<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف جیم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35788811</link>
        <description>در پی آنم که گر ز دست بر آید 
دست به کاری زنم که غصه سر آید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 22:05:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4168997/avatar/E9SaCO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الف جیم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35788811</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه گذشت : فروردین05</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35788811/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%8605-bz3dlinlpzik</link>
                <description>شش سال از اولین سرک کشیدن من به ویرگول گذشت. آن زمان با نوشته ای درباره نوجوانی و مزین شده به تصویر زیبایی از یک بنای تاریخی به سبک معماری کارت پستالی دوره ناصری ، به این برش خاص از وبلاگ نویسان اکثرا نوجوان وارد شدم.پیشتر نمی‌دانستم چرا می‌نویسم. گاهی نوشته هایم را در کلاس انشا می‌خواندم و می‌دیدم همه ایستاده برایم کف می‌زنند و گاهی انقدر از سر هم کردن جملات لذت می‌بردم که زمان از دستم در می‌رفت.حالا دلیل نوشتنم این است که لحظه هایم را فراموش نکنم. شاید چون امروز اسم بیشتر معلم هایم را به یاد نمی‌آوردم. یا اینکه از سکوت بگذرم.اولین کامنتی که گذاشتم و اولین افرادی که دنبال کردم را به یاد دارم. دژاوو! آن زمان هم مثل حالا هدفون در گوش داشتم و از شنیدن لذت می‌بردم🪷آوای صراحی و سخن یار قرین استسوغات سفر در ره سودا زده این استو اما بعد.فروردین برای من با ضربه عاطفی بزرگی شروع شد. نکته جالب اینکه شش سال قبل اولین ضربه عاطفی را تجربه کردم. چیزی که باعث شد شب خوابم نبرد و مدتی گریه کنم. و اینبار به راحتی خوابیدم و گریه ای نکردم اما بعد از فکر کردن به آنچه اتفاق افتاده بود مدت زیادی با عوارض افسردگی دست و پنجه نرم کردم و مراحل مواجهه با فقدان را در کمتر از ده دقیقه به سرعت تا پذیرش ناتوانی در تشکیل رابطه عاطفی پیش بردم. و آخر فروردین کمی پیش از اینکه دست به نوشتن این متن ببرم در گفت و گو با هوش مصنوعی به مرحله جدیدی از پذیرش رسیدم و اینچنین نوشتم :مثل اینه که تو دلت بخواد بری خونه اما در رو روت باز نکننو بعدش ساعت ها جایی غیر از خونه باشیمنطقیه که اگه هیچ راهی برای ورود به خونه پیدا نکردی یه خونه جدید بسازی. البته اگه از پسش بر بیایفروردین برای من فرصتی بود تا بفهمم دنیای احساسات وقتی با ضربه های عاطفی روبرو میشوی چقدر می‌تواند نجات دهنده باشد. احساس شادی و خوشبختی حقیقتا تنها داروی فراموش کردن افسردگی است. تجربه جدید دیگر اینگونه بود: دوستی داشتم که مثل جانم اورا عزیز میداشتم. و لحظه ای در کنار من از هوش رفت. تکانش دادم و به هوش آمد و من هنوز هم احساسی که آن لحظه داشتم را همراه دارم. و فهمیدم بالاترین درجه فقدان، تاثیری بر انسان می‌گذارد که هرگز کوچک نمی‌شود.در آخر به علت جنگ هنوز حقوق اسفند ماه را دریافت نکرده ام و به این فکر هستم که برای خودم کار کنم اما با کدام پول؟ احتمالا با وامهمچنین بعد از سالها در باشگاه ورزشی شروع به ورزش کرده ام. بهترین بخش این موضوع اینجاست که هر جلسه وزنه های سنگین تر را به راحتی وزنه های سبک تر دفعه های پیش میزنم و این دیدن رشد کردن حس رضایت فوق‌العاده ای از زندگی به من میدهدو در این فروردین دفتری را شروع به نوشتن کردم به اسم حرف های مرد بالدار. احتمالا استنباط هایی از رفتار های گذشته و افکاری است که دارم. شاید روزی تکمیل و منتشرش کردمو امشب به این فکر میکردم که اگر کسی بخواهد کار و تحصیل را همزمان به پیش ببرد و در کنار آن ورزش روزانه و یادگیری زبان هم داشته باشد عملا باید قید اوقات فراغتش را بزند. دوست دارم به چنین جایی برسم اما آیا منی که سال گذشته حتی خوابم را قربانی اوقات فراغت میکردم میتوانم چنین کاری بکنم ؟ خلاف جهت در رودخانه راه رفتن را بیشتر از رها شدن در فشار آب میپسندم..و حالا کمتر از یک ساعت تا پایان فروردین مانده است.ماهی که به اهداف شغلی و تحصیلی ام کاملا بی توجه بودم. ماهی که چند خواب تأثیر گذار دیدم و از هرکدام درس هایی گرفتم. شاید هم ماهی که زیباترین لحظه هایم را در آن دیدم.به عنوان زیباترین لحظهشبی را به یاد می آورم ، کنار کسی که لطافت زندگی را در او میبینم ، مشغول خواندن مدیر مدرسه. زیر چشمی به او نگاه میکنم و میبینم خوابیده است. سرش را می‌بوسم و در کنارش به خواب میروم و بابت نفس کشیدنش نوری در دلم می‌درخشد.با تشکر از فروردین به دیدار اردیبهشت رهسپار می‌شویم💫سوبارو ناتسوکی - Re:Zero</description>
                <category>الف جیم</category>
                <author>الف جیم</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرک کشیدن به لحظه های یک ناشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35788811/%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-hcurdmuatwak</link>
                <description>کتاب مردم فقیر (بیچارگان) اثر فئودور داستایوفسکی رو از کتابخونه به امانت گرفتم خیلی برام جالبه که بعضی صفحه های کتاب نشون از حضور فردی با احساس و ارتباط عمیقش با داستان داره. از اونجا که داستایوفسکی رو با جوان خام شروع کردم و بین نوشته شدن این دو کتاب از سال 1845 تا 1875 فاصله هست ، اصلا دلم به خواندنش راضی نمیشه و حقیقتا برام حس و حال رمانای اینترنتی فارسی رو داره اما ارتباط برقرار کردن با احساس خواننده پیشین لذت بخش ترین کاریه که میتونم برای رهایی از استرس انجام بدم پس با من همراه باشیداولین حضور با خط کشی زیر واژه های سخت و ناآشنای کتاب رقم خورده انگار که نوجوانی دبیرستانی بخواد کتابی قدیمی رو بفهمهدر صفحه 57 مشخصا چین خوردگی ناشی از گریه رو مشاهده میکنم. متن صفحه به فریاد مردی بر سر دختر بیچاره ای مربوطه که با طعنه به نصیحت دختر می‌پردازه:‘’پس شما چه وقت متین و موقر خواهید شد؟ چه وقت عاقل میشوید ؟ اندکی به خود آیید و ببینید که دیگر کودک نیستید. آخر پانزده سال از عمر شما میگذرد.‘’نشانه بعدی در نامه دختر به دلبخاته خودش پیدا شد.خط کشی های بعدی : درباره ادبیاتدر صفحه 94 جمله ای در پرانتز گذاشته شده :« جهان کینه توز است و مردم بیدادگرند »و اما حاشیه نویسی ؛ کاری که من فقط در کتاب های یکبار مصرف درسی انجام میدم :و پایان احساساتی که از حوالی سال ۸۸ با اومدن این کتاب به کتابخونه در اون به جا مونده :)</description>
                <category>الف جیم</category>
                <author>الف جیم</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 04:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>