<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کلاغ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36015281</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3957726/avatar/FssfdM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کلاغ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36015281</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تدریس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3-w9adnigkufbw</link>
                <description>ساعت 1:39 دقیقه ظهر شده. سر کلاس نشستم. قهوه کنار دست چپم. گوشی هم کنار قهوه. دستبند و ساعتم بالای میز. باطری موس کامپیوتر از سه تا خونه دوتای دیگه داره. فکر میکنم همین ساعت‌هاس که تموم بشه یهویی. معمولا روی سه خونه میمونه خیلی و یهویی دو میشه و یهویی خالی میشه.قهوم رو آروم آروم میخورم. طول میدم خوردن قهوه رو. از تلخی لذت میبرم. نمیدونم چرا از تلخی خوشم میاد. فکر میکنم ده باری اشاره کردم به این مورد توی نوشته هام.استاد داره راجب ویروسی که سیستمش گرفته صحبت میکنه. هرکاری میکنم جز اینکه سر کلاس باشم. میرم تلگرام. دو صفحه کتاب میخونم. میرم ویکی پدیا. میرم گالری. میرم دو خط کد مینویسم و هرجای دیگه ای جز تبی که توی گوگل کروم کلاس رو نشون میده.باطری موس یکی دیگه هم کم شد. یدونه خونه. خیره شدم بهش و تموم شد.بزار بزنمش شارژ...صبح رفته بودم جایی و بازهم از اون تیپ آدمایی که خودشون رو برتر میبینند دیدم. با من حرف نمیزد و داشت با یکی دیگه حرف میزد. طرف مقابل جواب درست حسابی‌ای بهش نمیداد و اون یکی فکر میکرد میتونه هرچی میخواد بگه. اگه با من حرف میزد بهش میفهموندم جایگاهش کجاست و کجا باید چطور رفتار کنه.شاید نمیفهمید با رفتار من. اتفاقا اگر میخواست بفهمه تا الان فهمیده بود. بهش میخورد چهل و خورده‌ای سالش باشه اما انگار هم سن و سال بچه‌اش بود که دستش رو گرفته بود.بچه‌ی چهل و خورده‌ای ساله.پدیده خیلی جالبیه. همه جا هم میبینم. اتفاقا بچه هفتاد ساله هم دیدم این که چیزی نیست.میدونم تو هم دیدی. فقط من ندیدم. دوست داری باهاشون چیکار کنی ؟من ایده های زیادی دارم برای این آدم‌ها اما اینجا جاش نیست که بگم برات.یاد کی افتادی ؟خودم یاد چندنفر افتادم که تقریبا هرروز میبینمشون.نگاه به پسرش کردم. لبخند زدم بهش. خنده بزرگی اومد روی لب های پسرش. قشنگ میخندید. دندون هاش منظم نبود. لب هاش یکمی کوچیک بود اما به فرم گرد صورتش میومد. پوستش یکمی تیره بود. بیینی متوسطی هم داشت. ابرو و موهای مشکی پسر بچه رو خوشگل تر میکرد. شلوارک و تکپوش کرمی پوشیده بود با کفش های سفید. وقتی خندید گونه هاش برآمده شد یکمی. چشم هاش میگفت من بچه‌ام. چشم هاش به لبخندش میومد. بعدش سرش رو چندثانیه انداخت پایین و وقتی سرش رو آورد بالا صورتش رو از من برگردوند. زبونش رو آورده بود بین دندون هاش. از کنار معلوم بود. شاید سی ثانیه بعد لبخندش محو شد و حالت عادی‌ای نشست روی صورتش.نگاه به عزیز خودم کردم. به اون هم لبخند زدم. اونم خنده قشنگی که داشت رو به من هدیه کرد. فدای خنده‌ات. خیره شده بودیم بهم. آروم گفت :((چیه چی شده ؟.))گفتم :((هیچی. همینطوری نگاهت کردم.))گفت :((باشه.))جفت چشم هام رو سریع به نشونه چشمک بهم زدم و اونم همین کارو کرد. نگاهش رو ازم برگردوند. من هنوز نگاه میکردم.خنده های عزیزام اومد تو ذهنم. صداشون. فرم لب هاشون چینش دندون هاشون.با خودم میگفتم لبخند بزنید. دوباره لبخند بزنید و این لحظه هارو شیرین کنید. شماها میتونید لحظه هارو شیرین کنید. صدای آهنگ بانو هایده توی سرم پخش میشه.((وای که تموم نمیشه، لج بازی هات زمونه...))زمونه.کلی حرف میشه راجبش زد. فکر کنم باید برم سر کلاس دیگه. شروع کرده جدی داره تدریس میکنه و میره جلو.دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 15:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوئیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%DA%86-ha4mbedta0v1</link>
                <description>از بیرون برگشتم. کفری بودم هنوزم. رسیدم توی پارکینگ. نگاه به ساعت روی مانیتور ماشین کردم. ساعت ۱۱:۱۸ دقیقه شب بود. حتی دلم نمیخواد ماشین رو خاموش کنم و برم بالا. سرم رو تکیه دادم به صندلی ماشین. میگفتم برم داخل خونه یا نه ؟. از پارکینگ برم دوباره بیرون و برم همون جای خلوت همیشگی یا نه؟. صدای نوتیف اومد‌‌. نخواستم پیام رو باز کنم. لابد بازم کلی حرف بارم میشد. با خودم گفتم اگه بازهم حرف های همیشگی باشه میرم بیرون و تا صبح نمیام. پیام رو بازش کردم. ((عزیز درارو قفل کن))فکر میکرد هنوز اونجام.چندثانیه موندم روی گوشی و پیام.توی اون چندثانیه اندازه چنددقیقه فکر از توی سرم رد شد.جواب دادم.سرم رو دوباره تکیه دادم به صندلی ماشین.دستم رو گذاشتم روی سوئیچ و ماشین رو خاموش کردم. قفل در ها باز شد.ذهنم خالی شد.نفس عمیق کشیدم. فوت کردم. یه فوت طولانی. تا جایی که رفته رفته نفسم تموم شد.در حد دو دقیقه همونطور که سرم به صندلی بود چشم هام رو بستم. انگار اون موقع هیچی نبود. چشم هام رو باز کردم. فقط صدای نفس هام رو می‌شنیدم. سرم رو از صندلی بلند کردم و یه نگاه به گردنبندم کردم. پلاک گردنبند و خود اون آروم بالا و پایین میرفتن. سرم رو بازهم چسبوندم به صندلی.پیام رو باز کردم دوباره. دیدم جوابی اومده. هیچی نگفتم. پیام اول که اومده بود رو دوباره خوندم.چهار کلمه. در رو باز کردم. پیاده شدم. توی آسانسور که رفتم خیره شده بودم به چهرم. به چشمام. به ابروهام. عینکم. لب هام. گوش هام. مژه هام. اخم ریزی که داشتم. ریش هام. بینیم. گونه هام. پیشونیم. موهام‌. یک قدم  رفتم عقب که تا لگنم توی آینه پیدا باشه. نگاه به تیشرتم کردم. پایینش چروک داشت. چروک لباس عصبیم میکنه. اما الان دیگه مهم نبود.((طبقه ..... خوش آمدید))رفتم جلوی در خونه. بند کفشام رو باز کردم. کلید انداختم توی در و رفتم داخل... دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 23:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-rwvroc6woigb</link>
                <description>درود امیدوارم خوب باشید.ننوشتم چندوقتیه، دلم تنگ شده بود بنویسم، بین این همه چیز، نوشتن هم به دلم چنگ میزنه، دائم منو میکشونه سمت خودش، مثل چیزای دیگه.زمان خیلی سریع میگذره، جوری که اصلا متوجه گذر زمان نمیشم، انگار سوار یه اسب مشکی شده و همینطور داره با سرعت حرکت میکنه.امروز یکشنبه‌اس، با این سرعت قول میدم وقتی خوابیدم و بیدار شدم جمعه شده باشه و وقتی دوباره خوابیدم و بیدار شدم پنجشنبه شده باشه.گذر زمان اذیتم میکنه، نگذشتنش هم اذیت میکنه، بعضی شب ها میشینم و همینطور نگاه به اعداد بالای روی گوشی میکنم، شصت ثانیه اندازه شصت دقیقه میگذره و من انگار با هر شصت ثانیه هشتاد سال پیرتر میشم.با این حساب الان باید سه هزارسالی عمر کرده باشم.کاش توانایی این رو داشتم بعضی چیزهارو از ذهنم پاک کنم، انگار هیچوقت نبوده و اتفاق نیوفتاده و الان هم نیست، با بعضی چیزا نمیتونم کنار بیام.از آدم های جسور و پر دل و جرات خوشم میاد. این آدم هارو میبینم حس میکنم خودمم خیلی قویم. حس میکنم منم میتونم. حس میکنم آره منم توانایی دارم. از خیلی چیز های مختلف خوشم میاد. یه چیزی که دوست دارم شاید دقیقا مخالف همه چیز هایی باشه که دارم یا میخوام داشته باشم. اما اون چیز باید برای من باشه.از بچگی همینطور بودم چیزی رو که دوست داشتم باید برای من میبود. به هر قیمتی. برام مهم نبود چی میشد. من باید چیزی که دوست داشتم رو بدست میاوردم. با هیچکس شریک نمیشدم چیزی که دوست داشتم رو. هروقت هرکسی میخواست وسیله ای که برای من بود رو بگیره دستش عصبی میشدم و وسیله رو به اون نمیدادم. اگرهم وسیله رو برمیداشت دعوا میکردم باهاش. چون اون برای من بود نه کسی دیگه. هنوزم همون عادت رو دارم. همیشه هم دست میزارم روی چیزهایی که طلا هستند. عاشق طلام...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 15:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت 11:49 دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-1149-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-g05pglbcjbye</link>
                <description>دقیق یادم نیست از کی شروع شد. شاید چند ماه پیش، شاید هم بیشتر. فقط می‌دانم آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود؛ روزی معمولی که قرار نبود چیزی را در ذهنم ماندگار کند.داخل مغازه مشغول مرتب کردن لباس‌هایی بودم که مشتری‌ها به هم ریخته بودند. آخرین نفر تازه رفته بود و سکوت آرامی بین قفسه‌ها جریان داشت. همان لحظه گوشی‌ام لرزید. خواستم بروم ببینم چه کسی پیام داده، اما قبل از اینکه دستم به گوشی برسد، صدای باز شدن پرده‌ی ورودی آمد.سرم را بلند کردم.کسی آنجا ایستاده بود.چهره‌اش آشنا به نظر می‌رسید، اما نمی‌توانستم به خاطر بیاورم کجا دیده بودمش. چند لحظه نگاهمان به هم گره خورد و بعد با لبخندی کوتاه گفت:«سلام.»جواب سلامش را دادم و پرسیدم:«بفرما، کاری داشتی؟ در خدمتم»گفت:«از پشت شیشه دیده بودمت. می‌خواستم پیدایت کنم.»خنده‌ام گرفت.«من را زیر نظر داشتی؟»سرش را تکان داد.«نه... از آنجایی که من هستم پیدایی.»بعد با دست به جایی آن طرف خیابان اشاره کرد و جایی را نشان داد.«از آنجا.»همان موقع شناختمش.گفتم:«آهان... حالا فهمیدم تو کی هستی.»آمد داخل و روی صندلی‌ نشست. شروع کردیم به حرف زدن. از اسمش گفت، از چیزهایی که دوست داشت، از کارهای ساده‌ای که برایش مهم بودند. از آهنگ هایی که شب ها موقع خواب به آنها گوش میداد و با آنها یکی میشد. گفت‌وگویی کوتاه بود؛ آن‌قدر کوتاه که اگر از من می‌پرسیدند، باید همان روز فراموشش می‌کردم.اما نکردم.بعد از رفتن او نگاهی به پیامک روی گوشی انداختم. پیامک ساعت 11:49 دقیقه از سمت دوست من آمده بود و الآن ساعت 12:26 دقیقه شده است.روزهای بعد دوباره آمد.و بعد دوباره.کم‌کم حضورش تبدیل شد به بخشی از روزهای من. بعضی وقت‌ها خوشحال بود، بعضی وقت‌ها دلخور. گاهی پرحرف می‌شد و گاهی فقط چند دقیقه می‌نشست و سکوت می‌کرد. اما فرقی نمی‌کرد.مهم این بود که می‌آمد.عجیب بود. من معمولاً به آدم‌ها عادت نمی‌کنم. گفت‌وگوهایم اغلب کوتاه‌اند و آدم‌ها در ذهنم ماندگار نمی‌شوند. حتی اسم‌هایشان را هم سریع از یاد میبرم، حتی اگر بخواهند کمی با من گرم شوند اهمیتی به حضور آن‌ها نمیدهم  و آن‌ها را به دست فراموشی میسپارم. جوری که انگار اصلا نبوده‌اند. اما این یکی فرق داشت.نمی‌دانم چرا.فقط می‌دانم اگر یک روز نمی‌آمد، ناخودآگاه چشمم دنبال او می‌گشت. اگر دیر می‌کرد، حواسم جای دیگری بود. با خودم میگفتم مبادا که بلایی سرش آمده باشد یا از من خسته شده باشد ؟. هر کدام از این دو فکر، من را به تنهایی نصفه جان میکردند. انگار حضورش بی‌سر و صدا جایی میان روزمرگی‌هایم ریشه دوانده بود. بعضی آدم‌ها بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد وارد زندگی آدم می‌شوند.نه قولی می‌دهند، نه در ابتدا تغییری عظیم ایجاد می‌کنند.فقط می‌آیند.و یک روز می‌فهمی که به بودنشان عادت کرده‌ای.حالا گاهی که صندلی روبه‌رویم خالی می‌ماند، ناخودآگاه نگاهم به سمت در می‌رود.و در دلم می‌گویم:«کجایی؟ بیا و حتی اگر شده فقط دو کلمه حرف بزن. انگار روزهایم به حضورت عادت کرده‌اند. گوش هایم به صدای تو عادت کرده‌اند. به حضور بوی عطر تو در اینجا عادت کرده‌ام.»زمانی که از در به داخل می‌آید انگار تمام بارهای سنگینی که زندگی بر روی شانه های من گذاشته بود ناگهان و به یکباره ناپدید میشوند و جایشان را به لبخندی کوچک برروی لب هایم می‌دهند.و همینطور دائم چشم های من در هرجایی به دنبال او میگردند و گوش هایم فقط منتظر شنیدن صدای او هستند. نه انسان های دیگر که میخواهند بدون توقف در گوش هایم صداهای خودشان را جای دهند و ذهن من فقط درگیر او میشود. نه کسی دیگر...کلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 02:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریش و سبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D9%84-ds5btzftwdhi</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید.فکر میکنم راجب اکثر چیزهایی که توی ذهنم هست حرف زده باشم داخل ویرگول...از روزهام داخل مغازه بگیر تا شب ها که میزنم بیرون...شاید 50 درصد از زندگیم رو اینجا نوشته باشم فقط، هرچند اون 50 درصد باقی مونده هم چیز خاصی نیست، احساسات، عواطف، طرز فکرم، رفتارم و چیزای دیگه‌اس...قبلا خیلی ازشون فرار میکردم، اما خب چه کنم، اوناهم بخشی از من هستند، یعنی اونا منو تشکیل دادن، آدم تشکیل شده از احساساتشه، این وسط طرز فکر و همه چیزای دیگه هم دخیله...خیلی اوقات کمک کننده‌ان، خیلی اوقات هم جوری آتیش به جونت میندازه که تا چندسال خاموش نمیشه هرکاریش بکنی، هرچقدر منطق بیاد جلو بگه بس کن و بخواد کنترل رو دست بگیره، این احساس، دل یا هرچی شما اسمش رو میزارید کنترل همه چیز رو دست میگیره و حتی زندگیتون رو مختل میکنه...چیز عجیب و جالبیه، بعضی اوقات ازش فرار میکنم، بعضی اوقات ازش لذت میبرم و همینطور ازش خیلی میترسم...یچیزی رو فهمیدم، البته نمیدونم کامل درست متوجه این موضوع شدم یا نه، آدم های ضعیف دست روی احساسات شما میزارن تا شما با اونا بمونید، میدونید منظورم از آدم ضعیف کیان ؟کسایی که حتی از یه ریسک ساده هم توی زندگیشون میترسن، کارهاشون رو گردن بقیه میندازن، خانوادشون رو اذیت میکنند و بدخلقی میکنند اما بیرون که میرن میخندن و یه روی دیگه نشون میدن، کسایی که جرات زندگی کردن ندارن، نمیتونند حق خودشون رو بگیرن، تا بحث رفتارهاشون میشه داد و بیداد راه میندازن و مظلوم نمایی میکنند، کسایی که اشتباهای خودشون رو قبول ندارن، برای هرچیزی بهونه تراشی میکنند، بهتون زیاد دروغ میگن، خودشون رو دائم قربانی میدونند، یه عذر خواهی ساده بلد نیستند، مرز های سالم توی رابطه هاشون چه دوستی چه عاشقانه یا هرچیز دیگه ای ندارن، تا یچی میشه خودشون رو به موش مردگی میزنند تا شما بیخیال بحث کردن راجب چیزای مهم باهاشون بشید، تحمل یه انتقاد خیلی ساده هم ندارن، فقط منم منم میکنند، بزدلن، ترسو‌‌اند، دائم از واقعیت ها فرار میکنند و چیزای دیگه که خودتون میدونید...اینا بنظرم آدمای ضعیفی هستند که کارهایی از این قبیل میکنند، البته توی این مورد هم شاید من اشتباه میکنم و اینا آدمای ضعیفی نیستند و هرکدوم از این رفتار ها یه شاخه جداگانه برای خودشون دارن، اگر اسم مناسبی برای این افراد دارید خوشحال میشم کامنتش کنید، فعلا بخاطر این وضعیت بررسی مسخره ویرگول کامنتی نمیزارم، اما وقتی که این محدودیت مسخره برداشته بشه کامنت میزارم...هرچی هست از آدم ضعیف بدم میاد، نمیگم خودم خیلی قویم و این چرت و پرت ها، اصلا منظور من این نیست که من خییییییلی قوی و خوبم...اصلا همچین چیزی نمیخوام بگم، شاید بخوام خودم رو در نظر بگیرم برم تو دسته متوسط ها، حد وسط ها، نه اینطرفم و نه اونطرف، یچی وسط...اما از ضعیف ها بدم میاد، اینا زندگی رو زهرمار میکنند برای شما و هرکسی که اطراف اینطور آدما باشه، تا حد خیلی زیادی دورم از این آدمای ضعیف بود، روابطم رو باهاشون قطع کردم، چیزی که خیلی خیلی خوب توی این زندگی یاد گرفتم اینه که چطور یکیو از زندگیم حذف کنم، البته یکی که به درد هیچی نمیخوره، آدمای خوب رو نگه میدارم همیشه و این مزخرف هارو همون هفته اول حذف میکنم...قبلا حوصله داشتم و با اینا سر و کله میزدم که درستشون کنم، دیدم نه اینا ضعیف تر و ترسو تر از چیزین که فکرش رو میکردم، باعث میشدن خودم از خودم حالم بهم بخوره که چرا کمک اینا کردم، میدونی اکثریتشون تهش چی بهت میگن ؟میخواستی کمک نکنی، مگه من مجبورت کردم ؟کلا تهش یکار میکنند که پشیمون بشی از وجودت توی زندگیشون، اینا حتی قدر یه لبخند روهم نمیدونند، چه برسه به کمک کردن شماها...بعضی هاشون هستن یکم عجیب‌ترن، یهو وسط کارهاشون میفهمن که اشتباهه رفتارهاشون و از شما و هرکسی دیگه معذرت خواهی میکنند اما صبح بعدی که از خواب بیدار میشن همه چیز یادشون رفته و دوباره همون آش و همون کاسه همیشگی...خلاصه که از اینا دوری کنید، باهاشون دوست نشید و مهمتر از همه هیچوقت عاشق همچین آدمایی نشید، دیدم خانواده هایی رو که پدر یا مادر خانواده ضعیف باشه، زیاد هم دیدم، اگه پدر باشه، حتی یه خرید ساده رو برای مادر و بچه ها زهر مار میکنه و اگه اون ضعیفه مادر باشه، آب خوردن روهم برای اهل خونه زهر مار میکنه...اما یه چیزی هست که به چشمم اومده، این مرد هایی که ضعیفن بچه های خیلی خوبی بزرگ میکنند، منظورم اینه بچه هاشون با درد بزرگ میشن، البته باید اینم در نظر گرفت که اون آدم جنبه درد رو داره یا نه، چون بعضی ها هستند یکم بهشون فشار بیاد فکر میکنند بدبخت‌ترین آدم دنیان و این آدما معمولا پسربچه های بزرگی هستند که فاز میگیرند دنیا مو به مو بهشون بد کرده، اون آدمی که جنبه درد رو داره اگه فشار بیاد بهش خودش رو جمع و جور میکنه و مشکلات رو حل میکنه...یه دوستی داشتم، بابای ضعیفی داشت، خودشم تحمل دردش بالا بود، از همونایی که خودشون رو جمع و جور میکنند...هم سن من بود اما انگار 50 سالی سن و تجربه داشت...هروقت مشکلی داشتم زنگ میزدم بهش میگفتم فقط بهم بگو چیکار کنم ؟، برای هرچیزی یه راه حلی داشت...دوستم مشکلات تورو حل نمیکرد، کمکت میکرد که مشکلاتت رو حل کنی، کنارت بود، کنارت بود چون میدونست تنها بودن یعنی چی...تو زندگی دنبال همچین آدمی بگردید، این آدما سراسر تاثیر خوبن، کاری میکنند که اعتماد بنفس و عزت نفستون هم زیاد بشه حتی...تو خونشون یه آدم ضعیف داشتن، اما خودش قوی ترین آدمی بود که به عمرم دیدم و مطمئنم هرگز دیگه پسری مثل اون رو نمیبینم توی زندگیم، به همه یه لقب میدم، اما لقبی برای اون پیدا نمیکنم، لقب مَرد هم کمه براش، از همون اول دوستت داشتم، تو کاری کردی بفهمم هنوز کسایی هستند که مردونه رفتار کنند، مرد باشند نه فقط یک نَر که ریش و سبیلشون در اومده باشه...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:20:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسیله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-rnwvbnyhuszr</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید.خوابم نمیبره، سعی کردم بخوابم، خواستم یکمی با گوشی بازی کنم، حتی میل نداشتم که بازی کنم...پشت چشم هام خیلی میسوزه، دوباره خون توی دست هام زیاد شده گردشش، رگ های روی دستم به نسبت حالت عادی بزرگتر شدن دوباره...هوووووووف...دلم میخواد بزنم بیرون یکمی، شاید دوباره یه شیر یا خط بازی کردم، شایدم نه، ایندفعه بازی چیز دیگه ای باشه و من خبر نداشته باشم که بازی چیه، مثل دفعه قبل که اصلا قرار نبود بازی‌ای انجام بشه...بازی...بازی...حس میکنم دارن باهام بازی میکنند، همه اینا یه کلکه، همه چیز قراره یه کلک باشه...نمیدونم، شایدم اینطور نیست، شایدم هست، دلم هوای بازی بدون دوز و کلک کرده...با خنده و شادی باشه فقط...دور هم جمع باشیم و هیچ فکر دیگه ای نکنیم...نمیدونم...از این کلمه یجورایی بدم میاد، تو بلاتکلیفی قرارم میده، اصلا معلوم نیست باید چیکار کرد و چیکار نکرد، از بلاتکلیفی متنفرم...میخوام حقیقت مثل یه پتک بخوره تو سرم تا اینکه تو بلاتکلیفی بمونم، اینکه بدونم چند چندم برام کافیه...از دروغ بدم میاد، از اینکه بفهمم تهش بهم دروغ گفتن متنفرم...مثل مرد نیومدی راستش رو بگی، باهام بازی کردی، خیلی هم بازی کردی و دروغ گفتی، من احمقم باورت میکردم، میگفتم نه تو اینطوری نیستی، اما برعکس، پشت ظاهر مظلومت دقیقا همونی بودی که ازش بدم میومد، میای تو ذهنم از خودم متنفر میشم...یک کلمه از چیزایی که بهم گفته بودی از کارهات و زندگیت درست نبودن، همش دروغ بودن، حتی درد و دل هاتم بیشترش دروغ بودن، مشکلم این بود اعتماد داشتم بهت...مشکلم همیشه اینه که اعتماد میکنم، اعتماد میکنم و تهش چی میبینم؟میبینم هرچی بهم گفتن الکی بوده، هرچی گفتن بازی‌ای بیش نبوده، من رو فقط توی دست هاشون میگرفتن...کاش میمردم، یجوری پاک میشدم، یا اصلا از اول نبودم، اینطوری هیچکس من رو یادش نبود، اصلا منی نبود، اصلا کلاغی نبود...همین الانشم جایی رو نگرفتم، اما نبودم از اول همین یذره جای فیزیکی هم که گرفتم کمتر میشد و فضا بازتر میشد، نه عکسی ازم بود، نه فیلمی، نه لباسی، نه خاطره ای، نه صفحه ویرگول و نه هیچی که مربوط به من باشه...بمیرم همه وسایلم بی استفاده میشه و خاک میگیره یه گوشه، نهایت بدنشون به یکی دیگه، که دیگه مهم نیست، همین الانشم وسایل مهم نیستند، وسایل بیشتر بدرد این میخوره یه دوره چندوقته ای، حالا یا چندسال یا چند روز و چند هفته و چندماه ازشون استفاده کنی و بعدشم بندازیشون بره...هووووووووووووووووف، حالا که هستم و دراز کشیدم روی تخت و لپ تاپ روی پاهامه و پاهام رو انداختم روی همدیگه، دارم از وسایلم استفاده میکنم، مثل همیشه هم صدای ماشین از پنجره میاد، اما امشب برعکسِ باد نمیاد...تا ببینم بعدش چی میشه...به کجا خواهم رفت...توی سرم کلی چیز هست، همش ضد هم، کلی پارادوکس...ناامیدی و امید درگیر میشن، خشم و مهر باهم درگیر میشن، من الان با گذشته درگیر میشه، دلم با مغزم درگیر میشه، غم با شادی درگیر میشه، منطقم با رویاهام درگیر میشه، منم با همه اینا درگیر میشم...سعی میکنم هرکدوم رو قبول کنم و ازشون استفاده درست کنم، اما یکارهایی میکنند که پشیمون میشم همیشه...سردرد میگیرم از این وضعیت، از این درگیری ها، از این بلاتکلیفی ها، از این بازی ها، از این حرف ها، از این همه چیز سردرد میگیرم...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 02:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%87%DB%8C%DA%86-ygl0w2tk4pih</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید.دیشب توی مغازه بودم که نت وصل شد...صدای نوتیف اومد از گوشیم، تلگرام و دولینگو...باورم نمیشه برای حقم خوشحال شدم، برای چیزی که حق هممون هست خوشحال شدم...هنوز درست حسابی وصل نشده، سرعت خیلی کمی داره، احتمالا دو سه روزی طول بکشه تا سرعتش مثل قبل بشه...چیزی ندارم ایندفعه بخوام راجبش صحبت کنم، اما دلم برای نوشتن حتی دو خط هم تنگ شده بود، الان نه شکایتی دارم و نه چیزی، راه میرم و نگاه میکنم ببینم چی تا کجا ادامه داره...چی کی تموم میشه...فقط راه میرم و نگاه میکنم...مثل قبل نیستم دیگه بخوام سر همه چیز خیلی حرص بخورم، کم شده، اما خب بازم هست و اذیت کنندس، مهم اینه فقط کم شده و مثل قبل نیست، چی بگم...چی میشه گفت ؟...زندگیه دیگه...زندگی...</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 09:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند نرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%B1%D9%85-ika0pqej3kxu</link>
                <description> درود، امیدوارم خوب باشید.دراز کشیدم روی تخت، لپ تاپ روی پاهامه، سرم رو تکیه دادم به دیوار پشت تخت، نسیم خنکی از پنجره سمت راستم میوزه، صدای ماشین ها میاد که رد میشن، بعضی ها تند و بعضی ها آروم...چشم هام رو میندازم پایین، چشمم به زیر پوش و گردنبندم و پلاکش میوفته...امروز هم مثل روز های دیگه بود، درس و کار...از کارم بدم نمیاد، عاشقشم، دوست دارم با سلیقه های مختلف سر و کله میزنم، حوصلم سرنمیره، معمولا یکی یکبار ازم خرید کنه، دفعه بعدی بیاد میدونم از چی خوشش میاد از چی خوشش نمیاد، سلیقه مشتری هام سریع دستم میاد...یعنی یجورایی راحت باهاشون کنار میام، خیلی اوقات هم نه، شاید حدود چند دقیقه باهم بحث داشته باشیم سر چیزای مختلف...بیشتر منظورم اینه آدمای مختلف زیاد سمتم میاد، از ورزشکارش تا معتادش، از چاقش تا لاغرش، از بد سلیقش تا خوش سلیقش، از هالو تا زرنگ، از پولدار تا بی‌پول، از بچه ننه تا مرد، انواع و اقسام آدم ها به تورم میخوره...از همینش لذت میبرم، البته بعضی هاهم هستن میان که کلا عجیب غریبن، معلوم نیست فازشون چیه...خیلی قاطی پاتیه کلا...برای مثال امروز یه آقایی اومده بود شلوارک میخواست، سایزش نداشتم، بعد رفتارش اینطوری بود که باهات میگفت میخندید، بعد موقعی که باهاش حرف میزدی قیافش رو میکرد توهمدیگه و یجوری نگاه میکرد انگار بهش برخورده، منم هی با خودم میگفتم شاید طرف دوست داره فقط خودش شوخی کنه و بگو بخند کنه، منم هیچی نگفتم دیگه، بعد وقتی داشتم لباس های دیگه هم بهش پیشنهاد میکردم قیافش رو دوباره همونطوری میکرد...مونده بودم چیکار کنم، هرچی بود طرف رفت آخرش، این یه مورد آدم عجیب غریب بود که به جزییات دیگش اشاره نمیکنم الان اینجا، این یه تیکه کوچیک بود از رفتارش...آدم های عجیب دیگه هم خیلی میاد، در همین حین، آدم هایی هم میان که خیلی با شخصیت و خوبن...چی بگم، اینم جالبیه کار منه...البته از نظر خودم...تا ببینم زندگی بعدش منو به کجاها میبره...نزدیک یکسالی هست که خودم رو سپردم به دست زندگی، میگم برو ببینم چیکار میکنی، کلا همیشه توپش پر بود واسم، اجازه نداد حتی یکروز هم واسم تکراری بشه، هرروز یه چیزایی بهم نشون میداد که اصلا باورم نمیشد، هرروزم پر از ماجرا بود...از خوب بگیر برو تا بد، بیشترش هم بد بود البته، تعداد خوب هاش انگشت شمار بود...بعضی اوقات به جمله هیچ چیز اتفاقی نیست خیلی ایمان میارم، میشینم فکر کردن و میبینم که نه، انگار واقعا هیچ چیز اتفاقی نیست...هر کلمه، هر صحبت، هر رفت و آمد، هر شکست، هر پیروزی، هر چیزی مارو به یه چیز دیگه وصل میکنه، اتفاقاتی که برامون میوفته همه بخاطر یه زنجیره که ما درستش میکنیم...یعنی حس میکنم کل زندگی رو نشستیم داریم زنجیر درست میکنیم، همه چیز بهم وصله...خیلی میشه راجبش حرف زد، از تمام جنبه ها و زوایای مختلف میشه دید این زنجیر بافتن رو، هرکسی هم یه نظری برای خودش داره که بازهم برای من قابل احترامه...نظر مفید هرکسی میتونه یه حلقه دیگه از زنجیر ما باشه...توی راهرو ایستاده بودم، داشتم با کفش فروش صحبت میکردم، سرمون گرم بود به صحبت، اون از وضع بازار مینالید و منم از وضع بازار شکایت میکردم، دوتایی داشتیم درد و دل میکردیم، دیدم خانم کوچولو از پیش دوستاش داره میاد سمت من، اومد جلو و دستش رو میزد به رون پای راستم و صدام میکرد...میگفتم : جانم بگو میشنوم...میگفت:+ حالت چطوره ؟ صبح من اومدم تو نبودی، میخواستم بیام باهات حرف بزنم...- من خوبم، تو چطوری خوبی ؟، آره من صبح ها نیستم، عصر ها میام مغازه، صبح ها کلاس دانشگاه دارم...+ منم خوبم مرسی، کلاس بودی صبح ؟...- آره کلاس داشتم، سر همین نشد بیام اینجا حرف بزنیم، بعدشم کلی کار داشتم توی خونه و بیرون...+ منم عصری رفته بودم ورزش میکردم...- باریکلا به تو، کجا میری ورزش میکنی خانم کوچولو ؟...+ میرم ....، بعدشم رفتیم خونه با بابام، داشتیم میرفتیم یکوچولو بارون گرفت زمین کامل خیس شده بود، بابام منو زود برد داخل تا مریض نشم...+ بعدا دوباره میام .....، میخوام برم با دوستام بازی، خدافظ...چهرش رو برگردوند و دویید رفت سمت دوستاش اونطرف راهرو، مکالمه خیلی کوتاهی بود، در حد 2 دقیقه، اما شیرین بود...امیدوارم شب سرمانخوره بخاطر یکم بارونی که بهش خورده، چی بگم، بچه‌اس، ممکنه سریع مریض بشه...لبخند نرم و از ته دلی روی صورتم میاره، نمیدونم چرا، شاید چون بانمکه، هرچی هست دلیلش رو نمیدونم، اما اون لبخند نرمه رو همیشه روی لب هام میاره، امیدوارم همیشه لباش خندون باشه و با دوستاش بازی کنند باهمدیگه...ساعت 1:37 دقیقه شب شده، قبلا هم نوشته بودم...، به یه خواب چندماهه نیاز دارم، یه فرار سنگین و طولانی از این روتین کسل کننده و عذاب آور، از همه چیز فرار کنم برم، جوری که کسی نتونه پیدام کنه...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 01:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاس‌کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-cr6yfhasnkb9</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید.داشتم از سرکار برمیگشتم، مثل همیشه وصل شده بودم به ضبط ماشین و آهنگام رو گذاشته بودم...کیک و شمع گوش میدادم، چندباری زدمش از اول، چندباری زدمش از اول و بازهم زدمش از اول...تقریبا هفتاد درصد راه رو داشتم یه آهنگ گوش میدادم، یه چشمم به جاده، یه چشمم به کیلومتر، هوش و حواسمم همه جا...موبایل زنگ میخوره...+ سلام، کجایی شازده ؟...- سلام عزیزم، دارم میام، شاید 10 دقیقه دیگه خونه باشم...+ سر راهت یدونه ماست بخر، یه بسته سویا هم بگیر...- چشم، امر دیگه ای ؟...+ بزار فکر کنم ببینم چیز دیگه ای میخوام یا نه...- باشه منتظرم...+ یدونه پفک بزرگ هم بخر...- روی چشمام، دیگه ؟...+ مراقب خودت باش، حواست باشه...- چشم عزیزم، فعلا...+ خداحافظ...رفتم توی مغازه دوستم، خیلی وقت بود ندیده بودمش، یعنی بهتره بگم خیلی وقت بود نرفته بودم توی مغازش، مثل همیشه رفتار کرد، یه لبخند از بین ریش های بلند و بورش اومد بیرون و دندون های یکی درمیون صاف و کجش پیدا میشه، سرش هم همیشه یکم میده بالا و نگاه بهت میکنه، اولین حرفی که بهت میزنه :+ سلام داداش...- سلام ....... حالت چطوره ؟ + قربونت برم، چه عجب، ما شمارو زیارت کردیم، از اینطرفا، راه گم کردی...- نه دادا راه گم نکردم، همش پاساژم، خیلی کم میام اینطرف دیگه...+ میدونم، از پدرت سراغت رو میگیرم، میگه بیشتر روز رو خونه نیستی...- آره، با اجازت برم یکم وسیله بردارم برام حساب کنی...+ بفرما ....... مغازه خودته...- با اجازه...اومدم نشستم توی ماشین، رفتم و رسیدم خونه...افتادم توی یه روتین، خواب، درس، کار، خواب، درس و بازهم کار، دلم یکمی تنوع میخواد، یجورایی یه تنوع کوچولو، نمیدونم، شایدم فقط به یکم استراحت نیاز دارم، بدجور خسته شدم، شایدم فقط به یه حواس پرتی عمیق نیاز دارم، چیزی که آخر شبا منو از این دنیا پرت کنه بیرون، دو هفته ای هست تقریبا ساده ترین چیز ها روی مخم میره، واکنشی نشون نمیدم، یعنی همه سعیم اینه واکنشی نشون ندم، یه دو جایی از دستم در رفت، اما بقیه رو تونستم کنترل کنم...هرچی که هست، فعلا همه چیز تکراری شده، اینترنتی که حق هممونه، موقعی که وصل بود، یکمی زبان میخوندم و ویدیو های آموزشی زیاد میدیدم راجب همه چیز، از تعمیر کولر بگیر و برو تا ساخت پترن لباس، برام مهم نبود چی بود و چی نبود، فقط میدیدم که سر در بیارم هرچیزی چطور درست میشه و کار میکنه، این وسطا هم از تاریخ و اینطور چیزا میخوندم...روتین زندگی...چی بگم والا، چی میشه گفت راجبش...هرزگاهی که نشستم توی مغازه، دختر کوچولوی مغازه اونطرفی با چشم های قهوه ای و موهای متوسط میاد داخل، میشینه از همه چیز باهام صحبت کردن، از دوست هاش میگه، از باباجونش میگه، از مهدکودکشون میگه با چیزای دیگه...کل فشار این روتین مزخرف رو این خانم کوچولو برای چند دقیقه از بین میبره...بعضی اوقات عصبیه، بعضی اوقات هم میاد ناراحته، هی میگم چی شده خانم کوچولو ؟ چیزی نمیگه زیاد، به زور از زیر زبونش میکشم بیرون ببینم چی شده...خیره بهش میشینم، میشینه رو به روم کلی حرف زدن، بعد یهو میگه حالا نوبت توئه، من کلی حرف زدم، منم یذره باهاش حرف میزنم و توپ رو دوباره پاس میدم به خودش که حرف بزنه بازم و من فقط گوش بدم...دوستام و بقیه به کلاغ تشبیهم کردن، این یکی اومد گفت ......، خندم میگیره، میگم آخه چیه من شبیه ...... ئه ؟میگه هستی، خیلی هم هستی...وسط حرف زدنش یهویی بلند میشه میگه خدافظ ....... مواظب خودت باش و میره با دوستاش بازی کردن، توی راهروی پاساژ میدوان دنبال همدیگه و بازی میکنند، صحنه قشنگیه، بازیه بچه ها، بدون دوز و کلک، بدون چشم بد بهم داشتن، نهایت اتفاق اینه اون یکی اسباب بازی اون یکی رو بخواد، یا مثلا بخورن زمین و دستشون زخم بشه...بدون هیچ درک و فهمی از وضعیت الان، پر از خنده و شادی...میتونستم همین امشب فرار میکردم، فرار میکردم و میرفتم یه جای دور، جایی که هیچکس دستش بهم نرسه، شاید یک هفته، دو هفته یا شایدم برای همیشه، شمارم رو عوض میکردم پیدام نکنند، همه چیز رو، شاید حتی اسمم روهم عوض میکردم...نمیدونم...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیر یا خط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B7-jkbtpvkqbxhd</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید...ساعت دوازده پنجاه و چهار دقیقه شبه، از ساعت دوازده بود که زدم بیرون، نشستم توی ایستگاه اتوبوس و خیره به خیابون خالیم، هر چند دقیقه چندتا ماشین با سرعت زیاد رد میشن و میرن...هیچکس نیست، تنها نشستم توی تاریکی، فکر کنم دیگه بخشی از تاریکی شدم، لباس های خودمم سر تا پا مشکی، فقط کف کفش هام سفیده...کاش یه سوپری باز بود، هوس مالت کردم، دلم تلخی میخواد، یه شیشه مالت تلخ، جوری که حالم رو بهم بزنه...باد میاد، موهام رو خیلی تکون میده، این لا به لا هرزگاهی صدای سگ هم میاد...نگاه به چراغ های خونه ها میکنم، آپارتمان های زیاد، خونه های زیاد، خانواده های زیاد، آدم های زیاد، دغدغه های زیاد، مشغله های زیاد، فکر های زیاد، گریه های زیاد، خنده های زیاد، همه چیز...یک کلمه، آدمیزاد...کتاب ها میشه راجبش نوشت، از همین یک کلمه هزاران کتاب میشه منتشر کرد...دلم میخواد یه آهنگ پخش کنم، اما خب میگم بزار از سکوت یکمی لذت ببرم...خسته شدم از همه چیز، حتی از نوشتن خسته شدم هم خسته شدم...نمیدونم باید چیکار کنم...موهام چندروزیه دوباره شروع کردن ریختن، سعی کردم نادیده بگیرم، اما خب انگار دوباره ریزشش زیاد شده، چندوقتی بود دیگه نمیریخت موهام، یا حداقل بهتره بگم خیلی کم شده بود، اما دوباره انگاری داره زیاد میشه...ساعت یک و هفت دقیقه شده، ماشینی رد نشده دیگه، اما صداشون از دور میاد...پاشون رو گذاشتن روی گاز و دارن همینطور میتازونند...فقط صدای باد با صداهای توی سرم میاد...حس میکنم چندوقت دیگه اسکیزوفرنی میگیرم...به دوستم فکر میکنم، مگه من چیکارت کرده بودم که اینطوری ولم کردی رفتی ؟، میخواستی گریه کنی بودم، میخندیدی بودم، عصبی بودی، کنارت بودم، خسته بودی، بازم کنارت بودم، هرکار خواستی بکنی من قدم به قدم باهات بودم، خواستی مغازت روهم باز کنی داداش خودت کمکت نمیکرد وسیله ببری بچینی داخلش، من پا به پاهات میومدم کمکت، ویتیرین های سنگین رو از این پله های بد قلق پاساژ میبردم کمکت بالا، کمرم میبرید اصلا...پول نداشتی کنارت بودم میگفتم نمیخواد خرج کنی من دارم کمکت میکنم، با اینکه خودم هیچی ته حسابم نبود، همه سر کار و مدرسه و اینا کوچیکت میکردن، میومدی پیش من تعریف کردن من بهت روحیه میدادم شارژ میشدی به قول خودت، چیزای دیگه هم بود که دلم نمیخواد اینجا بنویسمشون، توی روت هم گفتم اما خب...مسخره مگه چیکارت کرده بودم که اینکارو باهام کردی ؟، کاری کردی دیگه از کسی دلم نخواد حتی کمک بگیرم دیگه...چقدر کند مینویسم امشب...هر چهار خط رو چند دقیقه طول میدم...دو کلمه مینویسم، میرم تو فکر، دو کلمه دیگه مینویسم...و دوباره میرم تو فکر...ساعت یک و بیست و دو دقیقه شده، یه ماشین گشت دوبار این خیابون رو دور زد و هر دوبار میخکوب شده بودن آدمای داخلش روی من، بار سوم زد کنار، سربازه پیاده شد اومد سمتم، گفت چیکار میکنی اینجا ؟ گفتم نشستم نگاه به خیابون میکنم، سرهنگ از ماشین اومد پایین و داد زد بگردش، گفتم بخدا چیزی ندارم، سربازه داد میزد دست هات رو باز کن صاف وایسا، جیب ها و داخل کفش هام رو گشت، چیزی جز موبایل دستم و کلید خونه پیدا نکرد...نگاه به سرهنگه کرد گفت چیزی نداره، سرهنگه یکم اومد جلو گفت اینجا چیکار میکنی پس ؟، جواب دادم به ایشون گفتم، اومدم نشستم نگاه به خیابون میکنم، این وسطا هم فکر میکنم، میگفت این وقت شب بچه ؟، گفتم سر کار بودم، دیر رسیدم خونه، الان وقت اضافه داشتم، گفتم یکم تنها باشم با خودم. نگاه سردی به سربازه کرد گفت بریم، به منم گفت برو سریع خونه، زیاد بیرون نمون، گفتم حتما، میرم یکم دیگه...همین مونده بود بگردن منو، اینم قفلش باز شد برام...سربازه موقع گشتن میگفت اگه چیزی قایم کردی بگو، خودت تحویل بدی خیلی بهتره تا ازت بگیرم، منم میگفتم چیزی ندارم خب، اگرهم شک داری بیا بگرد، چیزی باشه پیدا میشه، نباشه هم نه...حتی صبر نمیکرد بند کفشم رو باز کنم، مدام میگفت زود باش... گوشیم زنگ میخوره، با یه لحن تند، اما با صدایی آروم: + کجایی تو ؟، نمیخوای بیای ؟...- همینجا تو ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه نشستم، همینکه رو به روی میوه فروشیه هستش...+ بسه دیگه بیا، نگرانتم، خیلی دلشوره دارم...- دارم میام عزیزم، همین الان بلند میشم میام، دو دقیقه دیگه خونم...+ خیلی مواظب باش...- چشم دورت بگردم...+ منتظرتم، خداحافظ...- خداحافظ...نمیدونم این نوشته رو منتشر کنم یا نه، اصلا نمیدونم دکمه انتشار رو بزنم یا نه، هنوزم یکمی باد میاد، اما شدتش کمتر شده، ساعت یک و پنجاه و سه دقیقه شد، دارم برمیگردم سمت خونه...یه درِ شیشه نوشابه روی زمینه، از این فلزی ها، شیر یا خط میندازم، اگه پپسی شد، منتشر میکنم، اگر نه، منتشر نمیکنم...یک، دو، سه...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 02:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهن پرست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%A2%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-wjac9tmef5mo</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید.نمیدونم از چی بنویسم، اما نیاز دارم بنویسم...یادمه قبلا موقع نوشتن یه دفتر رو پر میکردم و بعد آتیش میزدم دفتر رو...حدود سه تا دفتر آتیش زدم...سه تا دفتر پر از خاطرات تلخ و شیرین...خوب شد که آتیش زدم، اگه میموندن الان باید هزارجا پنهونشون میکردم که کسی یوقت اونارو نبینه...استاد تا سه دقیقه دیگه باید بیاد سر کلاس...دیشب اولین میانترم بود، ساعت هفت شب...مغازه رو ول کردم، نشستم توی ماشین امتحان دادم و اومدم...یادمه خیلی برای دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل ذوق داشتم، الان حتی دلم نمیخواد اسم دانشگاه بیاد...نمیدونم، شایدم من سخت میگیرم، شاید باید مثل بعضی آدمای توی دانشگاه سرخوش باشم الکی...بگم آره هرچه باد آباد، بزار بیاد و بره، ما با هر چرت و پرتی کنار میایم و بزنیم زیر خنده، بدون اینکه در نظر بگیریم چی داره به سرمون میاد و به کجاها داریم میریم، بعدشم پاچه خواری یه آدم عقده ای به اسم استاد رو بکنیم که نمره بهمون بده و مارو نندازه، استادی که پاچه خواری دوست داره...هیچوقت از پاچه خواری خوشم نمیومد، یکبار هم التماس نکردم، میخواد دوست باشه، میخواد استاد باشه یا هرکسی دیگه، سر همین مورد هم بود بعضی شرکت ها استخدامم نکردن برای کار، مدیر هاشون مینشستن رو به روی من و از خودشون تعریف میکردن، از افتخاراتشون میگفتن و هزارتا چیز دیگه که انجام دادن، هیچ واکنشی نشون نمیدادم به افتخاراتی که داشتن، حقیقتا برام مهم نبود که بخوام واکنش نشون بدم، هرزگاهی نقدشون هم میکردم، یکی از دوستام گفت وقتی میری و اینارو برات میگن یکم بادشون کن، بعد استخدامت میکنند...دفعه بعدی که موقعیت جور شد همینکارو کردم، طرف رو یکم زیادی بادش کردم، دیدم خیلی مشتاق شد اونجا کارکنم واسشون، بدم اومد ازش، یکم دیگه بادش کردم، اعتماد بنفسش یهویی خیلی زیاد شد، از برق چشم هاش و لبخند مسخرش، طرز تکیه دادنش به صندلی، اینکه نوک انگشت هاش رو بهم گذاشته بود، اینکه یکم چشم هاش رو میداد پایین و به میز نگاه میکرد و بعد از مکث دو ثانیه ای دوباره چشم هاش رو میاورد بالا و بهم نگاه میکرد، و خیلی آروم سرش رو پایین بالا میکرد به نشونه تایید، سعی داشت جوری باشه که مثلا بگه من خیلی فروتنم، اما جوری بود که داشت میگفت بیشتر ازم تعریف کن، دارم لذت میبرم، داشت حال میکرد با خودش و افتخاراتش، پای راستم  رو انداختم روی پای چپم، خودم رو انداختم روی آرنج دست چپم، خم تکیه دادم به دسته صندلی و با یه لبخند کج نگاهش میکردم، مدیر دوزاری... گفت خب آقای .....، از شخصیت و منشتون خیلی خوشم اومد، بریم سر اصل کار...یکمی باهم راجب کار حرف زدیم، سر حقوق باهام کنار نمیومد، خیلی کمتر از چیزی بود که میخواستم، اما بازم مشتاق بود استخدامم کنه، نه اون راضی میشد و نه من، یچیز حد وسط کنار اومدیم آخر سر که نه خیلی زیاد باشه نه خیلی کم توافق کردیم و کنار اومدیم، تو سرم گفتم بعدا بازم زیادش میکنم و باهاش کنار میام...شروع کرد دوباره از خودش تعریف کردن و اینکه چقدر بین دوست هاش معروفه و همه دوستش دارن، چقدر همه ازش الگو میگیرن، چقدر پرسنلش بهش احترام میزارن، بهش گفتم آقای ...... پرسنل بهتون احترام میزارن چون حقوق میخوان ازتون، احتمالا دوست هاتون هم بخاطر موقعیتی که دارید بهتون احترام میزارن، کسایی هم که ازتون الگو میگیرن میخوان که ازتون جلو بزنن، اونا دوست دارن یاد بگیرن اول شبیه شما بشن، بعد از شما بهتر بشن و شمارو زیر دست و پا له کنند، مگه اینکه آدم های خیلی خوبی باشن که اینکار رو نکنند، اما بالاخره ته دلشون میخوان از شما بهتر بشن، نتیجه میگیریم اینا همه بخاطر موقعیت شماست، نه خود شما...اون حالت اعتماد بنفسی که داشت از بین رفت یهویی، یکم اخم کرد، چشم هاش رو ریز کرد، خم شد رو به جلو و گفت منظورتون رو متوجه نمیشم آقای ...... گفتم منظور خاصی ندارم، اما فکر میکنم شرکت و پول هاتون رو بزارید کنار اون احترام قبل رو نخواهید داشت دیگه، قصد بی احترامی ندارم، یوقت فکر نکنید میخوام بهتون توهین کنم، من فقط حسم رو گفتم...یکمی فکر کرد، گفت ممنون از نظری که دادید، منم گفتم ممنون از شما که اینطور با شوق و ذوق افتخاراتتون رو برام توضیح دادید، کی بیام قرارداد امضا کنیم و کار رو شروع کنیم ؟انتظار نداشتم بخواد دیگه استخدامم کنه، همونم شد، گفت باهاتون تماس میگیرم، با یه لبخند خدافظی کردم و رفتم از دفترش بیرون...با خودم گفتم مدیری که انقدر سریع با حرف یه غریبه که بار اوله از نزدیک میبینتش اعتماد بنفسش انقدر یهویی میره بالا و انقدر یهویی میاد پایین نمیتونه درست مدیریت کنه، پس فردا تو کار بحث بشه سریع بهش برمیخوره و میخواد فقط حرف خودش باشه...من حرف های سنگینی نزدم که بگیم تخریب شخصیتی کرده باشم، من فقط بهش گفتم همش بخاطر موقعیت مالی و اجتماعیت هست، مشکل آدما اینه این موقعیت هارو بخشی از شخصیت میبینن، حس میکنند هرکسی که پولش بیشتره شخصیت بهتری داره یا مثلا هرکسی موقعیت اجتماعی بهتری داره، آدم سالم تریه، یا مثلا فکر میکنند دکتر ها همگی خیلی با شعور و شخصیتن، درصورتی که حتی خودتون هم به چشم این آدم های لمپنی رو دیدین...تو وقتی بیای موقعیت اجتماعی، مالی و هرچیز دیگه رو جدا کنی از یه آدم، تازه به شخصیت اصلی طرف میتونی پی ببری، میتونی بفهمی چطوریه، میتونی متوجه عقایدش بشی، میتونی بفهمی سنگدله یا مهربونه، عصبیه یا صبوره، خودشیفته‌اس یا فروتنه... پول با اینکه حرف اول رو میزنه، خودمم همیشه میگم پول خیلی مهمه، اما پول بدون شخصیت به یه آدم ارزش نمیده، مگه اینکه فقط بخواید پول رو ببینید و اونطوری میتونید بگید بله، طرف آدم خیلی خوبیه...دیگه اون بستگی به دید شما داره، که پول رو بخواید ببینید یا اون آدم رو، اما خب عقیدم اینه که پول هرکاری کنه، نمیتونه اون بوی بد آدم هارو از بین ببره، بالاخره یجا اون آدم خودی نشون میده و شما چه بخوای چه نخوای شخصیتش رو میبینی...داشتم با یه آقای صحبت میکردم راجب همین موضوع، خودش رو میکشت که بهم ثابت کنه دارم اشتباه میکنم ( البته من نمیگم همیشه حرف حق رو میزنم، چیزایی که میگم صرفا بر اساس تجربه های کم خودم بوده، یکی اگه با دلیل و مدرک بیاد یچیز رو بهم ثابت کنه، من حتما قبول میکنم ازش و کوتاه میام ).حالا این آقا چی میگفت ؟میگفت ببین، تو وقتی میگی یکی منو برای ساعتم دوست داره، داری میگی برای چی دوست داره ؟گفتم ساعت دیگه.گفت دقیقا، اون ساعت بخشی از توئه، تیکه ای از توئه، وقتی میگی منو برای خونم، ماشینم، پولم و جواهراتم میخواد، داری مالکیت میزاری روش، یعنی اون تورو دوست داره، یعنی اون وسایل بخشی از تو هستند.گفتم شما فکر کن همسرتون برای ساعتتون دوستت داره.گفت خب.گفتم جسارت نباشه، ساعتتون رو یک دقیقه بهم میدید ؟ساعتش رو باز کرد داد بهم.گفتم الان ساعت روی دستتون نیست، توی خونتونم نیست، دیگه ساعت دویست میلیونی ندارید، اما عوضش شما خودت هنوز هستی، داری نفس میکشی، زنده ای، الان احساس میکنی یه تیکه از شخصیتت رو من ازتون گرفتم ؟تازه بر این قرار باشه، همسرتون همین امشب شمارو بخاطر اینکه ساعت دویست میلیونیتون رو از دست دادید ترک میکنه و میره، شما میشینی غصه خوردن، بالاخره احساس داری و تنها شدی...بعد از یه مدتی اون ناراحتی تبدیل به خشم میشه، نسبت به همسرتون خشمگین میشید، اسمش میاد عصبی میشید، به این نتیجه نمیرسید که باید یکیو انتخاب میکردید که شمارو بخاطر ساعتتون نخواد و خودتون رو دوست داشته باشه ؟؟؟؟؟؟، شاید شما میتونستید بعدش یه ساعت یک میلیاردی بخرید.یکمی فکر کرد، اما بازهم حرفش همون بود، من روهم نتونست قانع کنه که یه وسیله بخشی از شخصیت منه، نه فقط یه چیز که ازش استفاده میکنم...جالبه اینطور آدما سریع بهشون همه چیز برمیخوره پیش این آدم ها باشم روانی میشم، دلم میخواد تیکه تیکه کنم آدمای اینطوری رو...آدمای دوزاری با اعتماد بنفس های کاذب و پوشالی...دلم تنگ شده کامنت بزارم و جواب کامنت هایی که میزارید رو بدم، اما ویرگول هنوز محدودیت مسخره بررسی کامنت رو بر نداشته...سرتون روهم خیلی درد آوردم...امیدوارم از این روز های سخت گذر کنیم...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 22:33:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1:12</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/112-x8sswuy9qylj</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید...ساعت 1:12 دقیقه شبه، الان دیگه سه شنبه صبح شده...امان از این ساعت کوفتی، بدجور خستم میکنه، به زمان نمیرسم، اصلا به زمان نمیرسم، زمان از من و همه ما جلو زده و چیزی نذاشته برامون...خسته شدم...روی دکمه های کیبورد لپ تاپ خاک هست، شنبه که کولر رو درست کردم کلی خاک نشست روش، تا الان هم پای لپ تاپ نیومده بودم...سرم بدجور درد میکنه، سعی کردم بخوابم اما خوابم نبرد، اولین باره که خوابم نبرد، من سریع خوابم میبره...پشت چشمامم داغ کرده و درد میکنه، خون های توی رنگ های دستم رو حس میکنم، مخصوصا کف و پشت دستم رو، وقتی خون زیاد میره توی دستام، رگ های پشت دستم به نسبت حالت عادی یکم باد میکنند و بزرگ میشن، در همین حین دستام داغ میشن...پاهامم همین وضعیت رو داره، همه رگ هاش مشخص میشه و  داغ میکنه...ساعت 8:30 یه آقایی اومده بود توی مغازه و میگفت چکی هم کار میکنید؟گفتم نه جناب، فعلا اوضاع خوب نیست.میگفت از همکاراتون میدونید کیا چکی کار میکنند ؟گفتم نه، اگر هم باشن من خبر ندارم.گفت باشه، میشه قیمت شلوارهاتون رو بگید ؟قیمت شلوار هارو گفتم براش، گفت ارزون تر چی دارید ؟گفتم نداریم چیزی، ما یعنی به نسبت بقیه مغازه هاهم ارزون تر کار میکنیم.گفت میدونم، معرفی کردن گفتم بیام اینجا، اما باز هم برام گرونه، برای دوتا پسرام میخوام اما خب بخوام نقد بخرم دو دست لباس براشون کم میارم.گفتم من واقعا شرمنده شمام جناب، کاری از دست من برنمیاد، وگرنه همین الان کاری میکردم براتون...گفت ممنون از معرفتت، خداحافظی کرد و رفت...ریش ریش شدم، دلم میخواست بلند بزنم زیر گریه، هفته ای چندتا آدم میان که وضعیتشون همینه، یکی از یکی بدتر، من نمیتونم تحمل کنم این چیزارو، نمیتونم شرمندگی پدر هارو این همه ببینم، این همه درد و غم واقعا زیاده...با دوستم صحبت میکردم، پدرش چندماهی بود درست حقوق نگرفته بود، سه تا کیسه برنج قسطی خریده بودن...فکر میکردم داره باهام شوخی میکنه یا مسخره بازی در میاره، جدی بود، حتی صفحه ای که باقیمانده بدهیش رو نوشته بود رو آورد...چی به سر ما آوردید ؟؟؟؟زندگی رو به کاممون تلخ کردید، هرروز آرزوی مرگ میکنم، مرگ بهتر از اینطوری زندگی کردنه، انقدر تحقیر میشیم، انقدر خار میشیم و هردفعه کوچیک تر میشیم...از کار اداری تا دانشگاه و مدرسه، همه جا دارید همه رو کوچیک و خار میکنید...نزدیک 74 روزه اینترنت نیییست، میفهمید یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟اینترنت نییییییییییییییییست، همه بیکارن، همه لنگن، همه بدبخت تر شدن...من اعتقادم به خدارو تا حد زیادی از دست دادم، شاید فقط 2 درصد به بودنش اعتقاد داشته باشم، اما همونم امیدوارم جوری به کمر آدم گناهکار بزنه که حتی نتونه دیگه راه بره، یه مرگ پر از درد میخوام واسش...امیدوارم هنوز اون بالا باشه که بشینه جای حق، نه اینکه حق رو از بین ببره...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 01:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بویینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86%DA%AF-im5i3hanhxsf</link>
                <description>سلام امیدوارم خوب باشید.امروز توی کمدم یه پیراهن زرشکی پیدا کردم، این رو دوستم برای تولدم بهم داده بود و من یکبار هم نپوشیدم، هم اینکه کلا رنگی نمیپوشم، هم اینکه یکمی ازم گشاده، نمیدونم دوستم بنده خدا چطور منو اونقدر بزرگ میدید که این لباس رو برام با این ابعاد خریده بود.برش داشتم پوشیدمش، جلوی آینه وایسادم، دیدم نه انگار بد نیست، درسته یکم گشاده، اما رنگش خوب بود، حس میکردم بهم میاد، البته نمیدونم...امسال تنوع دادم به لباس هام، جز مشکی سفید و قرمز هم خریدم، بالاخره توی کشوی لباس هام یه رنگ دیگه جز مشکی سر و کلش پیدا شد، به این نتیجه رسیدم شاید بد نباشه برای تنوع هم که شده هرزگاهی رنگ های روشن هم بپوشم...چقدر زمان زود میره جلو، نگاه به ساعت میکنم، یهویی ساعت میشه 3، یهویی میشه 5 و یهویی میشه 10 شب و خواب توی چشم هام میشینه...میگن وقتی بهت خیلی خوش بگذره زمان سریع تر میره جلو، ففففففففککککککررررر نکنم حقیقتا، خیلی وقته دیگه مثل قبل خوش نمیگذره بهم، نهایت خوشگذرونی من شده یکمی با لپ تاپ فوتبال بازی کردن، اونم میگم، دیگه مثل قبل نیست، بعد از یک دور بازی 15 دقیقه ای خسته میشم و میبندم بازی رو و خیره به مانیتور لپ تاپ میشم...میفهمم این عمر منه که همینطوری سریع داره میره جلو و هیچی ازش نمیفهمم...چندروز پیش یه مشتری داشتم، بنده خدا تقریبا 70 سالی داشت، از توی صدام فهمید، گفت بیخیال نیاز نیست انقدر خسته باشی، هممون شرایط سختی داریم، تو سعی کن یکمی سرخوش باشی، نمیگم همه چیز رو نادیده بگیر، اما حداقل یکمی سرخوش باش، خوبه که آدم بعضی اوقات بیخیال همه چیز توی زندگی بشه و بچگی کنه.بهش گفتم شما خودتون هم همینکار رو انجام میدید ؟ میگفت آره، حدس میزنم خیلی حرص میخوری.گفتم آره یکم زیادی.میگفت منم مثل تو بودم، همیشه حرص میخوردم، ماشین خریدم حرص میخوردم، خونه خریدم حرص میخوردم، میرفتم بیرون حرص میخوردم، کلا همش حرص میخوردم، زنم یادم داد زیاد همه چیز رو جدی نگیرم، کمکم کرد بعضی اوقات بچه بشم، بعد از یه مدتی یادگرفتم، بعدش خودم راحت شدم...از پیرمرده حس خوبی گرفتم حقیقتا، ریش نداشت، پیراهن خط دار پوشیده بود، شلوار پارچه ای خاکستری توی پاهاش و یه رو پوش نازک قهوه ای هم پوشیده بود، ساعت کاسیو داشت، ناخن هاش رو گرفته بود، موهاش هم خیلی مرتب داده بود سمت راست.پرسیدم قدیما کارتون چی بوده شما ؟گفت ارتشی بودم، تهران توی فلان پادگان خدمت میکردم، ( این سوال رو همیشه از ارتشی های سن بالا میپرسم )، گفتم خوش میگذشت ؟یه لبخندی زد، دیدم چه دندون های تمیز و صافی داره، بعد میگفت محشر بود، با اینکه خیلی سختگیری میکردن بهمون اما واقعا محشر بود، حاضرم همه چیزم رو بدم برگردم اون سال دوباره از اول تو ارتش خدمت کنم...به ارتشی ها زیاد برمیخورم، مربی رانندگیم هم خلبان ارتش بود، توی باشگاه هم که میرم یه آقایی تا پارسال میومد، اونم خلبان ارتش بود...خیلی آدم های مرتبی هستند، معمولا آدم تو سن بالا بی حوصله میشه، اما اینا با اون سن های بالاشون از من و بقیه بیشتر حوصله داشتن و سرزنده بودن...اون آقایی که توی باشگاه بود همیشه میومد باهام تمرین، میگفت صاف وایسا، اینطوری تمرین کن، فلان حرکت رو بزن، اینطوری تمرین نکن آسیب میبینی، حالا سبک ترش کن، حالا سنگین ترش کن، صاف بشین کمرت درد نگیره و...هروقت هم به آخر تمرین میرسیدیم میرفتم بهش میگفتم بیا کشتی، زورم بهش نمیرسید، طرف مثل سنگ سفت بود بدنش، اما خب چون باهاش حال میکردم هی میپلیکدم نزدیکش...مربی رانندگیمم همینطور بود، میرفتم داخل ماشین پشت فرمون مینشستم، یکمی ریشم بلند میشد و نامرتب میشد گیر میداد بهم کلی، اگه شلوارم خاکی بود بازم بهم پیله میکرد، چندباری رفتیم گاز بزنیم به ماشینش، هروقت میرفتیم پایین یه نگاه ریزی به ایستادنم میکرد، میگفت پاهات رو تا عرض شونه ات باز کن و وایسا، میگفتم چرا ؟میگفت انجام بده، برای سلامت خودت میگم، منم پاهام رو تا عرض شونم باز میکردم، بعد میگفت دستت رو از پشت قفل کن بهم، اینطوری بهتره، پیرتر هم بشی کمرت خم نمیشه، صاف مثل تنه درخت وایمیسی...بعد توی ماشین مینشستیم و همیشه از خاطراتش توی ارتش میگفت، اینکه کجاها تمرین میکردن، کجاها ماموریت میرفتن و همه اینا...انواع و اقسام هواپیماهارو هم برای من توضیح میداد، مثلا فلان جنگنده ساخته شده تو سال فلان چه ویژگی هایی داره، فلان بویینگ مسافربری چرا انقدر خاصه، توی بویینگ باید چیکار کنی که تیک آف بزنی، از فرم صندلی ها و کلاه های جنگنده ها و همه اینا میگفت برام...منم فقط گوش میدادم، حاضر بودم کل عمرم رو بشینم باهاش صحبت کنم، راجب همه چی هم یه راه حلی داشت و واقعا هم مفید بود...ماشینش همیشه بوی تاید میداد، لباس هاش همیشه تمیز، ریشش همیشه اصلاح شده، موهاش همیشه مرتب، لذت میبردم از کنارش بودن...از کنار اینطور آدم ها بودن لذت میبرم، نه فقط بخاطر تمیزی‌ای که دارن، بخاطر شخصیت و رفتارشون هم هست...جالبه برام، اینا همیشه بهت یاد میدن با آدما چطور برخورد کنی و رفتارکنی، انگار ده سال روانشناسی خوندن، میدونن کدوم حرکت نشونه از چیه و بهت هم میگن همیشه راجب این چیزا، حقیقتا خوشم میاد ازشون...دیروز دوتا از دوستان عزیز کامنت گذاشتند زیر پست های من، من حقیقتا خیلی بدم میاد کامنتم بررسی بشه و تایید بشه، بنابراین وقتی که این محدودیت به شدت و کاملا مسخره ویرگول برداشته بشه و کامنت ها مثل قبل بدون خونده شدن توسط کسی تایید بشه جواب کامنت هارو میدم و زیر پست های بقیه مثل قبل کامنت میزارم، امیدوارم اون دو تا دوست عزیز از دست من دلخور نشن...دوست دار شما کلاغ </description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 14:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم همینطور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-hls73zububzk</link>
                <description>سلام، امیدوارم خوب باشید.انگار کامنت ها باز شده، اونم با نظارت ویرگول، ترجیحم اینه کامنتی ننویسم، فقط یکی زیر پست آقای بشیر نوشتم، اونم متنش این بود : تست ارسال کامنتکامنت باید خونده بشه بعد منتشر بشه...مسخرس، هرروز دارم چیزای مسخره تری میبینم.یا کامنت هارو کامل ببندید، یا کامل باز بزارید، پست رو حداقل میشد گفت یه نظارتی بشه روش، اما کامنت دیگه مسخره بازیه، مگه اینجا خبر گزاریه که اول کامنت رو باید 10 نفر بخونند بعد منتشر بشه ؟؟؟؟؟متاسفم...متاسفم، ناراحت و خشمگین، از راوی سپیده دم میخونم، دلم میگیره، یعنی گرفته بود، اما مچاله تر میشه، از بشیر میخونم، امید پیدا میکنم، امید همراه با خشم میاد سمتم، خودم مینویسم تا یکمی سبک بشم، سبک میشم، اما بعدش دوباره حس و حال قبلم برمیگرده، عصبی تر از قبل، ناراحت تر از قبل و خسته تر از قبل...از این همه دست و پا زدن کفری شدم، هی میخوام سعی کنم مثبت باشم، با دید خوب به این زندگی کوفتی نگاه کنم، اما خب نمیشه، واقعا نمیشه، آدامس خرسی دیدم 20 هزارتومان، دوستان باور میکنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آدامس خرسی 20 هزارتومان...نمیدونم برای این زندگی باید شکرگزار باشم یا نه، حداقل تکراری نمیشه، هرروز با یه چیز جدید کلی سورپرایز میشم...از لپ تاپ بگیر و برو تا آدامس خرسی، از اسنپی های مهندس بگیر و برو تا بی سواد های لمپنی ام وی ام سوار...هوس یه دلستر مسخره کردم، مثل قبل بشینیم و از رویاهامون حرف بزنیم فقط، نه از اینکه حقوق این ماهمون چرا انقدر سریع تموم شد، مگه چی خریدیم که انقدر زود تموم شد ؟از مسخره بازی های توی هنرستان بگیم نه از اینکه پول شهریه دانشگاه رو نداریم که پرداخت کنیم...حس میکنم یه پیرمرد هشتاد ساله‌ام که همه موها و ریش هاش سفید شدن و با یه پیراهن، شلوار پارچه ای، کلاه و عصا نشسته توی پارک و حسرت جوونیش رو میخوره، اما خب تا هشتاد کلی فاصله دارم، اینه که من رو اذیت میکنه، نزدیک شصت سال با هشتاد فاصله دارم...خواستم بعضی اوقات یه مرحم کوچیکی برای آدم ها باشم تا یکمی سبک بشن، حالشون خوب بشه و بدونن یکی هست که باهاشون صحبت کنه، بهشون گوش بده، از آدمای نزدیکم بگیر تا کسایی که نمیشناسم، نمیدونم تاثیرگذاریش چقدر بوده، چیزی که میدونم اینه که همه فرسوده و تنها شدن، از 16 ساله بگیر و برو تا 60 ساله، با هرکسی حرف میزنم ناامیده، خستس، شکسته، دلش میخواد این زندگی رو تموم کنه، برگرده به بچگیش، دوست داره دلش خوش باشه مثل قدیم هاش...منم همینطور...از خرید های با نگرانی بدم میاد، از اینکه کسی بخواد یه شلوار یا یه تیشرت بخره هزارتا دو دو تا چهارتا باید بکنه که بعد از خرید یه تیکه پارچه چقدر براش میمونه بدم میاد، متنفرم...قبلا نوتیف دولینگو برام میومد، مینوشت بیا زبانت رو تمرین کن، امروز رو یادت نره و این حرفا، نوتیف تلگرام از دوستم میومد که برنامه هایی که نوشته بود رو میفرستاد من نصب کنم راجب طراحیش نظر بدم، نوتیف آپدیت گوشی و برنامه هام میومد، نوتیف از دوست های دیگم میومد، الان همش پیام های چرت و پرت میاد برام، اشتباه نکنید، نوتیف از برنامه هایی که با اینترنت هستند نه، پیام عادی، پیام چرت و پرت، دلم برای اون نوتیف ها تنگ شده...نمیدونم چوب چه کاری رو میخوریم، چیکار کردیم مگه ؟، چیز زیادی نخواستیم از این زندگی، به شخصه آدم زیاده خواهی نبودم، یه ماشین ساده، با یه خونه خیلی کوچیک هم برام بس بود، اما خب ابتدایی ترین چیزهارو هم از دست دادیم، ابتدایی ترین چیز ها، نیازی نیست اینارو بنویسم تا درک کنید، فقط کافیه پاتون رو از خونه بیرون بزارید تا با واقعیت جامعه رو به رو بشید، قیمت دلار رو امروز دیدم که شده صد و هفتاد و پنج تومان، حرفی نمیمونه، چیزی نیست که دیگه بخواد گفته بشه... خیلی مراقب خودتون باشید، امیدوارم از این روزها عبور کنیم...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-cyi04pmthz8g</link>
                <description>سلام، امیدوارم خوب باشید.از دانشگاه پیام اومده برای میانترم باید همه شهریه رو پرداخت کنید و تسویه حساب کنید...وات د فاز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اوضاع نرمالی داریم که بیایم شهریه پرداخت کنیم ؟؟اصلا اوضاع خوبی هم داشته باشیم و همه چیز گل و بلبل باشه، پرداخت شهریه رو ترم پیش پایان ترم گرفتن ازمونالان شده میانترم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الان 15 میلیون برای من بدهی زده، 9 میلیون هم، همون اول کار گرفتن ازمون، تازه این پول کلاس حضوری با کارگاه و این چرت و پرتاس، نه آنلاین با یه سایت مزخرف که حتی درست هم لاگین نمیکنه.تازه میگن اگه پرداخت نشه نمیتونید امتحان بدید.بعضی اساتید که کلا نیومدن سر کلاس، پول چیو بدیم ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برای چی ؟؟؟؟؟؟؟خدمات درست حسابی ای دادید بهمون ؟؟؟؟تازه میریم به ادمین دانشکده توی گروه میگیم شرایط رو که پول نداریم بدیم برای دانشگاه، میگه چیزی نگید، کسی صدای شمارو نمیشنوه، اگر هم به گوششون برسه پشت سرشون حرفی زدید پیگیر میشن و میان بهتون پیله میکنند.یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی و کجا تحقیر و خار کردن دانشجو؟؟؟؟؟؟بهش میگم کی پیگیر میشه ؟؟؟؟؟میگه کسایی که شهریه رو کامل تسویه کردن، شما نمیتونی پرداخت کنی دلیل بر این نیست که بقیه هم نتونند...بهش میگم شماره بخش مالی و مدیر دانشگاه رو بده میخوام زنگ بزنم، فرستاده و میگه چرا فکر میکنی قراره پیگیری کنند کارت رو ؟؟؟؟؟؟زنگ میززنم اصلا جواب نمیدن.گفتم من روز آخر مونده به پایانترم تسویه حساب میکنم، میخواید امتحان میانترم از من بگیرید، میخواید نگیرید، ذره ای برام اهمیت نداره، بخواید هم اخراج کنید و هرچیزی ذره ای برام مهم نیست، یه جهنم کده راه انداختید به اسم دانشگاه، فقط از دانشجو پول میگیرید، یکمی هم تا میخوایم اعتراض کنیم بگیم مشکل داریم هزارتا تهدید میکنید ادم رو.خدا نابودتون کنه، خدا ازتون نگذره...از زندگی، درس خوندن، کتاب خوندن، اهنگ گوش دادن، قدم زدن، خندیدن، گریه کردن، ناراحت بودن و از همه چیز سیر شدم، لعنت به این جوونی که هرشب وقتی میخوام بخوابم هزاربار میگم کاش صبح چشم هام رو باز نکنم و توی خواب تموم کنم بمیرم، از ریز تا درشت زندگی فقط شده حرص و خشم، تنفر، نفرین...خسته شدم از همه چیز، از همه چیز خسته شدم، زهر مارم شده همه چیز، با حقوقم نه میتونم شهریه دانشگاه رو بدم، نه میتونم وسیله خوب بخرم نه میتونم یه بیرون رفتن درست حسابی برم، نه میشه مسافرت برم، نه میشه سرمایه گذاری کنم، نه میشه کسب و کار راه بندازم، نه هیچ چیز دیگه ای، وسط برج هم موجودی نزدیک صفر میشه...الان یکی میاد میگه دهه هشتادی جماعت همش غر میزنه، به هیچی راضی نمیشه و زیاده خواهه...آره، دهه هشتادی جماعت حقش رو میخواد از این زندگی، برای همین دائم غر میزنه، با رفتار های غیرمنطقی کنار نمیاد، تو کتش نمیره زورکی ازش یکاری رو بخوان، تو کتش نمیره بیخود پول بده برای یچیز و...یه کلاغ از دهه هشتاد...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 17:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-qnl48goz5un8</link>
                <description>سلام، امیدوارم خوب باشید.تسکو، لنوو، آئولا، زارا، چقدر برند های مختلف، رولکس، کارن، چه خبره ؟توسط برند ها محاصره شدیم، هرجا نگاه کنی برند های مختلف هست، روی هر وسیله ای ببینی هستند، تولید شده در چین، آمریکا، تایوان، ایران، آلمان، استرالیا و...همین برند ها قیمت های زیادی هم دارن، میخواستم لپ تاپم رو عوض کنم یچی بهتر بخرم، یه لپ تاپ ایسوس که ساده بگیم دو پله از لپ تاپ خودم بالاتر بود 150 میلیون، چند ثانیه ای مات و مبهوت خیره شده بودم به فروشنده که اتفاقا آشنا هم بود، میگفت اینطوری نگاه نکن بهم، بدتر هم میشه، بهش گفتم دیگه چقدر میخواد بشه ؟، گفت من خودم احتمال میدم همین مدل تا ماه دیگه رو 230 میلیون هم بره، گفتم چقدر عالی، لپ تاپ خودم رو چند ازم میخری ؟ شاید بتونم بقیش رو قسطی اوکی کنم، اطلاعات لپ تاپم رو گرفت.گفت حدود 22 برمیدارم لپ تاپت رو، تازه باید بیاری ببینمش، 22 حالت خیلی خوش بینانه هست...بهم گفت بنظرم اگه میتونی همین الان بیا بخر، چون دیگه نمیتونی بخری، بهش گفتم آره آره الان میام کارت میکشم، اصلا منتظر بودم بگی بخر، صبر کن الان میام اوستا.سرم رو انداختم پایین و زدم بیرون، داشتم فکر میکردم چطور بقیش رو جور کنم اصلا ؟وام بگیرم قسط هاش سنگین میشه و از حقوقم چیزی نمیمونه برای خرج ماهانه خودم.از کسی هم نمیشه گرفت.یه نگاه به پس اندازم انداختم خودم خندم گرفت...من یادمه یه پراید فروختیم 200 تومان، الان یه لپ تاپ 150 تومان که به قول خودش قراره بدتر هم بشه...فقط به این امید زندم که شرایط بهتر بشه، هیچ چیز دیگه ای در این باره نمیشه گفت...کنار دستم دفترچه بنفشم هست، داخلش کارهایی که باید انجام بدم رو مینویسم، 9 تا، فکر میکنم برای یک روز زیاد باشه، هرکدوم کم کم 2 ساعتی زمان میخواد برای انجام دادنش...شب ها هوا خوب شده، جوری هست که بشه رفت قدم زدن، هرچند اون شبا هم که سرد بود بعضی اوقات میزدم بیرون بعد از سر کار، حوالی 10 شب میرسیدم خونه، کیفم رو میذاشتم توی اتاق، یه کاکائو یا خرما میخوردم که یکم شیرینی بهم برسه، کفش هام رو عوض میکردم و میزدم بیرون، از نیم ساعت تا یک ساعت قدم میزدم توی سرما، هرزگاهی هم یه مالت میخریدم و میخوردم، لذت بخش بود برام، هرزگاهی سگ ها پرسه میزدن، هرزگاهی معتاد ها، هرزگاهی آدمایی که از سر کار میان و با صورت هایی خسته میرن خونه پرسه میزدن...باحال بود، یادمه برف اومده بود سریع رسیدم خونه و کیفم رو گذاشتم زدم بیرون، یه مالت هم خریدم از سوپری، مالت از هوای بیرون سردتر بود، از ساعت تقریبا ده و ربع تا دوازده بیرون داشتم قدم میزدم، هیچکس نبود، من بودم، یه شیشه خالی دستم و یه زمین سفید، هدبندم رو از جیبم در آوردم و گذاشتم روی پیشونیم که اگه سردرد هم گرفتم زیاد نباشه، به هرچیزی که فکرش رو بکنید اون شب فکر کردم و به نتیجه های خوبی هم رسیدم.یکجایی هم حدود 20 دقیقه ای هم نشستم توی ایستگاه اتوبوس و نگاه به چراغ ها میکردم، حس و حال عجیبی بود، حس و حال اون شب رو فکر نکنم حالا حالا ها پیدا کنم دوباره یا حتی نزدیکش بشم، حتی نمیتونم درست توصیفش کنم...برعکس همیشه زیاد عکس نگرفتم، یکی قبل از رسیدن به خونه بود، اون یکی هم که تقریبا ساعت یازده و نیم گرفتم که داشتم برمیگشتم خونه...برف و بارون رو دوست دارم، با اینکه از سرمای برف سردرد میگیرم اما خب بازم خوشم میاد ازش، یا مثلا بعد از هر بارون همه تنم خیس میشه، اما خب بازم قشنگه، اکثر اوقات که هوا اینطوریه میزنم بیرون، به بقیه هم پیشنهاد میکنم باهام بیان، اما خب نزدیکم کسی نیست که مثل من خوشش بیاد از بارون و برف.چی بگم دیگه ؟...دلم میخواست فقط چهارخط چیز کوچیک نوشته باشم...مراقب خودتون هم باشید خیلی...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 09:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-eogvst7hdnlf</link>
                <description>سلام، امیدوارم خوب باشید.سر کلاس دانشگاه نشستم، سایت توی 10 دقیقه 6 بار انداختمون بیرون بخاطر حجم سنگینی که روی سرور هست، دانشگاه مزخرف این همه پول میگیره، یه سرور درست حسابی هم تهیه نمیکنه که بتونه تحمل کنه، وقتی هم زنگ میزنی میگن : ما الان 7 هزار کاربر آنلاین داریم، معلومه که سنگین میشه آقا.این همه سایت، این همه برنامه ایییییییییین همه چیز توی این زمین هست که با 1 میلیون کاربر همزمان دارن کار میکنند، شماها نمیتونید یکم پول بیشتر بدید 7 هزار نفر رو بتونید درست هندل کنید ؟، افتخار هم میکنید به این مورد که آره ما 7 هزارتا کاربر داریم، بخدا اگه یکیشون جز خودتون راضی باشه از این سایت، خودتون هم راضی هستید چون توی اون سایت درس نمیخونید.پول شهریه حضوری رو گرفتن، کلاس ها با اینترنت ملی آنلاین شده که اونم درست نمیاد و نمیشه درس خوند، خیلی اساتید بلد نیستند حتی با سایت کارکنند و اسلاید آپلود کنند توی سایت که ماها ببینیم، اساتید که چه عرض کنم، استاد هم استاد های قدیم، الان استاد میاد سر کلاس هی میگه دانشجو فلانه، دانشجو بهمانه، دانشجو بلد نیست عین آدم بشینه سر کلاس، دانشجو کجه راسته اینطوره اونطوره، بعد میاد میگه برای امتحان من اصلا از هوش مصنوعی استفاده نکنید، برای تحقیقاتی که میدم نرید همش رو از اینترنت پیدا کنید یا از هوش مصنوعی کمک نگیرید.چیه توقع داری بریم توی کتابخونه دو ساعت کتاب هایی که 30 سال پیش چاپ شدن رو پیدا کنیم و بخونیم؟، توقع داری بریم بزرگان اون کار رو پیدا کنیم و ازشون بپرسیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی میزنند این اساتید ؟؟؟؟ چرا به اینا میگن استاد ؟؟؟؟اصلا برای امتحان از کدوم اینترنت و هوش مصنوعی درست حسابی استفاده کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه اصلا میاد که بشه استفاده کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینا به کنار، یه آهنگ میخوام دانلود کنم روی 40 تا سایت کلیک میکنم یکیش میاد بالا، یعنی چی این وضعیت ؟؟؟؟؟؟تا کی ؟ تا کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟زندگی روی اینترنت میچرخه، الان باز یکی میاد میگه تو اینترنت رو برای اینستا میخوای که بری الکی الکی توش بگردی، آره برای اینستا میخوام، به تو چه ربطی داره که باید سرک بکشی تو زندگی من ؟ میگن کافر همه رو به کیش خود پندارد الحق که راست گفتن کسی که درکش از اینترنت فقط چیزای چرت و پرت هست معلومه نمیتونه درک کنه اینترنت برای کار و کاسبی و همه چیزه، از من لباس فروش و برنامه نویس ساده بگیر، بروووووو تا اونجا که طرف مهندس ارشد یه شرکته، همه با این اینترنت کار میکنند، پول در میارن، بیچاره اونایی که تنها منبع درآمدشون این اینترنت بود، به خاک سیاه نشستن.میدونی دوباره سر پا کردن یه سایت از لحاظ سئو چقدر سخته ؟دوباره روی الگوریتم آوردن یه پیج اینستا چقدر سخته ؟؟؟؟؟همه چیز به باد رفته، ساختنشون دوباره از اول یا حتی بگیریم از وسطش، مکافاته.چندروز پیش یه کامنتی خوندم که نوشته بود : کسایی که همه منبع درآمدتون از اینترنت بوده، باید فکر اینکه قراره اینترنت قطع بشه رو میکردید و حتما یه منبع درآمد دومی برای خودتون دست و پا میکردین.شمایی که داری این نوشته رو میخونی، دوست من، تو بودی چه جوابی میدادی ؟، نه جدی، ازت میخوام دو دقیقه فکر کنی و یه جوابی به این شخصی که این رو نوشته بدی.اینترنت یه حق برای همه آدم هاس، چیزیه که باید باشه، من باهاش زبان میخوندم، کار میکردم، درس میخوندم، چیز میز یادمیگرفتم، کتاب میخریدم، وسایلی که اینجا پیدا نمیکنم رو سفارش میدادم، با دوستی که نروژ زندگی میکنه حرف میزدم، با دوستی که تهران زندگی میکنه حرف میزدم، با بقیه ارتباط میگرفتم و دوست پیدا میکردم، بازی میکردم، برنامه هام رو آپدیت میکردم، اطلاعات خودم رو میبردم بالا، همه چیز من با اینترنت بود.نه فقط من، همه، همه آدما، اینترنت بخشی از زندگیه، فقط برای کارهایی که اسم نمیبرم نیست که بعضی ها فکر میکنند اینترنت فقط به درد چیزای چرت و پرت میخوره.همین بستری که اسمش ویرگوله منبع در آمدش از همین اینترنته، من نمیدونم چندنفرن توی تیمشون، اما عمده حقوق پرسنل رو باید از همین اینترنت بدست بیارن...همین ویرگول هم کامنتارو بسته روی ماها...گند بزنند به این زندگی که ما داریم میکنیم، از درس خوندن تا کار کردن، از اسنپ گرفتن تا پرداخت پول، همش رو داریم حرص میخوریم، دیشب میخواستم برای اسنپ پول انتقال بدم، چهار دقیقه داشت پنجاه و هشت هزارتومان پول رو انتقال میداد به حساب راننده، یا مثلا راننده میخواد بیاد GPS اختلال داره اصلا پیدا نمیکنه، زنگ میزنه میگه داداش بگو از کدوم سمت بیام بهت نزدیک تر باشم...گند بزنند  به این زندگی که مرگ بهترین گزینه‌اس...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چسب برق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%82-f051b9slaykr</link>
                <description>سلام، امیدوارم خوب باشید.نمیدونم چی بنویسم، دلم میخواد بنویسم و نمیدونم از چی شروع کنم و به کجاها ببرمش...نشستم پشت لپ تاپ و خیره شدم به مانیتور، باد خنکی از پنجره اتاق میزنه، بوی بارون هم میاد یکمی...حدود یک ساعت دیگه باید برم سر کار، دیروز یه خانمی اومده بود بحث میکرد که چرا دکمه های لباس کنده شده، هرچقدر گفتم خب دکمه هرلحظه امکان داره کنده بشه، من چه کاری میتونم انجام بدم برای شما ؟هی میگفت نه شما ضمانت کردید که جنس خوبی داره این لباس، گفتم خانم، من هنوزم میگم این پیراهنی که بردید جنس خیلی خوبی داره، اما خب نگفتم غیرممکنه یدونه دکمه ازش کنده بشه، میخواید بزاریدش من دکمه رو براتون میدوزم بیاید ببرید 15 دقیقه دیگه، دکمشم خودم میرم میخرم از بالا، دیگه میخواید چیکار کنم براتون ؟میگفت نخیر من نمیخوام شما دکمه رو بدوزید، یعنی میگید من خودم با این همه سن و سال نمیتونم یه دکمه تعمیر کنم ؟یکمی نگاهش کردم، گفتم من اصلا همچین حرفی نزدم، شما دارید برای خودتون میگید و میرید، من دارم میگم متاسفم، شرمنده، دکمه رو براتون اوکی میکنم، شما بازم حرف خودت رو میزنی.میگفتش که من اومدم اینجا فقط به شما ثابت کنم که دروغ میگید به مشتری هاتون.گفتم من از سمت دکمه از شما معذرت میخوام که کنده شد، ایشون قول میده که دیگه همچین کاری نکنه، بعدشم شما یه پیراهن بردید 650 تومان، جونتون داشت بالا میومد که دارید انقدر پول میدید، تازه 50 هم تخفیف گرفتید با هزارتا زور، حالا برای 5 هزارتومان که یه دکمه میشه اومدی اینجا پیله کردی به من، آقای دکمه بیشعوری کردن از جاشون در اومدن، حالا یا نخش پاره شده، یا شل شده از جا در اومده یا هرچیز، اگه پارچه چیزیش میشد من پس میگرفتم ازت، اما یه دکمه‌اس.گفت من دیگه میلم نمیکشه بیام توی این مغازه اصلا، گفتم پس حالا که شما نمیاید ما تا 2 هفته دیگه ورشکست میکنیم، چون همه فروشمون به شما بستگی داشت، لطفا تشریف ببرید و دیگه نیاید تا ما بدبخت بشیم.دیگه چیزی نگفت و رفت، بهتر که رفت...هعی، نمیدونم چی باید بگم در وصفشون، بعضی هارو فقط باید نشست و نگاه کرد، هیچ کاری نمیشه کرد باهاشون، بدتر پیله میشن اینطور آدما، دکمه 5 هزارتومانی...دیگه با 5 تومان چی میدن به آدم جز یه دکمه ؟یادمه قبلا با دو و پونصد تاکسی دربست میگرفتم، میومد من رو میبرد دم در گیم نت، دو و پونصد دیگه میدادم و بعد برمیگشتم، گیم نت ساعتی 6 هزارتومان بود، مینشستم GTA V بازی میکردم و بعدش برمیگشتم خونه و درس های مدرسم رو مینوشتم که عقب نیوفتم...کیک تاینی 500 تومانی هم یادمه، الان شده 20 هزارتومان، فقط پلاستیکش زخیم تر شده و کیفیت کیکش اومده پایین...دفتر نقاشی 14 هزارتومانی رو یادمه، نه دفتر نقاشی ساده، از این دفتر طراحی های بزرگ، چندوقت پیش اصفهان دیدمش شده بود 370 هزارتومان...اسباب بازی لگو 3 هزارتومانی رو یادمه، الان شده 100 و خورده ای...پیتزا سه بعدی 2 و 500 رو یادمه، الان یه پیتزای مسخره نازک شده 180 هزارتومان...پراید 9 میلیونی رو یادمه، اما الان 300 میلیونه...الان ماست هم قسطی میدن...بری یه جا به یکی بگی ماست قسطی هم داریم بساط یک هفته خنده رو براش جور کردی...یادمه چسب برق میخریدیم دونه ای 800، چندروز پیش با یکی از کاسب ها حرف میزدم که لوازم برقی میفروشه، میگفت عمده فروش چسب برق به من میده دونه ای 40 هزارتومان، من این رو بیارم بفروشم 50 تومان با 10 تومان سود، تو از من میخری ؟میگفت گیرم که فروختم اصلا همش رو، دو ماه دیگه بخوام بخرم از همون آدم، چسب رو میده 60 تومان، من بیارم اینجا چند بفروشم به تویی که مثلا میخوای استفاده کنی ؟؟؟میگفت قبلا به مشتری ثابت هامون چسب برق رو همینطوری میدادیم میرفت یکی دوتا، میگفتیم ارزش نداره بخواد پولش رو بدی، هروقت شد شد، ندادی هم مشکلی نیست، یه نوار چسبه...از این قیمت ها 20 یا 30 سال نگذشته، 6 سال گذشته، این قیمت ها برای 6 سال پیشه...هی میخوام بگم خدا میبینی ؟اما خب نه جوابی میاد، نه صدایی میاد، نه نشونه ای، نه هیچ چیز دیگه، هرروز هم بدتر میشه...چی بگم ؟کامنت ها هم بسته اس که بگم نظرتون رو بنویسید برام، ساده ترین چیزها رو به سخت ترین روش های ممکن به ما میدن...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 16:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیدلیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-hq450xw2trm5</link>
                <description>درود، امیدوارم خوب باشید همگیدیروز نشسته بودم روی صندلی توی مغازه، داشتم یکمی توی گوشیم مجله میخوندم.صدای پرده پلاستیکی که با آهن ربا بهم میچسبه اومد و یکی بلند گفت سلاااام داداش خسته نباشی.سرم رو آوردم بالا، دیدم یه آقایی حدودا 28 یا 30 ساله، با ته ریش و یه سیبیل پرپشت، پیراهن سفید و یه شلوار راسته مشکی پارچه ای، با کفش های جردن بود، موهای موج داری داشت و یکمی تپل بود.گفتم سلام عزیزم، خیلی خوش اومدی.بوی عطرش پیچید توی مغازه، من توی توصیف بو ها خوب نیستم، اما بوی تلخی و شیرینی یجورایی باهم قاطی بود، هرچی بود بوی خیلی خوبی میداد.گفتم در خدمتم بفرما، چیزی مد نظرت داری کمکت کنم ؟یکمی به در و دیوار و لباس ها نگاه کرد و گفت شلوار بگ میخوام.مدل هارو نشون دادم، رنگ تیره میخواست که تموم کرده بودم.گفت تیشرت بده بهم، تیشرت هارو نشون دادم و دیدم آقا به چیزی راضی نمیشه که نمیشه.گفتم خب مشکل چیه ؟میگفت تیشرت خیلی زخیم میخوام، برند اصل هم نبود مهم نیست.گفتم تیشرت دارم یکم سنگین باشه اما خب نشون دادم بهت و خوشت نیومد، اونی که شما میخوای دیگه یه دورس میشه، شماهم که یه کار خنک میخوای، تیشرت خیلی زخیم دردی ازت دوا نمیکنه که...گفت ببینم یکبار دیگه، دوباره تیشرت هارو نشون دادم، به هرکدوم یه چند ثانیه ای دست میکشید، آخرشم گفت جنس هات واقعا بدرد نمیخورن، با خنده گفتم شما نخر اگه حس میکنی خوب نیست، کلی مغازه توی پاساژ هست که درخور شما و سلیقتون باشه.دیدم آقا یکمی اخم هاش رفت توهم، یکی از ابروهاش رو داد بالا و شروع کرد ایراد گرفتن از جنس ها و طرز برخورد من باهاش.معلوم بود از این آدمای قرمساق نشنیده بود، کسایی که نازپرورده بودن، همیشه بهشون رسیدن و روی حرفشون حرف نزدن، وسط حرف هاش گفت که استاد دانشگاهه و ارشد داروسازی داره، نمیدونم اصلا چه ربطی داشت، اما داشت خودش رو بزرگ نشون میداد.منم گفتم وای به اون دانشگاه که تو استاد اونجا باشی با این اخلاق، من ازت انتقادی نکردم و اینطوری جوش آوردی، یه دانشجو بخواد بگه بد درس میدی روزگارش رو سیاه میکنی که...بیشتر عصبی شد، حقیقتا برامم مهم نبود، دیدم داره اینطوری میکنه دلم بیشتر خواست خوردش کنم، دوست دارم اینطور آدم های خودشیفته و خودبزرگ‌بین رو خورد کنم.یهویی صداش رو برد بالا و گفت من کل زندگی تورو با این مغازه میخرم و میفروشم، تو عددی نیستی که جلوی من بخوای اینطوری صحبت کنی، ماشین زیر پای من اندازه سه دهنه مغازه توی این پاساژ ارزش داره.بعدش شروع کرد از افتخار های پدرش گفتن برای من.میخواستم بپرسم پس اینجا تو این شهر کوچیک چیکار میکنی ؟یهویی خودش قبل از اینکه این سوال رو بکنم گفت، میگفت الانم اگه میبینی اینجا اومدم و تو این خرابه وایسادم فقط بخاطر جنگه، اومدیم که جامون امن باشه...گفتم جنگ که تموم شد، برگرد به همونجایی که امثال خودت هستند، اینجا بین ماها نمون که هی بخوای فشاری بشی، بعدشم ماشین و پولی که داری رو بابات تونسته جمع کنه و بده به تو، تو اگه خودت میتونستی یکمی جمع کنی رفتارت این نبود، یکمی شخصیت برای خودت نگه میداشتی.کج خندید و گفت ببین کارم به کجاها رسیده که جوجه ها برای من دم از شخصیت میزنند.گفتم پرده رو بده کنار و برو بیرون استاد دوزاری، حیف دانشجو که بیاد سر کلاس تو و حیف هر چیزی که مال توئه.همینطور شروع به فحاشی کرد و رفت، منم رفتم از بالا یه چایی برای خودم خریدم اومدم نشستم ادامه مجله رو خوندن...جالب بود برام، با هر حرف کوچیکی بیشتر عصبی میشد، من حرف هایی میزدم که اصلا روی آدما تاثیر نداره، ولی خب زیادی عصبی میشد، زیادی واکنش نشون میداد، میخواست خودش رو بالاتر از من نشون بده، احترام بیش از حد میخواست.اینطور آدم هارو زیاد دیده بودم، معمولا زیاد عصبی نمیشن، اما این یکی خیلی عصبی میشد، همینشم برام لذت بخش بود، بهش میگفتم تو حرصش میگرفت، منم عاشق اینکارم که آدمای مزخرف رو عصبی کنم...منظورم از مزخرف ها کسایی هستند که با بقیه بازی میکنند، همه رو رعیت خودشون میبینند، میخوان همه چاپلوسیشون رو کنند، دوست دارن راس باشن، دوست دارن همه ممنونشون باشند، مهم تر از همه اینکه به همه از بالا نگاه میکنند و چیزای دیگه که خودتون خوب میتونید حدس بزنید...اینکه یه لباس فروش ساده انقدر عصبیش کرد خودش بیانگر شخصیت اون آدم بود، امیدوارم اینطور آدم ها هیچوقت جایی سمت مهمی نگیرن، چون باعث زجر همه آدم هایی میشن که براشون کار میکنند، بیشتر امیدوارم اون سمت ها برسه به دست آدم های لایق، نه این دوزاری هایی که لات کوچه خالین...بعد از اینکه مغازه رو بستم و داشتم میرفتم خونه، قبل از اینکه سوار ماشین بشم دلم خوراکی شیرین خواست، رفتم سوپری بیرون پاساژ، استاد دانشگاه اونجا بود و کلی خرت و پرت خریده بود، به ایمان سلام کردم و یدونه کیک با شیر کاکائو برداشتم و اومدم منتظر شدم پشت صندوق که نوبتم بشه، ایمان گفت بیا از تو که دوتا هست رو حساب کنم زودتر برو خسته ای، کارتم رو کشید، موقع رفتن زدم رو شونه استاد و به ایمان گفتم حواست به این استاد باشه، همه مارو میتونه بخره و بفروشه بسکه خفنه، استاد جون یکمی باز عصبی شد و به ایمان میگفت محل به این نده حساب کن میخوام برم عجله دارم عزیزم، خدافظیم رو کردم و زدم بیرون، رفتم نشستم تو ماشین کیک و شیرم رو بخورم، کنارم یه فیدلیتی سفید پارک کرده بود، صدای دزدگیرش اومد، یه نگاهی انداختم، بنظرتون رانندش کی بود ؟، آفرین...زیاد نوشتم، سرتون روهم درد آوردم، فقط خواستم یک ساعت از دیروزم رو یجایی نوشته باشم...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 21:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36015281/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-lbri0ra0iwya</link>
                <description>دلم تنگ شده بود بنویسم، راستش دلم برای اکثر کارهای قبلم تنگ شده...دلم برای پشتیبان سایت بودن تنگ شده، برای طراح وب بودن تنگ شده، برای پیام های چندتا از دوستام توی کانال های تلگرامیشون تنگ شده، برای تک بیتی های حافظ، عطار و بقیه شاعر ها که توی کانال هاشون میذاشتن تنگ شده، صبح به صبح همیشه پیام های اونارو چک میکردم، برای پست های مسخره توی اینستا و یوتیوب و چیزای دیگه...اینا ساده ترین چیز ها بودن، کمترین چیز ها بودن...هرچیز ارزونی برای ما گرون تموم شد...از این زندگی متنفرم، از این جوونی متنفرم...الان سر کلاس دانشگاه بودم، سایت داخلی هم بزور وصل میشد برای کلاس آنلاین، چنددقیقه ما وصل بودیم استاد قطع میشد، چند دقیقه استاد وصل میشد ما قطع میشدیم، درس خوندن هم شده عذاب، عذاب بود، بدتر شد...خواستم یه فیلم دانلود کنم پوستم کنده شد، هم سرعت دانلود پایین بود، هم سرعت سایت ها، برای دانشگاه باید یه برنامه دانلود کنم که اونم چندروزه درگیر دانلود کردنشم...الان هم باید چندساعت منتظر بمونم تا ویرگول پست رو تایید کنه، قبلا پست میذاشتم، چند ساعت بعد میومدم ببینم کی کامنت گذاشته، کی لایک کرده، کی اومده کی رفته، الان چندساعت باید بشینیم تا خود پست تایید بشه، بعدشم که تایید بشه فقط تعداد لایک ها و بازدید ها زیاد میشه، هیچ کامنتی نمیاد، قشنگی ویرگول به نوشتن و کامنت گذاشتنش بود...تنها چیزی که میشه بهش دل بست یه نقطه نورانی کوچولو از امیده، اونم خیلی ها نمیبینن...دوست دار شماکلاغ</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 13:33:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>