<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های h.v_asel</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_34805076</link>
        <description>نویسنده رمان‌های آنلاین دیوار احساسات، لاکمیا (عالم دیوانگان)، پیرامون وجدان.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:49:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2356426/avatar/zbVyLd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>h.v_asel</title>
            <link>https://virgool.io/@m_34805076</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انجمن ماوراالطبیعه سنی ساکیرال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34805076/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D8%B3%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84-lullzhpdu9fk</link>
                <description>🕯️ تو پذیرفته شدی:از این لحظه،ارواح تو را می‌بینند،شیاطین نامت را زمزمه می‌کنند، فرشته‌ها پشت می‌کنند،وودو در رگ‌هایت جاری‌ست،طلسم‌ها بیدار شده‌اند،خون تو دیگر فقط خون نیست.تو اکنون درون حلقه‌ای هستی که بازگشتی ندارد. 🕯️</description>
                <category>h.v_asel</category>
                <author>h.v_asel</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 13:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان پیرامون وجدان (پارت یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34805076/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-sxvhawj7wqeb</link>
                <description>مقدمه: مغزم دیگه بهم فرمان نمی‌داد. خشکم زده بود، پلک نمی‌زدم و همین‌طور مات به بدن تیکه تیکه شده و پر از خون شایان زل زده بودم. نفسم بالا نمی‌اومد و صورتم از فرط گریه کاملا خیس شده بود. نمی‌دونم آخر بی‌رحمی تا چه حد؟ اینکه برادرتو، عزیزترین کس زندگیتو جلوی چشمات تیکه تیکه کنن و بکشن و تو جز التماس هیچ کاری نتونی بکنی. هیچ تکونی نمی‌خوردم. کارم دیگه از التماس و ضجه و گریه‌زاری گذشته بود و به خاطر داد و فریادهایی که تا همین چند دقیقه پیش کرده بودم، دیگه توانی واسم نمونده بود و صدام در نمی‌اومد. فقط می‌تونم بگم کاش تموم اتفاقاتی که امشب توی این انباری خراب شده افتاده، خواب بوده باشه.  (فصل اول)پسری که فهمیده بودم اسمش آریاست از روی صندلیش بلند شد و اومد رو‌به‌روم وایساد و انگشت اشاره‌ا‌ش رو گذاشت زیر چونه‌ام و سرم رو آورد بالا و شروع کرد به پوزخند زدن.- هی، الماس، چته تو دختر جون؛ رفتی فضا؟با صدای دختری که کمی اون طرف‌تر ایستاده بود سرش رو برگردوند.- آریا تو همینجا بمون؛ من یه کاری دارم زود برمیگردم.- کجا سامانتا؟- برگشتم بهت میگم.***سامانتا (یک روز قبل)بی‌هیچ تردیدی کلت رو به سمت پیشونیش نشونه رفتم.- گفته بودم هیچ وقت خیانتکارا رو نمی‌بخشم. حالا هم فقط ازت یه اسم می‌خوام.- تو... تو رو خ... خدا، التماستون... می‌کنم.کلت رو محکم تو دهنش کوبیدم که افتاد زمین.- بی تته... پته.ضامن کلت رو کشیدم.- آریا بلندش کن.آریا از یقه‌اش گرفت و دوباره اون رو روی زمین نشوند. توی یه باغ بودیم که فقط چندتا درخت داخلش بود. یه محله‌ی دور افتاده که جز من و افرادم کسی به اینجا نمی‌اومد. واسه لحظاتی به خورشید خیره شدم و چندتا نفس عمیق کشیدم. کلت رو روی پیشونیش فشار دادم.- دوباره می‌پرسم؛ کی از این موضوع خبر داره؟- نمی‌دونم... . نذاشتم حرفشو تموم کنه. صدای نابهنجار تیر همه جا پیچید و بعدش جسد همون مرد که با صورت خونی پخش زمین شده بود و خون که با سرعت دوهزار فوران می‌کرد. آروم دستم رو آوردم پایین.- جواب من این نبود.آریا رو صدا کردم که جواب داد.- چیه؟- جسد این احمق رو گم و گورش کن. ترتیب خانواده‌اش رو هم بده.با این حرف من آریا به سمت نوچه‌ها چرخید و در کسری از ثانیه جسد ناپدید شد.***</description>
                <category>h.v_asel</category>
                <author>h.v_asel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 11:28:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان پیرامون وجدان (خلاصه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34805076/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-pqgnjf4ruzzx</link>
                <description>رمان پیرامون وجداننام رمان: پیرامون وجدان (جلد اول)نویسنده: kan (حافظ وطن دوست) و sooreh (نسترن ولید)ژانر: #تراژدی #جنایی #عاشقانهخلاصه: زمانی می‌رسد که دیگر قلب نمی‌تپد، احساس عمل نمی‌کند، خوب بودن معنایی ندارد و عقل حکم نمی‌کند؛ همه‌ی این‌ها زمانی اتفاق می‌افتد که حس می‌کنی به دوران اوج خوشبختی خود رسیده‌ای؛ اما حقیقت همیشه واقعیت نیست. حال اینجاست که از میان تسلیم شدن و ادامه دادن و انتقام، کدام را انتخاب می‌کنی؛ بی‌شک انتقام؛ و این، شروع پست‌ترین اوج است. تاریخ شروع: 1401/10/29زندگی همیشه هم باب میل نیست؛ گاهی اوقات ناخواسته و یا از روی اجبار کارهایی رو انجام میدی که تا قبل از اون حتی تو تصوراتتم بهش فکر نمی‌کردی؛ و این یعنی پایان روزهای خوش و آغاز یک دوران جدید. زخمایی که فکر می‌کردی خوب شدن دوباره شدیدتر از قبل ظاهر میشن، جوری که دیگه هیچ وقت فراموششون نمی‌کنی.</description>
                <category>h.v_asel</category>
                <author>h.v_asel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 11:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دیوار احساسات (پارت یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34805076/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-xrmtxg5fea1d</link>
                <description>رمان دیوار احساسات (پارت یک)آتریسا)از عصبانیت یه نفس عمیق و دستی به موهام کشیدم.من: آخه این دیگه چه وضعشه؟ من همه‌ش یه هفته است که اینجا استخدام شدم؛ چرا این‌جوری رفتار می‌کنه؟ هی گیرهای الکی میده. شما از دستش چی کشیدین، چه جوری تحملش می‌کردین تا حالا؟احمد با خنده جواب داد.احمد: راستش وضعیت ما چندان هم با تو فرق نمی‌کنه ولی مجبوریم غرغرهاش رو تحمل کنیم.با صدای مهسا به خودمون اومدیم.مهسا: داره میاد؛ زود باشین برین سر کارتون.سریع مثل برق نشستیم روی صندلی‌هامون و خودمون رو الکی با پرونده‌ها مشغول کردیم.اومد و دقیقا بالای سر من وایساد. آخ خدا این دیگه چه رییسیه؟ چرا ول کن نیست؟یه نگاه پر از حرص به من انداخت.نازلی: من احمق نیستم. لازم نیست تا من رو می‌بینین شروع به کار کنین.سرش رو چرخوند و رو به احمد گفت،نازلی: احمد کارها رو ردیف کن و یه دستی هم به سر و روی شرکت بکش.احمد با قیافه‌ی متعجب جواب داد.احمد: خبریه نازلی خانم؟نازلی: آره داداشم پایا داره میاد ایران. احتمالا هم یه سر به اینجا می‌زنه. نمی‌خوام که به هم ریخته باشه.احمد: واقعا؟ باشه نازلی خانم حتما انجام میدم.نازلی: پس من دیگه میرم.و خیلی سریع بدون اینکه منتظر جوابی از ما بمونه رفت.در حالی که خودم رو روی صندلی ولو می‌کردم گفتم،من: آخیش راحت شدم.دهنم رو کج کردم.من: همش ور ور ور؛ اه حالمون رو بد کرد.با خوردن یه ضربه به پهلوم به خودم اومدم.مهسا: خدا شفات بده.یه لحظه یه فکر شیطانی به سرم زد. صدا کردم،من: مهسا.مهسا: ها چیه آتی؟من: میگم تو این داداش نازلی، اسمش چی بود، ها پایا، اون رو دیدیش؟مهسا: منم تازه اومدم این شرکت ولی آره یه بار دیدمش، چه‌طور مگه؟من: اخلاقش مثل خواهرشه؟ چند سالشه؟ خوشگله؟مهسا: هی‌هی یه‌ذره یواش‌تر کجا با این عجله؟ اول اینکه من از دور دیدمش و از اخلاقیاتش خبر ندارم و دوم اینکه اون داداش کوچیک‌تر نازلی خانمه؛ نازلی خانم ۲۵ سالشه و پایا خان هم سه سال ازش کوچیک‌تره پس میشه ۲۲ سالش و درمورد خوشگلیش، فضولیش به تو نیومده.من: خودشیفته‌ی بی‌ترادب؛ یه سوال ازت پرسیدم ها. می‌میری کامل و قشنگ جواب بدی؟</description>
                <category>h.v_asel</category>
                <author>h.v_asel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 11:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دیوار احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34805076/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-u1sth3eqb8yp</link>
                <description>نام رمان: دیوار احساساتنام نویسنده: حافظ وطن دوستژانر: #عاشقانه #طنزخلاصه: پسری به نام پایا که در یک خانواده‌ی ثروتمند و مرفه زندگی می‌کند، در شرکتی که متعلق به خواهرش است با دختری آشنا می‌شود که این آشنایی باعث رخ دادن اتفاقات غیر منتظره‌ای برای هر دویشان است. گذشته از این خواهر پایا نیز رابطه‌ی خوبی با این کارمند خود ندارد.حرفی از نویسنده: سلام دوستان، می‌خواستم قبل از اینکه رمان رو شروع به خوندن کنید، یه نکته رو بهتون بگم: اول اینکه این داستان از زبون چندتا شخصیت مختلف روایت میشه، پس گیج نشید و دوم اینکه این رمان طنزه ولی قرار نیست که داستان به همین منوال پیش بره، یعنی یه جاهایی از داستان ممکنه درام و غمگین باشه؛ امیدوارم که خوشتون بیاد، التماس دعا.</description>
                <category>h.v_asel</category>
                <author>h.v_asel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 11:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرقه ایلوسوناتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_34805076/%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%AA%DB%8C-ymorojyi1toa</link>
                <description>فرقه ایلوسوناتیفرقه ایلوسوناتی یک فرقه‌ی خودمحور است که از ادیان و فرقه‌های مختلف تشکیل شده است؛ بدین گونه که اعضای این فرقه تمام ادیان چه خداپرستی و چه شیطان پرستی و هر دین دیگر را به یک اندازه قبول دارند اما با این حال خود را از همه‌ی این ادیان بالاتر می‌دانند. قابل ذکر است که این فرقه بیشتر سعی در کنترل و دخالت در نظام ماوراالطبیعه دارند. این فرقه بیشتر با انرژی‌های تاریک (شیطانی) سر و کار دارند. تاریخ دقیق پیدایش این فرقه مشخص نیست.</description>
                <category>h.v_asel</category>
                <author>h.v_asel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 10:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>