<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرجان اکبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35092403</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:13:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/432973/avatar/PJhviK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرجان اکبری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35092403</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رخساره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%B1%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D9%87-jcgsruqj1er0</link>
                <description>رخساره لبه‌ی حجله‌ی توری سفید را کنار زد و از لای ریسه‌های رنگی لچکی که از زیر کلاه گرد روی سرش آویزان بودند، بیرون را نگاه کرد. چشمان درشتش را که گویی سیاهی شب را در خودش جمع کرده بود و از میان مژه‌های بلندش بیرون زده بود دور حیاط چرخاند تا شاید ماهرخ را ببیند و لحظه‌ای هرچند کوتاه با او وقت بگذراند، اما گویی ماهرخ هم فهمیده بود نباید آن‌طرف‌ها آفتابی شود. همینطور که با دست سکه‌های ده‌شاهی روی پیشانی‌اش را کنار می‌زد و در مسیر دایره‌ای چشمانش اطراف را می‌‌‌پایید، با چشم‌غره‌ی ماجان روبرو شد. تندی پرده را انداخت و دوباره خودش را لابه‌لای پولک و مرواریدهای لباسش جمع کرد. دخترک پانزده سال بیشتر نداشت، اما انگشتان باریک و بلندش آنقدر در سوزن‌دوزی و ترمه‌دوزی مهارت داشت که مردم بین کارهای دستی‌اش با ماجان -مادربزرگش که هنرش بین زنان روستا زبان‌زد همه بود به اشتباه می‌افتادند.صدای ماجان از بیرون حجله‌ی قفسی، لابلای ساز و دهل و هلهله‌ی دختران به گوشش خراش می‌زد. تا یادش می‌آمد او بود و ماجان. نه ننه بابایی دیده بود و نه خواهر برادری. ماجان می‌گفت وقتی دوسال بیشتر نداشته بابا و ننه‌اش را از دست داده، آن‌هم در آتش‌سوزی؛ ولی هیچ‌وقت نگفته‌بود چرا و چطور سوخته بودند. هر وقت هم می‌پرسید، ماجان از جواب طفره می‌رفته و خودش را سرگرم می‌کرده.  ولی بارها از مردم ده شنیده بود که ماجان قبل از اینکه پسر و عروسش را از دست بدهد خیلی خوش‌اخلاق و مهربان بوده. خیلی هم عجیب نبود بدخلقی کند چون بزرگ کردن یک دختربچه دست تنها برایش سخت که بود هیچ، برای درآوردن خرج و مخارج زندگی هم باید کار می‌کرد. از کار سرِ زمین گرفته تا سوزن‌دوزی و ترمه‌دوزی.رخساره با ترس  لبه‌ی تور را کنار زد و دوباره چشم چرخاند. از صبح توی آن قفس توری با لباس عروس سنگین و پر از سنگ و ملیله که ماجان برایش دوخته بود بی‌حرکت مانده بود. خودش را لعنت کرد که چرا به حرف دلمراد گوش نکرده بود. چشمانش را بست و سوار بر اسب قهوه‌ای دلمراد توی نیزار چرخید. دستانش را سفت دور کمر او حلقه کرد. دلمراد هم گاهی سر می‌چرخاند و گوش و چشمش را به رخساره می‌دوخت و تندتر از قبل چهارنعل می‌تاخت. گویی هیچ‌کس و هیچ‌جا را نمی‌دید. رخساره سرش را روی شانه‌های دلمراد تکیه داده‌بود و بلند آواز  &quot;موکه مه کنجکه تونو&quot;   (مادر! این منم دخترک تو) می‌خواند و خودش را تکان می‌داد. همان‌طور که سر چشمه خوانده بود و نفهمیده بود پسر شابازخان از دور او را نگاه می‌کند. داشت برای “مردان “ چشم نازک می‌کرد و از نگاهش فرار می‌کرد که ناگهان با تکان شدید حجله از جا پرید؛ فکر کرد آمده‌اند او را ببرند، ولی وقتی چشمش به ماهرخ افتاد به جای آن‌که سرش داد بزند او را بغل گرفت و یک دل سیر گریه کرد. ماهرخ خودش را به سختی کنار رخساره جا داد و او را نهیب زد:- بسه دیگه گریه نکن! همه‌ی سر و صورتت بهم ریخت.- به جهنم؛ کاشکی می‌مردم.- زبونتو گاز بگیر دختر! دیگه از این حرفا گذشته. خودت می‌دونی که حریف ننه‌بزرگت و شاباز‌خان نمیشی رخساره.- کاشکی ننه بابام زنده بودن، اونوقت مجبور نبودم به زور ماجان شوهر کنم. اونم با یکی که دلم به دلش نیست.ماهرخ دستهای رخساره را دودستی گرفت و فشار داد.-ولی اگه تو بخوای هنوزم دیر نشده رخساره! دلمراد هنوز منتظره تو لب تر کنی خودشو فدات کنه.- غلط کرده اون کاکای بی‌عرضه‌ت. اگه آدم بود یه کار درست حسابی پیدا می‌کرد و دهن ماجان‌و می‌بست.- نقل این حرفا نیست. خودت می‌دونی که به هر دری زد نشد، تازه ماجان با این یه ذره بخور نمیر دلمراد راضی نمی‌شد که. یادت رفته شبی که شنید شابازخان می‌خواد تو رو برای پسرش مردان خواستگاری کنه چکار کرد؟ تموم ده رو خبر کرد و جار زد که رخساره قراره عروس کدخدای ده بالا بشه.- آره یادمه. ای کاش پام می‌شکست و اون روز لب چشمه نمی‌دیدمش. هنوز نمی‌تونم فکر کنم قراره یکی منو بگیره  که هیچ دوستش ندارم. رخساره به چشم‌های ماهرخ خیره شد، انگار دنبال چیزی می‌گشت.- … حالا دلمراد کجاست پیداش نیست.- نمی‌دونم از صبح بیرون زده، معلوم نیست خودشو کجا گم‌و‌گور کرده.رخساره ازپشت توری  سایه‌ی ماجان را که جارو به دست دید ماهرخ را به بیرون هل داد و فریاد زد ماهرخ فرار کن.ماهرخ از زیر حجله سرخورد و تا آمد خودش را جمع‌و‌جور کند لنگه دمپایی ماجان کمرش را نشانه گرفت.- ای گور‌به‌گور بشین تو و کاکای بی‌سروپات. نبینم دیگه دور‌و‌بر رخساره بگردی. اینو خدا زده ننه بابا نداره، بذار بره پی بخت خودش. ماهرخ جست زد توی کوچه و دیگه آن‌طرف‌ها آفتابی نشد. ماجان آرام و قرار نداشت. سرک می‌کشید به راه باریکه‌ی کنار خانه تا بلکه طایفه‌ی داماد را ببیند. گویی می‌خواست زودتر این قائله را پایان دهد. دلش شور می‌زد. با اینکه تمام کارهایش را کرده بود و جهیزیه‌ی رخساره را که هنر دستان خودش بود را بقچه کرده و آماده کرده بود، ولی  ته دلش خالی بود و نمی‌دانست چرا؟ فکر کرد شاید به خاطر قولی که در آخرین لحظه به عروسش داده بود که رخساره را خوشبخت کند و نگذارد مثل سنت روستا عروسی کند و بگذارد مرد دلخواهش را خودش انتخاب کند؛ به این حال و روز افتاده. ماجان حیاط را تندتند آب‌‌پاشی می‌کرد تا گردوخاک بلند‌شده از هلهله‌ی بچه‌ها روی حجله‌ی رخساره ننشیند ولی خودش آنجا نبود. رفته‌بود به سالها پیش وقتی خورشید مادر رخساره را برای پسرش آورده بود. توی همین حیاط بود، توی یکی از همین اتاق‌هایی که الان فرش کرده و آب‌و‌جارو کرده بود برای آمدن مهمان‌ها و طایفه‌ی شابازخان. آن روز هم “خورشید” چشمان سیاه و درشتش خیس از اشک بود و صورت سفیدش از لرزش و ناراحتی کبود شده بود. خودش او را از “فرخ‌شا” خواستگاری کرده‌بود، توی سفر کربلا، ندیده و نشناخته. شب‌ها توی کاروانسراها همه از سرگذشت خودشان می‌گفتند، همان‌جا با “فرخ‌شا” آشنا شده بود. اوهم از دختر هوویش گفته بود که از زیبایی و هنر چیزی کم ندارد ولی  تمام حواس شوهرش را به خود کشیده است و او می‌خواهد زودتر از شرش خلاص شود. پولی هم کف دست ماجان گذاشته بود که حکما دهانش را ببندد. عروسی سر گرفته بود و ماجان فکرش را هم نمی‌کرد که “خورشید” نور خودش را توی خانه و زندگی‌شان طوری بپاشد که چندی بعد بشود گل سرسبد روستا. یارممد، پسر ماجان هم شیفته‌‌ی اخلاق و منش “خورشید” شده بود و تمام جانش را به پای او ریخته بود. ماجان صورت بهم‌ریخته‌ی رخساره را که دید دودستی کوبید توی سرش. جان‌بی‌بی را فریاد زد و از او خواست دوباره دستی به سر و روی رخساره بکشد و انگشتش را به تهدید جلوی رخساره گرفت و گفت: - یه دم آروم بگیر تا بیان دنبالت.رخساره نگاهی به دستان حنابسته‌ی خود کرد و دستی به سینه‌ریز دور گردنش کشید. دلش می‌خواست هیچ‌کدام از این جواهرات سنگین را نداشت اما دلمراد کنارش نشسته بود. از بیرون صدای کِل و شادی بلندتر از قبل آمد. فهمید که رسما عروسی دارد شروع می‌شود. زن‌های همسایه با لباس‌های رنگی وسوزن‌دوزی که بیشتر هنر دست خودشان بود یکی یکی آمدند و دور حجله‌ی عروس می‌چرخیدند و آواز می‌خواندند. غروب که شد کم‌کم  دلشوره به جان ماجان افتاد و با پج‌پچ‌های زنان روستا شدت گرفت. یکی رفت روی پشت‌بام و از دور قطاری از اسب و آدم دید و از همان‌جا فریاد زد: -« آمدن… آمدن» عرق از سروصورت رخساره شره کرد و با قطره‌های اشک قاطی شد و سر خورد روی لباسش. ماجان همه را ساکت کرد و گوش تیز کرد. صدای ضرب دهل و آوای سرنا را که ضعیف شنید گل از گلش شکفته شد. دوباره هلهله و پایکوبی به آسمان بلند شد و رقص &quot;چوبازی &quot; جوان‌ها سرگرفت . صدای چک‌چک چوبها در هوا بلند شده بود. دختر و پسر با لباس‌های محلی می‌رقصیدند و زنها کِل می‌کشیدند. همه آماده بودند برای ورود طایفه‌ی داماد. تمام روستا جمع شده بودند که ماجان و نوه‌اش إحساس تنهایی نکنند.  همه چیز سر جای خودش بود مگر دل رخساره که هنوز برنگشته بود و توی نیزار سوار بر اسب دلمراد می‌تاخت. این آخرین لحظاتی بود که رخساره در خانه‌ی خودش به‌سر می برد. بابا  نبود  تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی  به او پیشکش کند. اصلا اگرننه و بابا بودند که ماجرا اینطور نمی‌شد.ساعتی به قد تنهایی ماجان و رخساره گذشت، اما از طایفه‌ی شابازخان خبری نشد. دیگر حتی صدای ساز و دهل هم قطع شده بود. دوباره کسی را فرستادند روی بام تا خبر بیاورد از این قوم غایب. جوانی که خیز برده بود روی پشت‌بام فریاد زد:« دارن برمی‌گردن… دارن برمی‌گردن»ماجان افتاد و از حال رفت. این‌بار ولوله افتاد بین اهالی روستا. پچ‌پچ‌ها بالا گرفت. چند زن دور ماجان را گرفته بودند وچندتای دیگر هم به رخساره دلداری می‌دادند که دلش را بد ندهد حتما اتفاقی افتاده یا شاید کسی حالش بد شده که برگشته‌اند؛ حکما یکی خبر می‌آورد از این بی‌قیدی. این حرف‌ها به جان رخساره مثل قندی آب می‌شد ولی به روی خودش نیاورد. ماجان که به هوش آمد به سر‌و‌صورتش می‌زد و مثل کسی که عزیز از دست داده به سوگ آبروی رفته‌اش نشسته بود. گویی دوباره پسر و عروسش را از دست داده بود. آتشی که آن‌شب توی انبار ازفانوس توی دست ماجان و با بی‌احتیاطی به دامن “ خورشید” افتاده بود و اورا سوزانده بود، این‌بار تمام جان ماجان را گرفت. در هیمه‌ی آتش پسرش را می‌دید که برای نجات مادر و خورشید به هر سو می‌پرید. سوختنش را دوباره حس کرد و نفس کشید و از هوش رفت.   چند مرد به سمت راه باریکه‌ی ده بالا رفتند تا خبر بیاورند که با صحنه‌ی عجیبی روبرو شدند. وسط نیزار دلمراد مشعل به دست ایستاده بود و غرش می‌کرد:-	رخساره مال منه. هیچکی نمی‌تونه اونو از من بگیره. یک قدم جلو برین خودم و شما و این نیزار رو به آتیش می‌کشم. طایفه‌ی داماد، سواره و پیاده یک طرف جاده جمع شده بودند و نفس‌هاشان در سینه حبس شده بود. مردهای روستا تلاش کردند دلمراد را آرام کنند و به شاباز خان ادای احترام کردند و آن‌ها را به سمت روستا و عروسی راهنمایی کردند. دوتا از جوان‌ها از پشت دلمراد آرام به او نزدیک شدند و همین‌که خیز بردند تا مشعل را از دستش بگیرند، دلمراد دستش پیچ خورد و مشعل به جان نیزار فرو رفت. صدای جیغ و فریاد زن‌ها و بچه‌ها بلند شد که با دامن‌های چین‌دار و پر‌زرق و برق به هر سو فرار می‌کردند. تا آمدند دلمراد را از جان آتش بیرون بکشند قسمتی از نیزار و دست‌و‌‌پایش سوخته بود. شاباز خان از خشم، سرخی آتش به صورتش افتاده بود. نگاه تندی به پسرش “مردان” کرد و رو به جمعیت فریاد زد: « برمی‌گردیم. این عروس حکما شگون نداره برای ما»«پایان»مرجان اکبری✍?۲ اردیبهشت ۱۴۰۱ </description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 22:45:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌داستان۶( آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%B6-b85r1pg6rq7n</link>
                <description>تا کنون یازده ویژگی شخصیت برای پیش‌داستان‌مان تعریف کردیم. دو ویژگی آخرکمی عجیب هستند و یا شاید فکر کنید آخر توی یک رمان این اطلاعات به چه کار می‌آید؟ ولی باید بگویم برای اینکه بتوانیم قهرمان داستان را ملموس و واقعی نشان بدهیم، باید با او زندگی کنیم و خودمان را در بطن زندگی‌اش غرق کنیم.۱۲- سرگرمی اصلی: «برای مردی که از سن پایین بار مسئولیت روی دوشش سنگینی می‌کرده و تا به خودش آمده و خواسته جوانی کند، سر و همسر دورش را گرفته‌اند، چه سرگرمی می‌تواند وجود داشته باشد؟ اصلا او چگونه توانسته به علایق و سرگرمی‌های خودش فکر کند؟ ولی صبر کنید. یادم آمد امیر یکسال از زندگی‌اش را در دانشکده‌ گذرانده. همان سالی که پدرش هنوز زنده بود. همان موقع که حسابداری می‌خوانده. با بچه‌های دانشکده والیبال بازی می‌کرده و گاهی بعداز‌ظهرها با دوستش رامین، وقت خود را در سالن والیبال می‌گذرانده. می‌شود سال‌ها بعد دوباره این علاقه را زنده کرد. می‌توان رامین که حضورش کمرنگ شده‌بود را دوباره سر راهش قرار داد. آن دوره پسربچه‌ها و حتی جوان‌ها اوقات فراغت توی کوچه تیله‌بازی می‌کردند.  حتما امیر هم از این قاعده مثتثنی نبوده.باید حسابی فکر کنم و علایق اصلی که ذهنش را مشغول می‌کرده بیابم.»۱۳- اطلاعات ضروری( رازها و حقایق دردناکی که شخصیت نمی‌خواهدآن را فاش کند.):«امیر هم رازی در ذهنش دارد که دوست ندارد آن‌ را برای کسی بازگو کند. وقتی نوجوان بود روزی که رفته بود نان بخرد، توی کوچه‌ای با مردی روبه‌رو می‌شود که از دست پلیس فرار می‌کرده. مرد فراری ناگهان کیف کوچکی به امیر می‌دهد که روی آن قفلی خورده بود و از امیر می‌خواهد آن را به آدرسی که می‌گوید برساند و نشانی دختری را می‌دهد که باید کیف را به او تحویل دهد. امیر ابتدا مخالفت می‌کند ولی با اصرار مرد فراری و تمنایی که در چشمانش بود می‌پذیرد و قبل از اینکه پلیس بریزد داخل کوچه و مرد را دستگیر کند، امیر کیف را زیر بلوزش مخفی کرده و از آنجا دور می‌شود. کیف را همان روز به دختری که آدرس داده بود رساند ولی درباره‌ی این موضوع با هیچکس صحبت نکرد. ولی هیچ‌گاه نفهمید محتویات کیف چه بود؟ نفهمید چه بلایی سر مرد فراری آمد؟ آن مرد چه اطلاعاتی در آن کیف داشت که برای پلیس و یا شاید حکومت مفید بوده؟ این خوره‌های فکری سالها درگیرش کرده‌بود. تنها چیزی که از آن اتفاق برایش خوشایند بود و شاید گاهی به او آرامش می‌داد دختر جوانی بود که با چادر سفید گلدار جلوی در ظاهر شده و کیف را گرفته‌بود، نگاهش و پوششی که در آن سالها داشت در ذهنش مانده بود.»خب همانطور که تا حالا به این ویژگی‌ها اشاره کردیم، بهتر است این فرم را برای سایر شخصیت‌های مهم داستان بنویسید. در این داستان که از ابتدا دنبال کردیم می‌توان این فرم را برای سودابه، اوس‌رحیم، مادر امیر، رامین و حتی دختر جوانی که سالها پیش دیده پر کرد.امیدوارم این مطالب برای شما مفید بوده و توانسته باشد شما را در نوشتن هرچه بهتر رمان یاری کند.مرجان اکبری ?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 18:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌داستان ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B5-fjfnbaeybiox</link>
                <description>پیش از نوشتن یک رمان، لازم است در تمام داستان تکلیف خودمان را با شخصیت‌ها مشخص کنیم. ابتدا به نوشتن تمام خصوصیات ظاهری و باطنی شخصیت اصلی می‌پردازیم، سپس نوبت به شخصیت‌های فرعی می‌رسد. این شخصیت‌ها باید در داستان‌تان مشخص شوند حتی اگر قرار است در صحنه‌ای فقط رد شوند باید شخصیت‌شان در پیش‌داستان شکل بگیرد.نکته‌ی مهم: پیش‌داستان مرحله‌ای پیش از نوشتن رمان است که فقط شما از آن اطلاع دارید و قرار نیست در اختیار کسی گذاشته‌شود. استاد شهسواری به ۱۳ ویژگی در مورد قهرمان داستان اشاره کرده‌اند که بنده با ذکر یک شخصیت خیالی به نام امیر و برای درک بهتر، موضوع را بررسی کرده‌ام. امیدوارم مفید بوده باشد.۱۰- تأثیر والدین: در شخصیت خیالی من، مردی به نام امیر که در دهه‌ی شصت مردی متاهل و مسئول به خانواده است زندگی می‌کند. والدین مخصوصا پدر نقش به‌سزایی  در رفتار و منش شخصی امیر دارد. پدری که در تمام عمر با شرافت زندگی کرده و نان حلال سر سفره آورده نمی‌تواند فرزندانی لاابالی بار آورد و یا حداقل فرصت این کار را به آنها نداده. چرا که به امیر از کودکی یاد داده که روی پای خودش بایستد. امیر پشتکاری و سلامت روحش را از پدر یاد گرفته و اینکه هیچوقت زیر بار حرف زور نرود و غم‌خوار عالم و آدم باشد را از مادر. مادری که همه‌ی وصله پینه‌های زندگی در دستان پرتوان و کارکرده‌اش به خوبی نمایان است.۱۱- تأثیر خانواده ( همسر و فرزندان):امیر مردی مقید است و اخلاق و منشی که از پدر به ارث برده را به سه فرزند خودش منتقل کرده، اما در مورد دینداری مدخترش را نتوانسته خیلی مقید به نماز کند زیرا او تحت تاثیر رفتار سودابه عمل می‌کند. امیر یا باید بتواند اعتقادات مذهبی‌اش را با سودابه حل کند و مسالمت‌آمیز کنار هم زندگی کنند یا پی اختلاف را به خود بمالد و به دنبال آن منتظر عواقب غیرمنتظره برای تک دخترشان باشد. امیر احساس تنهایی می‌کند و ذات شیطنت‌گونه‌ی او گاهی سیخونک می‌زند: بشود مطیع خواسته‌های سودابه و اجازه دهد او هرطور می‌خواهد با بچه‌ها رفتار کند؟ یا با رفتارش مخالفت کند و درگیری و جروبحث در خانه‌اش سر گیرد؟مرجان اکبری ✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 15:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌داستان ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B4-locm9soizh1o</link>
                <description>هفت ویژگی مهم را به عنوان پیش‌داستان برگرفته از کتاب “ حرکت در مه” استاد شهسواری ذکر کردم.اکنون به دو ویژگی دیگر از ۱۳ عنوان ذکر شده می‌پردازیم:۸- اعتقادات مذهبی:در این مورد باید خیلی دقت کرد چون شخصیت شما در بسیاری از کارهایش به خواننده معرفی می‌شود. چه بسا شما قهرمان‌تان را مذهبی بسازید اما در گفتار و رفتارش خلاف این امر را نشان دهد، میانه‌ی داستان، خواننده سردرگم می‌شود.« امیر اهل نماز و روزه است و تا یادش می‌آمده همه‌ی اهل خانه روزه می‌گرفته‌اند. در حقیقت این امر را به عنوان یک امر جدانشدنی از زندگی‌شان می‌دانسته. حتی در زمان پهلوی که خیلی نماز و روزه باب نبوده، سحرهای ماه‌رمضان پدر همه‌ی بچه‌ها را صدا می‌کرده و حتی با اندک نان‌و‌پنیری که در خانه داشتند روزه می‌گرفتند. این که چرا امیر با این اعتقادات مذهبی به جبهه نرفته هم خود جای بحث دارد. شاید بعدا بتوانم برایش چند صباحی جبهه بگذارم و با مجروحیت کوچکی به خانه برگردانم. نمی‌دانم باید ببینم چه پیش می‌آید. امر مهم و قابل تأمل در حال حاضر این‌است که سودابه برخلاف امیر خیلی پایبند مذهب نیست.»۹- نظرات سیاسی: « او خودش را درگیر سیاست نمی‌کند. حتی اگر ببیند دینش به خطر افتاده تا می‌تواند سعی دارد مداخله‌ای نکند، پس اگر در داستان آن هم در دهه‌ی شصت امیر با یک شخص گروهکی یا منافق روبه‌رو شد، باید حواسم باشد که رگ غیرت دینداری‌اش بلند نشود. اصلا شاید هم بر حسب اتفاق برای کار گچ‌کاری وارد خانه‌ای شد که هرروز میتینگ داشته باشند و آن‌جا ناخواسته درگیر  گروه‌های منافقین شود. باید دید چه پیش می‌آید؟ هر چه پیش آمد باید خروجی کارم مبارزه با منافقین باشد. »بُعد سیاسی شخصیت اصلی در پیرنگ داستان خیلی تأثیر دارد، شما باید بدانید و مشخص کنید که قهرمان شما چه بینشی دارد وگرنه نمی‌توانید تعلیق در داستان‌تان بیندازید.مرجان اکبری ✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 14:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌داستان ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-h5q9gqughqzu</link>
                <description>تا کنون به پنج ویژگی از ویژگی‌های شخصیت اصلی به عنوان پیش‌‌داستان اشاره کردیم که این موارد را شامل می‌شود:ویژگی‌های فیزیکیویژگی‌های سنیویژگی‌های شغلیویژگی‌های تحصیلیویژگی‌های جنسیتیهمانطور که قبلا خدمت شما عرض کردم این خصوصیات در طول رمان به  شخصیت‌پردازی و شناخت قهرمان‌ها کمک می‌کند.اکنون به دو ویژگی دیگر از ۱۳ ویژگی شخصیت اصلی رمان، طبق الگوی آقای محمدحسن شهسواری در کتاب “ حرکت در مه” می‌پردازیم:۶- ویژگی طبقاتی: «امیر در یک خانواده‌ی متوسط رو به پایین بزرگ شده، طعم فقر را چشیده است. گاهی مادرش را تا پاسی از شب سوزن به دست در حال خیاطی برای مردم دیده است. شاید یکی از دلایل مخالفتش با کارکردن همسرش همین باشد. پدرش گاهی هر روز سرکار بود و خب نان بخور‌نمیری سر سفره می‌آمد، ولی سیاهه‌ی زمستان که می‌شد و کار بنایی به حداقل خود میرسید آن‌ها به مشکل برمی‌خوردند. اوس‌رحیم مجبور می‌شد صبح‌ها سر میدان قاطی کارگرها بماند تا شاید کسی برای کارگری یا باغبانی خانه‌اش به او نیاز داشته باشد.اما حالا زندگی امیر تغییر کرده، از سطح متوسط کمی بالاتر است و با وجود دو تا حقوق، باز  از سودابه می‌خواهد تا جایی که می‌تواند در دخل و خرج خانه صرفه‌جویی کند که بتوانند خانه‌ای بخرند.»۷- ویژگی ملیتی: « امیر یک ایرانی‌الاصل است. ایرانی نه تنها به دلیل تولد در این کشور، نه. به ایران و خاک وطن وفادار است. می‌گوید اینجا خاک آبا‌و‌اجدادی ماست، چه بخواهیم و چه دوست نداشته باشیم.هرچند که گاه و بی‌گاه از جنگ و اجناس کوپنی و ایستادن طولانی مدت خودش یا سودابه در صف روغن و برنج و اقلام دیگر گله و شکایت می‌کند و عصبانی به زمین و زمان بدوبیراه می‌گوید ولی وقتی بشنود کسی تمام زندگی‌اش را فروخته و قصد مهاجرت کرده، اگر تکه‌ای وطن‌پرستانه به او نیندازدآن‌شب خوابش نمی‌برد. »مرجان اکبری ✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 11:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌داستان ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B2-mbxz1o7rjip6</link>
                <description>در پست قبل به سه ویژگی از ویژگی‌های شخصیت اصلی رمان اشاره کردیم که آقای شهسواری در کتاب “حرکت در مه” با عنوان معرفی شخصیت قهرمان در پیش‌داستان، برشمرده‌است. این سه ویژگی شامل:  ویژگی‌های فیزیکی، ویژگی‌های سنی و ویژگی‌های شغلی بود.در این پست به دو ویژگی دیگر اشاره می‌کنم و با شخصیت خیالی که با نام امیر در مورد ویژگی‌های شخصیتی‌اش معرفی کردم، این مبحث را ادامه می‌دهم.۴- ویژگی‌های جنسیتی(زن/مرد): اینجا در مورد ویژگی‌های مردانگی و زنانگی شخصیت و عقاید او، هر آنچه در فکر داریم می‌نویسیم. قرار است اعتقادات جنسیتی قهرمان‌مان را به نمایش بگذاریم.«امیر دلش می‌خواهد شب‌و‌روز کار کند ولی آب توی دل زن و بچه‌هایش تکان نخورد. او معتقد است مرد باید کار کند و زن خانه‌داری کند. ولی او نمی‌تواند ادای مردسالاری را در خانه در بیاورد، چون سودابه، در خانواده‌ای بزرگ شده که هر دو خواهر بزرگترش معلم هستند و شاغل. او بر خلاف امیر اعتقاد دارد زن باید دستش توی جیب خودش باشد.» پس اینجا می‌توانم در داستانم یک گره بیندازم. گره‌ی اعتقادی و کشمکش جنسیتی بین امیر و سودابه.۵- ویژگی‌های تحصیلی: « امیر در نوجوانی به درس و تحصیل خیلی علاقه داشته. بعد از اینکه دیپلمش را گرفت، بلافاصله وارد دانشگاه شد و رشته‌ی حسابداری خواند. اما همان سال اول اوس‌رحیم، از دنیا رفت و امیر مجبور شد دانشگاه را رها کند و به دنبال کار بیفتد تا بتواند خرج مادر و دو خواهرش را دربیاورد. دو سال کار بنایی از او مردی قوی ساخت و به همین دلیل مادر تصمیم گرفت سودابه را خواستگاری کند. می‌خواستم امیر را در دهه‌ی شصت، وقتی مردی جا‌افتاده شده درگیر جنگ و جبهه نکنم چون در خصوصیات اخلاقی‌اش برش سیاسی ندارد، اما او در یک خانواده‌ی معتقد رشد کرده و ممکن است تحت تأثیر رفتار خانواده قرار گیرد.  باید جلو بروم ببینم چه پیش می‌آید؟»تا اینجا کم‌کم خصوصیات فردی و اخلاقی شخصیت دستمان آمده. البته قرار نیست تمام این ماجراها را در رمان بیاوریم، بلکه با توجه به این نقاط ضعف و قوت شخصیت داستان، عناصر داستان را طراحی می‌کنیم.</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 07:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش‌داستان ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1-t7211v8tjabs</link>
                <description>آقای محمدحسن شهسواری در کتاب “ حرکت در مه” خود می‌گوید:«در رمان شخصیت‌محور، همه‌چیز بر پایه‌ی یک شخصیت یا شخصیت‌های اصلی استوار است. همه‌ی خصوصیت‌های مهم انسان که موجب کنش یا واکنش‌هایی در زندگی می‌شود. همه‌ی چیزهایی که صبح‌مان را با آن می‌آغازیم و شب‌مان را با آن به آخر می‌رسانیم. پلات در رمان‌های شخصیت‌محور، یعنی چرایی و چگونگیِ اعمال شخصیت.»قبلا به سه ویژگی از سیزده ویژگی شخصیت که به صورت پیش‌رمان نوشته می‌شود اشاره کردم.۱-ویژگی‌های فیزیکی: شامل قد و وزن و هر آنچه که نمایان‌گر شکل ظاهری شخصیت اول داستان‌تان می‌شود. به مثال زیر دقت کنید:« امیر مردی قدبلند است و هیکلی لاغر دارد. بینی کشیده و چشم‌های گودرفته‌اش و تیرگی پوست زیر چشم‌ها از او آدمی تودار معرفی می‌کند. پاهای بلندش هنگام راه‌رفتن به روی زمین کشیده می‌شود.»این خصوصیات یعنی هرآنچه در ذهن شما برای قهرمان داستان‌تان شکل گرفته به خود شما معرفی می‌شود و قرار نیست همه‌ی این جمله‌ها در رمان گنجانده شود. این کار بیشتر شبیه فکر کردن است. فکر شما در مورد شخصیت به هرجا سیر کند، شما را در معرفی شخصیت راهنمایی می‌کند.۲-ویژگی‌های سنی: برای روشن شدن خصوصیات قهرمان داستان ما با همان شخصیت خیالی یعنی امیر پیش می‌رویم: « امیر در دهه‌ی شصت زندگی می‌کند و مردی چهل‌ساله است. یعنی یک مرد کامل و بالغ. او ازدواج کرده‌است و از آن‌جایی که سه فرزند دارد، پس یعنی در سنی پایین‌تر از سن ازدواج توی خرج و مخارج زندگی زناشویی افتاده است. دست‌های چروک و پینه‌بسته‌ی او نشان از کار سخت می‌دهد.۳- ویژگی شغلی: « امیر کارمند شرکت بیمه است ولی بعد از اداره کنار یک معمار، بنایی می‌کند. حالا از کمی حقوق و زن و سه تا بچه و خرج و مخارج آن‌ها که بگذریم، امیر از بچگی کمک‌حال پدرش بنایی می‌کرده و یک‌جورهایی کار بنایی توی خون آبا و اجدادی‌اش بوده. پدرش اوس‌رحیم گچ‌کار، در کار خودش حرفه‌ای بود و همه‌ی روستای کریم‌آباد برای ساخت‌و‌ساز و کارهای بنایی از او کمک می‌گرفتند. امیر هم به تبعیت از پدر، گچ‌کاری می‌کند و طرح و نقشی که با گچ‌کاری روی سقف و دیوار خانه‌ها می‌اندازد همتا ندارد. ای‌کاش بتوانم در جایی از رمان فلش‌بک بزنم و از زندگی اوس‌رحیم جلوه‌ای نشان بدهم.»خب تا اینجا داشته باشید تا پست بعدی که سه ویژگی شخصیتی دیگر را خدمتتان عرض کنم. امیدوارم این پست مفید بوده باشد.مرجان اکبری✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 18:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش داستان</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ebmnzzdrgfzl</link>
                <description>بعد از دوره‌های  نویسندگی شاهین کلانتری توی کارگاه‌ها و گروه‌های زیادی شرکت کردم و به این بهانه سعی کردم نوشتن را همچنان فعال نگه دارم. یک مجموعه داستان کوتاه هم آماده کردم ولی از شما چه پنهان میانه‌ی راه پشیمان شدم. فکر کردم هنوز خیلی باید بنویسم تا قلمم پخته شود. تا اینکه به پیشنهاد آقای کلانتری نوشتن رمان را آغاز کردم و اینجا بود که چشمم به یک معلم سرخانه روشن شد که انصافا روی هرچه معلم سخت‌گیر و جدی را سفید کرده بود.  مثلا امروز من را گوشی به دست گوشه‌ای یافت و وقتی دید دارم تایپ می‌کنم پرسید: “ پیش‌داستانت رو نوشتی؟”  گفتم:” یکی دو مورد نوشتم.”اشاره به گوشی کرد و دوباره گفت:” با گوشی نه! توی لپ‌تاپ یا دفتر بنویس لطفا!” گفتم:” باشه الان شروع می‌کنم.” و دوباره توی گوشی تایپ کردم. از گوشه‌ی چشم دیدم هنوز بالای سرم ایستاده و تکان نخورده. تازه این‌بار دستش را پشتش گره کرده‌بود و واقعا تیریپ ناظمی داشت. تکانی خوردم و از آنجا که خودم به دنیا آورده و بزرگش کرده بودم می‌دانستم تا من را در حال نوشتن پیش‌رمان نبیند، از جایش تکان نمی‌خورد. این بود که گوشی را کلا کنار گذاشتم و کتاب “ حرکت در مه” آقای شهسواری را باز کردم و قسمت پیش‌داستان را کامل خواندم. خودش رمان “ ماحی”را زیر نظر استاد شهسواری نوشته بود و الحق که من عاشق این رمان شده بودم. آقای شهسواری ۱۳ عنوان برای نوشتن پیش‌داستان معرفی کرده و در این کتاب توضیح داده که هر کدام از شخصیت‌های اصلی نیاز به یک معرفی کامل برای نویسنده دارد که در آن باید ابتدا شخصیت اصلی و بعد شخصیت‌های فرعی و ضدقهرمان‌ها کامل معرفی شوند. معرفی کامل فیزیکی، درونی و رفتاری، حتی اگر آن شخصیت قرار است در داستان شما در یک صحنه‌ی کوتاه ظاهر شده و یک دیالوگ تک کلمه‌ای به زبان آورد. من تصمیم گرفتم هرچه می‌خوانم و می‌نویسم تجربیاتم را با شما به اشتراک بگذارم. برای شروع سه عنوان از خصوصیات قهرمان یا قهرمان‌های داستان نام می‌برم.-  ویژگی فیزیکی-ویژگی‌های سنی-  ویژگی‌های شغلیدر پست بعدی به توضیح در مورد هرکدام از این عوامل می‌پردازیم.</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 20:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-i8jqmfnifqcm</link>
                <description>- سلام مادر!+ سلام دخترم! خوبی؟ چکار کردی؟ با هدی صحبت کردی؟- بله، فایده‌ای نداره. تصمیم خودش رو گرفته.+ دیروز می‌گفت وکیل گرفته. راست می‌گه؟- بله مادر، وکیل گرفته. باید حق و حقوقش رو بگیره دیگه. این دو طفل معصوم خرج دارند.+ الهی بمیرم برای این دو تا بچه. دیشب پدرت توی خونه قیامت به پا کرده بود. مشتش رو برای پژمان پر کرده بود  و اگر جلوش را نگرفته بودم، معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آورد..- پدر حق داره عصبانی بشه مادر!  پژمان براش آبرویی توی بازار نگذاشته.+ خدا نابودشون کنه که این بلای خانمان سوز رو بین جوانها پخش می‌کنند.- مادر! باز که داری جانب داری می‌کنی. بلای خانمان‌سوز در زد اومد تو خونه‌ی پژمان؟ پس اراده‌ی خودش چی می‌شه؟ چند بار این دختر بیچاره با زور و بلا مجبورش کرد ترک کنه؟ آخرش چه شد؟ چقدر تو و پدر تن‌تون لرزید برای این پسر؟ حالا بیقراری نکن قربونت بشم. توکل به خدا.********- الو، هدی جون، سلام.+ سلام آبجی منیژه.- خوبی عزیزم؟ بچه‌ها خوبن؟ چکار کردی؟+ خوبیم! با کمک وکیل، مهریه‌ام رو اجرا گذاشتم. قسط بندی کردند و از ماه آینده با نفقه‌ی بچه‌ها از حقوقش برداشت می‌شه.- ما شرمنده‌ی تو هستیم. پژمان سر همه‌مون رو زیر انداخته. واقعا نمی‌دونم چی بگمکه تسلی دلت بشه، ولی می‌خوام بدونی که ما هوای خودت و بچه‌ها رو داریم تا همیشه. برای ما از قبل هم عزیزتر هستی.+ من همتون رو دوست دارم. اگه مهریه رو هم اجرا گذاشتم برای اینه که واقعا به پول نیاز داشتم. همین که شما بدونید  من برای این زندگی خیلی تلاش کردم کافیه. دیگه واقعا توی خونه امنیت نداشتیم. اون روز که رفتم خونه و پژمان تا ما رو دید، وسط خونه عربده می‌کشید و پول می‌خواست، دیگه مصمم شدم که جای ما اونجا نیست. کاش بودی و می‌دیدی سعید و سارا چطور گوشه‌ی آشپزخونه می‌لرزیدند.- گریه نکن قربونت بشم. خدا بزرگه.*********- الو پژمان!+ سلام آبجی!- سلام! چرا امروز نرفتی شرکت؟ رئیست زنگ زد به بابا. این پیرمرد چقدر باید کارهای تو رو تحمل کنه. زن و بچه‌هات رو از دست دادی کافی نبود؟ اگه شغلت رو هم از دست بدی، می‌دونی که دیگه هیچ‌جا بهت کار نمیدن. همین‌جا رو هم از صدقه سر بابا داری. اگه رئیست دوستش نبود، تا حالا صدبار تو رو اخراج کرده بود.+ ....- بعد از شش ماه هنوز روی پله‌ی اول هستی. وقت مشاوره رو کامل نمیری. تو اگه خودت نخوای معالجه بشی، هیچ‌کس نمی‌تونه بهت کمک کنه.+ دلم برای هدی و بچه‌ها تنگ شده.- دلتنگی کافی نیست. بچه‌ها از تو می‌ترسند پژمان، اینو می‌تونی بفهمی؟.وقتی بچه‌ها فکر کنن کنار پدر امنیت ندارن اون زندگی فاتحه‌ش خونده‌شده. هدی هم حاضر نیست تو رو ببینه. حالا که تنهایی فکر کن! نه به خاطر اونها، برای خودت، زندگیت، سلامتیت. یک تکونی بخور. بشو همون پژمان هشت سال پیش. که هر دختری آرزو داشت همسر تو بشه. به اون مددکار که شمارش رو فرستادم زنگ بزن. این تازه اولین قدمه.*********- سلام!+ سلام! چرا زنگ زدی؟ مگه نگفتم دیگه مزاحم ما نشو.- بله می‌دونم. فقط چند لحظه به حرفهام گوش بده هدی. بعد قطع می‌کنم.+ من هیچ حرفی با تو ندارم. اینقدر توی زندگی با تو اذیت شدم و تاوان اون عشق و علاقه‌ای که بهت داشتم رو سنگین پرداختم که دیگه نمی‌خوام اشتباهم رو تکرار کنم.- خواهش می‌کنم هدی. من تازه از کمپ اومدم بیرون. این یک‌سال خیلی تلاش کردم تا خودم رو بسازم. ورزش کردم. دیگه اون پژمان سابق نیستم. می‌خوام زندگی جدید برای خودم و شما درست کنم.+ باشه برو زندگی جدید بساز. ولی من دیگه نیستم.- بدون تو نمی‌تونم. من خیلی بهت علاقه دارم. دلم برای بچه‌ها تنگ شده. برای آخرین بار به من فرصت بده. بگذار دفتر جدید تو زندگیمون باز کنیم.+ چه تضمینی می‌کنی که دوباره برنگردی به همون روزها.- جز اعتماد هیچی نمی‌تونم بگم. فقط ازت خواهش می‌کنم برای آخرین بار به من اعتماد کن. از مددکار هم می‌تونی کمک بگیری، اگر گفت که من صلاحیت ندارم، دیگه ازت نمی‌خوام برگردی.+ نمی‌دونم باید فکر کنم.- فکر کن. فقط نه نگو. خواهش می‌کنم هدی.********- الو مادر سلام!+ سلام پسرم، قربونت بشم.- خدا نکنه مادر. زنگ زدم بگم فردا شب، شام همتون بیاین خونه‌ی ما. هدی خواسته همتون رو دعوت کنم.+ خدا رو صدهزار مرتبه شکر که زندگیتون سروسامون گرفت. مادر خیلی مراقب باش. دیگه باید از آب شب‌مونده هم بترسی.- مراقبم مادر، نگران نباش. دیگه نمی‌گذارم دوباره هدی و بچه‌هارو از دست بدم. کاری نداری؟ باید زنگ بزنم به آبجی منیژه.+نه مادر، خدا پشت و پناهت. الهی عاقبت بخیر بشی پسرم!مرجان اکبری✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 14:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره واژگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-tdf4hg0eizpv</link>
                <description>? دامنه‌ی واژگانپنبه در گوشمهزولمهملمهپارهمهابترمیدهمهجورپنجولتنیده‌بودرادمنشخنده‌خریشزن قاشق را با فشار به دهان دخترک هل می‌داد و مدام از خواص شیربرنج می‌گفت.دخترکِ پنبه‌در‌گوش، با بدنی مهزول می‌لرزید و از مهمل‌گویی مادر به تنگ آمده‌بود.زن قاشقی دیگر پر کرد و بی‌توجه به رفتار دخترک، این‌بار به صورتش زل زده‌بود. گویی جوانی گمشده‌اش را در صورت مهپاره‌ی دخترک می‌جست.از مهابت ملاقات شب، رمیده‌بود. دیدار با مردی که با او خاطرات مهجور داشت، به مغزش پنجول می‌کشید.مدام پله‌های عمارت را از سالن پذیرایی به اتاق خواب، بالا و پایین می‌رفت و خود را نکوهش می‌کرد که چرا پیشنهاد همسرش  را برای دعوت از همکار خود رد نکرده‌بود؟چرا این همه سال درباره‌ی این رابطه‌ سخن نگفته‌بود.چرا این بار سنگین را سال‌ها بر دوشش تنیده‌بود؟از بزرگی مرد رادمنش زندگی‌اش شرم داشت یا خنده‌خریش مردم؟ نمی‌دانست.مرجان اکبری✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 22:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق اجاره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-v2jud89rlhok</link>
                <description>تا حالا امتحان کرده‌اید که با واژگان جدیدی که کمتر شنیده‌اید متنی بنویسید. این کار به شما کمک می‌کند که هم دامنه‌ی واژگانتان را بالا ببرید و هم ایده و یا حتی داستانکی زیبا به ذهنتان برسد.این ایده را برای اولین بار دوست عزیزم خانم فریده فرد در جمع گروهی از دوستان می‌گذاشت و مدت‌ها همه انجام می‌دادیم و شیرینی این مدل نوشتن با واژگان جدید لذت‌بخش بود. برای این‌کار کافیست فقط یک فرهنگ‌نامه بردارید و تصادفی صفحه یا صفحاتی را باز کنید و جمعا ده کلمه یا کمتر در دفتر خود یادداشت کنید. آنوقت شروع کنید به نوشتن. لازم نیست خیلی فکر کنید، بنویسید. ممکن است هنگام نوشتن ایده‌ای در ذهنتان جرقه بخورد.  نمونه‌ای از این تمرین را به عنوان معرفی می‌گذارم.?دامنه‌ی واژگانتکاپوبزدلیواهمهخفقانرعبرمیدنبیماز  اتوبوس که پیاده شدم سوز سردی که متمایز با هوای پاییز بود به صورتم خورد. هوا گرگ‌و‌میش بود و من اولین بار می‌خواستم به خانه‌ای بروم که بعد از تکاپوی زیاد با پولی که داشتم اتاقی در آن اجاره کرده بودم. کتاب‌های کش بسته‌ام را محکم‌ بغل کردم و قدم‌هایم را تندتر برداشتم تا بلکه گرما به جانم بیفتد. وسایلم را صبح مرتضی با وانت پدرش برده بود و فقط از من خواسته‌بود برای دو نوه‌ی بی‌بی گل چیزی بخرم که شب اولی دست خالی نباشم.من هم سه‌تا ساندویچ همبرگر خریدم و راهی خانه شدم. فکر کردم هم بچه‌ها عاشق ساندویچ هستند،و هم خودم بی‌شام نمی‌مانم.در آن جاده‌ی خاکی مخوف هیچ صدا و جنبنده‌ای نبود به‌جز فریاد کلوخ‌هایی که زیر پایم له می‌شدند.چند قدمی که رفتم صدای فرت‌فرت پشت سرم شنیدم. از آنجایی که عملا آدم ترسویی بودم و برای همین هم موجب خنده و تمسخر دوستان دانشکده بودم، به عقب برنگشتم. در عوض قدم‌هایم را تندتر کردم؛ که دیدم صدای فرت‌فرت هم تندتر شد. آرام سرم را نیمه کج کردم و دیده‌ و ندیده هیکل مهیب سگی درشت به چشمم خورد.از بیم ماجرا بود یا هیکل رعب‌آور سگ، یا ترس ذاتی خودم، نمی‌دانم. پلاستیک ساندویچ‌ها را گذاشتم روی کتاب‌های توی بغلم و با تمام وجود دویدم. سگ هم انگار رمیده‌باشد شروع به دویدن کرد. از ترس دچار خفقان شده‌بودم. این‌بار صدای سگ به‌جای فرت‌فرت به واق‌واق مبدل شده‌بود، گویی فهمیده‌بود با چه آدم بزدلی روبه‌رو شده. یک لحظه یاد ننه‌بزرگم افتادم که می‌گفت وقتی سگ می‌بینید ندوید چون بیشتر جری می‌شود و دنبالتان می‌دود.اما فکر این‌که اگر بایستم به من حمله کند، من‌را از این عمل بر حذر داشت. صدای واق‌واق هر لحظه بیشتر می‌شد و یک آن فکر کردم سگ می‌پرد و گردنم را گاز می‌گیرد. حالا چرا مابین این اعضا به یاد گردنم افتادم هم شاید به‌خاطر گردن گوشت‌آلودم بود که بچه‌ها همیشه می‌گفتند به‌درد پس گردنی می‌خورد. همین که از دور خانه‌ی بی‌بی‌گل را طبق آدرسی که مرتضی داده‌بود، دیدم؛ انگار جان تازه در من دمیده‌شد. تا آن‌روز نمی‌دانستم که می‌توانم اینقدر تند بدوم. فکرکردم باید برای مسابقات دو دانشکده اسمم را بنویسم. جلوی در خانه‌ی بی‌بی‌گل دو پسربچه‌ی ده دوازده ساله ایستاده‌بودند، با دیدن آن‌ها آنقدر خوشحال شدم که ناخودآگاه فریاد زدم:« کمک… کمک» و با شتاب دستم را به لبه‌ی در آهنی که یک‌لنگه باز بود گرفتم و خودم را به داخل حیاط پرت کردم.سگ به در خانه که رسید یک‌هو ایستاد. یکی از پسربچه‌ها تکه نانی برایش پرت کرد و چخه چخه‌ای کرد. سگ مثل بچه‌ی مطیع، هراسان راهش را کج کرد و رفت.تازه داشتم خودم را داخل حیاط آن خانه پیدا می‌کردم، دمر به زمین افتاده بودم و پلاستیک ساندویچ جلوی پای پیرزنی که بعد فهمیدم بی‌بی‌گل است افتاده‌بود. کتاب‌هایم پخش زمین بود و کش دورش پاره شده‌بود. با صدای ریزریز دو دختر جوان که گوشه‌ی حیاط روی تحت سیمی نشسته بودند و میوه می‌خوردند،سرم را بلند کردم. بی‌بی‌گل نگاهی به ساندویچ‌ها انداخت و گفت:« ننه، اگه همون اول یه تیکه از این نون می‌نداختی جلوش دیگه دنبالت نمی‌اومد.»#مرجان اکبری✍?#تمرین به وقت بی‌وقتی</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 13:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ گردو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-k1ekoku0epak</link>
                <description>غلامعلی گونی گردو را که از صبح بر گرده‌اش این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید جلوی چشمان زری که مثل بز اخوش نگاهش می‌کرد، زمین گذاشت. زری پرید لیوان آبی دست غلامعلی که از خستگی و عصبانیت در حال انفجار بود، داد. ساعتی به اندازه‌ی متانت زری بی‌صدا گذشت. تا بالاخره تمام شد آن صبر لبریز شده و لب باز کرد و از غلامعلی علت خشمش را جویا شد. غلامعلی نگاهش کرد و سعی کرد از خشم صدایش مقابل زری بکاهد:« از صبح در هر مغازه که برای فروش گردوها می‌کوبم، دریغ از یک خریدار. هر مغازه جلوی رویم سدی بود به بزرگی باغ گردوی یحیی‌خان. کلی تلاش کردم تا بفهمم این مشکل از کجا آب می‌خورد. تا بالاخره فهمیدم اسد به‌ بهانه‌ی کینه‌ی نوبت آب‌دهی فصل گذشته‌اش با یحیی، توی بازار چو انداخته که گردوهای یحیی‌خان امسال سم شیمیایی دارد و تا همین ساعتی پیش برای اثبات توطئه‌ی خبیث اسد و بی‌گناهی  یحیی‌خان جنگیدم.»زری بی هیچ کلامی چادر سر انداخت و بی‌اعتنا به فریادهای غلامعلی از خانه خارج شد. حس انزجار از اسد در قدم‌هایش فریاد می‌زد. باید به او می‌فهماند این کینه و دشمنی تبعات زیادی دارد  و هم‌خونی و برادری او را با این عداوت که او دست گرفته تحت‌الشعاء قرار می‌دهد.مرجان اکبری✍?#داستانک</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 23:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک باران</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-myfsevcdou7v</link>
                <description>باران به شیشه‌ی اتاقم در می‌زند. مثل سم‌زدن اسب‌های در حال یورتمه. نگاهی به شیشه و عروسک باران می‌اندازم که از سقف بالکن آویزان کرده‌ام. بوی خاک نم‌خورده بعد از مدت‌ها، می‌خورد به صورتم. از بالکن نگاهی به خیابان و حرکت سریع رهگذران می‌اندازم. جلوی لوکس‌ترین مغازه‌ها هم خالی است. مردم بی‌چتر و بی‌اعتنا به زرق‌و‌برق مغازه‌ها می‌دوند تا پناهگاهی بیابند. پسر بچه‌ای با لباس های مندرس زیر سایه‌ی دیواری پناه گرفته، تا جسم نحیف و کوچکش، از بارش و سرمای باران در امان باشد. انگار عجله‌ای برای فرار از باران ندارد. او می لرزد و با عصبانیت نگاهی به آسمان می اندازد. و زیر لب چیزی زمزمه میکند.کمی آنطرف‌تر مردی تا کمر در سطل فلزی بزرگی خم شده‌است؛ و به دنبال چیزی می‌گردد.نگاهم را بلند می‌کنم؛ پیرمردی را می‌بینم که با دسته گل مریم جلوی ماشین‌ها را می‌گیرد، موهای سفید و به هم چسبیده‌اش از زیر کلاه رنگ و رو رفته اش بیرون زده است. طراوت گل‌های مریم روی چروک دستان پیرمرد نمایان است.برمی‌گردم، مردِ کنار سطل آشغال، کمر راست می‌کند و چند لحظه زیر باران می‌ماند. شاید می‌خواهد رد زباله‌ها را به خیابان بریزد. پسر، پناه دیوار را رها کرده و لباس مرد را می‌کشد.  هر دو بی‌اعتنا به بارانی که شدت گرفته، قدم برمی‌دارند. در دستان مرد پر از هیچی است.عروسک باران تکانی می‌خورد، شاید سردش شده، او را از سقف جدا می‌کنم.مرجان اکبری✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 23:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-wksixnyx0tcj</link>
                <description>داشتم دنبال یک عکس می‌گشتم که واسه‌ی تولدت استوری کنم. ولی تمام عکس‌های جدیدت یک غم و بغض نهفته پشت چشم‌هات داشت. مثل دریایی که اسیر دست کمانداری است و به فرمان او آماده‌ی شلیک، که بریزد بیرون از چشم‌هایت. باز هم گشتم. چشمم خورد به عکسی که دوسال پیش ازت گرفتم، درست یکماه قبل از کرونا. روز تولدت. کنار مامان نشسته‌بودی و صورتت جمع شده‌بود از خنده. دلیل خنده‌هات هم کنارت نشسته بود.آن روز هم بیست‌و‌دو دیماه بود و تو بعداز ظهر پرواز داشتی و خبر نداشتی که روز تولدت داری می‌آیی خانه‌ی من؛ بچه‌ها میزی برایت چیدند و مطابق علاقه‌ی خودشان کیک شکلاتی خریدند. گفتند حتما بابابزرگ هم کیک شکلاتی دوست دارد. مامان که از یک ماه قبل پیشم بود و خوشحال از اینکه برایت جشن تولد می‌گیریم گفت:« بابابزرگ فقط یک تکه کوچولو کیک می‌خوره. مطابق ذائقه‌ی خودتون بگیرین» بعد رو به من دوباره گفت: «مامان! من با همین لباس خونه باشم یا عوض کنم؟» گفتم: «هر لباسی که راحتتری بپوش، لباس‌هات همه خوشرنگ و زیبا هستن.»غروب تو آمدی و غافلگیر شدی. اصلا انتظار نداشتی که برایت جشن تولد بگیریم. اصلا نمی‌دانستی روز تولدت رسیده. یعنی هیچ‌وقت به این چیزها سر نمی‌انداختی؛ ولی خیلی خوشحال شدی و همان اول رفتی پشت میز نشستی و مامان را هم صدا کردی. مامان گفت: «حالا چندتا عکس تکی بگیر بعد من میام.» و تو گفتی: « عکس می‌گیریم دیگه، باهم تکی می‌گیریم.» همه خندیدیم. تو عکس‌های تکی‌ات را هم کنار مادر می‌خواستی. حالا که نگاه می‌کنم توی آن جشن تولد تمام عکس‌هایت کنار مامان است. کنار مامان شمع فوت کردی. کنار مامان کیک را بریدی. کنار مامان به تمام پهنای صورت خندیدی.امسال هم بچه‌ها دوباره برایت کیک خریدند و دور هم جمع شدند تا خنده‌ی تو را دوباره ببینند. ولی این‌بار تمام عکس‌هایت تکی بود، بدون مامان. از آن خنده‌های بلند و چروک کنار چشم‌هایت هم خبری نبود. می‌خواهم بدانی هنوز هم ستون خانه‌ام هستی پدر! می‌خواهم بدانی خیلی دوستت دارم!#مرجان_اکبری✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 23:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسوند بازی با “ گر”</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D9%BE%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1-cnxr4eefqzmi</link>
                <description>روزهای اولی که بیانگر سختی آزارگر زمانه بود، در شهر جدیدی ، در محله‌ای میان زرگر و آهنگر و ریخته‌گر و کارگر سکونت کردیم. اما با وجود این همه امدادگر دریغ از یک آرایشگر برای کارهای سلمانی. القصه بالاخره بعد از تلاشی جستجوگر یک آرایشگر یافتم. روز موعود با تلاشگری فراوان به مکان مورد نظر رسیدم. بماند که با دیدن تابلوی سردر که با ناشی‌گری نصب شده بود، نگاه پرسشگری کردم ولی با فرض بر این‌که این مدل تصویرگری هم نوعی ابداع‌گری در عصر مدرنیته‌ی امروز است، به دیده‌ی استدلال‌گر وارد سالن شدم. همان بدو ورود چشمم مزین شد به دستان ناشی‌گر خانم آرایشگر که روی سر کودکی بیچاره‌ غارتگری می‌کرد و به لحن عصیان‌گر مشتری که با تمام قوا دست‌و‌پا می‌زد و بیانگر اعتراضش بود اعتنایی نمی‌کرد و تازه با پرخاشگری از کودک موباخته می‌خواست که آرام بگیرد. من که از بچگی معروف به امدادگر بودم و داد از ستمگر می‌گرفتم جلو رفتم و با حرکتی ابداع‌گرانه که تا آن روز در خودم سراغ نداشتم، قیچی را از دست زن آزارگر گرفتم واو را به سمتی پرت کردم وگویی کودک را از دست اشغال‌گری نجات داده بودم با لحن انتقادگری گفتم:« کشتید این کودک بینوا را ستمگر!»خانم مسئول آرایشگاه که گوشه‌ای خود تماشاگر بود و گویی یک سینماگر است، جلو آمد و با لحن تحلیل‌گری گفت:« شما نگران نباشید خانم، بچه‌ی خودش است و فراری از اصلاح‌گری، مادر او را به زور نشانده بر صندلی »برای لحظه‌ای داغی تند خجالت که در پوستم صورتگری می‌کرد را میان خنده‌ی حضار با دست پوشاندم و بسان جادوگری که اشیا را با افسون‌گری غیب می‌کند، از معرکه گریختم و به لحن پرسشگر آرایشگر که می‌پرسید کارم چه بوده اعتنایی نکردم.</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 17:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت می‌آید….</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-bksjoieweley</link>
                <description>یادت می‌آید اولین مرتبه‌ای که به من گفتی &quot; دوستت دارم &quot; کجا بود؟ آنشب همه از از روستا و خانه‌ی مادربزرگ برمی‌گشتیم. نیمه‌های راه ماشین دایی حمید خراب شد. همه از ماشین پیاده‌شدیم.آسمان آن‌شب صافِ صاف بود و زیبایی محسور کننده‌ای  داشت که تا حالا ندیده بودم. پدر و دایی مشغول تعمیر ماشین شدند و ما توی کویر، پراکنده شدیم. مادر  و زندایی حصیر کوچکی پهن کردند و سبد چایی را در آوردند و مشغول حرف زدن شدند. مادر تا دید از آن‌ها دور می‌شویم گفت: &quot; فروزان! شاهین!  دور نشین خیلی تاریکه ممکنه جونوری باشه و شما نبینید. &quot;تو گفتی: &quot; نگران نباش عمه‌جان؛ مراقبیم.&quot;آرام‌آرام قدم می‌زدم و آسمان را نگاه می‌کردم. پر از ستاره بود. انگار در آسمان جشن عروسی برپا کرده بودند. عروس دامن اکلیل‌دار خود را تکانده‌بود و  ستاره‌ها پای آن نشسته بودند.تو آرام به طرفم آمدی. متوجه آمدنت شدم، اما به روی خودم نیاوردم. نمی‌دانم به چه دلیل ولی همیشه دلم می‌خواست نزدیک شوی. ولی هر با هم که خودت را به من نزدیک می‌کردی می‌ترسیدم.گفتی:&quot; آسمان شب خیلی زیباست. می‌بینی؟&quot;گفتم: &quot; چقدر ستاره یک‌جا جمع شده. &quot;گفتی: &quot; آسمان کویر همیشه همین‌طوره؛ صاف و پر ستاره. آسمان کویر پاک و بی‌آلایشه، دوست داری درش غرق بشی.&quot;گفتم: &quot; چرا توی بیابون ستاره‌ها  بیشترند؟! خندیدی و گفتی: &quot;ستاره‌ها همه‌جا همینقدر زیاد هستن؛ توی شهر به‌خاطر آلودگی هوا و نورهای مزاحم، نمی‌شه ستاره‌ها رو به خوبی دید.&quot;خندیدم و گفتم: &quot; چه جالب، من نمی‌دونستم.&quot;نگاهم کردی و وقتی نگاهمان با هم تلاقی کرد، سرت را پایین انداختی. دلم یک‌هو فرو ریخت. قبل‌تر هم متوجه نگاه‌های یواشکی‌ات شده‌بودم. یک‌بار آبجی فریده گفته‌بود:&quot; فکر کنم شاهین یک نظری به تو داره، فروزان! &quot;  و من خندیده‌بودم و گفته‌بودم: &quot; الکی شایعه درست نکن آبجی&quot;آخر تو همیشه  خجالتی بودی، و هر وقت نگاهمان به‌هم برخورد می‌کرد، فرار می‌کردی. نمی‌توانستم تشخیص بدهم که این نگاه‌ها چه معنایی دارد؟دوباره به آسمان نگاه کردم. تو به من خیره شده‌بودی. نگاهت نکردم که باز خجالت نکشی. دلم می‌ریخت برای نگاهت. از تو خوشم می‌آمد ولی نمی‌دانستم این علاقه حد و مرزش چقدر است؟ انگار مغز بیست ساله‌ی من قدش همینقدر بود. قد یک نگاه یواشکی، یک لبخند، یک فرو ریختن یک‌هویی دل.نمی‌دانم چقدر ایستادم و به آسمان خیره شدم. ولی نزدیک شدنت را با تمام وجود حس کردم.  انگار بیست سال بود منتظر چنین لحظه‌ای بودم. چشمانم را روی هم گذاشتم که گرمی وجودت به جانم بنشیند و همه را به یکجا بخرم.آرام گفتی: &quot; می‌دونستی چقدر دوستت دارم&quot;تنم داغ شد. به سختی نگاهت کردم. دوباره سرت را پایین انداختی و نگاهت را دزدیدی. این‌بار من‌هم سرم را پایین انداختم.گفتی: &quot; دلم می‌خواد باقی عمر کنارم باشی&quot;گفتم: &quot; چیزی نگفته‌بودی؟&quot;گفتی: &quot; نمی‌تونستم، جرأت گفتن نداشتم؛ امشب کویر و ستاره‌هاش به من شهامت دادند.&quot;نگاهت کردم. در تاریکی نمی‌شد تشخیص داد، وگرنه یقین داشتم صورتت سرخ شده‌بود.در دل گفتم: &quot; می‌مونم برات، تا همیشه.&quot;و به طرف ماشین‌ها دویدم.پنج سال بعد، روز تولدم، مرا  به همین کویر آوردی.  این‌بار دوتایی، تنها. آن‌شب هم آسمان پر از ‌ستاره بود. ولی ماه هم مهمان آسمان شده‌بود. گفتی:&quot; خواستم تولد عشقمون رو با تولد تو و چشمان زیبات باهم جشن بگیریم.&quot;کیک کوچکی از ماشین در آوردی. نور شمع‌ها در ستاره‌ها گم شده‌بود.در آغوشم گرفتی و گفتی: &quot; دوستت دارم، تا ابد…”#مرجان_اکبری ✍🏻</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 23:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو نامه می‌نویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-nudrkopyq0xl</link>
                <description>به تو نامه می‌نویسم. به تو که فرسنگ‌ها از من دور هستی. به تو که نمی‌دانم نامه‌ام را می‌خوانی یا نه؟ امروز جمعه بود و داشتم برای بچه‌ها غذا می‌پختم یک جایی توی مزه‌ی غذا گیر کردم. دستم ناخودآگاه رفت به تلفن، که زنگ بزنم بهت. که تو مثل همیشه نظر بدهی.  یادم افتاد که تو نیستی.  یادت می‌آید چه مهمانی‌هایی می‌دادی. آخر پختن غذا برایت از هر کاری راحت‌تر و ساده‌تر بود. برای همین هم وقتی رفتی همه با جمله‌ی چقدر سفره‌دار بود یادت می‌کردند. یادت می‌آید تعطیلات نوروز که همه‌ی فامیل جمع می‌شدند خانه‌مان، تو چقدر خوشحال بودی و هر روز با عشق غذا می‌پختی؟ علاوه بر ما دخترها و پسرها که عضو ثابت آن خانه بودیم و از گرمای وجود تو و آقاجون لذت می‌بردیم، فامیل هم از دست‌پخت تو بی‌بهره نبودند، یادت می‌آید؟گفتم تعطیلات نوروز یاد آن مهمانی بزرگ افتادم، یادت می‌آید؟آن شب همگی با خانواده‌ی دایی جان دور هم جمع بودیم و‌ دایی جان سر صحبت را کشاند به سروسامان دادن داداش‌،  یادت می‌آید؟ تو ذوق کردی و با اشاره به دایی جان رساندی که ادامه بدهد. آن شب دایی از زیر زبان داداش کشید که به یکی از دخترخاله‌ها علاقه دارد.تو با شنیدن این خبر از خوشحالی گریه کردی، وقتی هم داداش خجالتی‌مان گفت من هنوز خوب دخترخاله را به چشم همسر آینده ندیده‌ام؛ همه فکر کردیم چطور این دیدار را میسر کنیم که هم خیلی تابلو نشود و هم داداش بتواند عروس خانم را راحت و به دور از خجالت ببیند. آخر آن وقت‌ها رسم نبود که دخترها و پسرها خیلی راحت با هم صحبت کنند، حتی اگر دخترخاله و پسرخاله باشند. یادت می‌آید باز این تو بودی که پیشنهاد دادی فردا یک مهمانی می‌گیریم و همه‌ی فامیل را دعوت می‌کنیم .  تو با اینکه می‌دانستی این پیشنهاد برای خودت با زحمت فراوان همراه است ولی با روی باز پذیرفتی و تمام غذاهای مهمانی آن‌روز را برای شصت نفر خودت به تنهایی پختی.مهمانی آن روز یکی از خاطره انگیزترین مهمانی‌های زندگی‌مان شد. یادت می‌آید آن‌قدر ذوق داشتی و عجول هم بودی که وقتی همان شب لابه‌لای مهمانی، دایی جان جواب رضایت را از داداش گرفت، باز این تو بودی که تحمل نکردی که مثل خواستگاری‌های رسمی به خانه‌ی عروس برویم. همان شب، خاله جان را کشاندی توی یک اتاق و موضوع خواستگاری را مطرح کردی. یادت می‌آید خاله جان همین‌طور مات و مبهوت مانده بود و هم او بود که متواضعانه خواستگاری را پذیرفت و برای اینکه از بودن فامیل و تعطیلات عید نهایت بهره را ببریم، جشن نامزدی داداش را همان روزها گرفتیم و باز این تو بودی که با اشک‌های از سر شوقت، توی خانه به هر طرف می‌چرخیدی و تلاش می‌کردی همه چیز عالی برگزار شود. یادت می‌آید؟مرجان اکبری✍?#نامه_نویسی</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 20:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عضوی به نام معده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%B9%D8%B6%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%87-d8rmojynqtee</link>
                <description>از سر شب از سوزش معده کلافه شده بودم. هر چه دوا درمان سنتی و شیمیایی بود انجام دادم ولی افاقه نکرد. انگار معده‌ام از اینکه کلی مایع و جامد درونش ریخته بودم، بیشتر عصبانی شده بود و این‌بار علاوه بر سوزش مثل طبل می‌کوبید. آخرین راه‌حل را در قالب آبجوش نبات خوردم و روی تخت دراز کشیدم. یک‌کم از تپش افتاد. فکر کردم اصلا کار معده به چه درد می‌خورد وقتی یک شام و چندتا میوه را نتواند هضم کند؟ تازه کار اصلی را روده می‌کند. چه می‌شد اگر خداوند به جای معده، یک عضو بهتر می‌آفرید؟ یا مری را مستقیم به روده وصل می‌کرد؟ آن‌وقت دیگر مشکلات معده هم نداشتیم. هر چه دلمان می‌خواست می‌خوردیم و مستقیم از روده جذب می‌شد. این درد معده هم هیچ‌وقت سراغ‌مان نمی‌آمد. از این فکر خنده‌ام گرفت. با خودم گفتم آخر این هم آرزو است که تو داری؟ مگر می‌شود بدون معده زندگی کرد؟آن‌شب گذشت و من در پی مشکلات بعدی بر آن شدم تا به درمان قطعی معده‌ام بیفتم ولی برای گرفتن وقت نزد دکتر گوارش امروز و فردا می‌کردم. چند ماه بعد در یک همایش مربوط به بیماری‌های زنان شرکت کردم. سخنران جلسه یک خانم دکتر فوق تخصص بیماریهای زنان بود که البته لازم نمی‌دانم نامش را ببرم.این که چقدر صحبت‌هایش به دل می‌نشست و شبیه سخنرانی‌های کسل و خسته کننده نبود، بماند. تمام یک ساعت اول راجع به بیماریهای زنان صحبت می‌کرد و همه محو صحبت‌های خانم دکتر بودند؛ تا اینکه موضوع صحبتش را چرخاند و از بیماری‌های زنان به اهمیت سلامت عمومی زنان کشاند. می‌گفت:« شما خانم‌ها باید خیلی به خودتان برسید. خانه‌دار و شاغل فرقی نمی‌کند. مجرد و متأهل فرقی نمی‌کند. به فکر خودتان باشید. به سلامت خودتان اهمیت زیادی بدهید. ورزش کنید، خوب بخورید. خوب بگردید. شما که سالم و شاداب باشید یک خانواده و یک جامعه شاداب است.»یکی از خانم‌های ردیف جلو خواست تکه‌ای بپراند گفت:« وقت نداریم خانم دکتر! ما خانم‌ها از صبح که بیدار می‌شویم هزار تا بدبختی و گرفتاری داریم با بچه‌ها و کارهای خانه. دیگر فرصتی نیست به خودمان فکر کنیم» به اینجا که رسید دکتر چند لحظه‌ای مکث کرد. نگاهی به ردیف جلو انداخت و گفت:« چرا این حرف را می‌زنید؟ یک نگاهی به من بیندازید؟ در نگاه اول چه می‌بینید؟ لابد پیش خودتان گفتید ما مثل شما نمی‌توانیم زندگی کنیم. بله درسته شما نمی‌توانید مثل من زندگی کنید. می‌گویم چرا؟  در نظر شما من یک خانم دکترم که هر روز سر یک ساعت مشخص می‌روم مطب و برمی‌گردم خانه و هیچ اتفاق غیرمعقولی در زندگی‌ام نیست. درسته؟ نه! اینطور نیست.»همه مبهوت نگاه می‌کردند. خانم دکتر جرعه‌ای آب از لیوان کنار دستش نوشید و ادامه داد: « من از صبح که بیدار می‌شوم ساعتی را ورزش می‌کنم. وقتی از خانه بیرون می‌زنم، یا  بیمارستان جراحی دارم و یا دانشگاه تدریس می‌کنم. بعداز ظهرها مطب هستم و شب را هم با خانواده‌ام می‌گذرانم. دو بار در هفته مابین برنامه‌ی کاری باشگاه می‌روم. با این‌حال هنوز احساس می‌کنم خیلی وقت تلف شده دارم. می‌دانید چرا این تصورات مدام در مغز من رژه می‌رود؟ می‌دانید فرق من با شما چیست؟»سکوت سنگینی در سالن حکم‌فرما شد. همه منتظر ادامه‌ی صحبت‌های دکتر بودند: « فرق من با شما این است که من عضوی به نام معده در بدن ندارم و شما دارید. من به راحتی شما نمی‌توانم غذا بخورم. به دنبال یک بیماری پزشکان مجبور شدند معده‌ام را در بیاورند، ولی هنوز زنده‌ام و زندگی می‌کنم. در حال حاضر مری من مستقیم به روده‌ام وصل شده. زندگی برایم از حالت عادی در آمده، ولی نا‌امید نشدم و قدر زندگی باقیمانده‌ی خودم را بهتر از شما می‌دانم. برای همین می‌گویم به فکر خودتان باشید.»همه ساکت شده بودیم و من به یاد معده درد چند ماه پیش خودم افتادم  و‌ اینکه هنوز برای درمانش سهل‌انگاری می‌کردم. همایش تمام شد و بیرون از سالن دکتر برای پرسش و پاسخ نشسته بود و  چند تایی از خانم‌ها دورش را گرفته بودند. وقت خروج چشمم خورد به بشقابی که جلوی خانم دکتر متخصص زنان بود و داخل آن دو تکه بیسکویت پتی‌بور بود. دکتر هنگام صحبت بیسکوییت‌ها را به تکه‌هایی اندازه‌ی فندق تقسیم می‌کرد و با ذره‌ای آب میوه قورت می‌داد.</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 07:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوی ونه‌گات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D8%AA-iqhynlxumjzp</link>
                <description>باید طبق الگوی کورت‌ونه‌گات توی ده دقیقه طرح داستان می‌نوشتیم. یک نمودار هم رسم کردیم که مثلا یک فرد در ابتدا از حالت عادی و متعادل به نامتعادل می‌رسد . در این الگو شخصیت اصلی به دردسر می‌افتد و بعد از خلاص شدن از آن، با تجربه‌ای که کسب کرده، حال و روزش بهتر می‌شود.همان ابتدا یک خانم روستایی آمد به ذهنم که وسط مزرعه‌اش کار می‌کند و در حال رسیدگی به سبزیجات است. سریع شروع به نوشتن کردم چون ده دقیقه فرصتی نیست که بتوان فکر کرد و جملات را در مغز چید و بعد گلچین کرد یا طرح را تغییر داد؛ نه! باید سریع دست به‌کار شد. نوشتم.در حالی که نمی‌دانستم قرار است چه اتفاق ناگواری برای یک خانم روستایی که خیلی راحت و با آرامش در مزرعه کار می‌کند،بیفتد. در حال توصیف مزرعه بودم. هوا بهاری بود. بوی رطوبت صبحگاهی و یاس‌هایی که از دیوار کلبه‌ی زن مثل پیچک تا پای مزرعه راه گرفته بودند فضا را عطرآگین کرده بود. زن روستایی داشت زیر لب برای خودش یک آهنگ محلی را زمزمه می‌کرد که کودک پنج ساله‌اش از خانه بیرون آمد و وارد مزرعه شد. کودک روی موتور سه چرخه‌ی پلاستیکی‌اش نشست و اطراف مزرعه می‌چرخید و با بیرون کردن هوا از بین لبهایش صدای موتور را درمی‌آورد. مادر نگاهی کرد و خندید.بدتر شد، بچه هم آمد. هوا عالی، مزرعه‌ی زیبا و دشت پر از گل …دیگر چه باید می‌کردم. وقت رو به پایان بود و طرح من بدون نامتعادل… ناگهان از بالای مزرعه عقابی رد شد. چرخی در آسمان زد و داشت به سمت کوهستان پرواز می‌کرد که که ناگهان چرخید و چرخید و آمد در فاصله بسيار نزديكى روى پَرچين كشتزار نشست عقاب سايزى اندازه يك بوقلمون بزرگ داشت. ناگهان بال‌هايى كه فاصله دو سر آن نزديك سه متر بود را گشود و پرواز كرد و بعد از چند چرخی که در آسمان بالای مزرعه زد خیز برداشت به سمت پسربچه و چنگالش را برای گرفتن کودک باز کرد. زن روستایی با دیدن کودکش که فقط چند متر با چنگال عقاب فاصله داشت، هوار‌کنان بر سر و روی خود کوبید و با داسی که در دستش بود به سمت عقاب خیز برد، اما عقاب گویا طعمه‌ی لذیذی را پیدا کرده‌بود و به این آسانی‌ها دست‌بردار نبود. با حرکت دست زن که با داسش در هوا می‌چرخید عقب و جلو می‌رفت و دوباره خودش را به کودک نزدیک می‌کرد. مادر در یک حرکت کودکش را در آغوش گرفت و در همین کشمکش، چنگال عقاب به کمر زن فرو رفت. زن بیچاره، از درد به خود پیچید.کودک از ترس یا دیدن عقاب یا زخم مادر یک‌بند جیغ می‌زد و گریه می‌کرد.زن روستایی مستأصل و درمانده به زمین افتاد و کودکش را زیر تن خود نگه داشت و نگذاشت چنگال عقاب به کودکش آسیب بزند.درست در لحظه‌ای که احساس کرد دیگر توان مقابله با چنگالهای تیز پرنده را ندارد صدای داد و فریاد مردم، نور امید به دلش تاباند. سر چرخاند، مردان و زنان زیادی را بیل و گلنگ به دست دید که به طرفشان می‌دویدند. عقاب به آسمان پرید. طبیب مرهمی بر زخم زن گذاشت و آن شب زنهای روستا مادر و کودک را رها نکردند. صبح فردا، مردان روستا مترسک‌های بیشتری اطراف مزارع گذاشتند.</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 23:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده نان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35092403/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%86-pff7ohux1ser</link>
                <description>توی حیاط بیمارستان، از پشت پنجره نگاهی به داخل آی‌سی‌یو انداختم. چشمانش باز بود و توی سقف انگار دنبال چیزی می‌گشت. همان‌طور که داشتم آرام پنجره را رد می‌کردم سرش را یک‌هو سمت پنجره چرخاند و تا مرا دید لبخند کمرنگی زد. دستم را برایش تکان دادم، با اشاره به او فهماندم که می‌آیم داخل. وارد بخش شدم. چشمم به نگهبان شیفت که افتاد فهمیدم از آن وقت‌هایی‌ست که راحت نمی‌توانم بروم داخل. ظرف غذا را توی دستم جابجا کردم و فکر کردم اصلا به روی خودم نیاورم، سرم را زیر بیندازم و بروم داخل. نگهبان داشت دم در بخش کرونا با چند نفر سر اینکه چرا لباس مخصوص نپوشیده‌اندجر و بحث می‌کرد و پشتش به در آی‌سی‌یو بود. خیلی آرام، انگار که سوپر‌وایزر بخش می‌خواهد برود سرکشی، از کنارش گذشتم و تا دستم را به زنگ آی‌سی‌یو نزدیک کردم. گفت:« چی می‌خوای خانم؟» برگشتم. تا چشمش به من افتاد اخمش را توی هم کرد: « بازم تویی خانم؟ مگه نگفتم ملاقات نداریم؟ برو خانم نمیشه.» اشاره به سوپ میکس شده‌ی توی دستم کردم و گفتم: « برای بیمارم گاواژ آوردم.» دستش را دراز کرد و گفت: « غذا‌رو بده من می‌دم به پرستار.» دیدم اگر فکری نکنم باید مثل صبح  از پشت پنجره با ادا و شکلک با او صحبت کنم. گفتم: « ببخشید، من نمی‌تونم غذارو به شما بدم. چون ممکنه دستاتون آلوده باشه. شما الان با همراهان کرونایی صحبت می‌کردی. بیمار من تازه بعد از یک‌ماه از بیهوشی در اومده، من نگران سلامتیش هستم.»سرش را به چپ‌و‌راست چرخاند و از آن خنده‌های از سر ناچاری کرد، دستش را به یک‌طرف دراز کرد و گفت:« الله‌و‌اکبر، از دست شما، بفرما خانم، بفرما…برو ولی زود بیا، سوپروایزر بیاد بابای منو میاره جلوی چشمام.» تا آمد خودش را جابجا کند، زنگ را زدم. همان پرستار مهربان روز قبل بود. لبخندی زد و اشاره کرد بروم داخل. گان پوشیدم و رفتم ته آی‌سی‌یو. هنوز داشت به سمت پنجره نگاه می‌کرد. احساس کردم چشم‌هایش هنوز پشت پنجره منتظر مانده،دستانش را نوازش کردم و بوسیدم. نگاهم کرد و با چشمانش خندید. دوباره برگشت سمت پنجره. سرم را بالا بردم. دوتا کبوتر پشت پنجره نشسته بودند و به چند تکه خرده نان خشک شده نوک می‌زدند.مرجان اکبری✍?</description>
                <category>مرجان اکبری</category>
                <author>مرجان اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 18:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>