<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های yadgar123</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_34549152</link>
        <description>یادگار هستم. یادگار عبدی. نمی دونم چرا اینجام ولی دانشجو معماری هستم در تبریز...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:26:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4173200/avatar/1obR4E.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>yadgar123</title>
            <link>https://virgool.io/@m_34549152</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی‌مقصد بدوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF-jhaitozda008</link>
                <description>دمپایی هایش چمن پارک را لمس کردند.نور چراغ ها در تکاپو بودند. سبزی چمن و مردم تیره را کمابیش به نمایش می‌گذاشتند.خانواده ها آمده بودند تا بچه‌هایشان کمی در فضای آزاد بچرخند و بی مقصد بدوند.آهسته از دیده گذراند. بر روی نیمکت ها که متناوب تا آخر می رفتند. دوستان و رفیقان نشسته بودند.رنگ آرامش خسته ای بر پارک و سپس بر چهره اش نمایان گشت.به صندلی مورد علاقه رسید. نفسی کشید و تند بیرون داد.کسی آنجا ننشسته بود.چراغی با لامپ نارنجی رنگ، بالای صندلی، صندلی را در میان همه تاریکی و مردم مرموز ویژه می ساخت.      موهایش را بست. خودکار را از جیب سینه اش برداشت و چند ورقه دفتری که در جیب پشت شلوارش چپانده بود، بیرون آورد.با دقت برانداز می‌کرد. ورقه ها خالی بودند‌. پیرمرد و پیرزنی بازو به بازو از روبه‌رو گذشتند و بر صندلی که پایین تر قرار داشت نشستند. برگه مورد نظر را یافت. یکی از ورقه ها نوشته ای داشت، زمزمه وار شروع به خواندن کرد:در کجا و در کدام خرابات گم شده ام؟         این تمایلات در من چیست؟ این ناراحتی ها از چیست؟  انسان های بسیار می بینم که می خواستم من باشم. در قالب آنها نفس بکشم. چرا خود را نمی خواهم؟ چه جنبه‌ای؟ چه چیزی در من باعث شده که خودم را نخواهم؟     زندگی نمیکنم. لذت نمی برم. چیزهای که دارم را گران نمی شمارم. زود خودم را فدا می کنم برای چیزهابی که ندارم. من آرامش‌ ندارم. شاید بتوانم کمی بخوابم یا دراز بکشم. ولی ذهنم مدام مشغول است و نگران. ذهنم می ترسد. می ترسد که از دست بدهد. چه؟ نمی دانم!من که چیزی ندارم.         شاید می ترسم نداشتن را از دست بدهم. می دانی من کل عمرم چیز خاصی نداشته ام. به غیر از یک نفر که از دستش دادم. دوستانی که باز از دست دادم. بزرگترین حسرتم از آن دوران کارهایی است که انجام ندادم. حرف دلم است که نگفتم. درخواست هایی است که نکردم.می ترسم باز پیش بیاید. دوباره همه چیز را به گند بکشم. و من باید چه کنم؟ ادامه را در پارک مستوره اردلان می نویسم.چشمانش را از روی برگه برداشت.به سطل آشغال روبه رویش خیره شد.       خنده دو دختر توجه اش را جلب کرد.دختران متوجه او نبودند و وقتی حضورش را فهمیدند با وقار از کنارش گذشتند. به تاریکی که دورتا دورش‌ را فرا گرفته بود خیره  شد و در فکر  رفت. تکانی خورد و قلمش را به حرکت در آورد. افکار همچون رعد و برق برسرش فرود آمدند. آنها را تند تند نوشت.‌ به این فکر کرد که در خانواده ای بزرگ می شویم که اگر نتوانیم برای خودمان غذا درست کنیم، مادر می پزد. اگر نتوانیم پول درآوریم پدر می دهد. اگر مریض شویم یکی هست که راحت ترش کند. همین بزرگترین مشکل ماست. چون این فکر را در سرمان میندازد که می توانیم رنج را دور بزنیم. تند تند نوشت. خانمی بر صندلی بالاتر نشست. دوباره متمرکز شد. اگر این شخص بزرگ بشود چی؟ کل عمرش یک فکر در سرش دارد، چطوری رنج را کم کنم؟ چطوری راه بدون درد را پیدا کنم؟        گربه ای عشوه گرانه از کنار آبی که در جدول وسط پارک جریان داشت، گذشت. صدای پارس سگی از پایین آمد. گربه از حالت عشوه بیرون آمد و هوشیار شد. سگ هاسکی دوان دوان از کنار پسر رد شد.خانمی که بالاتر نشسته بود هیچ واکنشی نشان نداد. گربه به بالای درختی پرید و سگ مدتی زیر درخت پارس کرد.   به نوشتن ادامه داد، اگر این شخص پیر شود چه؟ شاید توانسته باشد کاری خوب یابد و مدام در تلاش باشد از آن بکاهد. شاید کسی همچون خود بیابد و رابطه نسبتاً خوبی برقرار کند.اما صادق باشیم، اگر رنج بزرگی بر او تحمیل شود چه؟ مثال تلخ ولی طبیعی،مرگ عزیز؟ این شخص چطور می خواهد راه بدون درد را بیابد؟ او در تمام عمرش درد را نپذیرفته است. این رخداد را چطور برایش تعریف خواهی کرد؟           شاید هم آنقدرها بد نباشد. شاید بشود اینگونه زندگی کرد. اما حال باید تصمیم بگیرم. دو شخص می توانم باشم؛ شخصی که در تلاش است درد را نبیند. رنج نکشد. باور کرده است می شود. یا می توانم شخصی باشم که درد را می بیند. این را می فهمد که برای ما همه چیز از دو ماده رنج و لذت ساخته شده است. رنج را می پذیرد و درک می کند؛بعد بر اساس رنج تصمیم می گیرد که چه راهی پیش بگیرد. از خود می پرسد کدام رنج را بیشتر می خواهم. او درد کشیدن را دوست ندارد. کسی که درد کشیدن را دوست دارد مازوخیستی است.تعریف درد ناخوشایند بودن است. او زیر آبشار ناخوشی می ایستد و لبخندی نمی زند. کنار هم نمی رود.         من تصمیم می گیرم رنج را در زندگی بپذیرم. واقع بین کاربردی باشم. تصمیم می گیرم سختی کارها را بپذیرم. من تابع واقعیتم. ترجیح من شنیدن نغمه تلخ و شیرین واقعیت است تا تظاهر کردن به کری. قلمش را در جیب سینه اش گذاشت. برخاست و کاغذ ها را دوباره در جیب فرو کرد. برانداز کرد. کسی نمانده بود. در دورتر خانواده ای شام می خوردند. به راه افتاد. اینبار از قدمهایش مطمئن بود.      به حوض آخر پارک رسید. زیر چشمی اطراف را جست و جو کرد. مردی جوان همراه با خانمی میانسال که بر روی ویلچر بود، در کنار حوض نشسته بودند. کمی آنطرفتر دختری با خواهر کوچکش حرف می زد. در کافه کنار عمارت خسروآباد چراغ های کوچک روشن بودند.دور حوض گشت.ماهی ها را تماشا کرد. بالاخره از جستجو ناامید شد و متوقف. تأمل کرد، چشمانش درخشید. دستان را مشت کرد. نفس‌هایش تند شده بودند.عینکش را روی زمین گذاشت و با پرش در آب پرید.    وقتی به خانه بازمیگشت قطره قطره آب از او می چکید و رد پایی از او باقی می‌ماند. گرچه نمی خندید ولی احساس سرزندگی می کرد.یادگار عبدی</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 10:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه ای بانوی جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-vy3nnj79rqff</link>
                <description>آه، ای بانوی جوان! نه، با شما نیستم ای مرد چاق کت‌وشلوارپوش! با شما هستم، بانوی جوان. مادرم گفته است اگر سؤالی داشتم آن را از یک بانو بپرسم؛ بانوی نجیب، چون تنها اوست که راست می‌گوید.من مرده‌ام؟ نه، نه! نمی‌خواهم بترسید، لطفاً غش نکنید. فقط این سؤال ساده را جواب بدهید: آیا من مرده‌ام یا نه؟ بعدش، خواستید غش کنید.بله، بله، با شما هستم، خودِ شما. اصلاً مهم نیست که لباستان مناسب این قضاوت هست یا نه. به‌نظر من هست. چشمانتان، لباستان و موهای کوتاهتان... یعنی مدل موی خودتان را دوست ندارید؟ چقدر بد!آها، همان نگاه... جواب را گرفتم. چشمانتان همه‌چیز را به من گفت. گفت که چه شده است. صورتتان در حالت تعجب زیباست.الان باید احساس سرما می‌کردم، ولی نمی‌کنم. شاید باور نکنید، ولی بیست دقیقه است که مرده‌ام. ماشین‌ها من را دور زده‌اند و رفته‌اند. همه کارهای مهم‌تری داشتند. تا اینکه همین آقای چاق احمق آمد و با اورژانس تماس گرفت. بعدش وجود مبارکتان آمد.الان هم اخم کرده‌اید. یک دست روی کلاه آفتابی‌تان کشیدید و خواستید بالا بیاورید. راستش من... کمی... خجالت می‌کشم. جسم بی‌جانم پخش‌و‌پلا است. بابت ریشم عذر می‌خواهم. ریش‌تراش گران شده. همان‌طور که بانوی مسلمانی مثل شما می‌داند، ریش از سنت‌های پیامبر عزیز است. البته ریش منظم، نه ریش من که مانند موی سگ ولگرد نیمه‌سفید، نیمه‌سیاه، نیمه‌طوسی است.موهای سرم — یا بهتر است بگویم دور سرم — را هم شانه نزده‌ام. گوش‌هایم پرمو هستند، مثل یک مشت سیاه‌دانه سیاه شده‌اند. خیلی وقت است به آرایشگاه نرفته‌ام...یه لحظه... فکر نکنم بتوانید سر من را اصلاً ببینید. سرم زیر جدول شده است، در جدول گیر کرده است. چقدر خوب می‌شد اگر آب زلالی جاری می‌شد و صورتم را می‌شست. آن موقع دیگر از اینکه تا الان کسی به من توجه نکرده، دل‌زده نمی‌شدم.در واقع می‌خواستم همیشه همین‌گونه باشم. البته که هیچ‌وقت آن آب زلال نیست. از من پارک‌بان بشنوید. حتماً قبلش فهمیده بودید. این پاره‌لباسی که به تن دارم، همهٔ زندگی‌ام را معرفی می‌کند. عمرش به هشت سال نمی‌رسد. چکمه‌هایم جوان‌ترند. کلاه حصیری‌ام را امروز همراه نیاوردم، چون همان‌طور که ملاحظه می‌کنید هوا خوب است.من عادت کرده‌ام به اینکه مردم مرا نبینند. بندرت کسی واقعاً مرا می‌بیند. یا شاید مرا می‌بینند و توجهی نمی‌کنند. فکر می‌کنند من آدمی بدبخت و روزسیاه هستم، برای همین از روی ترحم یا دلسوزی سلام و خسته‌نباشیدی به من عرضه می‌دارند. البته برایم اوایل جذاب بود؛ باعث می‌شد ذره‌ای به وجودِ خوبی در دنیا اعتقاد داشته باشم. ولی مدتی بعد، عادی شد، چون فهمیدم آن ذرهٔ خوبی هم وجود ندارد.وقتی به اندازهٔ من پارک‌بان باشید، می‌توانید چهرهٔ آدم‌ها و رفتارشان را بهتر بخوانید. از بین کسانی که متوجه من می‌شوند، به‌غیر از آن‌ها که قصد آزارم را دارند — من با نوجوانان و جوانان از این سیر آشنا هستم — همه خود بیچاره و مفلوک‌اند. این یک واقعیت است؛ چون وقتی مرا می‌بینند یاد بیچارگی خود می‌افتند و به شدتی از فلاکتشان خسته‌اند که با ترحمی بالادستانه می‌خواهند سلامی به من بدهند تا فراموش کنند.همان‌طور که فکر کردید، من به این مسائل روزمره بی‌اعتنا هستم. گاه‌گاهی برای خنده و مزاح به آن‌ها فکر می‌کنم. این بدبخت‌ها... من گوش و چشمان تیزی دارم. در واقع یکی از گوش‌هایم مادرزاد کر است، پس بیشتر از گوش، به چشم‌هایم اعتماد می‌کنم. و شما نمی‌دانید که من چه‌ها دیده‌ام. این برتری من به همهٔ دیگران است، که تلویزیون تنها لذت آن‌هاست. من هزاران دعوا، خیانت، اعتیاد و رابطه دیده‌ام. هیچ‌کدامشان در هیچ تلویزیونی قابل پخش نیست. (شاید برای همین تلویزیون برایم آزاردهنده و مضحک است.)اوه، متأسفم! خیلی عذر می‌خواهم. راستش فراموش کردم که اینجا هستید. چه شده؟ می‌خواهید بروید؟ لطفاً، لطفاً چند ثانیهٔ دیگر بمانید. نه؟ الان رویتان را برگرداندید... می‌روید؟ عذر می‌خواهم، یه لحظه بایستید. ممنونم. واقعاً ممنونم. شما خانم با نزاکتی هستید. نمی‌خواهم زیاد وقتتان را بگیرم. شاید بگویید: عجب دلقکی! چرا این‌قدر اصرار کردی که بایستم پس؟الان دلیلش را می‌گویم. تقریباً کل زندگی‌ام را برای شما خلاصه کردم، ولی یک جایی برای خودم نامفهوم است. یک جایی که به کمک شما برای روشن شدنش نیاز دارم.من الان مرده‌ام دیگر، درست است؟ مهم نیست که نمی‌توانم زندگی کنم. نه، نگران نباشید. من به زندگی زیاد اهمیت نمی‌دادم. فقط مرگ برایم ناآواضح است. یکی آن را شادی و اضطراب، و یکی آن را نیستی و رنج می‌خواند. این را از دو دانشجوی فلسفه شنیدم که نشسته بودند و با دست علف‌ها را می‌کندند.مرگ بالاخره کدامش است؟چقدر من احمقم... شما که نمرده‌اید، چطور باید بدانید؟ من باید به این سؤال جواب دهم، ولی باور کنید که هنوز نمی‌دانم. باور کنید که هرچقدر فکر می‌کنم، به نتیجه‌ای قطعی نمی‌رسم. ولی قیافهٔ شما می‌گوید می‌دانید. یعنی جوابی دارید. یعنی می‌توانید به من بگویید که آیا خوشحال باشم یا غمگین؟یعنی شما بانوی جوانی هستید که نزاکت و احترام از رفتارتان می‌بارد. درست است؟ می‌دانم که می‌توانم به شما اعتماد کنم. لطفاً به من کمک کنید.نمی‌دانید؟ دروغ بگویید. داستان سرهم کنید. خلاقیت فقط بین اشراف‌زادگانی مثل شماها شکوفا می‌شود. چیزی بگویید که بتوانم به آن دل ببندم. زود باشید. یک کلمه هم کافی است. یک کلمهٔ کوتاه. هرچیزی، مرا به حال خود رها نکنید. الان بلاتکلیف هستم.یعنی تو به من می‌گویی خوشحال باشم؟ یعنی واقعاً این‌گونه فکر می‌کنی؟ یعنی می‌گذاری که به این راحتی با مرگ روبه‌رو شوم؟ خیلی خوب است... اگر صورتم را داشتم و می‌توانستید آن را ببینید، می‌خندیدم. باور کنید، خیلی خوشحالم. تا به حال هیچ بانویی به زیبایی شما ندیده بودم. با من هم‌صحبت شدید. همین به‌خودی‌خود کافی بود تا بمیرم.ولی این را تنها زمانی که گفتید «خوشحال باش» فهمیدم. من چقدر ابله‌ام! راحت باشید، بفرمایید، از خیابان عبور کنید. الان صدای آژیر آمبولانس را می‌شنوید. خوشحال شدم از هم‌صحبتی‌تان. واقعاً ممنونم.</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 08:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پدربزرگت هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-v531uzuqx4jk</link>
                <description>درود گویم تو را ای شاهزادهای پاک و مطهرای زرهت طلاییتنت آهنینهفتاد سال است که خواهشی نداشته‌اماما امروز خواهشی دارمحرفی دارم که باید بگویمده سال داشتم که شمشیر کشیدمدر جنگ‌های پانزده‌ساله سرباز بودمدو انگشتم را زمستان گرفتپدرتان، که همانا روحش شادهمایونی دامت برکاتهعذرم را بپذیریدکه اکنون شاهزاده نهشاه من هستیدجناب قدسیه پدرتاناز غنایماز زنان اشرافی دشمنهاجر خاتونبیوهٔ آقا میرزا جواد را به من دادسرورم، داستان مرا بشنویدامروز، که مانند هر روز دست به دامن شما هستمداستان منِ حقیر را بشنویدحرفی برای گفتن دارمخداوند بعد از پنج ضعیفه، دو پسر به من داداولی تب مالت گرفتچون شیر مادرش را نمی‌خوردآن یکی دلقک دربار بوداسم مستعارش «رَبّه‌النّوع»نمایش‌های او را دیده‌ایدوقتی که کوچک‌تر بوده‌ایدحال که اینجا ایستاده‌امبه سربازانتان بگویید مرا بیرون نیندازندکه حرفم را هنوز نگفته‌اممن آهنگر هستمنان برای خود و زنم توانماما دخترانم را فروختمچون نمی‌توانم به آن‌ها نان بدهممی‌پرسید پسرم چه شد؟او فرار کردحال در سرزمین‌های دور استجایی که دست هیچ‌کس به او نرسدآن روز که شما به دنیا آمدیدجشن بزرگی در سراسر کشور برگزار شدهزاران طاق بستندامامستطاب اجل پدرتانپنج سال بودبیمار شده بودو از تخت برنمی‌خاستوقتی که پسرم رفتنمی‌دانستم چرا فرار کرداما ای شاهِ شاهانمبارک باد نامتتو همان موهای خرماییو همان چشم‌های آبی پسرم را داریای شاه منبه شوالیه‌ها بگوشمشیرشان را پایین بیاورندبه سربازان بگو نیزه‌هایشان را پایین بیاورندکه حرفی دارمتو نوهٔ من هستیمن پدربزرگتقحطی در کشور استهمه در شهر گرسنه‌اندزن من فاحشه شدهتا یک ربع نان بخوریمو توای نژاد والاای خونت پاک و خداگونمن پدربزرگت هستممن پدربزرگت هستممن پدربزرگت هستم</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 10:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%DA%AF%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-vkdhm9cx2xpc</link>
                <description>و دیدمت گلِ عشق کشتی بی‌محل کردی و گفتی پلشتی آجر خاک خورده‌ایم ما چو در جوارت، گنبد خشتی گفتی فردا خود باز آیی در عشق ندیدم چنین سرشتی مسلمان شویم، راه راست گیریم شاید دست‌گیریم در بهشتی شعر گویم تا راه دل جویم دلبرم نامیدم مرا دیو زشتی خود دانی گر نامه‌م خوانی پرسی که چت جی پی تی نوشتی؟ حال که این شد، خیال بردارم ما رفتیم و سپردیمش به رضا مِشتی</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 11:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشتیبان یک کورد بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xeextlck8rmm</link>
                <description>      پشتیبان یک کورد بود. هر کوردی باید بداند وقتی نیاز دارد، خودش را تغییر بدهد. دانشگاه تبریز قبول شد و آنجا درس خواند. هنوز می‌خواند. البته اگر بتوان آن را درس خواندن نام گذاشت. درس‌خوان نبود و آهی در بسات نداشت. درباره گذشته پشتیبان می‌توان گفت که ذاتاً هنرمند بود. هنوز به آمادگی نرفته، سبدی زیر، گوش‌گیر را روی گوش‌هایش می‌گذاشت. آواز می‌خواند و پدر و مادرش با لبخند زیرپوستی تشویق می‌کردند. بعداً در دبستان فیلم کارگردانی کرد، در دبیرستان داستان می‌نوشت و در دانشگاه شعر ‌خواند. با وجود اینکه همیشه فکر می‌کرد زحماتش پوچ و بی‌انتها است، هیچ‌وقت تسلیم نشده بود. البته تا چند ماه پیش، کار بازاریابی مثل صدای جیغی بود که از عمق چاهی قدیمی می‌آید؛ ترسناک بود، طوری که باور نمی‌کرد هنر جدیدش فروش محصولات شرکت باشد.         از دانشگاه که برمی‌گشت، به شرکت می‌رفت و از آنجا هم به خوابگاه. بعضی اوقات کار دو یا سه ساعت طول می‌کشید، ولی بیشتر مواقع هشت ساعت کار می‌کرد. وارد اتاق خوابگاه که می‌شد، بدون معطلی می‌خوابید. هم‌اتاقی‌هایش درس‌خوان بودند. دوست صمیمی او، که یک پسر لاغر و بلندقد بود، چشم‌هایش پشت عینک به دو جا خیره می‌شدند. مدت‌ها قبل به پشتیبان مشکوک شده بود و می‌خواست از زندگی او سر در بیاورد. پشتیبان خودش نمی‌دانست چه می‌کند. اوایل که بازاریابی را شروع کرده بود، باور نمی‌کرد؛ دلالی را به سخره می‌گرفت. کتاب مرگ فروشنده آرتور میلر را می‌خواند. از وقتی که خودش یک بازاریاب موفق شده بود، مرگ فروشنده را فراموش کرد.      گاهی می‌دید فردی مشغول خواندن کتاب است و یاد خودش می‌افتاد. همه‌ی شعرها، کتاب‌ها، رمان‌ها، قسمتی از تاریخ بودند. می‌خواست از یادش بروند، به‌غیر از جمله‌های بزرگان که برای فروش به مشتری‌های جدید استفاده می‌کرد. جمله‌ای نه‌چندان پیچیده می‌گفت و به ابن‌سینا نسبت می‌داد. اعتماد بین او و مشتریانش، اعتماد خاصی بود. مشتری‌های قدیمی هروز تماس می‌گرفتند و جدا از آنها دو یا سه نفر جدید به تورش می‌خورد. محصولات سلامت‌محور را تهیه می‌کردند. شرکت هر محصولای داشت ولی پشتیبان اول با دیابت شروع کرده بود، بعد به سمت کبد چرب رفت و در حال حاضر محصولات جنسی می‌فروخت.        روزانه یک بسته درمانی زودانزالی را می‌فروخت. گرچه بیشتر مشتری‌های او مرد بودند، ولی گاهی همسری یا پارتنری غمگین تماس می‌گرفت و دنبال راه‌حلی می‌گشت که یار کم‌توانش مثل گذشته شود. پشتیبان می‌توانست این اطمینان را بدهد که بعد از دو ماه همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گردد و چه‌بسا توانشان دو برابر شود. محصول فروخته می‌شد، ولی تا الان کسی درمان نشده بود. مشتری‌های قدیمی‌اش نزدیک به یک سال است که مصرف می‌کنند و هر بار بیشتر سفارش می‌دهند.        می‌پرسید آیا به وجدانش برمی‌خورد که دروغ پشت دروغ، مردم را به درمان دیابت یا اعتیاد و مهم‌تر از همه زودانزالی امیدوار می‌کرد؟ بعدش جواب می‌داد که مهم نیست. می‌دانست که محصولات گیاهی هستند و احتمالاً کسی را نمی‌کشند. همین کافی بود تا تمرکزش را روی جیبش بگذارد.      بهار بود. او تابستان گذشته کارش را شروع کرده بود. به هیچ‌کس نگفت. هنوز هم دوستان و اقوامش نمی‌دانستند که مارکتینگ انجام می‌دهد. عمدی بود. از اطرافیانش که در تبریز بودند ـ یعنی دوستان و هم‌اتاقی‌ها، چون اقوامی نداشت ـ سارا که دوست دور دانشگاه بود و غلام، هم‌اتاقی قبلی‌اش، فهمیده بودند. به اجبار اینکه آن دو را وارد شرکت کند بهشان گفت و پس از آن دیگر به عنوان دوست باهم حرف نزدند. پشتیبان را لیدر صدا می‌زدند. احساس خوبی داشت ولی به‌خاطر این احساس، دو نفر از تعداد معدود دوستانش را از دست داد..          یک عصر خواب عجیبی دید. مثل همیشه به بدبختی‌های مشتری پشت گوشی گوش می‌داد. ناگهان سر آلت تناسلی از صفحه گوشی بیرون آمد و نزدیک گوش پشتیبان زمزمه‌ای کرد: «دریای ایمان نیز زمانی لبریز از امواج خروشان بود» (ساحل دوور، متیو آرنولد). پشتیبان را لمس کرد. فهمید. گوشی را زمین انداخت. بیدار شد. از این به بعد گوشی‌اش را روی بلندگو می‌گذاشت..         تعطیلات بهار وقتی به خانه بر‌گشت، همه ساکت بودند. هرچه پول گرفته بود را در حسابی جدا می‌گذاشت و کارت آن حساب را لای تنها کتابش «ای کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم» پنهان می‌کرد. چون پولی که پدر و مادر به او می‌دادند برایش بیشتر از پولی که خودش به‌دست می‌آورد ارزشمند بود. خانواده‌اش مثل همیشه ساکت بودند. ولی پشتیبان می‌توانست سکوت را بشنود: «کاری تونستی پیدا کنی؟ می‌دونی ما خیلی برای تو زحمت کشیده‌ایم! ولی چرا به فکر خودت نیستی؟» او           همیشه به فکر خودش بود. چون می‌دانست تنها باید به فکر خودش باشد. اگر به خانواده‌اش می‌گفت که کار پیدا کرده است، دیگر خبری از پول‌توجیبی نبود. و او یاد گرفته بود که هر هفته زنگ بزند و به بهانه‌ای تقاضای پول بیشتری کند. گدایی کند. و می‌کرد. باز چیزی که از خانواده می‌آمد، نصف هزینه‌های دانشگاه و خوابگاهش نبود. پدر و مادر هردو کارمند بودند. بعد از هشت ماه، پولی که از آن‌ها گرفته بود به پانزده میلیون تومان رسید. دو ماه پیش بود که همه‌اش را به انتشارات داد..      سه سال پیش، وقتی که هنوز کنکور می‌خواند، کتابی نوشت. هیچ‌وقت نتوانسته بود چاپش کند. توان مالی نداشتند. اما حالا فقط در انتظار مجوز بود. مجوزی که بیشتر از همه کارهای کتابش طول کشیده بود. از او خواستند که پنج کلمه را حذف کند: خدا، پیامبر، لب‌گرفتن، سکس، تریاک. هرچقدر که فکر می‌کرد دلیلی برای دو تای اول نمی‌یافت. بقیه‌اش کاملاً عادی بودند. پس خدا را کرد «بت»، پیامبر را کرد «مرد»، لب‌گرفتن شد «تماشا کردن» و سکس شد «رابطه عاشقانه از دور»، فصلی که درباره تریاک بود را کامل حذف کرد..      از این کتاب قرار بود پانصد نسخه وارد بازار کساد کتاب شود. وقتی به جلدش نگاه می‌کرد یاد اولین طرحی که خودش برای کتاب درست کرده بود می‌افتاد. قبلاً سه بار تلاش کرده بود کتاب را چاپ یا منتشر کند. اما حالا نیازی به تلاش نبود. حقوق تصاعدی داشت. اطرافیانی داشت. سرش شلوغ بود چون پول داشت. می‌توانست همه‌کار کند. مثلاً کلاس پیانو برود یا همه دوستانش را مهمان کند. اما نمی‌رفت و نمی‌کرد..       دلش می‌خواست دوباره هیچ‌چیز نداشته باشد. یک خواب، یک رؤیا که به همان دوران گذشته بازگرداندش. دورانی که فقط کتاب می‌خواند. شعر می‌گفت. تنها بود. ولی الان هم تنها بود. در شلوغی سرکار فراموش می‌کرد که تنهاست. که نمی‌تواند به کسی اعتماد کند. ساعت ده شب روز چهارشنبه دوازده اردیبهشت این موضوع را فهمید. وقتی جلسه‌اش تمام شده بود و می‌خواست وسایلش را جمع کند. بقیه رفتند. او ماند و یک میز به‌هم‌ریخته، هیچ تفاوتی نکرد. مشغول یادداشت شماره‌هایی شد که شکارهای فردایش بودند. ولی صفحه‌ای خالی را ورق زد. دفتر اشتباهی را آورده بود. دو دفتر عین هم بودند. این یکی را برای یادداشت‌های روزانه‌اش گذاشته بود. فقط دو کلمه در آن دفتر بود: «خسته‌ام بیا!»      از چه خسته بود؟ چرا خسته بود؟ برای که می‌نوشت؟ چه کسی باید می‌آمد؟ آیا می‌آمد؟ یا توجهی نمی‌کرد؟ وسوسه شد. کلمه‌ای اضافه کرد: «تا» و کلمه‌ای دیگر: «بسراییم» و... ساعت دوازده لامپ‌های شرکت خاموش شد و سرایدار آمد. پشتیبان رفت. ده صفحه نوشته بود و نمی‌دانست کلمات از کجا آمدند..      فردای آن روز، وسوسه شد درباره آرزوهایی که قبلاً داشت دوباره فکر کند: کتاب‌فروشی آنلاین، معرفی کتاب، مردمی که علاقه‌مند می‌شوند، کتابش فروش می‌رود، همه او را می‌شناسند. چشمانش برق می‌زدند. به ذهنش رسید دیگر کار نکند. هرچه دارد را روی کتاب‌ها بگذارد. شروع کند به خواندن و معرفی. حالا مهارت اجتماعی خوبی داشت و می‌توانست اینفلوئنسر شود. ولی این به معنای ترک پولی بود که هر روز به حسابش می‌آمد. نمی‌توانست. ممکن نبود. مگر اینکه در طی چند ماه یا هفته این کار را انجام دهد. با پس‌اندازش می‌توانست کتاب بخرد، دوربین، سه‌پایه و... و جایی فیلم بگیرد. خوابگاه یا پارکی؟ بعدش چه؟ تا سال‌ها این روند را ادامه دهد؟ شاید به نتیجه‌ای برسد؟ سخت بود. آزاد نمی‌شد. ولی از کار الانش بهتر بود. مهم‌تر بود. همیشه می‌دانست که روزی باید شرکت را ترک کند. برای همین به هیچ‌کس چیزی درباره شرکت نگفته بود. حالا آمادگی رفتن را داشت. ترم قبل دو درس افتاده بود. این ترم بیست واحد برداشته بود تا به بقیه برسد، ولی حدس می‌زد چهار درس را بیفتد. فکر کرد که چقدر رشته‌اش را دوست دارد. اگر شرکت را ترک می‌کرد، دوباره درس می‌خواند. تصمیمش را گرفت: کار را ول کرد.        فراغتی که داشت را به گیم سرگرم بود. وقت بازی فحش می‌داد، برخلاف سرکار. ولی هنوز وقتی که کار می‌کرد شور و شوقی داشت که مشتری را قانع کند. برخلاف هنگامی که با مادرش صحبت می‌کرد. تبدیل می‌شد به ربات سرد و بی‌روحی که دو کلمه بیشتر نمی‌دانست: سلام و خداحافظ. مادر می‌دانست پسر او را بی‌محل می‌کند. پسر سعی داشت که وقت بخرد تا بتواند داد بزند: «مامان! بیا بریم لندن!» ولی از آن لحظه دور بود. پس سلام و خداحافظ..       پشتیبان دوبار عاشق شده بود. بعد از اولی دیگر به کلاس نقاشی نرفت. بعد از دومی ریاضی دو افتاد. چون هر دو بار عاشق استادش شده بود. با فاصله ده سال. به هیچ‌کس نگفت. عاشق نشد. با همکارها بیرون می‌رفت ولی ادامه نمی‌داد. بازار نمی‌رفت. اطلس نمی‌رفت و فقط یک بار به لاله‌پارک رفته بود. در مسیر شرکت به هرچیزی که بوی پول می‌داد خیره می‌شد: خانه‌ها، ساختمان‌ها، ماشین‌ها، رابطه‌ها، دست گرفتن‌ها. همه‌شان خلاصه می‌شدند در پول و پول یعنی قدرت..      البته هرچه بیشتر به رابطه فکر می‌کرد کمتر می‌فهمید که دختر یا پسر کدام قوی‌ترند؟ و اگر پول همان قدرت بود، کسی که می‌داد قوی بود یا کسی که دریافتش می‌کرد؟ یا هر دو؟ او الان پولدار بود. دختری نبود. خودش هم نمی‌خواست کسی باشد. یعنی نمی‌توانست به این فکر کند. سخت بود، دست در دست گرفتن. نمی‌توانست با کسی رابطه داشته باشد. قدرتمند شود. می‌دانست این واقعیت نباید برملا شود. هیچ کاری در این باره نکرد.      پشتیبان خودارضایی می‌کرد. هر روز، دو یا سه بار. هیچ‌کس نمی‌فهمید. تخت خوابش را با یک ملافه، خصوصی کرده بود. وقتی اتاق شلوغ بود یا خلوت، او کار خودش را می‌کرد. البته اگر هم‌اتاقی فضولش همان‌طور که دو سه بار اتفاق افتاد ملافه را کنار نمی‌زد. علتش این بود که تخت او را می‌لرزاند و او به این لرزش حساس شده بود.     از وقتی که با لیدر شرکت تماس گرفت، ده ساعت می‌گذشت. لیدر گفت: داری اشتباه بزرگی می‌کنی. پشتیبان به کوردی فحش داد. لیدر به تورکی فحش داد. قطع کرد. می‌خواست پورن ببیند. خودش را جای ددی بی‌اعصاب گذاشت. اسپرمش از روی دستمال تخت را خیس کرد. بچه‌هایش ورزشکار بودند. افتخار نمی‌کرد. احساس خستگی کرد. نمی‌دانست چه باید بکند. ولی خودش را از کثافت بیرون کشیده بود. از شغلش و اسپرم‌ها. دیگر به سمت بازاریابی نرفت.     ده روز گذشت. احساس کرد همه‌چیز از دست رفته است. کلاس‌های دانشگاه تمام می‌شدند. امتحانات نزدیک بود. هیچ پولی نداشت. هم‌اتاقی‌ها رفته بودند. هنوز پورن می‌دید. مادر با او تماس می‌گرفت. ولی کافی نبود. دنبال یک اتفاق خاص می‌گشت. چیزی که از لحاظ روانی و روحی ارضایش می‌کرد. نه پورن، نه مادر. نمی‌دانست چه، ولی خوشحالی یافتنش را می‌توانست تصور کند.    خواست دوباره کتاب بخواند، ولی نتوانست. جلوی خودش را می‌گرفت. ایده‌ای به ذهنش رسید. در کانال صیغ‌یابی عضو بود. به «خاله کانال» پیام داد و قیمت گرفت: شب‌خواب با مکان. فقط کافی بود هشتصد تومانی که توی حسابش مانده بود را خرج کند. فهمید چرا هیچ پولی برایش نمانده است: چهل تیشرت بی‌کیفیت و ارزان از چهل رنگ مختلف خریده بود، در ده روز. یکی گل‌گلی، یکی سیاه‌وسفید، یکی چهارخونه. قبل از این‌که وارد شرکت شود، غیرمستقیم به او گفته بودند که پوشش خود را عوض کند. پس همه لباس‌های عجیب‌وغریبش را به پسرعمو، که تقریباً هم‌قدوقواره او بود، داد.     اگر احمق نبود، شاید می‌توانست برود و با فاحشه یک شب از زندگی لذت ببرد. پول داشت. می‌توانست قرض بگیرد، می‌توانست وسیله‌ای بفروشد و بقیه ماه را همین‌گونه بگذراند.   که مادرش تماس گرفت: مراسم ازدواج پسرعمویش پس‌فرداست. بلیط بگیرد و برگردد. فکر زنا از سرش پرید. کت‌وشلوار بیست‌تومانی‌اش را برداشت و برای فردا بلیط گرفت که پس‌فردا آنجا باشد. عروسی در شهری دیگر بود، چون پسرعموی بی‌خاصیتش از کل شهر خودشان خواستگاری کرده بود و هیچ‌کس حاضر نشد با او ازدواج کند. سه شهرستان دیگر هم همانطور، تا این‌که در یک شهرستان کوچک و دور، خانواده‌ای فقیر پیدا شده بود که دخترشان را در عوض خانه و ماشین به او فروختند.     پسرعمو بیست‌وسه سال داشت و دختر دوازده سال. هیچ‌کس به پشتیبان نگفته بود، ولی وقتی آن بچه دبستانی را در لباس عروسی دید، خودش فهمید بیشتر از چهارده سال نمی‌توانست داشته باشد. به رحیم، پسرعموی شیری‌اش که رسید، کار از کار گذشته بود. رحیم مانند دراکولای تشنه، دندانش را برای دریدن لباس سفید تیز می‌کرد. پشتیبان یکی زد در گوشش و از مراسم عروسی، که همه به‌جز او لباس کوردی پوشیده بودند، بیرون آمد.     یک ماه بعد، جنگ شد. پشتیبان کل ماه را در خانه پدر و مادرش بود. شبی که با صدای جتها و فریاد پدرش از خواب بیدار شده بود، بی‌تفاوت دوباره خوابید. در جایی، در یک زمان نامعلوم، چیزی را جا گذاشت. نمی‌دانست این برای قبل از جنگ بود یا قبل از مراسم عروسی و نه خیلی قبل‌تر. ولی می‌دانست که چیزی را فراموش کرده است..     کل ماه از خانه پنج بار بیرون رفته بود. یکبار رفیق‌های قدیمی دعوتش کردند تا به کوه بروند و رفتند. درست هنگامی که رسیدند، چهار خانم خوشگل کنارشان نشستند و بگو و بخند شروع شد. پسرها دخترها را تقسیم می‌کردند که پشتیبان خوشگل‌ترینشان را انتخاب کرد. نه برای این‌که شماره‌اش را داشته باشد. هیچ حسی نسبت به هیچ دختری نداشت. در واقع به هیچ انسانی. تمام مدت احساس می‌کرد می‌خواهد جای دیگری باشد. ولی به همه گفت که حق ندارند نزدیک او شوند. می‌توانست این را بگوید و گوش می‌دادند، چون هنوز احترامی داشت..    آیا این کار از روی حسادت یا خودخواهی انجام می‌داد؟ یا پشت این زورگویی حس پدری نسبت به آن خانم بود؟ می‌خواست از بهترین ژنی که یافته بود محافظت کند. ولی برای که؟ از چه؟ مهم نبود، حال رفیق ها را می‌گرفت. وقتی با دختر تنها شد، همان دختر زیبارو، دختر از او پرسید:ـ چرا این‌قدر ساکتی؟پاسخ داد:ـ نه، ساکت نیستم... دارم گوش می‌دهم.و دیگر حرفی نزدند. هیچ‌کدام نفهمیدند پشتیبان به چه گوش می‌داد.       در روزهایی که جنگ شده بود، او از همیشه بیکارتر بود. شب‌ها پنج تا شش ساعت اینستاگرام را زیر و رو می‌کرد و روزها می‌خوابید.سی‌ام خرداد تصمیم گرفت کتابی بخواند؛ برود به کتاب‌خانه‌ای و آن را تمام کند. همین کار را هم کرد. کتاب‌فروشی مشهوری را انتخاب کرد که در سراسر کشور شعبه داشت. به محض ورود، فهمید دوباره عاشق شده است.اگر از اطرافیان پشتیبان می‌پرسیدی که آیا دلش پیش کسی بند شده یا نه، جواب می‌دادند:  ـ کی؟ پشتیبان؟ عزیزم، اون یکی داره، یا نهایتاً توی یک ثانیه یکی پیدا می‌کنه!ولی اگر می‌پرسیدند که آن دختر کیست، جوابی که می‌شنیدند این بود: «فقط پشتیبان می‌داند.»اما پشتیبان، تا همین حالا که دوباره عاشق شده بود، هیچ چیز نمی‌دانست.دختری مو‌قرمز، عینکی، با صورتی گرد و پوستی سفید به او نزدیک شد.گفت:ـ می‌توانم کمکتان کنم؟ـ بله، کتاب روح اسپینوزا رو می‌خواستم.ـ کدام ترجمه؟ـ ترجمه ملکیان نباشه، لطفاً.دختر لبخند ژکوندی زد؛ انگار نوعی ارضای درونی در او رخ داده باشد.گفت:ـ خب، متأسفانه ما فقط ترجمه مصطفی ملکیان رو داریم. ولی می‌تونی به نشر فرهنگ مراجعه کنی؛ اون‌جا ترجمه‌های دیگه هم هست. یا اگه خواستی، به کتاب‌فروشی غاز برو. یا...احساس کرد حوصله مشتری به سر آمده. پس ادامه نداد. منتظر ماند تا پشتیبان چیزی بگوید.پشتیبان گفت:ـ ممنون.     هر روز سه یا چهار ساعت در کتاب‌فروشی کتاب می‌خواند و یادداشت می‌نوشت. حالا فهمیده بود که آن دختر مثل او از موسیقی جَز خوشش می‌آید. فهمیده بود که گیمر هم هست؛ چون روی لپ‌تاپش چند برچسب لیگ آف لجندز را دیده بود: برچسب کاراکترهای میس فورچن وداریوس.     دختر نزدیکی گردنش تتو داشت که با کمی دقت می‌شد فهمید نوشته: «زمستان در راه است»؛ جمله معروف خاندان استارک‌ها در سریال بازی تاج‌وتخت. پشتیبان همه اطلاعاتی را که به دست آورده بود، یادداشت می‌کرد. و امروز آماده شده بود تا به او بگوید حرف دلش را؛ یعنی درخواست بدهد. اما او را ندید. شیفت کس دیگری بود. فردا هم نیامد. تا یک هفته خبری نبود. ولی روز هشتم بالاخره سروکله‌اش پیدا شد.    آرایش ملایمی کرده بود و با همکارانش خوشحال‌تر از هر موقع صحبت می‌کرد. گویا همکارهای سابقش بودند. و پشتیبان چه کرد؟ بلند شد و رفت. دیگر به آن کتاب‌فروشی برنگشت.       همان‌گونه که حس خاص مادرها بهشان می‌گوید پسرشان چه می‌خواهد، مادر پشتیبان همه‌چیز را فهمیده بود. از دختر اقدس‌خانم همسایه تا راحله، دختر پسرخاله‌اش، را به پشتیبان پیشنهاد داد و مثل یک مغاز‌ه‌دار از خوبی و بدی همه‌شان گفت.پشتیبان خریدار هیچ‌کدام نبود. مادر هم نمی‌توانست تنفری را که پشتیبان نسبت به دخترها پیدا کرده بود، بشناسد. البته اگر هم می‌توانست، پشتیبان وقتی به او نمی‌داد؛ چون به تبریز برگشت. هر کوردی باید بداند چه وقتی خودش را تغییر بدهد. او توانسته بود به‌یک‌باره امپراتوری خودش را از بین ببرد. پول که هیچی، نداشت. حوصله‌ای هم نداشت. قرض می‌توانست بگیرد. تنها امیدش همین بود. ولی برای چه؟ برای کدام ایده؟ همه‌اش خنده‌دار بود.     ای کاش کارش را ترک نمی‌کرد. تا به الان صد میلیون پس‌انداز می‌داشت. خودش را دید که ماشین خریده است، خانه خریده است. ولی الان با صد هزار تومن باید ماه را می‌گذراند. و این بزرگ‌ترین مسئله زندگی او بود. نه درس، نه هنر، نه دختر، هیچ‌کدام به اندازه پول مهم نبود. و پول برای تعدادی کمی از مردم است. پشتیبان نه الان، نه در گذشته و نه در آینده قرار نبود جزو آن دسته باشد. این را به پاکی روحش می‌توانست قسم بخورد.     در همین افکار، انتشارات با او تماس گرفت و گفت پنج نسخه کتاب تا چند روز دیگر پست می‌شود به عنوان هدیه به نویسنده. بقیه کتاب‌ها به بازار می‌رفت. پشتیبان دم آخر یک درخواست نابجا کرد: ـ لطفاً اسم نویسنده را حذف کنید.</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 11:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بای بای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C-ctjjtitklmo2</link>
                <description>دارم سنندج، و همراه آن خانواده‌م را ترک می‌کنم. به تبریز می‌روم. نه مثل اوائل سخت است و نه به مانند آب خوردن. باوجود اینکه شاید تا ماه‌ها نتوانم خانوادم را ببینم، بازم احساس خاصی ندارم. پوچی! تنها چیزیست که می دانم، مرا می بلعد و این خوب است. چون انتظار رخدادی که نجاتم دهد یا تسلی بخشد، را ندارم. گویا معجز را دیده باشم و دیگر شعبده بازی برایم بی‌ارزش باشد.     </description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 22:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا برای ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-pqfrghkjnhjl</link>
                <description>دریا برای ساحل           صدف سوغاتی می‌آوردمن، نیز برای تو گوش‌ماهی‌های فسیل شده را می‌آورم که در بچگی داده نشدهو تو، با نرمی و لطافت شن‌ها پذیرای امواجی دریا صدف‌ها را پس می‌گیرد و به اعماق می‌خزد چند صدف را جا می‌گذاردمن نیز توجه‌ام را، ثانیه‌ای به ساعت‌ها بی‌حرفیت نشان می‌دهمو می‌گذرمهرآنچه را قرار بود بدهم پس می‌گیرم جز خاطراتی را که سخت چسبیده‌ای همان‌ها که شن‌هایت را گل کرده، سفت کرده استموجی دیگر از صدف، به ساحل می‌پاشد... و این فرق من و تو با دریا و ساحل است؛ ما تمام می‌شویم.</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 13:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بچه بودم هیچوقت مسافرت نمی‌رفتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-mcgyodvmxhwd</link>
                <description>     وقتی بچه بودم هیچوقت مسافرت نمی‌رفتیم. تقصیر بابایی بود. همیشه سرکار بود. خیلی کم پول می‌داد. نوروزها بازم کار می‌کرد. راننده شرکت مسافربری آوای سفر بود. الانم هست......ولی.....یه چیزی تغییر کرده......یادم نمیاد چی بود. بجز نوروزها که بیشتر خرج می‌کرد و عیدی می‌دادن، بقیه سال خیلی سخت بود.....همکلاسیام از شمال می‌گفتن و من با تواضع تایید می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست یه چیزی بگم اونام تعجب کنن. ولی، دروغ‌گو نبودم.....من چه فرقی با سارا دارم؟....اون پدرش هیئت علمی دانشگاهه، مامانشم کارمند بانکه.....مامان بیچاره من! دستپختش عالی بود.....یعنی هست.....پاهام شن رو فشار می‌دن. خیلی نرمه! واقعاً همه ساحل شنه؟ زیر شن‌ها چیه؟....حدس می‌زنم یه سنگ سفت و سخت باشه......دریا رو! چقد قشنگه!...عینکم کجاست؟....ایناهاش!.....دستام کثیف شدن. پاهام همینطور! الانه که بپرم تو آب......مامانم همیشه می‌گفت:«دستاتو بشور! لباست لکه‌داره! صورتتو بشور! موهات چربن!».....موهای من همیشه چرب می‌شد....فرفری و پرپشت بود....یعنی هست.......هرروز دوبار حموم می‌رفتم و بازم بهم می‌گفت:« موهات چربه! روسریتو درست کن! قرصاتو بخور!»...داشت یادم می‌رفت. ساعت دور و ور هشت صبحه.....قرص صورتیمو با یکم آب قورت بدم....تنها چیزی که اینجا زیاده آبه....کرمون اینطوری نبود.....تو حوض دوتا ماهی قرمز داشتیم. وقتی ظهر می‌شد می‌پریدم تو آب و باهاشون شنا می‌کردم. مامانم گفت؛« یه خانوم محترم نمی‌پره تو حوض.» وقتی می‌خواستم ازدواج کنم، گفت؛«یه خانوم محترم با بچه سرراهی میرزا حسن نمی‌پره.»وقتی علی کتکم زد، برگشتم خونه. مامانم گفت:« یه خانوم محترم بچه‌ و همسرشو ول نمی‌کنه.»پس یه خانوم محترم چیکار می‌کنه ها؟.....هیچکی این دور و بر نیست....داشتم می‌گفتم.....چی بود؟ خدایا!.... یادم رفته....دلم یه آب تنی می‌خواد ولی نمی‌تونم وسایلمو همینجا بذارم. می‌گن شمال دزد زیاد داره. کفش‌هام چرم اصله......اها! یادم اومد.....سارا گفت شکلات می‌خواد....یا آب نبات؟....گفت شکلات......بهش گفتم میام بیرون و قول داد به مادرش هیچی نگه....امروز جمعه‌ست و مامان باباش تا لنگ ظهر می‌خوابن....اون وروجک بیدارشون نکنه خوبه....شیطون کوچولو!.....هفتاد سال ازش بزرگترم.!...هفتاد! ولی هنوزم بهم گوش نمی‌ده. هرکاری می‌کنم گوش نمی‌ده.....ولی می‌دونم مامانش بهش سخت می‌گیره....خیلی بهش سخت می‌گیره!.....دخترم رو اینطوری تربیت نکرده بودم..... دریا رو!  آفتاب داره شدید می‌شه......الان وقت آب تنیه....</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 12:54:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زلیخا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34549152/%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%AE%D8%A7-mx6mth7l2tab</link>
                <description>روزی خیال می‌کردم نجاتم می‌دهی، در تو نوری بود، چون مریم، پاک و بی‌نقاب، چون فاطمه، آرام و بی‌گناه، چون زلیخا، افسونگر و زیبا.آیا آن که در دل می‌پرستیدم، تو بودی؟ آیا آن خدا، تو بودی؟ تو را بت ساختم در محراب قلبم، و ابراهیمِ جانم نتوانست تبر بر تو فرود آورد.نیچه از ابر انسان گفت، و من، در عشق، در برابر خدای طبیعت، خاموش و بی‌پناه ماندم.من تروتسکی بودم، تو انقلابِ بی‌رحم، انقلابی که فرزندانش را می‌بلعد.و امروز، باز هم تویی؟ زیبایی‌ات مثل همیشه، بی‌مانند و بی‌همتا، و دل من شکست.آن پسران، در پی‌ات چه می‌کردند؟ و تو، اکنون در دلِ کدام راهی؟خدا باید بیافریند، بفهمد، بتواند. اما تو نه دانشی، نه توانایی.تو پیرو طبیعتی، و من، در بی‌خدایم تنها مانده‌ام.</description>
                <category>yadgar123</category>
                <author>yadgar123</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 12:33:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>