خادمی هویزه است.از آخرین باری که پیاده شدیم ۲ساعتی می‌گذرد. تمام مفاصلم خشک شده و بدنم درد می‌کند. کم‌کم اسکلتم دارد حالت صندلی را به خود می‌گیرد.قدیم‌تر‌ها که برای کنکور تجربی درس می‌خواندم و هنوز کله‌‌م بوی قرمه سبزیِ علوم انسانی نمی‌داد، در کتاب زیست می‌خواندیم که وقتی بدن زیاد در یک حالت باشد، سلول‌های برخی نقاط بدن در معرض خطر قرار می‌گیرند و لذا گیرنده‌های حسیِ آن قسمت، احساس &quot;درد&quot; را به ذهن مخابره می‌کنند. که چه بشود؟ که جناب مغز فرمان تغییر حالت بدهند و آن سلول‌ها را از خطر نابودی نجات دهند.خب تا این‌جایش همه چیز عادی است‌. اما امان از وقتی که مغز فرمان تغییر حالت بدهد و این فرمان امکان اجرایی نداشته باشد! دقیقا مثل همین وضعیتی که ما داخل مینی‌بوس دچارش هستیم. با خودت می‌گویی بگذار پاهایم را بیاورم بالا و به صندلی جلویی تکیه بدهم. نمی‌شود!بعد به سرت می‌زند که پاهایت زیر صندلی به دو طرف دراز کنی تا زانویت خشک نشود. آن هم نمی‌شود!تکیه دادن سر به شیشه کناری و جمع کردن پاها توی شکم؟ آن هم نمی‌شود!تقریبا هیچ تغییر حالتی نمی‌توان داد. در هر وضعی هستی، همان را باید تا توقف بعدی حفظ کنی که مبادا همان هم از دست برود. آن سلول‌های بیچاره هم که محکوم به نابودی‌اند!تنها نکته مثبت ماجرا، هوای مطبوع و نسبتا خنک است که سرریز شده داخل ماشین. بوی خوزستان از لای پنجره می‌ریزد داخل. آمیزه بوی خاک نرم و حاصلخیز جنوب. بوی رطوبت. بوی آبِ مانده در هور‌ها که هر چند متر یک‌بار اطراف جاده به چشم می‌خورند. بوی آهن زنگ زده‌ی ادوات جنگی قدیمی و شاید هنوز کمی بوی جنگ.هویزه اما بویش کمی فرق دارد. نه که چیزی کم داشته باشد از بوی خوزستان. نه! که یک چیزهایی هم اضافه‌تر دارد. بوی چیست را نمی‌دانم. ولی می‌دانم کمی فرق می‌کند. من که خیلی سردر نمی‌آورم ولی یک تابلویی گوشه مزار هست که از بوی قرآن جیبی و عجیب بودنش می‌گوید. من تا به حال قرآن جیبی بو نکرده‌ام. راستش سنم قد نمی‌دهد. ولی به گمانم آن بویی که هویزه را متمایز می‌کند، بوی همین قرآن جیبی باشد...رسیدیم پادگان حبیب الهی. این‌جا باید به اصطلاح تجهیز شویم. یک دست لباس خادمی، یک جفت کفش و یک نشان خادم‌الشهدا. اتاق پذیرش‌شان شبیه مراکز اعزام به جبهه سال‌های جنگ است. البته دقیق‌تر بگویم، منظورم آن اتاق‌هایی است که در فیلم‌های دفاع مقدس دیده‌ایم. ۴_۵ جوان ریشوی حزب‌الهی با لباس خادمی و اُورکت خاکی نشسته‌اند پشت سیستم. شوخ اند و صمیمی. آدم را یاد شهدا می‌اندازند. البته صادقانه در لحظه ورود، یک آن یاد تیم سایبری ملکوت در آن فیلمِ کذا هم افتادم. خدایا توبه!بعد از تجهیز و شام، دوباره چپانده می‌شویم درون مینی‌بوس. روز اول‌‌مان که در مینی‌بوس و جاده گذشت. برای باقی‌اش هم تا یار چه پیش آرد و میلش به که باشد...دو: یک دیدار معمولی!ساعت ۱ صبح بود که بالاخره رسیدیم هویزه. یکسال گذشت. انگار همین دیروز بود که با اشک از مزار جدا شدیم و برگشتیم تهران. اسفند ۱۴۰۰، اولین باری بود که آمدم خادمی هویزه. همان روز اول و دوم بود که حس کردم شاید اگر اردوی دیگری را شرکت می‌کردم یا در خانه می‌ماندم، بهتر بود! اما چیزی نگذشت که نظرم کاملا متفاوت شد. آن قدر متفاوت که همان سال با خودم عهد کردم، تا جایی که امکانش را داشته باشم، این خادمی آخر سالِ هویزه را ترک نکنم. گفتم که... با اشک جدا شدیم.و حالا دوباره هویزه!ایستاده‌ام رو‌به‌روی ورودی یادمان. همه بچه‌ها داخل می‌شوند. من اما مانده‌ام هنوز. این پا و آن پا می‌کنم. دلم نمی‌خواهد این لحظه را معمولی بگذارنم. چند وقتی هست منتظرش هستم. بالخره قدم برمی‌دارم سمت مزار. خلوت است و غریب. مثل اولین باری که دیدمش. دلم زیارت می‌خواهد و روضه. پایم اما همراهی نمی‌کند. سرم جلوی علم‌الهدی پایین است. آن‌چه قرار بوده بشود، نشده... هر چه هم بگویم توجیه است. آخر کم می‌آورم و برمی‌گردم سمت سوله‌ها برای استراحت. آخرش هم معمولی شد!سه: آشتی‌کنانمی‌گویند اولین ها همیشه در ذهن می‌مانند. اولین خاطره از هر چیز، همه تجربه‌های بعدی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اگر بد باشد، شاید تجربه بعدی اصلا دیگر رخ‌ ندهد. اگر هم خوب باشد، بعدی‌ها با آن مقایسه می‌شوند و دیگر هیچ چیز طعم آن اولی را ندارد.خادمی پارسال بازه ۲ هم برای من همین‌طور است. یک اولینِ ویژه و یک خاطره خیلی خوب. همین است که امسال هر چه هم خوب باشد، احتمالا نمی‌تواند جای اولین خاطره را بگیرد.صبح ساعت ۹ بیدار شدم. روز اول را به خاطر دیر رسیدن، بهمان رحم کردند و گذاشتند بعد نماز هم بخوابیم. بچه‌های بازه یک هنوز اینجا هستند. قرار است بعد از ظهر بروند. طبق رسم هر سال، هر روز صبح لیست تقسیم کار مربوط به آن روز اعلام می‌شود. جلوی اسم من نوشته‌اند: مسئول فرهنگیِ مزار!فرهنگی مزار یعنی هماهنگی مراسم های مزار، انتظامات، هماهنگی با راوی‌ها، نظافت صحن مزار و ...راستش کمی خورده تو ذوقم. دلم می‌خواست امسال را بین تیم فضاسازی مقتل باشم. بیابان های هویزه حال عجیبی دارند. دلم می‌خواست این چند روز را آنجا بگذارنم. آن وقت کمتر چشمم توی چشم علم‌الهدی می‌افتاد. شاید کمتر شرمنده می‌شدم. به نظرم انتخاب اشتباهی کرده‌اند. ولی فعلا چاره‌ای نیست.پارسال سید مسئول مزار بود. من هم نیروی رسانه بودم. امسال جایش خالی‌ست. مثل جای خیلی‌های دیگر. چند روز قبل حرکت، آمدنش کنسل شد. سفارش کرده نائب الزیاره‌ش باشم. نمی‌داند من توی کار خودم مانده‌ام! خب این همه آدم‌! به نظرم او هم انتخاب اشتباهی کرده. ولی فعلا چاره‌ای نیست...باید بروم داخل مزار. خیلی کار داریم. شاید همین &quot;فرهنگیِ مزار&quot; بشود شبیه کوچه‌های تنگِ آشتی‌کنانِ پائین شهر تهران. همان ها که به قول امیرخانی، اگر صدام و حاج همت از دو طرف اش وارد می شدند، سرِ خرّمشهر، قطعنامه امضا می‌شد. بلکه بین من و حسین علم‌الهدی هم آشتی‌کنانی چیزی بشود. یا حتی بین من و یکی بالاتر. مثلا...چهار: وقت به همه می‌رسد...بعد از صبح‌گاه، شابزی عمومی داشتیم. شابز مخفف &quot;شبکه بنیادین انهدام زباله&quot; است. پسوند &quot;عمومی&quot; هم یعنی قرار است همه افراد در یک بازه مشخص و محدود در این شبکه فعالیت کنند. البته اینجا هیچ‌وقت واقعا تمیز نمی‌شود. همیشه یک حداقلی از زباله را دارد. ما فقط سعی ‌می‌کنیم وضعیت را حد همان‌حداقل نگه داریم.عمده زباله‌ها هم یا بسته‌بندی اجناس دست‌فروش‌هاست و یا رسید کارتخوان‌شان. خرید و فروش می‌کنند و بعد هم باد زباله‌ها را پخش می‌کند در محوطه. از طرف مزار بهشان گفته‌اند بروید داخل بازارچه‌ای که در حاشیه پارکینگ است. اگر بروند، شاید اینجا هم تمیز بشود. ولی نمی‌روند. مقاومت می‌کنند. خیلی جدی و حتی گاهی خشن! حق هم‌ دارند البته. من هم بودم جای به این خوبی را ول نمی‌کردم و بروم توی یک بازارچه که احدی ازش عبور نمی‌کند.می‌گویند حسین علم‌الهدی خیلی حواسش به اهالی شهر و منطقه‌ش بوده. در اوج فضای پر از شبهه اول انقلاب، برنامه رادیویی برایشان تهیه می‌کرده که مسائل را تبیین کند. نامه می‌نوشته برای مسئولین. کار جهادی و تشکیلاتی می‌کرده. می‌جنگیده برایشان!البته ظاهرا هنوز هم حواسش هست بهشان. یکی دو ماه آخر سال را بنده‌‌های خدا از همین شلوغی‌های ورودی مزار نان می‌خورند...برمی‌گردیم سر کار‌های خودمان. بازه ۲معمولا خیلی شلوغ نیست. اغلب کاروان‌ها دانش‌آموزی اند و دانشجویی. جماعت اهل دانش(!) هم، همه با سه شانزدهم و غیبت و این حرف‌ها مسئله دارند. این است که اکثرا سعی می‌کنند دست‌کم یکی دو‌ روزی از سفرشان به آخر هفته بخورد. لذا این چند روز اول هفته را احتمالا مزار خلوت است.فعلا کار سختی ندارم. یک سری امور روتین مثل پخش کردن اذان، مداحی مناسب، موسیقی بی‌کلامِ شهدایی و از این دست اصوات! دیگری هم هماهنگی میان کاروان‌ها و راوی است برای برنامه راویتگری و ایضا هماهنگی انتظامات جهت برقراری نظم و صد البته تفکیک خواهران و برادران!که البته با توجه به خلوتی مزار، فعلا بیشتر به همان وظیفه‌ اول مشغولم. به قول علی، شده‌ام &quot;پَخّاش صوت&quot;. به معنی بسیار پخش کننده!هر چند، معمولا حوالی بعد از ظهر، مزار شلوغ هم می‌شود. به‌خصوص فاصله بین اذان ظهر تا مغرب که هوا بهتر است و زائر بیشتر. مزار که پر از زائر می‌شود، سر علم‌الهدی و شهید حاتمی هم شلوغ می‌شود. شلوغ‌تر از بقیه. تکلیف‌شان با علی آقای حاتمی البته مشخص است. همه‌شان هم‌سر و هم‌مسیر می‌خواهند. از علم‌الهدی اما درخواست‌ها متفاوت است. هر کدام قصه خودشان را دارند احتمالا. سرش خیلی شلوغ شده بنده‌خدا. کاش وقت به ما هم برسد...پنج: بیایان‌های هویزههیچ چیز نباید عادت بشود! عادت که بشود، عادی می‌شود. عادی هم که بشود دیگر فایده چندانی ندارد. یعنی چیزی ازش در نمی‌آید که به درد بخورد.زندگی برای ما عادی شده. دنیا هم همین‌طور. این است که به قول آن بنده خدا، دنیا دیگر به درد نمی‌خورد! یعنی از این زندگی چیز به درد بخوری در نمی‌آید!بیابان‌های هویزه اما زندگی را از حالت عادی خارج می‌کنند. طلوع و غروب خورشید این‌جا، فرق می‌کند انگار. به افق که نگاه می‌کنی، تا چشم کار می‌کند، بیابان است. فقط گاه‌گداری جاده‌ها و کابل‌های برق، خط انداخته‌اند روی یک‌دستی منظره. آن آخرش هم یک جایی هست که زمین و آسمان در یک خط، به هم دیگر رسیده‌اند. حرکت اگر نکنی، با خودت می‌گویی احتمالا همان‌جا آخر دنیاست. ولی چند کیلومتری که راه بیافتی به سمت جاده، می‌بینی آن خط هم حرکت می‌کند و جلوتر می‌رود. راه که بیافتی، تازه می‌فهمی دنیا بزرگتر است از آن‌چه فکر می‌کردی. تازه می‌فهمی دنیا تمام نشده است.می‌گویند پیامبر رحمت (که صلوات خدا بر او و خاندانش باد) پیش از بعثتش و حتی پس از آن، بسیار از شهر خارج می‌شد. معمولا تنها و گاه همراه علی‌ (علیه‌السلام). شب یا روزش فرقی نمی‌کرد. می‌رفت جایی که انسان کمتر باشد، طبیعت بیشتر و خداوند نمایان‌تر. گاهی دشت، گاهی بیابان، گاهی کوه و اغلب در فرورفتگی محقر و دور از چشمی به نام &quot;حرا&quot; که در دامنه کوهی مشرف به مکه بود. می‌نشست به عبادت و تفکر. (که البته شاید فرقی هم نکنند) گاه ساعت‌ها و بلکه چند روزی به شهر بازنمی‌گشت.می‌نشست و نگاه می‌کرد به آسمان. نگاه می‌کرد به ستاره‌ها. و ستاره‌ها احتمالا ذوق زده او را به همدیگر نشان می‌دادند که: جان من نگاه کن! علت خلقت آسمان و زمین است که ما را نگاه می‌کند و لبخند می‌زند!می‌گویند رسول خدا هیچ‌گاه به جهان عادت نکرد. به دنیا خو نمی‌گرفت. چنان می‌زیست که گویی همین یک روز را دارد. خدا را شکر می‌گفت برای هر روز که از خواب برمی‌خاست. آسمان را چنان می‌نگریست گویی اولین بار است شگفتی‌ش را می‌بیند. جهان را تجلی‌گاه دائمی خداوند می‌دید. می‌فرمود: از خودتان حساب بکشید، پیش از آن که از شما حساب کشند! که مبادا عادت کنید به دنیا و خو کنید به تمام‌شدنی های بسیارش!ما اما چه کرده‌‌ایم؟ شهر‌هایی ساختیم با دیوار‌های بلند و پنجره‌های کوچک. خودمان را خفت کرده‌ایم بین این دیوار‌ها. خو گرفته‌ایم به دنیایمان. زندگی برایمان عادی شده! دل‌بسته‌ایم به آرزو‌های بلند، چنان که گویی تا ابد همین‌جا خواهیم ماند.ولی نمی‌مانیم. قرار نیست بمانیم. علم‌الهدی این را می‌دانست. همه‌شان می‌دانستند. به روایت راویان و دست‌نوشته‌هایش، حسین علم‌الهدی برای هر دقیقه‌اش برنامه داشته. تکلیفش معلوم بوده با این دنیا. می‌دانسته قرار نیست بمانیم. کسی که تکلیفش معلوم باشد، کسی که بداند قرار نیست بماند، عادت نمی‌کند. عادت که نکند، خب عادی هم نمی‌شود!بیابان های هویزه زندگی را از حالت عادی خارج می‌کنند. شب‌هایش بیشتر. کسی چه می‌داند! شاید زندگی حسین را هم همین بیابان های هویزه و شب‌هایش از حالت عادی خارج کرده.بچه‌های خادمی این‌جا رسم هرساله دارند. یک شب از بازه را دسته جمعی می‌زنیم به دل بیابان. آتش روشن می‌کنیم و چای زغالی دم می‌کنیم. نام مراسم را &quot;مقام منقل&quot; گذاشته‌اند!البته من هم اولش تصور فضای معنوی داشتم. همان پارسال هم که دیدم بیشتر بگو‌ و‌ بخند است و نهایتا لا‌به‌لایش یکی دوتا مدح اهل‌بیت، تعجب کردم. ولی تعجب ندارد ظاهرا... حاح عظیم (راوی منطقه) می‌گفت: این شوخی و خنده‌های شما، یک دهم شوخی و خنده بچه‌های جبهه هم نمی‌شود! ظاهرا آن‌ها برخلاف ما، خیلی این دنیا را جدی نمی‌گرفتند.روز‌های اول حاج محمد می‌گفت: شما خادم های شهدا، این‌جا بخواهید یا نخواهید، شهدا را نمایندگی می‌کنید! زائران، شما را که به لباس خاکی و چفیه و توی منطقه می‌بینند، ناخودآگاه یاد شهدا می‌افتند. این را از روی کتاب می‌گفت.من اما هر چه پیش می‌رود، می‌بینم ما فقط این ۱۰ روز را کمی و فقط کمی شبیه‌شان می‌شویم. دنیا را کمتر جدی می‌گیریم. نماز‌ها را درست و درمان می‌خوانیم. کمتر می‌خوریم. کمتر می‌خوابیم. کار می‌کنیم. حتی دستشویی می‌شوریم! کار هایی که در طول سال انجام نمی‌دهیم یا کمتر انجام می‌دهیم.همین یعنی این‌جا یک اتفاقی دارد می‌افتد. یک اتفاقی که عادی نیست. اتفاقی که زندگی ما را فقط برای ۱۰ روز از حالت عادی خارج می‌کند. که عادت نکنیم. که عادی نشویم. که به درد بخوریم. شاید خودشان کاری می‌کنند که این اتفاق رقم بخورد. حسین ‌و رفقایش را می گویم... شاید هم راز بیابان‌های هویزه است که زندگی را از حالت عادی خارج می‌کنند...شش: گلاب به روی‌تان، معراج!من توی عمرم دستشویی خانه‌مان هم نشسته بودم. چه برسد به دستشویی عمومی که معمولا حتی در استفاده ازش هم اکراه داشتم. اما نمی‌دانم چه شد! روز‌های آخر بازه خادمی پارسال بود که یک روز صبح توی لیست تقسیم کار، جلوی اسمم نوشتند &quot;شابز&quot;. (یعنی همان شبکه بنیادین انهدام زباله که خودتان می‌دانید.)نزدیک ظهر بود که‌ با بچه‌ها رفتیم برای شستن دستشویی‌ها. خیلی کثیف شده بود. قبل از این‌ که بخواهم بهانه بیاورم، مشغول کار شده بودیم. حقیقتش اصلا به ذهنم هم نرسید که نخواهم در شستن کمک کنم. شاید اصلا وقت نشد.به خودم که آمدم، دیدم پاچه‌های شلوار خاکی را تا زانو زده‌ام بالا. تی را گرفته‌ام دستم و دارم با شلنگ داخل دستشویی‌ها را می‌شویم. راستش خودم هم یک لحظه جا خوردم! من! شستن دستشویی! آن هم از نوع عمومی‌ش!هیچ اکراهی نبود. هیچ امتناعی هم. نه که خوشم بیاید از تمیز کردن کثافت‌های دستشویی. نه. بالخره ما هم فطرت پاکی طلب داریم آقاجان! ولی امتناعی از کار شستن هم نبود. حس می‌کردم حین شستن کمی بیشتر شبیه‌شان شده‌ام. شهدا را می‌گویم. این همه شنیده بودیم که فلان شهید دور از چشم بقیه کفش‌ها را تمیز می‌کرده و دستشویی‌ها را می‌شسته. می‌شسته که به نفسش سختی بدهد. که خاکی‌تر شود. خاکی‌تر شود که پدر خاک (حضرت بوتراب) برایش بیشتر پدری کند. و حضرت مادر، بیشتر مادری...امروز هم لیست که منتشر شد، جلوی اسم من نوشته‌ بودند: &quot;شابز اعظم&quot;. خودمانی‌ش می‌شود همان سرشابز. حقیقتا خوشحال شدم. در این چند روزی که مسئول فرهنگی مزار بودم، هنوز دلم با خودم صاف نشده. هنوز سینه‌م سنگین است. شابزی و دستشویی شستن شاید بتواند کمکی بکند.دو تا از بچه‌های ورودی ۴۰۱هم شابز ساده هستند. بعد از شستن سقاخانه و انهدام زباله‌های محوطه، بالخره می‌رویم سراغ دستشویی‌ها. باز هم شلنگ و طی و برس. پاچه‌ها را می‌زنیم بالا و می‌رویم داخل.بچه‌های قدیمی خادمی هویزه، یک مَثل مهمی درباره شابزی دستشویی دارند. می‌گویند: شابز از چاه دستشویی به معراج می‌رود! ظاهرش البته برای شوخی و خنده است. ولی به نظرم دور از حقیقت هم نیست. حالا شاید اسمش را نتوان معراج گذاشت. ولی دست‌کم آدم کمی بیشتر به خودش می‌آید. گلاب به روی‌تان. رویم به دیوار. بگذارید کمی بیشتر مسئله را باز کنم...در هر دستشویی را که باز می‌کنی، اول از همه، بسته به میزان وخامت اوضاع، بیشتر متوجه حقارت وجودی انسانی می‌شوی. اصلا آدم دچار حیرت می‌شود! خب این موجود که از نجاست بوجود آمده. طول عمرش هم حمل کننده و تولید‌کننده نجاست است. آخرش هم که بدل به نجاست می‌شود. بعد دقیقا چه می‌شود که فکر می‌کند در این دنیا یک‌ کاره‌ای شده و جهان باید روی فُکل این آقای انسان بگردد؟! نمی‌دانم.مسئله دومی که جلب توجه می‌کند، حالت انزجار آدمیزاد است از وضعیت موجود در دستشویی و میلش به شستشو برای رسیدن به وضعیت مطلوب. این‌جا شما را ارجاع می‌دهم به روایتی از حضرت صادق (درود خداوند بر او و خاندانش) که نقل به مضمون فرمودند، وسوسه به گناه برای ما اهل‌بیت هم هست، لکن ما حقیقت گناه را می‌بینیم و لذا میلی به آن نداریم و از آن امتناع می‌ورزیم. بعد گناه را تشبیه می‌کنند به تلی از نجاست.خب آدم حسابی! تو که از کثیفی دستشویی منزجر و متهوع می‌شوی. ناگهان چه می‌شود که گاهی آن طور مشتاق به سمت برخی گناهان می‌روی؟! چه می‌شود که راست راست دروغ می‌گویی؟! غیبت می‌کنی. تهمت می‌زنی.‌ چشمت می‌رود آن‌جا که نباید! نمی‌‌دانم.مسئله سوم هم همان قضیه عبادت تجار است که حضرتش فرمود.‌ یعنی چه؟ یعنی من کثیفی دستشویی‌های مزار شما را تمیز می‌کنم. شما هم در عوض گناهان مرا پاک می‌کنید. برد_برد؟! نه! برد_برد نیست! همه‌ش سود است برای این طرف ماجرا که ما باشیم. که طرف دیگر اصلا نیازی ندارد به این برد‌ها و سود‌هایش. که فرمود: «هُمُ الفائزون». آنان همان برندگان اند. حالا چه می‌شود که تصمیم به این معامله می‌گیرد؟ نمی‌دانم.اصلش من کلا این چیز‌ها را نمی‌دانم. این‌ها را فقط شنیده‌ام و تکرار می‌کنم. دیشب بعد از جمع‌خوانی سوره واقعه در صحن مزار، آقا‌مهدی یک جمله‌ای گفت که خیلی نشست به دلم. گفت: «خدایا ما هیچی نمی‌دونیم! خودت ما رو هدایت کن. خودت به ما فهم بده!»حالا من هم می‌گویم: خدایا ما هیچ چیز نمی‌دانیم. گفته‌اند بشور! می‌شوریم. حالا این که درون‌مان چه می‌شود که بی‌اکراه و بی‌امتناع می‌شوریم، نمی‌دانم! اصلش من هیچ چیز نمی‌دانم!هفت: یک چیزی جا گذاشته‌ام!خاک خوزستان نرم است. آن‌قدر که اگر بعضی جاها پایت را کمی بیشتر به زمین فشار بدهی، جای پایت روی خاک می‌ماند. حتی گاهی ممکن است پایت فرو برود. یک دفعه نگاه می‌کنی، می‌بینی پایت تا مچ رفته توی گِل. دیر بجنبی کفشت جا مانده است. آدم را &quot;زمین‌گیر&quot; می‌کند.اصلا زمینش گیره دارد انگار. گیر می‌کند به‌ برخی چیزها و از آدم‌ها می‌گیردشان. اغلب افراد هم خیلی مقاومتی نمی‌کنند. احتمالا با خودشان می‌گویند که حتما این خاک بیشتر بهش نیاز دارد. خیلی‌ها این‌جا، خیلی چیزها جا گذاشته‌اند. یک عده تانک‌هایشان را جاگذاشته‌اند. یک عده مین‌هایشان را. کفش. کیف. قمقمه. پلاک. دست. پا. سر. و یک عده هم دل. از هر کس یک چیزی می‌گیرد بالخره. اغلب هم با رضایت می‌دهند.سال اول که آمدیم خادمی هویزه، بازه‌مان که تمام شد، دم رفتن، همه‌ش حس می‌کردم یک چیزی جا گذاشته‌ام. چند بار وسایلم را چک کردم. ولی باز هم این حس از بین نمی‌رفت. بعد که برگشتیم و رسیدم اصفهان، تازه یادم آمد حوله و کلاهم را جا گذاشته‌ام. زنگ زدم به بچه‌های بازه بعدی که لطفا یادتان نرود وسایل مرا بیاورید. یادشان نرفت. حوله و کلاه را هم آوردند. ولی آن حس &quot;جا گذاشتن برخی چیزها&quot; از بین نرفت...خادمی امسال هم تمام شد. دم رفتن است. همه‌ش حس می‌کنم یک چیزی این‌جا گذاشته‌ام. چند بار چک کرده‌ام. همه وسیله‌ها هست. ولی این حس از بین نمی‌رود. نسبت به پارسال شدیدتر هم شده انگار. یک بار دیگر چک می‌کنم: کلاه هست. موبایل و شارژر هم. کفش. کیف. قمقمه و پلاک هم که نداشتم. دست. پا. سر هم که سر جایش هست. دل...یک چیزی جا گذاشته‌ام. خاکش گیر دارد این‌جا...❇️ گروه روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 17:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ اسماعیل؛ روایتی از عزاداری در عید نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-rnfk3uifuxx1</link>
                <description>? روزهای اول عید نوروز هر سال با اخباری مثل دایی امیر روز اول و دوم عید از ساعت هشت صبح تا نه شب در خانه می‌نشیند، عمه فاطمه از روز دوم می‌آید قم و در خانه دختر بزرگش می‌ماند تا دیگر کسی زحمت تهران رفتن را به تن نخرد، حسین آقا امسال هم همراه تمام بچه‌هایش شمال رفته‌اند و تا خود سیزده به در قرار نیست بازگردند و... می‌گذرد؛ اما امسال عید خبر متفاوتی داشت. حاج اسماعیل روز اول عید، چند ساعت مانده به تحویل سال، مُرد. یادم نمی‌آید تابه‌حال در عید نوروز یا لااقل در روزهای آغازینش خبر فوت داشته باشیم؛ اما امسال داریم. حاج اسماعیل برادرشوهر عمه‌ام است و مهم‌ترین تعاملی که با او داشتم ده روز سفر کربلا در زمانی که هنوز دبیرستان می‌رفتم، بود. در سفر سعی می‌کردم با عراقی‌ها عربی صحبت کنم حتی اگر کلاً چند کلمه بلد باشم. یکی از آن‌ کلمه‌ها &quot;خُبُز&quot; به معنی نان بود. آن‌قدر خبز خبز کردم که دیگر اسماعیل از بعد آن سفر هر جا من را می‌دید می‌گفت: خبز. بنده خدا از اواسط سال گذشته، چند ماهی می‌شد که در خانه زمین‌گیر بود. عمل دیسک کمرش خوب از آب درنیامد و خطای دکتر، کمر اسماعیل را برای همیشه به فنا داد و مجبور شد با واکر راه برود. شب قبل عید در خانه‌اش زمین می‌خورد و با شکستن استخوان ران پایش، چربی استخوان وارد رگ‌هایش می‌شود و بعد از دو سه ساعت آبمولی شدن، می‌میرد. تشیع جنازه‌اش را ظهر روز دوم عید اعلام کردند. در لباس‌هایی که برای عید کنار گذاشته بودم، لباس تیره پیدا نمی‌شد، خصوصاً اینکه تا اواخر فروردین هم هیچ مناسبت عزاداری نداشتیم که بخواهم فکر آماده‌کردن پیراهن مشکی را داشته باشم. اما خیلی اتفاقی دیدم پیراهن مشکی‌ام از آخرین مناسبت، روی چوب‌لباسی آویزان مانده و نیاز به شستن هم ندارد. همان را تن کردم و به سمت بهشت معصومه راه افتادیم.  تا قبل از ظهر چندبار بحث پیش‌آمده بود که زمان تشیع قرار است جابه‌جا شود. وقت ظهر علی آقا، برادر مرحوم، گفت که نه هیچ تغییر زمانی نداریم. اما حوالی یک و نیم بعدازظهر، یکی از اقوام زنگ زد و گفت نماز میت را زیر سایه‌بان جلوی غسالخانه کنار میدان معروف شهید خزعلی بهشت معصومه خواندیم و سمت قطعه 43 با جنازه در حرکتیم. گازش را گرفتیم که هرطورشده به تشیع برسیم. آنجا فهمیدیم علی آقا خودش هم از این تغییر زمانی خبر نداشته و گویا فریب عقب و جلو کردن زمان اداری توسط یکی از کارمندان مزار را خورده‌اند. هوا با خودش تکلیفش روشن نبود. ازیک‌طرف داغی آفتابِ سر ظهر قم پوست بدن را می‌سوزاند و از طرف دیگر از نسیم خنک بهاری غافل می‌شدی، سرماخوردگی روی شاخش بود. روز پنجشنبه بود اما مزار خیلی شلوغ نبود. احتمالاً این هم از تأثیرات تعطیلی عید است. حتی قبرستان‌ها را هم خلوت می‌کند. انگار مرده‌ها از لیست دید و بازدیدها خط می‌خورند. جنازه حاج اسماعیل در نعش‌کش نقره‌ای رنگی که آرم آبی‌رنگ بهشت معصومه را داشت مانده بود تا دیگر اقوام برسند. سری بین سی چهل‌نفری که از زن و مرد ایستاده بودند گرداندم. خیلی انگار خبری از گریه و ناله نبود. رفتار همه خیلی عادی بود و این در تشیع جنازه کمی غیرعادی است. حتی چشم انداختم به فرزندان مرحوم تا ببینم از آنها بخاری بلند می‌شود یا نه. دخترانش را نمی‌شناختم؛ اما پسر بزرگش هم جز کمی افتادگی صورت که ناراحت بودن را می‌رساند، خیلی عادی بود. یعنی حداقل من اشکی بر صورتش ندیدم. اشک و زاری مردم برای بعد از وفات یک نفر به دو چیز بستگی دارد. یکی به ویژگی‌های شخصی مثل سن و جنسیت و دیگری به شخصیتی که طرف داشته. مثلاً اگر یک بچه بمیرد، فرقی نمی‌کند که آدم خوبی بوده یا نه، همه برایش اشک می‌ریزند؛ چون بچه‌ها برای مردن حیف هستند. از لحاظ شخصیتی هم طبیعی است که هر کسی خبر فوت کسی را بشنود که برای دنیای ما، آدم به‌دردبخوری بوده، ناخودآگاه آه حسرت می‌کشد. حالا اگر این خوب‌بودن صرفاً از همان لحاظ مادی بوده باشد، یعنی مثلاً طرف در مهمانی‌ها آدم دست به خرجی بوده، همان آه حسرت کفایت می‌کند؛ اما یک‌وقتی است که کلاً طرف آدم به دل‌نشینی بوده است. اینجا دیگر فرقی ندارد که پیر بوده یا جوان یا اینکه آیا منفعت مادی به کسی می‌رسانده یا نه. مهم این است که اطرافیانش از بودنش حس خوبی داشتند. شبیه یک ‌عالم ربانی یا حتی یک بازیگر سینما. حاج اسماعیل تقریباً هیچ‌کدام از اینها نبود. نه بچه یا جوان ناکام بود. نه کسی بود که ریش کلی آدم دیگر را چرب کرده باشد و نه موقعیت معروفی داشت. البته از حق نگذریم هیچ‌کس جز خوبی از او ندیده بود. این را از جمعیتی که برای مراسم تشیع و ختم شب اول قبرش هم آمده بودند می‌شد فهمید. اما خب گریه‌کردن هم چیز ساده‌ای نیست. معمولاً باید خیلی فشار به آدم بیاید تا بخواهد گریه کند. اما شاید یک دلیل دیگر هم که دور ماشین حمل جنازه حاج اسماعیل سروصدای گریه بلند نبود، بیماری قبل از مرگش بود. در چند ماهی که زمین‌گیر شده بود و از انجام خیلی از کارهای ساده روزمره عاجز شده بود، حتماً لحظاتی بوده که دخترش نگاه به پدری که نیمه‌جان در تخت افتاده می‌کرده و آرام اشک می‌ریخته. یا پسری که زیر بغل‌های پدر را می‌گرفته و تا دستشویی می‌برده، پشت در ناتوانی پدر را در ذهنش مرور می‌کرده، سرش را به دیوار تکیه می‌داده و بغض می‌کرده. بقیه فامیل هم هر کدام آن‌قدر این چند وقت رنج‌کشیدن اسماعیل را با خود و در مهمانی‌ها یاد کرده‌اند که حالا که به کنار جنازه‌اش رسیده‌اند، به‌جای گریه بگویند &quot;بیچاره راحت شد&quot;. این &quot;راحت شد&quot; از آن جمله‌هایی است که به کسانی می‌گویند که ایام قبل از مرگشان خیلی زیر رنج و سختی بیماری بوده‌اند. حتی گاهی ممکن است غلیظ‌تر بشود و با کنایه بگویند: فلانی مرگ برایش عروسی است. مادربزرگم وقتی مرد، همه گفتند راحت شد. چون در روزهایی که دکترها قطع امید کرده بودند و از بیمارستان و به خانه آورده بودیمش، فقط می‌توانست پلک بزند و از باقی کارها عاجز بود. آدم‌هایی که به اینجا می‌رسند انگار مرگشان از چند وقت قبل شروع شده. شروع فرایند مردن اسماعیل از زمانی بوده که عمل دیسکش خوب از آب درنمی‌آید. اینجا بخشی از بدنش می‌میرد و دیگر نمی‌تواند راه برود. کمی که می گذر، بدنش ضعیف‌تر می‌شود و با آب‌شدن گوشت‌های بدنش بیشتر می‌میرد. هر بار که از ناتوانی انجام کارهای روزمره خجالت‌زده می‌شده، دلش هوای بیرون رفتن با موتور قراضه‌اش را می‌کرده، غم و غصه فرزندانش را می‌دیده، می‌مرده. روز آخر اسفند هم وقتی زمین می‌خورد و ران پایش می‌شکند، کامل می‌میرد.دیگر تقریباً همه آمده‌اند. خودم را آماده کرده بودم بروم زیر تابوت. فکر می‌کردم اسماعیل نه مقام مسئولی است که کسی از سر رودربایستی بیاید و نه آن‌قدرها هم فامیل شلوغی دارد، پس باید تشیع جنازه‌اش خلوت باشد. اما سال‌ها خادمی اسماعیل در مسجد محلشان آن‌قدری جای او را در دل همسایگانش بازکرده بود که تشیع جنازه‌اش را شلوغ کنند و رفتن زیر تابوت به من نرسد. صدای لااله‌الاالله قطع نمی‌شود. یکی از محاسن سفیدها همراه تابوت است مدام می‌گوید: به عزت و شرف لااله‌الاالله، بلند بگو لا‌اله‌الاالله، گواه باش به‌روز قیامت ای الله که گفتیم لااله‌الاالله. زن‌ها عقب مردها راه می‌روند. دور چند نفری‌شان شلوغ‌تر است که احتمالاً همسر و دخترانش باشند. تا قبر حدود پانصدمتری فاصله است. سه بار تابوت را روی زمین می‌گذارند. نمی‌دانم روایت دارد یا نه اما علتش را این می‌گویند که در تشیع میت نباید عجله کرد، باید آن را چندبار روی زمین گذاشت تا به دوری از اطرافیان، قبر و سرازیری‌اش کم‌کم آشنا شود. دور تابوت سر می‌گردانم ببینم اسماعیل را می‌بینم یا نه. خبری نیست. آن‌قدر در فیلم‌هایی که تاکنون از تشیع جنازه دیده‌ایم، نشان می‌دهند که خود میت هم خیلی عادی دارد کنار بقیه راه می‌آید که واقعاً باورم شده اسماعیل هم آن نزدیکی است. البته شاید خیلی بیراه هم نباشد؛ اما خب مشکل این است که من خودم هنوز نمرده‌ام که چشمم به عالم مردگان باز شود و آن‌قدرها هم اهل عمل صالح و سیروسلوک نیستم که چشم برزخی‌ام باز باشد. هر بار که جنازه را روی زمین می‌گذارند، به‌قدر خواندن یک فاتحه صبر می‌کنند و دوباره با ذکر یاحسین بلندش می‌کنند.نزدیک قبر می‌بینم که جماعتی هم آنجا منتظرند. مداح میکروفون بیسیم دارد و بلندگویش مانند پرتابل‌های دستی قدیمی داغان نیست و صدای خوبی ازش بیرون می‌آید. خودش هم کت‌وشلوار مرتبی پوشیده. مداح‌های سر مزار شیک‌تر از گذشته شده‌اند. با پدرم سلام و علیکی می‌کند و مشخصات اطرافیان حاج اسماعیل را می‌گیرد. اینکه چند دختر و پسر داشته، مردم از چه شهرهایی آمده‌اند و... همه را روی کاغذ می‌نویسد. موقع روضه خواندن خیلی این اطلاعات به کارش می‌آید. جنازه را معمولاً برای لحظاتی کنار قبر می‌گذارند؛ اما اینجا تا نگاه می‌کنم می‌بینم خبری از جنازه در تابوت نیست و آن را داخل قبر گذاشته‌اند. معمولاً گرمای هوا را بهانه‌ای برای اذیت‌شدن مردم می‌کنند تا زودتر از کارهای میت خلاص شوند؛ اما اینجا هوا خیلی گرم نیست و احتمالاً روزه‌دار بودن مردم بهانه‌ای شده تا مراسم را خلاصه کنند. آداب موقع تدفین دو جور است. یا واقعاً مستند شرعی دارد و باید انجام شود، مثل باز کردن کفن و گذاشتن سمت راست صورت میت بر خاک. یا مردم از خودشان درآورده‌اند، مثل‌اینکه لحظه آخر خانواده مرحوم را دور قبرش جمع می‌کنند. یک نفر داخل قبر رفته. هر کسی دل و جرئتش را ندارد. یک نفر که بک بار برای میتی داخل قبر برود، فامیل دفعات بعدی برای میت‌های دیگر هم به او رجوع می‌کنند تا داخل قبر برود. البته این برای میت‌های زن قدری مشکل است؛ چون کسی که داخل قبر می‌رود باید به میت محرم باشد. دخترعمه جوانم که فوت شد، هیچ‌کدام از برادرهایش دل در قبر رفتن را نداشتند، ناچار پدرم که دایی‌اش می‌شد داخل قبر رفت. خیلی کار خاصی هم لازم نیست انجام دهد. اصلی‌ترینش این است که بند کفن را باز کند و اگر لازم است چیزی را کنار میت در قبر بگذارد. هر کس جای خودش را پیدا کرده و مردم دودسته شده‌اند. یک گروه از قبر فاصله گرفته و دست‌به‌سینه، سر را پایین می‌اندازند و به مرثیه مداح گوش می‌دهند. اینها احتمالاً یا تشیع جنازه زیاد رفته‌اند و یا هنوز نمی‌خواهند خیلی ذهنشان را درگیر مردن کنند. یک گروه دیگر که بینشان هم گاهی بچه‌های کوچک وول می‌خوردند، کسانی هستند که دور قبر را شلوغ کرده‌اند و به هر قیمتی که شده می‌خواهند داخل قبر را ببینند. اینها یا دفعه اولشان است که به تدفین می‌آیند یا هراس برشان داشته می‌خواهند ببینند بالاخره روزی قرار است چه بر سرشان بیاید. یک نفر مردم را کنار می‌زند که آقا اجازه بدهید خانواده‌اش آمده‌اند. همسر، پسران و دختران مرحوم را جلو آورده‌اند تا برای بار آخر صورت حاج اسماعیل را ببینند. چندنفری زیر بغل‌های هر کدام را گرفته‌اند تا هم داخل قبر نیفتند و هم نگذارند خودشان را بزنند. پسر کوچکش که حدود سی سالی دارد، روی کپه خاک‌های کنار قبر نشسته است و زار می‌زند. اینجا دیگر وقت نگه‌داشتن اشک نیست و صورت سفید و سرد شده حاج اسماعیل را نگاه می‌کنند و گریه می‌کنند. در آن شلوغی یکی از اقوام ‌پارچه سفیدی را که روی آن گره‌های متعددی زده‌اند به من می‌دهد و می‌گوید بگو بگذارد داخل قبر. این را کنار چند نوشته و پارچه دیگر در قبر می‌گذارند. تجهیزات سفر است. هر کس به هر جا عازم است، طوری بار و بندیلش را می‌بندد که نه چیزی اضافه آورده باشد و نه چیزی کم. همه تجهیزات میت یک کفن است و چندتایی از این پارچه‌ها و دست‌نوشته‌ها. یکی می‌گوید پارچه حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام است، یکی دعای رفع عذاب قبر را روی کاغذ نوشته، یکی مهر کربلا آورده. اسماعیل شاید حدود شصت هفتادسالی زندگی کرده باشد و از این عمر فقط همین چند قطعه است که توشه زندگی ابدی‌اش می‌شود. یک حاج‌آقا بالای سر قبر می‌آید تا تلقین را بخواند و کسی هم که داخل قبر است، شانه میت را تکان می‌دهد که تلقین را متوجه بشود. شیخ را که می‌بینم یاد این جمله از یکی از روحانیون می‌افتم که مردم زندگی‌شان را در آغوش ما با اذان و اقامه در گوش چپ و راستشان شروع می‌کنند و موقع مرگ هم ما هستیم که بالای سرشان می‌رویم و با تلقین بدرقه‌شان می‌کنیم. اشاره‌اش به این بود که زندگی مردم چقدر با دین و روحانیت آغشته است.قبرستان‌ها پر است از آدم‌هایی که خدا رزق‌وروزی‌شان را از مرگ دیگر آدم‌ها نصیبشان می‌کند. قرآن‌خوان‌های مزار یکی از این افراد هستند. پیرمردهایی که یک صندلی تاشو دست می‌گیرند و در قبرستان راه می‌روند، بالای قبری که شلوغ باشد می‌نشینند و مشغول قرآن خواندن می‌شوند. صاحب‌عزا هم پولی در جیبشان می‌گذارد تا دست‌خالی نروند. چند باری که به بهشت معصومه برای تشیع جنازه آمده‌ایم، یکی‌شان را خوب شناخته‌ام. لهجه غلیظ ترکی دارد. اگر مسیر زندگی‌اش به اجرای تلویزیونی می‌افتاد، حتماً یکی از مجری‌های حرفه‌ای می‌شد. موقع خواندن تلقین حاج اسماعیل دیدمش که زیر لب دارد تلقین را از حفظ می‌خواند. باید خیلی آن را گوش داده باشد که از بر شده. دستش را از پشت بر دوش کارگر مزار که آماده بود خاک را بر قبر بریزد گذاشت. سلامی به هم دادند و لبخندی زدند. انگار بعد از سال‌ها، بودنِ در کنار جماعتی که با اشک و ناله دارند عزیزشان را زیر خاک می‌کنند، فرقی با حضور در مهمانی برایشان نگذاشته. کلاً عادت‌کردن به هر چیزی، حس و حال آن را از آدم می‌گیرد. چه طعم خوش یک غذا باشد، چه لذت یک سفر و چه مرگ یک نفر.تلقین که تمام می‌شود، کارگر داخل قبر می‌رود و سنگ‌های لحد را کار می‌گذارد. سنگ لحد را می‌گذارند که خاک قبر روی میت نریزد. گاهی دیده‌ام که روی لحد را سیمان می‌ریزند و شیارهای کوچک ما بین لحد و دیوار قبر را می‌پوشانند؛ اما اینجا خبری از سیمان نیست و به جایش گِل درست کرده است. کارگر نیمی از خاک را که در قبر می‌ریزد، بیل را به زمین می‌اندازد. نوبت اطرافیان مرحوم است که هر کدام خاکی در قبر بریزند. رسم شایعی نیست؛ اما به نظرم تجربه معناداری است. خودم اولین‌بار روی قبر مادربزرگم خاک ریختم. برای حاج اسماعیل آن‌قدرها خودم را فامیل نزدیک ندیم که جلو بروم و بیل را بردارم. خاک ریختن هم تمام می‌شود و در همه این لحظات مداح مشغول مرثیه‌سرایی است. از روضه دفن اباعبدالله علیه‌السلام می‌خواند. از اینکه امام سجاد علیه‌السلام بدن شهدای کربلا را به کمک قبیله بنی‌اسد به خاک سپرد و آن روز به‌جای کفن، با بوریا تن بی سر اباعبدالله علیه‌السلام را کفن کردند. گاهی که با خودم آداب غسل، تکفین، تشیع و تدفین میت را مرور می‌کنم می‌بینم که در هر مرحله، امام حسین علیه‌السلام جایگاهی دارد. از تربتش برای گذاشتن زیر زبان میت گرفته تا کفنی که مزیّن به متن زیارت عاشورا است و تا روضه‌ای که مداح بالای سرش می‌خواند. انگار برای مرگ و بعد از مرگمان هیچ‌چیزی جز امام حسین علیه‌السلام آماده نکرده‌ایم. یعنی چیز دیگری هم نمی‌شود آماده کرد. گاهی پیش خودم فکر می‌کنم اینهایی که ضد دین هستند، دقیقا برنامه‌شان برای دفن و کفن میت‌هاشان چیست؟ هر کاری بخواهند انجام دهند حتی اگر بخواهند مرده‌شان را بسوزانند باید دلیلی برای این کار داشته باشند که این دلیل هم جز از دینی که یک جهان‌بینی نسبت به عالم داشته باشد، بیرون نمی‌آید.ترمه را روی قبر می‌اندازند و تابلوی کوچکی که عکس مرحوم را دارد، بالای قبر می‌گذارند. ماه رمضان است وگرنه باید چندنفری مشغول دور گرداندن حلوا و خرما می‌شدند. گاهی یک دیس پر از میوه سلفون کشیده شده هم روی قبر می‌گذارند. مراسم که تمام می‌شود، سلفون را باز می‌کنند و به عنوان خیرات پخش می‌کنند.تا هنوز مردم جمع هستند مداح باید زیارت عاشورا بخواند. اما به پدرم می‌گوید که باید به‌جای دیگری برود. شاید همین قطعه‌های بقل، میتی چشم‌انتظار دارد. پدرم از او می‌خواهد که لااقل بلندگویت را اینجا بگذار، خودمان می‌خوانیم. باز هم قبول نمی‌کند و می‌رود. عملاً مراسم تمام شده. گروه‌گروه دور قبر می‌روند و فاتحه می‌خوانند و جابه‌جا می‌شوند.از اول عید تا زمان تشیع اسماعیل، یکی دو جا بیشتر عیددیدنی نرفتیم و اینجا جایی است که تمام فامیل جمع هستند. نمی‌دانیم با دیدن هر کس فوت اسماعیل را تسلیت بگوییم یا عید نوروز و ماه رمضان را تبریک بگوییم. اسماعیل مرد فامیل دوستی بود، در ایام مریضی‌اش هر روز دلش می‌گرفت و به اقوام زنگ می‌زد. بیراه نبود که آخرِ تشیع جنازه‌اش محل دیدوبازدید عید بشود.❇️ گروه روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 17:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کشمیر تا دیاله (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B2-czfsc53tpsgv</link>
                <description>تعداد یادمان‌های جنوب آنقدر زیاد است که وقتی از راننده پرسیدم تقریباً چند روز طول می‌کشد که از همه‌شان دیدن کنیم گفت: یک ماه. برای همین کاروان‌ها ناگزیر هستند که از قبلِ حرکت، برنامه‌شان را مشخص کنند که دقیقاً از کدام یادمان‌ها می‌خواهند دیدن کنند.برنامه‌ها ممکن است متفاوت باشند؛ اما حتما در دو چیز مشترک هستند. اول اینکه بازدید از یادمان‌ها از شمال خوزستان شروع می‌شود و به شهرهای جنوبی‌تر و نزدیک خلیج فارس می‌رسد. دیگری اینکه اولین جایی که همه را به خود مبتلا می‌کند دوکوهه است. پادگانی نزدیک به اندیمشک که گویا محل استقرار اولیه و آموزش رزمندگان بوده است.حوالی ساعت ۹ که به دوکوهه می‌رسیم، هوا آنقدر عالی است که اگر چشم را ببندی انگار داری در بهشت نفس می‌کشی. نه؛ خیالتان راحت، هنوز هیچ‌چیزی نشده و حس و حال معنوی نگرفته‌ام. این همان استشمام طبیعی انسانی‌ام است. نسیم خنک، بوی نم خاک، عطر سبزی و بوته‌ها... البته معامله به صرفه‌ای نیست و دلم برای خوزستانی‌ها می‌سوزد. ده ماه هوا را به جهنم سیر کنند تا دو ماه آخر سال هوا خنک شود و ده روز آخر سفند هم خدا قدری از هوای بهشت را در هوایشان تزریق کند.پادگان دوکوهه آنقدر بزرگ است که خیابان‌کشی‌های زیادی دارد. همین مسئله در کنار اینکه در بدو ورود، هیچ کس جلوی کاروان را مدیریت نمی‌کند، باعث می‌شود مسیر را اشتباه برویم. البته خیلی هم اشتباه نرفتیم. از جلوی یک ایستگاه صلواتی در گوشه پادگان سر در می‌آوریم.کم‌کم خواب‌آلودگی و خستگی اتوبوس به همت چایی ایستگاه صلواتی و هوای بهشتی پادگان جایش را به سرحالی می‌داد که اولین قدم را در رستوران پادگان برای گذاشتیم! بوی انواع غذاها با بخار تخم مرغ آب‌پر قاطی شده و دم و ربوطتی را حاصل کرده که آدم ترجیح می‌دهد ذره‌ای از قابلیت تنفس با بینی‌اش استفاده نکند. سر میز، یکی از بچه‌ها که اولین راهیان نورش است می‌گوید: من خودم بسیجی هستم؛ اما شما فکرش را بکن که من دست رفقیم را بگیرم و به جای اینکه برود کیش، بیارمش اینجا. آن وقت اینجا از یک عود دود کردن هم دریغ می‌کنند؟ برای اینکه یک طرفه به قاضی نرود کمی از اقتضائات جغرافیایی جنوب، فرهنگ مردم منطقه و تنوع زواری که به اینجا می‌آید گفتم.از ابتدای سفر از اینکه کاروان راویِ همراه ندارد ناراحت بودم. خوبیِ راویِ همراه این است که هم می‌تواند با بچه‌های کاروان زمینه آشنایی ایجاد کند و هم از زمان‌های سوخته استفاده ببرد. راوی ثابت دوکوهه کاری کرد که مطمئن شوم نبردن راوی همراه، قطعا اشتباه است. تا بیاییم قدم اول را در حسینیه حاج همت بگذاریم و به سال‌هایی برویم که رزمندگان لشکر محمد رسول الله صلی الله علیه و آله در اینجا دم می‌گرفتند و با ذکر توسل به ائمه علیهم السلام رزق شهادت می‌گرفتند، متوجه جروبحث جناب راوی با تیم خدام نظافت حسینیه شدیم. گویا راوی که مردی مو سفید کرده با لباس‌های کرمی رنگ ۳۱۳ بود، جملات نامناسبی را بچه‌های خادم حسینیه می‌گوید و آنها هم دل‌خور می‌شوند. همین هم باعث می‌شود که سرتیم خدام که پسر جوانی بود با ریش‌های کم‌پشت، لج کند و نه تنها دسترسی صوتی حسینیه را به راوی ندهد، بلکه جارو برقی‌هایشان را هم روشن کردند تا دیگر صدای راوی به چند نفر جلوی پایش هم نرسد.آنقدر مسئول خدام را قسم آیه دادیم که اینها کاروان بین‌الملل هستند و این اتفاقات جلوه خوبی برایشان ندارد تا بالاخره کوتاه آمد. اول جارو برقی را خاموش کرد و کم کم صوت را باز کرد.روایت راوی به دلم ننشست. نمی‌دانم این قضاوت تا چه حد تحت تأثیر پیش زمینه‌ای بود که برایم نسبت به او ایجاد شده بود؛ اما جز قدری از شنیدن از ماجرای عملیات فتح‌المبین، چیز دیگری از او کاسب نبودیم، طوری که نماینده سازمان بسیج مجبور شد بیرون از حسینیه خودش در جمع کاروان، بالای تربیون برود. یک جایی از صحبت‌هایش نام چندتا از شهدا مثل شهیدان هادی، چمران و... را آورد و ‌‌پرسید نام کدام را شنیده‌اند. جالب بود که برای نام شهید ابراهیم هادی از دیگر شهدا دست بیشتری برای آشنایی بلند کردند.برای ناهار، نزدیک فکه در یادمان تازه به راه افتاده‌ی شهید باقری سرسفره نشستیم. این یادمان را با پرچم‌های رنگارنگ تزیین کرده بودند. در مسیر جایگاه روایتگری، بلندگوی‌هایی کوچک گونی پوش شده بود که زیر صداهای معمول روایتگری را پخش می‌کردند.راوی ثابت، آقای علیان بود که تا قبل از شروع روایتگری، چندباری از مردم درخواست کرد: روی خاکریز سمت راست من ننشینید. صحبتش را با گفتن علت این درخواست آغاز کرد که بچه‌های تفحص می‌گویند علیرغم چندبار تفحص، شاید هنوز شهدایی زیر این خاکریز قرار داشته باشند و برای حفظ احترام کسی روی آن ننشیند.روایت شنیدنی علیان حدود سی دقیقه‌ای طول کشید و با اینکه همه روی خاک و زیر آفتاب نشسته بودیم، هیچ کس از جایش بلند نشد؛ حتی خانواده‌هایی که بچه همراه داشتند.علیان از سیره شهید باقری گفت. از اینکه قرار نیست مثل یادمان‌های دیگر خاطراتی را بگوید که بخواهد فقط بگریاند. در حرف‌هایش سخنانی از شهید باقری را از حفظ بر زبان می‌آورد و مکرر از جایگاه عقلانیت بر شیوه فرماندهی شهید تاکید می‌کرد.موقع خروج از جایگاه روایت‌گری که پایین تپه محل شهادت حسن باقری قرار داشت، دفتری را برای نوشتن دل نوشته‌ها گذاشته بودند. یقیقناً آن روز آبادترین روزی بود که این دفتر به خودش دیده بود. بچه‌های هندی و پاکستانی و عراقی، به زبان‌های مختلف چند صفحه دل‌نوشته نوشتند.هرچند که شادی تنوع زبان دل‌نوشته‌ها خیلی ادامه‌دار نبود و جایش را به قدری تعجب و حتی ناراحتی داد. با بحث دوتا از زوار که یکی‌شان هندی بود و دیگری پاکستانی، برای اولین بار متوجه برخی اختلافات عمیق بینشان شدم. شاید هم خود من عامل سر باز کردن این اختلاف بودم. آنقدر پرسیدم این چه زبانی است و آن دیگری به چه لهجه‌ای نوشته که مسائل هویتی‌شان برجسته شد و برای لحظاتی، رفاقت جایش را به تعصبات وطنی داد.شب برای خواب به دوکوهه برمی‌گردیم و لذت خواب در ساختمان‌های پنج طبقه‌ای را تجربه می‌کنیم که روزگاری اقامتگاه رزمندگان بوده است. هرچند که اسکان طبقه چهارم و بلندی پله‌های ساختمان به حدی برای ما غیرورزشکارها سنگین است که قید آب خوردن و سرویس رفتن پیش از خواب را می‌زنیم.</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 11:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کشمیر تا دیاله (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B1-rtnkfx7axspz</link>
                <description>حرکت اتوبوس‌ها از مقابل لانه جاسوسی واقع در خیابان طالقانی است. محل تجمع هم در جایی به نام خانه دانشجو، کنار سازمان بسیج. وارد که می‌شوم، بوی عطر مخصوصی شبیه بوی عود (که زیاد از پاکستانی‌های قم شنیده‌ام) به مشامم می‌رسد. حدود 40-50 نفر دور میزهای متعدد نشسته‌اند. شکل و شمایل آنجا به کافه یا فست‌فودی می‌خورد.هر گروه به زبان خودش مشغول صحبت است. افغان‌ها و پاکستانی‌ها لباس مخصوص خودشان را پوشیده‌‌اند. هندی‌ها و عراقی‌ها هم از ظاهرِ سروصورتشان قابل تمایز اند. حوالی ساعت ده‌ونیم است که مسئول کاروان صلواتی می‌گیرد و بعد از گفتن نکاتی مثل نصب کردن پیام‌رسان بله، راهی اتوبوس‌هایمان می‌کند. دو تا اتوبوس وی‌آی‌پی سفید و آبی در خیابان ایستاده‌اند. یکی از بچه‌ها شوخی می‌کند که به به! برایشان وی‌آی‌پی هم که گرفته‌اند! البته ظاهراً دولت تا الان پدری از اینها در آورده که یک وی‌آی‌پی سوار شدن برایشان چیزی نباشد. این را محمدحسین که برای بدرقه‌مان آمده و روی مسائل مهاجرت اتباع خارجی کار می‌کند به ما می‌گوید.با مهدی و محمدحسین که از بچه‌های بسیج دانشگاه صدا و سیما هستند، قرار است کارهای رسانه‌ای کاروان را انجام دهیم. برنامه رسانه را همان اول کار در اتوبوس می‌بندیم. حضور دانشجوی‌های خارجی در مناطق عملیاتی جنوب، سوژه جذابی برای مستند و ثبت خاطرات برای بچه‌های کاروان است. سناریو هم این می‌شود که محمدحسین، یک دانشجوی جا مانده از راهیان نور است و خیلی اتفاقی با کاروان راهیان نور بین‌المللی همراه می‌شود. او در این سفر با کمک دوربینش لحظاتی را ثبت می‌کند تا به این سؤال جواب دهد: یک مشت دانشجوی خارجی در مناطق جنگی ایران چه می‌کنند؟یکی از اتوبوس‌ها برای پاکستانی‌ها و عراقی و اتوبوس دیگر برای هندی‌ها و افغان‌هاست. من باید سوار اتوبوس دوم شوم. مسئول کاروان درگوشی می‌گوید که یکی از عراقی‌ها از اهل سنت است و حواستان باشد. البته گویا یک مسیحی هم بنا بوده بیاید؛ اما لحظات آخر مشکلی شخصی برایش پیش آمده و کنسل می‌کند. با راه افتادن اتوبوس، یکی دوتا صلوات چاق می‌کنم. جوابشان حالی‌ام می‌کند که در صلوات فرستادن خیلی محکم و پر قدرت هستند.من نیمه انتهایی اتوبوس میان هندی‌ها نشستم. کم‌کم موتور آواز خواندنشان روشن می‌شود. اول فکر می‌کنم که حتماً یک مداحی یا سرود مذهبی است؛ اما بعد احساس می‌کنم ریتم و برخی کلماتشان خیلی به کار مذهبی نمی‌خورد. هر چه باشد نوای با صفایی دارد و برای ماهایی که از بچگی چشم‌مان به فیلم‌های هندی تلویزیون بوده، خیلی آشنا می‌آید.</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 21:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کشمیر تا دیاله (۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-d7cafwffzksr</link>
                <description>به جرئت می‌توانم بگویم که ماه اسفند پر تلاطم‌ترین ماه سال است. انگار هر اتفاقی که باید در طول سال می‌افتاده و نیفتاده، یک جا باید رخ بدهد. این تلاطم، میوه‌ی درخت‌های بی‌برگ و بار زمستان است، برای همه کسانی که فرهنگ‌شان به عیدی به نام نوروز مزیّن شده. روزهایی که بوی گرد و خاک خانه تکانی‌ها به مشام می‌رسد و هرچقدر هم که بگوییم گرانی بیخ گلوی مردم را فشار می‌دهد، باز هم کسب و کار بازاری‌ها، قالیشویی‌ها، لباس‌فروش‌ها، آجیل‌فروش‌ها از رونق نمی‌افتد.خودم عادت دارم که هر سال نزدیکی عید را از شلوغ شدن مغازه اوس ابراهیم متوجه شوم؛ اتوشویی کنار خانه‌مان. وقتی مغازه‌اش پر از پرده می‌شود، دیگر از زیادی حجم کار، نه فقط تعطیلی‌ها را هم به سرکار می‌آید که برادر و خواهرزاده‌هایش هم به کمک می‌آیند تا با هم کارهای دکان ۴۰ متری‌اش را در روزهای آخر سال تدبیر کنند.اما آن تلاطمی که از آن سخن می‌گویم فقط محدود به همین خانه‌تکانی‌های مرسوم در فرهنگ عامه مردم نمی‌شود و اوضاع اسفند در دانشگاه ما، دانشگاه امام صادق علیه‌السلام، تب و تاب‌ بیشتری دارد. از اواخر بهمن، اسپیس‌های پوشانده شده از گونی‌های خاکی، سربند و تور استتار جلوی مسجد دانشگاه- جایی که به نعمت وجود مقبره شهدا و سلف غذا خوری پر رفت‌و‌آمدترین نقطه دانشگاه است- قد علم می‌کند و سر تا سر دانشگاه پر می‌شود از پوسترها و بنرهایی که هر کدام حکم یک دعوت‌نامه را دارند؛ دعوت‌نامه برای اردوهایی که بسیج دانشگاه و خاصتاً گردان عاشورا قرار است برگزار کند. معمولاً کثرت این اردوها به حدی است که انجام امور اجرایی قبلی‌شان مثلِ ثبت‌نام را به تداخل می‌کشاند.اول از همه ثبت‌نام راهیان نور و در کنارش ثبت‌نام خادمی هویزه شروع می‌شود. هر دو اردو سابقه طولانی برگزاری دارند. معروف است که بسیج دانشگاه امام صادق علیه‌السلام جزو اولین جاهایی بوده که اردو‌های بازدید از مناطق جنگی جنوب را کلید زده و حدود بیست سالی هم می شود که مدیریت فضای خادمی یادمان هویزه و مزار شهید علم‌الهدی و یارانش را برعهده دارد.بعد از ثبت‌نام راهیان نور و خادمی هویزه نوبت اردوی جهادی و اردوی نظامی فارور است. هر سال تیرِ محلِ برگزاریِ اردوی‌هایِ جهادی، به جاهای متفاوت می‌افتاد؛ اما امسال به ابتکار بچه‌های قرارگاه جهادی عبادالرحمن، قرار شد تمام گروه‌های جهادی دانشگاه‌های تهران در یک نقطه باشد متمرکز شوند؛ روستاهای شهرستان هویزه. گویا سرجمع هزار نفری دستشان بند شده. از برنامه‌های عمرانی گرفته تا فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی و خدمات پزشکی.فارور هم جزیره غیر مسکونی خلیج فارس است که اردوی نظامی‌اش با تمام اردو نظامی‌ها فرق می‌کند. سوای از طول مدت اردو و هوای وحشتناکی که دارد، آنجا محل استقرار و آموزش کماندوهای نیروی دریایی سپاه است. برای همین فقط پوست کلف‌ها را می‌برند. امسال پیش از اردو از حدود ۹۰ نفر ثبت‌نام کننده، آنقدر تست‌های مختلف ورزشی گرفتند تا دست آخر حدود بیست سی نفر گلچین شدند.هر بار که این همه برنامه و اردو را برای کسی تعریف می کنم، متعجب می‌پرسد که پس بچه‌های دانشگاه در ماه اسفند، درس را چه می کنند. واقعیت این است که کلاس‌های اسفند برای بچه‌ها پشت خاکریزهای شلمچه در راهیان نور، کنار خانه نیمه کاره در اردو جهادی، زیر گنبد فیروزه‌ای مزار شهدای هویزه و در گرمازدگی ساحل خلیج فارس در جزیره فارور برگزار می‌شود. گفتم اسفند، ماه خانه تکانی است. بارها دیده‌‌ام در ادبیات ما از استعاره‌ی خانه برای دل استفاده می‌کنند. پس بد نیست که بگویم شاید خانه‌تکانی دل ما هم برای سال جدید همین اردوها باشد. اردوهای که غبار یک ساله را می‌زداید.آخرین اردو جهادی خودم دو سال پیش بود. آنجا، یکی از سخنران‌هایی که همراهمان بود تعبیری به کار برد که تاکنون از ذهن فراموش‌کارم بیرون نرفته. شیخ گفت: ما فکر می‌کنیم این همه راه می‌آییم اینجا تا خانه مردم محروم را بسازیم؛ اما نه! این دل ماست که خراب شده و ما اینجا دل خودمان را تعمیر کنیم و از نو می‌سازیم. حرفش به نظرم حق بود. به عینه این چالش را دیده‌ام که یک مشت دانشجو، گوشه‌ی یکی از روستاهای دورافتاده‌ی این مملکت دقیقاً چه کار می کنند؟ ساخت و ساز؟ خب نمی‌شود هزینه‌ای را که برای رفت‌وآمد و حضور این گروه‌ها خرج می‌کنند به کارگران محلی بدهیم؟ یکبار وقتی ده بیست نفری با بیل و کلنگ به جان خانه سیل زده‌ای افتاده بودیم، سختی بلند کردن کلنگ و کوفتن آن بر آجر و سیمان ما را به این فکر انداخت که چطور است هر کدام پولی روی هم بگذاریم و بولدوزری کرایه کنیم تا بیاید کار آور برداری را انجام دهد. اینطور همکار سریع‌تر پیش می رفت و هم پوست ما کنده نمی‌شد. اما انگار ماجرا چیز دیگری است. آن کلنگ به دیوار فرو ریخته خانه سیل زده نمی‌خورد، بر دیوار اعتباریات آبگوشتی مغزی ترک می‌انداخت که بین افکار تنبلی‌پرستانه و مادی‌گرایانه‌اش منجمد شده بود.یک بار که یکی از فرماندهان سابق بسیج فلسفه تقسیم واحد‌های بسیج را برایمان توضیح می‌داد، واحد جهاد و پایداری یا همان گردان عاشورا را در کنار هیئت میثاق به عنوان واحد تهذیبی بسیج معرفی کرد. یعنی عملیاتی‌ترین و اجرایی‌ترین قسمت‌های بسیج، گوشه اصلی تهذیبی‌اش بودند. پس حالا از من قبول می‌کنید که این اردوها برای ما خانه‌تکانی دل است؟ البته اینکه آیا در این سیاهی‌های زمان، آیا دلی باقی مانده است تا بتوان امیدی به تعمیر و اصلاحش داشت، بحث دیگری است که حداقل شاید برای نگارنده، مصداق جدی داشته باشد.امسال سوای از ۴ اردویی که بالاتر حرفشان را زدم، خیلی چراغ خاموش یک اردوی دیگر هم در حال هماهنگ شدن بود. نه الان بلکه از چند ماه قبل‌تر از اسفند. آن هم اردوی راهیان نور بین‌المللی. اولین بار که آقا مهدی تلفنی خبرش را بهم داد، گفت که واحد سیاسی بسیج، متولی اردوی راهیان نوری شده که در آن قرار است دانشجوهای خارجی برای بازدید به مناطق جنگی جنوب بروند. خوشحال و خندان پرسیدم که خب از چه کشورهایی؟ گفت: عراق، پاکستان، افغانستان و هند. حفظ ظاهر کردم اما در باطن به قول قمی‌ها به جماعت شرکت کننده، نیش تمسخر باز کردم که این ها هم شد کشور؟ توقع داشتم وقتی می گوید بین‌المللی، نام کشورهایی مثل آلمان، فرانسه‌، انگلیس و آمریکا را بشنوم اما انگار از هیچ کدام از اینها در این اردو خبری نبود. آقا مهدی برای اینکه خیالم را راحت کند خیلی صاف و پوس‌کنده گفت که فقط از کشورهای مقاومت هستند. صحبت‌مان تمام شد اما این مسئله برای خودم حل نشد که چرا وقتی گفت بین‌المللی فقط اسم چند کشور اروپایی و آمریکایی به ذهنم آمد؟ چرا وقتی نام عراق و پاکستان و افغانستان را شنیدم، شبیه آنهایی شدم که وقتی پاکت پلاستیک ساندویچ را باز می کنند، به جای سوسیس بندری با لقمه نان پنیر گردو مواجه می‌شوند؟تنها علت را در ژن غرب زدگی ایرانی دیدم که به همت درباریان قاجار و پهلوی، سال‌هاست تا مغز استخوان ما نفوذ کرده. یعنی یکی نیست که بگوید مرد حسابی تو اگر با نگاه منفعت اقتصادی هم بنگری، کشورهای مقاومت بیشترین تعامل اقتصادی و ارزآوری را برای ما دارند، اگر عینک سیاسی به چشم بزنی کدام کشورها جز ممالک عراق، افغانستان، پاکستان، سوریه و لبنان برای ما اهمیت دارد؟ حتی اگر جنبه قرابت فرهنگی، مذهبی و تاریخی را هم لحاظ کنیم باز هم به همین کشورها می‌رسیم، پس دیگر مرضت چیست که وقتی جلویت می‌گویند بین‌المللی، دلت‌هوای آسمان ابری لندن و صحراهای آمریکا می‌کند؟هر چه که بود، قرعه‌ی فال را به من دیوانه زدند. قرار شد که من هم با این کاروان بین‌المللی، راهی جنوب ایران شوم. آنچه خواهید خواند، روایت من از این سفر متفاوت است.</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 18:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خادمی هویزه (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87-2-gvhwlgugpaqs</link>
                <description>? اسفندماه برای همه بوی بهار دارد و برای بچه‌های گردان عاشورای بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام عطر ناب شهید محمد حسین علم‌الهدی و همرزمانش در شهرستان هویزه را به مشام می‌رساند.? هر سال این ایام که فرا می‌رسد، گروه‌های خادمی در طی چهار بازه‌ی ده روزه راهی هویزه شده و به خدمت‌رسانی به کاروان‌های راهیان نور و خادمی مزار شهدا مشغول می‌شوند. در ادامه روایتی را می‌خوانید از یکی از سفیران مدرسه راوی در بازه یک خادمی هویزه:? شما را به‌خدا، انصافاً اگر بگویند شما مسئول جاکفشی هستید چه‌چیزی در ذهنتان می‌آید؟ یک کسی که پشت پیشخوان می‌ایستد، از زوار کفش‌هایشان را می‌گیرد، بعد می‌گذاردشان داخل یک جا کفشی و آن گِردی عدددار را به صاحب کفش می‌دهد. وقتی هم می‌روند دقیقاً برعکس همین فرایند طی می‌شود. همین.شب توی گروه گفتند که من و سِدمَمَد حسینی مسئول جاکفشی هستیم. خیلی هم خوب، دو تا جاکفشی هست، یکی برای آقایان و یکی هم برای خانم‌ها. کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسید.من کلی برای خودم خیال‌بافی کردم. یک سناریو این بود که مشابه روز اول کاروان‌های زیادی بیایند. خب، تا الان که هرچه کاروان آمده، غیر از دو سه مورد، دانش‌آموزی بوده و از مدارس دخترانه. مزار هم که فرش شده و بالاخره همه باید یک سر به کفش‌داری بزنند؛ لذا می‌توانیم انتظار داشته باشیم که... حالا از این سناریو بگذریم. سناریو دوم این بود که طبق پیش‌بینی من، امروز از دیروز هم خلوت‌تر باشد (که در عمل هم همین شد). خب، کاروانی که نباشد، کفش‌داری هم تعطیل است و ما کمی شل می‌کنیم.صبح تروتمیز و خوشگل‌وموشگل رفتیم که برویم برای کفش‌داری، که باز سید موسوی گذاشت توی کاسه‌ی ما. معلوم شد منظور از کفش‌داری، پروژه اسپیس‌زدن روبه‌روی کفش‌داری بوده و نه خیالات ما. انصافاً ظاهر آن لفظ چنین معنایی را به ذهن متبادر می‌کند؟ شما که فقه می‌خوانی دیگر چرا آقاسید؟تا آخر خادمی، یعنی به مدت چهارروز پروژه من همین تزئین جاکفشی بود. بقیه جایشان عوض می‌شد. همان‌طور که قبلاً گفته بودم، اینجا دو جا کفشی دارد. از در اصلی مسجد که وارد می‌شوی، قبل از آن راه‌روی معروف که از سقفش چندهزار سربند آویزان شده، دو جاکفشی می‌بینی؛ یکی سمت چپ و دیگری سمت راست؛ اولی برای آقایان و دومی برای بانوان. از چهار ضلع هر جاکفشی، یک ضلعش مربوط به قفسه‌های جاکشفی است، یک ضلعش فقط دیوار است و دو ضلع دیگر، جای گرفتن و دادن کفش‌ها هستند. مشخصاً این دو ضلع نمی‌توانند دیوار کامل باشند؛ چون باید کفش‌ها رد و بدل شوند. از همین جهت دیوار این دو ضلع حدود یک متروبیست‌سانت طول و پنجاه سانت عرض داشت. این‌طور، هم قد مردم می‌رسید و هم دیوار انقدر پهن بود که بشود رویش کفش گذاشت. در مجموع سازه خیلی خوبی بود ولی خب، دوستان معتقد بودند که به‌اندازه کافی زیبا نیست.برنامه این بود: باید جلوی ضلع‌های پیشخوان، به ارتفاع دومتروچهل‌سانت اسپیس بزنیم. بعد باید از پایین و بالا رویش گونی بچسبانیم، به‌طوری که وسط خالی بماند. دور ستون‌های سازه هم طبیعتاً باید گونی‌پیچ می‌شد. اول قرار بر این بود که روی گونی‌ها گِل بزنیم تا زیباتر باشد. برای این کار، لازم بود که گونی‌ها در کشیده‌ترین حالت ممکن نصب شوند؛ وگرنه گِل نمی‌چسبید. اما بعداً به این جمع‌بندی رسیدیم که می‌توان روی گونی‌ها خطاطی کرد و با همان هم کار را در آورد. همین که حساسیت نسبت به کشیده شدن گونی‌ها کمتر شد، کار هم خیلی ساده‌تر شد. واقعاً مکافات داشت؛ مخصوصاً که بعد از یک روز، خود گونی‌ها باز کش می‌آمدند و شل می‌شدند و باید مرتب سفت بودنشان را تمدید می‌کردیم.من و اکثر کسانی که در این پروژه مشارکت داشتیم، تجربه اولمان بود؛ چه در اسپیس زدن و چه در گونی‌کاری! به‌همین خاطر سرعتمان خیلی راضی کننده نبود؛ هرچند همه تلاشمان را کردیم که از کیفیت نزنیم و به قول سِدممد کِکِ‌کاری نکرده باشیم. امان از این اصفهانی‌ها با این اصطلاحاتشان.کار سخت نبود ولی اعصاب‌خردی‌های خاص خودش را داشت. مثلاً به‌طور جدی چالش کمبود بست داشتیم. یعنی بست بود ولی اکثرا خراب بودند. بدتر از همه آن بست‌هایی بودند که در تست اولیه خوب کار می‌کردند اما توی کار معلوم می‌شد که هرز شده‌اند. سر همین تخصیص بست‌های سالم با گروه دیگری که آن‌طرف‌تر اسپیس می‌زدند به چالش بر می‌خوردیم. (البته ما چون یک یزدی و یک اصفهانی داشتیم همیشه از پس آنها بر می‌آمدیم.) گاهی هم برای جبران این محدودیت، از سیم مفتول استفاده می‌کردیم؛ البته بیشتر برای اسپیس‌هایی که روی زمین بودند و حساسیت بالایی نداشتند. آن هم اعصاب‌خردی خاص خودش را داشت. روزهای آخر دستم سندروم دست بی‌قرار گرفته بود و خود به خود، انگار که انبردستی را گرفته باشد، هی روی هوا می‌چرخید. خوبی‌اش این بود که کار را تمام کردیم. از اینکه کاری را نیمه رها کنم تا دیگران تکمیلش کنند خوشم نمی‌آید. این، عمده کاری بود که من در طی خادمی انجام دادم. از ما قبول کنند ان‌شاءالله.کار معمولاً تا غروب ادامه داشت. شب دیگر کار تعطیل بود، مگر یکی دو شب آخر که باید کار را تمام می‌کردیم. برای همین، مسئولین دوره برای شب‌ها برنامه‌های ویژه‌ای تدارک می‌دیدند؛ البته جدای از واقعه‌خوانی به‌همان سبک معروف امام‌صادقی‌ها که هر شب برقرار بود.یک شب برنامه مقام منقل را داشتیم. پیش‌تر گفتم که مقتل کمی با مسجد فاصله دارد و در بیابان است. برای این برنامه هم زدیم به دل بیابان و رفتیم نزدیک مقتل. همین کمتر شدن آلودگی نوری توجه‌ها را به آسمان جلب کرد. جهان مدرن، آسمان را از ما گرفته است. ما، سال‌هاست ستاره نمی‌بینیم. وقتی می‌فهمی این موضوع چقدر دردناک است که جایی، حتی برای چند دقیقه، آسمانی پر ستاره گیر بیاوری و فقط بهش زل بزنی. عجب چیز عجیبی است.و اما مقام منقل. یک دورهمی است به صرف چای و سیب آتشی. نمی‌دانم چه کسی سنگ اول این بنا را گذاشته است. هرکه بوده، خدا خیرش بدهد. ایده خیلی خوبی است و می‌شود بیشتر از اینها ازش استفاده کرد. چای و سیب خیلی چسبید اما زیر این آسمان پرستاره، در محضر شهدا، در جوار مقتل این همه شهید، کنار تکه‌پاره‌های تانک دشمن، آدم جز به حقارت خودش و به قدرت خدا به چه چیز می‌تواند فکر کند؟ اصلاً آدم دلش مناجات شعبانیه و دعای کمیل می‌خواهد. حداقلش روایت چهارتا خاطره از شهدا بود که خب، نشد. بیشتر به همان گفتن و خندیدن گذشت. به‌نظرم کُمِیتِ این اردو در استفاده از محیط معنوی اینجا می‌لنگید. امثال من هم که به خودیِ خود حواسمان نیست. یکهو به‌خودمان می‌آییم و می‌بینیم در اتوبوس برگشتیم و حتی دو دقیقه درددل با شهدا نکرده‌ایم. بازه‌ی یک مظلوم است؛ کد بالایی اهل دل کم دارد.برنامه اساسی دیگر که در شب‌های مختلف و به‌صورت مفصل برگزار شد، جشن پتو بود. خود من قبل از اینکه بدانم اصلاً این خادمی هویزه چیست، خبر جشن پتوها و شوخی خرکی‌هایش به گوشم رسید. بازه یک ما چون از آن کدبالایی‌های کله‌خر نداشت، کار به جاهای باریک نکشید ولی خب، بی‌هیچی هم نبود! یک دور که شب اول کدپایینی‌ها مورد عنایت قرار گرفتند تا یخ‌شان آب بشود و خلاصه رفیق شویم. بعد از آن هم گاه و بی‌گاه، با انگیزه‌ها و دلایل مختلف برای ملت جشن پتو گرفته می‌شد. عمده این بود که اگر شخص گندگی کند برایش جشن پتو بگیریم تا خدای ناخواسته دچار کبر و غرور نشود. البته شخصاً خیلی با این ماجرا همراه نبودم و نیستم. چرا که بیشتر از اینکه موجب شکستن غرور کتک‌خورنده شود، به کتک‌زننده حس غرور و گندگی می‌دهد! در بین همه این جشن پتوها، فقط آن یکی که برای ابدان گرفتیم به دلم نشست. واقعاً حقش بود! صبح‌ها که ما در آن سرما می‌رفتیم صبح‌گاه و می‌دویدیم، هر روز در یک سوراخی قایم می‌شد و نمی‌آمد. فکر کنم تنها جشن پتویی بود که من از خودم مشارکت جدی نشان دادم و الحق و الانصاف هم خیلی دلم خنک شد. آقا ابدان ما را ببخش، خیلی با زدنت حال کردیم. البته نوش جانمان.ایام خادمی فرصت شیرینی بود. بهترین فرصتی که به دست من داد، این بود که کمی به خودم فکر کردم. در زندگی‌های پر از روزمرگی ما کمتر گیر می‌آید. ولی امان از برگشتن از اردو. نه نه، اشتباه نشود، نمی‌خواهم بگویم نمی‌توانستیم از شهدا دل بکنیم و این حرف‌ها. اینها همه به جای خود. البته که خدا، این حال خوب را روزی اهلش (و نه امثال من) می‌کند. مسئله من چیز دیگر است.بازه یکی‌ها، وقتی برمی‌گردند که بازه دویی‌ها بیایند. کاملاً هم منطقی است. اول باید خادم‌های جدید بیایند که اینجا بی‌خادم نماند. همچنین از نظر حمل‌ونقل، این مدل خیلی آسان‌تر است. ایام اسفند هم به‌دلیل اردوهای راهیان نور، اتوبوس نایاب می‌شود. اگر اتوبوسی که از قبل هماهنگ کرده‌اید به هر دلیلی کنسل شود، پیدا کردن جایگزینش کار حضرت فیل است. آقا از شانس بد ما، اتوبوسی که برای آوردن بازه دویی‌ها هماهنگ شده بود، کنسل کرد. ای داد بی‌داد. رفقا هم در به در دنبال اتوبوس افتاده بودند اما هیچی گیرشان نیامده بود. نهایتاً موفق شدند یک ون را هماهنگ کنند برای بیست‌وچند نفر. اینکه بازه دویی‌ها وقت آمدن چه عذابی کشیدند را بروید از خودشان بپرسید. اما ما، پدرمان درآمد.ساعت یک شب پنج‌شنبه، بازه دویی‌ها رسیدند. قرار بود که فردا صبحش ما راه بیوفتیم. خود راننده هم پایه بود و به یک معنا عجله داشت. صبح وسایل را جمع کردیم که گفتند حرکت افتاد برای سه‌ونیم ظهر. چرا؟ چون سپاه محدودیت گذاشته برای راننده‌ها و نمی‌توانیم زود حرکت کنیم. احتمالاً هدف این بوده که راننده‌ها مجبور به استراحت شوند تا آمار تصادفات جاده‌ای کم بشود. حالا این یک چیزی ولی چرا سه‌ونیم باز شد چهارونیم؟ آن دوباره چرا شد شش؟ شش چرا دوباره شد هشت؟ این به‌عقب انداختن‌های مکرر باعث شد ما یک خداحافظی درست و حسابی با شهدا نکنیم. هر بار می‌گفتیم این بار هم به عقب می‌افتد و خیلی جدی نمی‌گرفتیم.در آخر، هشت‌ونیم بود که مینی‌بوس یا همان ون راه افتاد. یک نفر هم کف خواب داشتیم که کم‌کم فهمیدیم چقدر به نفعش شده است. طبیعتاً صندلی‌ها خیلی کوچک‌تر بودند و اصلاً قابل قیاس با اتوبوس وی‌آی‌پیِ رفت نبود. من ردیف آخر، کنار پنجره و سمت راست ماشین نشستم، یعنی همان طرفی که در ون وجود دارد. خیلی نگران بودم که در این جای کم تا تهران چکار کنم؟ به‌زور آنجا جا می‌شدم، چه برسد به اینکه راحت وول بخورم. اما خیلی زود فهمیدم که مشکل بسیار بزرگ‌تری وجود داشت. سرما!از طرف پنجره و دیواره ماشین، سرمای عجیبی می‌آمد. کاملاً محسوس بود که وسط اتوبوس اینقدر سرد نیست؛ چراکه پای چپ خودم، با اینکه فقط ده سانت آن‌طرف‌تر از پای راست بود، خیلی کمتر اذیت می‌شد. این سرما، هم از شیشه می‌آمد و هم از در ون که خراب بود و کامل بسته نمی‌شد. کم‌کم فهمیدم که نباید کاپشنم را بپوشم؛ چون در این حالت، نیمه چپ بدنم زیادی گرم خواهد شد و نیمه راست بدنم هم سرد خواهد ماند. حالا بالاتنه هیچ، پاهایم را چه کار می‌کردم؟ به این نتیجه رسیدم که کاپشن را بین خودم و شیشه حائل کنم. پاهایم را بیاورم بالا و روی صندلی دو زانو بشینم. این‌طور وضعیت خیلی بهتر شد. فقط مشکل این بود که نمی‌توانستم 16 ساعت در همان حالت بمانم. در حقیقت، 5 دقیقه هم نمی‌توانستم تحمل کنم.در همین پوزیشن، تا صبح پنجاه بار بیدار شدم و خواب رفتم. چرا بیدار می‌شدم؟ چون ناگهان یک باد سرد شدید می‌آمد. آنقدر سرد که وضعیت غیرقابل تحمل می‌شد و با کاپشن و جمع کردن پا و اینها کار در نمی‌آمد. خیلی عجیب بود. واقعاً برایم سؤال بود که چرا یکهو این‌طور می‌شود؟ صبح که چشممان کمی باز شد، تازه فهمیدیم که آقایون راننده برای اینکه خوابشان نبرد، پنجره را می‌داده‌اند پایین تا باد سرد سر حالشان کند. بی‌خبر از اینکه ما این عقب رو به موت هستیم.هر بار که بیدار می‌شدم، به یک راهکار جدیدی برای محافظت در برابر سرما می‌رسیدم. مثلاً تصمیم می‌گرفتم به‌جای اینکه شبیه همه رو به جلو بنشینم، نود درجه بچرخم تا رویم به سمت بدنه ماشین باشد. این مدل باعث می‌شد کمرم به‌سمت وسط ماشین بیاید و باد نخورد. اما خب، چالشش این بود که سرم را نمی‌توانستم به جای مناسبی تکیه بدهم.در آن لحظات، فقط یاد مادرم بودم. قبل از حرکت، به من تأکید کرد که حتماً با خودت پتوی مسافرتی بردار. گفتم آخر چرا؟ آنجا که پتو می‌دهند! گفت نه، برای توی راهت می‌گویم. شاید اتوبوس سرد باشد. من به خودم گفتم عمراً و پتو بر نداشتم. چوبش را هم خوردم. حالا پتو هیچ، یک لباس گرم در کوله‌ام داشتم که تا نزدیکی‌های تهران یادم نبود!تهران که رسیدیم، تا چند ساعت توان راه رفتن به‌طور طبیعی را نداشتم. کمی به در و دیوار می‌خوردم. پیشانی‌ام سوزش شدید داشت. روکش صندلی‌ها قدری زبر بود و من هم تمام وقت سرم را رویش گذاشته بودم. حاضرم سه روز تمام با بست‌های خراب و مفتول‌هایِ فلزیِ کوتاه اسپیس بزنم، ولی دیگر سوار آن ونِ کذایی نشوم.ولی خودمانیم. ما خیالمان راحت بود که مسیری که می‌رویم امن است. نه تیری، نه توپی، نه تفنگی. تازه داشتیم می‌رفتیم سعادت‌آباد تهران که ظهرها چلوکباب 5 هزار تومنی بخوریم. سر جایمان نشسته بودیم؛ سینه‌خیز که نمی‌رفتیم. یاد شهدا زنده، که ساده‌ترین کارهایشان برای ما عذاب بزرگ است.بعد از همه اینها، دوست دارم توجه شما را به یک نکته‌ی از نظر خودم مهم جلب کنم. یک چیز خیلی جالب در اردوها که همیشه من را به وجد می‌آورد‌، دوستی‌ها است. ببینید، شما می‌آیید اینجا و برای یک هفته با بیست نفر آدم هم‌سفره و هم‌کلام و هم‌خوا... نه هیچی. خلاصه با هم زندگی می‌کنید. این بیست نفر چه کسانی هستند؟ همان‌هایی که تا دیروز در دانشگاه می‌دیدشان. احتمالاً هر کدام از اینها را حداقل یک بار هم که شده قبلاً دیده بودید. ولی خب، هیچ کدام را نمی‌شناختید و در ذهنتان هم نمانده‌اند. اگر ده بار هم در طول روز با آنها روبه‌رو می‌شدید، هیچ اهمیتی برایتان نداشت. اما بعد از این یک هفته، درون شما، نسبت به هر کدام از این بیست نفر یک احساسِ خاص وجود دارد. منظورم از احساسِ خاص، این است که شما به شخص شماره یک، یک حسی دارید و به شخص شماره دو حس دیگر. این حس‌ها، ابعاد مثبت و منفی دارند و خیلی مطلق نیستند. مثلاً در مورد یک نفر، این طور می‌فهمید که طرف اهل گندگی است اما هم‌زمان خیلی بامرام و داش‌مشتی هم هست. شوخ است ولی می‌تواند خیلی جدی باشد. خوشگل نیست ولی ملیح است. شاید از زیر کار در برود ولی آخرش کار را می‌رساند. طبیعتاً برای همه اینها باهم، هیچ اسمی وجود ندارد؛ لذا فقط می‌توان «یک حس خاص» صدایش زد. حالا کافی است آن شخص را دوباره در دانشگاه ببینید. تمام آن حس زنده می‌شود و شما درونتان لمسش می‌کنید. توجه کنید که تا دیروز هم شما به‌طور اتفاقی هم دیگر را می‌دیدید ولی هیچ چیزی درونتان تکان نمی‌خورد. بعد از این اردو، من بیست آدم جدید را شناختم که نسبت به هر کدامشان حس خاص خودشان را دارم. هر کدامشان را که ببینم یا فقط به یادش بیوفتم، آن حس مندمج و سربسته، درونم باز و زنده می‌شود. شما را نمی‌دانم اما به‌نظر من این خیلی پدیده عجیبی است. ما انسان‌ها خیلی هم دیگر را دوست داریم، بی‌آنکه به آن معترف باشیم.شهدا، دل‌های ما را به هم گره بزنید که خیلی به هم احتیاج داریم. تنها تنها، در این شلوغی‌ها گم می‌شود، هضم می‌شویم، حل می‌شویم. باید، مثل نخ، در هم تنیده شویم، یک پارچه شویم. کاش شهدا ما را گونی کنند! البته نه از آن گونی‌ها که به راحتی کش می‌آید.❇️ گروه روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 18:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خادمی هویزه (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87-adp5yleqlcz6</link>
                <description>? اسفندماه برای همه بوی بهار دارد و برای بچه‌های گردان عاشورای بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام عطر ناب شهید محمد حسین علم‌الهدی و همرزمانش در شهرستان هویزه را به مشام می‌رساند. ? هر سال این ایام که فرا می‌رسد، گروه‌های خادمی در طی چهار بازه‌ی ده روزه راهی هویزه شده و به خدمت‌رسانی به کاروان‌های راهیان نور و خادمی مزار شهدا مشغول می‌شوند. در ادامه روایتی را می‌خوانید از یکی از سفیران مدرسه راوی در بازه یک خادمی هویزه:? الان به‌تعبیری روز چهار و به تعبیری دیگر، روز سوم حضور ما در اینجا است. ما صبح جمعه، بیست‌وهشت بهمن ماه راه افتادیم. از تهران تا *هویزه* هم که تقریباً یک روز راه است. لذا با احتساب آن روزی که در راه بوده‌ایم، الان طلوع روز چهارم است و بدون آن، روز سوم.این، اولین باری است که برای خادمی شهدا می‌آیم. سال‌ها پیش، یک بار در قالب راهیان نور آمده بودم ولی در حد دو ساعت. شاید در همان دو ساعت، از کنار بعضی از کدبالایی‌هایی که امروز از رفقایم هستند، عبور کرده‌ام و نشناختم. عجب روزگار و سرنوشتی است! شاید روزی از جایی، عکس‌های آن اردو به دستم برسد و بگویم عجب! اینکه فلانی است آن گوشه دارد با لباس خاکی فرش پهن می‌کند. از آن طرف، شاید یکی از این دانش‌آموزانی که این روزها برای زیارت می‌آیند، چند سال دیگر بیاید پیش من و بابت انتخاب گرایش سؤال کند. کسی چه می‌داند؟خادمی هویزه، تقریباً پنج هفته طول می‌کشد. اگر قرار باشد هرکسی می‌آید از اول تا آخر باشد، کار در نمی‌آید. جدا از خستگی و سختی کار، مسئله کلاس‌ها و حذف شدن درس‌ها هست. لذا در چهار بازه، گروه‌های مختلف برای خادمی می‌آیند. ما بازه یکی هستیم. فارغ از آنچه دیده‌ام (که برایتان خواهم گفت) این طور شنیده بودیم که بازه یکی‌ها از همه غریب‌ترند. اولاً که هنوز اردوهای راهیان نور شروع نشده و کسی برای زیارت نمی‌آید، مگر تک‌وتوک، خانواده‌ای، بومی‌ای چیزی. ثانیاً که به ما لباس خاکی نمی‌دهند. چند بار توضیح دادند چرا؛ ولی من یا شیرفهم نشدم، یا نمی‌خواستم که شیرفهم شوم.زیارتگاه شهدای هویزه، بیرون شهر است. اگر اشتباه نکنم به اهواز نزدیک است. لذا ما عملاً وسط بیابان هستیم و اگر بخواهیم خریدی داشته باشیم، جز دست‌فروش‌ها و دو مغازه کوچکِ فلزی چاره‌ی دیگری نداریم. اینها هم که نهایتاً تا غروب می‌مانند. می‌توان گفت که محیط، چهار جزء اصلی دارد. اولی مسجد است. خود مسجد، به جز معماری گنبدش که شبیه مساجد قدیمی، صدای آرام را از یک ستون تا ستون هم قطرش می‌برد، ویژگی خاص دیگری ندارد. اما حیاط مسجد، آرامگاه شهدای هویزه است. از در اصلی مسجد که وارد می‌شوی، یک راه‌روی بیست‌متری با عکس شهدا و اقلام جنگی و... هست. بعد که به حیاط می‌رسی، دو طرفت قبور مبارک شهدا را می‌بینی. هر طرفت سه ردیف. انصافاً جای با صفایی است. قسمت دوم، مزار شهدای کرخه نور است. این یکی آن طرف جاده است. فلسفه این عنوان‌گذاری را نمی‌دانم. احتمالاً نام عملیاتی چیزی بوده است. آنجا دیگر مسجد ندارد و یک چهار دیواری با سقفِ آسمان است. قسمت سوم، مقتل است. جایی که پیکر پنج نفر از این شهدا، برای سه‌سال روی زمینش مانده بود. یکی از آنها، آقاسید علم‌الهدی، فرمانده‌ی همه شهدای اینجا بوده است. ظاهراً از قرآنِ جیبیِ پشتِ کمبرندش شناسایی شده. مقتل خیلی مظلوم است. فقط یک دیوارِ سیمانی نیم متری دورش و یک گل لاله فلزی هم وسطش ساخته بودند. تقریباً از مسجد تا مقتل یک مسیر دویست قدمی پیاده‌روی دارد. فکر کنم خیلی از کاروان‌ها اصلاً نمی‌دانند چنین چیزی وجود دارد. چهارمی هم سوله‌هاست که محل اسکان زواری خواهد بود که قصد ماندن دارند. سوله‌ها دقیقاً روبه‌روی مسجد هستند. البته بین‌شان یک صحن نسبتاً بزرگ وجود دارد.ما در یک اتاق بالای مسجد ساکن هستیم. برای ما که کلاً بیست‌نفر می‌شویم، بزرگ هم هست. وقتی رسیدیم اینجا، شب شده بود. دیگر وقت کار نبود. فردایش که می‌شد شنبه و عید مبعث، کار را شروع کردیم. کارهای بازه یک، عمدتاً زیرساختی است. یعنی اصل بر این است که هنوز کاروانی نمی‌آید و ما باید مقدمات را فراهم کنیم، مثل تروتمیز کردن مسجد، تزئینات کرخه و مقتل و الخ. صبح که بیدارمان می‌کردند، گفتند بلند شوید که سه تا اتوبوس از خواهران آمده‌اند. فکر کردم یک شوخی زشت است برای اینکه بچه‌ها انگیزه بلند شدن پیدا کنند. ولی نه، شوخی نبود. گفته بودند سه اتوبوس، ولی آن چیزی که من با چشمان خودم به‌دلیل سربه‌زیری ندیدم، حداقل دو تا ایرباس آدم بود. کلاً همه تصوراتم از بازه یک پرپر شد. به خیال خودمان آمده بودیم کمی خلوت کنیم.اولین کاری که انجام دادم، شابُزی بود، یک شابزی جمعی. بعید می‌دانم کسی تا حالا توانسته باشد معنی شابز را حدس بزند ولی شما تلاشتان را بکنید. مثلاً اولین کار وقت رسیدن به هویزه چه می‌تواند باشد؟ خب وقت تمام شد. شابز مخفف شبکه انهدام بنیادین زباله است. البته تجربه این دو روز ما نشان‌داد که انهدام بنیادین زباله‌ها در اینجا خیلی معنی ندارد، چراکه در حد فاصل مسجد تا سوله‌ها، دست‌فروش‌ها می‌نشینند. ملتِ شهیدپرور هم پوست و کاغذ هرچیزی که می‌خرند را به دست بادِ همیشگیِ اینجا می‌سپارند؛ لذا هرکاری هم که نکنی، دو ساعت بعد همه جا پر از پلاستیک است.بعد از آن دیگر به گروه‌های مختلف تقسیم شدیم. هر روز هم کارها و گروه‌ها تغییر می‌کند. مثلاً من عصر روز اول (یا در حقیقت دوم!) برای تزئیناتِ مسیرِ مقتل رفتم. دیروز شابز اعظم بودم که البته چون تمیزکاری خیلی طول نکشید، رفتیم سراغ شمردن و مرتب کردن پتوها. دوهزاروصدوپنجاه‌ویک پتو را مرتب و شمارش کردیم. پتوها در اتاق مشترکی بین سوله سه و چهار بود. فقط یک اشتباه کوچک کردیم. آخر کار متوجه شدیم که کلید دو تا از شش چراغ اتاق رفته پشت پتوها. حتی مطمئن نبودیم روی کدام ضلع است. این بود که رفتم روی ستون‌های چهل‌تایی پتو و لامپ‌ها را کمی، فقط کمی در سرلامپشان چرخانم. مسئله حل شد.یک بخش مهمِ کار که فکر کنم دل خادمان جا مانده هم خیلی برایش تنگ شده باشد، شستن مزار شهدا و حیاط مسجد بود. دیشب رزق من هم شد. اینجا ظهرها هوا خیلی خوب است. اصلاً لباس گرم نیاز نیست، ولی شب‌ها و بدتر از آن اول صبح خیلی سرد است. ولی چاره‌ای نبود. باید هرطور شده شبانه قبور شهدا و حیاط مسجد را می‌شستیم. طول روز، مزاحم زائرین می‌شدیم. من با کمی تأخیر به بقیه ملحق شدم. وقتی رسیدم، دیدم بچه‌ها از دم حیاط کفش‌هایشان را بیرون آورده‌اند و با پای برهنه کار می‌کنند. باکی نیست آقا! پا لخت می‌کنیم.این‌طوری بود که تا بیست ثانیه اول مشکلی نداشت. فقط کمی سرد بود. بعد از آن، دردِ سرما در استخوان‌های پا نفوذ می‌کرد تا حدی که غیرقابل تحمل می‌شد. من دو بار تی را گرفتم ولی دیدم واقعاً نمی‌توانم تحمل کنم. سریع می‌رفتم داخل مسجد. اما بعد دیدم بعد از دو روز گندگی و کدبالایی‌بازی در آوردن، زشت است اینجا خودی نشان ندهیم. خلاصه که هرطوری بود وارد کار شدم. اگر یک دقیقه تحمل می‌کردی، بعدش دیگر آسان می‌شد. آن یک دقیقه هم با سرعت بالا و مرتباً این پا و آن پا کردن روال می‌شد.تازه گرم شده بودم و داشتم تی‌ام را می‌کشیدم که سید موسوی آمد تی را ازم بگیرد. گفتم نه آقا من تازه دست به کار شده‌ام. اصرار کرد. گفتم حتماً نذری چیزی دارد، بالاخره جوانی است و کلی آرزو. تی را دادم، غافل از اینکه می‌خواستند خودم را تیُ‌الشهدا کنند!من تا حالا، در تمام دوران دانشجویی کسی حتی جشن پتو هم برایم نگرفته بود. سیاست‌م این بوده که وقتی به اردو بروم که خودم کدبالایی باشم. ولی اینجا دیگر این چیزها جواب نبود. ترتیب بقیه را داده بودند و نوبت من شده بود. در تیُ‌الشهدا شدن کمرت در نقش سرِ تی و دست و پاهایت به‌عنوان دسته تی ظاهر می‌شوند. از پشت روی زمین می‌خوابی، دو نفر دست و پایت را می‌گیرند و بعد روی زمین با حداکثر سرعت ممکن کشیده می‌شوی. این در حالی است که همزمان با شلنگ و تی رویت آب می‌پاشند. امشب لااقل تیِ شهدا شدیم. ان‌شاءالله کم‌کم مراتب سلوک بعدی را هم در این خادمی تی کنیم.روز اول کاروان‌های زیادی آمدند. آن‌طور که من دستگیرم شد، اکثراً بومی همان منطقه بودند. چون یا عربی حرف می‌زدند یا فارسیِ با لهجه عربی. اکثراً هم دانش‌آموز و اگر دلتان نخواهد از مدارس دخترانه بودند. روز دوم، با اینکه خیلی خلوت‌تر شد ولی کماکان کاروان‌های زیادی آمدند و رفتند. هیچ کدام برای اسکان نماندند. هویزه فقط همین یک منطقه را دارد و زیارتش بیشتر از دو ساعت طول نمی‌کشد. شاید کاروان‌ها ترجیح بدهند در محدوده‌ای با زیارتگاه‌های بیشتر اتراق کنند.تا دیروز این‌طور بود که زوار با کفش می‌آمدند تا کنار شهدا و فقط برای ورود به خود مسجد باید کفش‌هایشان را در می‌آوردند. ولی بعد از شستن حیاط، از اول همان راهرو فرش می‌اندازیم. دو تا کفش‌داری هم آنجا هست که اوضاع کفش‌ها ناجور نشود. الان که این متن را می‌نویسم، بچه‌ها در حال پهن کردن فرش‌ها هستند. طبق برنامه من امروز کفش‌دار خواهم بود. امیدوارم یک خادم خانم برای کفش‌داری خواهران پیدا شود؛ وگرنه که خدا رحم کند.❇️ گروه روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 17:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستار *عینک*؛ روایتی از محفل سینمایی آرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34238935/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-px64zfl214qn</link>
                <description>همزمان با ایام برگزاری چهل و یکمین دوره جشنواره فیلم فجر، محفل سینمایی آرمان برای نخستین بار در محل فرهنگسرای اندیشه آغاز به کار کرد. این محفل با همکاری اساتید حوزوی و دانشگاهی، طلاب و دانشجویان، تشکل‌های مردمی و دیگر کانون‌های فرهنگی هنری به دنبال توجه به ظرفیت‌های مغفول سینمای ایران و سوق دادن آن به سوی قله‌های امید و پیشرفت و ایجاد جریان نقد سینمایی متناسب با گفتمان انقلاب اسلامی بوده و معتقد است این امر جز با بذل توجه ویژه جریان مردمی محقق نخواهد شد. در ادامه روایتی را می‌خوانید از یکی از اعضای کادر برگزاری محفل سینمایی آرمان ? بار اولی که زدمش به چشمم، یک دفعه دنیا تغییر کرد! همه چیز دقیق‌تر، گرم‌تر و زیبا‌تر شده بود. البته اوایل کمی سخت بود. گه‌گاهی حس سرگیجه یا سردرد بهم دست می‌داد. عادت نداشتم دنیا را با این رنگ و این قدر دقیق نگاه کنم. عادت نداشتم و ترک عادت هم که می‌دانید: موجب مرض است.عینکم را دو ماه پیش عوض کرده‌ام. فیلتر نور آبی دارد. کلی پول عدسی‌هایش شد. گفتند باعث می‌شود چشم‌ها ضعیف‌تر نشوند یا دست‌کم، کمتر ضعیف شوند. نور آبی را که زیادش برای چشم ضرر دارد، می‌گیرد و باقی را عبور می‌دهد.مدتی طول کشید تا به عینک جدید عادت کنم. الان البته دیگر عادت کرده‌ام. خیلی بهتر از قبلی است. چشم دیرتر خسته می‌شود. جزئیات و رنگ‌ها را هم بهتر تشخیص می‌دهم...به رو به رو نگاه می‌کنم. یک نگاه از بالای شیشه عینک. یک نگاه از پشت شیشه عینک... رنگ همه چیز فرق می‌کند. یک بار گرم می‌شود و‌ بار دیگر سرد... اصلا یکی از سرگرمی های عینکی‌ها، به خصوص بعد از خرید عینک جدید همین است. همین که دنیا را یک بار از بالای عینک و یک بار از پشت آن ببینند، مقایسه کنند و از خریدی که کرده‌اند، مطمئن شوند.چند آقا و خانم از ورودی پارک به سمت فرهنگسرا می‌آیند. دقیق نگاه‌شان می‌کنم. یک بار از بالای شیشه و بار دیگر از پشت آن. تار می‌شوند و دوباره شفاف. عینک را برای تمیز کردن شیشه‌اش برمی‌دارم. مشغول تمیز کردنم که احساس می‌کنم کسی بهم نزدیک می‌شود. هنوز تمیز نکرده، عینک را به چشمم برمی‌گردانم. یکی از همان مردانی است که چند دقیقه پیش از دور نمایان شد. پالتو سیاهی پوشیده و سفیدی برخی تارهای ریشش، نشان می‌دهد که از من خیلی بزرگتر است. می‌پرسد:- آقا ببخشید، سینما آرمان همین‌جاست؟لبخند می‌زنم و سمت راست را نشانش می‌دهم: بله همین‌جاست. همین ساختمان دست راست. آن‌جا که نوشته فرهنگسرای اندیشه.مرد برمی‌گردد سمت خانواده‌اش. سمت راست را نشان می‌دهد و راه می‌افتند. ساعت را که نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم چیزی به اکران نمانده است. خودم هم مسیر سمت راست را می‌گیرم و راه می‌افتم.چند روزی از شروع جشنواره فیلم فجر گذشته و تقریبا دیگر چیزی به پایانش نمانده است. اکثر فیلم‌ها را دیده‌ایم. بیش از یک هفته است که نیمی از روزمان را اینجا می‌گذارنیم. از پله‌ها که بالا می‌روم مثل روزهای گذشته با بَنر ورودی سالن موجه می‌شوم. &quot;محفل سینمایی آرمان&quot; را با فونت بزرگ و برجسته، پایین لوگو نوشته اند و زیرش یک جمله دیگر برای زیرعنوان است: آغازی بر پایان سینمای ضدآرمان.روز اولی که این بنر ورودی را دیدم، چند دقیقه‌ای طول کشید تا متوجه معنی و منظورش بشوم. با همه توضیحاتی که بچه ها برایم داده بودند، هنوز کمی برایم عجیب و ناملموس بود. نمی‌دانستم این‌جا دقیقا قرار است چه اتفاقی بیافتد. نمی‌دانستم محفل سینمایی آرمان دقیقا چه فرقی دارد با سینمای باغ موزه دفاع مقدس که جشنواره سال پیش را در آن گذارندیم.روز اولی که دور هم جمع شدیم، آقا پوریا می‌گفت که صدای یک عده در این سینما شنیده نمی‌شود! سال هاست دارند صدای یک سری آدم را که اتفاقا حرف برای گفتن دارند، سانسور می‌کنند. می‌خواهیم این صدا را به گوش دیگران برسانیم. می‌گفت می‌خواهیم یک جور دیگری به سینما نگاه کنیم. از زاویه دیدهای کمی متفاوت‌تر. با یک عینک متفاوت!با حرف هایش موافق بودم. اما راستش وقتی که محمدجواد درباره جزئیات کاری که می‌خواهیم بکنیم و نحوه برگزاری توضیح داد، کمی خورد توی ذوقم. کار ساده‌ای نبود. هر روز بین دو تا سه سانس، فیلم های جشنواره در فرهنگسرای اندیشه اکران می‌شد. بین اکران هم هر روز یک نشست برگزار می‌شد برای نقد و بررسی فیلمی که از نظر بچه‌ها مهم‌تر می‌نمود. از ثبت‌نام و رزرو بلیط گرفته تا کنترل نظم و امنیت سالن تا دعوت مهمانان و برگزاری صفر تا صد نشست‌ها، همه با بچه‌های خودمان بود. راهی را باید می‌رفتیم که پیش از این، کسی از میان ما نرفته بود!از طرفی خود این زاویهِ دید متفاوت هم هنوز برایم مبهم بود. سینماست دیگر. هر کجای سالن که نشسته باشید، همان یک فیلم پخش می‌شود. بعدش هم اگر خیلی حوصله داشته باشید، ممکن است کمی درموردش حرف بزنید. در مورد این که جذابیتش چه قدر بود؟ چه می‌خواست بگوید؟ بازی ها چطور بود؟ و اگر خیلی باحوصله‌تر باشید هم نهایتا درباره فیلم‌نامه، فیلمبرداری، تدوین و جلوه‌های ویژه بصری صحبت می‌کنید. (آخری را دروغ گفتم. تقریبا هیچ کدام‌تان درباره جلوه های ویژه بصری صحبت نمی‌کنید!)خب این‌ها که هیچ کدام ربطی به &quot;زاویه دید&quot; ندارد. البته سینما ممکن است گاهی با برخی چیزها زاویه پیدا کند. (مثلا با نظام.) یا ممکن است گاهی کارگردان دوربینش را در یک زاویه‌ای بکارد که بعضا همان کاشتن باعث زاویه گرفتنش با برخی چیز‌ها نیز بشود. (مثلا با ...) ولی این‌ها نمی‌توانست ربطی به زاویه دیدِ متفاوت داشته باشد.حتی روز های اولی که آمده بودیم هم هنوز دقیقا متوجه این تفاوت نشده بودم. مثلا نشستِ اول درباره نقد و بررسی فیلم &quot;استاد&quot; بود. اتفاقا کارگردانش هم آمده بود و از قضا به گمانم او هم دچار همان خطای اولیه من شده بود. یعنی فکر کنم زاویه دیدِ متفاوت را با همان ماجرای زاویه داشتن با برخی چیزها (مثلا...) اشتباه گرفته بود. چون فیلمش با &quot;برخی چیز‌ها&quot; زاویه داشت. اما تمام مدت سعی می‌کرد بگوید با &quot;برخی چیزها&quot; زاویه ندارد و اصلا از خودمان (یا شاید خودشان) است و این حرف‌ها... بنده خدا اشتباه گرفته بود.البته هر چه زمان جلوتر رفت، این تفاوت و زاویه نگاه متفاوت کم‌کم برایم روشن‌تر شد. سال پیش که باغ موزه بودیم، بعد از فیلم &quot;شب طلایی&quot; با یک بنده خدایی که خیلی شبیه من فکر نمی‌کرد، سر فیلم بحث‌مان شد. سر همان بحث با هم یک آشنایی نسبی پیدا کردیم و بحث هایمان در روزهای دیگر و برای فیلم های دیگر هم ادامه یافت. برای تبادل آراء در جامعه و این جور حرف‌ها خوب بود ولی حقیقتش چندان بحث لذت بخشی نبود. همین که می‌خواستم از بحث منطقِ روایت و فیلم‌نامه و ... فراتر بروم و سر پیام فیلم صحبت کنم که چرا چنین بود و چنان نبود، این رفیق‌مان بحث را می‌کشید به این که سینما ایدئولوژیک نیست و نباید محتوازده باشد و الی آخر...امسال اما در آرمان تجربه متفاوتی از بحث های بعد فیلم داشتم. امسال هم بعد از هر فیلم درباره فیلم‌نامه، شخصیت‌پردازی و حتی شاید فیلم‌برداری صحبت می‌کردیم. اما معمولا بحث‌مان از این‌ها فراتر می‌رفت. می‌شد با خیال راحت سر پیام فیلم و هدف فیلم‌ساز صحبت کرد. راجع به فلسفه‌ای که پشت فیلم خوابیده است. حتی این که آیا فیلم ضدآرمان‌های جامعه ما بود یا همسو با آن. حتی‌تر این که آیا مسئله فیلم‌ساز، مسئله جامعه‌ی مخاطب هم بود یا خیر!این شاید سطحی از زاویه دید متفاوتی بود که آقا پوریا می‌گفت. سطح بالاترش را البته هر چه نشست های نقد و بررسی جلوتر رفت، بهتر فهمیدم. وقتی اساتید علوم انسانی نشستند پشت تریبون و فیلمی که درباره مسئله خانواده بود را از زاویه علوم تربیتی تحلیل کردند. وقتی اساتید ادبیات از نسبت میان ادبیات و سینما در پرداختن به مسائل جامعه گفتند. وقتی استاد رحیم‌پور ازغدی از سینمای ضدآرمان صحبت کرد و تهیه‌کننده فیلم &quot;اتاقک گلی&quot; از آرمان‌هایی گفت که روزی به خاطر آن‌ها در خاکریز بوده و امروز در سینما برای آن می‌جنگد.&quot;آرمان&quot; همان‌طور که قرار بود، توانست برای اولین بار برخی صدا های سانسور شده در سینما را به گوش برساند. مثلا آن روزی که در نشست یکی از فیلم‌ها ]که درباره اسارت رزمندگان ایرانی در عراق ساخته شده بود[ یکی از آزادگان به عنوان مهمان حضور داشت. پیرمرد میکروفونش را که روشن کرد، گفت چیزی زیادی درباره سینما نمی‌داند. درباره اسارت اما خوب می‌دانست. اسارت را کاملا چشیده بود. می‌گفت شما که سینما بلدید، بیاید حقیقت را بپرسید و همان حقیقت را هم بسازید. گله داشت از این که سینما، &quot;اسارت&quot; را به هجو و ابتذال کشیده است. از چیزهایی گفت که سینما هیچ وقت روایت نکرده بود یا نخواسته بود که روایت کند. از زنده دفن کردن اسرا گفت و از نبودن غذای کافی و حتی جای خواب. از آزاده بی‌سوادی گفت که در دوره اسارت نه‌تنها با سواد شد، که زبان انگلیسی و تفسیر قرآن هم یاد گرفته بود. شاکی بود که چرا این‌ها را فیلم نمی‌کنید. چرا روایت سینما از اسارت با اسارتی که ما دیدیم، این قدر متفاوت است...!سینما &quot;آرمان&quot; هر چه جلوتر رفت، مسئله‌اش و هدفش برایم مشخص‌تر شد. آرمان همان‌طور که بچه‌ها گفته بودند، می‌خواست یک زاویه دید متفاوت از سینما، نشان مخاطب بدهد. چیزی شبیه یک عینک جدید. یک عینک با شیشه هایی خاص. عینکی که برخی چیز‌ها را کمتر عبور می‌دهد. چیزهایی که ذهن را مسموم می‌کند و چشم را مریض. چیزهایی که آرمان جامعه را ضعیف می‌کند و امید را می‌کشد. این‌ها را می‌گیرد و باقی را دقیق‌تر و بهتر عبور می‌دهد.البته چنین عینکی ممکن است کمی خرج بردارد. ممکن است اولش کمی احساس سرگیجه یا سردرد بهتان دست دهد. خب طبیعی است. به این مدل دیدن عادت ندارید. ترک عادت هم که قبلا گفته‌ام و حتما می‌دانید: موجب مرض است! اما برخی عادت ها را اگر ترک نکنیم، چشم‌مان ضعیف‌تر می‌شود و شاید اصلا چیزی باقی نماند که بخواهد دچار مرض بشود یا نه.ضمن این که زود عادت می‌کنید. شاید مدتی طول بکشد. ولی ارزشش را دارد. عینک جدید همه چیز را دقیق‌تر، گرم‌تر و زیبا‌تر نشان می‌دهد. چشم‌تان دیرتر خسته می‌شود و احتمالا جزئیات و رنگ‌ها را هم بهتر تشخیص می‌دهید. آن وقت می‌توانید گاهی برای تفریح هم که شده، یک بار از بالای عینک و یک بار هم از پشت شیشه آن، دنیا را نگاه کنید، مقایسه کنید و از انتخاب خودتان مطمئن شوید.❇️ تیم روایت‌نویسی واحد فرهنگی بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام</description>
                <category>مدرسه راوی</category>
                <author>مدرسه راوی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 10:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>