<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه گلکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35664313</link>
        <description>من الهه گلکار  عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است  که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:19:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2553472/avatar/63TCUs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه گلکار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35664313</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاییز فصل آخر سال است(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%B2-pvwdxg8rxo8u</link>
                <description>دوستانم سلامراستش خودم آن‌قدر از کتاب پاییز فصل آخر است خوشم آمد که دلم نیامد به یک نوشته اکتفا کنم و تصمیم گرفتم بیشتر برایتان بنویسم.کتاب &quot;پاییز فصل آخر است &quot;کتاب ارزشمند خانم نسیم مرعشی و از انتشارات چشمه است که تا سال ۱۴۰۰ به بیش از ۵۴ چاپ رسیده است.در این پارت قصد دارم فصل پاییز را از زبان سه شخصیت داستان تحریر کنم.پاییزلیلاگفتم مهمان دارم و دلم شیرین شد. صدبار سر هر خریدی گفتم :&quot;مهمان دارم لطفن پرتقال مجلسی‌تر، لطفن شیرینی تازه‌تر.&quot; بعد از دوماه کار، حقوق گرفته بودم و خانم خانه‌ی خودم بودم دلم مهمانی می‌خواست .مهمانی‌دادن انتهای زنانگی است دلم زنانگی خواست پس از این‌ همه مدت .صدای خرد شدن کاسه‌ آمد. داد زدم :&quot; تو می‌خواهی من با تو نیایم. حتی یک‌بار شد بپرسی می‌آیی یا نه؟ تصمیمت را که تنهایی گرفتی حالا می‌پرسی می‌آیی یا نه؟&quot;خرده‌های کاسه شکسته را جمع کردی گفتی:&quot; آرام باش لیلی، من که بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم، هنوز هم که چیزی نشده کلی وقت هست برای درخواست فرستادن.&quot;منشی آزمایشگاه به اندازه‌ی یک عمر گشت تا جواب را پیدا کرد. نگاهی به کاغذ و نگاهی به من کرد گفت:&quot; منفی است &quot; یک‌باره خالی شدم. هوای سالن تمام شد و تنهایی به دلم چنگ انداخت. چهار ماه بود که فشار خانه‌ی خالی، تنم را خورده بود و چیزی از آن باقی نگذاشته بود و حالا، فشار تن خالی، از درون، ته مانده‌ی چیزی را که از من باقی مانده بود می‌خورد.بچه نبود, نبود و امید به تنها نبودن، به بزرگ کردن پسری که اسمش فرهاد است با تو محو می‌شود .از دالان‌ها گذشتم و مثل خواب‌گردها آمدم بیرون. خیلی دور بودی آن‌روز‌. توی این دنیا نفس نمی‌کشیدی. کسی که از او طلاق گرفتم تو نبودی. یک مرد مرده بود.نمی‌دانم کی به آغوش پدر رسیدم. دلم تنگ شده بود که از مطب برگردد و بنشاند مرا روی پاهایش و بگوید:&quot; زندگی خوب می‌چرخد؟ خوب می‌چرخد؟&quot;تکه دومشبانه&quot;عقب‌افتادگی&quot; این کلمه در هول یخ زد و خشک شد و تا همیشه ماند. دکتر گفت باید از سر ماهان عکس بگیریم. جنگ بود و گرم و هیچ بیمارستانی از ماهان عکس نمی‌گرفت. ماهان مات و با چشم‌های بی‌نگاه روی صندلی جلو تو بغل مامان ولو می‌شد. بابا می‌دوید و به خانمی که پشت اتاقک شیشه‌ایی بود التماس می‌کرد و هیچ‌کس حواس‌اش به من نبود که سوزی را بغل کرده بودم و تندتند دنبالشان می‌دویدم.مامام‌گفت:&quot; اگر تقصیر شبانه باشد تو عکس معلومه&quot;.مامان بلندتر گریه می‌کند. بغضم را قورت می‌دهم و می‌روم سمت اتاق. ماهان هنوز بی‌اشک و بی‌صدا گریه می‌کند. نگاهش می‌کنم قدم تا شانه‌اش هم نمی‌رسد. مردهای قد بلند نباید گریه کنند . هیچ‌وقت. حتی اگر عقب افتاده باشند یا هر کوفت دیگری. مردهای قد بلند که گریه می‌کنند، دنیا سست می‌شود به تار مویی بند می‌شود و هر انگشتی می‌تواند آن را روی خودش آوار کند.روجا می‌گوید چرا مثل آدم جوابشان را نمی‌دهی؟ &quot; سرم را پایین می‌اندازم. می‌ترسم از جواب دادن. میترسم عقد کنیم و از فرداش، مامانش هیولا شود و با چنگک و شنلی سیاه بیاید پیش ما بماند و هیچ‌وقت هم نرود و ارسلان هم هر روز کتکم بزند و نگذارد ماهان را ببینم و ماهان آواره کوچه‌ها شود و بمیرد از تنهایی و گشنگی.مامان می‌گوید:&quot; اگر داداشت را دوست نداشته‌باشی باد او را با خود می‌برد.&quot; ترسیدم‌ همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر کس را دوست نداشتم باد بیاید و اورا ببرد . انگار دوست داشتن سنگ می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌اشان می‌کند و نمی‌گذارد تکان بخورند.ما دخترهای ناقص‌الخلقه‌ای هستیم شبانه. از زندگی مادرهایمان درآمده‌ایم و به زندگی دخترهایمان نرسیده‌ایم.قلب‌امان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن‌قدر ما را از دو طرف می‌کشند تا دو تکه می‌شویم.تکه سومروجاباید نامه‌ی تجدید نظر را بنویسم. چرا این نامه را ننوشتم؟ ساعت کی دوونیم شد؟ همین الان ده بود. کدوم احمقی گفته زمان خطی است؟ دروغ گفته. زمان معادله‌ی چند مجهولی است. اگر نامه‌ای ننوشته‌ مانده باشد یا کاری نکرده، دو ساعتت میشه دو ثانیه. اما اگر منتظر باشی مثلن منتظر جواب یک کارمند احمق در سفارت، دو ماه دویست سال می‌گذرد. روزها جانت را می‌گیرند. هی پیر و پیرتر می‌شوی در آینه. و روزهایت شب نمی‌شوند.بی‌شرف‌ها مرا سوار یک تاب بزرگ کرده‌اند و هر روز از این سر دنیا هل می‌دهند به آن سر دنیا.نه اینجا هستم نه آنجا. توی هوا بوده‌ام در این‌ دو ماه. مانده‌ام توی هوا. توی آسمان. توی آسمان بودن سخته. نمی‌فهمند بی‌شرف‌ها.نمی‌دانم این چیزی را شدن را کِی چه کسی انداخته تو دهان ما؟ از کِی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم. این همه آدم دارند نباتی زندگی می‌کنند بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند.مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت:&quot; طوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید.&quot;چی از بابا به من رسید غیر از چشمانش و این حرف؟ نبود ببیند این حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد چرا من باید کسی می‌شدم؟غریب می‌‌شوم در فرانسه. هر چه‌قدر لباس شیک هم بپوشم و فرانسه را غلیظ حرف بزنم فرقی نمی‌کند. مثل یک دکمه بنفش روی کت قهوه‌ای بی ربط هستم. بی‌ربط می‌شوم در خیابان‌های تولوز. نمی‌آیند به من. باید همه‌چیز را از اول بسازم . زندگی‌ام از صفر کنتور می‌اندازد . بی هیچ خاطره‌ای.میثاق پشت تلفن می‌گوید روجا کجایی؟ نامه‌ی تجدید‌نظر را فرستادی؟می‌خواهم بگویم خانه‌ی شما. نمی‌توانم. گلویم تیر می‌کشد. در کمد را باز می‌کنم کمد پر از عکس میثاق است.میثاق در روز اول دانشگاه .میثاق در جشنواره موسیقی . میثاق در لباس دامادی . این‌همه میثاق اینجا چه می‌کنند؟ میثاق پشت گوشی داد می‌زند کجایی؟ خانه‌ی شما. روبه‌روی هزارتا از عکس‌هایت.گلویم تیر می‌کشد. دهانم تلخ می‌شود. درد تا چشم‌هایم بالا می‌آید. دماغم می‌لرزد. دیگر تمام شد. نفسم را رها می‌کنم. داغی‌اش صورتم را داغ می‌کند. قطره‌های مایعی گرم از لای پلک‌های فشرده‌ام راه باز می‌کند. سُر می‌خورد و می‌آید پایین.تا زیر گلو.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 18:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز فصل آخر است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yynmyotz2tic</link>
                <description>کتاب پاییز فصل آخر است نوشته‌ی خانم نسیم مرعشی از انتشارات نشر چشمه، برنده کتاب سال جلال آل احمد می‌باشد و به بالایی ۵۴ چاپ  تا سال ۱۴۰۰ رسیده است.کتاب در دو فصل تابستان و پاییز روایت می‌شود و در هر فصل چند تکه از زندگی سه دختر همکلاسی به نام لیلا و روجا و شبانه روایت می‌شود. هر سه در دانشگاه در رشته مکانیک هم‌کلاس بودند و حالا هرکدام درگیر مسائل متفاوتی در زندگی هستند .در قصه اول: لیلاومیثاق عاشق هم بودند و زندگی رمانتیکی داشتند .ميثاق با وجود تمام فشارهایی که به لیلی وارد می‌کند تا او را با خود ببرد نهایتن از او ناامید می‌شود و بدون بردن لیلا مهاجرت تحصیلی می‌کند و لیلا هنوز این کار میثاق را باور نکرده و در بزرخ بدی بسر می‌برد.در قصه‌ی روجا، روجا قصد مهاجرت تحصیلی به فرانسه را دارد ولی دائم ریجکت می‌شود روجا هم مشکل مادرش را هم دارد که مشکل آشیانه ی خالی را دارد و خیلی به روجا وابسته است به قول روجا دختر، مادر مادرش شده بود.اما روایت شبانه متفاوت است برادر شبانه عقب‌افتاده ذهنی است و سایه‌ی این مشکلش چون ابری بر زندگی او می‌بارد. مادر اصلن به پذیرش داشتن پسری بیمار نرسیده و افسردگی دارد. جدایی شبانه از نوع مهاجرت به خارج نیست بلکه می‌خواهد ازدواج کند. ولی همین استقلال برایش سخت است چون مادرش کسی نیست که بتواند رویش برای نگهداری برادر عقب افتاده‌اش حساب کند .تکه‌هایی از کتاب و هرفصل را برایتان می‌آورم:تابستانلیلاکت نیلی‌ات به تن‌ات بود و چمدان به دست صدایت زدم. راه افتادی و دور شدی. دویدم دستم را دراز کردم و دستت را گرفتم. برگشتی. دستت تو دستم ماند و هواپیما پرید.ساکت نشسته‌ام و چمدانت را می‌بستم موافق نبودم. فقط ساکت بودم و تو بدون من رفتی. رفتی پدرومادرت را دیدی و سربه‌سر مادرت گذاشتی و گفتی دلتنگی نکند. در شهر گشتی و به همه گفتی هوای من را داشته باشند. رفتی و به همه‌ی کسانی که می‌خواستی تنهای‌اشان بگذاری لبخندهای امیدوارانه میزنی.چند وقت بود که قلبم ضدضرب می‌زد. وقتی وقتش نبود. محکم به دیوارهای سینه‌ام می‌کوبید و چیزی از آن جاری می‌شد در تنم. بعد تندتند می‌زد، ترسیدم در خواب سکته کنم و آن‌قدر نفس نفس بزنم تا سیاه شوم و بمیرم.یادت هست که میثاق به من می‌گفت لیلی؟ قلبم هزاربار در ساعت می‌تپد. فرق است میان این‌که در ذهنم تکرار شوی یا این‌که به زبانم بیایی. به زبانم که می‌آیی واقعی می‌شوی موج می‌شوی در هوا و دیگران هم می‌بینند.از بالای کتاب می‌گفت:&quot; لی‌لی یعنی تجلی معشوق در چشم عاشق یعنی خلوص عشق فارق از معشوق لی‌لی قدح است و عشق شراب . باید قدح را در دست گرفت و مست شد با شراب.&quot;شبانه:باید ادای آدم‌های خوشبخت را در بیاورم. تنها کاری که مطمئنم خوب بلدم. من بابا ماهان. بین ما فقط ماهان است که انگار همیشه خوشحال است. مثلا آن بار که بابا ما را می‌برد مسافرت خانگی و ماهان تمام راه بالا می‌آورد. و یا وقتی که به گروه سرود ماهان دعوت شدیم و هیچی نفهمیدیم و الکی خندیدیم و دست زدیم و ادای خانواده‌ی خوشبخت را درآوردیم.مامان داد زد :&quot;از صبح تا شب تو اداره‌ی خراب شده چپیده‌ای و نمی‌بینی بچه راه نمیره بابا گفت:&quot; چون مریضه &quot;مامان گفت:&quot; مریض نیست کودن است.&quot;&quot;شبانه فکر کردی ماهان چیزی یاد می‌گیرد نقاش می‌شود ؟ او کودن است. &quot;بس کن مادر کی این کینه‌ات نسبت به ماهان کم می‌شود کی می‌فهمی بدبختی‌هات به ماهان ربطی ندارد.&quot;چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شود هر گوشه یک چراغ مثل یک ستاره و یک ساعت بعد، یک آسمان دیگر روی زمین ساخته می‌شود. چراغ اول را لابد پیرزنی روشن کرده که خوب نمی‌بیند و می‌خواهد شماره‌ی دخترش را بگیرد و بگوید قرص صورتی برای صبح بوده یا شب.اصلا قرص‌ها بهانه‌اش است تا صدای دخترش را بشنود.روجااز دیشب با خودم قرار گذاشتم امروز فکر کردن به چیزهای بد ممنوع‌ .ده بار به خودم گفتم تنها ماندن مادر تقصیر تو نیست . تقصیر تو نیست که بابا مرده.و مادر از تنهایی می‌ترسد.نباید غصه بخورم. باید قدر زندگی‌ام را بدانم. باید به زندگی‌ام در فرانسه فکر کنم. به پنج سال دیگر که دكترايم را گرفتم.به پذیرش. به کمک هزینه دانشگاه.مادر از صبح نگاهم نمی‌کند. گفته بودم مگه به خاطر من نیامدی تهران من که رفتم فرانسه تو برگرد رشت. گفت کسی را ندارم کس من تو و برادرتی.دوست نداشتم درس خواندن را. ولی فکر دانشگاه لعنتی ولم نمی‌کرد. چیزی تو دلم بود مثل حسودی. نه که حسود باشم. اما انگار مسابقه داشتم با خودم.انگار سراب است آرزوهایم . هنوز نرسیده دلم یک چیز دیگر می‌خواهد. باید از ایران می‌رفتم راه برگشتی نبود.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 19:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-iz1sw8vb0sxn</link>
                <description>رمانی که چند روز پیش از طاقچه شنیدم و توجهم را جلب کرد رمان خانوادگی و زیبایی به‌ نام :چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم اثر ارزشمند نویسنده ارمنی کشورمان خانم زویا پیرزاد است.این کتاب ارزشمند برنده‌ی جوایز زیادی در کشورمان شده و به بالای صد چاپ رسیده که برای کشور ما که به بی‌مطالعه‌گی شهره است، رکورد بسیار عالی به شمار می‌آید.در رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم به قلم توانای خانم زویا پیرزاد، ما با چند لایه داستان مواجهیم:در لایه‌ی اول با یک زندگی جمع‌و‌جور یک خانواده ۵ نفری که شامل دو دختر دوقلو دبستانی بنام آرمینه و آرسینه و پسری نوجوان به نام آرمن و مادر و پدر خانواده به نام های کلاریس و آرژین روبرو هستیم.داستان از زبان و زاویه دید بانوی خانواده کلاریس بیان می‌شود.ماجرای خانوادگی این خانواده‌ در شهر آبادان و در زمان پهلوی جریان دارد.پدر خانواده در شرکت نفت کار می‌کند و گرید خوبی هم دارد و استحقاق امکانات و خانه بهتر را دارد ولی چون پدر افکار مارکسیستی دارد و اعتقاد به برابری کارگری و طبقاتی، هیچ تمایلی برای رفتن به خانه‌های سازمانی و امکانات بهتر را ندارد.ماجرای اصلی داستان با آمدن همسایه‌ی جدیدی که جای همسایه‌ی قبلی که اتفاقن دوست صمیمی کلاریس بوده و نینا نام دارد, شروع می‌شود.بچه‌ها برای عصرانه دختر همسایه به نام امیلی که تقریبن همسن آرمن, پسر خانواده هست به خانه می‌آورند. دختر خیلی زیبا و خجالتی به نظر می‌آید. و بعد از چند دقیقه مادربزرگ امیلی خانوم سایمونیان به دنبال دختر به درب خانه آنها می‌آید و همین آشنایی کوچک, باعث ایجاد رفت‌ و آمد بین دو همسایه می‌شود.خانم سایمونیان با پسرش و نوه‌اش امیلی زندگی می‌کرد و خیلی روی آنها تسلط داشت و دارای سرگذشت عجیبی بود: این زن که در دوران کودکی در رفاه مطلق و خانه‌ای مجلل زندگی می‌کرد، به دلیل نقص جسمی&quot;کوتولگی&quot; ؛ خیلی اذیت شد و پدر او را از ازدواج با عشقش منع و به زور به ازدواج تاجری پولدار در آورده بود. خواهرش آلیس به خاطر شغلش که سرپرستاری بود به آبادان به همراه مادر آمده بود.آلیس مجرد بود درحالیکه تقریبن همسن کلاریس بود و خیلی هم از این بابت عصبی بود. پرخوری عصبی داشت و دائم شیرینی و نون خامه‌ای و شکر می‌خورد و در مورد همه‌چیز خیلی‌پرمدعا بود.در برخورد با مردهای مجرد در موقعیت ازدواج, خیلی حساس بود و فورن شروع به رژیم و رفتن به آرایشگاه می‌کرد‌. مادرش هم خیلی‌خیلی وسواس نسبت به تمیزی بود و دائم در این‌مورد به کلاریس متلک می‌گفت و یا بدون ضابطه مهمان دعوت می‌کرد و در مورد همه‌چیز نظر می‌داد و غیبت می‌کرد.اولین چالش داستان مهمانی رفتن به منزل همسایه جدید بود: رفتار خشک خانم سایمونیان و طرز صحبتش و فخرفروشی‌اش که عجیب بود. نکته بعدی مهمانی وسایل لنگه به لنگه خانه که کهنه ولی باارزش و اصیل می‌نمودند.اتفاقی هم در پایان مهمانی برای آرمن افتاد. آرمن با اضطراب از اتاق بیرون آمد و چند لیوان آب درخواست کرد و حالش خوب نبود و کلاریس هر چه پرسید چی‌شده جواب نگرفت. بعدها کلاریس متوجه شد ضمن سرگرمی بطری بازی  امیلی از او خواسته لیوان سرکه و فلفل تند محلی را سر بکشد و آرمن نه نگفته.ولی نکته‌ی جالب مهمانی که از همان ابتدا متوجه آن شد: رفتارهای پر از نزاکت و آقامنشی امیل پدر امیلی نسبت به خودش بود که برایش دلپذیر آمد.کلاریس در آستانه ۴۰ سالگی است و بحران‌های ميانسالي را دارد. کم‌کم از این همه حرفهای خاله زنک و رفت‌وآمد مادر و خواهر و دوستش نینا به ستوه آمده و حسرت کارهای اجتماعی و تلاش خانم نوراللهی منشی شوهرش را می‌خورد و به نوعی دلش برای زندگی نزیسته‌‌اش تنگ است.ولی به این حال هرگز به نظر نمی‌آید که بتواند خودش را از زیر سایه‌ی خویش نجات دهد و هیچ اجازه‌ای به رویش بذر سرکشی و استقلال در ظاهر نمی‌دهد و دچار خودخوری‌های عصبی بسیار است.شوهرش هم از درک نیازهای او ناتوان است و گاهن نمی‌تواند علت ناراحتی‌های گاه به‌گاه او را درک کند و در فهم مسایل بچه‌ها و خانه و مسائل زندگی که در دید او کم اهمیت است, کند عمل می‌کند و همین باعث سردی روابطشان می‌شود.البته اطرافیانش هم خیلی اوقات فقط به دنبال خواسته‌هایشان هستند مثلن: نینا برای آشنا شدن دخترخاله‌ی شوهرش با امیل در خانه‌ی کلاریس مهمانی راه می‌اندازد. یا مادرش به خود اجازه می‌دهد در منزل او از بقیه بخواهد که شب بمانند و تازه از اینکه کلاریس تصمیم به تهیه غذا از بیرون می‌کند شاکی هست.اما در همین میان دوستی و صحبت‌هایی که میان امیل و کلاریس شکل می‌گیرد گاه خواننده را نگران می‌کند که شاید این رفتارها به خیانت منتهی شود ولی رفتار بالغانه‌ی هر دو طرف این دوستی را در جهتی سوق می‌دهد تا اولن کلاریس به خودش به عنوان یک بانو بنگرد که در درجه اول باید مراقب خودش و زیباییهایش باشد و دوم به عنوان یک خانم تحصیل‌کرده که باید به مطالعه و هنر برای رشد خودش بیشتر بها دهد بیشتر واقف شود و به ارزش خودش بیشتر پی ببرد.اتفاق‌های حاشیه داستان هم تاثیر معناداری به این روند رشد می‌کند مثل عاشق شدن آرمن به امیلی . و اینکه آرمن متوجه شد نمی‌توان به خاطر عشق به هر پلشتی و بی‌ادبی و گستاخی که امیلی از او می‌خواست تن دهد و سختی‌هایی که آرمن کشید تا به این فهم برسد هم برای او و خواهرانش بسیار آموزنده بود.کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم کتابی است که علی‌رغم ریتم ساده و آرام داستان و حوادث به ظاهر ملموس مثل شوهر دادن آلیس و مراسم عروسی و یا حرف‌های زنانه مهمانی‌ها مثل پذیرایی و.. و مسائل درسی و جشن‌های مدرسه‌ی بچه‌ها، توانسته بود مسائل پیچیده‌ای چون سایه‌ها، ترس از سایه و فرار از آن, ترس از خودشناسی و مسائل و حقوق زنان خانه‌دار را در دل خودش به‌شکلی زیبا بیان و تبین کند.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 18:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-tmhhjjdlnnpf</link>
                <description>چند روز است که در باغ هستیم نزدیک چهارشنبه سوری است. دائم به آسمان چشم در راهیم. هر صدایی می‌آید با خودت می‌گویی اگر در این‌جا بمبی فرود بیاید و امروز و این لحظه آخرین لحظه‌ی زندگی باشد چه؟شاید یکی از دلایلی که از مرگ می‌ترسم خوب زندگی نکردم است.می‌دانم که برای آرزوهایم نجنگیدم . بیشتر برایشان دعا کردم و یا یرای نداشتنشون عزاداری. حالا در این نقطه هستم که هر لحظه در خواب بیداری صبح یا شب ممکن بود خانه‌ام روی سرم آوار شود.زندگی عادی مردم در میان دود و بمب و صدااینترنت قطع است و احساس می‌کنی وسط یک جزیره‌ای که گاهن با تلفن فقط می‌تونی روزی چند بار از همه بپرسی خوبید؟ و معلوم است که هیچ‌کس خوب نیست و همه سعی در قوی بودن دارند و دادن جواب‌های فرمالیته.خواهرانم در ویلای خانواده شوهر یکی در تبریز و دیگری در شمال . جاری‌هاشون با هم نمی‌سازند و خواهرشوهرها از زیر کار در می‌روند و کار را گردن عروس‌ها می‌اندازند. مادرشوهر متلک می‌گوید به غذایی که شفته شده و گویا جاری هم پوزخندی.خانه‌ای در ویرانیبچه‌های من هم خسته شدند. شاد قطع است معلم دائم ما مادرها را متهم به کم‌کار کردن با بچه‌ها می‌کند . حسین تکلیفش را نمی‌نویسد. . وسایل کاردستی برای آن یکی ندارم. مهدی غر میزنه به معلمش بگو وسط جنگ کاردستی چجوری تهیه کنم? و من با صدای مهیب بمبی که از نزدیک می‌آید جیغ می‌کشم و گریه می‌کنم و بچه را دعوا می‌کنم که غذا را روی زمین ریخته‌ بعد از اتاق بیرون میرم و گوشه باغ گریه می‌کنم.دو روز به عید به تهران می‌آییم. امیر را دکتر می‌بریم و بانک می‌رویم. بعد برای بچه‌ها یک دیگ ماکارانی درست میکنم و به آرایشگاه می‌روم خیابان‌ها عجیبند انگار هر لحظه قرار است اتفاقی از زمین یا آسمان یا جایی بر سرت نازل شود.یک سکوت عجیب که در دلش پر از سر و صدا و آشوب است. قیافه‌ها به آدمی می‌ماند که بعد از یک کتک اساسی می‌خواهد صورتش را شاد و بیخیال نشان دهد.چشمها سوسو می‌زند هر صدایی سرها را به‌سوی آسمان حرکت می‌دهد.آزادی میان دود و صدا ساعت‌ها در آرایشگاه می‌مانم بیشتر برای اینکه با بوی رنگ و اکسیدان و تق تق قیچی و بوی استون و رنگ‌های شاد لاک و صورتهای اصلاح‌شده، بندی بسازم برای نگه‌داشتن زندگی که از دستم سُر خورده بود در مدار پوچی، و نگه‌اش دارم در مدار روزمرگی‌.شوهرم نگفته بود زود بیا. وقتی گفتم می‌خواهم بروم خرید و آرایشگاه . گفت آرایشگاه در جنگ؟ گفتم موهای سفیدم ناخن‌های بیرنگم صورت اصلاح نشده‌ام در آینه، بیشتر از بمب دارند منفجرم می‌کنند. زندگی از دستم رفته.شاید پنجره‌ای به زیبایی حتی در ظاهر کمک کننده راهم باشد.شیرینی می‌خرم و گل و وسایل هفت‌سین را می‌چینم و سال نو را تحویل می‌گیرم.سالی که با صدای جنگنده در آسمان تحویل ما داده شد خدا کند با سلامت تحویلش دهیم.دوباره بعد از چند روز عید و بازدید از پدر و مادر خودم و همسر به باغ رفتیم. در مراجعت دوباره، بچه‌ها بهانه‌گیرتر شده بودند دائم می‌گفتند بیرون برویم و البته هر رفت و برگشتی کلی هزینه بر گردن ما می‌گذاشت.روزهای آخر همه وقت صدا می‌آمد چه صبح چه موقع پیاده‌روی چه وقتی که ظهر بود و برنج دم می‌گذاشتم و یا شب بود و برای بچه‌ها قصه می‌گفتم.گاهن نزدیک صبح بمب سنگرشکنی زده میشد با صدای مهیبش. چنان که انگار پشت در خرسی به در می‌کوبد و درِ فلزی اتاق, پشت ضربان خرس بوم بوم تکان می‌خورد و زمین از زیر پاهایمان فرشش را بیرون می‌کشید و لوستر و شیشه‌ها تق‌تق صدا می‌دادند.من از ترس بچه‌ها را زیر لحاف می‌بردم تا سنگر بگیریم. صورت‌هایمان سفیدگون چشم‌ها پرش‌دار و بدن‌ها لرزان.هر کدام در آغوش دیگری .جنگ تموم شد روزی که آتش بس شد همه به هم تبریک گفتیم گویا ما کاره‌ای بودیم و حالا به نتیجه رسیده‌ بودیم.خانواده از مقاومت من در باغ به شوخی یاد می‌کردند و من از مقاومت آنها در ویلای شمال.ولی همه می‌دونستند وقتی برای فرار به بهشت هم بروی روزهایت همه مقاومت می‌شوند.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 10:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل‌نامه یک دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-zeg0ogf7lfhf</link>
                <description>دوستان سلامخوب من در ادامه هر چه دوست داری بنویس چه بنویسم ؟راستش تصمیم به نوشتن کتابی را دارم کمی از خاطرات پرت و پلایم و نوشته‌هایم و جزه‌های کلاسهایم را هم مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که نمی‌دانم از کجا و چطور و چه چیز و کجای این نوشته‌ها شروع کنم.چند تا رمان هم خواندم تا ببینم آنها چه کردند و خیلی گیجم!!کارها زیاد است از کار خانه‌داری بگیر تا آشپزی تا بچه‌داری و آرام کردن شوهر که مثل دیگ از هزینه‌ها گر گرفته .مشغله‌های فکری هم زیاده از اینکه نکند دوباره جنگ شود و دربدری و استرس و نگرانی و تربیت بچه‌ و درسش و بیماری‌های خودت و هزینه‌ها و درآمد و آرزوها و سرنوشت ایران و باز ایران چون مهمه و باز ایران.در این چند وقت عمل جراحی تیروئید کردم و خیلی سختی کشیدم که داستانش را بهتون میگم.حرف برای گفتن زیاده; انشاله قلم از کندی در بیادو زبان از لالی تا براتون تعریف کنم.بازم میگم این نوشته دردل‌نامه بود چون دوستتان دارم و دوستم دارید .</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 10:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ در میان۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%B1-jssimrckijrw</link>
                <description>کیف بچه‌ها آماده. روپوش مدرسه به تن. سپردم یکی را به سرویس و دیگری را برده‌ام تا دم مدرسه‌اش.ساعت ده است صدای بومی می‌شنوم و بعد صدای همسایه را که در راهرو می‌گوید بجنبید بچه‌ها را از مدرسه .. بقیه حرفش را نمی‌شنوم در را باز می‌کنم مگه چی شده جنگ شروع شده نمیدانی؟ گلویم متورم می‌شود لرزش دست دارم روی لباس خانگی کاپشنی می‌پوشم و شلوار لی به تن و با کتانی بدون جوراب می‌دوم.در راه همه می‌گویند عجله کن و من عرق‌ریزان. گاه جلوی رهگذری را می‌گیرم و می‌گویم واقعن جنگه و او می‌گوید برو ..زنگ میزنم به همسر برای آن یکی بچه، در مدرسه اتیسم که دور است همسر می‌گوید ترافیک و شلوغی. بدبخت شدیم.به مدرسه می‌رسی دویدنت مثل پدر یوسف در فیلم حاتمی‌کیاست به سمت در حیاط می‌روی بسته است. صدای بچه‌هایی که گریه می‌کنند و مدیری و ناظمی که می‌گویند آرام باشید، می‌آید.مردم عادی و ترومایی که وارد شدبا عجله به در دیگر می‌رسی در می‌کوبی مدیر می‌آید بچه‌ها جلوی در ایستاده‌اند بعضی حیران، بعضی گریان، بعضی مثل پسرم در بهت بسیار.دستش را می‌گیرم سرد است ولی مغرور. مامان من نترسیدم ولی چرا دستت سرد است؟ برایش ساندیس می‌گیرم و کیکی.به خانه رسیدیم عرق‌ریزان . لباس عوض می‌کنم و به بانک می‌روم. باید پول داشته باشم شلوغ است . رئیس بانک داد می‌زند پول نداریم سیستم‌ها قطعه بروید یک ساعت دیگر بیایید.همه می‌رویم یکی مرا می‌شناسد خانم شما بمان می‌مانم حال پسرت چطور است ؟خوب .فقط می‌تونم یک تومن جور کنم امیدوارم درک کنید. درک می‌کنم. برگه دریافت را امضا و پول را می‌گیرم.در داروخانه هم شلوغی بیداد . آقا چی بگیریم در خانه داشته باشیم قرص تب‌بر، سرماخوردگی هم لازم می‌شود با تهوع و اسهال . برای دلشوره چی؟ قرصی ندارید پماد سوختگی و باند من دلم می‌لرزد امیدوارم کار به آنجا نکشد .یکی می‌گوید خامنه‌ای را کشتند من می‌گویم شایعه است خبری نیست .مگر چیزی وصله ؟ اینترنت نداریم؟ گوشی را نگاه می‌کنم همه چیز قطع است پس واقعن جنگ است آیا ..؟یک ساعت بعد شوهر می‌رسد با بچه به دست و عرق در پیشانی . می‌گویم چه کنیم می‌گوید هیچ ادامه کاری که بقیه می‌کنند بچه‌ها می‌ترسند مخصوصن علی..دوباره صدا می‌آید پدافند است نمی‌دانم دست و پایم را گم کرده‌ام خدایا نه ولی انگار بله..همه‌چیز واقعی است.مادر زنگ می‌زند جمع کنید برید باغ . مامان الان جاده‌ها قیامت است مهدی می‌گوید فردا عصر .بچه پارک می‌خواهد من می‌گویم جنگ شده. نمی‌فهمد گریه می‌کند. من به شوهر می‌گویم پارک‌ها امن هست بچه را ببرم و او سرش را تکان می‌دهد عاقل اندر سفیه.لباس‌ها را جمع می‌کنم با بغض. یخچال را خالی می‌کنم در سبد. گوشت و مرغ در آخر چون یخش وا می‌رود .داروها را نباید فراموش و باید خانه را جارو کنم . اسفند است و من می‌خواستم اتاقها را تمیز کنم اما همه‌چیز وسط است ..اسباب‌بازی‌ها لباس‌ها همه را در سبد می‌چپانم و می‌فرستم انباری. شاید بعدن مرتب کنم آیا بعدی هست. همه‌جا را جارو می‌کنم نکند این آخرین جاروی خانه باشد همه را می‌شورم همه‌ی ظرف‌ها را سرویس‌ها را ..عرق می‌کنم بچه گریه می‌کند چمدان درش بسته نمی‌شود .صدا می‌آید شوهرم شکایت می‌کند پول غذای بیرون ندارم. من داد می‌زنم وقت نداشتم . بچه برو ۴ تا ساندویچ بخر. بچه برمی‌گردد ساندویچی بسته است همه‌جا بسته است فقط یک سوپری باز بود من هم تن ماهی خریدم با نوشابه و نان.قاطی تخم‌مرغ میزنم تن را . بچه می‌گوید حالا مثل جنگ‌زده‌ها شدیم و می‌خندد. باباش می‌گوید تن‌ماهی ۲۰۰ هزار تومنی با نوشابه و سالاد شرایط یک آدم جنگ‌زده است به نظرت؟ آخه در فیلم دیده بودم جنگ‌زده‌ها تن‌ماهی می‌خورند. من آب می‌خواهم لقمه در گلویم گیر گیر...به باغ می‌رسیم بچه‌ها خوشحالند. نگهبان به شوهرم می‌گوید اینجا نزدیکه مرکز موشکی هست خیلی هم فکر نکنم کم سرو صدا باشد شوهرم می‌گوید بیشتر برای این خوبه که بچه جایی برای بازی و دویدن دارد.من شب به همسر : عزیز خیلی جنگ طول می‌کشد؟ نه بیت را می خواستند بزنند که زدند و کشتند فکر کنم دوباره دوسه روزه دیگه یک کشور میانجی بشه و تموم .خیالت راحت. از دوست بازاری‌ام شنیدم موثقه.روزها ساکت و من مشغول غذا و تمیزکاری و اگر فرصتی پیش آید گردش در پارک و پیاده‌روی و خرید و کمی مطالعه و نوشتن.اما شب شلوغ است و صدا می‌آید من کنار شوهر که از لب‌تاپ فیلم می‌بیند می‌لرزم و می‌گویم بخوابم بهتر است ...شاید فردا جنگ تموم شود و می‌آید. شب‌بخیر.جنگ و پایان زندگی دختر بچه‌ای النگو به دست</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:46:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات‌دهنده‌ات را بشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-crtdlszqyoyt</link>
                <description>صبح که از خواب بیدار می‌شویم، مشکلات و روتین های روزانه زودتر از ما بیدار شدند و خیره به چشمانت می‌نگرنددوست داری ای‌کاش، بی حیایی و قساوت یک قاتل را داشتی و خون تک‌تکشان را می‌مکیدی!ولی کور خواندی، مشکلات و روتین‌‌ها از تو خیلی قسی القلب تر هستند و چنان گردنت را فشار می‌دهند ،که تو را به دست‌وپا زدن می‌اندازند، تا خیلی مطیع و برده‌وار از صبح به ترو خشک کردنشون بپردازیبه خودت می‌آیی و می‌بینی در حال له شدنی؛ خونین و زخمی و نالان خودت را به اولین آشنا می‌رسانی تا کمکی بگیری، اما غافلی که دیگران از تو زخمی‌ترند و تازه وقتی تو را بی‌دفاع و ضعیف می‌بینند ،آنها هم مثل زامبی‌ها بیشتر زخمی‌ات می‌کنند و تو را برای نجات خودشان، استثمار می‌کنندنمی‌دانی، چه کنی؛ نجات‌دهنده در کدام گوری است وقتی به نظر همه‌ی دنیا علیه تو جبهه گرفته و کمر به هلاکتت بسته اند!به دنبال نعشه کردن خود و لحظه‌ای دور شدن از بار آدم‌ها و روتین ها و مشکلاتی که گویا وصل به پرونده زندگیت شده‌اند به هر چیزی تن می‌دهیاز دود و دم تا دوستی‌های غیر اخلاقی و سکس و موسیقی‌هایی که تو خارج‌ترین نت ‌آن‌ها هستی!ولی وقتی به خودت می‌آیی ،می‌بینی با شیب تندتری به ته دره هلاکت پیش می‌رویدر این‌جاست ،که احساس می‌کنی سفر زندگی‌ات به پایان نزدیک است و یا گاهی، خودت دوست داری تمامش کنی!در این تندباد یک دفعه دستی دراز می‌شود و ستاره‌ی شانس و اقبالت را در مشت تو می‌گذارد و می‌رودوقتی از دل تندباد ،به گوشه‌ای پرت می‌شوی، خسته و خاک‌آلود یاد ستاره‌ات می‌افتیمشتت را باز می‌کنی چشمانت از حدقه در می آید بله ! نجات‌دهنده قلمی را در مشت تو گذاشته استاما من هیچ چیزی بلد نیستم !من بلد نیستم، بنویسم؛ این جمله‌ای است که سرت را به دوران می‌اندازد ولی با خودت می‌گویی شاید حکمتی در کار استساعت‌‌هاست که ،کاغذی سفیدی به تو چشم دوخته ،سفیدی‌اش چشمت را می‌زندگویا کاغذ نیز دوست دارد از سفیدی و خالی بودن، نجات یابد و هویت نوشته‌ای که رویش نوشته می‌شود را ،بگیردقلم را در دست می‌گیرم و شروع می‌کنم؛ هنوز چند خط ننوشته بودم که احساس می‌کنم، قلم اختیار دست من را از کف گرفته و وارد وادی هایی از درونم شده و چنان در حال تونل زدن به روحم است ،که من را شگفت زده می‌کندو مثل یک جراح ،بی هیچ ملاحظه‌ای روحم را زیر قلم تیز خود واکاوی می‌کند و من از شناخت و کشف خودم در هر لحظه در شگفت هستماکنون اگر هم قلم بخواهد مرا ترک کند، نمی‌گذارممن می‌خواهم بنویسم، تا نجات پیدا کنم؛ نجات دهنده، نمرده استنجات‌‌‌دهنده‌ی من ،قلمم است و راه نجاتم ،نوشتن استمن می‌نویسم و هر کلمه چون پرنده‌ای می‌خواهد راه خود را پیدا کند و در آسمان خودش به پرواز در‌آید.سوار بر قلم به سرزمین خشک ناخودآگاه می‌روم تحقیرها و ناامیدی‌ها و سرگشتگی‌های چون دمل چرکی بر ضمیر روحم مجال نفس را از روحم گرفته استقلمم به حرکت می‌آید از آنها حرف می‌زند در آغوششان می‌گیرد و حکایت‌شان می‌کند بعد می‌بینی عفونت‌‌های خشک می‌شوند و صحت و سکون و آرامش می‌یابی.سالهاست که من نجات یافته‌ام.تو چطور? </description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 00:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سرزمین درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-rnsbcenmua7g</link>
                <description>در وبینار نویسنده ساز استاد کلانتری یک تمرین جالب چند روز پيش داده شد.یک کلمه را در نظر بگیرید مثلن کلمه‌ی درخت این کلمه را می‌‌توان این‌طور زیر ذره‌بین برد:درخت به نظر شما چه بویی دارد؟ بوی آب بوی خاک بوی مرداب بوی ماندگی بوی آتش چه بویی به نظر شما می‌دهد؟درخت به نظر شما از چه رنگهایی ترکیب شده؟ قهو‌ه‌ای. قرمز سفید و سیاه. خاکستریدرخت به نظر شما اگر صدایش قابل شنیدن می‌شد، صداش به چه‌چیز نزدیک‌تر بود؟ آواز شجریان، هایده، شهرام شپ‌پره، صداش شبیه حرکت سوسک بود یا بال‌زدن عقاب یا حرکت موج؟درخت چه مزه‌ای دارد؟ ترشه یا شیرین یا تلخ یا گسه یا بیمزه . مزه‌ای شبیه پاستیل داره یا ترشک یا آدامس.درخت اگر چشم داشت دوست داشت بیشتر چه مناظری را ببیند؟ گل یا سبزه یا ساختمان یا حیوانات یا آدمها و دخترهای خوشگل یا پسرهای شیطون چه چیز را دوست داشت نگاه کند؟درخت زبره یا نرم با مخملی شبیه چه چیزیه در تجربه‌ی حس لامسه برا شما؟ برای من شبیه لمس پدرم است ريشش زبره انگشتاش نرم نیستن و احساس میکنم چاله و چوله‌ی ریز در عمق پوستش هست که کلی خاطره و درد و سختی و خاطره توش ریخته و یک حس جادویی به من میده انگار واقعن با لمس دستش تو طول زمان حرکت می‌کنم.وقتی درخت را هم لمس می‌کنم همچین احساسی دارم.خوب با درخت یاد چه شعری می‌افتید؟ یا یاد چه نوشته‌ یا داستان یا خاطره‌ای ؟ من که یاد درختان بادوم بابابزرگم می‌افتم خواهرم مثل میمون از درخت با چه استادی بالا می‌رفت و مامانم دائم قسمش می‌داد تو روخدا مواظب باش .شعرم خوب یاد شعر معروف استاد نظم فارسی سعدی شیرین سخن می‌افتادمبرگ درختان سبز در نظر هوشیار.  هر ورقش دفتری است معرفت کردگار.خوب با درخت چه ترکیب‌هایی را میشه درست کرد؟ درخت‌ یار درخت‌باز درخت روز درخت روزی. بخت درختی درخت آموز.اگر شما داستانی بنویسید درخت تو اون چه نقشی داره؟ من به درخت یه نقش عشقی میدم درختان جنگلی که دارن می‌سوزند و آتش‌نشانی که عشق دختری دهاتی است در آتش می‌سوزد و دیگه برنمیگرده و دختر از اون به بعد از بوی شاخه‌های سوخته درختان جنگل عطری درست میکنه که همه‌ی آدم‌ها را عاشق درخت میکنه.اگر درخت آدم بود شبیه کدوم آدم مهم زندگی شما بود ؟ برای من شبیه بابام یا بابابزرگم بود خیلی باوقار و قوی و پربار و با برکت.و در آخر اگر می‌خواستید درخت باشید چه درختی دوست داشتید باشید؟ من خودم درخت میوه را ترجیح می‌دادم چون یادمه وقتی بچه بودیم و تو باغ آقاجون درخت سیب یا انجیری را می‌دیدیم که انجیرهاش یا سیب و هلوش رسیده خیلی خوشحال می‌شدیم و کال و رسیده می‌چیدیم و می‌خوردیم .</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 19:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ملت کبیریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-tmfoulgcndvy</link>
                <description>دوستانم سلامدوستان در این پست می‌خواهم کمی با هم گپ بزنیم و از هر دری بگویم دوست دارم شما هم وارد صحبت بشوید و برون ریزی داشته باشید.عزیزان خوبم من راستش خیلی ترسیدم. می‌دونی ترسم چه جوریه مثل وقتیه که شما به آمپول دومی که باید بزنید نگاه می‌کنید و می‌گویید اولی خیلی درد داشت ولی راه دیگری جز تحمل درد را ندارم.من در جنگ دوازده روزه واقعن اذیت شدم با اینکه از هر تکنیکی که بلد بودم حتی تکنیک فیلم بازی کردن،رقصیدن و گریه و نوشتن و هر چی شما بگی استفاده کردم .عزیزان من نمی‌خواهم در آسمان کشورم جز پرنده‌ها و هواپیماهای مسافربری و ستارگان و ماه چیزی ببینم .من نمی‌خواهم دوباره ایران بانو را زیر پای غریبه تکه پاره ببینم.نمی‌خواهم به هیچ جای این کشور صدمه ای وارد بشه همه چیز کشور با پول مالیات پدر من و تو و او و ایشان پرداخت شده و کسی حق نداره خرابش کنه.غلط می‌کنه بیگانه بخواهد آرامش فرزند من را ازش بگیرد .نمی‌خواهم مردم کشورم را خانه به دوش از این شهر به آن شهر آواره ببینم.نمی‌خواهم شبها به جای صدای سکوت صدای هواپیماها و پاتک را بشنوم و دلم در آشوب باشد.به هیچ بهانه نمی‌خواهم مرگ روی خانه‌های مردمم پرواز کند.مگر این کشور بی‌صاحب است ما خودمان می‌توانیم سرنوشت خود را در دست بگیریم و اگر بخواهیم عوض کنیم ما به هیچ تهاجمی برای رسیدن به نظم جدید احتیاج نداریم.می‌دانم  کشتار فرزندان ایران در دیماه و چهلم عزیزان از دست رفته کشورم، قلب هر ایرانی را به درد آورده است و خیلی ها را به این باورمندی رسانده که راهی جز تهاجم آمریکا برای رسیدن به یک نظم جدید نیست ولی عزیزان تو روخدا دقت کنید حدالقل شما به عنوان یک پویا اندیش:نظمی که با کمک یک نیروی بیگانه استقرار یابد آیا وامدار ما ملت است در ادامه یا وامدار و بدهکار و نوکر نیرویی که او را آورده?آیا کسی که از همین ابتدا به قدرت ما ملت ایمان ندارد و برنامه‌ای برای گذار مسالمت آمیز ندارد، می‌تواند در دوران گذار و پس از آن از پس مسائل ایران عزیز برآید.من هم مثل بیشتر شما معتقدم اگر جمهوری اسلامی خودش از خودش گذر اساسی و انقلابی نکند حتمن از آن گذر می‌کنند و باید بکنند چون این نظم اگر هم بماند فقط به فکر بقا خودش است و کشور پادگان امنیتی بزرگی در دستانشان است .اما من نمی‌خواهم از یک وضعیت ناامید کننده به یک وضع بغرنج و پیچیده‌تر برسیم آن هم با تحمل این همه رنج و خدای نکرده با ویرانی کشورم که جانم به وجب وجب خاک عزیزش وصله.پس من کاملن به ملت حق میدم که دنبال یک راه حل برای فرار از این بن‌بست‌های اقتصادی و سیاسی و تحریم و تنهایی در دنیا و فیلتر و حجاب و هزار باگ و مسئله‌ی حل‌نشده‌ی دیگر باشند،اما نمی‌خواهم راه‌حل اشتباهی را برگزینند و بیشتر اذیت شوند .ما یک‌بار تجربه‌ی پهلوی را از سر گذراندیم چرایی قضیه را باید به دور از هر گونه جانبداری و کاملن علمی بررسی کنیم.چرا با اینکه ما در ۵۷ که نسبتن رشد اقتصادی خوبی داشتیم و تورم در حد پایینی بود و کشور در مسیر رشد و توسعه بود و رابطمون با دنیا هم عالی بود و به قول جلال در خاطراتش می‌گوید رفتن به پاریس از رفتن به قم برام راحت‌تر بود. چرا ملت قیام کردند چرا ؟عزیزان حلقه‌ی گمشده دموکراسی است. خیل عظیم ملت مخصوصن قشر پایین و مذهبی احساس کردند در تصمیمات به حساب نمی‌آیند و دیده نمی‌شوند.پس به فکر تشکیل جمهوری افتادند بعد یک سری اسلام‌گرا آمدند و گفتند در تلویزیون ملی، که ما جمهوری درست می‌کنیم و چون مسلمانیم این جمهوری میشه جمهوری اسلامی و چقدر جذاب از نظر ملت.ولی خوب بعد انقلاب اسلامیت بر جمهوریت پیشی گرفت و آن را قورت داد و ما به یک حکومت استبداد دینی رسیدیم و دوباره یک مسئله دیده نشدنه مسئله بغرنج جامعه شد.حالا ما دوباره می‌خواهیم دوباره با کلی هزینه بیاییم از این استبداد با جانی خسته به استبداد دیگر مهاجرت کنیم مگر دیوانه شدیم.یعنی دائم باید جای تاج و عمامه را عوض کنیم و در این چرخه بمانیم.ما به دموکراسی احتیاج داریم به حکومت که به رای مردمش ساخته شود و تک‌تک اعضا کشور را صاحب بینش و معرفت بداند .هر کس که مالیات می‌دهد باید صاحب حق و رای باشد و ایحاد یک نهاد غیر منتخب چه شاه چه آخوند به درد ، ما نمی‌خورد .امیدوارم این حکومت به آن تن دهد و اگر ندهد ما باید آن آینده را به خاطر آیندگان هم شده، بسازیم و فقط خودمان ما ملت ایران، نه ترامپ نه بی‌بی لعنتی و نه هیچ‌کس دیگر.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 20:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای خودت بودن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-jsuaihw2lsxw</link>
                <description>الان که وسط میدان تجریش هستم نمی دانم واقعن آدم‌های داخل اون ساختمان از اون‌جا بیرون می‌آیند تا ببینند آدم‌های شبیه من خیلی زیادن مخصوصن در اینجا که بالاشهر تهران حساب میشه.ماجرا از این‌جا شروع شده بود که یک ماه بود که از کارآموزی‌ام در بانک می‌گذشت که برام نامه‌ای آمد که در آن نوشته بود شما در آزمون محاسبات کل‌کشور رتبه ی یک علمی را آوردید و برای مصاحبه دعوت شدید.صندوقدار بانک که یک اقای بازنشسته بود خیلی برام خوشحال شد و گفت کار در بانک برای خانم‌ها سخته و کار کردن در یک اداره دولتی خیلی بهتره.روز مصاحبه ظهر چهارشنبه ساعت یک‌ بعدازظهر بود.وقتی وارد ساختمان شدم ساختمان بسیار بزرگ با طبقات زیاد و خیلی شیک بود .من با مانتو شلوار مشکی با یک بوت پاشنه بلند و مقنعه مشکی سرم بود و صورتم هم یک ته آرایش کمی داشت و مثل خیلی اوقات موهایم را سفت دم اسبی بسته بودم و کمی موهایم از مقنعه‌ام از جلو و عقب بیرون ریخته بود.به محض ورودم نگهبان سازمان که یک مرد جوان بود اسمم را تو لیست مصاحبه‌کنندگان چک کرد و یک ژتون غذا و یک کارت به من داد تا به گردنم بیاندازم . و بعد من من کنان گفت خانم گلکار خبر نداری از نحوهء پوشش خانمها در این سازمان . اینجا زیر نظر قوه‌ی قضائیه است و باید چادر سر کنی.من بهت‌زده بهش نگاه کردم و گفتم روز امتحان همه‌جور خانم با هر پوششی بودیم فکر نمی‌کردم الان مهم باشه که حتمن چادر سر کنم.و اگر در مصاحبه قبول شدم و استخدام شدم خوب اگر خودم مایل به کار بودم خوب به قوانین و پروتکل‌ها از جمله چادر هم احترام می‌گذارم‌.گفت خانم گلکار مهمه و الان اگر چادر نداشته باشی در مصاحبه رد میشی و از روی خیرخواهی رفت و چادر خانم سرایدار را برای من قرض گرفت.اما ردش کردم .چون ساعت دوازده و وقت نماز و ناهار بود من به غذاخوری راهنمایی شدم و بماند دو نوع غذا و پیش غذا و سالاد و نوشیدنی در یک سینی بزرگ برای من آوردند خوب این را مقایسه کنید با ظرف غذای پلاستیکی من که هر روز به بانک می‌بردم و باید در سریعترین زمان می‌بلعیدم تا زودتر پشت میرم برگردم بکنید.بعد ناهار مفصل برای نماز به نمازخانه راهنمایی شدم و من برای اینکه سختم بود وضو بگیرم نماز را موکول به خانه کردم و بعد یک ربع ساعت راهی طبقه دوم برای مصاحبه شدم.در طبقه دوم اتاق‌های زیادی بود و من دقیقن نمی‌دونستم که اتاق مصاحبه کجاست که یک دفعه از دور دیدم یک آقای بسیار درشت‌اندام با محاسن بلند و پیراهن بلند به سرعت تالاپ و تلوپ به سمت من می‌آید کمی ترسیدم بعد خودم را جمع‌و جور کردم و گفتم حتمن عجله دارد با تو چه کاری می‌تواند داشته باشد.اما وقتی آن آقا که از کارمندان بودند به من رسیدند ایستادند و با عصبانیت از من پرسیدند شما کی هستی؟ من کارت مهمان را که آویزان گردنم بود نشان دادم و گفتم برای مصاحبه آمدم و این در حالی‌ بود که واقعن به پته‌پته کنان افتاده بودم مرد نفس عمیقی کشید و سرتاپای من را ورانداز کرد و گفت پس چادرت کو؟ من تازه به صرافت افتادم گفتم من چادر ندارم اطلاعی نداشتم که باید چادر سر کنم . سرش را تکانی داد و استغفراللهی گفت و رفت.با بدنی عرق کرده و سردردی که هر لحظه بیشتر می‌شد بعد کلی پرس‌وجو اتاق را پیدا کردم.اتاق بزرگ با پنجره‌ای به سمت خیابان با چند صندلی و یک میز و صندلی که گوشه اتاق بود و خانمی با چادر رو گرفته جلوی من نشست.بعد از کمی تعارف رسمی و گرفتن کارت شناسایی به من تبریک گفت و گفت شما تمامی آیتم‌ها را بالای ۹۵ درصد زده‌اید.سوالها شروع شد از محل تولد و این‌که‌ در کدام محله‌ها بزرگ شدم و شغل مادر و پدر و اعضا خانواده و اینکه آیا شهیدی یا جانبازی در فامیل داریم یا نه سئوال شد.بعد از من در مورد شکیات و احکام سئوال شد که اصلن بلد نبودم و اینکه آیا نماز جمعه رفتی یا نه که من صریح گفتم فقط یکبار وقتی چهار ساله بودم رفتم.و بعد پرسید آیا در راهپیمایی‌ها شرکت کردید گفتم اصلن شرکت نکردم .بعد در مورد چادرم سئوال کرد من گفتم در دوران تحصیل به خواست مدرسه سر کردم بعد در آوردم چون راحت نیستم.بعد از کلی سئوال که خیلی من را خسته کرد خانم مصاحبه کننده خودکارش را زمین گذاشت و کمی بیشتر چادرش را دور خودش پیچید و گفت خانم گلکار من تعجب می‌کنم چرا شما اصلن تربیت دینی نشده‌اید من گفتم منظورتون را نمی‌فهمم گفت من شاهد رفتار شما با مسئولم در راهرو بودم.با شنیدن کلمه‌ی مسئول من فاتحه‌ی مصاحبه‌ی خودم را همان‌جا خواندم بعد ادامه داد و گفت شما یاد نگرفته‌ای وقتی با نامحرم صحبت می‌کنی چشم تو چشم نشوی و سرت را پایین بیاندازی ؟نگاهی به سرتاپایش کردم و گفتم نه یاد نگرفته‌ام و نمی‌خواهم یاد بگیرم با تبختر نگاهی به من انداخت و گفت چی؟من یک دختر فارغ التحصیل از دانشگاه و جوان و مشتاق تلاش هستم. هم اهل نمازم هم اهل روزه‌ام و گهگاهی قرآن میخوانم.حجابم هم حجاب عرف جامعه است و در صحبت با آقایون هم کاملن راحتم و کاملن با اعتمادبه نفس و تربیتم هم خیلی خوب و کافی بوده‌.با اجازه‌ای گفتم و بلند شدم. خانم مصاحبه‌کننده کمی من‌من کنان و دستاچه گفت خانم گلکار قصدم بی‌حرمتی به شما نبود گفتم یک ساعته به اینجا آمدم احساس میکنم وارد یک سیاره جدید شدم و شما انگار با یک آدم فضایی روبرو شدید در حالیگه اگر از پنجره به بیرون را نگاه کنید خیلی‌ها شبیه به من در خیابان می‌بینید.خانم گلکار می‌دانم اما معیارهای ما خیلی بالاست. گفتم از چه لحاظ؟ من یک دختر تحصیل‌کرده و عادی با بهترین نمرات هستم و فکر کنم برای کسی که بخواهد کار حسابداری بکند کافی باشد درسته؟خانم،الویت این سازمان استخدام کارکنان مومن و معتقد و انقلابی و متخصص است. من نگاهی بهش انداختم و گفتم لطف کنید در نوبت بعدی اول مصاحبه کنید و بعد در بین نیروهای منتخبت‌تون امتحان تخصصی علمی بگیرید تا دیگران تلاش بیهوده نکنند و با اجازه ‌ای گفتم و بیرون آمدم.البته تا یک‌ماه به صورت محسوس چند نفر از صبح تا شب کارهای من را زیر نظر داشتند وتحت عنوان مسافر اتوبوس یا فرد منتظر در صف نان یا مشتری بانک من را تحت نظر داشتند .و حتی از مسئول صندوقخانه در مورد من سئوال و پرس‌وجو کردند و ایشان کلی از من تعریف کردند و نکته‌ی خنده‌دار این بود که وقتی در مورد پوشش من ازش سئوال کردند گفته بود چادر از سر خانم گلکار نمی‌افته،یا چادر مشکی،یا چادر نماز و اصلن چادر رو چادر می‌پوشه.اگر در مورد نتیجه مصاحبه سئوالی داری من رد شدم ولی برایم حق شکایت در نظر گرفته بودند و در نتیجه ی مصاحبه از من به عنوان شهروند خانم تحصیل‌کرده‌ی کوشا و سالم که فقط درست تربیت دینی نشده‌است و از مسئولیت‌های سياسی خود غافل است یاد شده بود.ساخمتان</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 18:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زیبا حس کنم در این زمانه‌ی بی‌پدر؟‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B3-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-p3wnc6ssj8jy</link>
                <description>دوستانم سلامامیدوارم حالتون خوب باشه.دوستان خودتون می‌دونید که در پست‌های قبلی تلاش کردم بیشتر کپی رایتیگ کنم، البته کپی رایتینگ را دوست هم دارم و منکرش نیستم که از کودکی عاشق تعریف کردن و خلاصه تمام چیزهایی که می‌خواندم، می‌شنیدم و حس می‌کردم، بودم و هستم. امیدوارم که مباحث را پسندیده باشید.نمی‌دونم در این نزدیک به دوسال که با هم بودیم چقدر من را شناختید من عاشق حس کردن هستم و احساسم را دوست دارم.می‌دونم به خدا می‌دونم چقدر خیلی از شما به من میگید تو این شرایط انقلابی با آن همه جان عزیزی که از دست رفته و خانواده‌های داغدار و گرفتار و خطر جنگ و گرانی خیلی سرخوشی.فقر و گرانی دو هیولای نشسته بر سفره‌هاباور کنید این‌طور نیست و من هم عزادارم و خیلی هم گریه کردم و متاثر شدم مگر میشد ناراحت نشد.همه‌ی آن عزیزان هموطنان عزیزم بودند که امیدوارم خدا به همه‌ی بازماندگان صبر بدهد.ولی در این نوشته مبحث دیگری را دنبال می‌کنم.دوستانم ما باید قوی باشیم شاید وارد جنگ بشویم که خیلی محتمل هم هست اما آیا نباید قبل سفر آمادگی روحی برای تحمل خودمان حداقل داشته باشیم؟در جنگ دوازده روزه من خیلی‌ها را دیدم و یا شنیدم که کارشان به بستری کشید و یا به فکر خودکشی افتادند..اما من از شرایط خودم راضی بودم نمیگم صدرصد .ولی بالای چهل درصد آداپته شدم و این برای خودم ارزشمند بود.در این نوشته میخوام بگم این شرایط بیرونی سپری میشه یا ایران تسلیم میشه یا نمیشه . یا جنگ میشه یا نمیشه. یا شما به عشقت میرسی با نمیرسی. یا امسال لباس نو میخری یانه .شاید مجبور بشی آجیل شب عید نخری یا حتی مهمانی نری و ندی. یا حتی با شوهرت دعوا کنی و بعد شب بغلش کنی و بگی ببخشم و اون هم دورت کنه و گریه کنی.یا بچه‌ات ازت لباس‌های مد روز بخواد اشکال نداره باید بهش بگی شرایطم مساعد نیست و او را قوی کنی.من خیلی وقت‌ها از قصد لباس مارک و مد روز براشون نمی‌خرم با اینکه دوستان و فامیل تن می‌کنند چون می‌خوام بفهمند با لباسهای معمولی هم میشه سر کرد و خوش بود.می‌دونم نزدیک عیده. و دوست داری تازگی به خونه بیاری دوست خانم خودم. ولی تازگی که همراه با اعصاب خوردی باشه چه اهمیت داره.مهم‌ترین و ملموس‌ترین چیزی که همه ما در وجودمان داریم و می‌تواند به شدت حامی باشد حس و درک احساستون هست.اگر بخواهید قوی باشید مهمترین حسی که میتونه براتون بهترین عملکرد را داشته باشه کدومه.برای من به ترتیت حس چشایی و لامسه و شنوایی و بینایی و بویایی است. برای شما به ترتیب کدومه؟یک آدم لمسی دوست داره از کنار هر چیزی که رد میشه دست بکشه. از ارتباطات حسی با جنس مخالفش خوشش می‌آید.حتی شده یک نوازش ساده یا یک اردنگی باشه که تو بازی میخوره.خوب اگر لمسی هستی دنیات را یکم حسی‌تر کن. ملافه نرم‌، یک دستمال نرم که دوستش داری. من از لمس صفحات کتاب و حرکت خودکار روی کاغذ مخصوصن کاهی خوشم میاید .شاید باورتون نشه من بچه بودم خیلی از دفترهای کاهی که مدرسه بهمون میداد با اون خودکارهای نوک دراز خوشم می‌اومد و دفترهای سفید خودم را با کاهی بچه‌ها طاق می‌زدم.دست کشیدن روی گلها و طبیعت و اگر به حیوانات فوبیا نداری لمس حیوانات خانگی یا حتی خیابانی.يکبار یک پسر آرایشگر به من گفت لمس و تغدیه یک بچه‌گربه کوچک او را از افسردگی نجات داده .حیوان درمانی روش نوین جدید دنیای امروز. اگر دوست دختر یا پسر نداری یا همسر، لمس دست پدرتون تاکید می‌کنم جنس مخالف اثر بهتری دارد، ولی میتونید با همجنس خودتون هم انجام دهید.در مورد حس قوی بعدی: شنوایی، خوب خودم هم اذعان می‌کنم که در این حس قوی عمل نمی‌کنم. ولی بیایید با هم تلاش کنیم. خودتون مدل خودتون را تو موسیقی مدل علاقه‌‌تون میدونید خوب اگه نمی‌دونید پیداش کنید و فایل‌های دم دستی زیادی ازش داشته باشید. یک نکته از فایلهایی هم که متنفر هستید هم یکی دونمونه داشته باشید.در مورد شنوایی شاید همه به موسیقی توجه دارند ولی موردی که در شنوایی برای من لذت بخشه. سکوت خونه در شبه.شنیدن صدای آکواریوم ماهی‌ها یا صدای ناله‌ی مرغ عشقه همسایه از اتاق بچه. یا خود صدای سکوت.صدایی که احساس می‌کنید از لای درز درها یا پنجره‌ها آرام می‌شنوید و همیشه هم شبیه صدای باد نیست و شما را کمی متوهم میکنه.دنبال صداهایی که شما را آرام می‌کنند و یا حس شما را بیان می‌کنند باشید شاید گریه کنید غم حس قویه اشکال نداره.در کل به صدای طبیعت اطرافتون از جفت‌گیری گربه تا اوی‌اوی نوزاد همسایه یا صدای سوپر محله و افغانی‌هایي که با یک زبان پشتو و سرخوش سطل‌های آشغال را با سروصدا جابه‌جا می‌کنند. یا حتی صدای حرکت پایی روی آسفالت.یا صدای هو هوی یا کریمان.صدای مامان بابا و دوستان و بچه‌هاتون و البته شکایت‌های بی‌وقفه همسرتون هم یادتون نره ! واقعن میگم حالش را ببرید نشون میده بی‌کس نیستید تو این روزگار بی‌کسی.شاید برای خیلی از شما بینایی بزرگترین حسه؛ مخصوصن اگر آقا باشی. یک آلبوم درست کن از ادم‌های مهم زندگیت مثلن بابا مامان، عشقت، دوستهای اجتماعی محبوب و حال خوب کن، حتی از نوشته‌هاشون. از آلبوم خاطراتت هم عکسهای مورد علاقه‌ات را سیو و طبقه‌بندی کن.عکس هایی که حالت را خوب می‌کنند را پیدا کن از طبیعت تا صخره‌نوردی یا طبیعت بی‌جان یا عکس حیوانات عکس دخترهای و پسرهای زیبا و روستایی‌ها با لباس محلی و خوش‌رنگشون و قیافه‌های ساده و بی‌ریا و اصیل.طبیعت مادر ارامشاز سفره‌های رنگی از خونه‌های زیبا از ساکنان قشنگ از مکان‌های تاریخی یا سرگرمی‌ها در بازارچه‌ها، از مرکز خریدهای شیک.ببینید ما اکثریت‌مون در شرایطی هستیم، بیشتر هم خودم‌ را میگم که شاید با شرایطی که دارم تا آخر عمر مفید به جایی دورتر از اصفهان نروم، اون هم به لطف ویلای مجانی و امکاناتی که دوستان و خانواده به من لطف می‌کنند وگرنه شرایط آن را هم ندارم و الویت‌هام خیلی متفاوته در خرج پول.پس بهتره به جایگزین‌هایی که هست فکر کنیم.میخوام برای توصیح این صحبتم ، ترانه‌ای که به نظرم با وجود فان بودن در اجراش، نکته مهمی را به من در این مورد یاد داد را با هم زمزمه کنیم:درسته که بنز ندارم اما پیکان که دارمدرسته که پاریس نمیرم. اما کیش که میرمدرسته یک زن خوشگل ندارم. اما زن مهربون که دارم.درسته نکته در همینه.درسته که‌ این ‌....ندارم. اما این....را که‌ دارم.شما می‌تونید هزار تا چیز در نقطه‌چین بذارید و ببینید مثلن اگر از زیبایی پاریس بی‌بهره‌اید از زیبایی کیش نگم کرج یا پارک محله‌ بهره مندید.حالش را ببرید سهم شما این‌قدره، منصفانه نیست خوب مگه کسی گفته ما در بهشتیم ما در دنیاییم! با همین خوش باشید. به خدا پاریس هم پر از موشه من نرفتم ولی شنیدم.و می بینید کم‌کم شکرگزارتر و ارام‌تر میشید‌.دوستان نوشته کمی طولانی شد.البته ازحس مورد علاقه خودم چشایی، چیزی نگفتم خوب این را با خودتون می‌گذارم و تو کامنت‌ها بگید چطور باهاش حالتون را خوب می‌کنید.حال خوب شما آرزوی هر روزه من است. از خداوند می‌خواهم به حق تمامی قلب‌ها‌ی پاک و دلهای مهربون و دستهای بخشنده‌ای که در این خاکه، این کشور را از تمامی بلایا و جنگها و دشمنی ها و کین‌ها و ناپاکی‌ها به دور و مملو از زیبایی و بخشندگی و خوبی و صفا کند.درسته که سفره‌امون فقیره، اما همیشه پهنه.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 10:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی راه &quot;۲&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DB%B2-fgo3dxvyx7rb</link>
                <description>سلام بر دوستان عزیزمدر پارت اول نوشته‌ی جادوی راه از کهن الگوهای کودک معصوم و یتیم و جستجوگر در مسیر قهرمانی زندگی صحبت کردم.صحبت شد که کودک معصوم با خواستن صرف و خوش‌بینی خام دنیا را می‌بیند و همواره دنبال نجات‌دهنده‌ای در بیرون خود است اما رنج‌ها او را از پیله‌ی خامی بیرون و وارد وادی یتیمی می‌کنند .یتیم به هست‌ها نظر می‌کند و به واقع‌بینی می‌رسد و به دنبال راه‌چاره می‌گردد.در این مرحله قهرمان دنبال جستجو‌گری می‌رود و باید پرسش‌های اساسی از خود بپرسد و حتی پرسش‌های قبلی که تمام عمر با آن درگیر بوده را از نو بازخوانی نماید.حالا قهرمان وارد وادی جنگجو می‌شود.ذکر این نکته اهمیت زیادی دارد که حتمن قبل از جنگجو باید رهرو از جستجوگری عبور کرده باشد چون جستجوگری شرایط جنگجو را برای شرایط سخت از لحاظ فکری تامین می‌کند.در جنگجو ما دشمن را نه به عنوان کسی که باید شکستش دهیم که به عنوان کسی که احتیاج به اصلاح دارد نگاه می‌کنیم و باید خشونت پرهیزی در الویت باشد البته در مسیر حتمن استثناهایی هست.مثال از جنگجویان اصیل جناب گاندی است که جنگ برای استقلال را با یک نیروی اخلاقی درمی‌‌آمیزد.یا مارتین لوتر کینگ آنجا که می‌گوید:I Have A Dream.رویایی برای برابری همه آدمها در دنیا که آزاد باشند و در صلح‌.جنگجو اصیل فروتن و بخشنده است.در این‌جای داستان مولانا او با برخی از مدعیان دست به گریبان می‌شود و می‌جنگد البته با سلاح شعر و مثنوی و حکایت.خُنُک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودشبماند هیچش الّا، هوس قمار دیگراگر آتش است یارت تو برو در او همی سوزبه شب فراغ سوزان تو چو شمع باش تا روزتو موافقت همی کن تو مخالفت همی کنتو یکی نِییی، هزاری، تو چراغ خود بیفروزباید در مسیر با هزار نوع از خودت روبرو و نترسی.مولانا به رهروان راه می‌گوید باید بجنگید و به قماربازی که پاک‌باخته است ولی دست از مسیرش نمی‌کشد آفرین می‌گوید.مسیر رشدت اگر از آتش عبور می‌کند برو در آن بسوز تا چراغ راهت را پیدا کنی.در گام بعدی منزلگاه بعدی قهرمان وارد وادی حامی می‌‌شود.مثال ملموس این منزل پدر و مادرهای حامی ما هستند . ولی اگر همین والدین فداکار درست در مسیر زندگی خود جنگجو را طی نکرده باشند به چشم فرزندان از حامی به قربانی تبدیل می‌شوند.مارکو پیگل می‌گوید من می‌توانم با یکی از دستانم به جهان ببخشم، چون با دست دیگرم به جهان وصلم.یعنی باید به جایی رسیده و وصل باشی که بتوانی ببخشی.در این‌جاست که یونگ می‌گوید:&quot; بهترین شکل خانواده، خانواده‌ ای هست که ظرفیت رشد برای همه وجود داشته باشد. &quot;وقتی ما به مرحله‌ای برسیم که دست از انبار کردن استعدادها، توانمند‌ی‌ها،پول و امکانات خود برداریم در مرحله‌ی حامی هستیم.اما حتمن باید به عنصر انتخاب خیلی دقت شود: یعنی خودتون باید انتخاب کنید ببخشید و ایثارگر باشید، نه این‌که از روی جو و فشار این‌کار را کنید در این صورت اثر بدی روی روان شما دارد.مولانا در مرحله‌ی حامی دست به تربیت شاگردان می‌زند و شازده کوچولو هم تصمیم به برگشت به اخترکش می‌کند چون می‌فهمد او مسئول گلش است.پاداش سفر از حامی رسیدن به بالغ معصوم است.ما در سفر با دو نوع معصومیت مواجه هستیم.کودک معصوم که خواهان بهشت است ولی دوست دارد به او آن را هدیه بدهند و بالغ معصوم که بهشت مخصوص خودش را می‌سازد. چون هر کسی در بهشت مخصوص خودش خوش است.ما در این راه در یتیم فهمیدیم اژدهایی وجود دارد و در جستجوگر آن‌ها را تحلیل کردیم و در جنگجو اژدها را کشتیم و در حامی غنایم جنگ را تقسیم کردیم و حالا در بالغ معصوم به اوج لذت رشد می‌رسیم.بیت‌های مولانا در این جا پر از شادی و در اوج لذت است:شکّر اندر شکّر اندر شکرام.مُرده بُدَم زنده شدم دولت عشق آمد و دولت پاینده شدم.زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا.در این قسمت سفر دریچه‌های الهام به سوی دل و زبان مولانا باز می‌شود و هر چه می‌گوید شکر اندر شکر آید پدید.گاهی رهرو فکر می‌کند پس این آخرین منزل راه است ولی این‌طور نیست به شمس نگاه کنید در شهر خودش به بالغ معصوم رسیده بود ولی چرا تصمیم می‌گیرد هبوط کند و به قونیه بازگردد و دوباره همراه شمس یکی یکی منزل‌گاه‌های سفر را دوباره با او همقدم شود و سختی راه را دوباره با مولانا به جان بخرد.چون شمس یک جادوگر است او مولانای مغرور را تبدیل به یک فقیه فروتن و دانشمند می‌کند او نفس مولانا را در هم می‌شکند و از نو می‌سازد. این کار را کسی که خود را قبلن شکسته می‌تواند انجام دهد و معنی آن این‌است که فقط تعداد اندکی در تاریخ به این مهم می‌رسند.در داستان شازده کوچولو ، او هم وقتی فهمید نسبت به گلش مسئول‌ است و به رشدی که لازم داشت رسید از پوسته‌ی بدن که بسیار سنگین بود خارج و به سوی اخترکش پرواز می‌کند.در انتهای راه شما به قله‌ی رشد می‌رسید.حالا</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 11:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی راه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-nyhdcajecezl</link>
                <description>دوستان امروز می‌خواهم مبحث بسیار ارزشمندی را با شما دوستان جانم مطرح و به صحبت بنشینم.صحبت از مسیر رشد است مسیر رشد قهرمان درون، صحبت از مسیر قهرمانی است که هر انسان مخصوصن از نیمه دوم عمر خود حتمن باید مورد رسیدگی و واکاوی قرار دهد که آیا در مسیر رشد قرار دارد و یا نه .این مسیر و سفر از منزل‌گاه‌های مختلفی عبور می‌کند و هر انسانی که تصمیم دارد در مسیر رشد و تعالی در تمام ابعاد برسد باید سختی سفر را تحمل و از چادر زدن در یک منزلگاه خودداری و تا آخر سفر را طی کند‌.استاد شهیر و گرانقدر روانشناسی نوین جناب کارل گوستاو یونگ یک مفهوم خیلی مهم به نام کهن الگو دارد .کهن الگو یعنی الگوریتم‌های ثابتی که آدم‌ها با آن‌ها عمل می‌کنند و در همه‌ء آدم‌ها وجود دارد و تکرار می‌شوند.به عبارتی دیگر کهن الگو‌ها الگوهای درونی رفتارها و تصمیم‌گیری‌ها هستند که از زمان کهن در آدم‌ها وجود دارد و ردپای آن را در زندگی بشر می‌توان پیدا کرد.کهن الگو‌ها دو رویه‌ی مثبت و منفی دارند.یعنی هم می‌توان از یک الگو استفاده مثبت و هم منفی داشت.کهن الگوهایی که من در مبحث مسیر قهرمانی دنبال می‌کنم شامل:ا. کودک معصوم ۲. یتیم ۳. جستجو‌گر ۴. جنگجو ۵. حامی ۶. بالغ معصوم ۷. جادوگراز کودک معصوم شروع می‌کنم.اولین جایی که سفر ما آغاز می‌شود کودک معصوم است یک شکل رفتاری.وقتی در منزلگه معصومیم، خوش بینی زیادی به دنیا و جهان داریم معصوم خواستن را با داشتن یکی می‌داند .کودک معصوم چون خوش‌بینه رنج‌ها آسیب زیادی به او می‌رساند. او در پیله‌ از انتظارات خوش‌بینانه در برابر سختی‌ها منتظر است تا دیگران به داد او برسند و وجودش همیشه پر از گلایه از دنیا و اطرافیان است.رنج‌ها در زندگی رخ می‌دهد و حباب خوش‌بینی معصوم شکسته می‌شود و او از دنبال منجی گشتن خسته می‌شود و خود را منجی زندگی خود می‌یابد.در این مرحله رشد که یتیمی نام دارد انسان از مرحله‌ی بایدها در زندگی به مرحله‌ی هست‌ها می‌رسد و یک واقع‌بینی را تجربه می‌کند.این مرحله افتادن از معصومیت خام برای مولانا در ملاقات با شمس اتفاق افتاد.در اولین قدم شمس از مولانا می‌خواهد تمام اعتبار پوشالی خود را که مانع رشد او شده را زیر پا له کند و آن داستان خرید خمره‌ی شراب از میخانه‌ی ارمنی‌ها و گشتن با آن خمره ساعت‌ها در بازار شلوغ شهر بود.با هر قدمی که مولانا برمی‌داشت روی نفس معصومیت و اعتباری که مولانا را مسحور خود کرده بود پا می‌گذاشت.سجاده‌نشین با وقاری بودم.     بازیچه‌ی کودکان کویم کردی.از سفر عشق چنان گم شدم  که در نظر دو عالم گم شدمگم‌شدم و گم شدم و گم شدم خود چه دانم که چه سان گم شدم.آیا در زندگی گم شده‌ایم ؟  آیا توانسته‌ایم انتظارات خود را واقع‌بینانه‌تر کنیم؟در نگاهی به داستان شازده‌کوچولو می‌بینیم که شازده بعد از این‌که با گل زیبایش در کهکشان روبرو می‌شود قدم به یتیمی می‌گذارد او با کهکشان و گل زیبایش خداحافظی می‌کند تا وارد دنیای هست‌ها شود و جستجوگری آغاز می‌شود.این مرحله از رشد که با آگاهی همراه است گاهن بسیار اندوهناک است.هر که خوابه، خوش‌به‌حالش.     ما به بیداری رسیدیم.در تار و پود این آگاهی می‌فهمیم که زندگی نه عادلانه و نه ظالمانه است و آرزوی ما برای کنترل جهان ناکام می‌ماند.گاهی در دنیا باید هم‌آغوش،با بی‌نظمی‌ها شد و در این جا به انسان بودن خودمان با همه‌ی نقص‌هایش رویارو و باید با آن هم‌بستر شویم و در این جا به یک نکته می‌رسیم:زندگی نه رسیدن به یک پاسخ بلکه زندگی زیستن با یک پرسش است و آن این است: راه تو کدام است؟در این منزلگه ما باید رنج را ببینیم و انکارش نکنیم حتی در مرحله اول دنبال درمانش هم نباشیم .باید در چشمان رنج نگاه کنیم با شجاعت یک قهرمان .و رنج را واکاوی کنیم و علت آن را پیدا کنیم. نکته‌ی مهم این است که هر گونه انکار رنج و فرار در این مرحله در را به سوی خوشبختی و تغیرات خوب هم می‌بندد باید در وجود را باز بگذاریم و ادامه دهیم.ما در داستان علی کوچولو نوشته‌ی فروغ فرخزاد هم وقتی علی با ماهی کوچولوی عشوه‌گر و پری‌روی حوض ملاقات می‌کند دوست دارد وارد رنج عشق و عاشقی شود ولی همه او را از ترک سنگر معصومیت خام می‌ترسانند. شاید از طایفه‌ی جن و پری بود ماهیه یا شایدم یک خیال تند و سرسری بود ماهیه .هر کی بود و هرچی بود علی کوچولو محو تماشاش شده بود.نقره‌ی نابش را می‌خواست  ماهی نازش را می‌خواست.در این‌جاست که قهرمان از مرحله‌ی یتیمی به جستجو‌گری می‌رسد یعنی آغاز یک ماجراجویی فکری و روحی .این مرحله از سفر با تنهایی همراه است.در جستجوگر قهرمان دنبال پرسش‌های عمیق‌تر است و چیزهایی که دیگران و خودش پذیرفتند  را به سئوال و چالش می‌کشد.در این‌جای سفر شازده‌کوچولو از اخترکش به سوی اخترک‌های مختلفی می‌آید و با انسان‌هایی روبرو می‌شود که بسیار عجیب هستند.کمی با هم می‌خوانیم:در اخترک بعدی میخاره‌ای را می‌بیند تو اینجا چه کار می‌کنی؟ می می‌زنم. چرا؟ چون می‌خوام فراموش کنم. چه چیز را؟ سرشکستگی‌ام را. سرشکستگی از چه؟ از می‌خواری را. چه عجیب هستید شما آدم‌ها.در این‌ مرحله از سفر در زندگی است که پاسخ‌هایی که شاید قبلن کارکرد داشت هم اثربخشی ندارند و صدایی از آسمان روحمان فراخوان جستجو برای یافتن دوباره به پرسش‌های زندگی را می‌دهد.در این‌جاست که اطرافیان شما را گاهن می‌ترسانند مثلن در شعر علی‌کوچولو می‌خوانیم:علی کوچولو نکنه تو جات را ول کنی حرف‌های ننه‌قمر را فراموش کنی.اگر یتیم درد خودش را پنهان می‌کند جستجو‌گر در تجربه‌ی تنهایی است که مسیرش را پیدا می‌کند و اگاهی‌اش را بسط می‌دهد.در ابتدای این منزلگه جادوی راه، در تونل زدن به درون خودت است . تا ببینی گسل‌هات کجا هستند چطور از دردها به تله افتادی و این تله‌ها را بشناسیم به خودشناسی بهتر برسیم.ما ابتدا از وضعیت خواستن خام در کودک معصوم به هست‌ها در یتیم می‌رسیم و در ادامه‌دار جستجو‌گر به بایدها می‌رسیم و می‌دانیم همه‌چیز جز تغیر قابل تغیر است و از تغیر نمی‌ترسیم و اقدام می‌کنیم.در اینجای داستان جستجو‌گری، شازده‌کوچولو روباه را می‌بیند و روباه به عنوان خردمند مسیر به او اهلی شدن را می‌آموزد وقتی شازده‌کوچولو از روباه می‌پرسد اهلی شدن یعنی چه؟ روباه می‌گوید یعنی به دست آوردن و سرسختی و صبوری برای رسیدن به عشق.او به شازده یاد می‌دهد که عشق راه‌ و رسمی دارد وقتی سر ساعتی معین مثلن ۴ به دیدار من بیایی از چند ساعت قبل بی‌قرارم و راس ساعت چهار عاشق‌ترینم.در داستان علی‌کوچولو هم او تصمیم می‌گیرد و اقدام می‌کندعلی کجاست؟ تو باغچه. چی می‌چینه؟ آلوچه. آلوچه‌ی باغ بالا جرئت داری، بفرما.دوستان در اهمیت جستجوگری همین بس که بگویم به قول اندیشمندی&quot; فقط یک زندگی اندیشیده شده ارزش زیستن دارد.&quot;ادامه دارد...بچه‌ها منبع این مقاله از پادکست کتاب‌راه از آقای شکوری است.ا می‌کنند</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 09:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-xqfxe7ylilfd</link>
                <description>سلام به همه‌ی دوستان عزیزمدو هفته است که از شما بی‌خبر بودم اتفاقات زیادی در کشور و در بستر تحولات جامعه افتاده که حتمن بهتر از من در جریان هستید.دوستان اول از همه آرزو دارم که سالم باشید چه از لحاظ جسمی و چه روحی.دوستان همه‌ی ما شرایط بسیار دشواری را می‌گذرانیم اما جدا از سرخوردگی و مشکلات فردی یا خانوادگی یا روحی نکته‌ی اساسی که دوست دارم به آن توجه کنید این است که:حتمن نسبت به هم مهربان و منصف و همراه باشیم حتی اگر تمایلات و خاستگاه‌های سیاسی و فرهنگی و اقتصادی‌مون متفاوت است و هیچ نقطه‌ی تلاقی وجود ندارد.اما توجه کنید ما در یک نقطه ما هم مشترکیم ما گذشته و آینده و روزگار واحدی را باید باهم طی مسیر کنیم و این جز در سایه مهربان بودن و همدل و همراهی تک‌تک‌مون میسر نیست.من حقیقتن باور دارم جز مهربانی همراهی و عشق و درک تضادها راهی نمانده است.به امید ایرانی آباد. شاد باشید.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 17:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخور لباس، بخور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1-m0uv2jyhsiyn</link>
                <description>ما یک خانواده هشت نفره بودیم پدرم معمار بود ولی گاهی از کمبود کار، کارهای دیگر از جمله بنایی، ابزار و حتی مسافر‌کشی هم می‌کرد.آن سال همه‌ی ما دانش‌آموز بودیم در همه‌ی مقاطع در خونه محصل داشتیم. بافت سنتی خانواده ما طوری بود که پیوند خانوادگی های در هم تنیده با فامیل‌های شهرستانی داشتیم و دائم در حال رفت‌و آمد بودیم.گاهی کل فصل زمستان یک خانواده ۴ نفری از دهات مهمان خانواده‌های فامیل بودند.در این شرایط پدرم بیماری پوستی گرفت و دکتر برای یک مدت او را از کار ساختمان منع کرد. پدر مجبور بود از سحر تا غروب با پیکان مدل ۵۰ کار کند.اوضاع مالی خانواده روزبروز بدتر می‌شد چون هزینه‌ها چندین برابر دخل بود و چرخ زندگی نمی‌چرخید.به وضوح یادمه که فامیل و آشنایان کم‌کم برخورد و منش‌شون با خانوادهء ما تغیر کرد. گاهن تحقیرها کادوپیچ در طنز و لودگی به ما گفته می‌شد تا از زهرش کم شود ولی کم نميشد.ماشین پدرم که منبع درآمد و آبروی خانوادهء ما بود مسخره‌ء فامیل و ما بچه‌ها تحقیر می‌شدیم.خیلی از مهمانی‌ها دعوت نمی‌شدیم و رفت‌وآمد‌‌ها کمتر شده بود حتی خیلی‌ها که مدیون سفره ما بودند هم نسبت به ما بی‌محبت و ناسپاس‌ترشده بودند.روزها گذشت پدرم بیماریش بهتر شد و چند پروژه بزرگ از جمله معماری دانشکده ورزش شهر تبریز را یکی از دوستان قدیمی به پدر پیشنهاد داد و بعد از آن توانست چند تکه زمین بخرد و مشغول کار بساز و بفروشی شود و اوضاع مالی‌مون کم‌کم بهتر شد.به محض اینکه اوضاع مالی ما بهتر شد رفتار اطرافیان به وضوح عوض شد و احترام‌ها برگشت.دوستان عزیزم گفتن این تکه از خاطره‌ی زندگی برای خودم هم سخت بود اما یک چیز را خوب فهمیدم که چقدر ما آدم‌ها به ریسمان سستی آویزان هستیم.ریسمان اعتماد بی‌جا به کسانی که به ارزش ما و محبت و سفره‌ی ما خیانت می‌کنند و زمانی که به حمایتشان نیاز داریم احتیاج و فقر عزت‌مدارانه ما را مسخره می‌کنند و ارزش ما را با رفاه و ثروت ما ارزش‌گذاری می‌کنند.البته این خاطره من را یاد داستانی از ملا می‌اندازد ملا نصرالدین را به مهمانی اشراف دعوت می‌کنند ملا آنروز وقتی از سر زمین کشاورزی برمی‌گشته یکی از کشاورزان از او کمک می‌خواهد و ملا وقت نمی‌کند لباسش را عوض کند و با لباس کار به مهمانی می‌رود مهمان‌ها تا ملا را می‌بینند از او رو می‌گیرند و بی‌توجهی می‌کنند .ملا به خانه برمی‌گردد و لباس اعیانی می‌پوشد و برمی‌گردد حالا همه به او توجه و احترام می‌‌گذارند ملا هم موقع صرف شام قاشق غذا را در آستینش می‌ریزد و می‌گوید&quot; بخور لباس که همه توجهات از آن توست نه خود ملا&quot;.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 23:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبان عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-dsnxgcnmfkaj</link>
                <description>آخرهای ترم هفتم بودم که خبر اومد که محمد آقا نگهبان دانشکده استعفا کرده و داره میره. همه یه طوری به من نگاه می‌کردند انگار من مقصرم و به چشم همه آدم بی معرفت و بیشعوری می‌آمدم.من کلن تو سال اول خیلی گوشه‌گیر و منزوی و آروم و افسرده بودم و گاهن دنبال جایی برای گریه بودم.فقط یه دوست داشتم که مثل خودم خرخوان حرفه‌ای و خیلی جاه‌طلب و بی‌احساس بود اون هم تنها دوست عمرش من بودم و جز در مورد درس هیچ‌حرف مشترکی نداشتیم.اواسط سال اول بود که به دانشکده اومد پسری ۲۶ ساله با قدبلند و چشمان سیاه و هیکل مردانه کردی و با یک تیپ ساده..تا قبل از او نگهبان‌های ما سه تا مرد لر جاافتاده و خشن بودند که تا حدی هم چشم چران بودند ولی،محمد آقا با همه‌‌ی اونها فرق داشت چشم‌پاک و حامی بچه‌های دانشکده .اولین برخورد نزدیک من با محمد برمی‌گشت به امتحانات دانشکده . اتوبوس وسط راه خراب شده بود و اتوبوس بعدی را از دست دادم چون خیلی پر بود و من ۴ ایستگاه را دویدم وقتی رسیدم حیاط خلوت و درها بسته بودند خیلی مضطرب و عرق‌کرده سمت نگهبانی رفتم و گفتم آقا محمد چه کار کنم بدبخت شدم و به گریه افتادم آقا محمد سریع به سمت در رفت و در را زد مامور امتحان اجازه نمی‌داد ولی آنقدر اصرار کرد تا به من اجازه دادند امتحان بدم ولی من آنقدر بعد امتحان بهم ریخته بودم که فقط وقتی داشتم از جلو نگهبانی رد می‌شدم یک ممنون ساده گفتم و رد شدم.من شبانه بودم و طبق قوانین به ما ژتون نمی‌دادند. خیلی وقت‌ها مجبور می‌شدم خامه‌عسلی یا ساندویچ بخورم یک بار با چند همکلاسی جلوی در نگهبانی گفتم وقتی بوی پلو می‌آید دلم ضعف می‌کنه و دلم غذای پلویی می‌خواد.از آن روز باران ژتون روی سر من بارید خیلی‌ وقت‌ها موقع نهار پسرها یا پرسنلی که از کنارم رد می‌شدند به من یواشکی ژتون می‌دادند و وقتی می‌گفتم خودت چی؟ می‌گفتند از طرف یک دوسته؟ فقط کنجکاوی نکن.خیلی وقت‌ها کلاس‌ها تا ساعت ۹ شب طول می‌کشید تنها دوستم هم خیلی وقت‌ها زودتر کلاس را ترک می‌کرد. برای همین تنها بودم وقتی از کنار نگهبانی رد می‌شدم محمد آقا هم کیفش را بر می‌داشت و به من خسته نباشی می‌گفت و جلوتر از من با قدم‌های آروم حرکت می‌کرد تا به ایستگاه اتوبوس برسم در طول مسیر اصلن نگاهم نمی‌کرد و حرفی هم نمی‌زد. یکبار گفتم مسیرتون از این طرفه؟ گفت نه مسیر خونه‌ی دوستم از این طرفه.افسردگی خفیفی داشتم و شاید دارم و گاهن در دستشویی گریه می‌‌کردم وقتی از دستشویی که در زیرزمین حیاط بود بالا می‌اومدم و روی نیمکتی که درست روبروی نگهبانی بود می‌نشستم محمد را می‌دیدم که چشماش را ریز کرده انگار داره غصه می‌خوره. بعد همکارش احمد آقا یک لیوان چای نبات دستم می‌داد و می‌گفت بخور نظر کرده است و من بهش می‌گفتم نگفته بودید سید هستی احمد آقا و اون هم می‌خندید می‌گفت منظورم این نبود.سال سوم دانشکده در انجمن شعر و ادبیات دانشکده با نوید یکی از پسرهای گروه شعر‌خوانی گاهن پیاده‌روی می‌کردیم و در راه اون از شعرهای خودش یا گاهن فروغ و مشیری می‌خواند و البته من گریه می‌کردم به قول بچه‌ها هم پیاله گریه‌هام بود .یکبار تو کوچه ما را دید من مثل همیشه داشتم گریه می‌کردم و اشعاری از سیلویا پلات را میخوندم. با ظاهری عصبی و نگران نزدیکمان آمد و رو به من گفت خانم گلکار چی شده؟ اذیتتون کرده چرا ناراحتی؟ گریه می‌کنی؟ نوید خنده‌ای کرد و گفت تو چی می‌گی این وسط؟ همه می‌دونند یکم افسرده هست.محمد نگاه چپی بهش کرد و به کردی چیزی گفت نوید یکم جا خورد و اون هم به کردی چیزی گفت من گیج نگاهشون می‌کردم وقتی رفت نوید گفت خیلی آدم عمیقیه . بهش نمی‌خوره. گفتم چی گفت ؟ از عشق گفت چیزی که براش بچه‌ایم هر دوتامون.اوایل ترم هفت بودم درس‌ها سنگین شده بودند و من برای اینکه زودتر تموم بشه ۲۴ واحدی برداشته بودم و اصرار داشتم همه را بیست بگیرم حتی صنعتی ۳ را . تا سحر درس خوندم خرخوانی آرامم می‌کرد.وقتی به دانشکده رسیدم از دل‌درد و خستگی و بدن درد داشتم پس می‌افتادم دستم را به میله‌ی نگهبانی گرفتم و تلو تلو خوران روی نیمکت نشستم.سریع به سمتم دوید و گفت خانم گلکار خوبید؟ رنگتون خیلی پریده و بعد آه بلندی کشید و گفت اجازه بدید و برگشت داخل کانکس و یک لیوان چای نبات داد دستم . از جیبش هم دو تا بسته قرص درآورد و گفت برای خواهرمه شما بخورید برای اون می‌خرم.وقتی به کلاس رسیدم محمد آقا هم دنبالم آمد و یک لیوان دیگه چای نبات دستم داد و رو به دخترهای کلاس گفت بچه‌ها هواش را داشته باشید سرش گیج رفت . شما چیزی نمی‌خواهید؟بچه‌ها چیزی نگفتند وقتی دور شد همگی سرم ریختند اون عاشقته. گفتم خفه شید . فقط مهربونه از شما هم سئوال کرد تازه به همه سرویس میده . همه تصدیق کردند که مهربونه. ولی مهرناز گفت ولی با تو یه طور دیگه مهربونه همه‌اش نگرونته خودت اینو واقعن نمی‌فهمی یا ما را دست انداختی؟گفتم اصلن گیرم عاشقه ولی چه دختر عاقلی به یه آدم بیسواد بی اصل‌ونسب دل می‌بنده؟ مهرناز گفت خفه شو. تو خیلی بی‌احساس و عوضی هستی. مگه پول و سواد کار عشق را راه میندازه من که میگم راه نمیندازه.تو انجمن شعر و ادبیات متاسفانه دوست پسر همکلاسی‌ام عاشق من شد. و به همین خاطر با اون کات کرد ولی همه می‌دونستند من اصلن تو خط عشق و عاشقی نبودم به فرهاد هم گفتم ولی اون روز حالش خوب نبود صرع داشت و گاهن عصبی می‌شد .اون روز دست از سرم برنمی‌داشت جلوی در نگهبانی باهاش دعوا کردم و گفتم من با دوست پسر دوستم دوست نمیشم اینو بفهم .می‌دونست من لمسی هستم دستم را به زور گرفت و گفت من عاشقتم اینو تو بفهم. من هم هولش دادم و گفتم گم شو. ولی داشت تهدیدم می‌کرد که دست از سرم برنمی‌داره، که باید زنش بشم و من گریه‌ام گرفته بود، نگاهی به کانکس محمد کردم نگاهش عصبی شد سریع بیرون اومد و با فرهاد دعوای بدی کرد و بعد دست من را گرفت و با خودش برد داخل کلاس و به من کلوچه‌ای داد تا بخورم و بعد گفت دوباره که رنگت پریده؛ الله‌اکبر.حالا که خبر رفتن محمد همه‌جا پیچیده، همه دخترها و حتی پسرها بد نگاهم می‌کنند گاهن می‌شنوم که می‌گویند خیلی بی معرفته، سرش می‌آید.خیلی وقت‌ها سکوت کردم و در درون با خودم گفتم بین ما چیزی نیست به جز اینکه :گاهن چند باری به من چای نبات داد و یکی دوبار به من کمک کرد تا از دست پسرهای مزاحم راحت بشم و سر امتحان راهم بدند و به ایستگاه اتوبوس برسم و دهها بار هم ژتون به دستم رسونده، یک‌دفعه انگار صاعقه‌ای رو سرم نازل بشه، اشکم دراومد و بعد گفتم خدایا اون عاشقمه؛ من چکار کنم؟ من واقعن خیلی بی احساسم.با خودم گفتم میرم باهاش حرف میزنم و بابت همه‌چیز تشکر می‌کنم. دم در نگهبانی رفتم نشسته بود و مطالعه می‌کرد . در زدم متعجب در را باز کرد و گفت حالت خوبه؟ نگاهی به حیاط انداختم وسط تایم کلاس‌ها بود و حیاط خلوت. آروم بهش گفتم تو بن بست سعیدی منتظرتم، بیا لطفن. یکم گیج نگاهم کرد و بعد گفت برو می‌آیم.رفتم تو بن بست چند دقیقه بعد اومد با یک فلاسک چای خنده‌ام گرفت گفتم چایی برای کیه؟ گفت برای‌تو؟ خیلی رنگت پریده نبات هم ریختم.با بدجنسی گفتم چرا مهمه برات که فشارم بیفته؟ گفت یک کرد مرد باید هوایِ بعد انگار که کلمه‌ای که می‌خواست بگه فشارش را بالا برده با صورت عرق‌کردش و چشمان پرسونش نگاهم کرد و گفت هوای عشقش را داشته باشه.سرم را مستاصل تکون دادم یکم چشمام نم گرفت و گفتم نگو .دستمالی سمتم دراز کرد و گفت خودم حدم را می‌دونم هیچ دختر عاقلی عاشق یک مرد بی اصل ونسب و بیسواد و دهاتی نمیشه، درسته الهه خانم؟ گفتم به خدا منظوری نداشتم بچه‌ها تحت فشارم گذاشته بودند.ولی بعد با بغض گفت مشکلی نیست عزیزم فقط خواستم بگم نه بی اصل و نسب نه بیسوادم. گفتم ببخش گفت بخشیده شده‌ای.گفتم نامزد داری؟ گفت نه، چرا؟ چون عاشق تواّم.ولی نگران نشو. از اول هم خودم را لایق داشتنت نمی‌دیدم و عشقم یک جور عشق دورادوری بود. خودتم ناراحت حرف بچه‌ها نکن تو الان دنبال حس عشق و عاشقی نیستی. دنیات فرق داره با خیلی‌ها. به موقعش عاشق هم میشی.ولی تو رو خدا بیشتر به خودت برس. سپردم بهت ژتون برسونن. چای نبات هم صبح به صبح بخور. این هم بسته کلوچه‌ی محلی . بعد دست کرد تو جیبش و دو تا بسته قرص را درآورد و گفت نگهشون داشتم و گذاشت کف دستم وگفت الله‌اکبر و رفت.امروز دلم درد می‌کند و مطئنم اگه بود یک لیوان چای نبات و کلوچه و یک بسته قرص دستم میداد و می‌گفت باز رنگت پریده، الله‌اکبر چقدر رنگش قشنگه.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 13:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط چند سئوال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A6%D9%88%D8%A7%D9%84-qdsspbcovde6</link>
                <description>دوستان عزیزم سلاممن در این مقاله کوچک و دوستانه می‌خواهم فقط سئوال بپرسم و یک مقدار با روشن شدن ضمیر ناخودآگاه بتوانیم جواب‌ها را پیدا کنیم سعی دارم سئوال‌های جزئی به کلی باشنداز چراغ‌های کوچک به بزرگ:۱. آیا خودت را دوست داری؟۲. آیا از این‌که در این‌ خانواده‌ بزرگ شدی خوشحالی؟۳. آیا  کشورت ایران را با وجود همه‌ی کمبودهایش دوست داری؟۴. آیا به خانواده و فامیل محبت داری؟۵. به همسایه و غریبه‌ها چطور نگاه می‌کنی؟ به مشکلاتشون اهمیت میدهی؟۶. به نظرت چقدر به نسبت بقیه‌ی مردم دنیا حس وطن دوستی داریم؟۷. آیا اسطوره‌های کشورت را می‌شناسی می‌دونی دقیقن کاوه آهنگر چه کاری کرده؟ ۸.اگه جواب سئوال بالا بله است و می‌شناسیشون؛ تاریخچه و داستان و عقبه‌شون را چی می‌دونی؟۹. آیا می‌دونی تقریبن خیلی کم در کتاب‌های درسی به تاریخ اسطوره‌ای ما پرداخته شده ؟۱۰. دلیل سئوال بالا را می‌دونی؟۱۱. چه تفکری پشت این قضیه هست را هم آیا می‌دونی؟۱۲. بودگی و هویت تو چرا خیلی‌ها را ترسونده را کاملن میدونی۱۳. آیا خبر داری از بی‌هویتی ما خیلی‌ها سفر‌ه‌شون رنگین‌تر شده؟۱۴. آیا ایرانی بی‌ریشه می‌تونه دلش برای خاک و آب و برق و همسایه‌اش بسوزد و کاری بکنه؟۱۵. ایرانی بی‌ریشه را چه به تمامیت ارضی و خاک و وطن؟۱۶.برای یک ایرانی بی‌ریشه اگر همه‌ی مردم از مشکلات سَقَط هم بشوند مهمه؟۱۷ اگر کشور تبدیل به ویران‌سرا بشه برای یک بی‌ریشه چه فرقی داره؟ ساقه و گلش را بر میدارد و در گلدان دیگری میکارد.۱۸. ایرانی بی‌ریشه چرا باید جان خودش را در تیری رها کند تا درفش کاویانی برجا باشد و خاک ایران پهناور؛ چرا؟</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 07:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابری با احتمال بارش فلاکت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9%D8%AA-fjiirokedxvt</link>
                <description>من چند سال پیش که داشتم با بچه‌ها انیمیشن می‌دیدم یک کارتون به اسم &quot;ابری با احتمال بارش کوفته‌قلقلی&quot; بود که خیلی جالب بود.ماجرای کارتون به صورت خیلی فشرده این بود که پسر نابغه‌ای که هیچ‌کس قبول و باورش نداشت تونست یک دستگاه بسازه که هر سفارش غذایی میداد، فورن اون دستگاه درست می‌کرد و مثل بارون روی سر مردم می‌بارید.تصور کنید دهنتون را صبح باز کنید و حلیم از آسمان بریزه تو دهنتون و برای ناهار کباب از آسمان بریزه و برای شام کوفته‌قلقلی. دیگه چی از خدا می‌خواهيد ؟به نظرتون مهیج نیست؟ خوب برای مردم اون شهر کارتونی هم شادی‌آفرین بود ولی سئوال: چرا بعد از یک مدتی که گذشت با اینکه حجم غذاها بزرگتر و مزه‌شون عالی‌تر شده بود دیگه زندگی قابل ادامه نبود؟ چرا وفور نعمت داشت نابودشان می‌کرد؟در یک حرکت مردم به سمت خونه‌ی پسر حمله می‌کنند و ازش خواستند دستگاه را خاموش کنه ولی پسر گفت دستگاه دیگه از من فرمون نمی‌گیره و بعد از کلی ماجرا و سفر دستگاه را نابود کرد.حتمن میگید ربطش با عنوان نوشته چیه؟ ابری با احتمال بارش فلاکت. پس اجازه می‌خواهم یک داستان تعریف کنم:وقتی دخترخردسالی بودم با گلها دوست بودم، با پروانه‌ها می‌دویدم و برای مورچه‌ها حرف می‌زدم و خیلی برای خودم خیالبافی می‌کردم اما در یک شب که اتفاقی از خواب پریدم رویاهم را از دست دادم و یک‌شبه بزرگ شدم.در آن‌شب از لای پتو مادرم را دیدم که در رخت‌خواب گریه میکنه و میگه عبداله با این همه بچه‌ی صغیر و کبیر چه کار کنیم اگه شهرها را صدام بزنه کجا بریم چی به اینا بدیم بخورند خیلی می‌ترسم.ابری با احتمال بارش،فلاکتآن‌شب گذشت بعد از آن، مامانم را می‌دیدم که از سحر با پدر و داداش بزرگم سر صف نون و روغن و شیر و دارو کمرشان خمیده شد، تا من و خواهرهایم بزرگ بشویم.بعد آن عمویم را دیدم که رشید رفت و در یک تابوت خالی برگشت.اما گذشت و جنگ دیگری شده بود جنگ آرامی برای پول. راه آسون برای کسبِ آن چه بود؟ محیط زیست. زمینی که برای حفظش رویاهایم گم شدند مادرم گریه کرد و در صف‌ها کمرش شکست و عمویم خونش را به پایش ریخت.ابتدا سدهایی ساخته شد که در ابتدا به نظر می‌آمد که نماد شکوه ملی و توسعه هستند با اینکه دلسوزان محیط زیست التماس می‌کردند کتاب نوشتند که این کار باعث خشک شدن تالاب‌ها و رودخانه‌هاست وسبب خشکسالی برای دهات‌های اطراف این رودخانه‌ها می‌شود و از همه بدتر توسعه شهرها را ایجاد می‌کند. اما هیچ گوشی نشنید.وقتی روستایی عزیز رودخانه‌اش خشک شد و آبی نه برای خودش و گاوش و زمینش نداشت به شهر آمد و با فلاکت گوشه‌ی بازار مشغول حمالی شد با یک تفاوت بزرگ اونجا در روستا کرامت و عزت‌نفسش و زمین و هویتش را جا گذاشت.شهرها بی در و پیکر شدند و آب‌رسانی به این غول بزرگ برای اینکه حاکمان خود را قورت ندهد روز و شب ادامه داشت به ظاهر وفور نعمت بود و ابری با بارش نعمت همه‌جا بود از ابر ماشین می‌بارید، خونه و انواع وسایل برقی مصرفی و مصرفی و باز هم مصرفی با رنگ و لعاب تبلیغات و رنگها و امیدها.روزی خبری آمد که خیر بی‌آبی و بی‌هوایی در راه است.مردم به سمت رودخانه‌ها رفتند و دیدند رودخانه به گل نشسته و هیچ درختی نمانده.ابری با احتمال بارش خوشبختی و مصرف همه‌ی آب‌ها و درختان و حتی هوای مردمان را بلعیده بود.این داستان داستان امروز ماست.اکنون زمان ماجراجویی ما در داستان خودمان هست برای خاکی که از بس شهید داده گلگونه.خاکی که میراث اجدادمان است .نمیدانم ولی اگر یک روز فرش زمین را از زیر پامون بکشیم منزل بعدی ما کجاست و آیا جایی هست به آنجا پناه ببریم و آیا راهمون میدهند؟ با خجالت ایران و خانه چه کنیم؟</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 09:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلودگی به من‌چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-ibe2d8f64k9f</link>
                <description>بچه‌ها شما را نمی‌دانم ولی واقعن من از این شرایط با ستوه آمدم.از دوشنبه بچه‌ها در تعطیلات هستند. از مصیبت‌های شاد که حتمن مطلعید یا احتمالن مثل من وسط گود هستید.شاد واقعن اسم اشتباهی برای اپلیکیشنی هست که موقعی که لازمش داری قطعه ویدئوها دانلود نمیشه و گاهن یک روز لازمه تا دانلود بشن.قراره کلاس‌ها ده تا دوازده برگزار بشه به زور بچه‌ها را بیدار و صبحانه میدم و می‌فرستمشون تا دوش بگیرند‌ بعد امیرعلی را باید آماده کنم تا بره کلاس بهبود اتیسم .غذای ظهرش را داخل کیف همراه سوپ می‌گذارم بعد باهاش باید کلنجار برم که لباس بپوشه یعنی خودش بپوشه. ۵ دفعه هم برای شوهر باید چای بریزم و او هم دائم شکایت کنه که سرش درد می‌کند و من همش سعی کنم باهاش همدردی کنم با اینکه اصلن همدردیم نمی‌آید و از شما چه پنهان میخوام سرش داد بزنم.وقتی امیرعلی را راهی می‌کنم باید بشینم سر کلاس حسین حاضریش را خودم می‌زنم. در حالی‌که خود دانش آموز دست از سر ایکس باکس برنمی‌داره چون به فینال رسیده.ساعت ده‌ونیمه و معلم هنوز آنلاین نشده و بعد عذر میاره که بیمار بوده. یک درخواست گروهی میده که نه صداش وصل میشه و نه صدای ما وصل میشه بعد کلی پیام قطعش میکنه و هممون بارو بندیل‌هامون را جمع می‌کنیم و می‌ریم سروش .دو صفحه پلی‌کپی ریاضی می‌فرسته و میگه تا ظهر برام بفرستید بعد انگار تازه به هوش می‌آید که شاید مجبور بشه جواب پیام‌ها را بده میگه و چند بار هم میگه اصلن لازم نیست برام بفرستید و من خودم جواب‌ها را می‌فرستم خودتون کنترل کنید و فوری غیب میشه.با هزاران خواهش و هندوانه زیر بغل امیر گذاشتن و در ادامه با جیغ و تهدید یک صفحه از پلی‌کپی را حل می‌کنه و من تازه متوجه میشم بچه جدول ضرب را هم یادش رفته و تو چه فلاکتی افتادم.مربی فوتبال حسین هم در واتساپ پیغام میده یک ساعت کلاس در زمین بازی برگزار میشه .از امیر اصرار و از پدرش انکار تا اینکه پدر به من میگه تو بچه را ببر من برش می‌گردونم و وقتی بچه را می‌برم خود مربی یک ساعت دیر می‌آید و من حسابی به صرف سرب و آلودگی مهمان میشم و تهوع می‌گیرم.مهدی که علی را می آره مجبور میشم با مهدی علی را در پارک و شهربازی بگردانیم تا کلاس حسین تمام بشه.و در راه برگشت بچه کلی سرفه می‌کند و من چند لیوان شیر می‌جوشنم و به خورد بچه و بقیه میدم البته با زور .شب هم آب ساختمان قطع میشه و کلی از ظرف‌ها و کارها می‌مونه برای صبح. برای همین ۴ صبح بیدار میشم تا کارها برای ظهر نمونه و آبها نره.دوستان این کیفیت زندگی من هست کیفیت زندگی‌مون از انسان‌های اولیه هم پایین‌تره، نیست؟ حداقل آنها هوای پاک و آب تمیز داشتند این حداقل را حتی ما نداریم.به خدا امروز که با حسین تو بحث بودم و بهش گفتم عزیزم هوا آلوده هست نباید در حیاط بری مریض بشی جمله‌ی تکان‌دهنده‌ای گفت:&quot; مامان به من چه خودت یه کاریش کن.&quot;اولش فکر کردم چقدر بچه بیشعور و بیفکره و شرایطی که من توش به عنوان یک مادر گیر کردم را چرا درک نمی‌کنه؟بعدش که کمی حرفش را سبک سنگین کردم دیدم راست میگه. به اون چه که یک مشت مسئول بی‌عرضه کشور را تو وضعیتی قرار دادند که مردمانش و نسل آینده نه آبی و نه حتی هوایی برای نفس کشیدن داشته باشند.آیا پسر کوچک و عزیز من و شما دوست عزیزم باید تاوان سیاست‌های اشتباه را بدند خیلی براشون زود نیست؟</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 13:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سکه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35664313/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%A9%D9%87-xtf3kdlxadkj</link>
                <description>چند روز پیش تو باشگاه داشتم تردمیل میزدم  دو تا خانم هم کنار من مشغول بودند و من اتفاقی در جریان صحبت‌هاشون قرار گرفتم.یکی از خانمهایی که یکم پیرتر بود و با ریتم آرومی  تو تردمیل راه میرفت  به دوستش  که تقریبن همسن بودند گفت &quot; واقعن از راهنمایی‌های پسرت به شاهین ممنونم . من اصلن باورم هم نميشد یک طوری روی شاهین کار کنه که بتونه با احساساتی کردن و این رمانتیک‌بازی‌های مسخره و اینا دختره را متقاعد کنه که با یک سکه و هزار شاخه گل بیاید سر سفره عقد.خانم همراهش هم خنده‌اش گرفت به خدا اصلن به شاهین با اون سابقه‌ی الواطی گریش می‌اومد بگه من خیلی متجددم و به این اراجیف اعتقاد ندارم. تو ببین پسرم چه چرچیلیه.بعد گویا لحنش یکم غمگین شده باشد گفت عزیز شنیدم طلاق گرفتن! قضیه‌ی طلاق چطور پیش آمد؟به خدا من هم نفهمیدم مثل اینکه شاهین یک بار که کافه ميرند به نازی میگه من آنقدر از دخترهایی که فقط آویزون هستند بدم می‌آید که می‌آیند می‌خورند و در آخر همه‌چیز را گردن پسر میندازن و عین خیالشون هم نیست.نازی بلند میشه از پشت میز و میگه نکنه منظورت اینه که من میز را حساب کنم؟ حالیت نیست ما عقد کردیم دیونه. خوب توقع رابطه و کوفت و برو بیا داری، فقط دستت به جیبت نمیرسه.از اینجا ماجراها تازه شروع شد بعد مادر نازی به من زنگ زد و کلی گله از شاهین. البته که من از خجالتش در اومدم گفتم اونموقع که تا خرخره می‌خوردید و هدیه می‌گرفتید لال بودید الان زبون درآورید.دوستش زد روی شونه‌اش و گفت خدا خفت نکنه قشنگ گِل مالیدی تو رابطه‌ی بچه‌ات.زنه که دیگه به نفس زدن افتاده بود از تردمیل پایین اومد و گفت تو دیگه این‌طور نگو تو این قضیه من هیچ‌کاره بودم . شاهین هم همین رو بهم گفت .اصلن دختره دلش رو زده بود دختره‌ی ایکبیری با اون قیافه‌‌ی عملیش. همش دنبال پول خانواده ما بودند برای همین کوتاه می‌اومدند.زنه یه آه طولانی کشید و گفت دیشب پارتی طلاقشون را گرفتیم یک کیک گرفتیم و دوستای مجردی شاهین کلی مسخره بازی درآوردند اما شاهین بیشعور دلش هنوز دنبال زن و زندگیه می‌شناسمش.دوستش که گویا هنوز خیلی کنجکاو بود گفت دست نازی به چیزی رسید؟ زنه با یک لحن بدی گفت چون خانم دیگه باکره نبود همون یک سکه مهریه‌اش را با پول هزار شاخه گل گذاشتیم داخل یه پاکت، پرت کردیم جلوش.دوستش گفت دستتون درد نکنه و این را با لحن مسخره‌ای گفت.زنه گفت ولش کن از اولم به دلم نشسته‌بود خودت می‌دونی که چشمم دنبال شایلین دختر چشم سیاه‌تو از اول بود.زنه سریع لحن صحبتش عوض شد و محکم گفت می‌دونی که شایلین قصد ازدواج نداره . بعدش هم عزیز در جریان باش من به همه‌ی خواستگارهاش گفتم زیر هزارتا سکه اصلن حرفش هم نزنند می‌دونی که من خیلی معتقدم و خنده‌ی بلندی زد و دور شد.</description>
                <category>الهه گلکار</category>
                <author>الهه گلکار</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 11:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>