<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دل‌کتاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35559823</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3662280/avatar/hRPnnB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دل‌کتاب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35559823</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویسنده: سمیرااکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35559823/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-thlp5q9jfrp9</link>
                <description>❤️‍🔥کوره‌ی شماره‌ی هشت❤️‍🔥🌺بخش دوم🌺🍁قسمت دوم🍁تا وقت استراحت در اندیشه‌ی آنچه دید، به سر می‌برد. چه قدر عقربه‌های ساعتی که شتابان می‌‌دویدند تا به نابودی نزدیکشان کند، آهسته قدم برمی‌دارند. انگار اجازه نمی‌دهند وقت استراحت فرا برسد. گویی نمی‌خواهتد سرکارگر به چیزی که شک کرده‌ است، اطمینان حاصل کند. دلهره‌ی عجیبی بر جانش می‌افتد: &quot;چیزی که دیدم، درست است؟! اگر واقعیت داشته باشد، چه کنیم؟! جواب پیرزن را چه بدهیم؟!&quot;زمان، گوشه‌ی دیوار، دست به سینه ایستاده و نیشخند می‌زند. سرکارگر حرکت بازوان کارگران را می‌نگرد.‌_ &quot;وای! چرا آهسته کار می‌کنند؟&quot; گذشتِ زمان برایش عذاب‌آور شده ‌است. بالاخره ثانیه‌ها، دقیقه‌ها و ساعت‌ها می‌گذرند. صدای خروپف کارگران بلند می‌شود. زغال‌ها را از جیبش بیرون می‌آورد و بین دست‌های زمختش می‌چرخاند. دو زغال بر‌می‌دارد و بهم می‌کوبد‌. با شکافته شدنشان، چشمانش برق می‌زند گویی معما را حل کرده‌ است. از لابه‌لای درخت‌هایی که روی اتاق کوره‌ها را پوشانده‌اند بیرون می‌دود. نمی‌داند از یافتن پاسخ سوالش خوشحال باشد یا خیر. زیباییِ درخششِ ماهِ تابان را به روح خسته‌اش بچشاند یا وحشتِ سیاهیِ شب و سایه‌های ترسناکِ اطرافش را بپذیرد؟ در سرودِ دل‌انگیزِ جیرجیرک‌ها و آواز قورباغه‌ها غوطه‌ور شود یا از زوزه‌ی گرگ‌ها بترسید؟ همان‌طور که سرگردان بینِ پذیرش وانتخابِ زیبایی‌ها و نازیبایی‌های لحظه‌لحظه‌ی زندگیش دست‌و‌پا می‌زند به تپه‌‌ی عظیمِ زغال می‌رسد. دورتادورش می‌چرخد تا دری بیابد‌ که صدایی می‌گوید: &quot;آهای سرکارگر دنبال چه هستی؟&quot; برمی‌گردد. نیم وجبی ای از یک تنه‌ی سوخته ی درختی بیرون آمده و به او نگاه می‌کند._ &quot;با رییس کار دارم.&quot;نیم‌وجبی زغالِ چسبیده به تنه‌ی درختِ سوخته را تکان می‌دهد.‌‌‌ تمام تپه‌ی زغال در یک‌آن می‌لرزد. دری کوچک به اندازه‌ی کف دست سرکارگر، باز می‌شود.همین که می‌خواهد بگوید من چگونه از این در داخل بروم، تبدیل به یک نیم‌وجبیِ مو و چشم نقره‌ای می‌شود با همان لباس‌های کهنه و پوسیده. شگفت‌زده از دیدن دست‌ها و پاهای کوچکتر از یک وجبش به تالاری وسیع با سقفی بلند پا می‌‌گذارد.نیم‌وجبی‌ها شتابان در حال بار زدن زغال‌ها درون گاری‌های آهنی و بزرگ هستد. رییس با دیدن سرکارگر از روی سکوی سیمانی پایین می‌پرد و می‌گوید: &quot;زودتر از این‌ها منتظرت بودم. دوباره به یاد آوردی؟&quot;#کوره#شماره#هشت#تخیلی#آتش#داستان#اسرارآمیز#هیجان‌انگیز#پیرزن#کارگر#نیم‌وجبی#قصه#</description>
                <category>دل‌کتاب</category>
                <author>دل‌کتاب</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 12:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده: سمیرااکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35559823/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%EF%B8%8F-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-unudubi6szf1</link>
                <description>❤️‍🔥کوره‌ی شماره‌ی هشت❤️‍🔥🌺بخش دوم🌺🍁قسمت اول🍁 خورشید که ازشرمِ سختیِ کارِ کارگران پشت کوه‌ها پنهان می‌شود، اهالی اتاق کوره‌ها فرصتی برای غذا خوردن و استراحت می‌یابند. اتاق کوچک و خاک گرفته ای پشت اتاق کوره‌ها میزبان خستگی‌ و ناامیدی‌های آن‌هاست.مدت‌هاست سوالی ذهن سرکارگر را درگیر کرده و حین غذا خوردن مثل خوره به جانش می‌افتد: &quot;چگونه با ریختن این همه زغال، باز هم آتش‌های کوره‌ها توانی که باید داشته باشند، ندارند؟&quot;ظرف سیاهی که لبه‌هایش شکسته شده‌ و میان دستان خشنش گرفته ‌است، هر روز تکرار این سوال را در چشمان قهوه‌ای سرکارگر می‌بیند. روزها در پس یکدیگر می‌آیند و با رفتنشان بر وحشت کارگران می‌افزایند. طلوع آفتاب برایشان مژده‌ی زندگی دوباره ندارد بلکه یادآوری می‌کند که یک قدم به مرگ نزدیک‌تر می‌شوند. فریادِ سرکارگر در تن کارگران، دیواره‌ی کوره‌ها و آجربه‌آجر دیوارها می‌پیچد.همه می دانند تا چشم برهم بگذارند، فجایع گذشته دوباره تکرار خواهد شد. اگر آتشی باب میل پیرزن نسازند سرکارگر ازبین می‌رود و کارگری دیگر جانشینش می‌شود. این وقایع تا جایی ادامه دارد که بلندی زبانه‌های شعله‌های آتش‌ها به نوک مرتفع‌ترین قله‌ی کوه کوهستان برسند.صدای جیرجیر چرخ گاری یک نیم‌وجبی، توجه سرکارگر را جلب می‌کند. چشمانش به زغال‌ها خیره می‌ماند. قلبش سریع‌تر از همیشه می‌تپد. گویی سرنخی برای جواب سوالش یافته ‌است‌‌. از روی زنگ پایین می‌پرد. سمت گاری می رود، چند زغال برمی دارد، در جیبش می‌گذارد و سر جایش باز می‌گردد.کوره#شماره#هشت#تخیلی#آتش#داستان#اسرارآمیز#هیجان‌انگیز#پیرزن#کارگر#نیم‌وجبی#قصه#</description>
                <category>دل‌کتاب</category>
                <author>دل‌کتاب</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 12:17:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوره‌ی❤️‍🔥 شماره‌ی هشت.نویسنده: سمیرااکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35559823/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%EF%B8%8F-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-pyj2ktc6syaf</link>
                <description>❤️‍🔥کوره‌ی شماره‌ی هشت❤️‍🔥 🌸بخش اول🌸🍁قسمت سوم🍁سرکارگر می‌داند چه بلایی سرش خواهد آمد. همین طور که روی زمین می‌خزد تا از پیرزن دور شود، می‌گوید: &quot;ما هر‌چه در توان داشتیم انجام دادیم، اثر کوره‌ی شماره‌ی هشت بر بقیه‌ی کوره هاست که نمی‌گذارد آتش‌شان جان بگیرند و بیرون بیایند.&quot;خشم بر خطوط چهره‌‌ی پیرزن می‌نشیند و چشمانش را به آتش می‌کشد. با شلاقش سرکارگر را گوشه‌ای پرت می‌کند و از جایش بلند می‌شود. قدم زنان در حالی که موهای طلایی و بافته‌اش را پشت سرش جمع کرده‌است، به طرف کوره شماره‌ی هشت می‌رود.روبرویش می‌ایستد، خم می‌شود و درونش را نگاهی می‌اندازد. جز دیوارهای سیاه و سوخته چیزی نمی‌بیند.با چشمانی خون گرفته به سرکارگر می‌گوید: &quot;کوره‌ای خاموش چگونه می‌تواند بر کوره‌های دیگر اثر بگذارد؟!&quot;سرکارگر می‌خواهد چیزی بگوید اما فرصت نمی‌یابد. پیرزن شلاقش را تبدیل به چنگالی بلند می‌کند و با آن قلب او را از سینه بیرون می‌کشد و درون کوره‌ی شماره‌ی پنج می‌اندازد. صدای ناله‌ی قلبِ سوخته‌‌ی سرکارگر، کارگران را سرجایشان میخکوب می‌کند.پیرزن بی تفاوت به کاری که انجام داده با گام‌هایی کوتاه نزدیک کارگر شماره‌ی پنج می‌رود و در چشمانش خیره می‌شود. عرق سردی بر بدن کارگر می‌نشیند.پیرزن با لب‌های پر از تاولش می‌گوید: &quot;از این به بعد تو سرکارگر هستی.&quot;کارگر شماره‌ی پنج از شنیدن این حرف خوشحال نمی‌شود اما جرئت مخالفت ندارد. آهسته از کنار کوره شماره ی پنج دور می‌شود و روی زنگ قرار می‌گیرد. از گوشه‌ی چشمش پیرزن را می‌نگرد. آب دهانش را قورت می‌دهد و با صدایی گرفته می‌گوید: &quot;سه ماه و چهار روز و پنج ساعت، وقت داریم آتشی سوزان و درنده ایجاد کنیم.&quot;پیرزن فریاد می‌زند :&quot;بلند‌تر بگو تا همه بشنوند.&quot;سرکارگر آب دهانش را قورت می‌دهد و با صدایی لرزان می‌گوید: &quot;سه ماه و چهار روز و پنج ساعت، وقت داریم آتشی سوزان و درنده ایجاد کنیم.&quot;پیرزن کارگری دیگر از زغال‌های توی گاری می‌سازد و روبروی کوره‌ی شماره‌ی پنج می‌گذارد.  تصویرِ بیرون کشیدنِ قلبِ سرکارگر قبلی در ذهنِ سرکارگر جدید پررنگ می‌شود و با وحشت می‌گوید: &quot;سریع کار کنید. کوره‌ها را پر از زغال کنید، آتش‌ها منتظر ما هستند.&quot;دوباره غوغای پرکردن کوره ها، دویدن نیم‌وجبی‌ها و رفت‌و‌‌آمد گاری‌های زغال گوش‌ها را پر می‌کند. کوره‌ی شماره‌ی هشت سرد و خاموش است درحالی که بقیه‌ی کوره ها در تلاش هستند تا خود را به آتش بکشند.پایان بخش اول🌺#کوره#شماره#هشت#تخیلی#آتش#داستان#اسرارآمیز#هیجان‌انگیز#پیرزن#کارگر#نیم‌وجبی#قصه#</description>
                <category>دل‌کتاب</category>
                <author>دل‌کتاب</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 22:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوره‌ی❤️‍🔥 شماره‌ی هشت.نویسنده: سمیرااکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35559823/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%EF%B8%8F-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-qilpematv9px</link>
                <description>❤️‍🔥کوره‌ی شماره‌ی هشت❤️‍🔥🌸ادامه‌ی بخش اول🌸 🍁قسمت دوم🍁کارگر شماره‌ی پنج که از فرط خستگی توان ایستادن روی پاهایش را ندارد با حسرت به کوره‌ی شماره‌ی هشت نگاه می‌کند و آهی می‌کشد. یاد روزهایی می‌افتد که جز کوره‌ی شماره‌ی هشت، هیچ کوره‌ی دیگری نبود. دیوارها درخششی مانند آینه داشتند. صدای پرندگان رنگارنگ در گوش می‌پیچید. درون کوره‌ی شماره‌ی هشت را که نگاه می‌کرد، دریایی وسیع و ملایم می‌دید. هر وقت می‌خواست با قلبی آرام درون کوره می‌رفت. پاچه‌ی شلوارش را بالا و توی آب قدم می‌زد. چند نفس عمیق می‌کشید. خنکی هوا روی گردن و موهایش می‌نشست. آرامش با مو‌های سبز و آبی‌اش، روی سطح آب پرواز می‌کرد و همه را به عشق و نور فرا می‌خواند. پوست بی‌رنگش، رنگِ آنچه پیرامونش بود را به خود می‌گرفت. دامن سفید و بلندش را روی دریا می‌چرخاند و قطرات آب را شادمانه روی گیاهانی که نزدیک ساحل روییده بودند، می‌ریخت. آرامش اینگونه بی دریغ آرامشش را به همه می‌بخشید.ناگهان صدای خشن سرکارگر، کارگر شماره‌ی پنج را به زمان حال می‌کشاند که فقط سه دقیقه زمان باقی مانده‌است. او نیز مانند سایر کارگران به بازوهایش فشار بیشتری می‌آورد که بیلش از زغال‌های بیشتری پر شود. عقربه‌های ساعت دوان‌دوان می‌گویند: &quot;کاش ساعت از کار می‌افتاد و از دویدن خلاص می‌شدیم.&quot;کارگر شماره‌ی پنج به خودش می‌گوید: &quot;کاش روزهای گذشته که عقربه‌های ساعت قدم‌زنان پیش می‌رفتند، باز می‌گشتند.&quot; آن روزها، یکی یکی پیش چشمانش ظاهر می‌شوند و با غمی عظیم از قلبش عبور می‌کنند. صدای جیغ سرکارگر لرزه بر اندامشان می‌اندازد که: &quot;یک دقیقه...فقط یک دقیقه... &quot;نیم‌وجبی‌ها سریعا از اتاق خارج می‌شوند. آتش کوره‌ها به اندازه‌ای که می‌خواستند، بزرگ و سوزان نشده‌اند. بالاخره ساعت هفت‌و‌نیم و در اتاق کوره‌ها باز می‌شود. پیرزنی راست‌قامت با ابروهای بلند و سفید داخل می‌آید.کارگران هنوز مشغول کار هستند تا بتوانند پیرزن را راضی کنند. صدای عصایش بلندتر از هیاهوی کوره ها در اتاق می‌پیچد. روی صندلی فلزی که زیر زنگ بزرگ است، می‌نشیند.شلاق درازی از جیب بزرگی که روی لباس خاکستری اش دوخته شده بیرون می‌کشد و با آن سرکارگر را از روی زنگ پایین می‌اندازد.#کوره#شماره#هشت#تخیلی#آتش#داستان#اسرارآمیز#هیجان‌انگیز#پیرزن#کارگر#نیم‌وجبی#قصه#</description>
                <category>دل‌کتاب</category>
                <author>دل‌کتاب</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 22:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوره‌ی❤️‍🔥 شماره‌ی هشت.نویسنده: سمیرااکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35559823/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%EF%B8%8F-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-pa7uop4bipcp</link>
                <description>❤️‍🔥کوره ی شماره ی هشت❤️‍🔥🌸بخش اول🌸🍁قسمت یک🍁&quot;سریع‌تر کارکنید... سریع‌تر...&quot;همهمه‌ی کارگران که تلاش ‌می‌کنند زغال‌های بیشتری در کوره‌ها بریزند همه جا را پر کرده است. قطره‌‌های عرق از پیشانی‌شان پایین می‌چکد و زبانشان از تشنگی بیرون افتاده‌است. یکی‌یکی با نگرانی به ساعت بزرگ روی دیوار، نگاه می‌کنند و آهسته می‌گویند: &quot;وای! هنوز کوره‌ها از زغال‌‌های کافی پر نشده‌اند.&quot;صدای دویدنِ نیم‌وجبی‌هایی که گاری‌‌های بزرگ و پر از زغال را کنار دست کارگرانِ بلند‌قامت و عبوسِ کوره‌ها خالی می‌کنند، بیشتراز همیشه شنیده می‌شود. سرکارگری که رویِ زنگِ بزرگِ آویزان از سقف ایستاده‌است، فریاد می‌زند: &quot; فقط ده دقیقه فرصت دارید.&quot; آشوبی بزرگ در دل‌‌‌هایشان موج می‌زند و قلب‌هایشان چنان خود را به سینه‌هایشان می‌کوبد که لباس‌هایشان تکان می‌خورد.هفت کوره‌ای که دورتادور اتاق را گرفته‌اند به سرعت با بازوان ورزیده‌ی کارگران پر از زغال می‌شوند. هر زغالی که در دهان آتش‌ها انداخته می‌شود، نیرومند‌ترشان می‌کند. آتش‌های سرخ و نارنجی با کمک دست‌هایشان برای بیرون آمدن از یکدیگر سبقت می‌گیرند. حرارت سوزان آتش کوره‌ها بر پوست کارگران و سرکارگر چنگ می‌زند.نیم‌وجبی‌ها به پاهای کوتاهشان فشار می‌آورند که گام‌های بزرگتری بردارند. دیوارهای دود گرفته و سیاه نیز شاهد این همه ترس و اضطراب هستند.  میان وحشت کارگران و هیاهوی کوره‌ها، کوره‌ای کوچک کنج دیوار خاموش است. کارگری و زغالی و در نتیجه آتشی ندارد.هیچ نیم‌وجبی شتابان با گاری پر از زغالش به سمتش نمی‌دود. کسی از آن نمی ترسد. کوره‌ی شماره‌ی هشت چیزی دارد که بقیه کوره‌ها ندارند. سکوت، آن سکوت را دارد.#کوره#شماره#هشت#تخیلی#آتش#داستان#اسرارآمیز#هیجان‌انگیز#پیرزن#کارگر#نیم‌وجبی#قصه#</description>
                <category>دل‌کتاب</category>
                <author>دل‌کتاب</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 22:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوره‌ی❤️‍🔥 شماره‌ی هشت.نویسنده: سمیرااکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35559823/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%EF%B8%8F-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-duld4ry3s3yf</link>
                <description>🌸مقدمه❤️‍🔥از کوره‌ی روشن انتظار می‌رود هر آنچه درونش ریخته می‌شود را بسوزاند. با حرارتِ شعله‌های سوزانش، آهنی را گداخته کند تا بتوان به آن شکل و حالت داد. وقتی نام کوره‌ی داغ بر زبان رانده می‌شود، تصویر شعله‌های درنده‌ی قرمز و نارنجی در ذهن نقش می‌بندد.با این‌وجود، یک گوشه‌ی دنیا در اتاقی با دیوارهای آجری و کاهگلی، کوره‌ای ساز مخالف با همه‌ی کوره‌ها می‌زند. در لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد هرآنچه هست و باور دارد را رها و برخلاف جریان زندگی و عادتِ کوره‌ها زندگی کند.داستانی که پیش روی شماست، سرشار از اتفاقاتی مهیج، شگفت‌انگیز و اسرار‌آمیز است که به صورت بخش‌های کوتاه ارائه می شود. ‌تک‌‌تک شخصیت‌ها و حوادث خواننده را درگیرِ زندگی‌هایی که نزیسته‌است، می‌کند. تخیلی‌ست برای بیان باورهایی که در زندگی واقعی جریان دارند. داستان کوره‌ی شماره‌ی هشت برای افراد بالای پانزده سال مناسب می‌باشد.🌺</description>
                <category>دل‌کتاب</category>
                <author>دل‌کتاب</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 23:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>