<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میوز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35134644</link>
        <description>تا وقتی که تلگرام برگرده‌.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 09:44:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855506/avatar/jTiyP1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میوز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35134644</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشخوار های روز های اخیر بنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35134644/%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-zh4bs7yussfu</link>
                <description>شکسته و بریده ام و در حالی که فریاد میزنم &quot;نمیتوانم بنویسم نمیتوانم چیزی بکشم&quot; اشک از چشمانم جاری میشود، چون خوب میدانم آن اشک ها بخاطر ناتوانی دستانم نیست به هر حال آن‌ها خوب میشوند.اشک ها بخاطر ناتوانی دستان سرنوشتم است، چون توان درست کردن مسیر را ندارند. اشک ها بخاطر ناتوانی چشمان سرنوشتم است، چون توان دیدن مسیر را ندارند. اشک ها بخاطر ناتوانی زبان سرنوشتم است، چون اجازه صحبت ندارد. اشک ها بخاطر پاهای سرنوشتم است، چون دیگر توان قدم برداشتن ندارند. اشک ها بخاطر مادرم، مادرهاست. اشک ها بخاطر جوان های درمانده‌ست. اشک ها بخاطر خون هاست.اشک ها بخاطر افکارم است که جز درد چیزی برای فکر کردن ندارد.ساعت ۴ صبحه و من یکی از خسته کننده ترین روز ها رو داشتم ولی خوابم نمیبره.بعد از هجوم کلی احساس به وجودم، حتی با وجود پذیرفتنشون حتی با وجود سوگواری کردن حتی با وجود تلاش برای امیدوار بودن، هنوز هم حالم خوب نیست. احساس میکنم دارم تحلیل میرم و ذره ذره از وجودم داره کم میشه تا وقتی که تموم شه.ساعت ۲ صبحه و من مجددا یکی از خسته کننده ترین روز ها رو داشتم، فردا هم یکی از خسته کننده ترین روز هارو خواهم داشت، ولی هنوز هم خوابم نمیبره.امروز هم خوشحال بودم، امروز هم گربم رو تماشا کردم هم هنر رو لمس کردم. با مردم صحبت کردم و دوست پیدا کردم. پس روز خوبی داشتم. ولی بی خوابم، به یه خواب عمیق از روی خستگی فرو نمیرم. الان چند نفر دیگه بیخوابند؟ چند نفر از ۸۰ میلیون نفر .. یا نه ۷۹۹۵۰۰۰۰ میلیون نفر بیخوابند؟امروز برای ثبت نام کنکور کافی نت رفتم، از ته قلبم میخواستم توی اون پاساژی که هیچ مغازه ای جز اون کافی نت نمونده بشینم و گریه کنم.اینکه مجبورن صداهای نحسی رو که از بلندگو های کنارشون پخش میشه رو تحمل کنن. اینکه ویو ای که باید تحمل کنن نحس ترین چیز توی دنیاست. (مجبورم سانسور صحبت هام رو بگم تا بلکه منتشر بشن.) نا امیدی و خستگی و مهربونی رو توی چشمای اون آقاعه دیدم. مجبورم با ادم هایی معاشرت کنم که انگار توی ایران نیستن، انگار ایرانی نیستن. انگار خونی روی این کاشی نریخته. از ابراز نکردن خشمم خسته ام. از اینکه وقتی خشمم رو ابراز میکنم انگار دارم کار عجیبی میکنم خسته ام. مگه شما خشمگین نیستید؟ مگه به فکر آینده‌اتون نیستید؟ حتی ادم هایی هم که سطحی ان، حتی ادم هایی هم که دنیاشون کوچیک هست، برای دنیای کوچیکشون ناراحت و عصبانی ان.واقعا دلم میخواد برم اون پرچم‌هارو پاره کنم، صندلی هارو توی سرشون بشکنم، اب جوش چایی رو توی گلوشون بریزم تا حتی نتونن فریاد بکشن. واقعا عصبانی ام. خشمم تموم نمیشه و نمیدونم چیکار میتونم بکنم. (ویرگول جان مطمئن باش هیچوقت قرار نیست همچین کاری بکنم و فقط تصورات ذهنیمه انجام دادنشون جرم محسوب میشه نه فکر کردن! معلومه که منظور من اون کشورای غربی‌عه.)ببخشید که فقط خشم و ناراحتیم رو اینجا مینویسم. باید بگم که با وجود همه این ها از خودم و هممون که هنوز زنده ایم و سعی میکنیم امید رو توی چیزای کوچیک پیدا کنیم و به زندگی ادامه بدیم افتخار میکنم و ممنونم. امیدوارم همه همینطوری ادامه بدیم، هیچ چیزی مثل قبل نمیشه ولی خب ماهم ایرانی ایم! ایرانی هایی با کلی زخم که ادامه دادیم و همیشه ادامه میدیم. مرسی که خوندید.🫂متن رو هم نمیخونم چون ممکنه پشیمون بشم از گذاشتنش پس از همین الان معذرتخواهی کنم اگه غلط املایی یا نوشتاری ای توش بود. چون اینا قرار بود فقط برای خودم بمونن.</description>
                <category>میوز</category>
                <author>میوز</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 22:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه‌ نشخوارهای ذهنی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35134644/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-jkrn1innfwcm</link>
                <description>امشب جلوی آینه برای بار nام ساعت ها با خودم صحبت کردم تا وقتی که استادم برای n ام پرسید &quot;چرا کاری نکردی؟ چرا کارات کامل نیستن؟&quot; بتونم فقط با &quot;نمیخوام بهونه بیارم.&quot; جوابش رو بدم..گاهی فکر میکنم شاید من از خودم توقع بیخود دارم، چطور وقتی اون فروشنده بوتیک مورد علاقت با لبخند که کنار چشماش چروک نشده داره میگه اجناسم رو آف زدم تا مغازه رو پس بدم، تو میخوای ادامه بدی؟ چطوری وقتی میخواستی یه داروی معمولی بگیری کل شهر رو گشتی و پیداش نکردی، تو میخوای ادامه بدی؟ چطوری وقتی دکتر با شرمندگی دلیل n تومن شدن جراحی ای رو که فقط هزینه نخ بخیه توی چند روز کلی تغییر کرده رو توضیح میده، تو میخوای ادامه بدی؟ چطوری وقتی خانم/آقا x بخاطر روحیه بدش ۴ ماه سر کار نرفت و وقتی خواست خودشو جمع کنه خانواده اش بیمار شدن جنگ شد و روحیشو باخت، تو چرا میخوای ادامه بدی؟ چطوری وقتی اسنپ سوار میشی با خودت میگی &quot;نکنه این بنده خدا هم بیکار شده و از ناچاری رو اورده به اسنپ&quot; ، تو چرا میخوای ادامه بدی؟چرا از خودم توقع قوی بودن و ادامه دادن توی کارم به بهترین نحو رو دارم وقتی که باید پا پس بکشم وقتی که منم باید حالم بد باشه وقتی که نمیتونم صدم رو بزارم شاید حتی نتونم بیستم رو بزارم چرا بازم توقع صد دارم؟ شاید چون من که قسط خونه و ماشین ندارم، من که سه تا بچه قد و نیم قد ندارم، من همسر مریض و بچه کوچیک ندارم و خودمم و خودم، من که نگران ضرر n میلیاردی/میلیونی مغازم نیستم، من که سالمم زنده ام مامانمم حالش خوبه گربمم سالمه، من که از شدت شیفتای کاری فرسوده نشدم، شاید بخاطر این حق ندارم ناراحت باشم؟ عصبانی باشم؟ مجبورم ادامه بدم؟ نمیتونم بگم حالم خوب نیست؟ نمیتونم گریه کنم؟ نمیتونم ضعیف شم؟ .انقدر این چرخه رو تکرار کردم توی این ۴ ماه گذشته و به خودم اجازه گشت و گذار این ویروس و باگ های ذهنی رو دادم که مغزم خواموش شده و وقتی خواموش شد با تعجب عصبانیت ازش شاکی بودم که من کلی کار دارم الان چه وقت خواموش شدنه بعد از نوشتن افکارم متوجه شدم که شاید لازمه مغزم رو هم مثل دستم برای دو هفته با آتل ببندم و اگر لازم شد حتی گچش بگیرم! شاید باید این هفته به استادم بگم مغزم هم حالش خوب نیست؟.برای خودم و اطرافیانم و مردممون ناراحتم برای آینده ای که کِدر شده ناراحتم برای پدر ها مادر ها جوون ها برای امید ها و تلاش های از دست رفته ناراحتم و واقعا که &quot;تا قیامت دل من گریه میخواد&quot;برای اینکه چندین روزه فقط به مداد و کاغذ نگاه میکنم رنگی که دوست دارم رو انتخاب میکنم مدادمو تراش میکنم و میخوام چیزی بکشم ولی نمیتونم ناراحتم، برای اینکه از ناراحتی نمیتونم هیچکاری بکنم هم ناراحتم..راستش هیچوقت قصد نوشتن چیزی رو اینجا نداشتم، من حتی نوشتن رو سرگرمی نمیدونم چیزی برای خالی شدن نشخوار هام میدونم. حتی املام هم خوب نیست، موقع صحبت کردن گاهی کلمه هم کم میارم تهش از خودم یه کلمه میسازم، ولی این ناراحتی انقدر سنگین بود که برگه های دفترم کمک نمیکرد، خودم به خودم اجازه نمیده که وقتی همه انقدر مشکل دارن با کسی صحبت کنه پس اینجا اومد توی ذهنم .</description>
                <category>میوز</category>
                <author>میوز</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:53:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>