<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کوثر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35054148</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کوثر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35054148</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35054148/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ejbxewcjpzqb</link>
                <description>امروز قرار گذاشته بودم با دوستم خواهرم رو به ترسونم،شب که شد دوستم با مشت در رو میکوبید خواهرم در رو باز کرد ،دوستم بلند بلند می خندید و تفنگی به دستش بود که روی سر خواهرم گذاشته بود منم از طبقه ی بالا آنها را تماشا می کردم                       دیگه خواهرم شروع کرد هق هق گریه کردن منم با خودم گفتم که به اندازه ی کافی ترسید وارد پیام رسانم شدم که به دوستم پیام بدم که دیگه بسه و تمومش کنه اما تا اومدم توی پیام رسان ناگهان دیدم که دوستم پیام داده:سلام،ببخشید ولی من برام مشکلی پیش اومده و نمیتونم بیام شب چون الان خارج از شهرم....</description>
                <category>کوثر</category>
                <author>کوثر</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 13:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>