<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یه آدم عادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_34512231</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 17:29:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2640622/avatar/4ZVM9v.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یه آدم عادی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_34512231</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حضور در لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-jvl20j3njbyz</link>
                <description>دیروز روز مهمهی بود. مدیرم باهام حرف زد تا منِ از شرایط ناراضی رو خر کنه. منم خر شدن رو بهش نشون دادم. تا فرصت مناسبی پیدا کنم. همچنین معلم زبان و کارفرمای دستیاری نیز زنگ زد و یه صحبتی کرد که تکلیف من چیه؟ بالاخره میتونی کاری رو انجام بدی یا خیر؟ می تونی از پس کار بر بیای یا چه؟ این طور نمی شود که هی کار رو بپیچونی. من نیاز دارم که کارم سر و سامونی بگیره و از اونجایی که خیلی فرصت مناسبی هست دلم نمیخواد هیچ جوره از دستش بدم. در رابطه با کار هم دلم نمی خواد که مثل گذشته ام فرار کنم. میخوام مرد و مردونه و با رندی و گرفتن تمام حقوق و مزایا از این شرکت خارج بشم و در لحظه ی خارج شدن نیز فضا و فرصت مناسبی برای کار کردن در جای دیگری داشته باشم. نمیخوام کودکانه و بی فکر عمل کنم. باید لحظاتم رو زندگی کنم. این لحظه غم باشه، یا خشم یا شرم باید در اون لحظه حضور داشته باشم. چون اگر نباشم و به خیال خودم فرار کنم و رنج و بودن اون لحظه رو حس نکنم. عواقب منفیش شدیدتر در جای دیگری به من وارد میشه. مفهومی که این روزها بسیار به آن می اندیشم. باید در لحظه باشم. باید در تمام لحظات زندگی ام باشم. لحظاتی که هرگز تکرار نخواهند شد. لحظاتی که بخشی از زندگی من هستند و من باید آنها را تجربه کنم تا به مرحله ی بعد برسم. سالهای سال برای زندگی ام اندیشیده ام و دستاورد زیادی نداشته ام. قرار است سالهای پیش رو را تمام تجربه کنم. در هر ساحتی تجربه کنم. تا رشد کنم تا بودن را حس کنم. با هر کیفیت و کمیتی. نکته ی دیگه اینکه از رابطه ی عاطفی خارج شدم و اگر غم اون لحظات دلتنگی رو فاکتور بگیریم خیلی احساس سبکباری می کنم. به هر حال اولین تجربه ی رابطه ی بلند مدت و عمیق من بود. خیلی چیزها فهمیدم. از اینکه زن که و چه هست. چه خواسته ها و چه توقعاتی دارد. چگونه باید با او برخورد کرد. چه کارهایی باید کرد و چه کارهایی نباید کرد. نظر رادیکالیه اما زن به واسطه ی داشتن زنانگی و چیزهایی که خودش در بودن آنها نقش زیادی نداشته است، زندگی و بودنش را پیش می برد. توقع دارد، امتیاز می خواهد، محبت می خواهد، عشق می خواهد و ... با خودم درگیرم و می گم خب همینه که هست این طبیعت زنه و طبیعت مرد چیز دیگری است. جهان به همین شکل خلق شده و وجود دارد. اما بخش دیگری از من می گوید نخیر این طور نیست و این تاریخ است که زن را اینگونه کرده است. بخش دیگری نیز می گوید زن خیلی کارها می کند و تو کوری و نمیبینی. در واقع شاید نقش اصلی زن پس از تعهد کامل مرد به او شروع می شود. نقش همسری، نقش مادری و ... که آن هم در این روزگار میگن نه خیر و زن خیلی بیش از اینهاست. مسئله ی زن که با آن چه باید کرد را نمی دانم کی برایم حل شود. آیا اصلا حل می شود؟ ولی خب به این نتیجه رسیده ام که فعلا نباید رفتارها و تصمیمات تندی در رابطه با زنها داشته باشم. خیلی خامم و البته خودم نیز به گونه ای بزرگ نشده ام که درک درستی از زن ها داشته باشم. باید کمی با صعه ی صدر بیشتر در رابطه با زن ها برخورد کنم. موجودی که بود و نبودش دغدغه و چالش است. </description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 08:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-gzge2h0gkxjq</link>
                <description>فیلمی که دیشب دیدمدوباره شنبه اومد‌و استرس فراوان. دوباره در نقطه ایم که با قبول مسئولیت های مختلف بخش بزرگیشو انجام ندادم. دوباره قراره سرخورده بشم از بازخواست دیگران. خیلی آزار دهنده است. من تنبلم؟ بی برنامم؟ یا مسئولیت های زیادی رو قبول میکنم و وسوسه های زیادی هم دارم؟ نمیدانم. عمیقا درد میکشم و کسی نیست که بگوید چرا؟؟؟ آهههه.دیروز دوئیدم و احساس کمی  بهتری دارم. اما بعدش چه کردم پوچ و عبث ساعتها هدر دادم یا ندادم؟؟ نمیدانم. اما یادمه که از ۱۸ سالگی همه اش دنبال این‌بودم که مسئولیت هامو برنانه ریزی کنم‌و انجام‌بدم‌و به قول معروف روی غلتک بیفتم و بعدش زندگی کنم. احتمالا تاثیر کنکور بوده. کنکور لعنتی تو زندگی تحصیلی من ک هیچ تاثیر عنی نداشت ولی گند زد به ماهیت و شخصیتم. منو نریض کرد و هنوز بعد از ۱۰ سال آثارش تو وجودم هست. ۱۰ سال آزگار از کنکور میگذره و دارم با سرعت به پیری نزدیک میشم. دیگه مثل ۱۰ سال پیش نیستم. دیگه عواقب تصمیمات گذشته و حال خیلی زود به زود به چشم میان و نمیتونم تایم زیادی بیخیال و بی مسئولیت باشم. بازم باید آماده شم تا برم سر کاری که دوست ندارم. با آدمایی سر و کله بزنم که دوستشون ندارم.البته به این غلظت کارم بد نیست و این منم که مدتهاست بریدم و هیچ جایگزینی هم ندارم و فقط میگم نمیخوام و روزهامو به طرز عجیبی کدر کردم. در اولین روز هفته از خواب بیداز شدم و اولین کار گرفتن گوشی دستم و چک کردن اینستاگرام و سایر چک کردنی های معمولم مثل ورزش ۳ و شهر خبر و یک دست chess.com و حالا هم ویرگول بوده است. غیر ویرگول ک احساس کمس تخلیه شدن و آرامش میکنم بقیه نوعی اعتیاد ذهنی است و کمکی به ادامه ی روزم‌نمی کنند. بزرگترین ارزوی من اینه ک روزهام شکل و شمایل منظم و پرشوری داشته باشن. شاید تا وقتی ک بهش میگم آرزو هیچ‌وقت محقق نشن.القصه هر چه هست فرصتی برای حسرت و اندوه نیست یا کم است. این هفته کار و مسئولیت زیادی دارم و باید پرانرژی برم برای انجامشون. میرم که بتونم.راستی فیلمی که دیشب دیدم. دوباره بهم یادآوری شد که تمام‌زورم رو بزنم که امید و زندگی به خودم و آدما بدم. زندگی خیلی کوتاهه و باید زیبا باشم.</description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 06:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AA-hdpjqwxxrddb</link>
                <description>وقتم زیادی تلف میشه. از دو جهتخودم‌و دیگرانهم از خودم عصبی میشم هم از دیگرانچون جدی نیستم.چون مدتهای زیادی اتلاف وقت کردم با خودم‌و دیگرانحالا عادت شدهحالا خودم‌به کناردیگران سخته. با خودم شاید کنار بیاماما نمیتونم بپذیرم که یه علاف یه ساده یه کارگر صفت ساعتها وقت من رو در طول روز بابت مسائل بی اهمیت بگیره و نذاره به درستی به وظایفم‌برسم. چون ابتدای آشنایی و اواسط اون خودم رو اشتباهی به اونا شناسوندم. و الآن خیلی سخته کس دیگری باشم.مورد تمسخر قرار میگیرم. جدی گرفته نمیشم. و خیلی رنج میکشم. اشتباه کردم. پیش دیگران مهربانی کردم. لودگی‌کردم. هر چه گفتند گفتم چشم. حد و مرزهای مشخصی برای خودم قائل نبودم. زیادی صمیمی شدم. زیادی نزدیک‌شدم. ناراحتم. دوران راحتی نیست. رنج از زمین و آسمان به اشکال مختلف وارد می شود. درسا زمانی که می خواهی تصمیمات بزرگ بگیری و تغییرات بزرگ کنی همه ی جهان بر علیه تو می شود. اینا کفاره ی سالهای زیادی است که به بطالت و عیاشی گذشته است. به قول مدیرم عارف دیوث ک یه حرف راست میزنه و میگه اگه خودت رو جدی نشون ندی هیچ کس جدی نمی گیرتت. ساعت ۷:۲۰ صبح است و ۸ صبح کلاس زبان دارم و از ۴ صبح تلفنم آلارم میخورد که برم بدوئم اما نرفتم.چون دیشب دیر خوابیدم. چون لاس زدم و البته کار هم داشتم. چون برای وقتم ارزش قائل نیستم. و مهمترین ها رو فدای کم اهمیت ترینها میکنم. نباید برای هر دختری مهربونی‌و دلسوزی نشون داد. مرد باید جدی باشه و سرد در بسیاری از موارد ۸تی برای عشق و دوستش. چون زن نمیتونه مدیریت کنه. زن نمیتونه کنترل کنه. زن هر چی توجه بگیره باز هم توجه میخواد و هیچ چیز اون‌رو از این کار منع نمیکنه. این مرده که باید شهوتش رو دیتش بگیره و اجازه نده این شهوت باعث بشه به امید ارضا ساعت ها وقتش رو واسه لاس زدن تلف کنه. مرد باید جدی باشه باید هدف داشته باشه. زن مناسب در زمان‌و مکان مناسب پیداش میشه و عشق بوجود میاد. حتی اونموقع هم باید مدیریت کنه. پارتنر، همسر و ... فقط بخشی از زندگی هستند و اگر به سایر بخش ها درست رسیدگی نشه همون پارتنر هم از دست میره. زندگی همینه آدمیزاد همه اش دلش میخواد بچسبه به یک چیز، به یک شخص، به یک‌مفهوم و اونو مبنای همه ی کنش ها در همه ی لحظاتش کنه. اما اینطوری نیست. آدمی باید حواسش به همه ی ابعاد زندگی باشه و مرتب روش جدیدی رو برای مواجه شدن با این دنیا ابداع کنه. چون هر لحظه جدیده و اون‌آدم امروز با ادم‌دیروز فرق میکنه. چون دیروز هنوز دیروز رو تجربه نکرده بوده ولی امروز، دیروز به سرگذشتش اضافه شده. بماند به یادگار از چله ی تابستان ۱۴۰۲</description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 07:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-kvu3kas1idf9</link>
                <description>با دوست دخترم تازه کات کردم و رفتم خونه ی همپای دوندگیم. یه دختر روانشناس مستقل که ۶ سال از من بزرگتره و نقص هایی تو زیبایی صورتش داره و با اینکه ورزشکاره ولی هنوز اندام آنچنان خوش تراشی نداره. سن و زیبایی دو پارامتری هستن که اون رو دور میکنه از پارتنر مناسب بودن. ولی آدم پرانرژی، مستقل، قدرتمند، مهربون و آزادیه. تو خونه اش احساس کردم واسه من تله پهن کرد و هر کاری که لازم باشه تا یک مرد تحریک بشه رو کرد و وقتی کوچکترین move ای زدم، جوری واکنش نشون داد که این چه حرفیه و من اصلا دنبال همچین چیزی نیستم. من میدونم که زن خیلی پیچیده است و بازی زیاد داره. طرف روانشناس هم که باشه دیگه نور علی نور میشه. در کل باید حواسم باشه که باهاش وارد رابطه نشم.من فکر میکنم آدن رابطه نیستم و نمیتونم شرایط حاکم بر رابطه رو بپذیرم. دختر لوندی میکنه و عین ماهی با کوچکترین اشتباهی میتونه سر بخوره. ولی از طرفی عین یه ماهیگیر خبره طعمه میندازه برای مرد و منتظره که مرد ابراز علاقه و نیاز کنه اونوقته که قلاب رو میکشه و دیگه راه فراری نیست. مرد اگر کم بذاره یا کوچکترین اشتباهی بکنه چنان عذاب وجدانی به مرد میده که همه ی عمر روح مرد رو آزار بده.</description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 18:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-boajlzqex2ai</link>
                <description>صبح شنبه رسیده. اولین کاری که میکنم گوشی دست گرفتنه‌. از ۵ صبح پیام‌گذاشتم ولی الآن بیدار شدم. آه. امروز روز ساده ای نخواهد بود. همه هجمه میارن. همه میپرسن این می شد و اون چی شد. باید صبحونه بخورم‌ و با انرژی زیاد برم سرکار تا بقیه نتونن حمله های سنگینی به من بکنن. کمتر از چند روز پیش میتونم‌تمرکز کنم‌و بنویسم. خب همینه نوشتن راه نجات تو نیست‌. راه نجات اراده و تعهد و پشتکار پی در پی هست. پاشو پاشو پسر جان پاشو. فعلا بدرود... من‌برم که پاشمساعت ۶:۴۵ صبح شنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۲</description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 06:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راضی بودن به مقصد رسیدن نیست، به همیشه در تلاش بودن و به اندازه استراحت کردن است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-x1eftsqkhw0a</link>
                <description>درسته که هیچ وقت راضی نیستیم. درسته که به هرچی برسیم بازم‌بعدی رو میخوایم. اینا قبول. این رنج هیچ‌وقت راضی نشدن رو قبول دارم.ولی اتلاف وقت رو نمیتونم بپذیرم. نمیتونم بپذیرم که زمان هایی رو الکی از دست بدم.اشکال نداره که خیلی چیزهارو از دست دادم و هرگز به خیلی چیزها نخواهم رسید. اشکال نداره که هیچ وقت به آرامش مطلق و موفقیت نهایی نرسم.اما نمیتونم بپذیرم که زمان رو به راحتی از دست بدم. مسئله ی بزرگ اینه که کی باید توقف کرد و کی حرکت کرد؟ کی باید استراحت کرد و کی تفریح؟؟ هیچ وقت بهترین زمان نخواهد رسید. حداقل من نوعی نمیتونم برنامه ریزی کنم به اون شکل. حالم بده... سالهاست میخوام‌به ی روتین درست درمون برسم و سرنخ رو بگیرم‌و راه رو برم. درست بعد ۱۸ سالگی و کنکور همه اش منتظر بودم ک روی غلتک بیفتم. البته الان چند سالی میشه که دارم سعی میکنم این ذهنیت‌رو کاهش بدم‌و با هر کیفیتی که هست فقط حرکت کنم‌و جلو برم ولی خب ریشه هام با اون تفکر گره خورده انگار. باید ورزش، یوگا و مدیتیشن رو بیشتر، منظم تر و دقیق تر کنم. اینا وجودم رو آماده ی رویارویی برای انجام وظایف روزمره میکنن. و البته خواب و خوراکم هم باید تنظیم بشه. زیاد نخورم. به موقع بخوابم به موقع بیدار شم. سخته ولی هی مینویسم و هی یادآوری و هی تلاش و اراده و اجرا تا بالاخره بشه. </description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 19:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلاسما</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7-rtciiyn8kdy0</link>
                <description>من باید بیشتر بنویسم. هر چی بیشتر بنویسم‌و بیان کنم و بروز بدم آنچه درون من است، تا ذهنم واضح تر بشه. چشم اندازم روشن تر بشه. اومدم پلاسما بدم به مرکز پلاسما شماره ۲ صادقیه. پول میخوام قطعا. کولر هم داره. آب سربتم میدن و فرصت هم می کنم که پادکست گوش کنم و از تنها وقتی که نه مجبور به کاریم نه آزادی مطلق برای انجام هر کاری. یه چیز مفید گوش بدم. الآن دارم رادیو کار نکن گوش میدم تا شاید کمی یاد بگیرم تا بتونم‌خودم روزی کارآفرین بشم. نمیدونم میتونم کارآفرین بشم یا نه؟ وارد ۲۹ سالگی شدم و شاید داره دیر میشه شایدم نه آخه تو اینستا یه کلیپی هست ک دلگرمی میده بهم. که چمیدونم نویسنده ی هری پاتر که اسمشو یادم نیست و سن نوشتن هری پاترشم دقیق یادم نیست ولی فک‌کنم حدود ۵۰ سالگی این شاهکار رو خلق کرده‌.یا مک دونالد فلان و اپل بهمان و ...امید رو از دست نباید داد خلاصه. مگه ماچی هستیم غیر امید. امید مهمه. پشتکار مهم تر از اون. باز یه کلیپ دیگه تو اینستا هست که میگه ...البته من خودم بدم میاد از آدماایی که همه محتوای ذهنیشون از تو اینستائه. ولی خب بنظرم رسانه در کنار مطالعات عمیق میتونه محتواها و مفاهیم رو بهتر جا بندازه واسه آدم و تو ذهنش حک کنه.القصه این کلیپ میگه دو ایت تایرد . دو ایت اسکرد. دو ایت بورد. دو ایت این اوری مود. بات جاست دو ایت. اکی؟ So we must just do it. And of course don&#x27;t go for things to run away from reallity and make other days bad. آخیش خالی شدم. بنویس حسام جانم. بنویس عزیز دلم. من خیلی از این کارهایی که الآن دارم سعی میکنم هر طور شده انجام بدم چون برام مفیده رو مثل نوشت از سالیان پیش میدونستم. شاید ۱۸ یا حتی ۱۵ سالگی ولی خب اون سالها میومدم جو زده چند روز و چند هفته ای انجام میدادم و بعدا مدت ها کنارش میذاشتم. هم تنبلی هم هوس ها و هم اینکه بابا ولش کن وقت هست هنوز باعث شده الآن به نقطه ای برسم که حسرت بخورم اگر زودتر هر طوری شده جاست دو ایت میکردم الآن خیلی وصعیت بهتری داشتم و انسان رشد یافته تری میبودم. بهر حال چیزی که رفته زمانه و هیچ جوره برنمیگرده.پس فقط الآن رو باید جلو رفت و نذاشت زمان اکنون به سادگی از دست برود. باید برایش کاری کرد. عکس همینجورییه عکس همینجوری هم گفتم بذارم ببینم چی میشه‌. خب این عکس به شعل من مربوط میشه کا اسکرین گرفتم از صفحه ی آقای صمد پور. من کارم قهوه است. یه شرکت قهوه است که خیلی هم راضی نیستم و تو دوره ای هستم که دارم دست و پا میزنم تو این حوزه تا راضی بشم. هعی. خب دیگه بسه خالی شدم. یه پیج اینستاهم داشته باشم که همینطور ور بزنم و دستم تو اینستا سریع تر بشه بنظرم اوضاع بدک نمیشه.</description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 10:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازی دگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34512231/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-lyttxvfhhn5r</link>
                <description>راستش اگه نمی دونید باید بگم‌ک من به مدت ۱۰ سال به گُل اعتیاد داشتم.به یاری دوست دخترم چندی پیش ترک کردم و دوباره به مدت ۲۰ روز کشیدم، چون پول دستم‌بود. الان یه شبه نکشیدم و دوباره تصمیم گرفتم ک‌نکشم. مکانیزم نکشیدنم هم میشه غرق در کار بودن. خودم رو یک مدت طولانی حداقل ۶ ماه وقف کار می کنم تا نه وقتی و نه انرژی برای وسوسه شدن داشته باشم. تو کارم هم پیشرفت میکنم. با ی تیر دو نشون‌میزنم. هان؟؟ کی به کیه</description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 21:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-w4tw97c074bi</link>
                <description>سلام. من یه پسرم، البته قبلش یک آدمم. یک آدم کاملا معمولی. که داستان های زیادی داره واسه گفتن. قبلا واسه خودم می نوشتم. گفتم بیام اینجا یکم بنویسم. از وسط قصه ام شروع می کنم. اوضاع جالبی نیست. حکم تخلیه ی خونمون اومده و شرکتی هم که دوست ندارم کار کنم نمیذاره من برم. فعلا همین واسه شروع خوبه. شاید چند دیقه دیگه برگشتم. شایدم چند روز دیگه. </description>
                <category>یه آدم عادی</category>
                <author>یه آدم عادی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 10:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>