<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقطه چین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_35885491</link>
        <description>قصه ای که هنوز تموم نشده ... :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:31:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4054193/avatar/CdWcvB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقطه چین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_35885491</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چه حال خبر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-liqmltegbf10</link>
                <description>دیروز سرم درد گرفت. از کنکوری بودن خسته شدم دلم میخواست میرفتم میدویدم اونقدر میدویدم که دیگه چیزی نفهمم. یا یه کیسه بوکس جلوم بود اونقدر بهش ضربه میزدم دستم درد بگیره. بعضی وقتام دلم میخواد یه شمشیر بخرم و تند و تند همه کتابای درسی و کتاب تستای رو پاره کنم. بعضی وقتام دلم میخواد برم پینگ پونگ بازی کنم و با تک و تاپ زدن تمام خشممو خالی کنم.عوضش چشامو می بندم و همه اینا رو تصور میکنم، یا دراز نشست میرم، یا مثل دیروز بالش رو زیر مشتام له میکنم، بعدم ادامه میدم. زندگی چیز عجیبیه نه؟ کنکوری بودن عجیب تره.بعضی وقتام هم زندگی قشنگه. عاشقِ طلوع و غروبم و گرگ و میش هوا. یا ابرا. یا وقتایی که یهو میبینی چقدر خوب داری پیش میری و میزنی رو شونه خودت میگی دمت گرم.شما چه خبر؟نیاز دارم این شکلی بین کتابای غیر درسی غرق شم... نه کتابای درسی.. لعنت به هرچی کنکوره و کتاب تست و کتاب درسی... نه؟</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 08:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُریده هایی برای نبُریدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D8%A8%D9%8F%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%8F%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-iogskofsgcab</link>
                <description>خیلی چیزها می آمدند و خیلی چیزها می رفتند اما زیبایی همیشه جاودان می ماندکتاب امیلی و جست و جوزمان مثل یک مرهم استکتاب امیلی در نیومونزندگی بهشتی باید از همینجا و روی زمین آغاز می شدکتاب آنی شرلی در جزیرهجرم نابخشودنی داشتن اهداف پست است نه شکست خوردنکتاب آنی شرلی در اونلیارزشمندترین چیزی که می توانی در هر مدرسه ای یاد بگیری این است که خودت را بهتر بشناسی. اجازه نده تو را به چیزی غیر از خودت تبدیل کنندکتاب امیلی و صعوددر این عمر کوتاه ممکن است هزاران بار بمیریم و این از بزرگترین موهبت های زنده بودن استکتاب مغازه جادوییهر کس قلبش را به سوی عشق زمینی باز کند باید منتظر درد و رنجش هم باشدکتاب جاده طلاییچقدر دردناک است که هدفت از زندگی‌کردن، فرار از مردن باشدکتاب امیلی و صعودمی‌خواهم بیشترین تلاشم را برای زندگی ام بکنم، مطمئنم زندگی هم در عوض بهترین هایش را به من عرضه می کندکتاب آنی شرلی در گرین گیبلزنمیدانم بخشیدن مردم فایده ای دارد یا نه. چرا، دارد. حداقل خیال خودت راحت می شود.کتاب امیلی در نیومونگزاف ترین بهایی که برای هر خواسته می پردازی همان خواستن استکتاب جین در فانوس تپهکلمه ها زنده اند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که به سوی آن.کتاب تولستوی و مبل بنفششفا یافتن یعنی بفهمم چطور با دردی که همیشه در من زندگی می کند همزیستی کنم، بدون اینکه وانمود به نبودنش بکنم یا اجازه بدهم روزم را خراب کندکتاب بین دو قلمروگریزی زدیم به زندگی، نه..؟!</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 12:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-plzyrueczhg5</link>
                <description>این روزا، صبح که بیدار میشم، حالم متغیره... ساعت بیدار شدنمم متغیره، بعضی وقتا، خیلی خیلی کم پیش میاد، قبل ساعت 6 بیدار میشم، میرم پیاده روی، به صدای پرنده ها گوش میدم، میذارم نسیم صبحگاهی بهار صورتم، و بیشتر از صورتم روحم رو نوازش کنه، آدما رو می بینم و از کنار شون رد میشم... از کنار پیرمردا با بحثای سیاسی شون، پیرزنا با غیبتاشون، بعضی آدمای جوون با سیسِ ورزشی... از کنار همشون رد میشم... رد میشم و لبخند میزنم... زندگی هنوز هم پر شوره، هنوز هم &quot;جرقه&quot; یا &quot;لحظه های همیشه درهرگز&quot; هست... هنوزم با بوی قرمه سبزی مست میشم... به خاطر لازانیا ذوق میکنم... ولی...:)سخت میگذره. حوصله سربر میگذره. هیجان انگیز نیست. مزخرفه! من اهل دارک نوشتن نبودم، هنوزم نیستم... یا حداقل نمیخوام باشم ولی، از این تکرارِ تکراری خسته شدم... تو هیچکی نور امید نمی بینم... تو هیچ چیز و هیچکس. </description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 15:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه تیکه 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-2-rl6k6bwyrdqf</link>
                <description>20 دی 1404در حال حاضر اعصابم مشوشه. از همه چی. از این اعتراضات لعنتی و پا در هوا بودن و بیشتر از بهم ریختن پلنی که برای تولد دوستم ریخته بودم. حالا که نوشتم به نظرم سطح دغدغه هام خیلی کمه! خنده دار نیست؟! تولدو که بی خیال، اعتراضاتم که.... از این بدترش هم میتونه باشه... غیرِ اینه مگه؟ مشکل اینجاست من از برزخ خوشم نمیاد. از این حالتِ پا در هوا که معلوم نیست چی بشه... و خب، از ابهام، از مه الودی مسیر... دلم میخواد همه چی سر راست مشخص باشه... که نیست... و خب، مضخرفه که به خاطر نبودنش ذهنمو درگیر کنم نه؟ زندگی غیرِ اینه مگه..:)؟22 دی 1404این روزا مثل همیشه نیستم ولی خب، بد هم نیستم. نوسانیه حالم. از دینی بدم میاد، از هویت و سلامت هم بدم میاد، و نمیدونم چرا دستِ تقدیر همه اینا رو هم برام گلچین کرده گذاشته تو یه هفته و آزمون قلمچیم گذاشته تنگش. بگذریم. زندگی جالبه، نیست؟25 دی 1404چشمام میسوز26 دی 1404دیروز حتی فرصت کامل کردن جمله ام رو هم پیدا نکردم و محدودیت ده دقیقه ای ایم تموم شد. خواستم حذفش کنم و بعد گفتم، بذار بمونه خب!داشتم جلد هشتم آنی شرلی رو میخوندم، شاید برای دهمین بار؛ کتابای مونتگمری رو دوست دارم. بارها و بارها خوندم شون، نه که از اول شروع کنم تا آخر؛ یهو یاد یه تیکه اش میفتم و میخونم؛ البته الان مثل دو سه سال قبل دستم باز نیست که تا یادم بیفته پاشم از سر کارم و رو تختم لم بدم و اون تیکه،و چندین تیکه دیگه رو بخونم و غرق شم تو کتاب و نوشته های مونتگمری؛ چه قلمی داره این بشر! هیچوقت تکراری نمیشه. فکر کنم 16 تا از کتاباشو خوندم و چیز زیادی نمونده، کاش بیشتر مونده بود.قلمچی امروز تموم شد و با مرور فراز و فرود هایی که از اول داشتم، از نتیجه ام راضیم.اها داشتم از جلد هشت آنی شرلی میگفتم...28 دی 1404مزخرفه. تا خواستم بنویسم اونقدر کند شده ویرگول که تا این صفحه باز بشه محدودیتم تموم میشه :/ مسخره است خیلییی مسخره است.1 بهمن 1404امروز صبح، یکی از کلاسا رو پیچوندم و داشتم تو کتابخونه تست میزدم (دیگه تست زدن ته کلاس جواب نیست باید پیچوند)، که سرمو بلند کردم و با صحنه پایین اومدن نرمِ دونه های سفید برف از آسمون مواجه شدم :)))) داریم مگه قشنگ تر از این؟ با اختلاف یکی از بهترین صحنه های امسال بود.طبیعت چقدر قشنگه نه؟! هر چیزی که مربوط به طبیعته... چقدر غرق شدن توش زیباست... غرق شدن تو آبیِ آسمون، تو سایه روشن سبز یا نارنجی برگِ درختا، تو ابرا و تو حرکت ابرا ... تو بارون، تو برف، تو همه چی... .با همه اینا یکمی، این روزا خستگی و ناامیدی، توی ذهنم جولان میده... یکم، نه خیلی و نه در حدی که نذاره ادامه بدم. یاد گرفتم بذارم احساساتِ مختلف بیان یه چند روزی مهمونم باشن و برن و باز یه عده دیگه بیان و برن و همینطور تا اخر... . جالبه، نه؟ولی من عاشقِ شبای سرد زمستونم خصوصا اگه طوفان باشه بیرون... دلم میخواد یه کتاب بردارم و بعد تا گردن برم زیر پتو و اونقدر بخونم تا خوابم ببره و اخرش زیر پتو مچاله شم، و در نهایت صبح، آلارممو اسنوز کنم و دوباره برگردم زیر پتو مچاله شم.... چقدر چیزِ خوبیه این پتو.6 بهمن 1404-این روزا خیلی فکر میکنم+به چی؟- به آدما، به کسایی که کشته شدن، به پارچه های سیاه یکی درمیون روی خونه ها، به آینده نامعلوم و مبهمِ پیش روم، به خیلی چیزا... به خیلی حرفای نگفته...11/11/1404خستم. یه نموره این روزا سخت میگذره. خستگی طبیعی ای که میگن همه کنکوریا دچارش میشن بعد دی و بهمن یه طرف، خستگی و ناامیدی ناشی از این اوضاع یه طرف دیگه.نه نمیخوام غر بزنم ولی... سخته خب، و میتونه سخت تر بشه، ممکنه اصلا بگن کنکور بی کنکور. ممکنه هزار و یک اتفاق بیفته و من هم هزار و یک بار به خودم گفتم که درگیر احتمالات شدن، حماقته حتی اینکه صرفا بهش فکر کنی؛ ولی سخته فکر نکردن بهش.دلم نمیخواد برم مدرسه دیگه، حوصله امتحان دادن ندارم. معلما هم خیلی پرتوقع شدن حاجی هنوز بهمن تازه شروع شده بذارین از امتحانات دی بیایم بیرون بعد امتحان بگیرین...! همین دو هفته پیش بود که این موقع هنوز داشتم واسه امتحان فرداش میخوندم.پارسال بعد امتحانای دی، تا یه مدت طولانی این شکلی بودم که ادامه دادن سخته و نیاز دارم یه هفته space بخوره تو زندگیم و نه مدرسه پیش بره نه آزمون ... و الان؟ به حجم کارایی که هم زمان دارم سعی میکنم هندل شون کنم نگاه میکنم و یه نصفه روز بی دغدغه هم شده آرزو! نه اشتباه نکنین ناراضی نیستم، شاید یه جور حس قدرت و رشد ذهنی و توانی میده بهم که... من اون آدمِ پارسالم!؟ شاید هیچوقت به اندازه این یه سال کنکورم که هنوز نصفش گذشته احساس بزرگ شدن نکردم... سعی میکنم با قلبِ باز و ذهن آروم برم جلو، ادامه بدم، گورِ بابای هر اتفاقی که بیفته... این چیزیه که باعث میشه تهش بزرگ شم. و من به بزرگ شدن راضیم فارغ از هر اتفاق و نتیجه ای.تا زمستان نَگذَرَد،گَندُم نِمی روید زِ خاک قد کشیدن‌های ما،پاداشِ جان فرسودن است.24 بهمن 1404خدای من! واقعا 18 روز گذشت!؟ چه خبره یکم ارومتر دنیا!آخه تا میخوام بیام بنویسم اینجا این محدودیت 10 دقیقه ای کوفتی که به خوندن پست های دیگه گذشته تموم میشه...یکم دارم تو استرس کارنامه امروز له میشم. هرچند هرچند نسبت به چندماه پیش واقعا کشنده نیست استرسش ولی خب، مسخره است میدونم قراره به خودم بخندم بابت این استرس واسه هیچ و پوچ ولی دیگه، هست!حس میکنم به درس خوندن عادت کردم! خنده دار بود برام و غیرقابل باور که یه نفر به درس خوندن معتاد شه و نتونه درس نخونه! ولی الان این شکلیم که انگار کارای دیگه یکم زودتر حوصله ام رو سر میبره... البته شاید به خاطر نزدیک شدن به پایان هم باشه، ادم عذاب وجدان میگیره بخواد کار دیگه ای بکنه و تمام درسای نخونده میاد جلو چشمش.از نهایی ها بدم میاد... میترسم بهم ضربه بزنن، ولی خب، چه میشه کرد چیزیه که هست.عاشق این پتوس های روی میزمم. این یکی که تازه گذاشتم اروم اروم داره ریشه میکنه، دیدین چقدر یه گیاه اروم رشد میکنه؟ نه عجله ای داره، نه هول و ولا، نه نگرانی! فقط میره جلو و اخرشم، یهو میبینی این چقدر بزرگ شد! شاید بهتره یکم از گیاه یاد بگیرم و یکم از این هول و ولای کامل نبودن و رشد نکردن در بیام... فقط برم جلو؛ هرچند نسبت به قبل این دید رو بیشتر پیدا کردم ولی نیازه، عمیق تر شه؛ آره!7 اسفند 1404خسته ام یه مقدار؛ این فکره، مثل خوره اتفاده تو وجودم که، کی تموم میشه پس؟! حوصله ام سر رفت! بله بله میدونم فهرست بدبختی های زندگی همیشه هست و فقط یه بدبختی بعد تموم شدن با یه بدبختی دیگه جایگزین میشه، قبول! ولی خب، بهرحال حوصله ام از این بدبختی سر رفته و مهم نیست یکی دیگه بیاد! چه بهتر اصن!هرچند که ظاهرا تو زندگی ما بدبختی ها از بین هم نمیرن! فقط اضافه میشه! این دیگه قانون پایستگی رو میبره زیر سوال نه؟انصافا حوصله جنگ ندارم، بسه دیگه! حس کسیو دارم که داره با یه بار سنگین، یه بار خیلی سنگین، تو یه مسیری میره که مه، تمامش رو گرفته؛ و مجبوره ادامه بده، اونم با باری که حتی اگه مه هم نبود، ادامه دادن باهاش سخت بود:))زندگی تجربه تلخ فراوان دارددو سه تا کوچه و پس کوچه واندازه ی یک عمر بیابان داردما چه کردیم و چه خواهیم کرددر این فرصت کم!؟9 اسفند 1404داشتم فکر میکردم، خدایا؛ بس نیست؟دلم نمیخواد غر بزنم ولی... بس نیست؟ واقعا بس نیست؟ کشته شدن ادما بس نیست؟ پا در هوا بودن مون بس نیست؟ نگران بودن بس نیست؟10 اسفند 1404نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. نمیتونم خبر چک نکنم. نمیتونم مثل آدم بشینم درس بخونم. نمیتونم، شاید هیچوقت تو زندگیم اینقدر عمیق، سخت نبوده برام ادامه دادن.با خودم میگم مگه حدِ دووم آدمی چقدره؟! تو این 18 سالی که هنوز کامل نشده، چند بار باید جنگ داخلی و خارجی ببینه یه نفر مگه؟دوام اوردم. باز هم دوام می آورم اما کاش معنای زندگی ام چیزی بیشتر از دوامِ دوام آوردن باشد11 اسفند 1404امروز &quot;بهتر&quot; بودم. صبح که بیدار شدم، هجوم جریان افکار به ذهنم مثل قبل ناراحتم نکرد، راحت تر ادامه دادم، از ترس و نگرانی آینده راحت تر گذشتم، از خوندن اخبار دست کشیدم و دست برداشتم از دل سوزوندن برا خودم.آره خب، زندگی همینه دیگه مگه همیشه نمیگفتم بالا پایین داره؟! خب داره دیگه! داره! بالا پایینش واسه من اینطوریه، بذار بگذره... بذار بگذره... .ولی آدم، کنار میاد، با همه چی کنار میاد و این عجیب ترین ویژگیه آدمیه . سال پیش این موقع تصور جنگ هم برام دور از باور، و ترسناک بود، ولی الان ...!28 فروردین 1405بعد مدتها دوباره میتونم تو این قاب بنویسم. کلی حرف نگفته دارم، کلی اتفاق نوشته نشده افتاد این مدت، شاید گفتم یه روزی همه شونو شایدم نه؛ به هرحال این مدت حس کسیو داشتم که دفتر و قلمو ازش گرفتن و نمیتونه بنویسه. بگذریم.نمیدونم چرا اینا رو میخوام اینجا بنویسم، اصطکاک خودکار با کاغذای دفترم، لذت بخش تر از صدای ممتد کیبورده، هرچند دومی هم جذابیتایی داره ولی شاید نوشتن این جملات، اینجا، من رو به عمل کردن بهشون مقیدتر بکنه، یکجور احساس مسئولیت به حرف هایی که در ملا عام گفته شده !من خیلی فکر میکنم، زیاد، خیلی خیلی زیاد؛ عادت جدیدی نیست، اتفاقا الان کمتر شده، از وقتی فهمیدم به جای فکر کردن میشه حس کرد، کمتر شده، ولی هنوزم هست.شنیدین میگن، آدما حرف و عمل شون یکی نیست؟ من زیاد حرف نمیزنم، نه نه اشتباه نشه، ادم خجول و کم حرفی نیستم، منظورم اینه که از فکرام و ایده های عمیقم، زیاد حرف نمیزنم. پس شاید در خصوص من بهتره گفت، فکر و عملم، یکی نیست؛ و این فاصله بین فکر و عمل من رو آزار میده.در واقع از چند سال پیش بود که عمیق تر فکر کردنم شروع شد، طی یسری اتفاقاتی، فهمیدم نیازه تغییر کنم، رشد کنم، نیازه به خودم رو بیارم. ولی راستش، نمیگم همه اش، ولی بیشترش تو فکرم بود. کم کم بهتر شد، یه تغییراتی داشتم، ولی نه اونقدری که میخوام، نه اونقدری که کسی که پنج ساله دنبال تغییر و رشده، رشد کرده باشه. دلیلش خیلی چیزاست، دلیلش سوالای حل نشده تو ذهنمه، دلیلش در توهم رشد بودن به خاطر زیاد فکر کردنه، دلیلش استمرار نداشتنه، حتی رو چیزای کوچیک.بگذریم! اخیرا جریاناتی پیش اومد که به قول اون شعره از مولانا &quot; خلق را با تو چنین بد سو کند تا تو را ناچار رو آنسو کند&quot; ... تصمیم گرفتم رو آنسو کنم! عمیق تر، قوی تر، مستمرتر، حتی با این سوالای تو ذهنم، شایدم به خاطر این سوالای توی ذهنم! کلافای سردرگمِ زیادی هست که باید باز شه.راستی، 10 اسفند گفتم، مگه حد دووم آدمی چقدره... فهمیدم، خیلیه... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم:))2 اردیبهشت 1405تیکه تیکه 2، خیلی کم تیکه است! ولی خب... شاید بد نباشه منتشر بشه. وایبشو دوست دارم... فقط همین</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه، نقطه، نقطه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-rvhh3l5su7y9</link>
                <description>نقطه ها را دوست دارم. بالا و پایین شدنشان، بود و نبودشان، حتی بود و نبود یکی شان، یک حرف را عوض می کند و یک حرف، یک جمله را و یک جمله یک متن را و یک متن، شاید، شاید یک زندگی را.از تراکم و دور و نزدیک شدنشان توی نقاشی هایم با راپید، که به نقاشی روح می دهد، خوشم می آید.نقطه، فقط یک نقطه است، آنقدر کوچک که شاید حتی دیده نشود، و همین یک نقطه در انتهای جمله، اگر یک عدد باشد یک معنا می دهد، اگر سه عدد باشد یک معنای دیگر و اگر نباشد باز هم یک معنای دیگر! چه چیز دیگری می شناسید که بود و نبودش، اینقدر معنا بدهد!؟از نقطه بگذریم؛ خودم را می بینم. روی صندلی که به زور دو سرامیک 50 در 50 سانتی متر را اشغال کرده نشستم. در خانه ای 200 متری، در شهری پر از این خانه ها، و شهر در کشوری پر از این شهرها و حتی بزرگتر، و کشور در قاره ای که نقش کشور در آن، گربه ای بیش نیست، و قاره میان خشکی هایی که به زور یک چهارم کل این کره خاکی که می گویند در هر خورشید چندین و چندتا از آن جا می شود، قرار دارد. و من به این می اندیشم، چقدر هیچم! شاید از نقطه ای که در ابتدا گفتم هم هیچ تر، کوچکتر. هرچقدر هم بزرگ شوم، مشهور شوم، پولدار شوم باز هم، نهایتم یک نقطه ای، کمی ، فقط کمی تو پر تر می شوم. شاید قبلا نقطه بودنم در این کیهان بی انتها، کمی اندوهگینم میکرد اما اکنون، شاید نقطه بودن بهترین چیزی است که می توانم باشم، مگر چه چیز دیگری می شناسید که بود و نبودش، اینقدر معنا بدهد!؟</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 18:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه تیکه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-evqxqbbqubdc</link>
                <description>جمعه، ۲۵ مهر ۱۴۰۴بعد مدتها تصمیم گرفتم بنویسم نمیدونم محدودیت ده دقیقه ای StayFocusd اجازه تموم کردنشو میده یا نه ولی مهم نیست؛ فوقش هر شب یک تیکه مینویسم.نمیدونم از چی بنویسم. این روزا، شلوغه. هنوزم بعضی وقتا نمیتونم باهاش در صلح باشم ولی در مجموع، اوکیه. زندگی همینه دیگه یه روز خسته میشی یه روز میبری یه روز جو گیر میشی یه روزم میمیری تهش.. غیر اینه مگه؟ فکر میکردم دوازدهم قراره سالی باشه که یه خط درمیون برم مدرسه و فوقِ فوقش هفته ای یه بار آفتابی شم و بقیه روزا بشینم تو خونه بخونم ولی خب، زهی خیال باطل!البته مدرسه بد نیستا... میخندم، خیلی میخندم. کلا با بچها بی مزه ترین چیز هم خنده داره؛ اونقدر تو راه برگشت سرویس با دوتا از رفیقام از هر دری میگیم و میخندیم که میترسم راننده به سلامت روان مون شک کنه. از نشستن تو حیاط با بعضیا، تو سایه، و حرف زدن، خوشم میاد... بعضی معلما هم باحالن... از تست زدن سر کلاس یسریا هم خوشم میاد... کلاس دهم و قبلش، تا دلتون بخواد یواشکی رمان میخوندم سرکلاس ، خیلی کیف میداد انصافا! حالا شرارتم رو یه جور دیگه تخلیه میکنمعجیبه ولی حس میکنم از دهم خیلی حالم بهتره؛ و این خب، حس خوبیه! سال دهم خیلی بهم ریخته بودم، خیلی خسته، شاید افسرده، نصف الانم نمیخوندم ولی اصن یه وضعی بود. یه استرس و افسردگی پنهانی اومده بود وارد زندگیم شده بود که خودمم نفهمیدم. با خودم در تضاد بودم. از یه طرف فکر میکردم حالم خوبه، از یه طرف حکمت بغض کردنا و به زور جلوی گریه گرفتنا رو، وقتی بابام، یا مشاور مدرسه، حالمو با نگرانی میپرسیدن رو نمیفهمیدم. البته شاید همه اش به خاطر فشار دبیرستان نبود، البته فشار دبیرستان که نه، اون ذهنیت اشتباه نسبت به فشار دبیرستان.. وگرنه که بیشتر شد و کمتر نه! یه سری وقایع دیگه هم موازی باهاش در حال وقوع بود؛ تا دیدم وضعیت جسمی ام مثل حالم خیلی متغیر شده، شمردم دیدم یه 7، 8 باری سرماخوردم اون سال! جدا از مشکلات عجیب و غریب معده که به زور یه سری از امتحانا رو دادم... تا رسید به دی که دیگه اوجش بود.. یه کف دست برنج هم به زور میخوردم :/ ولی، همیشه پایان این ماجرا برام الهام بخش اینه که، شروع حال ادمو خوب میکنه... از نظر مسائل دیگه حقیقتا تو شرایط خوبی نبودم و درگیر یه سری مشکلات دیگه بودم ولی خیلی رندوم، دقیق یادمه، سه شنبه ساعت 8 یا 9 شب گرفتم خوابیدم، در حالی که حالت تهوع، و کنارش شاید، ناامیدی کل وجودمو گرفته بود، صبح زود بیدار شدم نشستم واسه یه شبه المپیادی که چندماهی بود تصمیم به شرکت کردن توش رو گرفته بودم، شروع کردم به خوندن، بعد مدتها. و بعد چند روز نه از حالت تهوع خبری بود نه ناامیدی، و جاشو امید و سرزندگی گرفته بود.نه که با همین فرمون تا الان جلو اومدم ولی حالم بهتره! هدف ادمو صیقل (درست نوشتم!؟) میده... هرچند که در واقعیت پوچ باشه ولی خب... زندگی همینه دیگه.پنجشنبه 22 آبان 1404نه جدی یه ماه شد از اخرین نوشته ام؟ من که میخواستم هر شب بنویسم .. :) زندگی شلوغه... از روی دور تند بودن زندگی، نمیگم بدم میاد... به شرطی که بهش برسم قشنگه... ولی خب.. میرسم!؟ اِی.. کم و بیش... یه جا عقب میفتم... بعضی وقتا جلو می افتادم ولی فعلن که نه...این روزا هنر کنم میرسم بهش... حجم کارا زیاده، بخوای زندگی هم کنی، باز سخت تره... ولی سعی کردم نزنم از چیزی... نه از ورزش، نه از مدیتیشن، اضافه کاری کنم میتونم یکم رمان، یا فیلم، اونم با عذاب وجدان بخونم و ببینم... خوبه، ناشکری نمیکنم... چند روز پیش پدر یکی از بچه ها فوت کرد... اگه جاش بودم دلم نمیخواست کسی برام ترحم کنه، پس نمیگم خیلی دلم براش میسوزه، ولی میدونم شرایطش خیلی سخته، و امیدوارم قوی تر شه، نه اینکه بشکنه. و این منو به فکر فرو میبره که، حتما باید شرایطت سخت تر شه تا به اسون بودنش پی ببری؟ و این باعث میشه روی دور تند بودن زندگی، کمتر مهم شه... بعضی وقتا بی حوصله میشم، بعضی وقتا حسرت میخورم، بعضی وقتا حسودی ام میشه... ولی میگذره... قبلنا میچسبیدم به این حسا، نمیگذشت ولی الان... کمتر میچسبم بیشتر رها میکنم... بیشتر میگذره...دوشنبه 26 آبان 1404امروز... نمیدونم گیجم شلوغم مضطربم خسته شدم... حوصله نمیکنم... ولی میخونم و هیچ وقت نفهمیدم کدومش بهتره... بخونی یا بیخیال شی... فعلا، تا الان همین اولی رو در پیش گرفتم... میترسم بهمن اون خستگی که میگن همه خسته و بی انگیزه میشن بیاد سراغم... بهمن پارسال که اومد ... حتی حوصله نوشتن هم ندارم. مهم نیست در این لحظه و در حال حاضر یه ابر سیاه ذهنمو احاطه کرده که پر از ناامیدی و اضطراب و شلوغیه... که اگه بهش پیله نکنم میگذره... گفتم ابر.. چرا بارون نمیاد...؟! پاییزِ بدون بارون؟! مگه میشه اخه...پنجشنبه 6 آذر 1404خسته شدم از بی دقتی... یعنی اگه یه چیز باشه که بگم آتیشه به هرچی تلاشه، یا یه سوراخ تو کیسه ای که زحمتامو توش میریزم همین بی دقتیه... موندم واقعا چیکار کنم و حس میکنم درجا میزنم و انتظارات بالای خودم بس نبود که انتظارات بالای بقیه هم اضافه شده و اگه حواسم نباشه... له میشم زیر فشار این همه انتظار... بگذریم منکه حواسم هست و له نشدم و نمیذارم بشم... آنفولانزا شایع شده... چقدر احتمال داره وقتی دو نفر تو خونواده انفولانزا گرفتن تو نگیری؟ ... حالا هر چی خیره منکه مشکلی ندارم... بماند که هفته بعد معلما رگ باری امتحان گذاشتن و اخرشم گلچین شده به قلمچی... از پنجشنبه‌های قبل قلمچی بدم میاد از غروب جمعه بعد قلمچی هم بدم میاد چه وضعشه... کاش تو یه جزیره تنها زندگی میکردم مطمئنم پشت کنکور موندن هم نمیتونست ازار دهنده باشه... چه برسه به مطابق انتظار نشدن قلمچی... دارم غر میزنم نه؟ چی بگم خب... آسمون امروز، خیلی قشنگ بود راستی... از ابرا، تو اسمون آبی خوشم میاد...پنجشنبه 20 آذر 1404دارم بد پیش میرم دارم بد پیش میرم دارم بد پیش میرم و چون دارم بد پیش میرم باز هم بد پیش میرم و وای خسته شدم دلم میخواد غر بزنم وای وای وای مضخرفه زندگی واقعا مزخرفه خستهههههه شدم از خودم خسته شدم اه.حس میکنم، این هفته بد پیش رفتم خیرِ سرم میخواستم ساعت مطالعه ام بالا باشه... امروزم که بدتر از هر روز مضخرفه واقعا مضخرفهو چون وقتم تلف شده دارم بیشتر وقت تلف میکنم... اینجور وقتا یاد اون تیکه از شازده کوچولو میفتم که اون مردی که مست بود، میگفت &quot;مینوشم تا فراموش کنم که نوشیدم&quot;جالبه نه؟ یه چرخه معیوب... که باید شکسته شه.... خب... بیخیال، غر هامو زدم، برم بشکنمش.چهارشنبه 26 آذر 1404سرم درد میکنه و چشمام میسوزه و این واسه ساعت 2:55 ظهر (یا بعد از ظهر؟ سرِ این همیشه با آبجیم اختلاف داریم... به نظر منکه ظهره)، زوده. تهِ دلم استرس آزمون آخرِ هفته رو دارم و مزخرفه که واسه همچین چیز کوچیکی استرس دارم... ولی از شب قبلش بیشتر استرس می گیرم، گاها کابوس تراز و درصدای بد فردا و هزارتا مشکل دیگه رو میبینم، گاها با تپش قلب بیدار میشم و همیشه بعد ازمون تا زودهنگامو نبینم اروم نمیگیرم و بعدشم نه که خوشحال شم.. تا الان که نشدم... دو بار اول گریه بود و دفعات بعد پذیرش و اخرین دفعه، امید، نه به خاطر نتیجه، به خاطر ابرا ... بگذریم... لابد میگین کنکورو میخوای چیکار کنی... سوال خودمم هست.. جالب نیست به خاطر یه آزمون ساده، یا بهتر بگم، حرف و سرزنش بقیه به خاطر یه آزمون ساده، استرس داشته باشی و بعدشم ناراحت شی... جالب نیست.. ولی خب.. چیزیه که هست.. همین روزا میرم تو کارش که دیگه اینم از بین ببرم... این روزا نقاشی میکشم... خوشم میاد... راستی این روزا بارون میاد... فوق العاده استت ادم سیر نمیشه... دستِ خودم بود میرفتم بیرون کلشو، مگه سیر میشه ادم اخه... حالم خوبه، زندگیم متعادله نسبتا، جالبه که نسبت به قبل کنکور شاید متعادل تر باشه! یادداشتای چند سال پیشو میدیدم، از اینایی که میای واسه سال جدید هدف تعیین میکنی، که هیچ کدومش هم معمولا محقق نمیشه! ، دیدم ملتمسانه میخوام حداقل هر روز 20 تا دراز نشست برم و ... این روزا؟ خب معمولا 60 تا دراز نشست که رو شاخشه، به علاوه چیزای دیگه ... یا دلم میخواست صبحا زود بیدار شم و باز هم.. عرضم به خدمت تون که فک کنم سه ماهی میشه که شمار روزایی که بعد از ساعت 7 بیدار شدم واقعا انگشت شماره! خلاصه که این حس خوبی میده... . تنها حسرتم رمان خوندنه که، نه که نباشه ولی کم شده، بعد کنکور جبران میکنم و این صفحه رو با معرفی رمانای بیشماری که خوندم میترکونم... هوم.جمعه 28 آذر 1404صدای بارون میاد... صدای رد شدن ماشینا، از روی چاله های آبِ ناشی از بارون... صدای خوردن بارون به پشت بوم... صدای خوردن بارون به شیشه... صدای پاییز میاد نه؟! قشنگه... یه چیزی از قشنگ اونورتر... دلم میخواد روزای بارونی به هر بهانه ای شده برم بیرون، حتی شده به خاطر آزمون امروز صبح... خوشحالم... امیدی که در اوج ناامیدی هفته پیش تو قلبم روشن کردم، با نتیجه امروز روشن تر شد... از چی بگم؟ نمیدونم... قصدِ خاصی از نوشتن نداشتم فقط میخواستم از صدای بارون بگم... کی میگه پاییز فصلِ افسردگیه؟! پاییز اگه این شکلی باشه که، از بهار هم آدمو با طراوت تر میکنه... چقدر زندگی قشنگه... چقدر قشنگیای زندگی تو سادگیه... .شنبه 29 آذرشنبه هام هر دو هفته یه بار یه ریتمِ تکراری داره... خفه کردن خودم با تفریح ، یه دو سه ساعتی، بعد ورزش و بعد برگشتن به تکراریِ همیشگی... چقدر خوب که امتحانات دی داره شروع میشه ... نه که کشته مرده امتحان باشم ولی همینکه تایم مدرسه رفتن گرفته نمیشه خیلی خوبه... فردا شب یلداست، ولی... مگه نباید کلِ خانواده دور هم جمع شن؟ چقدر دلم گرفته که داداشم نیست... یعنی یلدای بعدی من هستم..؟!جمعه 5 دیمیخواستم 30 اذر تمومش کنم و بعد به عنوان فصلنامه منتشرش کنم ولی باید مزینش میکردم به چند عکس و سر و سامون میدادم یکم نوشته رو و از حوصله و زمانم خارج بود ... بنابراین این طور که بوش میاد به جای فصلنامه قراره سالنامه شه... مهم نیست.به طرز رگباری تو این چند ماه اخیر چک نویس پر کردم و خودکار خالی... و، چرا بقیه فقط نتیجه رو می بینن!؟ هیچکی حواسش به چرک نویسای پر شده نیست، هیچکی به خالی شدن خودکارا نگاه نمیکنه... به اضافه وزن شدیدِ کلاسورم (احتمالا از وزن من گرفته به خودش اضافه کرده.)، به گودی چشمام، به دفترچه های پر شده و هزارتا چیزه دیگه.بله دنیا، انتظار نتیجه داره، دنیا نتیجه محوره، اون عددِ معلوم نیست چند رقمی که رتبه کنکورو رقم میزنه، نه به چرک نویسای پر شده است نگاه میکنه نه به خالی شدن خود کارات نه به لاغر شدنت نه به هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه.ولی، دنیا اینطوریه... کنکور اینطوریه... جامعه اینطوریه... غریبه ها اینطورین... خانواده خودت چی ...:)؟ از این اخری نمیشه انتظار داشت یکم.... یه نموره بیشتر فکر کنن؟سه شنبه 9 دیعجیبه که میخوام منتشرش کنم. بدون عکس و بدون اینکه مطمئن شم به اندازه کافی کامل هست یا نه. ولی خبیکشنبه 14 دیلابد میگید مگه نمیخواستی منتشرش کنی؟ خب چرا ولی محدودیت 10 دقیقه StayFocusd اجازه نداد و نذاشت جمله امو تموم کنم و صفحه رو بست... منم از خدا خواسته ادامه دادم... اخه شک داشتم. کمالگرایی و این حرفا... .امشب داشتم فکر میکردم بعضی لحظه ادم، این شکلیه که از تهِ تهِ دلش، نمیخواد یه کاریو ادامه بده یا به هرحال انجام بده یا اصلا یه لحظه ای رو زندگی کنه ولی... ناچاره و ناگزیر... امسال خیلی بیشتر از این لحظه های ناچاری تجربه کردم خصوصا وسط ازمون زدن این شکلیم که نه دیگه بسههه نمیخوام، و بعد میدونم باید سرجام بشینم و ادامه بدم... سرِ درس خوندن هم همینطور... و سرِ سر و کله زدن با نگرانیام... دیدین نگرانِ یه اتفاقی هستین و بعد اون اتفاق میفته و لحظه اول فکر میکنین چقدر فاجعه است؟ و بعد اره.. باز هم لحظه ناچاری... و میگذره... زندگی جزو معدود خوبیاش اینه که میگذره... اگه نمیگذشت چقدر بد میشد... یا اگه نذاریم بگذره چقدر بد میشه...! نمیدونم می فهمین منظورمو از این یا نه... ولی جلوی گذشتن زندگی رو گرفتن، یعنی موندن تو یه اتفاق، نشخوار کردن در موردش، و ... وقتم تموم شد... . یعنی یه دقیقه مونده ولی نمیخوام جمله ای ناتموم بمونه. هوم.سه شنبه 16 دیشاید وقتشه منتشرش کنم، نه؟!</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 13:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه بتونی ...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-mwfqf1sqggu8</link>
                <description>این روزا روزای شلوغیه! و خب معلومه دست و بالم به اندازه تابستونای قبل باز نیست ولی خب، تمام زورمو میزنم یه جوری لذت ببرم از چیزی که هست... چون میدونم در سال های اینده، وقتی از دور به این روزا نگاه کنم، نمیخوام غصه بخورم چرا کم خوندم یا ...، بیشتر برا این ناراحت میشم که یه وقت کنکور رو مساوی زندگی نکردن دونسته باشم و دور همه چی خط کشیده باشم. اصن چی شد که زندگی کردن و کنکور دادن دو تا چیز متضاد شدن با هم؟! بگذریم.خیلی وقت پیش تعریف فیلم About time رو شنیدم ( از تو مقدمه نردبام ریاضی خیلی سبز! معدود فایده ای که کتاب برام داشت :)))  ) و خب دیروز سفت و سخت تصمیم گرفتم ببینم فیلمو ولی خب... نمیدونم این برنامه نوشتن و تحلیل آزمون چرا اینقدر کش میاد! عوضش امروز دور زدم برنامه رو و نشستم ببینم فیلمو.. گور بابای درس ( برای یه دو ساعتی)!از اینجا به بعد رو، اگه ندیدین فیلمو بعدش بخونین، نمیدونم اسپویل خواهد داشت یا نه ولی کلا، هر فیلم و کتابی رو سعی کنین یه قطره اش هم اسپویل نشه براتون، مزه اش میره، یا کم میشه.فیلم، فیلم جالبی بود! داستانش هم ایده اش فوق العاده بود! خوشبختانه ملایم بود، خوشبختانه اتفاق خیلی خیلی ناگواری نیفتاد؛ و به نظرم از اون دسته فیلمای قابل پیش بینی نبود و این خیلی خوب بود. موسیقی فیلم به دل می نشست و چقدر وایب دریا، وایب خونه شون و وایب خانواده شون خوب بود! رابطه قشنگی بود، چه رابطه مری و تیم چه رابطه خواهر برادری که تیم و کیت کت داشتن و چه رابطه پدر پسری و همه چی...دریا... دریا وایب قشنگی داره نه؟و اما داستان، یه فیلمای هست دوست دارم ببینم شون و ببینم به کجا میرسه، پیامش چیه!؟ چی میخواد بگه؟! دلیل اصلی دیدن این فیلم هم همین بود. داستانش داستان پسری که ظاهرا به صورت ژنتیکی، میتونه در زمان سفر کنه (یا بهتره بگم به گذشته سفر کنه)، و تغییراتی رو ایجاد کنه. میدونین این آپشن، آپشن خوبی برای در رفتنه! مثلا فرض کنین کنکور بدین بعد که پاسخنامه اومد برگردین دوباره کنکور بدین و بعله ...!استفاده کلی پدر تیم از این آپشن، برای لذت بردن از زندگی بود و به گفته خودش کتاب خوندن و خوندن چندباره کتابای دیکنز :)) ، استفاده خود تیم ( جدا از در رفتن از اشتباهاتی که کرده، و منصف هم باشیم، اصلاح اشتباه دیگران) اول برای دوست دختر پیدا کردن (همون پیدا کردن عشق زندگی) و بعد، اره باز هم برای لذت بردن از زندگی بود و در آخر، کنارش گذاشت! ( راستی گفتم نمیدونم اسپویل میشه یا نه؟ خب دارم کلشو اسپویل میکنم دوستان!)گفتم، ازش برای لذت بردن از زندگی استفاده می کردن، چطوری!؟ این شکلی که اون روز رو یه دور عادی تجربه می کردن و به قول خودشون با زندگی پیش میرفتن و بعد دوباره بر میگشتن و اون روز رو زندگی میکردن! چه فرقی بین تجربه کردن و زندگی کردنه؟ به نظرم همه مون زندگی رو تجربه میکنیم، سپری می کنیم، پیش می بریم و در اخر یه جوری تمومش میکنیم، ولی هر کسی زندگی رو زندگی نمیکنه! چند روز پیش آبجیِ 7 ساله ام گفت امروز بهترین روز زندگیمه! فکر میکنین چرا؟ چون ناهار ماکارانی داشتیم! به همین سادگی:))نمیدونم از کجا شنیدم یا خوندم ولی با این موافقم که آدم، برای اینکه یاد بگیره چطور زندگی کنه، باید یه بار بمیره. وقتی بمیری، تازه به کوچیک بودن سطح دغدغه های به ظاهر بزرگت پی می بری، تازه خودتو از بالا نگاه میکنی و می بینی چه چیزای به ظاهر کوچیکی بوده که همونا اصل بوده! همونا زندگی رو تشکیل دادن، همون آب خنکی که دستتو باهاش میشستی، همون بوی قرمه سبزی، بوی کیک یا بوی پیتزایی که تو خونه پیچیده، همون هوای سردی که صبح زود از پنجره میاد تو... و خیلی چیزای کوچیک دیگه.بعد دیدن فیلم About time، فهمیدم نیاز نیست حتما بمیری تا به این پی ببری، شاید فقط نگاهتو باید عوض کنی؛ شاید به قول تیم هر روزتو طوری باید زندگی کنی انگار از عمد به اون روز برگشتی تا ازش لذت ببری! میفهمین یعنی چی؟ یعنی مثلا فرض کنین یکی از آدمایی که دوستش دارین رو از دست دادین و الان از آینده برگشتین و دارین باهاش وقت میگذرونین، غیر اینه که از لحظه لحظه اش لذت می برین و عمیق تر میشه رابطه تون؟ یا فرض کنین به هر دلیلی، سلامتی تون دچار مشکل شده، نمیتونین بو کنین یا بچشین یا ببینین، غیر اینه که اگه برگردین به لحظات قبل از این مشکل، با نهایت وجودتون از سالم بودن تون لذت می برین؟ ما چیزای عادی زیادی برای از دست دادن داریم که زیر روزمرگی، نگرانیا و دغدغه ها مون، گم شون کردیم و ازشون لذت نمی بریم! بهش فکر کنین :)تو قراره بمیری... زود...همه این داستانا همه این ترسات، دلهره هات، شکست هات، امیدهات، همه اینا زود پاک میشه پاک پاک پاک پاک... هیییچکس حس شون نمیکنه تموم میشه میرهحسین عرب زاده</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 15:37:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-iev6ascj9q2r</link>
                <description>منِ بیست ساله ی عزیز سلام! طبق معمول اونقدر حرف واسه گفتن دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم؛ امروز حال و هوای خاصی داشتم، کنکور 1404  تموم شد و الان منِ 1405ای، رسما یه کنکوری محسوب میشم، رسمنِ رسمن و دیگه نمیتونم از تلاش کردن شونه خالی کنم... نیومدم تو این نوشته فقط از کنکور حرف بزنم چون واسه توی بیست ساله، احتما، کنکور یه چیزیه که خوب یا بد واسه تو تموم شده رفته، چه خوب تموم شده باشه و به چیزی که خواستی رسیده باشی طبق نظریه تردمیل هدونیک، شادی اش خیلی زودتر از اینا تموم شده و چه بد تموم شده باشه و رسوای دو جهان شدی و نرسیدی بازم طبق همین نظریه، غمش تموم شده و رفته. ازت کلی سوال ریز و درشت دارم، یه عالمه... بذار از مهم ترینش شروع کنم؛ به مهم ترین هدف زندگیت تا الان رسیدی!؟ تونستی بفهمی پزشکی بهتره یا روانشناسی یا اصلا پای رشته دیگه ای اومده وسط؟ پای هر رشته ای هم اومده باشه وسط، و به هر جا رسیدی، لطفا لطفا لطفا، ناشی از نجنگیدنت نباشه، لطفا به همین نقل قولی که بهش اعتقاد داری عمل کن و حق این رو داشته باش که بگی &quot; من هر آنچه در توان داشتم انجام دادم&quot;؛خب؟!هنوزم تو مغزت یه فیلسوف کوچیک خوابیده؟ هنوزم مثل قبل مشتاق فکر کردنی و یه دیالوگ از فیلم، سریال، کتاب و پادکست میتونه ذهنت رو کلی مشغول کنه؟ امیدوارم کنارش نذاشته باشی ولی خب من فهمیدم، تو هم میدونی لابد، تو گرداب فلسفه بافیا نباید غرق شد باید هر از گاهی تنی به آب زد و شنا کرد، همین فقط. هنوزم عشق کتابی؟ تونستی سیر کتاب شی؟ تونستی بری میدون انقلاب و یه دل سیر کتاب بخری و تو کافه کتابا هم یه دل سیر کتاب بخونی؟ من که میدونم سیر نمیشی... راستی اون نیمچه تقلیدی که میخواستی از تولستوی و مبل بنفش بکنی و بعد کنکور یک ماه ( به جای یک سال)، هر روز یک کتاب بخونی و در موردش بنویسی رو انجام دادی؟ تونستی اون دو سه تا کتاب باقی مونده از مونتگمری که هنوز نخوندی رو بخونی و بعد بتونی با افتخار بگی هرچی از کتابای مونتگمری ترجمه شده رو خوندم؟ از یه چیز میترسم، بازم لطفا لطفا لطفا، این محدودیتایی که الان واسه رمان خوندن گذاشتم و به هفته ای یه روز دارم اکتفا میکنم، شعله عشقت به کتابو سرد نکنه، ممنون!هنوزم همینقدر نگرانی واسه همه چی؟ هنوزم از اینکه به اندازه کافی شخصیتت محکم نباشه، یا تو مسیر رشد نباشی میترسی؟ منِ الانت میترسه، ولی نمیذاره ترسش به اندازه سال های قبل تو اهمال کاری قرارش بده و سعی میکنه هرکاری فک میکنه درسته واسه رشدش بکنه، تازه با مدیتیشن آشنا شده، داره به جای چندتا چندتا کتاب توسعه فردی خوندن به یکی اکتفا میکنه، بیشتر از فکر کردن حواسش به رفتاراش هست، و بله هنوزم نگرانه ولی، تو کمتر نگران باش، تو بیشتر تو مسیر باش، اوکی؟تونستی همون شخصیت محکمی که میخواستی رو داشته باشی و نذاری هیچکس بشکنتش یا ازش سوء استفاده کنه؟ تونستی کمتر از الان به حرف بقیه اهمیت بدی و خودت باشی؟ اصلا فهمیدی اینکه میگن خودت باش، واقعا یعنی چی؟! لطفا بگو همونطور که میخواستم، مستقل شدم و رفتم یه شهر دیگه؛ البته کی میتونه اینده رو پیش بینی کنه؟ چیزی که الان فکر میکنم بهترین گزینه است، شاید بعدا نباشه ولی خب بازم میگم از ترس و نگرانی و نجنگیدن نباشه خواهشا.با افکار وسواسی ات دوست شدی؟ مدیتیشن که میگن اونقدر تاثیر داشته که بتونی بذاری رد شن برن بیان باز دوباره برن و تو اهمیت ندی؟ امیدوارم! راستی، الان بهتر میتونی خنده و گریه ات رو تو موقعیتای حساس زندگی کنترل کنی یا هنوزم تو وقتی که نباید، گریه ات میگیره و از اینکه گریه ات گرفته بیشتر گریه ات میگیره؟ قطع کن این سیکل معیوب رو پلیز.وای چقدر سوال دارم ازت؛ اون همه فیلم و سریالی که تو ذهنت ردیف بود رو دیدی بعد کنکور؟ سریال دکتر هاوس رو کامل دیدی؟دلت خنک شد؟ فرندز، اسکوئید گیم، بریکینگ بد، دیدی همه شونو؟ نکنه عطش دیدن شون بعد کنکور خشک شده باشه؟تابستون بعد کنکورو همونطور که میخواستی ترکوندی؟ راستی، چند روز پیش به خودم قول دادم سعی کنم سال کنکور، بازم نهایت تلاشو واسه لذت از زندگی بکنم، باز اینطوری نباشم که فکر کنم بعد کنکور قراره معجزه شه و زندگی لذت بخش میشه و از خاکستری این روزا رنگین کمان میشه، نه تجربه نشون داده قرار نیست به جز چند هفته اول این شکلی باشه و اگه الان بتونم لذت ببرم، شاید بیشتر بتونم به خودم این تضمینو بدم که همیشه میتونم یه راهی واسه لذت بردن از زندگی پیدا کنم. پس لطفا بگو داری بیشتر حس میکنی، بیشتر لذت می بری و &quot; لحظه های همیشه در هرگزِ&quot; بیشتری تجربه میکنی، خودت میفهمی چی میگم.اون شوقِ زیاد به ورزش و تحرک رو هنوزم داری؟ یا نکنه وقتت آزادتر شده برعکس دیگه نرفتی سراغ باشگاه و استخر و پینگ پونگ و اون همه چیزی که الان دلت میخواد تو برنامه هر روزت باشه نه هر هفته یا بدتر هر از گاهی.لطفا رو ظاهرت وسواس نداشته باش؛ منِ الانت خیلی مستعد وسواسه و حتی شاید تجربه اش هم کرده، البته منِ الانت همچنان نسبت به سالای قبل نزدیکتره به ظاهرش و باهاش احساس نزدیکی بیشتری میکنه، ولی تو بازم نزدیکتر شو، بازم بیشتر از تغییر دادنش، بپذیر و لذت ببر و همچنان به دور از وسواس و نگرانی، در حد تعادل بهش برس، بازم میدونی چی میگم.هنوزم مثل الان اونقدر سیستم ایمنی ات قویه و خودتو سالم نگه میداری که اخرین باری که دکتر رفتیو یادت نمیاد، و جز واکسنایی که همه میزنن یه بار بیشتر تو عمرت امپول نزدی و سرم هم که دیگه اصلا؟! سالم زیست کن مثل همیشه. حرف ها زیاده واسه گفتن ولی ببین، یه چیزی رو میگم لطفا آویزه گوشت کن، تو هر منجلابی هم که زندگی تو رو بندازه یا خودت افتاده باشی یا هرچی، تو، آدمی بودی و هستی که تو عمق اون منجلابه هم که بوده باشی، میتونی خودتی در بیاری؛ نه انگیزشیه نه روانشناسی زرده نه فیکه... میگی چرا؟ برو دفتر خاطراتو بردار دی 1402 رو نگاه کن... اردیبهشت امسال هم که دیگه هیچی... مگه غیر این بود که تو عمق منجلاب داشتی غرق میشدی و اخرش کشیدی بیرون خودتو؟ پس خواهشا، زنده نگه دار روحتو، همیشه. </description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 15:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده، روز دوازدهم، سیزدهم و آخر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-mlfj99xf3omz</link>
                <description>اینو باید هفته پیش مینوشتم درواقع؛ دوشنبه هفته پیش. ولی یه اخلاق خیلی بدی که من دارم اینه که وقتی کاری رو به تعویق می اندازم، مثل وقتی که صبح آلارم زنگ میزنه و پشت سر هم اسنوزش میکنیم و بیدار نمیشیم، هی کار رو بیشتر و بیشتر به تعویق می اندازم... مثلا من باید خرداد دو ( یا سه ؟!) سال پیش برای چکاپ بعد برداشتن ارتودنسی میرفتم و اونقدر به عقب انداختمش که هنوزم نرفتم!! امیدوارم رینترهای پشت دندونم باعث نشن دندونام بپوسه! واقعا میترسم برم! هم از ری اکشن دندون پزشک و هم از اینکه نکنه بگه دندونام خراب شده ( البته درد نداره و حداقل مسواک زدن از جمله کارهاییه که به تعویق نمی اندازم و حواسم به بهداشت دندون هست.. از طرفی بعد سه سال خیلی برنگشته و تقریبا صاف مونده... ولی بازم میترسم!).آره خلاصه... همینکه بعد یک سال براتون ننوشتم باید خداروشکر کرد... و اما چالش؛ روز دهم به همت کردن واسه این گذشت که تمام برنامه درسی اون روز رو انجام بدم، که کلش رو انجام ندادم ولی تلاشم قابل قبول بود. روز یازدهم هیچ ایده خاصی نداشتم، در واقع روز یازدهم از صبح تا ظهر بیرون درگیر بودم و به نظرم دووم اوردن تو اون گرما، رفتن از این کتابخونه به اون کتابخونه و گشتن کتابخونه ها و کتاب فروشی ها برای کتاب کمک درسی، تحمل کردن کفش نویی که تنگ بود، سوار اتوبوس شدن با کارت اتوبوسی که فهمیدم خالیه!، از این اسنپ به اون اسنپ رفتن، از این سر شهر به اون سر شهر رفتن... خودش یه چالش بزرگ بود و به نظرم تحمل کردنش بدون اینکه صبرم لبریز شه قابل تحسین بود... از باقی روز چیز زیادی یادم نمیاد فکر کنم از بعد از ظهرش سریال دیدن رو محدود کردم.و اما روز آخر، برای روز آخر چیزی رو انتخاب کردم که واقعا هم لازم بود هم اراده می طلبید. جدیدا با یه سریال جدیدی آشنا شدم که واااقعا خفنه (سریال دکتر هاوس). هرچی از خفن بودنش بگم کم گفتم و شباهت زیادی به سریال شرلوک هلمز ( همونی که خیلی معروفه نه اون قدیمیاش یا ...) داره. که از این یکی هم خیلییی خوشم میاد. اما مشکل این سریال چیه؟ اینه که 8 فصله و هر فصلش 22 اپیزود!! و مسلما وقتی تصمیم گرفتم جدی استارت کنکوری خوندن رو بزنم، خیلی بد موقع بود آشنا شدن با این سریال. هنوز هم درگیر ترک کردنشم و دوشنبه هفته پیش هم تصمیم گرفتم اصلا نبینم و سراغش نرم، که واقعا کم نبود وقتایی که وسوسه میشدم ولی جدی نرفتم، و اگه قرار نبود بیام در مورد چالش روز اخر بنویسم، به احتمال خیلی زیاد میرفتم سراغش!خب، خلاصه که تموم شد چالش و هنوز هم عقیده دارم از یه جهت بد موقع انتخابش کردم چون وقتی دوران مدرسه است و یا قراره درس بخونی، چالش تقویت اراده هم گزینه های روی میز بیشتره واسش هم بیشتر به کارت میاد! ولی بهرحال بازم حس خوبی داشت خصوصا روزایی که مثل روز آخر واقعا تصمیم درست حسابی میگرفتم. و نوشتن و به اشتراک گذاشتنش مسلمااا خیلی بهم کمک کرد و مطمئنم اگه قرار نبود بنویسم قبل روز هفتم ولش میکردم پس توصیه میکنم هر چالشو میخواین اجرا کنین واسه خودتون شِیرش کنین با بقیه!راستی پلانک هم جمله چیزاییه که اراده رو تقویت میکنه! ولی من چون تو برنامه ورزشی ام بود خیلی معنی نداشت برام که به عنوان چالش هم ازش استفاده کنم ولی شما میتونن بذارین تو برنامه تون.</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 16:59:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده، روز هشتم، نهم، دهم و یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-ctgqdi88e8kd</link>
                <description>27 خرداد، روز هشتمباورم نمیشه یادم نمیاد؛ شاید نباید اینقدر نوشتنش رو عقب می انداختم. یه چیزی بود که تکراری بود، تمرکز؟ صاف نشستن؟ شاید چک نکردن اخبار بود. وای خیلی وحشتناکه که یادم نمیاد! فقط میتونم بگم هرچی بود انجامش دادم! دوباره هم همچین خبطی ( درست نوشتم؟! علامه گوگل از کار افتاده و نمیدونم چطوری چک کنم) مرتکب نمیشم که اینقدر بندازم عقب نوشتنش رو هرچند 4 روز دیگه بیشتر نمونده.28 خرداد، روز نهمروز نهم دوبله کار کردم یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه یادتون باشه چالش روز اول تکون ندادن پا بود و روز هفتم صاف نشستن ( منطقیه که اینا رو یادمه ولی روز هشتم رو یادم نیست؟ شاید به خاطر اینه که نوشتم شون). خب به عنوان روز نهم تصمیم گرفتم آلارم تنظیم کنم که نه پام رو تکون بدم و هم صاف بشینم. و خب تا جایی که حواسم بود اوکی بود. 29 خرداد، روز دهموسط خوردن صبحانه تصمیم گرفتم دوباره روی جویدن تمرکز کنم، یعنی غذا رو آروم تر بخورم یعنی بیشتر از 20 بار بجوم. همینطور موقع پیاده روی دوباره از 100 شروع کردم به عقب شمردن. باز هم اول 2 تا 2 تا و اخر سر هم 20 تا 20 تا... جالب بود این بار سریعتر شده بودم.30 خرداد، روز یازدهمحس میکنم تایم خوبی رو برای چالش انتخاب نکردم! فورجه استراحت پیش از شروع کنکوری خوندن، تایم خوبی برای سختی دادن به خودت نیست چون نه امتحانی داری که بابتش زیاد بخونی، نه هم میخوای از تفریح کردن بگذری، ناسلامتی تایم استراحته! ولی خب، باز هم از یه جهت خوبه که حداقل یه اپسیلون اراده ام رو تکون میدم تا بی اراده نشم و ادامه درس خوندن سخت شه... این همه مقدمه چیدم برا چی؟ برا اینکه بگم واقعا هیچ ایده ای نداشتم امروز! تنها کاری که کردم این بود که موقع ناهار قاشق رو با دست مخالف، یعنی دست چپم گرفتم و از چنگال هم استفاده زیادی نکردم. فکر نکنین خیلی کار راحتی بود! ولی نمیدونم راضی نیستم از خودم... شاید به جبرانش اگه رفتم پیاده روی، دوباره برعکس بشمرم.. شاید این بار اونقدر بر عکس بشمرم که برسم به 30.. ببینم چی میشه.کاملا بی ربط! فقط چون وایبشو دوست داشتم، و چون گوگل خرابه و نمیتونم عکس پیدا کنم ...</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 17:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده روز هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-agx5vmoak7fz</link>
                <description>واقعا خوشحالم که نصفه شد و همینطور حس خوبیه که اراده داشتم تا اینجا، کار بزرگی نبود، ولی اگه در موردش نمی نوشتم و با شما به اشتراک نمیذاشتم بعید میدونم پایبند می موندم روش؛ ولی جدیدا واقعا پیدا کردن یه گزینه غیر تکراری برای چالش سخته.. البته لزومی نبود که تکراری نباشه ولی خب بهرحال، دیروز ساعتای 10 و خرده ای بود که تصمیمو گرفتم، تصمیم گرفتم صاف بشینم رو صندلی.فکر می کردم چون اهل ورزشم و استند دارم برای مطالعه و لپ تاپ، وضعیت بدنی ام پشت میز اکثر اوقات خوبه ولی وقتی آلارم گذاشتم و هر ده دقیقه یه بار زنگ میخورد می دیدم که نه اونقدرام که فکر می کردم صاف نمیشینم! مگه اینکه حواسم باشه...حالا دیگه نه در این حد.. خود استند لپ تاپ واقعا موثرهکل روز آلارم نبود فکر کنم تا 8 شب اینا ادامه اش دادم ولی اینکه یه تایمایی یادم میرفت از نو دوباره تنظیمش کنم ولی در مجموع تلاشمو کردم و راضیم.. هدف کامل بودن نیست کهتصمیم گرفتم یه چند تا فیلم حال خوب کن معرفی کنم... نمیدونستم با این اوضاع، فیلمایی بهتره که یه وایب همه چی خوبه و هیچ دردسری نیست و اوضاع خوب پیش میره ( نمیدونم چرا این سبک برام خیلی آشناست ولی هیچ مثالی تو ذهنم نیست... کلا فیلمای کمدی، تینیجری یسری هاشون این شکلیه) بهتره یا فیلمایی که غمگینه ولی تهش یه معنا و نتیجه ای میگیری، یه غم آمیخته به آرامش.به نظرم فیلمای اول حکم فرار رو دارن... نه که کلا بد باشن ولی نمیدونم انگار حین فیلم دوپامین ترشح میشه و بعد تموم شدن فیلم، اگه کل حواس تون با فیلم بوده باشه و یه دو ساعتی فرار کرده باشین، بعد رو به رو شدن با واقعیت محکم میخورین زمین و وضعیت بدتر میشه.پس یه فیلمایی رو معرفی میکنم که بیشتر شبیه دسته دومه، و شاید کمکی باشه به اینکه یکم بهتر با شرایط کنار بیایم.فیلم زیبایی پنهاناین فیلم، فیلم جالبه؛ از اون فیلمایی هست که واقعا اشک تون باهاش در میاد، معنا داره ولی نه اونقدر شدید و عمیق که نتونین درک شون کنین ( هرچند من فکر می کنم اونقدر فیلمش پیام داره که یه بار دیگه لازمه ببینم). و داستانش درباره سوگ هست. ویل اسمیت توش بازی می کنه و طبق معمول عالی و طبیعی بازی میکنه. بذارین اسپویل نکنم هیچی، برین ببینین خودتون! ولی تنها چیزی که میتونم بگم اینه که پشیمون نمیشین از دیدنش. راستی دستمال کاغذی آماده داشته باشین؛ البته اینم بگم قرار نیست پایان غمگینی داشته باشه. راستی یه سریال هم به همین نام هست، اشتباه نگیرین یه وقت.فیلم پچ آدامزمن عنوان و پوستر فیلم رو قبلا دیده بودم؛ خیلی وقت پیش وقتی که تازه با رابین ویلیامز آشنا شده بودم و فیلمای مختلفش مثل انجمن شاعران مرده، ویل هانتینگ خوب و خانم دات فایر رو می دیدم. ولی نمیدونم چرا نرفتم سراغش شاید چون با دیدن پوسترش فکر کردم یه حالت بچه گانه ای داره؛ تا اینکه یه جا دیدم برای کسایی که به پزشکی علاقه دارن ( یا میخوان علاقه شون رو بیشتر کنن) فیلم پچ آدامز و سریال دکتر هاوس رو ببینن ( این یکی هم امروز اولین اپیزودشو دیدم و فوق العاده بود! بعد سریال شرلوک، اولین سریالیه که همون حس شرلوک رو میده و ازش واقعا لذت می برم).خلاصه که پچ آدامز رو هم دیروز دیدم، و این هم وااقعا جالب بود، و یسری چیزاش غیر منتظره! خودتون ببینین متوجه میشین اصلا فکرشم نمی کردم من یکی که! رابین ویلیامز، حداقل تو فیلمایی که من دیدم ازش، واقعا خوب بازی میکنه و نقش های جالبی هم داره که وجه اشتراک همه شون متفاوت بودنه، خصوصا تو همین فیلم پچ آدامز و فیلم انجمن شاعران مرده... کسی که عقاید متفاوت ( و انسانی) داره و با شهامت روی عقایدش وایمیسته.نا خودآگاه من رو یاد این جمله انداخت &quot; عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم :) &quot;فعلا این دوتا فیلم رو داشته باشین!</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 11:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده روز پنجم و ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-yxofxl4adi4x</link>
                <description>همچنان نوشتنش راحت نیست. ولی راهی غیر پناه بردن به روزمرگی قبل این جریانات به ذهنم نمیرسه.دیروز نتونستم روز پنجمو بنویسم برای همین دوتا شو تو همین پست مینویسم. روز شنبه یعنی روز پنجم، تصمیمم این بود که ویرگول، اخبار اینترنت، ایتا و تلگرام و ... تا ساعت 8 شب فقط یه بار چک کنم. ولی سه بار شد. بعدش برای اینکه جبران بشه وقتی رفتم پیاده روی تصمیم گرفتم از 100، 2 تا 2 تا به عقب بشمرم.. بعد 3 تا 3 تا .. و در آخر رسیدم به 20 تا 20 تا... کار جالبیه! برای افزایش تمرکز توصیه شده.. و باعث میشه واقعا به چیزای دیگه خیلی کمتر فکر کنین... و مسلما راحت نیست و یه تکونی به عضله های اراده تون میده.و اما دیروز یعنی یکشنبه و روز ششم... دقت که کردم دیدم من واقعا بر خلاف حرف و عقیده ام خیلی درگیر اخبار شدم و وقتی نگاه میکنم ماشالله اونقدر زیاده که تمامی نداره.. خیلی وقت میگیره... و درسته واقعیته، و تلخه، ولی زیادی دیدن این واقعیت تلخ هم خوب نیست. برا همین تصمیم گرفتم اصلا اخبار رو چک نکنم، و خب چک نکردم جدی!اما بهار می شود ... :)))</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 19:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده، روز چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-e8csdcyubzaf</link>
                <description>برام خنده دار و مضحکه، که تو این شرایط بیام در مورد چالش تقویت اراده بنویسم؛ در حالی که کم نیستن افرادی که پنجشنبه شب، با ما خوابیدن ولی بیدار نشدن. و در حالی که آینده ای که رو به رو مون هست مبهم تر از همیشه است و نقطه چین های آخر داستان هم پرنگ تر از روزای قبله.قصدم از این حرفا نا امید کردن و سیاه نمایی نیست، سیاه رو نمیتونی پر رنگ تر از چیزی که هست بکنی. اما چیزی که میتونم بگم اینه که، در همین شرایط، کاری که از دست ما بر میاد، گشتن تو کانالا و سایتای خبری، بحث ها و گفت و گوهای بی نتیجه، نگرانی دائم و تصور کردن اینکه چی قراره به سر مون بیاد یا خوندن تحلیل آدمهای مختلف، نیست.چرا؟ چون هیچ کدوم از اینا نمیتونه هیچ چیزی رو تغییر بده. بله همه مون موافقیم که ای کاش تو خاورمیانه نبودیم ای کاش اینقدر با عمق وجود مون آهنگ شروین رو درک نمی کردیم ای کاش زمان بر میگشت به قبل پنجشنبه یا خیلی قبل تر و شرایط اینطوری نمی شد، ای کاش زندگی اینطوری نبود؛ ولی هست، و همینیه که هست!حالا که به این رسیدیم که اینا فایده نداره، چی فایده داره؟ جواب اینه که ادامه بدین! سعی کنین گشتن تو خبرا و تحلیل ها رو محدود به یه تایم کوچیک کنین و اگر هم مثل من افراد خانواده تون دائما پیگیر اخبار هستن، به نظرم نیازی به دنبال کردن اخبار ندارین اصلا! و خب، خودتونو درگیر کار کنین، کار بهترین دواست. هر کاری... هر کاری که به نظرتون خوبه انجام بدین.میدونم اتفاقات اخیر، ما رو نسبت به معنای زندگی مون، مردد کرد؛ حداقل برای من اینطوری بود. خواستم درس بخونم به ذهنم خطور کرد که خب که چی؟ تهش اگه قرار باشه این شرایط بدتر شه، با این میخوای به کجا برسی؟ و بعد ترس از اینکه نکنه کل زندگیم رو صرف درس خوندن کردم؟اینا تردیدها و ابهاماتی هست که وقتی مرگ، حتی از دور، رو زندگی مون سایه می اندازه و ممکنه با کوله باری از زندگی نزیسته باهاش رو به رو بشیم... لازمه راجب به این مفصل تر توی یه پست صحبت کنم... ولی چیزی که الان بهش رسیدم و میتونم بگم اینه که، ضمن وقت گذاشتن برای پرورش دادن ارزش های پایداری که بعد مرگ هم قراره بمونه، در وجود خودمون، قرار نیست برای دنیا وقت نذاریم! و اتفاقا همین پویایی و تلاش، برای هر چیزی، خودش یه لذت عمیقه... و حس زندگی ...راستی، در مورد چالش هم ... نه پا پس نکشیدم هنوز ... دیروز تصمیم گرفتم سه وعده اصلی رو آروم تر بخورم و بیشتر از 20 بار بجوم، هرچند اخبار صبح باعث شد که کلا فراموش کنم قصدم چی بود و صبحانه رو اصلا دقت نکردم ولی ناهار و شام اوکی بود. و باعث میشه بعد غذا خوردن حس بهتری داشته باشین.سعی کنین زنده بمونین... روحی.. و جسمی</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 07:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده، روز سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-iz6aokqcew81</link>
                <description>برای روز سوم، یعنی دیروز، ایده های بیشتری داشتم! انتظار داشتم هرچی جلوتر میرم ایده هام ته بکشه ولی برعکس، بیشتر شد!دیروز تصمیم گرفتم، اراده ام رو روی تمرکز کردن بذارم. یعنی چی؟ یعنی اینکه تو تایم های 25 دقیقه ای، که با تایمر اندازه می گرفتم و مشغول یک کار مشخص مثل درس خوندن بودم، تعداد دفعاتی که حواسم پرت میشه و یهو به خودم میام می بینم ذهنم اصلا اینجا نیست، بیشتر از 6 بار نشه!که خب بیشتر موقع درس خوندن این کار رو کردم، اما جدا از اون موقع پادکست گوش دادن و موقع پیاده روی هم امتحانش کردم. موقع درس خوندن هیچوقت بیشتر از 6 بار نشد ( خیلی وقتا 6 بار شد و انگار بعد از اینکه چوب خط ششم رو می کشیدم با اراده مضاعف جلوی بار هفتم رو میگرفتم!)، موقع پادکست گوش دادن هم، خب خودتون فرض کنین وقتی هنزفری تو گوش تونه و از محتویات چیزی که می شنوین، یادداشت هم بر می دارین، واقعا چقدر جا داره حواس تون پرت بشه؟کلا حس می کنم هر چقدر موقع یک کار درگیر تر باشیم، کمتر حواس مون پرت میشه و فکرای تکراری، نشخوار فکری، اتفاقات ناخوشایند یا حتی خوشایندی که قبلا افتاده، ترس از آینده، یادآوری گذشته و غیره و غیره و غیره میاد تو ذهن مون. مثلا من کلا خیلی اهل نشخوار فکری و فکرای وسواسی ام ولی، یه بار که آشپزی رو امتحان کردم آخرش یهو به خودم اومدم دیدم هیییچ کدوم از اون فکرای تکراری و آزار دهنده اصلا نیومدن!البته مهم اومدن یا نیومدن اون فکرا نیست مهم اهمیت ندادن بهشونه. چون تو همین چالشی که دیروز امتحانش کردم، کلی فکر رد می شد ولی چیزی که من به عنوان حواس پرتی در نظر می گرفتم وقتی بود که، به خودم میومدم می دیدم در گیر اون فکر شدم.و خب تمرکز، قدرت خیلی خوبیه. نمیدونم اینو از کجا شنیدم شاید تو سری پادکستای این نقطه بود، ولی میگفت ذهن ما خیلی قدرتمنده، و تمرکز همون ذره بینیه که این قدرت رو مثل نور خورشید یه جا متمرکز می کنه، و رو هر جا متمرکز بشه قدرت سوزوندنشو داره. در واقع یعنی شما رو هر چیزی که سعی کنین با نهایت وجودتون تمرکز کنین، بعد یه مدت کوتاه پیشروی حیرت انگیزی دارین!خلاصه که خوب بود و حس و حال خوبی داشتم کلا دیشب... البته نا گفته نمونه که تو 25 دقیقه ای که برای پیاده روی در نظر گرفتم، یکی دو بار بیشتر از اون 6 بار حواسم پرت شد.. حق بدین خب! آدم تو تنهایی خیلی راحت تر تمرکز می کنه تا وقتی که کلی آدم، کلی مکان، کلی بو و کلی چیز دیگه می بینه و هر کدوم شون قابلیت اینو دارن که ذهن مونو به یه طرف بکشن.ولی، زندگی کردن، اکثرش چیزی جز حضور در لحظه نیست... بد نیست که به گذشته نگاه کنیم و ازش درس بگیریم یا به آینده نیم نگاهی بندازیم و یه دور اندیشی داشته باشیم، ولی توش غرق نشیم... بعضی وقتا به خودم میام می بینم اونقدر درگیر شناخت فلسفه های زندگی ام، که اصن زندگی نمی کنم... حس نمی کنم.. غذا میخورم در حالی که حواسم به غذا نیست، ورزش می کنم ولی ذهنم یه جای دیگه است... مشکل اکثرمون اینه که موقع استراحت به فکر کاریم و موقع کار به فکر استراحت.. و این، زندگی نیست... زندگی چیه مگه به جز همین لحظه ها؟!تو پادکستای این نقطه ( گوش بدین حتما واقعا جالبه!)، یه بار گفت افکار اتفاقی، احساسات اتفاقی برامون رقم میزنه. و دیروز، وقتی برای غلبه کردن به این افکار اتفاقی تلاش کردم، حالم، خیلی بهتر بود، امتحانش کنین!</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jun 2025 13:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده، روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-yfmed7mahoje</link>
                <description>روز دوم که شد، یعنی دیروز، مونده بودم چیکار کنم! باورم نمی شد که همین دومین روز ایده هام ته بکشه! خنده دار بود... و اگه چالش رو با شما به اشتراک نذاشته بودم، اعتراف می کنم که پا پس می کشیدم و اصن هیچی به هیچی.ولی خب، تصمیم گرفتم که پیام رسان هام رو، به جز شاد که خب به خاطر امتحان دیروز مجبور بودم، چک نکنم. و در خصوص موفقیتم باید بگم، تا حدودی. در واقع، رغبتم برای رفتن به تلگرام خیلی نیست، ولی برای بیرون اومدن ازش واقعا باید اراده خرج کرد! به هر حال نه رفتم تو نه اومدم بیرون...و اما پیام رسان بعدی، ایتا بود که غیر اون هم پیام رسان دیگه ای (اگه شاد رو فاکتور بگیریم) ندارم. فکر کنم کار شاقی نکردم، نه؟! خصوصا اینکه وقتی از امتحان برگشتم، ایتا رو برای گوش دادن به پادکست ها دوره آموزشی ام، باز کردم (مجبور بودم، و تصمیم گرفتم که اصلا چک نکنم پیامای دیگه رو) و وقتی تعداد پیامای گروه بچها رو دیدم، وسوسه شدم برم ببینم چی گفتن و اونا هم گل کاشتن تو امتحان یا نه... و خب، با کمال پشیمانی باید بگم رفتم و چک کردم ... که خب اشتباه کردم! نه چیز خاصی گفته بودن و هم نمیتونستم و نمیتونم از موفقیت تمام و کمالم لذت ببرم چون یه بار شکستمش! ولی خب، بهرحال، در باقی روز عهد شکنی نکردم و موندم رو تصمیم. مسلمه که حس خالص قدرت و اراده رو 8 شب که دیگه مجاز بودم چک کنم همه چیو، تجربه نکردم ولی بازم حس نسبتا خوبی داشتم! مثل کسی که از یه زندان آزاد شده.ولی دقت کردین چقدر گره خوردیم به سوشال مدیا و پیام رسان ها و .... ؟ خیلی دلم می خواست یه روز چالش بذارم که از صبح، تا شب، اصلا سمت گوشی و لپ تاپ نرم! ولی نمیدونم به هرکار نگاه میکنم بازم حس می کنم نمیشه! درس میخوام بخونم، به هر حال لازم میشه، کار غیر درسی بخوام بکنم جز کتاب خوندن که عاشقشم، کار زیاد دیگه ای نمیشه بدون گوشی و لپ تاپ انجام داد! حتی اوریگامی هم بخوام درست کنم تا حد زیادی وابسته به فیلمه.... ولی خب، شاید اگه تو موقعیتش قرار بگیرم، یه کاری پیدا کنم... حس جالبی داره شاید یه روز امتحانش کردم! ولی خب هیچوقت با حذف دائم شون موافق نیستم! ما، اکثرمون تا حد زیادی بهشون نیاز داریم، و اگه پیام رسان هامون رو، مثلا همین تلگرام، با چیزای خوب پر کنیم مثل کانالای مفید، واقعا موثره به شرطی که خب درست استفاده کنیم و مسلما وابسته نشیم! حس می کنم کلا نسبت به سال های قبل، مثلا زمان کرونا که مجازی شد همه چی و شروع آشنایی رسمی ام با این پیام رسان ها بود، و وقت زیادی رو تو اونا می گذروندم ( یا برای چک کردن و حتی اگه پیام جدیدی نبود بعضی وقتا سابقه پیاما رو نگاه می کردم!) و تقریبا همیشه باز بودن ( حتی موقع درس خوندن)، الان کمتر وقت میگذرونم و وابستگی ام کمتره، هرچند هنوز جای کار داره، ولی حس خوبیه! تجربه اش کنین!</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 08:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تقویت اراده، روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-fuvfgh1na9wy</link>
                <description>شاید باورتون نشه واسه روز اول چالش چی انتخاب کردم! تکون ندادن پا!!یکی از چیزایی که از بدو ورود به دبیرستان تا الان، بعد از دوسال، هم خودم تجربه اش کردم هم دیدم دیگران دارن تجربه اش میکنن، تیک عصبی، یا رفتارهای دیگه ناشی از استرس پنهانه. از شکستن قولنج دست گرفته تا همین تند تند تکون دادن پا، یادمه کلاس دهم اواسط اردیبهشت که بازار امتحان نهایی داغ بود، و خب ما دهمیای اون سال اولین گروهی بودیم که قرار بود امتحان بدیم ( هرچند که تهشم استرسشو کشیدیم و امتحانو دادیم و اخرم هیچی به هیچی)، یه بار که یکی از معلما خیلی جدی داشت در مورد نهایی حرف میزد، یه نگاه به کلاس انداختم دیدم اکثرا، از جمله خودم، هرکسی یه جوری پاش بی قراره!آره خلاصه این موضوع به ظاهر ساده دامن گیرم شده، موقع درس خوندن، موقع فیلم دیدن، موقع کتاب خوندن، موقعی که سر کلاسم و غیره و غیره و غیره... فقط کافیه روی یه صندلی نشسته باشم! و این آزارم میده، تمرکزو بهم میزنه حس میکنم یه آدم شدیدا مضطربم که درواقع نیستم ( مگه اینکه ناخودآگاه باشه)، بعضی وقتا پاهام درد میگیره و ...ولی خداوکیلی متوقف کردنش اراده زیادی می خواد! از ساعت 8 صبح اینا، شروع کردم، آلارم تنظیم کردم و هر ده دقیقه اسنوزش می کردم، و خب باید بگم &quot;تقریبا&quot; موفق شدم... چرا تقریبا؟ چون هر از گاهی، ناخودآگاه طبق عادت شروع می کردم به تکون دادن پام ولی در مجموع، آگاهانه نبود دیگه... و سریع متوقفش می کردم.حس خوبیه بتونی یه عادت ترک کنی، هرچند من هنوز ترکش نکردم ولی به نظرم، حتی اگه همین عادت به ظاهر کوچیکو، بتونم ترک کنم، به قبلم که نگاه میکنم خوشحال میشم که حداقلش یه تغییر مثبت آشکار کردم و یه جایی تو زندگیم اراده خرج کردم! باور کنین! اینکه ببینین یه جایی اراده کردین و جواب گرفتین واقعا خودش حداقلش رو اعتماد بنفس تون تاثیر داره.. امتحانش کنین!</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 13:37:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطۀ آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_35885491/%D9%86%D9%82%D8%B7%DB%80-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-q4hyfhq2ic7v</link>
                <description>سه چهار سال پیش، وقتی 13، 14 ساله بودم، تازه افتاده بودم تو مسیر زندگی، تو اینکه معنای زندگی چیه و راهش چیه و از همین جور قضایایی که برای اکثرمون تو اوایل نوجوانی پیش میاد. یادمه تابستون بعد کلاس هشتم خیلی وقتا رو تختم دراز می کشیدم و فکر می کردم واقعا راه آرامش چیه!؟ راه اینکه حالِ دلت همیشه خوب باشه چیه؟! فکر کردن هایی که اکثرشون هیچ نتیجه ای هم نداشت. شاید مشکل اینجا بود که دلم میخواست مسیر برام واضح شه، بدونم تهش چیه بدونم چطور جلو برم، بدونم چیکار کنم.الان ولی میدونم قرار نیست از این خبرا باشه، قرار نیست بدونی تا ته مسیر چی جلوته، باید چیکار کنی، راه رسیدن به خیلی چیزا رو نمیدونی و خلاصه مسیر مبهمه. یه سه نقطه ای همیشه جلوت هست که نمیدونی قراره بعدش چی بشه. و پذیرش همین ابهامه که، حال مونو بهتر میکنه.الان میدونم بیشتر از اینکه نیاز باشه به مسیر فکر کنم و سعی کنم از ماوراء اون سه نقطه سر در بیارم باید پیش برم. ما نمی دونیم تهش قراره چی بشه ولی کاش طوری زندگی کنیم که به قول لویی پاستور حق اینو داشته باشیم که در آخر بگیم &quot; من آنچه در توان داشته ام انجام دادم&quot;.کی میدونه پشت پیچ جاده، یا بعد نقطه چینا، چی در انتظارمونه!؟این جمله برای من آرامش بخشه، هنوزم گاهی غرق ابهام و مه آلود بودن مسیر میشم، چند صبحاحی تو مه می مونم، ولی حداقل میدونم راه بیرون اومدن از این مه چیه. باید ابهامو پذیرفت و حرکت کرد.آره خلاصه که سلام! اومدن تو ویرگول هم یکی از حرکتای جدیدم بود. نوشتن، آدمو آروم میکنه، و اشتراک گذاشتن نوشته های مفید، حتی اگه به یه نفرم کمک کنه بازم، خیلی خوبه! گذشت اون دورانی که فکر میکردیم رسالت مون اینه که دکتر، مهندس شیم و به مردم کمک کنیم، نمیگم هدف بدیه هاا و کی میدونه اصن تا اون موقع زنده می مونیم یا نه!؟به عنوان شروع می خوام به یه چالش دعوت تون کنم!  این چالش، چالش تقویت اراده است، قواعدی که وقتی چالش رو دیدم گفته بود، 2 دقیقه تنفس در ابتدای روز، گرفتن یه تصمیم مثل چک نکردن شبکه های اجتماعی، یا وقت نگذروندن تو اینستا و یوتیوب و اسکرول نکردن، لب نزدن به قند مصنوعی و ....، تا پایان روزه ( یا یه ساعت در انتهای روز مثلا ساعت 9 شب) و مسلما بخش مهم چالش پایبند بودن به این تصمیمه. چیزهای دیگه ای مثل 50 ثانیه تصور پیروزی در آخر شب، 7 دقیقه نوشتن از تجربه خودت در اون روز بعد از پایان روز و جمله تاکیدی هم داشت؛ ولی اصل کار همون تصمیم و پایبند موندن بهشه.درواقع این چالش رو، حدود دو هفته پیش دیدم، اما نتونستم ادامه اش بدم، اراده نکردم. و خب، تصمیم گرفتم تجربه ام رو به اشتراک بذارم تا به انجام دادنش مقیدتر شم، وقتی بدونی یه تعداد آدم دیگه ممکنه از این تصمیم تو با خبر باشن، خب مسلمه که ناخودآگاه شل نمیگیری قضیه رو. خلاصه که، بریم تو کارش ;)</description>
                <category>نقطه چین</category>
                <author>نقطه چین</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 16:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>