<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا سالاری نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35307023</link>
        <description>سلام من زهرا سالاری هستم نویسنده  رمان خانه ای که زنده ست و....
پیج انیستا salari1387zahra2025</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:49:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4232493/avatar/ZNqDFf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا سالاری نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35307023</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود👽🏡پارت شصت و سوم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%91%BD%F0%9F%8F%A1%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-ybbacabur84g</link>
                <description>پارت شصت و سومخانه ای که زنده است🏡👽یلدا با اعصبانیت بلند شد و به سمت فرشاد هجوم برد و گفت: مردک نفهم من گفتم این لعنتی طلسم شده چرا اینقدر لجباز و یک دنده ای بیا حالا خوب شدبا باز کردن این کتاب دیگه حتا اینجاهم آرامش نداریم اون دیگه میتونه وارد خونه بشهفرشاد بلند شد سینه به سینه یلدا وایساد و گفت: ساکت شو همش بخاطر شما دوتاستاگه اون شب نمیدیدیمتون الان ما هم تو دردسر نمیوفتادیمشما مارو تو دردسر بزرگی انداختیدبلند شدم و گفتم: کسی مجبورتون نکرد که ماشین و نگه دارید اصلا کی به شما گفت که بیایید بهمون کمک کنیدما از شما کمک نمیخواییم کمکتون بخوره تو سرتون منت هم نذارید سرمونرو به یلدا گفتم: پاشو بریم میریم از اینجابه اتاق رفتم ساک خودمو و یلدا رو اوردم و گفتم: ما میریم خودمون حلش میکنیم ممنون بخاطر کمکتون آقای پلیسبا یلدا از خونه زدیم بیرونیهویی استرس گرفتم خدایا حالا کجا بریم ما وسط شمال دور از تهران این همه راهو این موقع شب نکنه باز اون مرد تبر به دست بیاد سراغموننه بابا بیخیال میریم لب دریا میشینیم ادم اون دورو اطرافزیاد داره چیزی نمیشه#رمان #داستان #نویسنده #زهرا _سالاری  زیاد داره چیزی نمیشه</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 06:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏡👽پارت شصت و دوم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-sjnzyxqjzww8</link>
                <description>پارت شصت و دومخانه ای که زنده است🏡👽بعد از چند دقیقه فرشاد با کتابی که من از اون کلبه پیدا کردم اومد پایینکنار من نشست و کتاب رو گذاشت روی میز و گفت: این همون کتابیه که نگین از اون کلبه پیدا کرد باید ببینیم چی داخلش نوشته شدهخواست کتاب رو باز کنه که یلدا دستشو گذاشت رو کتاب و گفت: نه باز نکن اگه طلسم شده باشه چی؟سرمو تکون دادم راست میگفت ممکنه که کتابه طلسم شده باشهمهراب: آره موافقم پس چطوری داخلشو ببینیمفرشاد: این مزخرفات چیه من داخلشو نگاه میکنمکتاب رو باز کرد هیچ اتفاقی نیوفتادولی یهویی برقا خاموش شد و لامپ ها شروع کردن به لرزیدن و تمام وسایل خونه داشت شکسته میشد منو یلدا جیغ کشیدیمصدای خنده بلندی اومد و بعدش گفت: شما میمیرید شما دیگه راه فراری ندارید لوستر کنده شد و افتاد پایینبا صدای بلند جیغ زدم خداااایهویی همه جا ساکت شد                                                     برق اومد ولی خونه حسابی بهم ریخته بود. #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریبرق اومد ولی خونه حسابی بهم ریخته بود</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 05:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت شصت و یکم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-cminsjf559p4</link>
                <description>پارت شصت و یکخانه ای که زنده است🏡👽از زبان(نگین)دوییدم تا مهراب رو بگیرم بزنم لهش کنم مردک مزخرف با این چیزا هم مگه شوخی میکننبا صدای فرشاد از حرکت ایستادیم: اینجا چه خبرهپشت چشمی نازک کردمو گفتم: از مهری جونت بپرس مردک نفهم اومده مارو میترسونه برقارو خاموش کرده با تبر اومده جلوی ما وایسادهفرشاد با تعجب به مهراب نگاه کردم ولی مهراب بی توجه به اون گفت: مهری چیه زن خجالت بکشچیه وقتی با تبر اومدی جلومون وایسادی انتظار داری چیزیت نگم مهری جونمهراب خواست چیزی بگه که فرشاد داد زد: ساکت باشیدمهراب کارت خیلی زشت بود واقعا با این یه مورد اصلا نمیشه شوخی کرد. به منم چشم غره رفت و گفت: توهم تمومش کنبشینید من الان لباسامو عوض میکنم میام باهاتون کار دارمسه تامون سر تکون دادیم و مثل بچه های خوب نشستیم         سرجامون نشستیم  #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری                                                                           سرجامون</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 05:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏚️👽پارت شصت به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%9A%EF%B8%8F%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-tkjxgievamnq</link>
                <description>پارت شصتخانه ای که زنده است 🏘👽سوار ماشین شدیمو به راه افتادیم راه با شوخیای که بیشتر از سمت منو نگین بود و بعضی وقتا هم مهراب، گذشت و رابطه ی ما صمیمی تر شد**** جلو در ویلا پیاده شدیم عجب جای با سفایی بود کیفامونو برداشتیم و راه افتادیم به داخل ویلا فرشاد برای خرید مواد غذایی و اینجور چیزا رفتویلای بزرگی بود حیاطش با گل گیاه و درخت تزئین شده بود یه فواره ی اب خیلی خوشگل هم وسط حیاط بود توی حیاط یه انباری هم داشت از حیاط گذشتیم و وارد خونه شدیم خونه هم خیلی خوشگل بود و کاملا با سلیقه چیده شده بود مهراب اتاقامونو بهمون نشون داد سریع کیفارو گذاشتیم تو اتاق و امیدیم بیرون میترسیدیم تنها باشیمبعد از گشت و گزار اینا نشستیم پای تلویزیون و شروع به دیدن یه سریال شدیم که نه تهش معلوم بود و نه سرشمهراب : اخ یادم رفتمنو نگین بهش نگاه کردیم که اونم بلند شد و گفت الان میامبعد از رفتن مهراب یه چند دقیقه ای میگذشت نشسته بودیم و همون سریال مزخرف رو تماشا میکردیم که ..یهو برق رفتزربان قلبم شدت گرفت سریع نگینو بغل کردم وایی دوباره بازصدای در قریژ قریژ اومد یکی درو باز کرد نگین : مهراب، مهراب ،توییاما صدایی نیومد صدای قدمهایی از در خونه اومد قدمها هعی نزدیک تر میشدن و بعد مردی که تبر به دست داشت منو نگین شروع به جیغ کشیدن کردیم که همون موقع برق اومد و با چیزی که دیدم به شدت عصبانی شدماونی گه تبر دستش بود مهراب بود که بلا فاصله شروع به قه قهه زدن شدمهراب: هه هه هه واییی هه باید قیافه هاتونو میدیدین ها هه اخ دلم هه هه ههمن : مرض رو اب بخندی بیشعور داشتیم سکته میکردیم و بعد دمپایی های تو خونه ایم رو در اوردم و به طرفش پرت کردم مهراب جلو در وایستاده بود جاخالی داد که همون موقع در باز شد و فرشاد اومد تو دمپایی داشت میرفت تو صورتش که اونم جاخالی دادنگین افتاد دنبال مهراب که بزنتش فرشاد: اینجا چه خبرهه# رمان # داستان # نویسنده # زهرا- سالاریفرشاد : اینجا چه خبره</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏚️👽پارت پنجاه ونهم به قلم فاصله عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%9A%EF%B8%8F%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-hua5dgdzdrjw</link>
                <description>پارت پنجاه و نهمخانه ای که زنده است 🏘👽پسر : جون چه چشایی دارن سگ دارهاهمیت ندادیمپسر : حالا ناز نکنین یه نگاه بندازین خانومانگین برگشت و با اخم های درهم رفته که منم ازشون میترسیدم بهش گفت مزاحم نشه و روشو برگردوندپسر : بابا اخمات منو ک..... و بعد صدای عصبانیه فرشاد : الان اخمو بهت نشون میدم و مشت کوبوند تو شکم پسرهپسره خم شد رو زمین و مثل مار بخودش میپیچیدخوبش شد دلم میخواد فرشاد کارتشو دراره بهش نشون بده تا همین جا خودشو خیس کنه پسره ی نکبترفیقای پسره که کلا شامل دونفر میشدن که خیلی لاغر استخونی بودن اومدن جلو فرشاد، اخه بدبختا یه نگاه به هیکل این هرکول بندازین بعد بیاین جلویکی از پسرا به فرشاد حمله کرد که فرشاد دستشو گرفت و پیچوند و در جا دستبند زد عه دستبندم داشت جوننن هیجانی شدپسره: غلط کردم معذرت میخوام توروخدا ولم کن ، و رو به رفیقش که واستاده بود مثل بز نگاش میکرد گفت: اشکان یه کاری کن وایستاده منو نگاه میکنهاشکان هم شروع به معذرت خواهی کرد فرشاد هم دستبندو باز کردو ولش کردمنو نگین نیشمون تا بناگوش باز بود عاشق صحنه های پلیسی بودیم هردومونپسرا رفیقشون که رو زمین غلط میزد رو جمع کردن و گورشونو گم کردنمهراب هم اومد : این پسرا چشون بودفرشاد پوزخندی زد و خسته نباشیدی بهش گفت که منو                                                       نگین شروع به خندیدن خندیدن کردیم .# رمان # داستان # نویسنده # زهرا- سالاریکردیم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 05:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت پنجاه و هشتم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-hghwpsypcll0</link>
                <description>پارت پنجاه و هشتمخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلدافرشاد با سرعت میروند مهراب هم به بیسیم زدو گفت که چه اتفاقایی افتادهنگین اروم نشسته بود و نفس های عمیق میکشید منم داشتم به اتفاقات چند لحظه پیش فکر میکردم واقعا ما چقدر دل و جرعت داریمکم کم از شهر دور میشدیم هممون اروم تر شده بودیم بخاطر اینکه صبح زود بیدا ر شده بودیم ،خوابم میومد سرمو به شیشه ماشین تیه دادم و نفهمیدم کی خوابم بردبا متوقف شدن ماشین از خواب پریدم وایستاده بودن تا بنزین بزنن کمرم و گردنم بدجور درد گرفته بود از ماشین پیاده شدم در طرف نگین رو هم باز کردم و گفتم : بفرمایین مادمازلنگین : حالا چون با ادبانه و مثل ادم ازم درخواست کردی بهت افتخار میدم دستمو بگیریابرو بالا انداختم : بیا پایین بابانگین با خنده پایین اومد مهراب هم برای سرویس رفت فرشاد هم رفت تا بنزین بزنه یه سوپر مارکتی جلوتر بودبا نگین به سمتش رفتیم.                                                     داشتمدچیپس و پفکارو نگاه میکردم که صدای یه پسره اومد.#رمان #داستان#نویسنده #زهرا_سالاری         داشتم چیپس و پفکارو نگاه میکردم که صدای یه پسره اومد</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 05:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود پارت پنجاه و هفتم🏡👽 به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-sb1cwyecpeoh</link>
                <description>پارت پنجاه و هفتمخانه ای که زنده است🏡👽فرشاد گفت: حالا که تا اینجا اومدیم بیایین بریم داخل کلبه شاید چیزی پیدا کردیمیلدا با جیغ گفت: نهههه مگه از جونمون سیر شدیم لطفا بیایین برگردیمفرشاد: شما نیایید ولی من میرم دست رو دست بزاریم و همش فرار کنیم به جایی نمیرسیممنم با فرشاد رفتم و اون دوتا هم دنبالمون اومدن اگه جدا بشیم نمیتونیم همو پیدا کنیمیک ساعت گشتیم تا تونستیم کلبه رو پیدا کنیمیواش داخل کلبه شدیمفرشاد به یلدا و مهراب گفت: شما درو دست بگیرید چون هرموقع میخواییم در بریم اینا زرتی درو میبندنبا تعجب نگاهش کردم بی تربیت نبود که شداون دوتا درو دست گرفته بودنما تو هال دنبال مدرکی میگشتیمچشمم خورد بع کتاب روی میزبرش داشتم و به فرشاد گفتم: یه چیزی پیدا کردمشاید سرنخی از اینکع جن رو چطوری نابود کنیم داخلش باشهصدای قدم های پایی از پله ها اومدسریع با فرشاد و یلدا و مهراب از کلبه زدیم بیرون خداروشکر فرشاد گفت درو بگیرید وگرنه الان بسته میشد باز ما میموندیم داخل خونه اینقدر دویدیم تا رسیدیم به جاده                   سریع سوار ماشین شدیم و فرشاد با سرعت حرکت کرد#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریکرد</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 00:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت پنجاه و شیشم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-nv0uympnsfi5</link>
                <description>پارت پنجاه و شیشمخانه ای که زنده است🏡👽هرچی نزدیک تر میشدیم مه غلیظ تر میشدکم کم چراغ های ماشین پلیس اومد تو دیدمون به همون سمت حرکت کردیم رسیدیم به ماشینا ولی کو پلیسانزدیک تر شدیم با چیزی که دیدم با یلدا جیغ خفه ای کشیدیمخدایه منن گفتم برامون تله گذاشتنپلیسا همشون مرده بودن یکی سرش از تنش جدا شده بود یکی دستاش قطع شده بود با دیدناین صحنه احساس کردم تمام محتوای معدم داره میاد بالا دویدم پشت درخت عق زدمیلدا با شیشه آب سمتم اومد دست و صورتمو شستم و یکم آب خوردم حالم بهتر شدبوی خون تو فضا پیچیده بودفرشاد گزارش داد که به نیرو نیاز داریم اونا هم گفتن فعلا نیرویی ندارن پس فقد الان ما چهارتا موندیم#رمان #داستان #ترسناک #نویسنده زهرا_سالاریپس فقد الان ما چهارتا موندیم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 21:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏡👽پارت پنجاه و پنجم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-tx7nlwjy4nvv</link>
                <description>پارت پنجاه و پنجمخانه ای که زنده است🏡👽دیشب راحت گذشت انگاری که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده باشهصبح اماده شدیم که بریم ویلاولی قبلش باید میرفتیم جنازه ماشین یلدارو از اون جنگل نفرین شده بر میداشتم خداروشکر تنها نبودیم چند تا نیروی پلیس هم اونجا منتظر فرشاد و مهراب بودنرسیدیم به جنگل ولی وایسا ببینم ماشین رو جاده بود الان کجا رفتهوایسادم که یلدا و فرشاد و مهراب هم وایسادن گفتم: وایسین ببینم ماشین روی جاده بوده چطوری رفته داخل جنگلمن میگم دوباره برامون تله گذاشته پس کو الان این نیروهای پلیسنکنه بلایی سرشون اومده هاا بیایین برگردیم بیخیال ماشین بشیمفرشاد: یعنی چی بیخیال بشیم ما باید با اون جن بجنگیم اگه بیخیالش بشیم اول خودمون میمیریم بعد ادمای بعد از ماپس ما باید جلوشو بگیریم یالا راه بیوفتید ما از اون نمیترسیمصدای خش خش برگ ها زیر پاهامون و مه غلیظی که رو به رومون بود  بدجوری فضارو ترسناک کرده بود#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریبه رومون بود بدجوری فضا رو ترسناک کرده بود</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 09:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت پنجاه و چهارم به قلم زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-gfou1v0jmd7k</link>
                <description>پارت پنجاه و چهارخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلداصبح زود ساعت ۶ بیدار شدیم و منتظر بودیم فرشاد تک بزنه تا بریم ببرون امروز باید راهی شمال میشدیم هممون با ماشین فرشاد میرفتیم کمی بعد فرشاد به گوشی نگین تک زدکیفامونو برداشتیم از مامان و بابام خداحافظی کردیمفرشاد با ماشین سرکوچه بود باهم به سمتش رفتیم سوار ماشین شدیم و بعد از احوال پرسی راه افتادیمقرار بود اول بریم ماشینه منو برداریم چندتا نیروی پلیس هم اونجا منتظر ما بودنانقدر استرس داشتم که اگه الان بریم اونجا هممونو بکشن فلان شه و اینانزدیکای جنگل مه بود و هرچی جلوتر میرفتیم مه بیشتر            میشد. #رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری                                                                                  میشد</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 05:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت پنجاه به سوم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-pfhy2ftezojh</link>
                <description>پارت پنجاه و سهخانه ای که زنده است🏡👽به اصرار یلدا و مادرش به خونشون رفتمپدر مادر من که همش بیمارستان بودناز فرشاد و مهراب حسابی تشکر کردیم کلی بخاطر ما اذیت شدن این سه روزاوناهم گفتن کاری داشتیم بهشون بگیمبا یلدا رفتیم داخل خونشون مادرش کلی ازم پذیرایی کردو بعد خوردن ناهار با یلدا رفتیم تو اتاقش تا چرت بعد از ظهر بزنیمخداروشکر دیگه امروز اتفاقی برامون نیوفتاد نکنه ارامش قبل از طوفانههوف نگین خفه شو دیگه فکرای منفی نکنسرمو تکون دادم و بایلدا روی تختش دراز کشیدیم دستامو گذاشتم زیر سرمیلدا که خوابید ولی من خوابم نمیبرد به سقف نگاه میکردمبه اینکه یعنی اخرش قراره چی بشه ما زنده میمونیم یا میمیریمما اون جن رو نابود میکنیم یا اون مارو میکشهبا صدای اس ام اس گوشیم از فکر درآومدم و به صفحه گوشی نگاه کردماقا پلیسه پیام داده بودسلام خانم مجد خوبید اتفاقی نیوفتادهجواب دادم: سلام ممنون خوبیم نه خداروشکر فعلا اتفاقی نیوفتادهپیام اومدخداروشکر منم دیگه جواب ندادمدیگه کم کم داشت خوابم میگرفتقرآن تو کیفمو برداشتم شاید این کنارمون باشهنتونن اذیتمون کنن پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتمرمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری پلکام سنگین شد و به خواب عمیق فرو رفتم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 17:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت پنجاه پنجاه و دوم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-wg8erxxkouht</link>
                <description>پارت پنجاه و دوخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلداترس تمام وجودمو گرفته بود ، تازه الان مامانمو خاله جونم پیش ما بودن و جون اوناهم در خطر بود ولی عجیب بود که اونا هیچ عکسولعملی نشون نمیدادن خیلی ریلکس داشتن با همدیگه صحبت میکردنعجیب گلوم میسوختنگین هم دستشو گذاشته بود رو گلوش تازه رد ناخون هارو رو گردنش دیدمو تازه یاد اون زن افتادم که ناخوناشو نشون دادو گفت این خون مال دوستتهاره کار همون زن بود باید یه کاری میکردم اون میخواست هردومونو خفه کنهشروع کردم به سرفه کردن که مامانا هواسشون به ما جمع شد مامان نگین سریع پرستارو صدا زدکه فرشاد و مهراب با شدت درو باز کردن اومدن تو این دوتا مثل همن بخدا نمیگین یه بدختی مثل من پشت در باشه بزنین دماغشو داغون کنیندمای اتاق کم کم به حالت اولش برگشتسوزش گلوم خب شد نگین هم نفس های بلند ولی اهسته میکشیدپرستار اومد و گفت خوبی منم گفتم فقط یکم اب بهم بده ابو خوردمبا نگاه های مشکوک مامانم و خاله جون به مهراب و فرشاد شدنحتما الان فک میکنن بین ما خبریه که اینجوری نگاه میکنن بهشون****کارهای ترخیص انجام شد و ما بلاخره از بیمارستان اومدیم بیرون اومدیم نگینو مجبور کردم کردم بیاد خونه ما اما اول با فرشاد رفت ساکشو بست و اومد پیش من مامان بابامم باروی باز ازش پذیرایی کردن فردا باید اماده میشدیم تا به  اردوی ساختگی بریم#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریاردوی ساختگی بریم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 21:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت پنجاه و یک به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-ssbhl033u7en</link>
                <description>پارت پنجاه و یک – خانه‌ای که زنده است 🏘👽از زبان «نگین»همین‌که نگاه یلدا به گوشه‌ی دیوار افتاد، فهمیدم چیزی دیده. نگاهم دنبال نگاهش رفت و قلبم یخ زد؛ درست زیر پنجره، سه خط باریک و عمیق روی گچ دیوار کشیده شده بود. انگار کسی با ناخن یا چنگ انداخته بود… تازه بود، گچ هنوز خرد می‌شد و روی زمین می‌ریخت.نفسم بند اومد. زیر لب گفتم: «یلدا… اینا از قبل نبودن.»فرشاد هنوز بیرون بود و مامان‌ها سرگرم حرف زدن بودند. سعی کردم عادی جلوه بدم که متوجه نشن، اما دستام از استرس می‌لرزید.یه دفعه، هوای اتاق سرد شد؛ سوزی مثل بادی که از دل زمستون بیاد، از لای خراش‌ها بیرون می‌زد.یلدا با چشم‌های گشاد به من زل زده بود. آهسته گفتم: «اون زن… هنوز ول‌مون نکرده.»دستم رفت سمت موبایلم که به فرشاد خبر بدم، ولی صفحه‌ی گوشی روشن نشد. خاموش بود، با اینکه مطمئن بودم قبلش شارژش کردم.خواستم چیزی بگم که صدایی از پشت سرمون اومد؛ صدای بسته شدن آرام درِ سرویس بهداشتی اتاق…هیچ‌کدوممون تکون نخوردیم. صدای قدم‌های آهسته روی                                       سرامیک می‌اومد؛ هر لحظه نزدیک تر#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری نزدیک‌تر</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 21:45:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏡👽پارت پنجاه به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-gi4iu1fphavh</link>
                <description>پارت پنجاهخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلداچشمام رو اروم اروم باز کردماینجا کجاست بلند شدم و رو تخت نشستم یه نگاه به دوروبرم کردم عه اینجا که بیمارستانه اتاق نگیننگین خواب بود مامانم هم اینور تخت رو صندلی خوابیده بود فرشادم اونور پیش نگین رو صندلی خوابیده بودبا چیزایی که یادم اومد مو به تن سیخ شد اون زن اون کی بود اون از کجا پیداش شد این کابوس لعنتی تموم نمیشهنکین با سرفه از خواب پریداصلا حواسش نبود دستشو گذاشت رو گلوش و با خوش زمزمه میکرد داشت خفم میکرد چی از جونم میخوادبا حالت گنگ و نگرانی نگاش میکردم زبون باز کردم : امم نگین خانوم خوبینگین هیجان زده به سمتم برگشت : وایی یلدا بهوش اومدی نمیدونی چقدر نگرانت شدم خدالعنتت نکنه مگه نگفتم مراقب باش هیچوقت گوش نمیدی کهشروع به خندیدن کردم و با ته مونده ای از خنده : خب بابا یه نفس بگیراز سرو صدای ما فرشاد بیدار شد بهتر بود تا مامانم بیدار نشده فرشاد از اتاق بره بیرون وگرنه جواب مامانمو کی میخواست بده هرچی هم میگفتیم باور نمیکردخلاصه که به فرشاد موقعیتو توضیح دادم و اونم با اخم های درهم گفت پشت درم هرچی شد فقط صدام بزنیدفرشاد رفت بیرون و همون موقع مامان نگین اومد داخل که مادر بنده هم از صدای در بیدار شد مادر نگین رو به نگین گفت که امروز تقریبا هردومون مرخص میشیم اومد جلو و گفت این رد دست که روی گلوته برای چیهبه تته پته افتادم که مامان خودمم گفت راست میگن دیشب چیشدیجوابی نداشتم بدم نمیخواستم اوناهم درگیر بشن یه نگاه به نگین انداختم که اونم با نگرانی شونه بالا مینداختمن : هیچی یادم نیست فقط میدونم پام به سنگ گیر کرد خوردم زمین همین چیز دیگه ندیدممامانم یه جور نگام کرد که یعنی خر خودتیبیشتر از این نمیتونستم توضیح بدم باید بحصو عوض میکردم اهان پیدا کردممن : مامان خاله جون چیزه از طرف دانشگاه میخوان مارو یه اردوی یک ماهه به بیرون از شهر ببرن و گفتن ضروری هم هست چون کلاسای ترم هم توی همون اردو برگزار میشه و هرکی نره این ترم رو میندازنش همونطور که میدونین پس فردا اول ماه هست و ماهم باید اماده بشیم                                                                                برای       رفتن#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریرفتن</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 17:56:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت چهل و نهم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-wuuhkkh3ni9l</link>
                <description>پارت چهل و نهمخانه ای که زنده است🏘👽گوشی فرشاد زنگ خورد جواب داد انگاری که مهراب بود فرشاد بهش گفت:باشه باشه بگو بیارنش تو این اتاقخوشحال شدم از اینکه آوردنش اینجابعد چندمین پرستار با مادر یلدا و برانکارد وارد شدنمادر یلدا چشمش بهم خورد با تعجب گفت:تو اینجا چیکار می‌کنیمنم گفتم با یکی دعوام شده چاقو خوردممادر یلدا سری با تأسف تکون دادو حرفی نزدروی صندلی کنار تخت یلدا نشستخدایا چرا امشب صبح نمیشه تموم بشه این کابوس لعنتیخسته شدم اگه قراره بمیریم پس زودتر بمیریم چرا اینقدر اذیتمون میکنن یهویی کارو یکسره کننببینم نکنه ما قدرت مدرتی داریم که اینا افتادن دنبالمون نکنه بخاطر قدرتمون می‌خوان قلب مارو از سینه دربیارنوای نه خدایه من من دیگه طاقت یه شوک بزرگ رو ندارمروی تخت دراز کشیدم و با کلافگی چشمامو بستم نفهمیدم                                                                  کی به خواب رفتم#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریرفتم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 11:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏡👽پارت چهل هشتم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-ffvdxbnwlcqy</link>
                <description>پارت چهل و هشتمخانه ای که زنده است🏘👽از زبان نگینپرستار بعد از پانسمان گلوم رفت بیرون دیگه میترسیدم بخوابم فرشاد هم روی صندلی نشسته بود تو فکر بودبهش گفتم:منو یلدا آخرش می‌میریمپس بهتره کاری نکنیم دیگهاخمای فرشاد حسابی درهم شد که ساکت شدمخواستم به یلدا زنگ بزنم که یادم افتاد خانم گوشیش توی ماشین جا گذاشته به گوشی مادرشتماس گرفتمبعداز دوبوق صدای گرفته و ناراحتش تو گوشی پیچیدسلام خانم محمدی خوبید با یلدا کار داشتم میشه یه لطفی کنید گوشی رو بدید بهشبا حرفی که زد شوکه شدمیلدا الان بیهوشه هرکار میکنیم بهوش نمیاد زنگ زدیم اورژانس تو راههچ .چی ‌چیشده چطور اتفاق افتادهخانم محمدی:نمی‌دونم تو حیاط بابا بزرگش وقتی رفتم دیدم افتادع رفتم بالا سرش دیدم صورتش کبود شده بعدشم بیهوش شدالان آمبولانس رسید من باید قطع کنم خدانگهدارالو الو لطفاً قطع نکنید کدوم بیمارستان میرید الوای بابا گوشی رو قطع کرد خدا کنه بیارنش اینجابه فرشاد نگاه کردم و گفتم:تروخدا به آقای زند بگید بیرون منتظر باشن اگه آوردنش اینجا بیارنش تو این اتاقفرشاد سرشو تکون دادم به مهراب زنگ زدنمی‌دونم چی گفت و قطع کردبهم نگاهی کرد و گفت:بهش گفتمخیلی ممنونفرشاد: خواهش میکنم#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریفرشاد:خواهش میکنم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 19:34:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود🏚️👽پارت چهل و هفتم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF%F0%9F%8F%9A%EF%B8%8F%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-fctuv0jrlq3i</link>
                <description>پارت چهل و هفتمخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلداقدمهامو تند برمیداشتم تا زود تر برسم به در خونه با احساس اینکه کسی داره نگام میکه شروع به دویدن کردم که یهو پام به یه تخته سنگ گیر کردو خوردم زمینوایی دوباره بدنم لرز گرفت دوباره سردم شد اینا یعنی مرد تبر به دست اینجاست خواستم بلند شم اما نمیتونستمبدنم به زمین چسبیده بود صدایی کنار گوشم اومد شما میمیریناین صدا اشنا نبود سرمو برگردوندم یه زن با موهای بلند مشکی و چشمایی که حدقه بیرون زده بود و ناخون های بلندی داشت که خون روشون خشک شده بودناخناشو بهم نشون دادزن: این خون مال دوستتهو بعد شروع به خندیدن کرد دستشو گذاشت رو گلوم و فشار داد داشتم نفس کم میاوردم نمیتونستم جیغ بزنم هرچی تقلا کردم نشد چشمام داشت سیاهی میرفتکه یهو زن غیب شدمامانم اومد بالا سرممامان : وا یلدا چرا رو زمین دراز کشیدی اما وقتی قیافه ی کبود منو دید شروع به جیغ زدن کرد که باعث شد بقیه هم بیان بیرونچشام تار میشد آخر هم تسلیم شدم و چشمامو بستم #رمان# داستان # نویسنده #زهرا-سالاریچشام تار میشد و اخر هم تسلیم شدم و چشمامو بستم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 19:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏡👽پارت چهل و ششم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-vwe2mu48eo3j</link>
                <description>پارت چهل و ششمخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلدابه فرشته خانوم زن همسایه گفتم میشه گوشیتونو بدین تا من یه اژانس بگیرم اونم بنده خدا تلفنشو داد زنگ زدم به اژانش چون جرعتشو نداشتم برم بیرون و دوباره تنها باشم تو حیاط با فرشته خانوم منتظر موندماخ بدون گوشی بودنم چه بده هرچه زود تر باید به فرشادو مهراب بگم برن ماشینمو بیارن البته اگه تا الان سالم مونده باشهچند مین بعد اژانس اومد**** به در خونه مادر جون نگاه کردم اوففف کی حوصله ی اینجا رو داره تا برم تو عمم شروع میکنه بازتو کوچه دوسه نفر بودن خداروشکر زنگ و زدم صدای حنانه دختر عمم تو ایفن پیچیدحنانه: چه عجب خانوم خانوما تشریف اوردیدبعلههه گل بود به سبزه نیز اراسته شد قشنگگگگ امشبمو میسازن این مادرو دختر اوف اوف مامانپدر بزرگم یه خونه باغ قدیمی داشتن حیاط بزرگی بود و من            از این میترسیدم که کسی تو حیاط نباشه و بیان سراغم#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریسراغم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 17:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏡👽پارت چهل و پنجم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-f9hqdd7l4bqs</link>
                <description>پارت چهل و پنجمخانه ای که زنده است🏡👽از زبان(نگین) در آروم اروم باز شد نگاهی به داخل اتاق کردم فرشاد نبود باز معلوم نیست کدوم گوری رفتهتوی اتاق کاملا تاریک بودسایه یه نفر افتاد توی اتاق داد زدماقا فرشاد شماییدصدایی نیومدآقا فرشاد لطفا شوخی نکنید دارید منو میترسونیدیهویی صدای خنده وحشتناکی اومدو گفت: شما میمیرید شما میمیریدنگاهی. به در کردم قامت اون مرد تبر به دست معلوم شد داخل اتاق شد و به سمت تختم حرکت کرد انگاری که به تخت قفلم کرده باشننمیتونستم تکون بخورم جیغ هم نمیتونستم بکشمبالای سرم ایستاد و با خنده ترسناکی گفت: شما تو بد مسیری قدم برداشتید شما میمیریدتبرشو بالا آورد و تا خواست بزنه با جیغ از خواب بیدار شدمفرشاد با ترس از خواب پریدو سمتم اومد: خانم مجد حالتون خوبه خواب بد دیدیدنفس نفس میزدم و نمیتونستم حرفی بزنمفرشاد لیوان آبی بهم داد خوردم و گفتم: او. اون م. م مرد ا. و. اومد گ. گف گفت که شما میمیریدما دیگه راه فراری نداریم گفت تو بد مسیری پا گذاشتیدگریم باعث شد حرفمو نیمه تموم بزارمما میمیریم میمیریم#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریما میمیریم میمیریم</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 18:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانه ای که راه میرود 🏡👽پارت چهل و چهارم به قلم فاطمه عباسی و زهرا سالاری✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35307023/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%F0%9F%8F%A1%F0%9F%91%BD%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%9C%8D%EF%B8%8F-u0zflo6ls9kn</link>
                <description>پارت چهل و چهارمخانه ای که زنده است 🏘👽از زبان یلدابا مهراب به خونه برگشتم وقتی میخواستم پیاده شم مهراب شماره خودشو داد و گفت اینو بگیر که دفعه ی بعد راحت تر بتونی خبر بدی بهموناز ش گرفتم تشکر کردم و پیاده شدم تا من پیاده شدم گازو گرفت و رفتحداقل واینستاد تا من برم تو که یه وقت نیان سراغمبا این فکر ترس به جونم افتاد یه نگاه به کوچه کردم خالی بود خالیه خالیبا دو به سمت خونه رفتم زنگو زدم کسی درو باز نکرد دوباره زنگ زدمبا استرس به این فکر میکردم که اگه کسی خونه نباشه چی هوا داره تاریک میشهدوبارسه بارچهار بار زنگ درو زدم ولی کسی جواب نداد مونده بودم که چکار کنم یهو یه صدا ... صدای اشنا .. صدای یه بچه که خواب رو از منو نگین گرفته بوددختر بچه : تنهایی ، میایی با هم بازی کنیم و بعد صدای خندهپشتم بهش بود حتی میترسیدم اون قیافه رو ببینم اما برگشتمبا لباس سفید بلندی که پاینش تقریبا تیکه پاره بود جلوم وایستاده بود و با اون لبهای پاره و چشمایی که هیچ سیاهی نداشت بهم زول زده بودتمام جرعتمو جمع کردم و ازش پرسیدم چی از جونم میخوایدختر بچه: میخوام باهم بازی کنیم همینهوفف توام با این بازی کردن خسته نشدی بچهدستشو به سمتم دراز کرد و با صدایی بغص الود گفت خواهش میکنمداشتم پس میوفتادم یه قدم جلو اومد و من یه قدم عقب رفتم که به در خوردم اومد جلو و دستشو گذاشت رو قلبم که قلبم خیلی بدجور تیر کشیددستشو پس زدم داشت دوباره به سمتم میومد که در حیاط همسایه بقلی باز شد و اون غیبش زدزن همسایه اومد بیرون : عه یلدا جان حالت خوبه چرا انقدر رنگت پریدهدستم رو روی قلبم گذاشتم و فشردم : هیچی نیست قلبم یکم درد گرفتهزن همسایه : خدا مرگم بیا تو بیا تو که رنگت مثل گج شده مامانت گفت برا شام خونه مادر جونت دعوتین گفت اگه.                                                              اومدی بگم رفتن اونجا#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاریاونجا</description>
                <category>زهرا سالاری نویسنده</category>
                <author>زهرا سالاری نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 13:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>