<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهِ من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35824247</link>
        <description>نوشتن اما،
تقدیرِ دست های بی رمقِ ما بود……</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:10:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/494910/avatar/9j40UR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهِ من</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35824247</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموش کردن آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35824247/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-j3g72k7qxm9z</link>
                <description>برای بخشیدن باید از خشم عبور کرد. از دالانهای طولانی خشم باید بگذری تا در نهایت بتوانی ببخشی. اما گاهی وقتها از کسانی آسیب دیده‌ای که هیچوقت انتظارش را نداشتی. از آدم‌هایی که دوستشان داشتی. اینجور وقتها هر چه از دالانهای تاریک و طولانی خشم هم بگذری، دیگر نمیتوانی ببخشی و این بدترین شکل فراموش کردنِ، آدمهاست.  2023 April 29</description>
                <category>ماهِ من</category>
                <author>ماهِ من</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 01:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجنگ، رها کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35824247/%D9%86%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-dz0uk0grtrkt</link>
                <description>دیر وقت است. آماده شده‌ام برای خزیدن زیر پتو و فرو رفتن در بالشت نرم و خوش بویم. برای بهتر خوابیدن همیشه تکه‌ای اسطوخدوس زیر بالشتم هست. چشمانم را میبندم. با بوی عجیبِ اسطوخدوس، شیرین و سرد، بویی شبیه نعنا و چوبِ خیس خورده همراه میشوم تا میرسم به گندمزار سرسبزِ باران خورده که نسیم لابلای ساقه‌های گندم‌ها می‌پیچد و به رقص وامیداردشان. میانِ خواب و بیداری هستم که با صدای آیفون مثلِ فنرِ از جا در رفته، سیخ روی تختم مینشینم. زمان و مکان را گم کرده‌ام. ساعت چند است؟ من کجا هستم؟ چند ثانیه‌ای میگذرد. از جایم بلند میشوم. از مانیتور آیفون نگاه میکنم، از تعجب چشمانم گرد میشود. این وقتِ شب، اینجا چه میکنم؟ دکمه‌ی در بازکن را میزنم و در چارچوب در منتظر می‌ایستم تا بیایم. خودم را می‌گویم.درِ آسانسور که باز میشود از دیدن چهره‌ی در هم فشرده و چشمانِ ورم کرده از گریه‌ام، تپش قلب میگیرم. انگار قلبم در حلقم میزند. طوری خودش را میان آغوشم جا میکند که یعنی هیچ نگو. منِ طفلکی، حتما روز سختی داشته. چند وقتی است با هم گپ نزدیم. کوتاهی از من بوده. خودم را فراموش کرده‌ام.می‌آید و روی کاناپه مینشیند. کنارش مینشینم. سرش را روی پایم میگذارد، خودم را می‌گویم. موهایش را نوازش میکنم. آرام اشک میریزد. آرام اشک میریزم. می‌گوید:&quot; خیلی خسته‌ام، خیلی. انگار وسط یه باتلاق گیر کردم. هر چی دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم. هر چی تلاش میکنم بدست نمیارم. چرا اون چیزی که میخوام نمیشه؟&quot; می‌گویم:&quot; اوهوم، آره حق داری. یه سوال میپرسم خوب فکر کن بعد جواب بده. فرض کن طنابی توی دستته که سر دیگه‌اش را یک اژدها گرفته و بینتون یه دره‌اس. اژدها مدام طنابو می‌کشه و تو به لبه پرتگاه نزدیک می‌شی، چی کار می‌کنی؟&quot;به سرعت جواب میدهد:&quot;&quot; تا جایی که زورم میرسه، تلاش می‌کنم و طنابو می‌کشم.&quot;می‌گویم:&quot;ولی اون یه اژدهاس و زورش از تو خیلی بیشتره، چیزی نمونده تا سقوط کنی.&quot; مستاصل نگاهم میکند. مهربانانه نگاهش میکنم. خودم را می‌گویم.می‌گویم:&quot; چرا طنابو رها نمی‌کنی؟ طنابای زیادی توی دستته و همزمان داری با چندتا اژدها میجنگی. جنگیدنِ بیهوده. یه تلاش هرز. اصرار برای اتفاقی که قرار نیست بیفته. عزیزِ دلم، منِ قشنگم، گاهی وقتا باید طنابو رها کنیم چون زور ما همیشه کفایت نمیکنه. رها کردن نشونه‌ی ضعف نیست. پذیرشه. پذیرش اینکه ما جنگجوی هر مبارزه‌ای نیستیم و گاهی نجات پیدا کردن در نجنگیدنه. دوردونه‌ی من، باید گاهی دست از تلاش بیهوده برداریم. بقا در نجنگیدنه.تو بقدر کافی قوی بودی. روزای پر رنجیو گذروندی که هر کسی از پسش برنمیومد. رها کن.&quot;با صدای وحشتناک رعد و برق از خواب پریدم. نفسهایم به شماره افتاده بود. بدنم خیس از عرق و بالشتم خیس از اشک بود.بلند شدم. چراغ اتاق را روشن کردم. روبروی آینه ایستادم و به زنِ در آینه خیره شدم. زنی که تمام زندگی‌اش با رنج و مبارزه گذشته است. صورتش را نوازش کردم و قول دادم که بیشتر دوستش داشته باشم. صورتش را نوازش کردم و قول دادم که دست از جنگیدن برای نشدنها بردارم. صورتش را نوازش کردم و قول دادم که دیگر زندگی‌اش را سخت نکنم. منِ عزیزم، منِ مهربانم، دوستت دارم. جمعه ۲۲ دی ماه ۱۴۰۲ ساعت ۲ بامداد </description>
                <category>ماهِ من</category>
                <author>ماهِ من</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2024 19:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافران به مقصد نرسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35824247/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-hcfuzporxdxk</link>
                <description>استاد جانخاطرتان هست، چهار سال پیش را میگویم. ۱۸ دی ماه ۹۸. شنبه روزی بود. کارگاه داشتیم. وقتی خبر رسید که ۱۷۶ نفر در آسمان، پُر آرزو پر کشیدند، ما روی زمین جان دادیم. خاطرت هست در گروه گفتیم:&quot; حال هیچکدوممون خوب نیست، میشه امروز کلاس نباشه؟&quot; شما گفتید:&quot; بیایید بچه‌ها، حالِ هیچکس خوب نیست. بیایید با هم حرف بزنیم بلکه دلمون آروم بگیره. بیایید تنهایی غصه نخوریم&quot; آمدیم، اما چه آمدنی. تکه تکه بود قلب هر کداممان. خاطرتان هست، وقتی آمدید و روبروی ما ایستادید گفتید:&quot; از صبح هر چی گشتم هیچ واژه‌ای برای این اتفاق پیدا نکردم. حتی به کتاب رضا براهنی هم سر زدم. اما اونجام چیزی نبود. منی که هر وقت واژه کم میارم میرم سراغ کتاب رضا براهنی هیچی پیدا نکردم. لال شدم.&quot; گریه کردید. تمام هیکلتان از هق هق گریه تکان میخورد و ما، وای وای ما درد، ما فقدان، ما سوگ، ما خشم، ما بیچارگی. هیچکدام نتوانستیم تسکین دیگری باشیم، بس که درد بزرگ بود و غم جانکاه. زخمی بودیم. زخمی‌هایی که هیچ مرحمی برای زخممان نبود. هنوز هم بعد از چهار سال این زخم باز است. استاد جانمآنها رفتند و ما ماندیم با روحشان که مدام میپرسند:&quot; به کدامین گناه؟&quot; و ما شرمگین برای بی‌جوابی. بعد از آن انگار خونشان دامن این سرزمین را گرفت. دیگر روی خوش ندیدیم. درد، مرگ، مصیبت، بلا، جوانمرگی، اعدام، مُردن‌های بی تشییع، شلاق، حبس، دیوار‌نویسی، فقر فقر فقر ...آری، شما رفتید و آه جگر سوز بازماندگانتان دامن این سرزمین را گرفت. ما ماندیم با فریادهایی که در گلو بغض شد. با اشک‌هایی که تا همیشه میبارد. آری، خونِ تک تک شماها و نفرین و فریاد بازماندگانتان تا ابد دامن این سرزمین را خواهد گرفت. دوشنبه ۱۸ دی ماه ۱۴۰۲ ساعت ۲۲:۴۵</description>
                <category>ماهِ من</category>
                <author>ماهِ من</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 00:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه میزنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35824247/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-qecpolzgkeuz</link>
                <description>امروز صبح تو را روی پله‌های جلوی مجتمع دیدم. تا به خودم بجنبم زنی انسان نما با لگدی تو را به میان آشغالهای کنار باغچه انداخت. دردی در پهلویم پیچید، چرا؟!؟!  از میان زباله‌ها بیرون آوردمت. قد یک کف  دست بودی. بدنت یخ کرده بود و میلرزیدی، درست مثل آن روزِ من وقتی ۷ ساله بودم. پشت میزِ قهوه‌ای رنگ بزرگِ کنار اتاق نشسته بودم،  شبیه کسی که در رینگ بوکس گیر افتاده باشد. پنج بعلاوه‌ی دو را نوشتم هشت. دستی بزرگ و سنگین بلند شد و روی گونه‌ام فرود آمد. ترسیدم. از ترس خودم را خیس کردم. حالا باید برای دو خطا تنبیه میشدم. یکی جواب اشتباه و دیگری خیس کردن شلوارم. دستم را گرفت و با لگدی محکم به داخل حمام پرتابم کرد. لبه‌ی شوفاژ در پهلویم فرو رفت.دردی در پهلویم پیچید. باید جلوی بابا برهنه میشدم و خودم را میشستم. وقتی امتناع کردم سگک کمربند بر کمرم نشست. من اما نگذاشتم کسی تو را برهنه ببیند. بلافاصله میان روسری‌ام پنهانت کردم. همراه من شدی. ضعیف و ناتوان بودی. نیاز به مراقبت داشتی. کاش آن روز هم کسی بود و من را میان دامانش در امان نگه میداشت. بین راه برایت شیر خریدم و یک سرنگ. به محل کارم که رسیدم، چند قطره شیر خوردی. میان روسری‌ام در آغوشم آرام گرفتی. اما من تمام آن روز بر خودم لرزیدم. عصر برای اینکه خیالم از سالم بودنت، راحت شود، رفتیم دکتر. همه چیز خوب بود. فقط تو ضعیف بودی. اما سگک کمربند کمرِ من را زخمی کرده بود. مامان که از سرکار آمد با ترس ولرز برایم پانسمان کرد چون اجازه‌ی دخالت نداشت و من تنبیه شده بودم و باید تحمل میکردم. با هم آمدیم خانه. تمیزت کردم. مثل من که جلوی چشمان پر خون بابا مجبور شدم خودم را تمیز کنم، نه. من اجازه ندادم کسی تو را ببیند. میان حوله‌ای داخل سبد گذاشتمت و کیسه‌ی آب گرم را هم کنارت. من اما سردم بود. مجبور شده بودم با آب سرد خودم را بشویم. لرزِ ترس و آب سرد از وجودم بیرون نمیرفت. آرام خوابیدی. آنقدر نگاهت کردم و از خدا خواستم که بمانی. اما من تهدید شدم که اگر یک اشتباه دیگر انجام دهم، سرم را میگذارد لب باغچه و گوش تا گوش می‌بُرد. من هنوز میلرزیدم. یکساعت بعد نفسهایت بِشماره افتاد. بند دلم پاره شد. دوباره نشستم پشت میز. همان رینگ بوکس. ترسیده بودم. دوباره اشتباه و اینبار هجوم اندامی به بزرگی یک کوه به سمتم و حائل کردن دستانم جلوی صورتم. گوشی دستم بود و دکتر میگفت چطور احیائت کنم. هر چه سعی کردم نشد. نفست تنگ شده بود. مثل آن روز، نفس من هم بالا نمی‌آمد. ضجه زدم. صدایت کردم. قلب کوچکت خسته شده بود. اما قلب من آنقدر محکم بر سینه‌ام می‌کوبید که احساس میکردم هر لحظه ممکن است سینه‌ام را بشکافد و بیرون بزند. در آغوش گرفتمت. بوسیدمت. چشمانم میبارید و اشک امان نمیداد. در بغلم نگهت داشته بودم به امید اینکه شاید دلت بخواهد به زندگی برگردی. ولی انگار دنیا برایت جای قشنگی نبود. من هم آن روز دلم میخواست می‌مُردم. میان همان حوله، در گوشه‌ای از باغچه‌ی آپارتمان به خاک سپردمت.درست مثل کودکی‌ام، مثل جوانی‌ام که آرزوهایم را به گور سپردم. مثل زندگی‌ای که اصلا شبیه زندگی نبود. تو را که به خاک میسپردم، زنی کنارم نشسته بود که آرزوهای از دست رفته‌اش را، جوانی‌اش را، خنده‌هایش را به دست خاک سپرده بود. اما من با تو عهد بستم که ما دوباره ریشه میزنیم. دوباره سبز میشویم.  با تو عهد بستم روزی دوباره در دنیایی قشنگتر همدیگر را می‌بینیم. با تو عهد بستم قوی بمانم و بجنگم مثل تو که برای زندگی جنگیدی.و برایت خواندم خونه‌ی ما دورِ دورهپشت کوه های صبورهخونه‌ی ماست اونور آب توی رویاست، توی یه خوابخونه‌ی ما قصه داره آلبالو و پسته داره پشت خنده‌های گرمشآدمای خسته داره...شنبه ۱۶ دی ماه ۱۴۰۲ ساعت ۸:۰۰</description>
                <category>ماهِ من</category>
                <author>ماهِ من</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 21:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرتِ بی‌انتها...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-trenvd6vuzve</link>
                <description>جاده بی سر و ته شده بود. هر چه می‌آمدم نمیرسیدم. انگار یکی ایستاده بود آنسوی جاده و هِی مثل کِش میکِشیدش. درد، درد، از فرق سر تا نوک پا. این چه سفرِ مزخرفی بود، آن هم بعد از نزدیک به یکسال. قبول، سالی یکبار مریض میشوم آن هم به بدترین شکل ممکن اما بی‌انصافی بود در سفری که برایش کلی برنامه چیده بودم، به این حال و روز بیفتم. چشمانم را میبندم تا هیچ چیزی را نبینم بلکه مسیر کوتاه شود. بالاخره رسیدم. مستقیم راهی درمانگاه شدم. کلافه‌ بودم، بقدری که حوصله شرح حال دادن به دکتر را هم نداشتم. دو جمله گفتم و خلاص. &quot; سینوزیت دارم، عفونی شده.&quot; دارو نوشت. نسخه را که بدستم داد، گفت:&quot; سِرُم داری اوضاع خرابه، آنتی بیوتیک داخل سرم&quot; انگار او هم حوصله توضیح اضافه نداشت. این روزها بیشتر آدم‌ها بی‌حوصله‌اند. صبر دیگر تعریفی ندارد. صحبت که طولانی شود، بحث بالا میگیرد، شاید به همین دلیل است که آدم‌هایِ این روزها بیشتر سکوت میکنند. داروهایم را از داروخانه گرفتم. بخش زنان تختِ خالی نداشت. راهی بخش مردان شدم. روی یکی از تختها نشستم و به مَردِ تزریقات چی یا هر اسمی که دارد، گفتم:&quot; همین جا سرم منو بزنید، نمیتونم منتظر بمونم&quot;رگم سخت پیدا شد، مثل همیشه. تمام حرصش از زندگی را با سوزن به داخل رگ من فرو کرد. هیچ نگفتم. من دردهای بدتر از این را پشت سر گذاشتم. چشمانم را بستم و منتظر شدم تا قطره‌های زرد رنگ، چیک چیک چیک وارد رگهایم شود. آرام آرام درد دورتر شد. سَرَم سبک شد. راحتتر نفس کشیدم. نمیدانم چه مدت گذشت، چشمانم را باز کردم، مایع زرد رنگ تمام شده بود. پیرمرد آمپول زن را صدا کردم تا شلنگ پلاستیکی را از دستم جدا کند. اسنپ گرفتم و راهی خانه شدم. یک راست داخل آشپزخانه شدم. مرغ را از فریزر بیرون آوردم و با مخلفات دیگر داخل قابلمه ریختم، چیزی شبیه سوپ. درِ قابلمه را گذاشتم‌ از آشپزخانه که بیرون آمدم نگاهم به گوشی‌ام افتاد. غم کنج قلبم نشست. بغض راه نفس را بست و اشک راهش را از میان پلکهایم باز کرد و تا گردنم رسید. دو سال و ده ماه است که دیگر ندارمت. اگر بودی از لحظه‌ای که خبردار میشدی حال ندار هستم تا روزی که حالم خوب میشد، زنگ میزدی. همیشه همین جمله‌ها را میگفتی:&quot; چرا چاییدی؟ شلغم بخور. از بس بنیه‌ات ضعیفه. هیچی نمیخوری. پرتقال و لیمو شیرین بخر، آبشو بگیر بخور. قُوه داره. ماهیچه بگیر سوپ درست کن. ننه من که دست و پا ندارم وگرنه خودم برات درست میکردم میاوردم&quot; صورتم تا گردنم خیسِ خیس است. خیس از اشک. اشکِ حسرت. حسرتِ روزهایی که داشتمت و قدر ندانستم. روزهایی که تو و مهربانیهایت زیاد بودید و من کم بودم.  روزهایی که تو دلتنگ میشدی و صبوری میکردی‌. میگفتی:&quot; دلم واست تنگ شده اما میدونم کار داری. از صبح تا شب میدویی مادر. هر وقت سرت خلوت شد یه سربیا ببینمت&quot;چقدر حسرت به دلم. حسرت دستانت، انگشتهای کشیده و لاغرت که مهربانانه نوازشگر بودند. حسرت داشتنت. لعنت به این حسرت. جمعه اول دی ماه سال ۱۴۰۲ ساعت ۲۳:۳۰ </description>
                <category>ماهِ من</category>
                <author>ماهِ من</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 23:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>