<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_35820623</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35820623</link>
        <description>داستان نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:47:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/866432/avatar/mCkOD2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m_35820623</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35820623</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35820623/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nebjbdn6xugv</link>
                <description>خوشحال و شاد از اینکه کنار خود واقعی خودم بودم زمان میگذراندم. وجود حس اعتماد، انگیزه زندگی و شادی و امید را در من به حد اعلا رسانده بود .خودم را بزرگ و با ابهت حس میکردم. انگار که فرمانرای جایی باشم به بزرگی یک مملکت. سوار قایق شدم. ولی این بار خودم که کپی برابر اصلم بود به همراهم نیامد. نگاهش کردم دلم میخواست همراهم باشد. ولی زبانم همراهی نکرد چیزی بگویم. و با حرکت قایق به دل رودخانه ، دور شدن او را نگاه میکردم. خودم که کپی برابر اصل بود، دستانش را دور دهانش گرفت و با تمام قدرت فریاد زد: دراز بکش راه طولانی در پیش داری... صدایش با امواج آرام دریا قاطی شد و محو شد. منم با اطمینان به حرفش گوش کردم و دراز کشیدم. امواج به آرامی می آمد و میرفتندو قایق را مثل گهواره ای به آرامی تکان میدادند. نگاه به آسمان وحرکت ابرها حس سبکی به من میداد، مثل پرنده ای در حال پرواز آزاد و رها شده بودم. سرم را گرداندم. سمت راست قایق، دریچه کوچکی بود. با اینکه کوچک بود اما دستم از آن رد میشد یک دستگیره طلایی در خودش قایم کرده بود. دستگیره را چرخاندم. ناگهان دری رو به رویم در انتهای قایق باز شد. نمیدانستم چه چیزی انتظارم را میکشد. از یک طرف من بودم و یک قایق و اتاقکی که همین الان روییده و از طرفی رودخانه پر ازآب و تپه های سرسبزو فانوس دریایی پشت سرم که به حدی کوچک بود، که به زور دیده میشد. ترس و نگرانی وجودم را گرفته بود. دقیقا وسط رودخانه بودم. هر آن میترسیدم تعادل قایق بهم بخورد ولی چنین نمیشد. همه چیز به طرز ناباورانه ای آرام بود. خم شدم که درون اتاقک را برانداز کنم ولی میترسیدم تعادل قایق بهم بخورد. پارو را برداشتم وتکیه گاه خودم کردم. پشت اتاقک یک کشتی بزرگ در حال نزدیک شدن به قایق بود. نگران بودم امواج ساطع شده از کشتی تعادل قایق را بهم بزند. به اتاقک پناه بردم. وقتی وارد شدم. یک میز چوبی قهوه ای سوخته وسط اتاق بود. و یک نور گرم و زرد بی جان محیط رو روشن نگه داشته بود. به خودم آمدم و دیدم پارو به دست، کنار میز ایستاده ام. برگشتم که پارو را سر جایش بگذارم از همان دری که آمده بودم، خارج شدم،که دیدم خبری از دریا و قایق نیست. وارد یک سالن خیلی بزرگ و پر نور شده بودم با لوستر های خیلی بزرگ و زیبا که از سقف بلندش آویزون شده بودند. انتهای سالن یک دیوار شیشه ای بود که به باغ بزرگ و سرسبز ختم میشد. باغ پر از جمعیت بود، مملو ازآدمهایی با لباسهای رنگی که مشغول دویدن و شادی کردن و رقصیدن بودند. صدایشان شنیده نمیشد ولی حس و حالشان محسوس بود. وسط سالن یک میز بزرگ چوبی به رنگ قهوه ای عسلی روشن بود. روی میز، پر از انارو انگوربود و یک پارچ شیری رنگ کنارشان گذاشته بودند. دور میز به این بزرگی فقط یک صندلی بود. صندلی که دسته هایش را با پارچه سبز یشمی جیر مانندی پوشانده بودند. دقیقا مثل صندلی خودم. روی آن نشستم و انار را دانه کردم و خوردم. طعم انارش ملس بود و طعم زندگی میداد.بوی زندگی</description>
                <category>m_35820623</category>
                <author>m_35820623</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 15:55:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35820623/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-ndlgko37pi7t</link>
                <description>آنچه را میدیدم باور نمیکردم. مگر میشود در رختخواب گرم و نرم خوابیده باشی و وقتی چشمانت را باز کنی خودت را درکلبه ای سوخته ببینی؟ کلبه ای که تمام دیواره چوبی اش بوی دوده وخاکستر گرفته باشد. سیاه و کثیف. چشمانم گرد شده بود و بسته نمیشد. با خودم فکر کردم نکند تمام خانه ها و کوچه ها و خیابانها سوخته باشند؟ اگر در بیغوله ای سوخته، تک و تنها گیر کرده باشم چه کنم؟ رفتم بیرون. نفس راحتی کشیدم. دنیا نسوخته بود. ولی تمام سطح زمین را برف سنگینی پوشانده بود. کلبه سیاه وسط انبوهی از برف سفید، گیر کرده بود. سرما در پوست و گوشتم رسوخ کرده بود. سطل آبی که گلها را با آن شسته بودم و معجزه کرده بود را برداشتم شاید دوباره معجزه شود. شروع کردم به شستن دیواره های سوخته چوبی. ولی هیچ معجزه ای رخ نداد. نه دوده و خاکستر سیاه را برد و نه حتی کم رنگتر شد. نا امید و خسته به بازمانده عفونت ویروسی در کلبه فکر کردم. ولی چطور میشد. دیروز از جهان خاکستری گذر کرده باشم و  امروز به جهان سوخته رسیده باشم؟ گردش زمین به دور خورشید به جای روز و شب، خاکستری و خاکستر را جا به جا میکرد. راهم را به سمت جنگل پر از برف و یخبندان کشیدم. ارتفاع برف تا زیر زانوهایم می آمد. باد سردی که از وسط جنگل می آمد روی گونه هایم میخورد و پوست صورتم را میسوزاند. هر چه از کلبه دور میشدم جنگل تاریک و تاریکتر میشد. با شک و تردید قدم بر میداشتم. قدمهایم را آهسته و آهسته تر برداشتم. تاریکی مانع حرکتم میشد. ترس و وحشت تمام وجودم را گرفته بود. بطوری که اگر مجال بود برای برداشتن گام بعدی استخاره میگرفتم. انگار که از آمدنم پشیمان شده باشم. به پشت سرم نگاهی انداختم. ازکلبه سیاه پشت سرم دودی بلند شده بود انگار کسی در آن رفته یاشد و شومینه را روشن کرده باشد. حس زمانی را داشتم که سرخ پوستان سر کوهها دود رها میکردند تا بهم پیام بدهند. پیام خطر، حمله قبایل، صلح و دوستی.... نمیدانم دود از کلبه چه پیامی داشت ولی حس کردم کسی مرا فراخوانده. با اشتیاق برگشتم. با نزدیکتر شدن به کلبه حس گرمایی در بدنم قلیان کرد. شوق و اشتیاق برای فهمیدن اینکه در کلبه چه خبر است مرا به وجد آورده بود .در کلبه را باز کردم و از آنچه میدیدم بهت زده شدم. بدون اینکه پلک بزنم وارد شدم. مسخ شده بودم. خودم بودم با همین لباسهایی که به تن داشتم. براندازش کردم. خود خودم بود . حتی همان خراش روی دست راستم را روی دست راستش دیدم. و همان چال زیر چانه ام. خال کنار ابروها. بدون هیچ جا به جایی، با حفظ فاصله از شقیقه هایم آنجا بود. او (خودم) به من لبخند زد و گفت: بیا کنارم بشین، همان خودم را میگویم. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. آرام گرفتن من همانا و سبز شدن کلبه همان. دیواره ها رنگ گرفتن و یک نور روشنی وارد کلبه شد. تمام سیاهی و تاریکی را کنار زد. کلبه تبدیل شده بود به دیواره هایی با چوبهای تازه بریده شده. بوی تازگی چوب ها مست کننده بود. هیچ ردی از دوده و خاکستر  نبود. انگار این کلبه هیچ وقت نسوخته بود. با خوشحالی دست خودم را گرفتم و از کلبه خارج شدم. او(خودم) به من گفت: میخوای بریم جنگل؟ من که راه پیش رو را قبلا رفته بودم. میدانستم چه در انتظارمان است. ولی به او اعتماد کردم و قبول کردم که همراهش برم. هرچه پیش میرفتیم از سنگینی برف کاسته میشد و هوا روشن تر از لحظه قبلش. از جنگل خارج شدیم. تپه های سبز، برکه پر آب و قایق چوبی که انتظارمان را میکشیدند.هر دو به هم نگاه کردیم و بدون هیچ حرفی به راهمان ادامه دادیم.سرمای بی روح</description>
                <category>m_35820623</category>
                <author>m_35820623</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 19:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عفونت سیاه سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35820623/%D8%B9%D9%81%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-wcdav3eysp84</link>
                <description>بعداز آن همه بی خوابی و خستگی، انتظار داشتم بعد از مصرف داروهای جدید، دیگر کابوس نبینم و راحت بخوابم. بعد از آن خواب شیرین دیشب وقتی چشمانم  را باز کردم، آنچه دیدم متحیرم کرد. چشمانم را بستم و تا ده شماره شمردم و دوباره باز کردم. در عین ناباوری، دیوار صورتی اتاقم سفید شده بود. سقف اتاقم به رنگ  سیمان و پارکتها کمی روشن تر از سقف، خودش را نشان میداد. یاد فیلمهای سیاه و سفید چارلی چاپلین از قاب تیره تلویزیونهای کمد دار قدیمی افتادم. پوزخندی زدم و به سمت بیرون راه افتادم. مثل یک شوخی مسخره می آمد. ولی وقتی وارد خیابان شدم، پوزخندم ماسید. عفونت مسری تنها در خانه ام نبود، به کل شهر سرایت کرده بود. تمام دیوارها ی شهر، ساختمان های بلند، ماشین های در حال عبور، مغازه هایی که قبلا پر از اجناس رنگی بودند، به مغازه هایی با طیفی از رنگهای خاکستری بدل شده بودند. انگار که کارخانه کربن ترکیده باشد و کل شهر را دوده برداشته باشد. وقتی دخترک دوربین به دست را دیدم که بدون هیچ نگرانی و دلخوری از وضع موجود، برای عکاسی، دوربین را تنظیم میکرد؛ به خود لرزیدم. باورم نمیشد این اوضاع سیاه و سفید و خاکستری برای مردم عادی باشد. دستانم یخ زده بود. پس به خودم گفتم شاید دو خیابان آن طرفتر اوضاع اینگونه نباشد. پس گوشه خیابان را گرفتم و رفتم. هر چه جلوتر میرفتم از حجم انبوه ساختمانها کم میشد انگار که شهر رو به اتمام بود. ولی خبری از رنگهای همیشگی نبود. با پیشروی من پوشش گیاهی بیشتر میشد. چمن ها دیگر سبز نبودند. شکل ظاهرشان همان بود ولی امان از رنگها.....چمنهای ریز پایم به رنگ خاکستری روشن بود و هرچه از من دورتر میشدند تیره تر دیده میشدند. رنگ گلهای شقایق را باور نمیکردم. مثل آش رشته ای با تزیین پیازداغ و کشک و نعنا داغ بود ولی بی طعم و مزه. از دور کلبه ای چوبی مشخص بود که مرا به سمت خودش میکشاند گویا همان کارخانه کربنی بود که منفجر شده بود. سوخته و دود گرفته..... همینکه در کلبه را باز کردم دستانم سیاه شد. دستم را با دست دیگرم تمییز کردم ولی سیاهی در دستانم پخش میشد. مثل نقاشی با آبرنگ بود. وقتی قلم موی آغشته به رنگ را روی کاغذ خیس میغلتانی و فرار رنگ را از قلم مو نظاره میکنی. از این کار بیهوده دست کشیدم و وارد کلبه شدم. آینه بزرگ و قدی جلوی رویم بود. حالا که همه چیز بی رنگ و لعاب شده من چه شکلی شدم؟ مقابلش ایستادم. صورتی به سفیدی گچ، موهای خرمایی ام، سیاه سیاه بود، و ابروهایم خاکستری. مثل یک ورق نقاشی چهره با سیاه قلم  بود. هرچقدر بی روح و بی احساس بود که همانقدر نافذ و جذاب بنظر میرسید. آنکه مقابلم بود خود من بودم. تا دیروز از رنگ پوستم و رنگ موهایم شاکی بودم ولی الان برای نداشتن همانها ناراحتم. امروز هیچ چیز مثل همیشه نیست. پس باید فکری میکردم. باید همه چیز را از نو میساختم با رنگهای خودشان. به سمت گلهای کنار کلبه رفتم. همه را دانه دانه چیدم و روی هم تلنبار کردم. زمین، خالی از گل شده بود. باید گلهای جدید رشد کنند شاید رنگی شوند. سمت دیگر کلبه یک چاه آب بود سطل را برداشتم و از چاه آب آوردم و زمین را آب دادم. مقداری آب روی گلهای تلنبار شده ریختم. دستم را روی گلبرگهای لطیفشان کشیدم. یک آن معجزه شد. رنگ گلها برگشت. رنگ واقعی خودشان بود. و آن معجزه آب بود. حالا من ماندم و دنیای خاکستری و معجزه.داستانچی</description>
                <category>m_35820623</category>
                <author>m_35820623</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 17:29:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>