<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های minabahman</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35155487</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:05:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>minabahman</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35155487</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویای ماشین سواری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35155487/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kfcczakmyabg</link>
                <description>کودکی من بیشتر در حیاط خانمان سپری شد. آن زمان ما یک خانه باغ بزرگ با باغچه هایی پر از دار و درخت و گل داشتیم. لابه لای آن گل و بوته ها چند مرغ، خروس، اردک و خرگوش نیز زندگی می کردند. من و برادرم تقریبا سن و سال نزدیکی داشتیم و هر دو مرتب در حیاط ولو بودیم. سر به سر حیوانات زبان بسته می گذاشتیم. بالای درخت بید خانه ی درختی می ساختیم. گِل بازی می کردیم و به خصوص در روز های گرم تابستان اوقات شیرینی را سپری می کردیم. بعد از ظهر یکی از آن روز های داغ، پدرم که تازه یک شورلت صفر خریده بود و از ترس اینکه بچه های محل خشی روی این رخش نیاندازند؛ آن را در حیاط خانه پارک کرده بود و در اتاق و زیر پنکه سقفی چرت بعد از ظهرش را می زد.با نقشه ی برادرم، پاورچین پاورچین، سراغ شلوار پدرم که به جارختی آویزان بود، رفتم.کلید را برداشتم و الفرار...برادرم که زور بیشتری از من داشت؛ با قلدری می خواست کلید را از من بگیرد تا در ماشین را باز کند و زیر لبی غر می زد:«کلید را بده بچه.»«نمیدم. خودم برداشتم.» خلاصه مقاومت می کردم و نمی دادم.ناچار گلاویز شدیم و آخر سر او موفق شد. کلید را از من گرفت. در ماشین را باز کرد. پشت فرمان نشست و من هم به ناچار کنار دستش شدم شاگرد شوفر.آقای راننده ماشین خاموش را ماهرانه می راند و ما هر دو، در خیال با ماشین تا ابرها حرکت کردیم. چند دقیقه گذشت. خسته شدیم و گرسنه. برادرم رفت تا سرکی به یخچال بزند. من هم همانجا کنار باغچه نشسته بودم و راه مورچه هارا می بستم؛ که یک دفعه جیغ مادرم گوشم را کر کرد. چنان هوار می زد که بیا و ببین و بلافاصله خودش و برادرم، جستی زدند و به میان حیاط رسیدند. از ترس سر جایم خشک شدم و منتظر یک کتک مفصل از حضرت مادر شدم؛ که دیدم مادرم با نگرانی بغلم کرد و دستش را روی سرم گذاشت و وقتی برداشت، دستش خونی بود.القصه... زمان گلاویز شدن من و برادرم، کلید ماشین سرم را سوراخ کرده بود و ما که مدهوش ماشین بازی بودیم؛ نفهمیده بودیم و از سرم مثل فواره خون بیرون ریخته و به لباس برادرم پاشیده بود. مادر با دیدن لباس او وحشت زده به سراغ من آمده بود تا نجاتم دهد ولی من همچنان گیج و منگ در فکر و رویای ماشین سواری بودم.</description>
                <category>minabahman</category>
                <author>minabahman</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 12:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماشین سواری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35155487/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ljpcl13rbtrl</link>
                <description>کودکی من بیشتر در حیاط خانمان سپری شد. آن زمان ما یک خانه باغ بزرگ با باغچه هایی پر از دار و درخت و گل داشتیم. لابه لای آن گل و بوته ها چند مرغ، خروس، اردک و خرگوش نیز زندگی می کردند. من و برادرم تقریبا سن و سال نزدیکی داشتیم و هر دو مرتب در حیاط ولو بودیم. سر به سر حیوانات زبان بسته می گذاشتیم. بالای درخت بید خانه ی درختی می ساختیم. گِل بازی می کردیم و به خصوص در روز های گرم تابستان اوقات شیرینی را سپری می کردیم. بعد از ظهر یکی از آن روز های داغ، پدرم که تازه یک شورلت صفر خریده بود و از ترس اینکه بچه های محل خشی روی این رخش نیاندازند؛ آن را در حیاط خانه پارک کرده بود و در اتاق و زیر پنکه سقفی چرت بعد از ظهرش را می زد.با نقشه ی برادرم، پاورچین پاورچین، سراغ شلوار پدرم که به جارختی آویزان بود، رفتم.کلید را برداشتم و الفرار... برادرم که زور بیشتری از من داشت؛ با قلدری می خواست کلید را از من بگیرد تا در ماشین را باز کند و زیر لبی غر می زد:«کلید را بده بچه.»«نمیدم. خودم برداشتم.» خلاصه مقاومت می کردم و نمی دادم.ناچار گلاویز شدیم و آخر سر او موفق شد. کلید را از من گرفت. در ماشین را باز کرد. پشت فرمان نشست و من هم به ناچار کنار دستش شدم شاگرد شوفر. آقای راننده ماشین خاموش را ماهرانه می راند و ما هر دو، در خیال با ماشین تا ابرها حرکت کردیم. چند دقیقه گذشت. خسته شدیم  و گرسنه. برادرم رفت تا سرکی به یخچال بزند. من هم همانجا کنار باغچه نشسته بودم و راه مورچه هارا می بستم؛ که یک دفعه جیغ مادرم گوشم را کر کرد. چنان هوار می زد که بیا و ببین و بلافاصله خودش و برادرم، جستی زدند و به میان حیاط رسیدند. از ترس سر جایم خشک شدم و منتظر یک کتک مفصل از حضرت مادر شدم؛ که دیدم مادرم با نگرانی بغلم کرد و دستش را روی سرم گذاشت و وقتی برداشت، دستش خونی بود. القصه... زمان گلاویز شدن من و برادرم، کلید ماشین سرم را سوراخ کرده بود و ما که مدهوش ماشین بازی بودیم؛ نفهمیده بودیم و از سرم مثل فواره خون بیرون ریخته و به لباس برادرم پاشیده بود. مادر با دیدن لباس او وحشت زده به سراغ من آمده بود تا نجاتم دهد ولی من همچنان گیج و منگ در فکر و رویای ماشین سواری بودم. </description>
                <category>minabahman</category>
                <author>minabahman</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>