<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های George was found</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35502293</link>
        <description>یه کم زیاده روی کردم نه؟  
می تونستم نکشمش...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:53:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1803027/avatar/aY5kl4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>George was found</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35502293</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیشمرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%85%D8%B1%DA%AF-wsn9upfr9lkv</link>
                <description>اخطار: نگاه کردن بیش از حد باعث افسردگی می شوددر همان حال که قسمتی از هر غذا را بر می داشت و آرام آرام می جوید، با زبانش تکه های غذا را به گوشه ی دهانش هل می داد تا آنها را قورت ندهد. کمی آنها را مزه مزه کرد و بعد با چهره ای خونسرد به وزیر گفت: &quot; مشکلی نداره. کاملا سالمه.&quot;وزیر سری تکان داد و بعد روبه پادشاه کرد: &quot; والاحضرت می توانند غذایشان را میل کنند.&quot;چشمانش را روی وزیر قفل کرد و منتظر دستور شد. چند لحظه بعد، یکی از خدمتکار های دربار با عجله داخل اتاق شد و گفت : &quot;جناب پیشمرگ، آقایی بیرون از قصر منتظر شما هستند.&quot;_ &quot;بله، بله، الان خدمتشون می رسم. والا حضرت ، اجازه می دهید بنده از حضورتان مرخص بشوم؟&quot;با قدم هایی منظم و آهنگین به طرف در روانه شد. لبخند شیرینی بر لبانش نقش بسته بود و حس می کرد وزنه ای از روی دوشش برداشته شده است.در های قصر به طرف بیرون باز شدند تا مسافرش را به مقصد بعدی هدایت کند. قبل از آنکه پایش را بیرون از در بگذارد، صدایی او را روی زمین میخکوب کرد:&quot;تو، کجا می روی با این عجله؟&quot;_ &quot;اعلی حضرت، مدتی شما را تنها گذاشته تا برای صرف غذا راحت باشید. سپس به خدمت شما باز می گردم.&quot; + ولی .. من از این غذا خوشم نمی آید.پیشمرگ به نقشه ای که برای آن بسی زحمت کشیده است فکر می کند. سپس تفنگش را از جیبش برداشته و چند باری صورت پادشاه را هدف می گیرد. دوباره بر می گردد و بدون توجه به نگهبانانی که به طرفش هجوم می آورند به راهش ادامه می دهد. اینبار با قدم هایی مصمم تر.قدم هایش را تند تر می کند و غذای داخل دهانش را به بیرون تف می کند: &quot; پیشمرگ بودن هم شغل سختیه.&quot;</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 21:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که ماه ناپدید شد ! (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-edn83iixury2</link>
                <description>« به نام خدا »به به ! عجب عکسی !یادم می آید کوچیکتر که بودم ، وقتی هنوز مادربزرگم فوت نکرده بود ، جمعه شب ها می اومد برام قصه می خوند تاخوابم ببره. بماند ، خوابم که نمی برد هیچ ، بیدار تر و سرحال تر هم می شدم و تا نیمه های شب غرق داستان هاش بودم.همیشه قصه هاش اسرار آمیز و پر فراز و نشیب بودند و تا آخر داستان انگشت به دهان می ماندی.و چنان با آب و تاب آن را تعریف می کرد که اگر چشمانت را حتی برای یک لحظه می بستی ، خود را در میان درختانیتنومند و سرسبز ، کنار رود هایی خروشان و زلال ، و پیش جانورانی ریز و درشت با چشمانی قرمز می دیدی یا خودت راوسط برهوتی از شن و ماسه و سنگریزه می یافتی در حالی که تا شعاع 10 کیلومتری تو ، خبری از دشت و آبادینیست و آفتاب سوزان هر لحظه خود را به تو نزدیک تر می کند.یادم می آید شبی داستانی را برایم تعریف کرد که تا به الان از خاطرم نرفته است و هر وقت که به آن فکر می کنم ، متحیر می شوم . . .مادربزرگ پتو را تا روی گردنم کشید و گفت : امشب قرار نبود این داستان رو برات تعریف کنم.می خواستم داستان &quot;پسر پادشاه و یاقوت سرخ&quot; رو بهت بگم ولی ... دم دم های غروب بود که برادرت تو رو بیهوش وخیس خالی از در خونه آورد تو ... ولش کن ! نمی خوام دوباره اون اتفاق یادم بیفته ...داستانی که امروز می خوام برات تعریف کنم شاید یه کمی طولانی باشه. امیدوارم حوصله‌ت سر نره و تا آخرشو گوش کنی. ولی بهت قول می دم که از شنیدن این قصه پشیمون نمی شی :« در یک روز سرد زمستانی ، و در صحرای بی آب و علفی ، شهر کوچکی وجود داشت به نام « شهر مهتاب » ؛این شهرِ کوچک ، بسیار زیبا و قدیمی بود و جمعیت آن به کمتر از 500 نفر می رسید. بنای بیشتر خانه ها و ساختمانهای آن از سنگ ساخته شده بود و در وسط شهر ، تنها میدان آن قرار گرفته بود که در وسطش یک حوض بزرگ و فواره ای بسیار بلند قرار داشت.مردمان شهر هم مانند روز های دیگر ، به این ور و آن ور می دویدند و کارهایشان را انجام می دادند و دوباره این طرف و آن طرف می دویدند و به دنبال کار های دیگری می رفتند.حدود های ساعت 6 عصر بود و همانطور که هوا رو به تاریکی می رفت ، شهر هم شلوغ تر می شد و کارمند ها ،کشاورز ها ، مغازه دار ها و بقیه ی مردم شهر خودشان را آماده ی &quot; مهتاب &quot; می کردند ؛تا چند ساعت دیگر که ماه بالای آسمان می رفت ، مردم از خانه هایشان بیرون می آمدند و با استفاده از نور ماهفانوس هایشان را روشن می کردند و گیاهان و درختان از آن تغذیه می کردند و سر به فلک می کشیدند.بعد ، به سوی میدان شهر می رفتند و ماه را شکر می کردند و سر سجده فرود می آوردند.آن شب هم مانند هر شب ، مردم از خانه هایشان بیرون آمدند و منتظر شدند تا ماه از پشت کوه بیرون بیاید وبا نورش چشمانشان را نوازش کند ؛اما هر چه منتظر ماندند ماه نمایان نشد که نشد ! ... »(ادامه دارد ...)</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 16:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخشش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-iabr3217zaka</link>
                <description>روی تخت بیمارستان نشسته و فقط به روبه رویش زل می زند. ساعت آونگی ای که روی دیوار اتاقش نصب شده است مانند افکار بی سر و ته او فقط به این طرف و آن طرف تکان می خورد و سرش را به درد می آورد.آهسته آهسته به سمت پنجره می رود و آن  را به سختی باز می کند. باد سردی از آن طرف پنجره به داخل اتاق می وزد و موهایش را بیشتر از قبل شلخته می کند. سردش می شود، اما برایش اهمیتی ندارد. جلوتر می رود و به پنجره نزدیک می شود. مثل همیشه، قبل از آن که چیز دیگری چشمش را بگیرد، مسحور درخشش بی نظیر ماه می شود. در یک آن، آرامش بند بند وجودش را  فرا می گیرد و تمام درد هایش را فراموش می کند.ماه آنقدر درخشان است که فرو رفتگی های آن را به راحتی می توان دید. نور ماه در چشمان طلایی رنگش بازتاب می شود و برای لحظاتی می توان شوق به زندگی را در آن ها یافت. به قدری محو زیبایی های آسمان شده است که نمی تواند چشم از آن بر دارد. دیوانگی؟ شاید هم جنون؟ نه. چیز دیگری است که او را آنقدر به نور مجذوب می کند. بر می گردد و روی تختش دراز می کشد. لبخند قشنگی روی صورتش نقش بسته است.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 21:15:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی منو به خودت ترجیح می دی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-2-ywbymfjofrhj</link>
                <description>نامه دوم: 10 فوریه 2024الان تقریبا یه ماه از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم می گذره.از اون موقع تا حالا هر هفته می رم سر قبرت.راستش، دلم برات تنگ شده.خ لی تنگ.می دونم حرف های بدی بهت زدم.معذرت می خوام.از ته قلبم معذرت می خوام ولی...ولی، باید ب م حق بدی. آخه اون موقع...دلم برات تنگ شده بود.به زندگی ای که تو توش نیستی عا  ت ندارم.نمی تونستم به خاطر کاری که باهام کردی ببخشمت.برای همین، از دستت عصبانی بودم.ولی، مطمئن باش دیگه همچین حرفایی بهت نمی زنم. مع رت می خوام.هفته اول بعد از مرگت خیلی سخت گذشت.می دونی، خودمو تو اتاق حبس کرده بودم.بقیه می گفتن باید فراموشش کنی. ولی من..فراموش؟ چجوری می تونستم فراموشت کنم؟ مامان بابام منو بردن پیش روان پزشک.گفتن افسردگی گرفتم، ولی نه. این افسردگی نیست.یه چیزی بدتر از اونه.راستش رو بخوای، چند بار سعی کردم خودمو بکشم.ولی خانوادم نذاشتن.اونا سعی می کنن دلداریم بدن، ولی من نمی تونم.می دونی، انگار دیگه ذهنم درست کار نمی کنه.جیمز، اگه تو جای من بودی، چی کار می کردی؟نمی دونم این نامه به د تت می رسه یا نه.ولی اگه دیدی بع ضی از کلمه هاش ناخواناست، بدون دل لش اینه که نمی تونم جلوی اشک هامو بگیرم.بازم بخاطر حرفایی که بهت زدم، معذرت می خوام. دوست قدیمیت، مایکل</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 22:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی منو به خودت ترجیح می دی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-dsbzun9nlcld</link>
                <description>نامه اول: 27 ژانویه 2024چرا؟چرا منو به خودت ترجیح دادی؟ چرا فکر کردی با این کارت منو خوشحال می کنی؟ جواب بده!چرا انقدر خودخواه بودی؟چرا به فکر بعدش نبودی؟چرا فکر کردی من بدون تو زنده می مونم؟ چرا؟جواب بده لعنتی. جواب بده!کسی که اون روز باید می مرد من بودم، نه تو! چرا؟چرا همچین کاری کردی؟چرا خودتو جلوی من انداختی؟ چه فکری تو سر لعنتیت بود؟ ها؟جواب بده! جواب بده!اون گلوله باید تو سر من فرو می رفت، نه سر تو. چرا؟چرا فکر کردی با این کارت جونم رو نجات می دی؟چرا فکر کردی می تونی سرنوشت منو تغییر بدی؟سرنوش من دست تو نیست!دلم می خواد بمیرم.می خوام بمیرم و به این عذاب همیشگی پایان بدم.می خوام بمیرم می فهمی؟ می خوام بمیرم!از وقتی تو رفتی، دیگه انگیزه ای واسه زنده موندن ندارم.اگه اونقدر خود خواه نبودی...از اون موقع تا حالا یه شب خواب راحت نداشتم.می فهمی؟ حالا می فهمی با من چیکار کردی؟ نه!معلومه که نمی فهمی. اگه می فهمیدی که هیچوقت اون کارو نمی کردی!تو ... تو ... زندگیمو نابود کردی!</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 11:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-rozjekznewrs</link>
                <description>چشمانش را بست. طاقت دیدنش را نداشت. نمی‌خواست آن لحظه‌ها دوباره برایش تکرار شوند. نه دیگر طاقتش را نداشت.سردی تیغه را روی گردنش احساس می‌کرد. می‌توانست ترس را در عمیق ترین لایه‌های بدنش احساس کند. درد مثل یک شیشه او را در بر گرفته بود و در میان انگشتانش خرد می‌کرد. ای کاش این هم  یک کابوس بود. باید می‌جنگید. باید زنده می‌ماند. به هر قیمتی که شده. پدر، مادر، و دو خواهرش را کشته بودند، ولی او فقط به آنها زل زده بود. در واقع، منتظر مرگ ایستاده بود. او به جز یک بزدل چیز دیگری نبود. خودش هم خوب می‌دانست. ۱۲ سال بیهوده سختی نکشیده بود که به اینجا برسد. دنیا بی‌رحم‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. سخت بود، اما نباید تسلیم می‌شد.ضرب آهنگ برخورد شمشیرها به هم در کنار رقص شعله‌های آتش صحنه‌ای وصف ناپذیر را خلق کرده بود. دست اصلیش کاملاً سوخته و بوی خون بدنش را در بر گرفته بود. عذاب وجدان او را بیشتر از هر چیزی زجر می‌داد. آنقدر فریاد کشیده بود که دیگر صدایش در نمی‌آمد. تیزی شمشیر گردنش را زخمی کرده بود. چرا جنگ شده بود؟ چرا خانواده‌اش کشته شده بودند؟ چرا فقط او باید زنده می‌ماند؟ چرا؟ ذهنش پر شده بود از سوال‌های بی جوابی که او را بیشتر از قبل شکنجه می‌کردند. از باخت بدش می‌آمد. پذیرفتن تقدیر برایش غیر قابل تحمل بود. نمی‌خواست این قدر بزدلانه کشته شود. نه نباید اینطور می‌شد. صدایی از دور دست ها شنید. دردش را کمی تسکین می داد._ &quot;می‌خوای تسلیم بشی؟ یعنی باخت رو قبول کردی؟ به همین سادگی؟ خانوادت به خاطر محافظت از تو مردن چه جوری می‌تونی مرگ اونا رو نادیده بگیری؟ تو باید زنده بمونی. نه. زنده می مونی. زنده می مونی و انتقام خانوادت رو می گیری!&quot; چشمانش را باز کرد. شخصی ناشناس از میان جسدهای خونین به طرفش می‌دوید. یک شنل سیاه بلند پوشیده بود که تا روی زمین کشیده می‌شد و کلاهش صورت او را می‌پوشاند. چکمه‌های چرمی‌اش تا زیر زانوهایش بالا می‌آمد و دویدنش را کند تر می‌کرد. فریادهایش از دور هم شنیده می‌شد: _ &quot;به خودت بیا! نباید تسلیم بشی. به خودت بیا!&quot; با هر حرف که از دهان شنل پوش خارج می شد، عذاب وجدانش بیشتر می شد. گوش هایش را گرفت تا شاید دیگر صدایی نشنود، اما حریف فریاد های قدرتمند او نمی شد._ بجنگ! بجنگ و زنده بمون! به هر قیمتی که شده، بجنگ و انتقام خانوادت رو بگیر! کلمات تا مغز استخوانش نفوذ می کردند و صدای فریاد هایش در گوشش طنین می انداخت._ بجنگ. بجنگ و انتقام خانوادت رو بگیر! ناگهان، خون جلوی چشمانش را گرفت. الکتریسیته در عصب هایش فوران کرد؛ جوری که انگار برق او را گرفته بود. عضلاتش ناخواسته سفت شدند و دمای بدنش به قدری بالا رفت که پوستش را می‌سوزاند. با لگد و به صورت وحشیانه‌ای توی صورت سامورایی کوبید و مثل یک سگ هار به جانش افتاد. شمشیرش را با دست سالمش گرفت. روی شکم او نشست و آنقدر سینه‌اش را درید که دیگر صدای نفس‌های سامورایی قطع شد. انتقام. شیرین‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. ارزش این همه زجر کشیدن را داشت. نیشخند زد.خون روی دستانش را لیسید. شیرین بود. شیرین مثل انتقام. صدای گوش خراشی افکارش را بهم زد: &quot;فرار کن، فرار کن!&quot; سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود. چند صدم ثانیه بعد خنجری در قلبش فرو می رفت.وایولت، بی‌ توجه به ۴ سامورایی که پشت سرش می‌دویدند همچنان به راهش ادامه می‌داد. تقریباً نیم کیلومتر بدون وقفه دویده بود و حتی خسته هم نشده بود. در هر حال این یک دهم تمرینات سخت و طاقت فرسایش هم نمی‌شد. نیم نگاهی به پشت سرش انداخت، کلاه شنلش را گذاشت و با سرعت تغییر مسیر داد. از کنار درختان جنگل گذشت و به طرف باتلاق کوچکی که سمت چپش بود حرکت کرد. داخل بوته‌ها خزید و بعد وارد باتلاق شد، به طوری که هیچ یک از سامورایی‌ها او را ندیدند. بدون هدر دادن زمان از آن طرف باتلاق بیرون آمد و از همان راهی که آمده بود برگشت. سرعتش تقریباً دو برابر قبل بود. بعد از چند ثانیه که مطمئن شد دیگر تعقیبش نمی‌کنند، ایستاد و سعی کرد گل روی چکمه‌هایش را پاک کند که بوی دود به مشامش خورد. از سمت جنوب جنگل می‌آمد. همان جایی که جنگ شروع شده بود. رد دود را گرفت و به طرف آن حرکت کرد.بی‌توجه از کنار بدن‌های بی جانی که غرق در خون روی زمین ولو شده بودند، رد می شد. آنقدر از این صحنه‌ها دیده بود که دیگر برایش عادی شده بود. همانطور که داشت از میان کلبه‌ها و جسدهای سوخته رد می‌شد، نگاهش به پسر بچه‌ای افتاد که یک سامورایی گردنش را هدف گرفته بود. نفسش در سینه حبس شد. بدون مکث به طرفش دوید. آنقدر سریع که از سایه‌اش هم جلو می زد. یاد خودش افتاده بود. یاد خاطرات گذشته‌اش. ۷ سال پیش، وقتی که خودش روی لبه مرگ ایستاده بود و یک سرباز نجاتش داده بود. اگر آن بچه کشته می‌شد، دیگر نمی توانست خودش را ببخشد. نه. نباید کشته می شد. به جسدهای بی‌سری نگاه کرد که کنار پسرک جان داده بودند. احتمالاً خانواده‌اش بودند. به صورت پسرک نگاه کرد. سرد و بی‌روح. انگار که آن پسر از قبل هم مرده بود.  با صدایی بلند فریاد زد: &quot;می‌خوای تسلیم بشی؟ یعنی باخت رو قبول کردی؟ به همین سادگی؟ خانوادت برای محافظت از تو مردن، چه جوری می‌تونی مرگ اونا رو نادیده بگیری؟ این رقت انگیزه. تو باید زنده بمونی. نه. زنده می مونی. زنده می مونی و انتقام خانوادت رو می گیری!&quot; پسرک بی‌توجه به حرف‌های او فقط با نگاهی خشک و مرده به جسد پدر و مادرش نگاه می‌کرد. فرقی با مجسمه نداشت.   _ &quot;به خودت بیا. نباید تسلیم بشی. به خودت بیا!&quot; به خانواده‌اش فکر کرد خانواده‌ای که سال‌ها پیش و در کنار او جان داده بودند تنها بازمانده بودن درد داشت. بیشتر از هر چیزی. _ &quot;بجنگ. بجنگ و زنده بمون. به هر قیمتی که شده، بجنگ و انتقام خانوادت رو بگیر!&quot;  حالت چهره پسرک تغییر کرد. در یک آن خون جلوی چشمانش را گرفت. به طرف سامورایی پرید و لگد محکمی به او زد، طوری که انگار دوباره جان گرفته بود. بعد روی شکمش نشست و با شمشیر تکه تکه‌اش کرد. آنقدر وحشیانه که قلب وایولت هم از آن به درد می‌آمد. به آسمان نگاه کرد. لبخند زده بود.وایولت، فقط ایستاده بود و به صورتش نگاه می‌کرد. باورش نمی‌شد. پسری حدوداً  ۱۳_۱۴ ساله یک انسان بالغ را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن کشته بود. این بار با نگاهی پر از ترس به طرفش حرکت می کرد. با سرعتی خیلی خیلی کمتر از قبل. حدوداً به ۱۰ متری پسر بچه رسیده بود که ناگهان شمشیر تیزی در پشتش فرو رفت. زمین افتاد. سرش را چرخاند تا صورتش را ببیند ولی شمشیر دیگری دوباره در شکمش فرو رفت. از درد به خود پیچید. خون از دهانش بیرون چکید و چکمه هایش را خونی کرد. پوتین‌های مخصوص دو سامورایی را دید که از کنارش رد می‌شدند و به طرف پسرک حرکت می‌کردند. وایولت شمشیرش را از غلاف درآورد و سعی کرد بلند شود، اما دیگر جانی برایش نمانده بود. سرش را چرخاند و با تمام توان فریاد کشید: &quot;فرار کن! فرار کن!&quot; پسرک سرش را چرخاند، ولی دیگر دیر شده بود. یک خنجر قلب او را شکافت. وایولت تمام تلاشش را کرد تا گریه نکند. ولی نمی‌توانست. نه تنها در نجات دادن جان پسر بچه موفق نشده بود، بلکه خودش را هم به کام مرگ برده بود. اشک‌هایش سرازیر شدند. طاقت این همه درد کشیدن را نداشت. جهنم ۷ سال پیش دوباره برایش تکرار شده بود. اما این بار هیچ کس نبود که نجاتش دهد. خودش بود، یک جسد دریده شده و پسری که در خون خودش غرق شده بود. پایان خوبی برایش نبود. البته، خودش هم خوب می‌دانست. همه داستان‌ها پایان خوشی ندارند.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 11:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغشته به خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%A2%D8%BA%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-con63n8sanls</link>
                <description>بی ربط ترین عکس در عالم هستی...نیشل، دست آغشته به خونش را با درد زیادی تکان داد. بدنش از درد خشک شده بود و حنجره اش بخاطر فریاد های متعددی که کشیده بود، می سوخت. یکی از چشمانش کور شده بود و خون، قسمتی از صورتش را پوشانده بود. تحمل چنین درد وحشتناکی برای یک دختر 15 ساله چیزی فرای غیر ممکن بود.هنوز می توانست صدای گریه خواهر کوچکش را بشنود. این تنها چیزی بود که به او امید می داد. و شاید دلیل زنده ماندن او هم به همین خاطر بود. به هر حال، او برای نجات جان خواهرش خودش را سپر کرده بود.سعی کرد با پا آواری که رویش ریخته بود را کنار بزند، ولی دیگر توانی برایش نمانده بود. دوباره سعی کرد. این آخر خط نبود. نباید می بود.نمی دانست پدر و مادرش زنده اند یا نه. شاید هم نمی خواست بداند. امید دادن به خودش کار بیهوده ای بود. اگر تا آن موقع زنده می بودند، حتما صدای فریاد های آکی از دردش را می شنیدند.هنوز صدای آن بمب در گوشش بود. بمبی که خانشان را تخریب کرد. همان بمبی که پدر و مادرش را به کشتن داد و امید او را ناامید کرد. 13 سال از شروع جنگ گذشته بود و هر روز آرزوی تمام شدن جنگ را داشت.روز هایی را یادش می آمد که مرگ از جلوی چشمانشان عبور می کرد و بمب هایی را که هر کدام به طرفی متمایل می شدند، از پنجره تماشا می کرد. بمب هایی که انگار با او حرف می زدند و از اسم کسانی را که می خواستند به قتل برسانند، فریاد می زدند.صدای خواهر زخمی اش می شنید که از درد به خود می پیچد و آرزوی مرگ می کرد. حق داشت. به هر حال، نیمی از بدنش بخاطر آتش سوزی سوخته بود.او هم دوست داشت به سریعترین شکل ممکن بمیرد. صدای پای کسی افکارش را به هم ریخت. داشت به طرف خواهرش می رفت. شاید بخاطر فریاد هایش بود.از لای آوار ها به بیرون نگاه کرد. یک سرباز نازی به خواهر بی دفاعش خیره شده و کلاشینکفش را به سمتش نشانه رفته بود.برای بار آخر تمام زورش را زد تا با پای زخمی اش خودش را از میان سنگ ها نجات دهد. اما نمی توانست. او، نمی توانست. چنین چیز دردناکی برای او غیر قابل تحمل بود. شکست را  به هیچ وجه قبول نمی کرد.دوباره زور زد. دوباره و دوباره و دوباره. تا جایی که استخوان پایش هم شکست. دست خودش نبود، ولی باید قبول می کرد. خواهرش دیگر مرده بود.می خواست او هم مانند خواهرش جیغ بزند تا او هم کشته شود، ولی صدایش در نمی آمد. به هر حال، باید قبول می کرد. صبر. باید صبر می کرد. حداقل چند ساعت دیگر تا زمان مرگش مانده بود.درد. باید درد می کشید.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 21:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش بی رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-ll9dfseibbhb</link>
                <description>دود. دود اولین چیزی بود که احساس کرد. دود همه خانه را در بر گرفته بود و نفس کشیدن سخت تر شده بود.  هوا، هر لحظه گرم تر میشد. خواهرش جیغ میزد. ولی او نمی دانست چرا. نمی دانست او برای چی جیغ می زند. ترس. ترس دومین چیزی بود که حس کرد. ترس در اتاق موج می زد. خودش هم خالی از آن نبود. ترسیده بود. ولی نمی دانست چرا. شاید چون خواهر بزرگترش جیغ می زد. سعی کرد روی صدا ها تمرکز کند. صدایی غیر از صدای جیغ.برای او هر صدایی معنای خاصی داشت. می توانست از صدای یک نفر روحش را ببیند. یا افکارش را درک کند.در آن لحظه فقط صدای پا شنید. صدای پای نامنظمی که بدون هیچ الگویی حرکت می‌کرد. انگار که زخمی شده بود. صدا هر لحظه دور تر یا نزدیک تر می شد. در واقع داشت دور خانه می چرخید. انگار که دنبال چیزی بود.کمی که دقت کرد، متوجه صدای دیگری شد. صدای خفیف و شکننده ای که انگار از ته زور یک انسان بیرون می آمد: لیلیا، لیام. لطفا نمیرین.این صدا، صدای پدرش بود که داشت دنبال آن ها می گشت. به نظر می رسید دیگر جانی برایش نمانده باشد. یعنی آخرین لحظات زندگیش را سپری می کرد. چند ثانیه بعد، صدای زمین افتادن در اتاق طنین انداخت. و بعد صدای شعله های آتش، که آرام آرام جسد را در بر می گرفتند.بلند شد. دستش را دراز کرد و دیوار را گرفت. و بعد سعی کرد پدرش را پیدا کند. گریه اش گرفت. نمی توانست. دیوار را ول کرد و به طرف صدا دوید. ولی محکم به در برخورد کرد. عقب رفت و جهتش را کمی تغییر داد. این بار سریع تر دوید. ایندفعه به کمد وسایلش خورد. برایش مهم نبود چه اتفاقی می افتد. فقط می خواست پدرش را ببیند.پس دوباره اینکار را تکرار کرد. دوباره و دوباره. اگرچه تاثیری نداشت، ولی هر بار که به جایی می خورد، امیدش را از دست نمی داد. تا اینکه از شدت خستگی، روی زمین افتاد. کنار شعله های رقصان، که پدرش را کشته بودند. بعد از چند ثانیه، متوجه چیز دیگری شد. سوختگی. سوختگی سومین چیزی بود که احساس کرد. تمام بدنش را آتش دریده بود و انگشتانش داشت ذوب می شد. صورتش به کل سوخته بود و ریه هایش درد می کرد. به قدری که انگار داشت آتش را تنفس می کرد.همه چیز تقصیر چشمانش بود. اگر می توانست ببیند شاید پدر و خواهرش را پیدا می کرد و می توانست انها را نجات دهد...اگر می توانست ببیند شاید دستش به ان شمع نمی خورد و ان اتفاق ناگوار نمی افتاد...اگر می توانست ببیند شاید...شاید همه چیز درست می شد.درد.درد چهارمین چیزی بود که حس می کرد.دیگر هیچ کاری از دستش بر نمی امد.هیچ کاری...فقط باید منتظر می ماند تا مرگ او را فرا بخواند.لحظه ای یاد حرف پدرش افتاد: لیلیا، لیام. لطفا نمیرین...همه چیز برای مردن فراهم بود.همه چیز به جز حرف پدرش..تمام نیروی بدنش را روی دست و پایش متمرکز کرد. باید هرچه در چنته داشت رو می کرد...شاید می توانست نجات پیدا کند..نه... باید نجات پیدا می کرد. با تمام توانش زور زد تا خودش را از روی زمین بلند کند.زور زد زور زد و بازهم زور زد.توانست کمی خودش را از روی زمین بلند کند.همین اتفاق کمی به او روحیه داد.باز هم به زور زدن ادامه داد و توانست کمی بیشتر خودش را بلند کند اما...اما همان لحظه تمام بدنش شل شد و روی زمین افتاد.دود، درد، ترس و سوختگی هم زمان به او هجوم بردند.دیگر نمی دانست زنده ست یا مرده.فقط می دانست دیگر نمی تواند کاری کند.فقط...فقط باید منتظر می ماند...مرگ.مرگ آخرین چیزی بود که حس می کرد...</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 12:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمنتین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86-bh6mev33dgk7</link>
                <description>همه چیز سر سفره ی هفت سین عادی بود(تقریبا)سیر،سماق،سرکه،سیب،سمنو،سبزه و سنجد،و به رسم زیباتر شدن یک گلدان سنبل.اما چیزی که بیشتر از همه به چشم میامد یک بطری اسپرایت بود.البته وجودش بی دلیل هم نبود،در هر حال چیز دیگری که معمولا به رسم زیبایی سر سفره میگذارند ماهی است.دقیق نمیشود گفت کلِمِنتین چطور در بطری رفته بود.شاید وقتی کودک بود از رودخانه اشتباها در این بطری پلاستیکی شنا کرده بود،شاید بطری مال یک دانشمند روانی بوده که میخواسته روند رشد ماهی های قرمز را در بطری مشاهده کند،شاید...شاید...اما ما هرگز جواب این شاید هارا نمیگرفتیم،و مسئله ی مهمی هم نبود.مسئله ی مهم این بود که کلمنتین در بطری اسپرایت زنده مانده بود، و شاید این دلیلی بود که این خانواده انقدر این ماهی را دوست داشتند.کلمنتین حدودا دو سال میشد که به سفره ی هفت سین آنها ملحق شده بود.قضیه این بود که جورج به طور رندوم در حال شوت کردن همه چیزهایی که در خیابان به جلوی پایش میرسند بود،که ناگهان با شوت کردن بطری اسپرایتی چشم هایش گرد شد،و ببوووووممممم...در آن بطری با کلمنتین،دختر خوانده ی عزیزش آشنا شد.هرچند که زک اول فکر میکرد جورج در حال دست انداختن اوست،آخر کدام عاقلی تصمیم میگرد ماهی ای گیر افتاده در بطری اسپرایت را در خانه نگه دارد؟زک قسم خورد که اگر جورج ماهی را در خانه نگه دارد سرش را میکوباند به دیوار.ولی خب،یک چیز را بهتر است بدانید،و آن این است که زک سر هیچ حرفی پایبند نیست.مقاومت زک خیلی زود شکست،چون جورج قول داد برای تولد زک کراشش را بخرد،و زک هم خر شد.و حالا کلمنتین آنجا بود.جورج با نگرانی به دختر عزیزش نگاه کرد که تند تند توی بطری دور میزد.&quot;کلمنتین، لطفا آروم باش.&quot;کلمنتین تند تر شنا کرد.جورج آه کشید و رویش را به سمت زک برگرداند:&quot;زک،کلمنتین حالش خوب نیست.باید ببریمش دکتر.&quot;زک داشت در گوشی اش ماینکرفت بازی میکرد.یکی از آن نسخه های خیلی خیلی قدیمی اش.&quot;من کلمنتین رو دوست ندارم.&quot;جورج اخم کرد و دست هایش را دور بطری گذاشت:&quot;زک!جلو کلمنتین اینو نگو!&quot;زک آه کشید:&quot;من بخاطر یه ماهی احمق پا نمیشم برم دامپزشکی.فقط یکمی تا تحویل سال مونده.نمیخوام موقع تحویل سال وسط یه مشت سگ و گربه باشم.&quot;جورج نفسش را تو کشید:&quot;کلمنتین یه ماهی احمق نیست.اون یه معجزه اس.یه نعمت.هدیه ای از طرف خداوند.دلیلی داشته که اون توی زندگی ما ظاهر شده و من برات متاسفم که تو اینو نمیبینی،زک.امیدوارم یه روزی ارزش کلمنتین رو بفهمی.&quot;زک برای چند ثانیه به او خیره شد:&quot;ببینم اصلا چرا اینجوری میگیش؟&quot;جورج اخم کرد:&quot;چیو چجوری میگم؟&quot;&quot;کلمنتین.&quot;&quot;من همونجوری میگم که تو میگیش، کلمنتین.&quot;&quot;نه من میگم کلمنتین.&quot;&quot;آره.این دقیقا همون چیزیه که منم گفتم.کلمنتین.&quot;&quot;نه،من میگم کلمنتین.تو میگی کلمنتین.&quot;&quot;هردوشون به معنای واقعی کلمه یکی هستن!&quot;زک دستش را روی صورتش کشید&quot;فقط_فقط فراموشش کن.ببینم چرا نمیری بیرون نفسی تازه کنی بجای حرف زدن با یه ماهی؟”جورج حرف او را اصلاح کرد”کلمنتین.”زک ناگهان خم شد و از توی ظرف میوه ای که کنار سفره ی هفت سین بود موزی برداشت و آنرا به سمت جورج پرتاب کرد که برخورد دردناکی با کمر جورج داشت.چرا آن موز انقدر گنده بود؟اصلا زک از کجا آنرا خریده بود؟جورج اعتراض كرد:&quot;هى!من ميخواستم اولين ميوه ى سال جديدم موز باشه!&quot;بعد رو به كلمنتين كرد:&quot;كلمنتین؟توهم ديدى اون چجورى با موز به من حمله كرد؟&quot;كلمنتين حباب بيرون داد.&quot;دقيقا.&quot;زک برای چند ثانیه دیگر با چشمهایی که آتش در آنها میخروشید به جورج زل زد.&quot;جورج...میشه بهم بگی که داری شوخی میکنی و واقعا مغزتو بخاطر یه ماهی ننداختی دور؟&quot;&quot;منظورت چیه؟تویی که توی درک ارزشش مشکل داری.کند فهمی تو مشکل من نیست.&quot;زک بالاخره بعد از دو ساعت کامل در دست نگه داشتن گوشی، آنرا روی مبل گذاشت.&quot;خیلی خب. چقد بهت پول بدم حاضر میشی کلمنتینو از پنجره پرت کنی بیرون؟&quot;جورج با چشمهای گرد به او خیره شد:&quot;چطور جرئت میکنی زنیکه ی...&quot;و آن لحظه بود که جنگ شروع شد.&quot;ده دلار خوبه؟&quot;&quot;من رشوه نمی گیرم&quot; &quot;مطمئنی؟ من که فکر نمی کنم بتونی جلوی خودتو بگیری. صد دلار&quot;جورج سعی کرد مقاومت کند. &quot;نمی تونی منو مجبور کنی&quot; &quot;اشتباه نکن جورج. هر آدمی قیمتی داره. دویست دلار&quot;&quot;بس کن زک. تو نمی دونی کلمنتین چقدر برای من ارزش داره.&quot;&quot;هزار دلار؟&quot;&quot;تو درک نمیکنی. پول همه چیز نیست.&quot;&quot;ده هزار دلار.&quot;&quot;قبوله&quot;جورج بطری کلمنتین رو برداشت خواست از پنجره بیرون پرتش کند که زک جلویش را گرفت: هوی، داری چی کار می کنی؟ من گفتم کلمنتین رو پرت کنی بیرون، نه بطری رو. اون بطری اسپرایت ارزشش خیلی از اون ماهی اعصاب خورد کن بیشتره. جورج به طرف زک برگشت و گفت: چطور می تونی جلوی کلمنتین اینقدر بهش توهین کنی؟ نه. من بخاطر ده هزار دلار بهش خیانت نمی کنم.زک چشمانش را در حدقه چرخاند: &quot;برای بیست هزار دلار چی؟&quot;&quot;باشه.&quot; جورج به جسد کلمنتین که توی حیاط افتاده بود نگاهی انداخت و گفت: ماهی خوبی بود.زک به جورج نگاه می کرد که دست به سینه ایستاده بود و بدون هیچ احساسی به کلمنتین خیره شده بود. چشمانش را مدام می مالید تا مطمئن شود خواب است یا بیدار. باورش نمی شد جورج انقدر بی عاطفه باشد.در هر حال، او بیست هزار دلار به حساب جورج واریز کرده بود. و بیست هزار دلار هم مبلغ کمی نبود.زک گوشی را برداشت و دوباره مشغول بازی شد. چند دقیقه بعد، صدای زنگ در را شنید. قبل از اینکه بتواند به بلند شدن از جایش فکر کند، جورج به طرف در دوید و با خوشحالی گفت:&quot; بالاخره رسید.&quot;در را باز کرد و جعبه غول پیکری را که جلویش بود برداشت. زک با تعجب گفت:&quot; دوباره رفتی پولاتو به باد دادی؟&quot;&quot;نه نه نه. اشتباه نکن زک. این پول من نیست. پول توئه.&quot;جورج در جعبه را که با چسب محکمی بسته بودند با دندان جوید و پاره کرد. بعد تمام محتویاتش را، یعنی ده ها بطری اسپرایت به همراه ماهی را روی زمین ریخت.&quot;به دوستای جدیدت سلام کن زک&quot;پ.ن: احساس زک در اون لحظه &quot;ستیابتسثلبغلثغعصنثذبثبلث&quot;</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 21:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاویه دید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-uxijmtf6hkjl</link>
                <description>دوربین عکاسیم را از توی کیفم برداشتم و آروم آروم به سوژه نزدیک شدم. دوباره یکی از همان لحظات کمیاب را پیدا کرده بودم. کفش های جیر جیر کننده ام را درآوردم تا مثل دفعه قبلی سوژه را فراری ندهم. از لای بوته ها سرم و دوربین عکاسی را بیرون آوردم تا مثل کاراگاه ها از صحنه جرم عکس برداری کنم.دوتا گربه افتاده بودن به جون هم. یکی شون سیاه و اون یکی سفید بود. مثل جنگ خوبی و بدی، با این تفاوت که دعواشون سر یه تیکه گوشت بود. یه تیکه گوشت از لاشه پرنده ای که کنارشان افتاده بود و مرده بود. نمی دانستم لاشه در واقعیت برای کدامشان بوده و کدام یک جنگ راه انداخته. ولی سعی کردم از زاویه دید خود گربه ها به ماجرا نگاه کنم.گربه سفیدجوری میو میو می کرد که انگار زندگیش را ازش گرفتند و اگر آن تکه گوشت را از دست بدهد، خودکشی می کند. یکی از پاهایش زخمی شده بود که به نظر می رسید کار گربه سیاه باشد. چند تکه پر کنار او افتاده بود که نشان می داد لاشه پرنده قبلا آنجا بوده.گربه سیاهاز گربه سفید کوچکتر بود و چشمانش خیلی خیلی مظلوم تر. در هر حال این نباید تاثیری در روند تصمیم گیری می گذاشت. روی پنجه دست چپش قطرات خون دیده می شد که احتمالا موقع زخمی کردن پای گربه سفید خونش روی دست گربه سیاه ریخته بود. اول گربه سفید لاشه پرنده را برداشته تا بخورد ولی گربه سیاه مانعش شده. بعد گربه سیاه با پنجه اش پای او را زخمی کرده بود. همه چیز کاملا منطقی بود.همانطور که فکر می کردم این جنگ، جنگ خوبی و بدی بود. گربه سفید طرف خوب و گربه سیاه طرف بد ماجرا بود. می خواستم به گربه سفید کمک کنم، چون داشت از گربه سیاه شکست می خورد. سنگ کوچکی برداشتم و به سمت گربه سیاه پرتاب کردم. گربه سیاه روی زمین افتاد و گربه سفید با لاشه پرنده بالاخره فرار کرد.خوشحال بودم. از اینکه حق به حق دار رسیده بود خوشحال بودم. به عکس های دوربین نگاه کردم تا مطمئن شوم همه چیز را در نظر گرفته ام. ناگهان، چیزی در عکس من را متعجب کرد. یک گربه سیاه دیگر که روی پنجره یکی از خانه ها نشسته بود و به من زل می زد. یک گربه سیاه که احتمالا بچه گربه سیاه اصلی بود. به گربه سیاه که هنوز روی زمین افتاده بود نگاه کردم. بچه اش کنارش نشسته بود و من را نگاه می کرد. و آنجا بود که فهمیدم گربه آن تکه گوشت را برای خودش نمی خواسته، برای بچه اش می خواسته.کیفم را باز کردم و از توی آن کمی خوراکی برایشان پرت کردم. گربه سیاه هنوز بی هوش بود و بچه اش همچنان به من نگاه می کرد. ذره ای دیگر برایشان پرت کردم. بچه گربه بی توجه به آن، به من نگاه می کرد. مشکوک شدم و به گربه سیاه نزدیک شدم. مرده بود. با چشمانی لرزان به بچه گربه نگاه کردم. هنوز به من نگاه می کرد.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 16:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش شده (بخش دو)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88-nkiz6ijfi0cb</link>
                <description>اسکات، درحالی که خون صورتش را پوشانده بود با تمام توان به سمت برادرش دوید. الک، روی زمین دراز کشیده و خون از دست چپش جاری شده بود. اسکات تکه ای از لباسش را کند و با آن زخم او را بست. بعد محکم او را بغل کرد و گفت: وقتی صدای خمپاره ها رو شنیدم، فکر کردم از دستت دادم.الک ناله ای کرد و بعد گفت: زیادی احساساتی شدی داداش. من دیگه نه سالمه. بچه که نیستم.اسکات لبخند زد و به میدان جنگ نگاه کرد. به ارتش چند میلیون نفری دشمن که به ریپر معروف بود. شاید روزی نیروهای ریپر نابود می شدند و صلح در تالبریم حکم فرما می شد. انتقام خون پدر و مادرش و تمام زجر ها و درد هایی که او و برادرش کشیده بودند را از ریپر ها می گرفت. به الک قول داده بود.به سنگر جنوبی نگاه کرد. صد ها مجروح و کشته روی زمین افتاده بودند و لایه ی نازکی از خون زمین را قرمز کرده بود. شن و خاک زیر پایشان به خاطر آتش سیاه شده بود. آتش از آسمان می بارید و تمام اجساد را می سوزاند. رگبار گلوله های شیمیایی انسان ها را با خاک یکسان می کرد. اسکات نیزه الکتریکی اش را برداشت و شروع به جلو رفتن کرد. بی توجه به صدای گلوله ها و ناله های آخر تالبریم گام برمی داشت.چند نفر از سپاه ریپر ها به سمتش هجوم آوردند. چرخید، نیزه را محکم گرفت و در دهان یکی از آنها فرو کرد.الکتریسیته در کسری از ثانیه قلبش را از کار انداخت و او روی آتش زمین افتاد. کم کم بدنش ذوب می شد و از بین می رفت.می توانست بوی انتقام را میان سرباز ها حس کند. شهر در تاریکی شب فرو رفته بود و ریپر ها کم کم عقب نشینی می کردند. نبود نور به نفع شهر بود، چون مردم آنجا به تاریکی عادت داشتند. به تاریکی جنگل آمازون در کنارشان.صورت کالین، برادر بزرگش را از بین شعله های رقصانِ آتش دید. کالین پیش او آمد و گفت: اسکات، من یه چیز هایی درباره این شهر و ارتش ریپر فهمیدم که خیلی محرمانه است. ببین، ریپر دنبال گرفتن شهر ما نیست. اونا هدف دیگه ای دارن که اگه ازش با خبر بشن امنیت کل دنیا به خطر می افته. به جنگل اشاره کرد و ادامه داد: من میرم به مقر فرماندهی تو خانه درختی اصلی. شما مجروح هارو منتقل کنید به بیمارستان جنگلی. بعد هم بیاید پیش من. اونجا بهتون نیاز دارم.بعد، جیپ غول پیکری کنارشان ایستاد و کالین سوار آن شد. گفت: مراقب الک باش. با اینکه دشمن موقتاً   آتش بس کرده به این معنی نیست که می تونید گاردتون رو پایین بیارید. در ضمن، این ممکنه آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم. می خوام اگه مُردم، از اون راز مثل جونتون محافظت کنید. مقر فرماندهی رو هم آتش بزنید و تمام اسناد و مدارک رو بسوزونید تا دست اونا بهش نرسه.بعد برای راننده جیپ دست تکان داد و راننده راه افتاد. اسکات، برای لحظه ای خشکش زد. تاریکی شب به افکارش نفوذ کرد. آن لحظه ای را تصور می کرد که کنار جسد بی جان کالین ایستاده باشد. می توانست آن لحظه را فقط با یک جمله بیان کند.درد داشت. درد.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 06:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش شده (بخش یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zdqodbmzgb2l</link>
                <description>_سلام. +چرا داری به من سلام می کنی؟_اووم، نمی دونم.فقط حس کردم اگه با این شروع کنم بهتره.+عجیبه. ولی...یجورایی هم جالبه. همین که الان دارم با یه انسان حرف می زنم برام شگفت انگیزه._انسان؟ من یه انسانم؟ یه انسان... چه شکلیه؟+نمی دونم. شاید یکمی زشت. شایدم زیبا._چرا داریم با هم حرف می زنیم؟ الان نباید پیش خانواده هامون باشیم؟+خانواده؟ تو خانواده داری؟_نه. ولی به من گفتن تو برادرمی._من برادر تو هستم؟ چه جالب. خب اسمت چیه، برادر؟+نمی دونم. اسم تو چیه؟_منم نمی دونم. پس، بیا برای همدیگه اسم انتخاب کنیم.+اووم، باشه. من اسم تورو می ذارم انسان._پس تو هم انسان شماره 2 هستی.+باشه. ولی، یه مشکلی داریم برادر._مشکل؟ چه مشکلی؟+اووم، می دونی، من اصلا تو رو نمی شناسم._منم تو رو نمی شناسم.سکوت...+پس، چطور با هم برادریم؟_ نمی دونم. شاید همدیگه رو فراموش کردیم.+مگه می شه؟ _نمی دونم. شاید بشه. اما مشکل اینجاست من کلاً هیچی یادم نمی یاد.+منم همینطور.سکوت..._تو می دونی اینجا کجاست؟+اووم، چرا باید بدونم؟_فقط برام عجیبه. چرا من و تو باید تو یه همچین اتاق سیاهی باشیم؟چرا دور یه میز نشستیم داریم حرف می زنیم؟+یعنی می خوای بگی یه سری آدم دیگه مارو دزدیدن؟_شاید. ولی چرا هیچ چیزی یادمون نمی یاد؟+یعنی ممکنه حافظه‌مون رو پاک کرده باشن؟_چرا باید این کارو بکنن؟+نمی دونم. فقط حدس زدم._کسی اینجا هست؟ می شه لطفا مارو بیارین بیرون؟سکوت...الک خطاب برادرش اسکات گفت: راه دیگه ای نیست. هر جایی که باشیم، قطعا پیدامون می کنن. زود باش. باید حافظه‌مون رو پاک کنیم.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 18:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-o4oaucozwo1f</link>
                <description> اولین بار توی خوابم دیدمش.هودی سبز و ماسک سفیدی روی صورتش بود.و البته... یک لبخند.یک لبخند که روی ماسکش بود.نمی دونم چرا رو ماسکش یک لبخند بود.اصلاً نمی دونم چرا ماسک زده بود.نور سبز رنگی توی چشماش می درخشید.انگار می خواست از چشماش بزنه بیرون.انگار می خواست فوران کنه و همه جا رو به تسخیر خودش در بیاره.یه تیکه موی طلایی از گوشه ی ماسکش بیرون زده بود. اون...اون یه انسان معمولی نمی تونست باشه.شاید...اون...یه فرشته بود.اما به هر حال، اون فقط یک رویا بود.دومین بار هم تو خواب دیدمش.دیدمش که که به میله ی برق تکیه داده و داره با خودش یه چیزایی رو زمزمه می کنه.یه چیزایی مثل این: لعنت بهت...چرا اینجوری شد...همه چیز کاملاً عادی بود...همه چیز داشت خوب پیش می رفت...ولی تو همش رو خراب کردی...لعنت بهت...تامی اینیتتامی اینیت کیه دیگه؟ چرا اون داشت اینارو می گفت؟ مگه اصلاً اون...ای بابا! اینجوری که نمی شه...باید برای اون یه اسم درست و حسابی انتخاب کنم.بذا ببینم...اون یه ادمه که هودی سبز می پوشه...ماسک  لبخند می زنه...و منم اونو تو یه رویا دیدم...امممممم...فکر کنم اگه بهش بگیم رویا خوب باشه.درواقع، &quot;DREAM&quot;اسم خوبیه.بایدم باشه.اخه اون فقط یک رویاست.سومین بار هم توی...نه. سومین بار رو دیگه تو خواب ندیدمش. اون رو توی یوتیوب دیدم.نمی دونم دارم چی می گم. اخه مگه می شه یه رویا بره تو یوتیوب؟ عجیباً غریبا !اما به هر حال. دیدمش که داره با چند نفر یه بازی شبیه دزد و پلیس می کنه. دریم دزد بود و بقیه نقش پلیس رو داشتن. منظورم از بقیه یه مرد عینکی که جورج صداش می کردند ،یه مرد که به سرش یه سربند سفید بسته بود و بهش سپنپ میگفتند و یه مرد که سوییشرت سیاهی تنش کرده بود.در کمال تعجب ویو ها و لایک های ویدیو بشدت بالا بودند.چجوری دریم می تونست انقد خوب ویدیوهاشو درست کنه؟اخه...اخه اون فقط یک رویاست...ساعت یک نصفه شبه و می خوام برم بخوابم.امیدوارم دریم شب بیاد تو خوابم.خیلی براش ذوق زدم.اخه اون دیگه الان یه ادم...نه یه فرشته ی مشهورهپتو را روی خودم کشیدم و منتظر ماندم تا دریم بیاد به خوابم._ وایسا ببینم...تو دیگه کی هستی؟...تو دریمی!؟...نه  تو دریم نیستی...تو ...</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 11:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-iyrjw53ng1xi</link>
                <description>زمان باقی مانده: دو ساعت و سی و یک دقیقه و چهار ثانیهصبرصبرو بازهم صبرتنها کاری که باید می کرد صبر کردن بود.صبر کردن برای لحظه ی موعود.لحظه ای که تمام عمرش برای ان صبر کرده بود.لحظه ای که دنیایش به ان ختم می شد. و حالا... تنها 2ساعت و 25 دقیقه و 40 ...39 ...38... ثانیه باقی مانده بود.اما همین 2 ساعت و نیم مانند 2 سال و نیم می گذشت. ولی چرا انقدر کند؟ چرا؟ زمان باقی مانده: دو ساعت و شش دقیقه و ده ثانیهبه عقربه های ساعت خیره شد.داشتند مانند حلزون به جلو می خزیدند. با خودش مرور کرد: هر یک دور چرخیدن عقربه نازکه می شود یک شصتم یک دور چرخیدن عقربه بزرگه...شصت تا یک شصتم یک دور چرخیدن عقربه بزرگه می شود یک ساعت...اما حالا باید قرن ها می گذشت تا این دو ساعت بگذرد.کاشکی می توانست عقربه های ساعت را همراه زمان به جلو ببرد...فقط کاشکی... زمان باقی مانده : سه...دو...و بالأخره یک.تمام شد.لحظه ی موعود فرا رسید.همان لحظه ای که قرن ها به پایش نشسته بود و صبر کرده بود.همان لحظه ای که همیشه دلش می خواست فرا برسد ، حالا فرا رسیده بود.نمی دانست الان باید چه کار کند.نمی دانست الان باید بخندد یا گریه کند.حتی نمی دانست الان باید نفس بکشد یا نه.در زدند.خودش بود.همان کسی که سالها منتظرش نشسته بود.همانطور که اشک از گوشه ی چشمش به پایین می خزید لبخند ملیحی روی صورتش شکل گرفت.به سمت در رفت.در را باز کرد.مردی سیاهپوش جلوی در بود.مرد گفت : سلام.من عزرائیل هستم.پ.ن: هوراااا.عزرائیل رو درست نوشتم!</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 14:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز 747 به مقصد جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-747-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-fd9emoofciwx</link>
                <description> به آسمان وسیع زیر پایش نگاه می کرد. به ماشین های آتش نشانی که پایین برج کمین کرده بودند تا جان او را نجات دهند. به مردمی که دوربین هایشان را به سمتش نشانه رفته و هر لحظه منتظر سقوط او از پشت بام برج 11 طبقه بودند. به جوجه ای که برای اولین بار از روی درخت می پرید و ناشیانه بال می زد تا پرواز کند.نفس عمیق کشید. آتشنشانان زیر پایش توری پهن کرده بودند که از برخوردش با زمین جلوگیری کنند. همیشه سد راهش بودند.می توانست به امید پرواز کردن بپرد. توی ذهنش لحظه ای را تصور می کرد که روی هوا شناور است و باد صورتش را نوازش می کند. البته می دانست مقصد نهاییش در آخر به جهنم ختم می شود.نیشخندی روی لب هایش نقش بست. با خودش زمزمه کرد:پرواز 747 به مقصد جهنم. مسافرین محترم لطفا کمربند هاتون رو سفت ببندید. متاسفانه سفر دلخراشی در پیش خواهیم داشت.ده ها متر آنطرف تر از آتشنشان ها و در حالی که چشمانش را بسته بود تیک_آف را آغاز کرد و با سرعتی فرا تر از تصوراتش به سمت زمین حرکت کرد.مسافرین محترم لطفا خونسردی خودتون رو حفظ کنید. تو هواپیما یه مشکل فنی پیش اومده. داریم با سرعت نور به سمت زمین سقوط می کنیم. پس دلیلی برای ترس وجود نداره. صد در صد همه‌مون به فنا می ریم.... تمام.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 21:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی برای همه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-skqvzo1yim52</link>
                <description>بکشینش. نابودش کنین. وجود نحسش رو از رو زمین پاک کنین. این تنها راه نجاته. لطفا، نجاتمون بدین.رِی با صورتی وحشتزده به جسد سوخته جیمی فاستر خیره شده بود. ترس بر بدنش غلبه کرده بود. دست هایش سیاه شده بودند و لحظه آتش گرفتن او از جلوی چشمانش رد می شد. روح آرامی داشت. با این حال مرگ را در نوک انگشتانش احساس می کرد.هفتمین بار بود که یکی از همکلاسی هایش در مدرسه می مرد و او دیگر طاقت جسد دیدن نداشت. احتمالا دوباره برای یک هفته بوی تند خون در لا به لای استخوان هایش پرسه می زد و دیگر خوابش نمی برد. رویش را از جسد برگرداند.ریچل، خواهر نا‌تنی اش جوری به او زل زده بود که انگار ری جیمی فاستر را کشته است. چشمان آبی اش از ترس لبریز شده بود و موهایش در هوا تاب می خورد.جوری به هم دیگر نگاه می کردند که انگار خشک شده بودند. نفس کشیدن یادشان رفته بود و تپش تند قلب هایشان آرامش را از روحشان صلب می کرد.کنار دست چپ جسد کلماتی آتشین بر روی زمین چوبی حک شده بود. بکشینش. نابودش کنین. وجود نحسش رو از رو زمین پاک کنین. این تنها راه نجاته. لطفا، نجاتمون بدین.کی رو باید بکشیم؟ چرا باید بکشیمش؟ یعنی چی که این تنها راه نجاته؟ سوال ها همینطور در مغزش رژه می رفتند و هزاران جواب جایی در میان لایه های عمیق افکارش پنهان شده بودند.بعضی از دانش آموز ها فکر می کردند نفرین شده اند و همه دیر یا زود می میرند. این می توانست ربطی به کلمات داشته باشد. راه نجات. از جیمی کمی فاصله گرفت و بعد از زاویه ای دیگر به حالت بدنش نگاه کرد. جوری در خودش مچاله شده بود که انگار می خواسته از چیزی محافظت کند.ری به طرفش آمد و بدنش را تکان داد. تکه کاغذ سوخته ای از دستانش بیرون آمد. یک عکس. فقط دور کاغذ سوخته بود و دو چشم سبز روشن، موهای بور و قهوه ای، هودی سبز و یک چهره مظلوم در عکس معلوم بود.زیر عکس کلمه خائن با جوهر نوشته شده بود. شخص داخل عکس کسی به جز مورگان نبود. مثبت ترین بچه کلاس. و همینطور صمیمی ترین دوستش.کشتن مورگان نه فقط برای او، بلکه برای تمام انسان های داخل مدرسه غیر ممکن بود. آنقدر دوست داشتنی بود که همه عاشقش بودند. لبخند شیرین و ملایمش هر کسی را مجذوب خودش می کرد و حاضر بود برای خوشحال کردن بقیه خودش را فدا کند.باورش نمی شد. امکان نداشت او مقصر این اتفاقات باشد. هیچ وقت کسی خائن صدایش نکرده بود. همیشه وقتی از کنار مورگان رد می شد، او با لبخندش به جهان رِی روح می بخشید.صدای دویدن به گوشش خورد. مدیر مدرسه به همراه چند نفر از بچه ها و معلم ها به سمتش می دویدند. نگرانی در چهره های درماندشان موج می زد و بچه ها جیغ می کشیدند.ایستاد. تمام لباس هایش خونی شده بود. بقیه با وحشت به او نگاه می کردند. یعنی فکر می کردند او قاتل جیمی فاستر است؟ نه. این درست نبود. یکی از معلم ها به سمت ری برگشت و گفت: میدونم درد داره. اما باید فعلا تحمل کنی. لطفا تا اون موقع نمیر. بهت نیاز داریم.ری به خودش نگاه کرد. یک چیز سر جایش نبود. درواقع، دست چپش نبود. لبش را گاز گرفت تا جیغ نزند. به طرف راه پله رفت. احتمالا آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که متوجهش نشده بود. سرش را برگرداند. معلم ها نوشته ی روی زمین را دیده بودند.همه بچه ها گوشه ای نشسته بودند و با وحشت همدیگر را نگاه می کردند. هیچ کس نمی دانست مورگان هندرسن کجاست و کسی هم نمی خواست بداند. حتی فکر کردن به کشتن او هم لرزه به تنشان می انداخت.ری از پله ها بالا رفت. بالا رفت و بالا رفت و بالا رفت. نمی دانست چرا دارد این کار را می کرد. خودکشی اصلا کار جالبی نبود. ولی راه دیگری به ذهنش نمی رسید. آنقدر بالا رفت تا به پشت بام رسید. به طرف لبه پشت بام رفت. پایش را روی آن گذاشت. قبل از اینکه بپرد، صدایی ناراحت در عین حال لطیف و دوست داشتنی گوشش را نوازش کرد._ فکر می کنی دیگه راهی وجود نداره؟ یعنی دیگه ناامید شدی؟ اون، اینو بهت یاد داده؟ ری برگشت. برای لحظه ای تمام درد ها و نگرانی هایش از بین رفت و بوی مورگان را با تمام وجودش احساس کرد. مورگان، روی لبه پنجره نشسته بود و اشک از گونه اش پایین می آمد.  گفت: می دونم هیچ کدوم از شما ها جرئت کشتن منو ندارین. پس بهتره این کارو خودم انجام بدم. می دونی، به هر حال یکی باید برای نجات جون همه قربانی بشه. یکی برای همه.ری باور نمی کرد. دهانش را باز کرد تا مخالفت کند اما مورگان دستش را به علامت سکوت نشان داد. اشک از گونه ری جاری شد.مورگان پرسید: فقط یه چیز رو به من بگو. هق هق کنان گفت: اگه من بمیرم، بقیه زنده می مونن؟ری سرش را تکان داد. چشمان سبز مورگان برای آخرین بار بسته شد. لبخند نرمی زد، و بعد با آرامش از آن ساختمان هشت طبقه ای پایین افتاد.ری به صورت او نگاه کرد. مثل همیشه لبخند ملایمش روی صورتش بود.</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 19:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>the music of night</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/the-music-of-night-ohr4kr8mflrb</link>
                <description>لایت در اتاق زیر شیروانی عمارت ولینگتون نشسته بود و سرش را بین پاهایش گرفته بود. نمی دانست باید گریه کند یا همچنان برای خاندان ولینگتون بردگی کند و به زندگی کسالت بار و افتضاحش ادامه بدهد.دستش را دراز کرد و با تکه گچی روی دیوار چوب خط کشید. 2555 تا خط. یعنی دقیقا هشت سال از زندگیش را صرف خدمت به آنها کرده بود. از پنج سالگی، که یعنی الان 12 سالش بود. خودکشی، راهی بود که چند بار امتحانش کرده بود. ولی هر دفعه نگهبانان عمارت می فهمیدند و با شلاق آنقدر کتکش می زدند که پوستش از بین برود. بعد هم به او برای یک هفته بی خوابی می دادند تا از خجالتش در بیاورند.بی خوابی به وقتی می گفتند که شخص باید کل روز را بیدار می ماند و کار می کرد. البته بستگی به زمانش داشت. و اگر آن شخص در زمان بی خوابی حتی کمی خوابش می برد یکی از انگشتانش را قطع می کردند.از فکر کردن خسته شده بود. از وقتی پدر و مادرش در جنگ جهانی توسط گلوله تانک تکه تکه شده بودند، افکارش به هم ریخته بود. مجبور شده بود برای ولینگتون ها کار کند. وقتی برای اولین بار با اربابش رو به رو شد، فهمید که انسان های ابله و خودخواهی هستند. حتی دخترشان، کاترین که به نظر مهربان می آمد ولی در واقعیت خیلی غمگین و افسرده بود. از اینکه باید به همه تعظیم می کرد خیلی معذب می شد. حتی به کسانی مثل کاترین، که از خودش کوچکتر بودند.شب از نیمه گذشته بود ولی خوابش نمی برد. باید از این خراب شده فرار می کرد. به هر قیمتی که شده. حاضر بود ماه ها بی خوابی بکشد ولی از دست این انسان های کثیف خلاص شود.به ساعت نگاه کرد. دقیقا 3 نصفه شب بود که صدای دلنشینی افکار منفی را از سرش بیرون کرد. آهنگی که انگار از جنس طبیعت ساخته شده بود و آرامش می کرد. آهنگی آتشین که از دل یک گیتار بیرون می آمد.برام عجیبه چجوری آتیش گرفته ولی گیتار نمی سوزه؟کانی اسلحه را روی شقیقه مقتول گذاشت و شروع به حرف زدن کرد: ببین، من از قصد این کارو نمی کنم. در واقع مجبور شدم. اگه انسان هارو نکشم و چیزی برای خوردن نداشته باشم از گشنگی تلف می شم. به همین دلیل باید باهات خداحافظی کنم. پس لطفا ناراحت نشو.لبخند ملیحی روی صورتش نقش بست: بای بای!ماشه را فشار داد. سرش را برگرداند تا جسد را نبیند. دیوید همیشه می گفت صورت متلاشی شده انسان ها مثبت 130 سال است و بچه ای مثل او نباید این صحنه هارا به چشم خودش ببیند. با اینکه خودش از 130 سال خیلی کوچکتر بود اما هردفعه این را به کانی گوشزد می کرد.کانی راستش را گفته بود. از قصد جون انسان ها را نمی گرفت. نمی خواست آنها کشته شوند. فقط برای زنده ماندن خودش این کار را می کرد. خودش و برادر بزرگترش دیوید. او مجبورش می کرد انسان هارا بکشد، سلاخی کند و اجزای بدنشان را بفروشد تا برادرش به او رحم کند و نکشتش.اوایل با این قضیه کنار نمی آمد، اما وقتی فهمید دیوید چه انسان کثیفی است، وقتی دست راستش قطع شد، گوش چپش بریده شد و یک از چشمانش کور شد، دیگر نتوانست تحمل کند.سعی کرده بود وجود نحس دیوید را از روی زمین پاک کند، ولی هردفعه از ترس به خودش می لرزید و وجدانش به او اجازه چنین کاری را نمی داد.اما حالا، همه چیز برای او و برادش تمام شده بود. اگر فقط دیوید را می کشت، خودش در مشتی از عذاب وجدان فرو می رفت و خفه می شد. اما اگر هر دو همزمان می مردند، چی؟شب تاریکتر از همیشه بود و بر ماه سایه انداخته بود. برادرش روی تختش دراز کشیده بود و خواب هفت آسمان می دید. به طرف شیر گاز رفت آن را باز کرد. تا چند ساعت دیگر، به خواب عمیقی فرو می رفت و دیگر بیدار نمی شد. روی زمین دراز کشید و به سقف خیره شد تا خوابش ببرد.ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد. موسیقی شعله وری که همراه با بوی تند گاز به او می رسید. جنسش در عین نرم بودن، به سفتی فولاد بود. آهنگی تلخ و شیرین. زیبا و زشت. غمگین و شاد. بغض گلویش را پر کرد....نورمن از شیشه های هواپیما به زمین وسیع زیر پایش نگریست. از میان جنگل های آمازون، خانه های بامبویی و کاه گلی تک‌ و‌ توک پیدا می شدند و خودنمایی می کردند. قارچ های سمی روی زمین به طبیعت جان میبخشیدند و برگ درختان با باد همراه می شدند. ریشه های درختان زیر پوست خاک برای آب و غذای بیشتر زمین هارا تصرف می پکردند و جنگ راه می انداختند.قرار بود بعد از پنج سال بالاخره از طولانی ترین سفر اکتشافی عمرش برگردد و به محل برگزاری فستیوال علمی بزرگی برود. بعد فارغ التحصیل شدن از دانشگاه هاروارد این مهمترین پروژه زندگیش بود.بخاطر هوش بالایی که داشت در 12سالگی جایزه نوبل دریافت کرد و از آن به بعد موجی از جایزه ها روی سرش سرازیر شد.رکورد خیلی از مسابقات علمی را به صورت باور نکردنی ای شکسته بود و ثروت زیادی کاسب شده بود. زندگی راحت و گرانقیمتی برای خودش دست و پا کرده بود. می توانست زود تر از یک ماشین حساب معادله های طولانی و سخت را حساب کند و آزمون های سه_چهار ساعته را در کمتر از ده دقیقه انجام دهد.به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. 3 نصفه شب. سعی کرد ذهنش را آرام کند. کفش هایش را در آورد و به حالت یوگا رفت. بوی سوختگی عجیبی به مشامش خورد. جایی آتش گرفته بود.از پنجره به بال هواپیما نگاه کرد. یکی از موتور ها منفجر شده بود.چند ثانیه بعد، هواپیما سقوط کرد...این پایان زندگی اش بود؟ یعنی راهی برای نجات پیدا کردن نبود؟ نمی توانست به آن فستیوال بزرگ برسد؟سوال ها تک تک از جلوی چشمش رد می شدند، در حالی که جواب ها جایی در میان افکار نامنظم نورمن پنهان شده بودند.تنها چیزی که آرامش می کرد، آهنگی بود که از جایی میان درختان آمازون به سوی او می آمد. برای اولین بار، تمام زندگیش در چند ثانیه از جلوی چشمانش رد شد و احساس پوچی کرد. آن همه جایزه، ذهن باهوش و کلی چرت و پرت دیگر.همه ی اینها بودند، ولی انگار هیچکدام بدردش نمی خوردند. وقتی که بمیرد، آن همه مال و اموال، به چه دردش می خورد؟دعوای دو آتش دوقلو...ویلبر در حالی که غرق در صدای گیتارش شده بود به دور و بر نگاهی انداخت. چشمش به ساعت خورد. دقیقا 3 نصفه شب. دیر وقت بود. دستش را از روی گیتار برداشت و به تخت خوابش رفت. امیدوار بود مثل همیشه، برای چند لحظه هم که شده آرامش را برای دنیا به ارمغان بیاورد.پی نوشت: اگر بخواهم کل این داستان را در چند کلمه تعریف کنم، می گویم:آرامش، آرامش و باز هم آرامش...</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 20:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت اینه که همه چیز یه دروغه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87-gkphlm0juein</link>
                <description>نمی دونم پرچم لمنبرگ اون بالا چیکار می کنه...هانس (hans) از بالای برج ایفل به زمین نگریست. به عنوان یک &quot;فرشته الکتریکی&quot; نمی توانست انسان ها را درک کند.با اینکه میانگین ضریب هوشی فرشته های الکتریکی بیش از بیست و پنج برابر باهوش ترین انسان زمینی بود باز هم نمی توانست ذهنشان را بخواند. با اینکه وظیفه اش فقط نظارت بر ابعاد و جهان های موازی مختلف بود اما راجع به انسان ها حس خاص و منحصر به فردی داشت. بار ها با رئسایش بحث کرده بود تا شاید بتواند نظر آنها درباره انسان ها تغییر دهد، اما هر دفعه فقط به او می خندیدند.به نظرش انسان های زمینی از یک تکه سیمان فضایی و زنده چیز بیشتری بودند. توی یک ماهی که به عنوان یک انسان زندگی کرده بود چیز های جدیدی تجربه کرده بود. مثلا توانسته بود بخندد و گریه کند.فرشته ها فقط موجوداتی بودند که توسط خدایان مرگ کنترل می شدند و تنها اختیار  60% از کل بدنشان را داشتند. به جرئت می توانست بگوید که انسان ها از نژاد خودش کامل تر و بی نقص تر بودند. آنها قدرت انتخاب داشتند و از هر انگشتشان یک هنر می بارید. احساس گناه می کرد. نسل او فقط ذهن خلاق انسان ها را محدود می کرد و از پیشرفت آنها جلوگیری می کرد.اگر او وجود نداشت، آیا زندگی آدم ها فرقی می کرد؟ احساس زائد بودن به او دست می داد. از این حس خوشش نمی آمد. می خواست از حکومت بر انسان ها طفره برود و از زندگی فرار کند. شاید اگر هانس از بین می رفت، حداقل یک انسان از دست نژاد او خلاص می شد. همین هم برایش کافی بود.حقیقت چی بود؟ در تمام طول عمرش به او می گفتند که از نژادی برتر است اما آیا این واقعیت داشت؟ شاید حقیقت این بود که همه چیز یک دروغ است؟شاید این دنیا کاملا خیالی بود و آنها در استخری تقلبی برای خفه نشدن تقلا می کردند. از این دنیا خسته شده بود. زندگی دیگر معنی نداشت.می دانست نمی تواند بمیرد، اما این فرق می کرد. او همین حالا هم از درون مرده بود. چشمانش را بست و بدنش را با امواج متلاطم مرگ همراه کرد. سپس، به آرامی از بالای برج سقوط کرد.نتیجه اخلاقی: انسان ها همیشه اشرف مخلوقات هستند. آنها را پاس بدارید.?</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 19:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه سفید (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-rowv8opwhg01</link>
                <description> هنرییییییی ?لوییس درحالی که چشم بند روی صورتش بود و دستانش را با چسب دوقلو از پشت بسته بودند به هنری گفت: واقعا نیازی به این کارا هست؟ نمی شد یه خورده بهداشتی تر عمل کنی؟هنری با نیشخندی ملیح جواب داد: می دونی، همیشه علاقه زیادی به چسب داشتم. می خواستم ببینم چه کاربرد های دیگه ای داره.لوییس چشمانش را در حدقه چرخاند و به راهش ادامه داد. تقریبا پنج دقیقه بعد به مقصد رسیدند. سالن پذیرش اتاق بزرگی بود که با طلاکاری و الماس های گران‌قیمت یشمی تزئین شده بود و میز دایره ای شکل سفیدی از جنس کوارتز در وسطش ساخته شده بود.یک دختر ژاپنی و یک پسر بریتانیایی دور میز نشسته بودند و با هم حرف می زدند که نگاه هایشان به سمت    آنها برگشت. دختر چشمانی آبی رنگ داشت و موهای بلندش روی هوا تاب می خوردند. صورتش سفید بود و به شدت براق. به نظر می رسید قد پسر بیش از دو متر باشد. لباس های مارک دار و گرانقیمتش بسیار ثروتمند نشانش می دادند ولی در واقع خیلی خجالتی بود.لوییس و هنری کنار آنها نشستند و هنری شروع به حرف زدن کرد: معرفی می کنم، وایولت و نیکلاس. دوتا دیگه از  هم نوعان خودت. نیک همه جارو سبز و زرد می بینه و می تونه خوش شانس هارو از بدشانس ها تشخیص بده. وایولت هم دید صورتی و بنفش داره و دروغ رو از حقیقت تشخیص می ده.وایولت اضافه کرد: احتمال داره افراد دیگه ای هم مثل ما باشن. با قدرت های متفاوت.لوییس پرسید: برای چی ما دور هم جمع شدیم؟ یعنی شما ها اینقدر بی کارین که از کالیفرنیا تا اینجا می آین فقط برای اینکه زِر اضافی بزنین؟ می شه برم گردونین به کاخ سلطنتی؟هنری جواب داد: هوی هوی، داری زیاده روی می کنی. می خوای یه هفته بندازمت تو انفرادی؟ ما بیخود اینجا جمع نشدیم گپ بزنیم._ می شه توضیح بدی الان می خوایم چه غلطی بکنیم؟ می خوای دسته جمعی بریم بانک بزنیم با این قدرت های فراطبیعی مون؟ الان 170 تا سوال تو ذهنمه. اصلا تو کدوم خری هستی؟ یه قاتل فراری؟ یه سارق تمام عیار؟هنری داد زد: اگه فکر می کنی من آدم بدی هستم چرا از قدرتت استفاده نمی کنی؟ من چه رنگیم؟برای مدتی سکوت بر اتاق حکم فرما شد. صدا از کسی در نمی آمد. نه وایولت و نه نیکلاس نمی خواستند وارد بحث جذاب و دوست داشتنی آنها بشوند. نمی توانستند توی صورت آن دو زل بزنند.هنری بار دیگر فریاد کشید: چرا ساکت شدی، هان؟ نکنه ترسیدی؟ من چه رنگی ام؟ بگو تا همه بدونن.لوییس سرخ شد: تو...تو..بی رنگی.صدا از گلویش بیرون نمی آمد. می خواست باز هم داد بزند اما نمی توانست. غرور و ترس همزمان راه تنفسش را بسته بودند و در همان حال می خواست منفجر شود. سعی کرد آرامشش را حفظ کند.هنری پس از کمی مکث شروع به حرف زدن کرد: ببینین، من می خوام یه دنیای بهتر بسازم. یه دنیا که خبری از خلافکار ها و جنایتکار ها نباشه. یه ابر شهر، یا شاید هم یه ابر کشور که خوبی توش حکم فرما باشه. پول و تمام تجهیزات مورد نیاز رو جمع آوری کردم و فقط به یه گروه احتیاج دارم تا کمکم کنن این شهر رو بسازم. می تونین باهام همکاری کنین یا مثل بعضی ها راهتون رو بکشید و برید. اجباری برای موندن نیست. تصمیم نهایی با خودتونه.وایولت و نیکلاس بی درنگ قبول کردند اما لوییس هنوز شک داشت. اجباری برای موندن نیست. این جمله برایش غیر قابل درک بود. هنری تا چند دقیقه پیش داشت راجع به سلول انفرادی حرف می زد. ترجیح می داد با امواج متلاطم هنری همراه شود تا اینکه راهش را بکشد و برود. حداقل می دانست چه چیزی در انتظارش است.وایولت:))?نیکلاس:)))? ادامه دارد...</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 20:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35502293/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-ghite8dvcsni</link>
                <description>سال 1945، اسپانیا، جنگ جهانی دوم.لوییس استِرِنجِر، پسری از خاندان اشرافزاده استرنجر بود که در ساعت پنج صبح 27 ژوئن 1945 به دنیا آمد.متاسفانه مثل پدرش کِلوین، شروع باشکوهی نداشت و کاخ سلطنتی اش با بمباران نازی ها مواجه شد.متاسفانه (تر) این یک بمباران ساده هم نبود و نیرو های هیتلر به قصد ترور و نیست و نابود سازی خاندان به کاخ برنزیشان تشریف آورده بودند.در اوج بدبختی، حتی بمب ها هم معمولی نبودند و نمی خواستند از شیمیایی کردن افراد تفره بروند. حدودا هشت روز از تولدش می گذشت که پدر و مادرش به دلیل سرطان چشم از دنیا فرو بستند.لوییس، در کمال ناباوری از این حمله سرزده نجات پیدا کرده بود ولی با مشکلات عجیبی رو به رو شد. با اینکه از حمله نازی ها جان سالم به در برده بود، اما این دلیل نمی شد از سم بمب ها در امان باشد.در بدنش به دلیل شیمیایی شدن تغییرات ژنتیکی به وجود آمده بود. به عبارت دیگر، همه چیز را سیاه سفید می دید.تمام انسان های خوب، سیاه رنگ بودند و انسان های بد، سفید رنگ. تنها فرقش با همسن و سال های خودش همین بود.می توانست باطن انسان ها را ببیند.21 سال بعد، فرانسه، پاریس.لوییس بی حوصله در سلولش غَلت میزد و سعی می کرد تمرکز کند. همیشه در اینجور مواقع به خدمتکارش هنک دستور می داد تا برایش یک لیوان کاپوچینوی داغ با شیر اضافه آماده کند. دست هایش با طنابی محکم جوری بسته شده بود که کم کم سیاه شوند و دردی وحشتناک او را در بر بگیرد. اما الان، راهی جز تحمل نداشت.     نمی دانست برای چی آنجاست، چون به جز قاچاق مواد مخدر، سرقت مسلحانه و چند تا کار کوچولوی دیگر (مثل قتل) هیچ جرمی مرتکب نشده بود. با این حال می دانست قضیه خیلی پیچیده تر از این هاست. چون دیوار های سلول جوری طراحی شده بودند که لوییس نتواند رنگ چیزی را تشخیص دهد و همه جا را بی رنگ می دید.بعد از حدودا سه ساعت، در پلاتینی سلول باز شد و مردی قد بلند با هودی زرد روشن و موهای بور طلایی وارد اتاق شد.نیمه راست صورتش بر اثر آتش سوزی سوخته بود و پوستش رفته بود، ولی نیمه چپ صورتش برق می زد. با این حال چشم هایش از تعجب گشاد شده بود و می خندید.جلو آمد. لوییس با خونسردی گفت: اگه می خوی منو بکشی، نیازی به مقدمه چینی نیست. نمی خوام وقتمو تلف کنم. برام مهم نیست می خوای زجر کشم کنی یا فقط گلوله هاتو تو سرم حروم کنی. بدترین شکنجه واسه من مرگ نیست، وقت طلف کردنه. پس اگه می خوای کبابم کنی خواهشاً بذارم تو زودپز نه رو منقل زهواردررفتت با سپاس فراوان، بای بای. رد گفت: فکر کردی من اینقدر احمقم؟ چرا باید واسه کباب کردنت یا گلوله کردن تو مغزت پولمو حروم کنم؟ وقتی می تونم ازت کار بکشم و به نفع خودم ازت استفاده کنم؟!نیشخند زد: می دونی دقیقا چه اتفاقی برات افتاده؟ می دونی چرا دیدت سیاه سفید شده؟ _ تو از کجا اینارو می دونی؟+ از اینجا که قبلا یکی مثل تو رو دیدم._ یکی مثل من؟+ آره. یکی مثل تو._ چه شکلی بود؟+ موهای بور طلایی داشت، هودی زرد می پوشید و نصف صورتش از بین رفته بود.لوییس کمی عقب رفت: نگو که...نگو که داری خودتو می گی.نه! این امکان نداره!مرد جواب داد: می دونی چه جوری به این نتیجه رسیدم؟ یه روز که داشتم تو خیابون قدم می زدم، چشمم بهت خورد. ولی تو هیچ رنگی نداشتی. اون موقع مطمئن شدم کسای دیگه ای هم مثل من هستن.لوییس با وحشت پرسید: می خوای باهام چی کار کنی؟_نترس. نترس. نمی خوام زیادی اذیتت کنم. همونجور که گفتم، من پولمو برای تو هدر نمی دم، تو رو برای پولم هدر می دم. من یه سازمان تاسیس کردم که انسان های پوچ و بی مصرف رو نیست و نابود کنم. افرادی مثل تو به من کمک می کنن بتونم افراد بد رو از خوب تشخیص بدم.+ خب، چرا خودت پیداشون نمی کنی؟ مگه نگفتی تو هم مثل منی؟_ نه. من دقیقا مثل تو نیستم. یه سری فرق ها هم دارم. من انسان هارو قرمز و آبی می بینم. اینجوری می تونم بفهمم چی تو مغزشون می گذره. انسان هایی که عادی هستن قرمز می شن، و انسان هایی که غیر عادین آبی. حتی می تونم اسم و سنشون رو هم بفهمم.به لوییس اشاره کرد و ادامه داد: از الان، تو شریک من می شی. اگر هم نخوای، می ذارم اینقدر تو این سلول وقت تلف کنی تا پپوسی و بمیری.لوییس پرسید: می شه بپرسم اسمت چیه؟_ هنری. می تونی هنری صدام کنی.لوییس گوگول مگولییییی?ادامه دارد...</description>
                <category>George was found</category>
                <author>George was found</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 20:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>