<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید درویش زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_34750070</link>
        <description>نویسنده آزاد ، اهل ایران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:45:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/583567/avatar/poNho2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید درویش زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_34750070</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مقصر اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34750070/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-ugynud7fholn</link>
                <description>به نام خدامقصر اصلی1-داخلی –شب- میکسون ورزشگاه  بعد از بازی دربی[مجری تلویزیون در میکسون ورزشگاه جلوی مهران سرافراز بازیکن به نام فوتبال را بعد از انجام مسابقه دربی می ­گیرد.]مجری تلویزیون :جناب سرافراز حالا که گل پیروزی مسابقه دربی رو زدین با بینندگان صحبت می ­فرمایید؟مهران سرافراز:با سلام خدمت مردم عزیز کشورم و هواداران محترم فوتبال خدا رو شکر تونستم گل برد تیمم روبزنم و یه بار دیگه ثابت کنم قلبم برای هوادارا می­تپه .به عشقه اوناس که هنوز بازی می ­کنم .خدا را شکر امروز تونستم  دل هوادارارو شادکنم و می خوام از طریق همین آنتن تلویزیونی در ابتدای امر ضمن تشکر از دعاهایهای خیر همه به خصوص یکی از هوادارا و بازیکنای آینده فوتبال که الان متاسفانه در بستر بیماری هست . به نام متین که آقا پسر خیلی با استعداد و خوش تیپی هستش و برام نامه نوشته بود که متاسفانه در بستر بیماری افتاده یه هدیه ناقابلی بدم چون قول داده بودم اگه تو دربی گل زدم هدیه ای از طرف خودم به...2- داخلی-شب-بیمارستان[از تلویزیون بیمارستان برنامه فوتبال پخش میشود.و متین درحال تماشا است مهران سرافراز صحبت میکند.]مهران سر فراز:...متین عزیز هرچند ناقابل تقدیم کنم.مجری تلویزیون : بسیار هم عالی...]متین لبخند رضایتمندی می زند.همراه متین در بیمارستان هم با لبخند او لبخندی می زند.]حالا این هدیه چی هست؟رازه یامی تونید اعلام کنید جناب سرافرازمهران سرافراز: نه میگم چون به در خواست خود عزیزش یکی از پیرهنهامه که روش امضای بنده و چند تا از دوستای معروف ورزشی هستش و یه مبلغ ناچیزی جهت کمک درمان ایشون به عنوان هدیه که از طرف خودمه به برادر زاده ام میدم که تو همون بیمارستان کار میکنه برای متین عزیز که نامه اشو بهم رسوند ببره و تقدیمش کنم باشه که تو مراحل زندگیش موفق باشه.مجری تلویزیون: بسیار هم ممنون ..خب آقای سرافراز راجع به بازی هفته بعد بگید که حکم قهرمانیتون رو امضاء میکنه.مهران سرافراز: بله بازی سختیه ولی خب یه کمپ تمرینی از همین امروز یا فردا داریم که [همراه متین تلویزیون را خاموش می کند.]همراه متین: خب بسه دیگه تموم شد باید چشمات یکم استراحت کنه متین: یعنی اون پیرهن به دستم میرسه ...مال تیم ملیه ها.همراه متین: دیگه وقت استراحتته اینا همشون چرت و پرت میگن. متین: نه .. نه مهران سر افراز قولش قوله دیدی گل زد به خاطر من.همراه متین: نه متین جان ... بهر حال امروز روز خوبش بوده که تونسته گل بزنه متین: نه من دعا کردم که گل بزنه.همراه متین: متین استراحت کن اینا با فوتبال و تلویرزیون میذارنمون سر کار .متین: من نمیدونم بهر حال مهران سرافراز قولش قوله.همراه متین: استراحت کن متین جان.3-خارجی- روز – خیابان[دونفر موتور سوار کلاهی به سر می کشن که کل صورت غیر از چشمهایشان بپوشاند]موتور سوار اولی : آروم میرم بغلش کیسه رو از دستش بقاپ موتور سوار نشسته روی ترک (دومی): حله نوکرتم[ در یک آن به برادرزاده مهران سرافراز خیلی آرام نزدیک میشوند. تلفن همراه برادر زاده مهران سرافراز زنگ میخورد و او گوشی را جواب میدهد دزدان فرصت را غنیمت شمرده یک آن گوشی همراه و کیسه دستش را میقاپند و میگریزند.برادر زاده مهران سر افراز هاج و واج میماند.]4-خارجی- نزدیک غروب-خیابان[موتور در گوشه ای پارک شده است دو نفر روی موتور نشسته اند.]اولی: ببین چی توشه ؟دومی: یه پیرهن ورزشیه پره خط خطیو امضاء ممضاء ...مال تیم ملیه فکر کنم .شماره 11 تیم ملی کیه؟اولی: سرافرازه، پسره سرفرازه نمی دونم دومی: به درد می خوره ؟اولی:نه فکرنکنم خیلی بیارزهدومی: خب چی کارش کنم ؟اولی: بپوشش...دومی: [می­پوشد] نمردیم بازیکن تیم ملی هم شدیماولی:خب دیگه چی تو پلاستیکه بود که اینجوری چسبیده بودشدومی:هیچی خالیه.اولی: یعنی خاک تو سر جفتمون دومی: نه داش گوشیشم زدم اولی: نه بابا؟ کو؟دومی: اینجاستاولی: بابا ای ول داری.[ موتور را رانده و تک چرخ  میزنند.پیراهن را به همراه کیسه اش دور می اندازد.]5-داخلی – شب -بیمارستان[متین روی تخت حالش خوب نیست.]متین:قرار بود به دستم برسه که تا امشب پس کو کجا قایمش کردین... همراه متین: من که بهت گفتم اینا همه تبلیغاته عزیز دلم.متین: نه اون اسطوره فوتباله ... فوتبال میدونی یعنی چی؟همراه متین:یه توپو میندازن وسط از این ور شوت می کنن اون ور از اون ور شوت این ور . تو عاشق چی این بازی هستی؟متین: این حرفهارو به من نزن فوتبال یه ورزشه یه علمه می دونی چقدر کار می کنن به این جا ها  برسن چقدر بامن مخالفت کردی که نرم فوتبال حالام داری باز همون حرفها رو میزنی مهران سرافراز هیچوقت دروغ نمیگه اون گل زد با دعای من.همراه متین: عزیزم تو همه اش حرف خودتو میزنی ما که محتاج کسی نیستیم ...خوشبختانه خودمون خرج عمل فردا تو میدیم.متین: من محتاجم.همراه متین: به چی ؟تو چی داری میگی بچه ؟متین: من محتاج فوتبالم همه محتاج ورزش و فوتبالیم همراه متین: تو تو... دیگه نمی خوام چیزی بشنوم6-داخلی –شب-خانه برادر زاده  مهران سر افراز[برادر زاده مهران سرافراز تلفنی بامهران سرافراز صحبت می کند].برادر زاده مهران سرافراز:به خدا تقصیر من نبود عمو سفت چسبیده بودمش از سمت چپ گرفته بودمش موبایلمم زدن به خاطر همین دیر زنگ زدم.[سکوت گوش می کند.]عملش نیمه شبه [سکوت گوش می کند.] خطرناکه ولی باشه پیامت رو بهش میرسونم عمو جان [مکث ]ممکنه تو روحیه اش اثر سوء بذاره ولی به خدا تقصیر من نبود معلوم نبود مریضن چیزی مصرف کردن [مکث] اصلاً ندیدم. [سکوت گوش می کند.] باشه عمو جان فعلا خداحافظ [قطع می کند به فکر فرو میرود.]7- داخلی –نیمه شب- بیمارستان[متین خوابیده است ،همراه متین درحال خواندن یک مجله زرد است.]8-خارجی –ساعاتی قبل از نیمه شب- خیابان[آن دو جوان سارق را میبینیم که ماده مخدری مصرف میکنند.][روی موتور نشسته اند و در خیابان میرانند].اولی :هی یواش توپ توپی ها دومی: نه بابا حواسم هست اولی:چراغو رد کردیدومی: مگه چهار راه بود؟اولی: حواست باشه داغون که هستیم داغون ترمون نکنی ...کلاهم که هیچوقت نداریم دومی: نه که خیلی پولداریم یه قابلمه هم واسه سرمون بگیرم که خداد تومن بیارزه اولی:خیلی خوب بابا ... هر کی ندونه فکر می کنه این اوستاسدومی:حاجی بیخیال اونو ...اپله گوشیش کم کم یه ملیونی میارزهاولی: بزن بغل بزن بغل یه ملیون جفا می کنی. چند میلیونی قیمتشه دومی: واسو برم نزدیکش[شخصی را که صورتش پیدا نیست خفت کرده اند و گوشی موبایلش را به همراه پول ربوده و در میروند]9-داخلی-نیمه شب –بیمارستان (اتاق انتظار)[همراه متین روی نیمکت نشسته سر در گریبان فرو برده و اشک می ریزد و با موبایل حرف میزند]همراه متین:خدا لعنت کنه  تموم شد همه اش میگفت مهران سرافراز ، اگر این یارو فوتبالیسته رو ببینم . پاک به حسابش میذارم که متین رو ازمون گرفت. [سکوت گوش میکند]نه بابا همه اش اسم اونو می آورد اون روحیه اشو خراب کرد ... [سکوت گوش می کند. ] نه بابا رسانه ایش می کنم اون روحیه اش رو خراب کرد .حالا بهر حال از خونش نمی گذرم[ سکوت] کاری نداری هرکی می­خواد باشه می­خوام قطع کنم.[مکث] خداحافظ[تلفن را قطع می کند.همزمان دو تخت به اتاق عمل می برند که آن دو جوان دزد و موتور سوار هستند که از ناحیه سر دچار آسیب جدی شده اند. و در حالت اغماء هستند .]10خارجی_ روز _صبح زود[متین را تشیع جنازه می­کنند و عکس متین روی تابوت به همراه پیراهن مهران سرافراز وجود دارد.]پایان</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 19:29:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادکنک طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-raj7xqhnzzvd</link>
                <description>بادکنک طلاییبادکنک طلایی ، در هوا چرخ می­زد.از سوی دست سیما به سمت دستان سامان می رفت.دو کودک خندان و شادمان بازی میکردند.و من در حال درس خواندن بودم ، چیزی نمی فهمیدم .به فکرم رسید کاش بادکنک می­ترکید و در یک لحظه بامب ترکید.تکه هایش رقصان رقصان روی زمین سرد افتاد بچه ها گریستندو من خوشحال شدم اما یکدفعه بغض گلویم را گرفت بادکنک طلایی و زیبا بود.استثنائی بود.یعنی به خاطر فکر من ، مگر می­شود مگر ممکن است .کودکان حالا گرگم به هوا بازی می­کنند.دنبال هم می­دوند .شادمانه بازی می­کنند.می­خندند.اما من هنوز نتوانسته­ ام جلوی اشک­های قطره قطره ­ام را بگیرم.</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 13:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادکنک زرد لای درختان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34750070/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-mnnfxlsgoxvl</link>
                <description>به نام خدابادکنک زرد لای درختانبادکنک زردی از چوب بادکنک­های بادکنک فروش به هوا رفت.دنبالش دوید و بچه ­ها هم که این صحنه را دیدند با شور و شوقی وصف ناشدنی با سرو صدای خود به دنبال مرد بادکنک فروش می­دویدند.باد ملایمی می­وزید بادکنک را به این سو و آن سو می­برد و همین طور بادکنک لای درختان گیر کرد .مرد با چوب و بادکنک هایش از درخت بالا رفت . بادکنک های او یکی یکی منفجر شد و مرد اخم هایش در هم رفت و آن یک بادکنک را پایین آورد یکی از بچه ها که ظاهری البته شیطان داشت گفت آن یکی را هم بده ه ما تا بازی کنیم و گرنه دعا می کنم که بترکد. مرد ­اخمی کرد و گفت برو بچه جان ، برو بچه، بچه ها رفتندبادکنک ترکید و مرد ماند با چوب خالیش از بادکنک .</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 22:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ جنگ است.</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lwbx2n0watsy</link>
                <description>به نام خداجنگ جنگ است.جنگ است دیگر بی رحم، خشن و بی احساس. گلنگدن اسلحه را کشیدم زودتر از او . صدای گلنگدن برایم مانند صدای فریاد پدر بودکه پاشو بایست .اعتماد به نفسی سراسر وجودم را گرفت امّا سرباز نگون بخت لب و لوچه اش می­لرزید . با همان ترس و لرز نام کسی را صدا می­زد نمی فهمیدم چه می­گوید امّا هر چه بود نام شخصی بود. صدایش لرزان بود اما گفت : دونت کیل می بقیه اش را نفهمیدم مگر آنکه گفت ماریا ماریا ماریا فهمیدم اسم عزیزش است یا کسی که مورد احترام اوست وصلیب می کشید بهر حال دلم برایش سوخت  . اسلحه را پایین آوردم چرخیدم که بروم اما ناگهان صدای شلیک آمد تا آمدم بچرخم برخورد چیز نوک تیزی با کمر و درون بدنم را احساس کردم داغ شدم خون من بود که از پشتم می آمد چرخیدم خواستم اسلحه را بکشم که دستانم سست شد مرد سلام نظامی به من داد و صلیب کشید و بلند بلند به انگلیسی و به دوستانه چیزهایی می گفت و برای من و خودش دوباره صلیب کشید و بازهم سلام نظامی داد و چشمان مرا بست و من دیگر چیزی حس نکردم جنگ است. جنگ است بی رحم و خشن وشاید احساسات از نوع دیگر . مرد باخودش می­گفت درود برتو مرد مرا نکشتی اگر تورا نمی کشتم فرمانده مرا می کشت. مرا ببخش برادر . تو از من جوانتر و تیز تر بودی. من و همسرم برایت دعا می کنیم تا رستگار شوی . جنگ جنگ است خشن و بی رحم . ومن مجبور شدم . و گرنه فرمانده قطعاً مرا می کشت. می گفت و گریان برروی جسد من افتاده بود.</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 00:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوای دو خر و میانجی گری بیجای گرگ</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%B1-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-m201pi5ogfx9</link>
                <description>خری با خر دیگر سر شاخ شده بود و دعوا می کردند. گرگ آمد میانجی گری کند و دعوا را فیصله دهد . میان دو خر قرار گرفت تا ابتدا جلوی  دعوا را بگیرد. یکی از خر ها لگدی زد تا کار تمام شود اما لگدش به پهلوی گرگ خورد و گرگ جا به جا در افتاد و مرد . خر دوم گفت گرگ را کشتیم خر اول به وجد آمد گفت :آری ،آرامش به جنگل بازگشت چرا به میمنت آشتی نکنیم و همدیگر را در آغوش گرفتند .و آشتی کردند.</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 23:26:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توقع بی جا مانع حق است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34750070/%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D8%AD%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ospg0xs0dtwb</link>
                <description>به نام خداآدمهای بد روزگار کارهای بد میکنند و از خدای متعال و یا از بندگان دیگر طلب یاری دارند خب این طور که نمی شود. باباجان بدی کنی. دزدی کنی مال دیگری را ببخشی و بگویی این رسمش نمیشه چرا هر چی خوبی می کنیم خدا نمی بینه خدا به حق که جای حق نشسته ، حق خود خداست که فقط او است که سر جای خود نشسته و این مائیم که به نا حق سر جای دیگری نشسته ایم می گن حرف رو بنداز رو زمین صاحبش بر میداره اول خودم دوم کسی که حرفم رو به خودش بگیره که بایدم بگیره چون صاحب حرف است . مگر دروغ می­ گویم اگر به خودت می گیری یعنی حرفم صاحب دارد گفتم که اولی خودم که یک وقت خدای ناکرده به کسی بر نخورد. مگر دزد متوقع که به او باید بر بخورد.</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 17:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش، تاتر، درام تفاوت ها و شباهتها</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA%D9%87%D8%A7-gyh6uca0w8jv</link>
                <description>به طور کلی و در نظر افراد غیر تخصص به اوضاع نابسامان و غم انگیز درام گویند.ولی در نظر اهل فن چنین نیست . درام نمایشی است که گاهی تئاتر و گاهی هم به صورت کلی تر جلوه می کند.برای روشن شدن مطلب به توضیحات فنی در مورد هر کدام پرداخته میشود.نمایش: عملی است که صرفاً از هر موجود زنده و غیر زنده سر می زند یعنی وقتی چیزی به جلوه در می آید به طور کلی در حال نمایش است . تابلوهای نگارخانه ، بیرون دادن بخار از قوری ، رقص مار و میمون ، نزاع گوزن و تمام کارهای انسان  که در معرض دید قرار می گیرد به طور کلی همه چیز به نمایش در آمدن است نمایش یعنی چیزی که دیده شود.اما تئاتر؛ نمایشی است که چند شرط لازم را دارد به طور کلی اهل فن در مورد این نمایش خاص می گویند آ در نقش ب به طور که ج تماشا میکند.یعنی پیش شرطهایی دارد .کسی باید در نقش کسی دیگر یا چیزی دیگر باشد و به طور عمده پیش شرط اصلی آن است که تماشاگری در حال نظاره آن نقش به صورت خود خواسته باشد و اصلاً تئاتر برگرفته از تئاترون در زبان یونانی به معنای تماشاگر است و حال واژه درام؛ درام به معنای نمایش خاص  است و نه به باور غیر تخصص؛ موقعیتی غم انگیز . درام مطلب یا موقعیت و یا حسی است که جنبه ای نمایشی و جذاب برای مخاطب از هر نظر ایجاد کندیعنی درام موقعیتی نمایشی است که حسی چه بسا شاد و یا غمگین را در مخاطبش برمی انگیزدکه در این باره مثلا می گویند اوضاع دراماتیک است . یعنی جنبه ای که حسی یا خلق موقعیتی یا در نوشته مطلبی  که موجب تجلی و یا براگیخته شدن احساسی اعم از غم یا شادی می شود . </description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 20:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق بیست اطلاعات یا روایتهای آن روز که شبیر به آغل آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34750070/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D9%84-%D8%A2%D9%85%D8%AF-z23ewnmyxldw</link>
                <description>به نام خداوند کریماتاق بیست اطلاعاتیاروایتهای آن روز که شبیر به آغل آمد.شهرداری اعلام کرده بودآن اصطبل قدیمی در طرح است و باید ویران و حیوانات پیرش سلاخی شود واما شبیر به آغل آمد . من کیستم ؟در آخر و اول هر فصل و همچنین در پایان تقریباً معلوم می شود. و نتیجه با شما باشد .من در واقع یک روح سرگردان هستم که از بالا همه چیز را دید می زندو دلم خواست این گونه بنویسم.کامپیوتر دکتر را قرض گرفتم و هنگامی که خواب است البته با اجازه­اش به کار تایپ این نوشته در اصل پرداختم. از همین ابتدا بگویم چون در عمرم نویسندگی نکرده­ام ممکن است با چیزهایی روبرو شوید که آن را غلط می­پندارید ولی این نظر شماست و چون از دل و در لحظه نوشته­ام همه­اش باید درست باشد.روایتهای روزی که شبیر به آغل آمدهزار توی تلاش تکاپو برای هیچ،دور می‌زنیم؛گاهی می‌خندیم و گاهی می‌گرییم تلاش می‌کنیم برای نیستی ؛نیستی یا هستی چه فرقی می‌کند.از درون ذهن‌ها عبور می‌کنیم و چیزهایی را هرچنداندک از تجربیات دیگران که خودمان نیستند می‌فهمیم.به این چند روایت از آغل گوش کنید.0-24روایت می کند:صدای پارس سگ می آمد ،همیشه –وقتی ساعت ازیک بامداد می‌گذشت-سگ جلوی خوابگاه برایمان پارس می کرد و تا یک ساعت قبل از اذان صبح صدا می‌داد و خوابمان را حرام می‌کرد.پس از آن می‌خوابید و تا ظهر بلند نمی‌شد .وقتی که بلند می‌شد هرکس از جلوی در می‌گذشت یا قصد ورود داشت پاچه می‌گرفت؛بلی می‌گفتم تا قبل از اذان صبح آنگاه یک ساعت می‌خوابیدیم و پس از آن بلند شده عبادتی می‌کردیم و آب را برایمان باز می‌کردند و آب فراوان می‌خوردیم چون شب گذشته در غذایمان نمک فراوان شاید هم اندکی اوووم –شما که مامور- بله می گفتم آب زیادی می‌خوردیم و می‌خوابیدیم و با صدای مامور اطلاعات با ترس و لرز بلند می شدیم.او با لهجه خواص و صدای چهارنعل می‌گفت:اِتاق چند اطلاعات ،اِتاق چند اطلاعات.شماره هر اتاقی را می خواند آن اتاقی ها باید می‌لرزیدند چون یکی باید سلاخی می‌شد-خودآگاه یا نا خودآگاه همه می‌ترسیدند.امروز هم نوبت ما بود .اُتاق ما همه می‌دانستیم چه می‌شود،کاری از دستمان برنمی‌آمد فرار هم کاری دشوار بود چون سگ پاچه ما را می‌گرفت ؛ما نامه‌های شبیر را شنیده بودیم.اصغر برایمان می‌خواند تا حدودی چیزهایی می‌فهمیدیم،امّا…از شبیر برایتان بگویم انسان پاکی بود.شاید هم حیوان سخنگو ولی همه از او متنفر بودند همه به غیر از اتاق ما.آخر او دوست و هم اتاقی سابق ما بود برای ما نامه می نوشت چون تا دیروز نمی‌توانست به خوابگاه بیاید ولی گمان دارم دیروز آمدش یا من به نظرم رسید به هر حال گفته بود می‌آید.به زودی،باید راهی برای فرار از دست سگ پیدا می کرد،سگ هم بسیار از او متنفر بود،در واقع خوبان همه دشمن دارند.آن هم فراوان این یکی از رسوم غلط روزگار است.سگ گذشته از پارسهایش این گونه هم مزاحم بود شاید راه و رسم ارباب‌هایش را تکرار می‌کرد شاید هم مجبور بود.بهرحال ما را رنج گران می‌داد.سگ یک حیوان بود پس چرا با ما چنین می‌کرد،همه اتاق از او تعجب می‌کردند.بله می گفتم فقط به شما بگویم که امروز نوبت اتاق ما بود و بچه های اتاق هر کدام مشغول کارهای روزمره‌اشان بودند مثل هرروز و همیشه‌اشان مجید در عالم خیال خود به ماورا فکر می‌کرد و این که چه بکند پس از آنکه راه فرار را یافت چه کند.ممد همیشه خواب بود.موقع نهار و شام بلند می شد.سعید دائم غرغر میکرد و بهانه می گرفت.اصغر هم مدام تفکر می کرد و یا کتاب‌هایی که در آشغالی پیدا کرده بود می‌خواند.او تنها کسی بود که سوادی داشت.من هم در گوشه‌‌ای به روی کاه و یونجه‌ها لم داده‌ام و به آینده چشم داشتم وبه آنچه آموخته بودم می‌پرداختم ؛صبح بود و امروز همه بیدار باش به غیر از ممد؛همه به کارهای خود مشغول بودند.به قول خودمانی می‌چریدند.به انتظار نشسته بودند.من هم مثل هر روز و همیشه و آنچه معمول و معقولم بود بر روی کاه هایم منتظر هستم که طبق لیست به سلاخ خانه بروم و قربانی شوم کار دیگری از دستم بر نمی‌آید.کاش شبیر هرچه زودتر بیاید نمی‌دانم دیروز سری به ما زد یا نه من در حمام بودم کسی دیدم شبیه او صدایی همچون صدای او؛نیم نگاهی که انداختم چقدر زیبا بود.با آن لباس سفید که در آفتاب می‌درخشید مانند پوست سیاه سابقش کاش زودتر بیاید.0-25 روایت می کند:سگ پارس می کرد،عادتش بود که نگذارد ما بخوابیم چون مانند ارباب‌هایش قصد آزارمان را داشت و می‌خواست روزی مثل آنها شود دیروز شبیر آن پسرک سیه چرده که زمانی مثل ما و هم اتاقی ما بود به خوابگاه آمد و همه را متحیر کرد.بچه ها به کارهای خودشان می پرداختند که شبیر سر رسید نوازشمان کرد و دعاهایی برایمان خواند.او راه ورود به این خوابگاه یا آغل را بدون توجه سگ یافته بود،پس طبق قولش آمد. زمانی که اینجا بود خواب دیده بود کارهایی می کند در زمانی دیگر در جسمی دیگر و همان کارها را کرد و جالب تر این که آینده را نیز من هم خواب دیده ام .و اکنون ما منتظریم تا اطلاعات اعلام کند و به آنجا برویم.من، منتظرشبیر هستم.شخصاً منتظر او؛گویند مرگ دسته جمعی عروسی است نه عزا.زیاده عرضی نیست.0-26 نیمه خواب و یا نیمه بیدار است که روایت می کند:چه خبره بابا_می‌خوام بخوابم-سگا پارس می کنن،کار هر روزشونه ؛چی؟الان شبه؟کی می‌گه،سوتی از خودتون بگیرین من می گم روز یعنی روز با حرفمو دلیلم توجیه می‌کنم اصلا ولم کنید می خوام بخوابم اگه نذارید بخوابم دهنتونو چاکش می‌دم.0-27 خوابیده است در رؤیا به سر می‌برد.درون بیشه ای بزرگ جست وخیز می‌کند و هر چقدر بخواهد علف می‌خورد.رؤیای شیرینی دارد شاید نفر بعدی که باید سلاخی شود هم اوست ولی طبق لیست سه نفر دیگر پیش از او هستن0-28 روایت می کند:سگ پارس می کند بازهم بازهم ؛بگذریم تا اذان صبح وقتی نمانده آن کاه و یونجه شور یک طرف آب بد مزه هم یک طرف صدای چهار نعل اطلاعاتی طرف دیگر من یکی می ترسم و موهای تنم سیخ می‌شود آخرین نفری هستم که می‌روم اما می‌ترسم به غیر از بچه های این آتاق کسی دیگر نمی داند؛پس از آن که از ما حسابی بار کشیدند.سوارمان شدند و با چیزی به نام زین کمرهایمان را زخم کردند و دهن بند به دهانمان زدند تا نتوانیم حرف هم بزنیم ما را سلاخی می کنند آن هم به ترتیب لیستی که خودشان آورده‌اند؛ترتیب و لیست،من هم احمق شده‌ام مانند تمام آنهایی که فکر می‌کنند انسانند مغرور و پست و بی ارزش و احمق ،حتی جواب سلام هم نمی‌دهند مگر کسی همشهریشان باشد که آن هم شاید و یا اینکه بخواهند از دیگری سؤاستفاده یا استفاده کنند.تمام آئینه‌ها را جمع کرده‌اند به جای سرامیک‌ها و کاشی‌های زیبا سیمان ریخته‌اند پنجره ها را رنگ کرده‌اند و به آنها قفل زده‌اند. همه برای آنکه نه بتوانیم بیرون را ببینم و نه بتوانیم از آنها به عنوان آئینه استفاده کرده و چهره‌امان را ببینیم که مبادا بفهمیم چه موجودات رذل،احمق،زشت و بد ذاتی هستیم با این پک و پوز بی‌ریخت،البته می توانیم از روی این سم‌ها متوجه شویم اما مغرور به پاهای خودش نگاه نمی کند سر بالا رو به جلو چون فقط انسانهایی را که نوکریشان را می‌کنند می‌بینند فکر می‌کنند خودشان هم روزی انسانند و بقیه که می‌بینند یا سگند یا گاو و یا اسب.قصد تعریف نباشد من پنجاه زبان حیوانی را بلدم صحبت کنم البته نوشتن و خواندن خیر ولی می‌فهمم که بقیهچه می گویند.اسبی با ما زندگی میکرد شماره اش o-23سلاخی شد ولی طبق خوابی که دیده بود گفت می آید و ما را نجات می ‌دهد احمق بی وجدان دروغ می‌گفت و نمی‌فهمم این پسره اصغر با این همه ادعا حرفش را باور کرد.دیروز یک آدم به خوابگاه، آغل یا آطاق ما آمد به سرو کله ما دست کشید کاری که به شدت از آن متنفرم.بچه‌ها می گفتند شبیر است و بالاخره آمد چه جفنگیاتی بگذریم بابا بگذریم.هر روز سگ برایمان آواز می‌خواند و خزعبل می‌بافت ولی هر چه بود برای آن انسانها یکی از معروفترین و خوش صداترین سگ هایشان محسوب می‌شد.همانطور که گفتم به زبان انسانها هم آشنایی دارم انسان این حیوان سخنگو آن هم کسی که می گفتند شبیر است دروغ می‌گفت،لاف می‌زد وبسیار هم چاپلوس بود حتی بدتر از خود شبیر که سابقاً اینجا بود.فقط شما بدانید من از خود شبیر هم متنفر بودم چون همه صفت‌ها را داشت؛خلاصه بگم موجود چرتی بود اصلا من از ریختش خوشم نمی‌اومد.بگذریم بابا بگذریم.از آواز سگ برایتان بگویم که چرت می گفت این گونه فریاد می‌زد و می‌خواند:احمق‌ها احمق‌ها خواهید مرد خواهید مرد پاچه می گیرم پاچه منجی نمی‌آید و دوباره از احمق ها تا آخر.بهترین سگ دنیا شعر می خواند بی وزن،بی قافیه و بی قاعده هه هه مسخره است.در این ساعات آخر احتیاط را کنار گذاشته‌ام و گرنه اینقدرها جدی نیستم ولی بی پیرایه بگویم قضاوت با شما باشد،تا دقایقی دیگر به زیر تیغ سلاخی می‌رویم معلوم نیست چه خواهد شد شاید او راست و درست گفته باشد الان اطلاعاتی صدایمان می زنداَتاق کوفت اطلاعات اِتاق کوفت اطلاعات،اسب‌های بیچاره ،غیر این آتاقی ها فکر می کنند تلفن دارند یا کسی برای آنها چیزی فرستاده یا کسی سراغشان آمده فکر می‌کنند برایشان قند آورده‌اند تا بخورند یا بهشان چیزی می‌دهند اینها احمقند و آنها نامرد.بزدل ها ترسوها اگر راست می‌گویند نهار و شام خوب و صبحانه به ما دهند آب خوب به خوردمان دهند تا ببینند با آنها چه می‌کنم من یک نژاد اصیل هستم.من نمی‌ترسم امّا اینها مرا بسته‌اند اسیرم کرده‌اند.خرهای بی شرف الاغ‌های نامرد،عوضی های پست،نامردها،گاوهای بی شاخ و دم.-مجید چته داد می‌کشی؟-چی شده اطلاعات دوباره صدامون کرد؟-بسه بابا-دعوا نکنید-اون دوباره توهم زده-مجید؟-به اون نامردا بد و بیراه گفتن توهمه؟-ول کنید بابا-بسه دیگه،تا چند دقیقه دیگه منو سلاخی می‌کنن ،می‌کشنم شما‌‌‌هام آزاد می‌شین.همون طور که شبیر...صدای پارس سگ مکرراً به گوش می‌رسد و می‌خواهد از ورود کسی جلوگیری کند که آدمها با خودشان صحبت می کنند:-چه خبرشه-چخه هاپو کوچولو-ساکتش کنید-می تونه بیاد تو؟-نمی تونه!-الان اسبا صداشون در می آد-چراغ، بمب، ساعت-شاید به خاطر اوناس-بذار بیاد تو-سگو پوزه بند بزن-بیا کوچولو-تالار oپر از اسبای پیره بهرحال بقیه هم داغونچند لحظه سکوت برقرار می شود اسبهای اتاق به هم نگاه می کنند که یکدفعه صدایی از بلندگو به گوش می‌رسد:اِتاق بیست اطلاعات اِتاق بیست اطلاعاتوقتی آنها حاضر می‌شوند که بروند صدای انفجار مهیبی در سراسر آغل شنیده می شود اسبها به درون سالن می‌ریزند بی‌چاره‌ها ترسیده اند شیهه می‌کشند و به هر طرف که می‌توانند یورتمه می‌روند؛خیلی شلوغ است.چراغ‌ها خاموش می‌شوند تک چراغی روی یخچال گوشه اتاق که اصغر ایستاده روشن است که آن هم با ورود مردی سیه چرده و سفید پوش خاموش می‌شود مرد دستش را بالا می‌برد اسب ها همه می‌افتند شاید که مردند عجیب بود و فقط این گونه اتفاق افتاد اسب های این قصه از جمله خود من با آخرین نفس چیزهایی می‌گویند:-یک خیال،یه توهم واقعی-شبیر بود خودش بود-اه لعنتی‌ها،حروم زاده‌ها،با مردن چه فرقی داشت هیچی منم قربانی خودتون کردین-نذاشتید فکر کنیم-یه رؤیای دیگه می خوابم نهار بیدارم کنید.آخیش-چه توهمی-چه توهمی-بعد چی می‌شه؟-من که رفتم-مسخ شدمسال‌ها بعد عده‌ای از انسانهای مشهور گاهاً سخنان عجیبی بر زبان آوردند.جناب آقای مجید حیدریانی قاضی مشهور در جواب متهمی که برای تبرئه خود اظهار به دیوانگی کرده بود و می‌گفت من اسبم،خرم،گاوم و دیوانه‌ام به شوخی یا جدی گفت:من هم زمانی اسب بودم حالا که انسانم بگذریم بابا بگذریم.و دادگاه برای چند ثانیه درحیرت فرو رفت.و متهم دیگر ساکت شد.و امّا استاد اصغر چاهی یکی از برجسته ترین اساتید دانشگاه تهران و کشور هر کجا که تدریس می‌کند از مسخ شدن آن هم گرایش به مثبت بودن آن صحبتهایی جدی با دانشجویان دارد.محمد استهبانی رکورد دار چاقی جهان گفت:به یاد می‌آورم و در رؤیا دیده‌ام که اسبی بودم سرحال چون حال مثل گاو‌ها می خوردم و فقط خوردن و خوابیدن از ازل تا کنون کار من بوده و گهگاهی در خیال شعر می گویم چون از وقتی به یاد دارم زیاد می‌خوابم.همه ضمن تعجب خندیدند،تحسین کردند ،البته برخی هم مسخره و حرفهایی زشت به دهان آوردند.و بالاخره من روایت گر اصلی داستان به شماره o-24  داستان یکی از خواب‌هایم را اینگونه برای شما گفتم (مشهور نیستم ولی در زندگی چیزهای عجیب بسیار دیده‌ام به نظرم چیزی عجیب تر از رابطه مغز،رؤیا و خواب دیدن انسان ها وجود ندارد)امیدوارم لذّت برده باشید با آرزوی خواب‌های رنگی راستی دیروز شبیر را دیدم همان پسرک سیه چرده با آن لباس سفیدش به او لبخند زدم و او مرا نشناخت من هم مثل هرروز که می گذشت سرم را پایین انداختم و زیر آفتاب طلایی قدم زدم. و اگر دوست داشتید ادامه ازآنچه می­خواهم از حقایقی را که این روح سرگردان متوجه شده برایتان بگویمفصل دوم:داستان روزی روزگاری مرد یا داستان روزی که شبیر به آغل می­­آمدآنچه دست نیافتنی است انگیزه برای دست یافتن به آن بیشتر می­شود.هر آینه برای خودم برای وطنم برای عشق به فروزندگی و فرزانگی و اما هیچ کس به خر­ها احترام نمی گذارد چه دانشمند باشند چه حقیری بی سواد .خر خر است و ذاتا به درد سواری می­خورد و بارکشی و بس و چون جفتک می­اندازد نه حق الزحمه ای می­گیرد که مثلا علف بیشتر به او دهند و بخورد و نه قابل احترام بلکه لایق ترحم بیشتر است.سه روایت دیگر از آغل را گوش کنید:الفk-روایت میکند:همیشه از خدایم بوده که به دست عشق بمیرم ما بی پروا سخن می گوییم و چون آنچه نباید نام برد در وجود زنان چندین برابر بیش از مردان است و اما حیا بیشترپس چیزی اضافه یا مفهوم از ما گیرتان نمی­آید . ما که انسان نیستیم هم می دانیم چه می­گوییم و هم همه چیز را می­گوییم و ذات دروغ نداریم. و اما سرو صدای غروب من که باور ندارم عشقم شبیر آمده باشد .کسی در خوابگاه بود به نام شبیر هرزگاهی به اتاق ما می­آمد و با آنکه اسبی با اصل و نصب و بسیار زیبا بود برایش فرقی نمی­کرد بوسه از گونه خر بگیرد یا اسبی نجیب چون خودش؛او وسعت عشقش بالا بود. البته ترب او را دوست نداشت ترب هیچ کس را دوست نداشت یعنی هیچ نری را . و از زاییدن قاطر بیزار اما من با آنکه عقلم می­گفت نه ولی دلم با شبیر بیشتر رضا بودتا پیکر .پیکر خر بود به معنای واقعی .الاغ نبود خر بود . خوشحال بود همیشه . بی دلیل نمی­دانم چرا! تجربه ثابت کرده نران بدون ماده نمی­توانند زندگی کنند ولی ماده­ها چرا!و اما درست من و پیکر برعکس این ماجرا بودیم من بدون نرها مصیبت داشتم وپیکر بدون ماده ها رضایت داشت البته چندین بار خودم فهمیدم که می خواست دل ترب را به چنگ آورد و او را اغوا کند که ترب زیر بار نرفت ترب الاغی عاقل است و اما من از شبیر بچه دارم شبیر با آن همه عشق که نمی­خواهد بچه­اش را بکشد. شبیر جرمش بچه دار کردن من بود پس سلاخی شد. یعنی چه نمیدانم ولی آنچه هست اگر شبیری در کار باشد فرزند خود را سلاخی نمی کند.بK- روایت می­کند:تیک تیک ساعت حوصله ندارم .از نرها متنفرم متنفر نرهابمب کشتار ماده ها به لحاظ سوءاستفاده از آنچه سالیان دراز است به دست آورده­اند هستند. یا بمب اسمشو نیار . نره اسبی قول داده بود به من خودش به شخصه می­آید کاری می­کند تا ما انسان شویم آمده آن انسان آمده شبیه خودش نیست اما معلوم است که چیست . من به خر بودن با حیا بودن افتخار می کنم اما اگر حتی انسانیت هم داشته باشی می توانی تا آخر یعنی از ازل تا ابد باکره بمانی؟ جایی مشت آدم باز می­شود جایی انسان حیا را از دست می­دهد . اگر انسان باشی و نجیبانه رفتار کنی و خودت را در آغوش دیگری از جنس مخالف قرار دهی با ذکر شرایط نامش ازدواج می­شود اصلا چه فرقی می­کند این گونه نجیبانه مردن و زجر کشیدن و یا دوری از حیا و برده شدن زندگی دار مکافات است .خوب بودن آره خوب بودن چه سخته من زیباترم یا کلوچه .من با حیا ترم یا کلوچه من کمتر می خورم یا کلوچه کلوچه به همه اتاقها سر می­کشد .در اینجا اسبی که قاطر به دنیا آورد مستحق کشتن و آن قاطری که از الاغ حاصل شده هم قوی تر و هم محبوب تر و اما خر ماده را زندانی می کنند تا قاطر را خوب شیر دهد و بعد ...آنجا در گذر انسان ها از زندگی بدین کارها چیزه دیگری می گویند و برعکس است ماده ر را سنگسار و پدر را نگه میدارند و شلاق می­زنند .انسانها همه چیزشان برعکس است چون قوانین را خودشان نوشته­اند آنها ما را اسیر می کنند و طبق قوانینشان شلاق می­زنند من نفهمم اگر هم جفتک می­زنم به انسانی که حق مرا در نظر نگیرد من جوانم اما سلاخی خواهم شد به دست شبیر یا هر کس دیگر حکم حکم یک انسان است اسبها را من تشویق کردم که بچه نیاورند من انقلاب کردم من ضد اصغر اون اسب باهوشه بلند شدم و اراجیفش را قبول ندارم وای به حال انسانها اگر من هم انسان شوم ولی تا کی تا کی با خودم هستم ترب جان تا کی تا کی تا کی .....جk-روایت می کند:اگر بگیریم هر ماده صده­ی 23 کیلو در سه هفته از هفته­ای که یونجه میارن مصرف می­کنه میشه به عبارتی با اضافش جمعه ها ؛هفته­ای هفت کیلو روزی یه کیلو پس این کلاه شرعیه که با ماده ها دوست بشی از اونچه خودت می ­خوری بهشون بدی و ....-همیشه به حساب و کتاب- من با ماده الاغی مثل تو کار ندارم-تو خری-من به خریت افتخار می کنم-بسه خفه شید با جفت تونمصدایی از بلند گوی در اتاق به گوش می­رسد اِتاق Kاطلاعات اِتاق Kاطلاعات-شبیر رسید-قند و روغن مجانی میدنپهاهههاههعر عر عر [می خندد]شبیر به داخل اتاق می آید و روبه دامپزشکی که بعد از او وارد اتاق میشود می­کند و می گوید :اسبها همه نر هستن ماده الاغ یه چند تایی هست چک کن یه وقت حامله نباشن-چه بی پروا-چه بی پروا- احمقانه اس انسان شدن و انسان ماندناصغر آمد زیر یخچال لم داد و گفت انسانها جلوی ما بی پروا هستند یعنی انسان جلوی آنچه از جنس خود نمی داند بی پرواستهشدار هشدار همه به جزاتاق بیست ترسیدند و به این طرف آن طرف رفتند دامپزشک با عجله کلوچه را بیرون برد.-کجا می بریش-این حامله اسو شبیر و دامپزشک بیرون رفتند چه خبر شده بود اسبها به سرو کول ماده الاغ ها می پریدند اصغر شیهه­ی بلندی کشید شبیر دوباره داخل شد انتظار نداشت چنین چیزهایی را ببیند فقط برخی از اتاق بیستی ها هاج و واج به هم نگاه می کردند شبیر آمد در گوش اصغر زمزمه کرد : می دانی من شبیرم چقدر پیرشدی چراغی بالای یخچاله اگر خواستی خاموشش کن و آن گاه مسخ دسته جمعی و اگر نه تو بهتر می دانی هر چند بعید می­دانم حرفهای مرا بفهمی به وسط اتاق آمد دستش را بالا برد و اصغر چراغ را خاموش کرد اسبها و خرها افتادند شاید که مردند عجیب بود و فقط این گونه اتفاق افتاد.و شبیر طبق قرار اصغر را شناخته بود زیر یخچال رمزو قرارشان بود . پایان یافت فصل دوم هم پایان یافت راستی چهار نفر اتفاقی در مترو همدیگر را دیدند و حس عجیبی به هم داشتند به هم نگاه می کردند دو دختر و دو پسر-[در گوشش می­گوید ] آرزو تو نمی خوای ازدواج کنی ... پسر رو ببین خوشتیپه داره به تو نگاه می کنه-[در گوشش می گوید] هیکل  باون دختره که داره بهت نگاه می کنه عروسی کن-هااان-هیس بابا [می خندد ]صدا از بلند گو : ایستگاه بعد شادمان مسافرین محترمی که قصد ادامه ....فصل سوم:اتاق بیست اطلاعاتیادرک نکرده های روزی که شبیر به آغل آمد.چه بگوییم که نگفتن بهتر است هر چه انیشمندانه تر نتیجه پست تر و هرچه اندیشه پست تر نتیجه بهتر . و هر کجا که تفکرمان قاطی کرد نتیجه خرابی بود . بمب اتم ساختیم و شیمیایی و به جان هم افتادیم و بعد جایزه نوبل گذاشتیم  و گفتند رقابت کنیم برای دریافتش و عجیب است و عجبا و عجایب . چه کردیم جز خرابی و طبیعت که علیه ما شورید و ما هوشمندانه به حضیض بدبختی رفتیم.این است سرنوشت عقل داشتن.به روایتی از آغل فقط گوش کنید که شبیر را درک نکردش-5 روایت میکند:چیه حتما می خواهی بگی سه تا گاو حرف می زنم که می زنم شما خواسته اید . حرف نمی زنند این بار من خواسته ام . ما نه ما یعنی همه ما اسیر چنگال شماییم . انسان، انسان؛ این موجود که برتریش عقل است طبیعت را نابود کرده از پدرم شنیدم که پدرش از پدرش شنیده بود که انسان هر وقت پولش تمام شده جنگی به راه انداخته برای نابودی . ما بیچاره­گان هم کالای تجاری هستیم همه چیز ما را می برد می خورد و ناجوانمردانه ما را بیهوش می­کند و سر می برد خیال می­کند ما نمی فهمیم و اینک فهمیدم نوبتم شده . چه انتظاری از یک گاو دارید می خواهید دست به قلم حرف بزنم یک شاخ که با ته آن خط می کشند نامش احتمالا قلم است خطهای ریزی که به آن نوشته می گویند. آری بامزه ام چی هوس گوشتم را کرده اید می دانم و خداوند انسان را حریص آفرید .تا یک ساعت دیگر من می دانم وقتی بگوید اتاق بیست باید بروم بیرون احتمالا می چرانندمان یا ...بگذریم اشک من را در نیاورید شبیر شبیر چیست؟بگویم کیست ؟من خبری از هیچ چیز ندارم وقتی می گویند اتاق بیست فلان فلان بیرون می آییم من و گوساله و آن گاو زیبای سیاه و سفید که یک روز بلا بلا آمد و هه هه هه جدی باش با گاو ها شوخی نکن شاخت می زنم شبیر دیگر کیست من در این خوابگاه فقط این سه نفر را می شناسم حیوانات دیگری هستند من نمی­شناسم .شبیر شما انسان است یا از ما ما نه ماها اوهواوهو اوهه سرفه ام گرفت ما این بار مااااااصدایم را صاف کردم دیگر بروید خسته شدم عامل خنده شما شدم جیف گفتیم و شنیدیم جیف شما شبیر. چند وقت پیش حدودا دو سه ماه و حدود وقتی که اینجا صدای ترق ترق می آمد که شما آدمها جشن می گیرید یادم افتاد تنها چیزی را که الان می گویم حیوانی از اتاق کناری آمد از آنجایی فهمیدم حیوان است چون چهار دست و پا می­رفت هی می­گفت انسان و شبیر و یک چیز مهمتر سمخ مخس مسخ بیخیال بابا ما همه اسیر انسانیم و انسان برتر روزی ما را خواسته یا ناخواسته به نابودی می کشاند حال بهتر یا بدتر چه فرقی دارد نهایت تمام شدن است و وهمی که همه را گرفته چه میگویم نمی دانم شما از من حرف می کشید من یک گاو اصیلم نمی فهمم چه می­گویمو اما در مورد او به من می گوید بابا خب دلیلش را نمی فهمم همین قدر می فهمم که ماهی آن را در شکم سیاه و سفید آن ماده گاو قرار داده شاید هم لک لکی که از بالای خوابگاه گذشته آن را در دود کش انداخته و در شکم او رفته وبزرگ شد و بیرون آمد چون جا نداشت خدا لعنتت کنه ماهی و لک لک وقتی اینو می گم دلم قرص میشه که دیگه جامون تنگ نمیشه ولی انسان چه بازم باید بگم من گاوم این چیزها را نمی فهممباز هم بگم کلا از اراجیف و حرف های بی اصل و اساس من لذت می بریدبله بله-اتاق بیست اطلاعات اتاق بیست اطلاعاتو از دری خارج شد که در ورود به سالن نبود و پشت سرش گوساله و ماده گاو و در یک لحظه شوک و بیهوش افتادند سلاخ آمد سر گاو ها را ببرد شبیر آمد و گفت آنها متعلق به من هستند و مانع سلاخ شد .می خواست با بمب مسخ مسخشان کند اما که چه گذاشت تا تستی باشند برای وقتی که ببیند مرگ طبیعی مسخ می آورد یا نه اما...بمب منفجر شد همه اسبها و خرها مردند و شاید و باید این گونه اتفاق می افتاد و گاو ها زنده ماندند تا تنها حیوانات زنده و بیهوش شبیر باشند . آری شبیر حیوانات را خریده بود . برای چه به من و شما ربطی ندارد شاید پولش زیادی کرده بود. این روایت گاوی از آغل است که در مهمانی ها بس که اراجیف می­بافد می خنداند و آن گاو منم با نظر به اینکه فصل سه هم تمام شد سالها بعد فردی بود معتاد که در لابه لای چرت و پرتهایی که می گفت جملات خوبی راهم می گفت ویک بار هم گفت در خیال دیدم که می گویم بله میشنوم بله و بعد اتاق بیست اطلاعات اتاق بیست اطلاعات سپس بیهوشی و باقی ماجراو شبیر تنها دوست من که پی گیر این وهم و خیال شد همه اش وهم بود فصل سه خدا کند به دست دکتران و مغز و اعصابیها نیفتد که این همه وهم را اباطیل میخوانند و زندگی یک وهم است باید وهم را تجربه کرد و...و اما فصل سه همه اش چرندیات بود و این همه حرفهای مستند من برای دکتر شبیر رحمانیبا سپاس فراوان جمشید خردادیفصل چهارم:روایت شبیر یا شبیر خود به آغل آمدمسخ هست یا نیست . اینها زاییده خیال است یا نیست . هر چه هست خیال از همه چیز قدرتمند تر است از هرچه که سرچشمه اش مادی باشد . خب مگر خیال از عقل فیزیکی تشکیل نمی گردد.هر چه باشد خیال می کنید که من دروغ می گویم .آیا اجازه گفتن هر آنچه از خیالم می گذرد دارم ؟ خیر چه دوستی ها و چه دشمنی­ها که با خیال حاصل نشده .شبیر روایت می کند:عده ای تمسخر می­کنند . ولی وجود داشت البته شاید این از خیال من باشد ولی چطور می­شود در رویا دید و بعد در واقعیت .من شبیر رحمانی متخصص اعصاب و روانم .از صحت و سلامت عقل خود در هر حال نمیدانم.اما بر این باور شده ام که بهر حال چیزی هست یک توهم عین خیال ولی در این وانفسا حقیقت .آنها که باور نمی­کنند هیچ چیز را باور نمی­کنند. به جز مادیات من ابداً مذهبی نیستم ولی به چیزهایی معتقدم .از جمله قدرت بیکران خدا و خود خدا واین نشان از خشکه مذهب بودن و یا اعتقادات خرافی نیست . من از خیال خود برایتان گفتم اما خیال هم می­تواند حقیقی باشد . در خیال خود خواستم حیوانات بیچاره را نجات دهم ولی پشیمانم از انسان بودن و گوشتخواری کردن . و چقدر سخت است آدم بودن و تازه از آدمها که به جنون رسیده اند توقع انسانیت داشتن مجبورم مجبورم با قرص و دارو استرس آنها را کاهش دهم و یا آنها را گول بزنم که زندگی زیباست و یا آنکه در مرحله آخر ای سی تی یعنی بیهوششان کنم وبه مغز آنها از طریق امواج دستگاهی آرامش بدهیم گاهی برای خودمان هم لازم می شود. نه؟ .اما حقیقت اینجاست که هیچ چیز در این دنیا سبب آرامش تا آخر نمی­شود . ما که به این دنیا و مادیاتش وابسته ایم می مانیم تا روزی که مقدر شده . من اصلا مذهبی نیستم و اینها که می­گویم خرافات ذهن من نیست بلکه عالمان وبزرگانی هم چنین چیزهایی گفته اند .با این حرفها خسته تان نکنم به داستان برگردیم خوابی دیدم یک مریض که ما آن را روانی می­نامیم به مطب من آمد از حرفهایش چیزهای شنیدم که مو به تنم سیخ شد او به طرز عجیب و مشکوکی از پیشینه من خبر داشت و عجیب تر اینجا بود که به قبل تر رفت و از قبل از حیات انسانی من سخن گفت .شگفتا هاج و واج فقط به حرفهایش گوش کردم و مجانی ویزیت شد چون نام خودش را هم نمی دانست و ضمنا پولی نداشت شانس گفت که آن روز آخرین مریضم بود و حتی بین مریض هم نداشتم ؛این شد که صدای لوس خانم منشی مرا از جا پراند و بسیار چاپلوسانه گفت برایتان آب بیاورم دکتر یک لحظه به خودم آمدم دیدم از پایان وقت اداری هم یک ساعتی گذشته گفتم متشکر شما مرخصید ودقایقی بعد خودم هم به منزل رفتم .بماند که آنچنان غرق در فکر بودم که نزدیک بود تصادف کنم . ولی به لطف خدا و به جهت شانس و اقبال و مهارت خدادادی در رانندگی به خودم آمدم ولی راننده دیگر از فحش و بد و بیراه کم نگذاشت . متعجب بودم و اولین باربود بیماری این گونه ذهنم را مشغول کرده بود از طرفی درمانش برایم مهم بود . و از طرفی می­گفتم او به درمان احتیاجی ندارد و شاید چون هیچ چیز از او نمی دانستم و او از من چیزهایی میدانست که نباید می­دانست اندیشه کردم که شاید خلافکار باشد ولی نه به او نمی­آمد. پس چه من دچار توهم شده بودم یا او چرند می گفت و شانسی تیرش به سیب خورده بود. البته چرت و پرت می گفت این تنها چیزی است که در مورد حرفهایش می شود گفت :ولی در لابه لای آن به طرز عجیبی نه مشکوک بلکه عجیبی ز حقایق زندگی می گفت.به خانه که رسیدم دوش آب سردی گرفتم حال آمدم شامی خوردم و خیلی منطقی به خودم گفتم تا صبح که نمی توانم به آن فکر کنم سریع خوابم برد. اما خواب عجیبی دیدم خودم بودم در غالب یک اسب . اتاقی بود در حیاط که تابلوی آن نگهبانی بود –حالا عرض می­کنم- یک محل برای استراحت اسبها که به خوابگاه دانشگاه بیشتر شبیه بود تا اصطبل یا آغل رفتم بالا و با کسانی که انگار از قبل می­شناختم خوش و بش کردم و بعد گفتم منتظرتانم وقتی صدا زد اتاق بیست نگهبانی رفتم گفتم این چه صدایی است شبیه سگ که نمی­گذارد بخوابیم و یا بادوستان خوش و بش کنیم –این ازاون خوابهای بی سرو ته بود-دوستانم آمدند و مرا با خوشحالی بر سر دستان بردند و از من به عنوان یک منجی یاد کردند معمولا در خواب چیزها بی دلیل هستند خوب خواب است یک خیال است میگفتند تو اولین کسی هستی که پاچه ی او را گرفتی بعد فریاد زد شبیر اطلاعات شبیر اطلاعات نام من را صدا می­زد با خودم اندیشیدم اطلاعات کجاست گفتم بروم از نگهبانی بپرسم که دیدم تابوی آن به اطلاعات تغییریافته بعد دیدم چند نفر با چماق و چاقوبه سمت من می آیند زرنگی کردم به درون اتاق رفتم دیدم اسبی دارد با پوزه کتاب ورق می زند به سمتش رفتم و به او گفتم :عزیز من رفتنی شدم زیر یخچال منتظرم باش او نگاه عاقل اندر صفیه به من کرد و بعد قیافه پشیمان به خود گرفت گفت : شبیر منتظرت در در...(روزش رابه یاد نیاوردم )به هر حال گفت منتظرت می مانم گفت خودت باید به دنبالم بیایی شاید آنگاه ...حرفش نیمه کاره ماند چون مانند اکثر خوابها صابون به زیر پایم رفت وقتی دومرد سفید پوش را دیدم که با چاقو و چماق به سمتمان می آمدند و از خواب پریدم چون خواب بود و من خسته دوباره خوابیدم و تا صبح خوابی ندیدمو این روایتی بود این بار از خودم نه بیمارانی که داشته ام عجیب اینجا که عده ای خوابهای مشابه دیده بودند .دکتر به دادم برسید پاک خل شده ام-نفرماییددکتر رحمانی با این حال براتون باید دارو نوشت . خودتون خوب می دونید که کارخوبی کردید اینجا اومدید-لازم نیست بستری بشم-نه لازم نیست فکرتون رو آروم کنید دکتر اصلابرید ببینید چنین اصطبلی وجود داره یا نه؟بعد که از آنجا بیرون آمدم تمام فکر و ذکرم اصطبل بود از طریق دوست دامپزشکی پیدایش کردم و طبق قراری که داشت با هم آنجا رفتیم عجیب بود که اصطبل را گویی قبلا دیده بودم –این است یک تار مو فاصه خیال تا واقعیت-حتی اسبی راکه در خواب دیده بودم پیدا کردم و زیر یخچال بودطبق قولم درخواب عمل کردم . خب چه می کردم دکتر صادقانه گفت که من بیمار روانی نیستم این داروهایی هم که داد آرامبخش عادی است ولی عجیب بود و فقط این طور اتفاق افتاد.و اما شبیررحمانی نمی دانست این چیزی که برای من روایت می کند دست مایه این داستان می شود فصل چهارم تمام شد .اما همه چیز در قصه ها تمام می شود . ایستگاه بعد پایانی.فصل پنجماتاق Bاطلاعات یا آنها که پز می دهند از شبیر و روایتش چیزی نمی فهمندتصمیم بگیرم درباره آنچه جمعی به آن اعتقاد ندارند نیاندیشم چون آنها آمده اند فقط برای حیات دنیا . یا اگراندیشه رهایمان نکرد به آنها که قبول نمی کنند چیزی نگویییم . چون آنها با تمام توان روی احساس پا می گذارند.به یاد سنگدلانی که پاییز را دوست دارند برای شنیدن خش خش خرد خرد شدن برگهای زیر پا و به یاد آنها که زمستان را مرهمی برای پاییز می­دانند و به یاد آنها که بهاری هستند و باران را دوست دارند و به یاد آنها که گرم گرم تابستان را با میوه هایش دوست دارند و جان آدمی مگر چقدر است و این همه بدبختی برای چیست ؟ و ما نامیرا نیستیم خواهیم مرد پس چرا غم به سراغمان می­آید . حتی اگر بپرسید که برای چه نوشتم خودم هم نمی­دانم حتی ارتباط جمله ها را. ماخواب زده شده بودیم و با دکتر شبیر رحمانی خواب مشترکی دیدیم آغل یا اصطبل اصلا هر کجا جایی بود که من به دنیا آمدم و مسخ شدم .انسانی پر از عاطفه که سنگدلی را دوست ندارم .حتی از خوردن میوه بی جان آنقدر ناراحتم که دیگر از بریده شدن گلوی گوسفند یا گاو زجر بکشم . ذاتا یک اسب هستم .یونجه تازه را مجبور بودم بخورم و وقتی انسان شدم اتفاقی افتاد که همه چیز خوردم گوشت میوه و سبزی البته یونجه را در رویا میدیدم که میخورم و حالا پی به چیزهایی برده ام خوردن گوشت برای انسان یک امر عجیب و غریب است حتی در آن زمان مدتی ترکش کردم این گوشت خواری لعنتی را ولی تمام بدنم به هم ریخت و نتوانستم دوام بیاورم نمی­دانم چرا ولی احساس می­کنم که با این روح پاره پاره­ام باید چرخ دنیا را بگردانم اما چطور؟نمی­گردد .اگر مرا حاکم کنید شاید بتوانم قول می­دهم حاکم سنگدلی نباشم. حالا که روحی سرگردانم کم کم دارد یک چیزهایی دستم می­آید مطمئن باشید قول داده­ام ستمگر نباشم.به چیزی که اخیراً متوجه شدم گوش کنید به نقل از خودم:چقدر عجیب ،نه چیزهایی که دکتر رحمانی تعریف می کرد.دکتر رحمانی بعد از آن به نظرش می آمد یا خیال می کرد تعدادی حیوان را که به آغل دیگری انتقال داده در واقع نجات داده است با مجوز خودش و البته کمک دوستش جمشید اردلان پزشک متخصص حیوانات البته به دوستش چیزی در این باره نگفت و او هم از آنجا که انسان خالصی بود پاپیچ نشد و حرف او را مبنی بر علاقه شخصی قبول کرد و آنچه واقعیت بود و من هم آن را می دانستم و در خواب دیده بودم دکتر شبیر رحمانی دوست صمیمی من رقم زد .زود قضاوت نکنید و اصلا قضاوت نکنید این دکتر از اون دکترهایی نیست که بیمار را به قرص و دارو ببندد هیچ حرفی با او نزند و فقط به فکر پر کردن جیب باشد اگر نتواند با تمام قدرت کلام بیمار را قانع و از بیماری روان خلاص کند قرص می نویسد.خود من به بیماری مهلک و اسیر کننده دوقطبی مبتلا شده بودم دکتر نجاتم داد هر چند هنوز قرص می خورم ولی توجیه هیچ دکتری و روش هیچ دکتری جزاو را نپسندیدم بگذریم چون آنها که پز می­دهند از شبیر و روایتش چیزی نمی فهمند . چرا ؟خب چون دکتر آنچه روایت کرد از روی دل بود نه توجیه عقلی برای آن میشود آورد و نه آنها که همه چیز را به مسخره می گیرند و برای خندیدن و مسخره کردن اصلاً پای به این دنیا گذاشته اند خواهند فهمید ؛ که دکتر چه می گوید من به شخصه با توجه به حرفهای دکتر به مسخ اعتقاد پیدا کردم چون احساس از عقل هم قوی تر است آنچه حس درک می کند عقل نمی تواند درک کند فصل پنجم را فقط به این خاطر اضافه کردم که پایانی بر داستان باشد به رسم همه داستان ها ولی چه باور کنید چه باور نکنید اینها همه واقعیت محض بود چون دو نفر احساس کردند که اینها همه واقعیت است و مشترکاً خواب دیدند o-24. هرگزبه شما دروغ نگفت و آنچه در خواب دیده بود به این شیوه مطرح کرد.پایان فصل پنجم و در آخرایستگاه پایانی زندگی مسافرین محترمی که قصد بازگشت به دنیا را دارند با توجه به تابلوهای راهنما مسیر خود را مشخص کنند همچنین دنیای دیگری در احساسات تمام بشریت وجود دارد که می گوید برای روح انسان دنیایی ابدی هست ولی همه شک میکنند پس تا یقین کامل با خوابهایتان آرامش بگیرید با آرزوی خواب های رنگی و خوب .آنچه آرزو دارید نصیبتان باد.پایاننکته مهم: تشابهات اسمی و مکانی همه اتفاقی است و قصدی در پی آن نبوده است. امید درویش زاده</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 21:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ برابر</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-oip3fqzp4zle</link>
                <description>جنگ برابربه نام خدالشگریانی در دو صف دو تایی صف آرایی شد. در زمین مربعی به وسعت 64 مربع کوچک تر به اندازه ایستادن یک سوار یا یک پیاده یا یک پادشاه .دو ردیف جلویی دلیر مردانی فدایی بودند .جان بر کف­ها که ردیف اصلی یعنی سواره نظام و پادشاه را پوشش می­دادند .جان بر کف ها که در صورت رسیدن به انتها ترفیع مقام هم میگرفتند.معمولاً باید جلو و پیش آهنگ نظام حرکت کنند. اما شیپور جنگ که  نواخته شد. سفید ها  حمله. اسب سوار سفید دیوانه وار اسب را با شیهه بلندی از روی خودی ها به جهش واداشت و با یک حرکت ال ماننداسب را به سمت لشگریان سیاه هدایت کرد.جنگی پیچیده .سیاه ها  مقتدارانه بی آنکه خمی به ابرو بیاورند اما با حرکت ضعیفی با پیاده جلوی پادشاه دفاع  کردند  و یک مربع به جلو پیشروی. سفید فقط به فکر فتح خانه های بازی و حمله بود پیاده جلوی پادشاه را چون فکر کرد سیاه ضعیف تر از اوست دو خانه به جلو برد و اکنون سه مربع وسط و اصلی را زیر ضرب گرفت. فشار حمله شدید شد. سیاه هم دست جنباند و فیل سوار، فیل را به جایی هدایت کرد که دست کم یک یا دو مربع اصلی را زیر ضرب بگیرد. سفید هم با فیل مخالف کاری کرد که حداقل دو مربع را زیر ضرب بگیرد که جزو مربع های اصلی جنگ  باشد.اما سفید دیووانه وار در پی حمله و سیاه مقتدرانه دفاع. سیاه اسب سوار سمت شاه را به سوی خط مقدم جنگ راند .سفید به وزارت دستور داد که حمله سنگینی آغاز کند غافل از دفاع سیاه . سفید دست از حمله برنمی داشت و سیاه لاجرم از دفاع اما پادشاهان آنقدر مغرور بودند که حاضر نشدند در قلعه ها محفوظ بمانند تا شاید بعد از حمله و دفاع با کشتار اول یا بهرحال قربانی شدن یا تقابل گرفتن به جنگ خاتمه دهند و اینقدر به حمله و دفاع بدون خونریزی در این جنگ برابر اما با سوارانی متفاوت پرداختند که همه تلف شوند غیر از دو شاه مغرور و سرگردان که لیاقت هیچ کدام چنین لشگری و این جنگ خونین نبود. سرانجام وزیر سفید که خیلی قدرتمند بود بی فکرانه به سوی شاه سیاه رفت و شاه به ضرب شمشیری وزیر زخمی ولی قدرتمند را از پای درآورد و محو کرد به شاه دیگر که نگاه کرد. دید شاه سرگردان در آن طرف باقی مانده با خود گفت که گویی او را میشناسم خوب که نگاه کرد برادرش بود خواست برود و او را در آغوش بگیرد ولی اندیشید و گفت : به فرض من او را من شناخته­ ام ولی اگر او مرا نشناسد می­کشد . پس باز به اطرافش نگاه کرد . پادشاهان مغرور اگر از غرور دست نکشد و از خود و لشگریان محافظت نکنند رفته رفته همه لشگررا از دست می دهند.کمی یاس به شاه سیاه چیره شد  اما خوب که نگاه کرد سرباز ترسیده ای را دید که آن ابتدا به او دستور دفاع ضعیفی داده بود سرباز از دژ جلوی او دفاع کرده بود و اینک زخمی بود شاه بهرحال در همان حوالی خود را به نزدیک او رساند بلندش کرد و از او خواست با کمک هم ترفیع بگیرد  پس با او همگام شد و دست از غرور برداشت پادشاه مقابل هم به دنبال این تعقیب و گریز و تدارک حمله ای به تنهایی بود و همچنان بر غررو ابلهانه اش پایدار. پس شاه و جان برکف سیاه به پایان راه رسیدند شاه سیاه که فهمیده بود همه انسانها برابرند به پیاده مقام داد گفت : جنگ بر سر پادشاهی است او دیوانه وار سرزمین تو را می­خواهد و احتمالا نمی­داند از آن ماست نه من به تنهایی. تو هم در آن سهم داری به مرتبت وزیر من در آی و به سویش شتاب کن کمکت می­کنم تا او را دستگیر کنیم نهایتا با پیمایش 9 مربع چنین امری محال نیست .با فکر هم و برای هم و برای آزادی وطن .و به یاری هم سفید مغرور را دستگیر کردند. سیاه به او فهماند که برادر هستند ولی سفید زیر بار نرفت و مغرورانه به زندان افتاد و جنگید البته در خیالش تا مرد. اما چنان دیوانه وار به این جنگ و جدل و بازی ذهنی مشغول بود در زندان که ملیون­ها شاید هم ملیاردها حالت را متصور شد که گاهی سفید و گاهی سیاه ظفر می­یافتند.بالاخره پادشاه سفید در لحظه آخر عمر متوجه شد زندگی قانونی برابر دارد و آن آزادی و آزادگی است تنها اگر برتو ستم شد حمله کنی و تنها حق مقدر برای خودت را بخواهی دیگر دیرشده بود.یکدفعه مادر گفت : شعار بس است دستهایت را بشور از بازی دست بکش شامت یخ کرد.کیش و مات ؛چشم</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 20:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشغال زارها (داستان مینی مالیستی)</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%A2%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ejtk9miobbam</link>
                <description>کاش می‌شد دنیا را به آشغال‌زاری بزرگ تبدیل کرد. آشغال‌زاری که هر چیزی بخواهی در آن پیدا می‌شود؛ سکه‌های پول، کاغذها، قوطی‌‌ها ، ظرف‌های پر از غذا، پاکت‌های خالی و هزاران چیز و ناچیز دیگر. نمی‌دانی چه لذتی دارد لحظه‌ای که روی این آشغال‌ها بپری. گربه خاکستری به سمت من دوان دوان  می‌آید و از رسیدن ماشین شهرداری خبر می‌دهد و قصه رویاهای مرا تکمیل‌تر می‌کند. من می‌خواهم با ماشین آشغال‌ها بروم تا به شهر برسم. و هم اکنون گربه‌های دیگر را بدرود می‌گویم.</description>
                <category>امید درویش زاده</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 17:59:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>