<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36031981</link>
        <description>^نوشته های یک سایکو^</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 20:43:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3612459/avatar/H0W48E.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mani</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36031981</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعتراض.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-gwonbjkxlomo</link>
                <description>من و تعدادی دیگر از نویسندگان اینجا، به‌منظور اعتراض به وضع حاضر، سوگواری و زنده نگه داشتن یاد هزاران شهید در راه وطن، پروفایل‌های‌مان را تماماً سیاه کرده‌ایم. در صورت تمایل، به شما هم پیشنهاد می‌کنم این کار را انجام دهید. و در نهایت، فراموش نکنید که مبارزه با ظلم یک مسیر نیست، که خود، غایت است. و از شما به عنوان نویسنده، خواهش دارم که با چرخاندن قلم خود در راه آزادی و مقاومت، نگذارید فجایعی را که داریم به چشم می‌بینیم عادی شود.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 00:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افرادی که باز میگردند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-pi7v8neyeynk</link>
                <description>سردرد امانم را بریده است. دراز که میکشم سرم سنگینمیشود و انگار سنگی بزرگ در میان افکارم افتاده است.سرپاهم که بِایستم زمین زیر پایم میلرزد؛ این هم دلیلیدیگر برای منفجر کردنش !نه میتوانم بخوابم، نه میشود بیدار بمانم. در میانِ این مرزِنازک هوشیاری، درد همچون موجی درون جمجه اممیپیچد و هر تپش چون پتکی است که یادم می‌آورد هنوززنده‌ام.گیج و مات بر روی تختم نشسته‌ام. تا میخواهم از سکوتلذت ببرم گوشم بر تیک تاکِ ساعت فوکوس میکند. چکچک آب را هم که فاکتور بگیریم نفس‌هایم، خود مزاحمِآرامشم شده‌اند.بیخیالِ لذت بردن میشوم و برای گذراندنِ وقت دفترچهخاطراتِ کوچکم را که همیشه درکنارم است، درمی‌آورم.صفحاتش را ورق میزنم، بیشترشان راجع به روزهایخوشمان است که با او داشته‌ام.کلمات را لمس میکنم.نه با چشم، بلکه با دل.هرخط بوی خاطره‌ای قدیمی را می‌دهد. بقیه صفحه‌ها همدست نوشته‌های بی سروتهی هستند که یادرهنگام مستیو یا هم در اوقات تلخی نوشتمشان.چقدر دلم برایش تنگ شده است..صدای در باعث میشود به سختی تنِ بی‌حس شده‌ام را کهانگار سال‌هاست از جایش تکان نخورده، به سمتِ دربکشانم.با دیدنش ازچشمیِ در، لبخندی وقت نشناس روی لب‌هایممینشیند و زیر لب&quot;چه حلال زاده‌ای&quot; زمزمه کرده و در را بازمیکنم.تا وارد میشود غرغرهایش راجع به بلایی که سر خانهآورده‌ام شروع میشوند. شانه هایم را بالا می‌اندازم.&quot; سردرد داشتم....یه کم..&quot;&quot;با حرص میگوید:&quot;سردرد که دلیل این همه ریخت و پاش نمیشه!!&quot;صدایش مثل موسیقی ای آشناست. نه بخاطر تکرارش،بلکه بخاطر تُن زیبایش.شروع میکند به مرتب و جمع کردنِ آن بازارِ شام و من درلابلای این آشفتگی، فقط محو او هستم.حرکاتش سریع و دقیق است. صدای جابجا شدنِ وسایل وسوتِ ملایمِ قهوه ساز، تنها موسیقی این خانه شده است.او با نظمی بی رحمانه کتاب های روی میز را روی هممیچیند، جای لیوانِ دیروزم را عوض کرده و غرغرهایش زیرلب، هنوز پابرجاست.با سینی ای که شامل دو فنجان است به سمتم می آید.بلند میشوم تا بگیرم اما نمیتوانم خودم را کنترل کنم وچشمانم تار شده و دردی که لحظه ای قبل فلج کننده بود،حالا تبدیل به احساسِ از هم پاشیدنِ تک تک اتم هایوجودم میشود.کنارم مینشیند. آن چهره ی زیبایش نگران است.. صدایشملایم شده و لرزان میگوید:&quot;حالت خوبه؟..وقتش نیست بری پیش دکتر؟&quot;چیزی نمیگویم. نمیخواهم هیچ نگرانی‌ای باشد تهِ دلش.اما دروغ چرا، وقتی این نگرانی برای من، برای حالِ منباشد آنچنان بدم هم نمیاید..داغیِ فنجان، گرمای دلچسبی به کفِ دستم میدهد.انگشتانم را روی لبه‌ی فنجان میکشم.&quot;وقتی اون دفترچه رو باز کردم دیدم که چقدر خاطراتخوبی داشتیم و الان فقط حسرتشون باقی مونده. اونوقتا که همه چی سرجاش بود.... تو نبودی.&quot;سرش را کج کرده و نگاهش از روی فنجان، به چشمانممی‌افتد.  &quot;لوس نشو. از کِی انقد احساساتی شدی که دلتنگ بشی؟&quot; نه من چیزی میگویم و نه او ادامه میدهد. شاید چون آننگاهِ مرا- آن حالت نیمه خالی، نیمه رنجیده- در چشمهایم را دیده است...با صدایی بغض کرده لب باز میکند.&quot;ببین.. من فقط نمیخوام توی این حال ببینمت. وقتیاینطوری حرف میزنی، انگار کل خونه سرد میشه!&quot;        نفسش را حبس کرده و کمی خم میشود جلوتر؛&quot;این دفترچه خاطراتت... بندازش بره، یا یجا بزارش که ازخودت دور باشه..&quot;                                                     لحظه ای بعد ازاین حرفش در سکوت میمانیم. اما بینسکوت و قاطعیتِ لحنش، چیزی نرم ترپیدا میشود؛چیزی مثل دل نگرانی. صدای خسته اش محیط خانه رادر برمیگیرد.&quot;منم دلتنگت شدم. ولی یاد گرفتم باهاش قهوه درستکنم، نه درد بکشم. ولی.....&quot;                                        او حرفش را نیمه تمام رها میکند. آخرین جملاتش هنوزدر هوا میچرخند.فنجان را پایین میگذارد. صدای برخوردش با میز شکافِکوچکی در سکوتِ فضا ایجاد میکند.دیالوگ های زیادی در سرم هستند اما زبانم نمیچرخد برایگفتنشان و فقط آن چشمانِ براقش را نگاه میکنم. احتمالاچشمان من هم کمی پر شده اند.بعد از چند ثانیه با شانه ای افتاده میگوید:                  &quot;من...نمیخواستم ناراحتت کنم، فقط نمیخوام بخاطررفتنِ من اوضاعت داغون بشه..&quot;                        دستش از کنارِ فنجانِ روی میز میلغزد و نزدیک دفترچهمیرود. صفحه ی اولش باز است. چشمانش روی آن میافتد، خط خطی شده و قسمت بالایی اش پارگی ای دارد.&quot;بازم میگم..لطفا این رو بزار کنار. این دفتر فقط دلت روبیشتر توی خودش میکُشه.&quot;   بدون هیچ حرفی سرم را روی شانه اش می گذارم، کهمساوی است با ریختن اولین قطره از چشمم.حس گرمایی ظریف را به من انتقال میدهد، گرمایانسانی... چیزی واقعی تر از هرچیزی که تا آن لحظه حسکرده بودم.دیگر صدای تیک تاکِ ساعت را نمیشنوم. فقط صدایقلبش است که حواسم را به خود پرت کرده. شاید همصدای قلبِ نامنظم خودم است که گمان میکنم از درونِاوست..!لبخند خفیفی میزنم و دستم را میبرم تا دستش را بگیرم.لمسش میکنم. پوستش سرد است...سردِ غیرعادی.سرش را به سمتم خم میکند و نگاهش دوباره در چشمانمفرو میرود. اما فقط برای یک لحظه و بعد... خالی میشود.دیگر بوی قهوه نمی آید و صدای نفس کشیدنش قطعشده است.نه قهوه سازی وجود دارد، نه فنجانی و نه حتی خانه ای..! به فنجانی که نیست نگاه میکنم. انگشتانم هنوز شکلِ آنرا حفظ کرده اند ولی دستانم خالیست.نگاهم می‌افتد به دفترچه ای که روی میزِ فلزیِ کنار تختقرار دارد.همان دفترچه ای که هرروز برای نوشتن توهماتم به منمیدهند. صفحه ای سفید، که رویش با خودکار آبی نوشتهشده &quot;موضوع امروز: افرادی که باز میگردند.&quot;سرم را بالا میگیرم. فقط سایه های هندسیِ روی دیوارهایرنگ پریده ی اتاق، که هر چهارضلعش را میشناسم بهچشم می آیند. صداهایی از راهرو می آید.صدای کلید ها، صدای زنجیر کفش پرستار ها، صدای فریادِدختر ها...سایه ی او روی زمین را، هنوز میبینم. هنوز لرزشِ گرمایخیالی اش در بدنم مانده است. با صدایی خفه زمزمهمیکنم:&quot;تو واقعا.. نبودی؟ یعنی برنگشته بودی.؟&quot;پاسخی نمی آید. چکیدن آب از شیرِ قدیمیِ کنار سینک، بانظمی دقیق و همان ریتم همیشگی شنیده میشود.ساعتِ سمجِ روی دیوار هم در این سکوتِ پر درد، بدونتوقف ادامه میدهد. تَک...تَک...تَک...    حال من مانده ام، بین دلتنگی و بیداری ای که به خوابمیماند؛ در این سلولی که هیچ ردی از او، جز گرمای خیالیاش باقی نمانده است. او برای همیشه مرا ترک کرد و من این زندگی را_</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 00:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب عکسِ قاتل.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%90-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-x2ivz7weui6i</link>
                <description>بطریِ خالیِ الکل کنارش و روی کاشی های سرد و یخ‌زده‌یحمام ولو شده است. این بطری، شاهدِ خاموشِ شبِگذشته و تمامِ آشفتگی‌هایِ درونیِ اوست.بوی تند الکل، با بوی گسِ سیگار در هم آمیخته و هرنفسی که فرو می‌رود، انگار خرده‌شیشه‌هایی را به ریه‌هامی‌کشد.ردِ قرمزیِ خون هم، حالا دیگر فقط یک رد نیست؛ بلکهجریانی است که از میانِ انگشتان بهم فشرده شده سرازیرمیشوند و صدای چکیدنِ آب از سردوش، تنها ضربانِ قلبِاین سکوتِ مطلق است.نور ضعیفِ لامپ، بر بخار سردِ نشسته بر آینه، سایه‌هاییلرزان می‌اندازد واین لرزش، گویی بازتابِ لرزشِ درونیِکسی است که در این فضای یخ‌زده نفس می‌کشد.اشک‌های پر ازدردش راه باز کرده و بی‌امان بر صورتشمیریزند. او حتی دلیل اشک‌هایش را هم نمی‌داند. زیرا کهمغزش در میانِ این دودِ غلیظِ خاطراتِ گذشته دیگر قادربه تحلیل وقایع نیست.چشمانِ بی‌روحش‌خیره به قطره‌ی آبی است‌که با‌وسواسیِبی‌رحمانه، از سقفِ کاشی‌کاری شده‌ی حمام به سمتِپایین در حال حرکت است. قطره‌ای تنها، در فضایی وسیعکه سرنوشتش سقوط است، درست مانند خودش!دست‌هایش، که هنوز ردِ خونِ خشکیده را بر خود دارند،بی‌اختیار مشت شده و سپس دوباره باز میشوند. با زورتلاش میکند خود را از کفِ حمامِ سرد جدا کند، اماعضلاتش تیر میکشند و با هر حرکت، دردی را به جانمیخرد.با دیدنِ قطرات خونی که از داخل وان چکه چکه میکنندتعجب کرده و هرچقدر تلاش میکند به یاد نمی آورد کهدستِ خون‌آلودش را داخل وان برده باشد!آنقدر مست است که حتی به خاطر نمی‌آورد دختری را، کهدر لابه‌لای قابِ شکسته‌ی عکسِ دونفره‌شان، دستانش رادور گردن او حلقه کرده است.تکه‌ای از شیشه‌ی قاب که بر روی سرامیک میدرخشدجلوی دستش افتاده و خونین است..بلاخره با زحمتی فراوان روی پاهایش می‌ایستد و سرش رابه سمت وان می‌چرخاند. دخترکِ در عکس، سرگردان رویآب و لبخندی محو را میشود در لبانش مشاهده کرد.گیسوانِ همچون شبش هم که در میانِ خونابه‌ی وانشناور هستند، با هر تکانی، آرام به کنار می‌خزند و تصویرِزیبای چهره‌اش را کش می‌دهند.دستش را به صورتِ او نزدیک می‌کند؛ سردیِ پوستِصورت دخترک، نوک انگشتانِ لرزان او را لمس میکند و بادیدنِ ردِ خونینِ گردنش، برای یک لحظه دلش گُر می‌گیرد.یادش می‌آید که آن وضعیت چطور راه افتاد و چطورمشت‌ها به هم خوردند. مشاجره‌ای در نورِ کم که از کلماتِنیش‌دار شروع و مثل آتشی زیر خاکستر، شعله‌ور گشت،دستی که به سرعت قاب عکس را از روی میز برداشت،صدایِ شیشه‌ای که شکست و بعد سکوتِ سنگینی کهغیرقابل‌تحمل بود. آن لحظه‌ی تهی، تصمیمی گرفته شد ودیگر برگشتی در کار نبود.حال با یادآوریِ جزئیِ آن اتفاقات و آن خیانتِ بی‌شرمانه،گیج شده است و سو‌سو میزند. بطور ناگهانی پاهایشسست شده و نقشِ زمین میشود.تند تند پلک می‌زند و سعی می‌کند تصویرِ تکه‌تکه شده‌یذهنش را دوباره کنار هم بچیند. بوی تند و فلزیِ خون،مشامش را پر کرده و حالتِ تهوعی غریب در دلش می‌پیچد..دلش میخواهد در همان لحظه، آن نفسی که در میانشش‌ها رد و بدل میشود متوقف شود. پس با تلاشیدردناک، نفسش را در سینه‌اش خفه کرده و ریه‌هایششروع به اعتراض میکنند، اما او درد آن‌ها را نادیده میگیردو در همین حین ذهنش دوباره با سرعتی سرسام‌آور بهعقب می‌رود.صدای خنده‌ی مستانه‌ی خودش، بعد از کشیدنِ تیزیِشیشه بر گلوی دخترک در گوشش میپیچد.تصویرِتکه‌تکه شده‌ی ذهنش دیگرکنار‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هم‌ چیده‌ نمی‌شود،بلکه به شکل وحشتناکی کامل می‌شود.صدای دخترک هنوز در گوشش زنگ می‌زند، اما این بار نهاز بیرون، که از عمق جانش. بلکه از جهنمی که خودش،برای جفتشان ساخته بود و در تاریکیِ مطلقِ آن لحظه، اونه قاتل، بلکه قربانیِ ابدیِ گناه خویش شده بود..!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 14:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پُرتره‌ی جا‌ن‌دار.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-tlfmeisosrjk</link>
                <description>با دستانی که به طرز عجیبی آرام به نظر می‌رسیدند قلمو رادر میان رنگ‌ها می‌گرداند.اتاق با بوی تندِ سیگار و رایحه‌ی شیرینِ رنگِ روغن پر شدهبود. نور هم کم‌رمق از لا‌به‌لای پرده‌ی خاکستری به داخلمی‌تابید و سایه‌هایی بلند و وهم‌انگیز بر روی دیوارهابه‌وجود می‌آورد.بر روی مبل چوبی و کهنه‌ای که سال‌ها درگوشه‌یچهاردیواری خاک میخورد دختری با موهای مشکیِ پریشانو لبانی که همیشه میخندید لم داده بود.حالا اما آرام‌تر از همیشه دیده میشد، گویی که در خوابیعمیق فرو رفته است.آن ووروجکی که حتی ثانیه‌ای روی زمین بند نمی‌آمد!پسرک با تمام تمرکز به‌جزئیات صورتش خیره و می‌خواستتک‌تک خطوط چهره‌اش را آنگونه که بود، بی‌نقص رویبوم ثبت کند.او داشت نه تنها ظاهرش بلکه حضورش را هم نقاشیمیکرد، حضوری که بسیار ساکت‌تر از قبل بود. در آنلحظات او نه تنها یک نقاش، بلکه کاوشگری بود در اعماقوجود دخترک..سکوتِ حاکم بر فضا، تنها با خش‌خش قلمو و صداینفس‌های عمیق او شکسته میشد. چشمانش بر رویلب‌های نیمه باز دخترک، سپس بر روی انحنای گردنش وبعد بر روی دستی که انگار بی‌رمق بر روی شکمش قرارگرفته بود، متوقف شد.با هر حرکتِ قلمو انگار داشت زندگی را به بوم میبخشید.آن هم از سوژه‌ای که معشوقه‌اش بود. ثانیه‌ها، دقیقه‌هاو ساعت‌ها می‌گذشتند و او بی‌وقفه با دستانِ متمرکزشقلمو را می‌رقصاند و تنها چیزی که اهمیت داشت ثبت اینلحظه و این آرامشِ مطلق روی بوم بود.آنقدر برای این کار شور و هیجان داشت که گذر زمان را بابه ته رسیدنِ سیگار و سردیِ فنجان قهوه‌اش متوجهشد. این‌بار روشن کننده‌ی چهره‌ی دخترک، چراغ مطالعه‌یقراضه‌اش بود. سایه‌ها رقص‌کنان در اطرافش به جنب وجوش درآمده بودند.لحظه‌ای به سمت مبل رفت. دستی بر زیر چانه‌اش کشیدهو سرش را کمی به سمت راست متمایل کرد. گونه‌ی سرد وبی‌حرکت دخترک را لمس و انتظار گرمایی را کشید کهنمی‌آمد.سپس گفت: نیازی نیست این همه خودت رو سفت نگهداری، اذیت میشی. و دخترک با لبخند، سری از رویموافقت تکان داد.بعد از گذشت ساعت‌ها، با خستگی مفرط اما رضایتیعمیق بلاخره آخرین ضربه را روی بوم نشاند. فاصله گرفتهو از دور به آن زل زد. پرتره، خیره کننده بود!دخترک، درست همانطور که روبه‌رویش روی مبل لم دادهبود، با همان آرامشِ نافذ از بوم به او نگاه میکرد.لبخندی تلخ زد. متعجب مانده بود از این همه شباهت.تصویر، دقیقا شبیه دختری بود که او یک هفته پیش باهمان دستانی که حال، غرق در رنگ بودند خفه کرده بود.به قدری واقعی بود که به‌جای جسمِ روی مبل، انگار کهاین تصویر نفس میکشید. همراه با اشک‌هایی که رویصورتش جاری می‌شدند امضایی زیر بوم زد. نگاهش بینپرتره و پیکر بی‌جانِ روی مبل میچرخید.بوسه‌ای بر بوم، روی گونه‌های دخترک زد و سپس دستیبر جیبش کرده و اولین و آخرین گلوله را در سرش خالیکرد.رنگِ رژِ دخترکِ روی بوم حیرت انگیز بود، دریغ ازینکه بوی خون میداد..!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 04:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنونِ بی حد و حصر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%AF-%D9%88-%D8%AD%D8%B5%D8%B1-oqqeagqw71rj</link>
                <description>درمیان هیاهوی جمعیت گم شده بود.صداهامغزش را سوراخ میکردند.کراواتش هم دور گردنش تنگ شده بود و نفس کشیدن را برایش سخت میکرد.احساس میکرد در یک تونل تنگ و تاریک گیرافتاده و هرلحظه ممکن است دیوارها روی سرش خراب‌شوند.نفسش به شماره افتاده وعرق سردی روی پیشانی‌اش جا خوش کرده بود.بادستمالی سعی کرد عرقش را پاک کند،اما دستمال هم بوی غبار و ناامیدی میداد.لباس‌های همه‌از دم مشکی بود،انگار که تم ماتم‌زدگی برهمه جا سایه‌افکنده بود.نه‌صدای خنده بود و نه حتی زمزمه‌ای شاد..فقط سکوت سنگین و نگاه‌های خیره به نقطه‌ای نامعلوم.این یکپارچگی مشکی،بیش‌ازهیاهوی جمعیت او را آزار میداد.سرش را تکان داد.چشمش به زیباترین دخترجمعیت افتاد.دختری که تمام وجودش‌را تسخیر کرده بود؛ معشوقه‌اش.تنها فردِ انجا بود که لباس‌هایش نه تنها مشکی نبود،بلکه گویی از نور ساخته شده‌بود.لباس‌هایش طوری درخشان بود که درمیان انبوه سیاهی، همانند فانوسی درتاریکی می‌سوخت.لبخندی محو برلبانش نشست.حس نجات از گم‌شدگی به اودست‌داد.قدم‌هایش به سمت دخترک قوت یافت.جمعیت مثل موجی سهمگین اورا عقب می‌راند اما او مصمم بود.هرقدم و هرفشار جمعیت اورا به نور سفید نزدیک‌تر میکرد.به دخترک رسید و بادست شانه‌اش را لمس کرد.با دیدنِ او چشمانِ زیبای دخترک رنگِ نفرت را به خود گرفت.با دستش انگشتان ظریف دخترک را گرفت و زمزمه کرد &quot;دلم برات تنگ شده بود&quot; دخترک با سر، بنری را نشان داد،بنری سیاه که اسم دخترک بولد شده بود..با دیدن بنر چشمانش غمگین شدند.سرش را به سمت دخترک گرفت که ناگهان همه‌چیز در یک‌آن محو شد.چشمانش را باز کرد.دیگر در تونل نبود.نور ملایمی از پنجره‌ی کوچک‌اتاق به داخل میتابید.دیوارهای اتاق سفید بودند و روی تختی فلزی دراز کشیده بود،آشنا بنظر میرسید.دیگر کراواتی دور گردنش نبود ونفسش به راحتی‌بالا وپایین میرفت.صدای قدم‌هایی را شنید.مردی با روپوش سفید وارد شد.&quot;سلام،حالت چطوره؟دیشب باز کابوس دیدی؟&quot; با صدایی گرفته گفت&quot;فکر کنم...اره..یه جمعیت سیاه‌پوش و یه دختر سفیدپوش..&quot;مرد جواب داد&quot;اینا افکار سرگردانِ ذهن تو هستند.&quot;او به‌یادآورد،به‌یادآورد که دخترک‌را با همین دستانِ بسته شده به تخت،خفه کرده بود.تصویرِ چهره‌ی کبود و چشمانِ ازحدقه درآمده‌اش مثل خنجری درقلبش فرو رفت.این‌بار دیگر خبری از عذاب‌وجدان نبود،قهقهه‌ای از اعماق وجودش‌سرگرفت.&quot;بلاخره یادم اومد که چطوری اون هرزه رو ساکت کردم.دیگه مال خودم‌شده،برای همیشه!&quot;این جمله را مدام فریاد میزد.صدایش کل محیط را برداشته بود.&quot;تویه هیولایی&quot;با به گوش رسیدن صدای دخترک که به سختی‌شنیده میشد باز هم خندید،اینبار بلند‌تر و دیوانه‌تر ازقبل.دوباره قهقهه‌ای زد و گفت:&quot;هیولا؟شاید.ولی من هیولایی هستم که تورو مال خودش کرد.تو تا ابد توی ذهن من زندانی شدی.تو برای همیشه یادآورِ قدرت من هستی&quot;باند دور دست‌هایش از شدت فشارهایی که وارد کرده بود، پاره و ردی خونی دور مچش انداخته بودند.به ارامی از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت،صدای برخوردش با زمین،آخرین صدایی بود که در تیمارستان شنید.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 00:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه‌ی سوخته.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-yome9e5t96ur</link>
                <description>هوا واقعا زیبا بود،اما صداهای اضافیِ ماشینِ قراضه‌ام آن شرایط ناب را خراب میکرد.طوریکه حتی صدای آهنگ با ولومِ آخر هم، چندان صدای نق‌ونوقش را خفه نمیکرد.مسیری که درسر داشتم فقط برای افراد معدودی جالب است زیرا مکان‌های بی‌طراوت چندان مورد علاقه‌‌ی عامه مردم نیست..درحال خود بودم و اهنگ را زمزمه میکردم،صدایی که از صندوق عقب آمد متعجبم کرد،نفسم را حبس کردم و بیشتر از 1دقیقه نتوانستم نگه دارم و من نزدیک ده دقیقه‌ای میشد که راه افتاده بودم!پس چطور امکان داشت..؟آن رابه بیخیالی سپرده و سعی کردم از مسیر لذت ببرم.دستم با ریتم آهنگ مدام روی فرمان ضربه میزد.آهنگ روی تکرار واین چندمین باری بود که پلی میشد&quot;یه روزی هستی یه روزی نیستیتنهام گذاشتی با یه دونه ویسکی...&quot;بلاخره بعد از حدود یکساعت،با رسیدن به مقصد ماشین را نگه‌داشته و از پشت رول پیاده شدم.سری چرخاندم..کلبه‌را که وسط کویر بود دیدم،دقیقا شکلِ اولش بود همانقدر زیبا و دلربا.درخت نخلی که اولین روزِ شروعِ ساختن کلبه کاشته بودم هم قد کشیده و به سوی آسمان رفته بود.تا خواستم قدمی به سوی کلبه بردارم یاد جعبه‌ای که در صندوق بود افتادم.سریع به ماشین برگشته و بازحمت جعبه را باخود به سمت جای مشخص شده بردم.سنگینیِ زیادش باعث شد از دردِ کمر بخواهم همان‌جا پهنِ زمین شوم.کمی‌جلوتر رفتم.پشت درِ کلبه خاطرات زیادی منتظرم بودند.خاطراتی که وجود داشتند ولی یک لایه‌ی ضخیم از گرد و غبارِ فراموشی رویشان نشسته بود..دستِ لرزانم را روی دستگیره گذاشتم،سرد بود و زنگ زده.اندکی مکث کردم.شرایط طوری بود که انگار داشتم درِ یک صندوقچه را باز میکردم.بی‌فکر و دریک لحظه در را باز کردم..صدای جیر مانندی در فضا پیچید،بوی چوبِ نم‌زده عجیب حس‌وحالم را خوب میکرد.آنجا کاملا تاریک بود،البته نور کمی از لای درز پنجره‌ها و زیر پرده‌های رنگ‌و‌رو رفته به داخل می‌تابید.یک میز و چندصندلی کهنه،یک شومینه‌ی قدیمی و یک قفسه که پر از کتاب‌های خاک گرفته بود را میشد در نگاه اول دید.همزمان که دستم را روی میز میکشیدم چشمم با عکسِ سیاه‌وسفیدی برخورد کرد.از لبخندِ روی لبم بعد از دیدن آن قاب هیچ خوشم نیامد،زیرا همان خنده‌ای بود که درعکس ودرکنار او داشتم.انگشتم ناخودآگاه چشمانش را لمس کرد،آن چشم‌ها...حتی از پشت عکس هم هوش از سرم میبردند.دیگر چشمم به تاریکی عادت کرده بود،واضحتر نگاه کردم،او در کل دیوارها زنده بود و به‌جای جسمش؛ عکس‌هایش نفس میکشیدند.دیوارهای کلبه پربود از قاب‌هایی که چهره‌ی او نقش بسته بود.زیاد ماندنم در آنجا فقط به هدر دادن وقت بود.پس از انجا بیرون زدم و سراغ جعبه‌،که قرار بود دفنش کنم رفتم.بیل را ازماشین برداشته وبه انداز‌ه‌ی لازم گودالی دقیقا جلوی در کلبه کَندم.برای راحتی کارم هم جعبه را کشان‌کشان برده و داخل چاله پرتش کردم.ازنفس افتاده و نایی نداشتم.یاد متنی افتادم که نوشته بود&#x27;وقتی در مسیرِ هدف‌هایتان خسته شدید،اگر به اتفاقات ناگوار گذشته‌تان فکر کنید،قوی‌تر خواهید شد.&#x27;پس آنروز را، او را دست در دستِ آن عوضی،صدای کِل و لباسِ سفید برتنش را برای خودم یادآوری کردم.کارساز هم بود،با تمام انرژی خاک‌ها را روی جعبه ریختم.بعد از تمام شدن،وسیله‌هارا باقصدِ رفتن جمع کردم.اما درنگاه آخر به کلبه،متوجه شدم کارم هنوز تمام نشده است.این کلبه دیگر به کارم نمی‌آمد،زیرا آن را برای&quot;ما&quot; ساخته بودم و تنهاوقتی می‌توانست باشدکه مایی هم وجود داشته باشد!بطری بنزین را آوردم.بنزین همانند قطرات اشکم که کل صورتم را خیس کرده بودند، کل کلبه را خیس کرد.ته مانده‌اش را هم بر درختِ نخل خالی کردم که ریشه‌اش درست مانند عشق‌ما خشک شود.با یک حرکتِ فندک،کلبه داخل آتش سوخت،به یادِ قلبِ سوخته‌ام..او گفته بود تنهاوقتی میتوانیم جدا از هم باشیم که من زیرخاک و مرده باشم،پس من هم حرفش را تبدیل به واقعیت کردم.ما جدا شدیم؛ حال که او مرده و زیر چند خروار خاک است.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 05:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او عاشق باران است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%A7%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k2sow4le4mvq</link>
                <description>قولشان این بود اگرجایی جدا از هم بودند و بارانی بارید،اولین چیزی که به ذهنشان اجازه‌ی ورود میدهند خاطرات مشترکشان باشد.خاطراتی که در دلِ باران شکل گرفته بودند.چندان نمیگذرد ازاخرین دیدارشان.البته؛قطعاکه برایشان سخت و طولانی گذشته واین چندسال تبدیل به قرن‌ها شده‌،امااوهنوز نمرده‌است.دو دیوانه بودند دراین زمینِ گرد که یکدیگررا درمیانِ این هیاهوی بی‌پایانِ شهر،عاشقانه می‌پرستیدند.نیایِشِشان هم نه درسکوتِ معابد،بلکه در خنده‌های بلند و در خیابان‌های شلوغ،دررقص‌های بی‌پروا زیرباران و درنجواهای عاشقانه زیرنورمهتاب خلاصه میشد.کامشان شیرین بود وروزها بابِ میلشان.تنها حقیقت بود که میتوانست دار و ندارشان را به تلخی تبدیل کند.حقیقتی که بعداز هرخوشی به تمامِ آن لحظات قبل،گند میزد.بودنشان باهم غیرممکن بود واین است تااینجا حقیقتِ تلخِ ماجرا...یکی از انها به جرم گذشته سرکوب میشد و دیگری اسیر رویاهای‌دست‌نیافتنی ودر پی فراراز واقعیت بود.با وجودهمین تضاد،او که گذشته‌اش سایه‌ی سنگینی برزندگی‌اش افکنده‌ بود درآغوش دخترکی که غرق در رویا بود، آرامش می‌یافت.انها هرکدام،تکه‌ای از پازلی بودند که تنها درکنارهم تصویر کاملی را می‌ساختند ولی تقدیر تصویر کاملی از انها را نمیخواست..!جفتشان سردرگم وحتی فراری از خانواده و مردم بودند،ازقضاوت‌ها وانتظارات.عشقشان به یکدیگر بی‌عیب و نقص بود اما قبل از عوض شدن دخترک.تغییرش ابتدا دلیل مشخصی نداشت، شاید یک اختلاف کوچک،یک حرف ناتمام ویاهم یک نگاهِ عاشقانه از طرف کسانی که کنارش حضور داشتند.دخترک هرروز سردتر از قبل و او برای گرمیِ رابطه‌شان،خودش را به هراتشی می‌انداخت.چشمانِ دخترک دیگر ان درخششِ سابق را نداشت.نگاهش دوربود،انگار که ازدنیای دیگری تماشا میکرد.حسی دراو میگفت همه‌ی این‌ها دروغ، و دخترکِ خسته از هرچیز، هنوزهم دوستش دارد!مغزش مدام تلنگر میداد که بکند فراموشِش اما گوشه‌ای از قلبش هنوز امید داشت بِهش.دیدارِ هرروزشان تبدیل به ملاقات‌های گهگاهی شده بود وهرملاقات بیشتر ازقبل،بارسنگینی از سکوت و بی‌حوصلگی را به دوش میکشید.کلام‌ها کوتاه و بی‌روح بودند.درست مثل قطراتِ بارانِ پاییزی، بی‌رمق و بی‌اثر.دخترک حرف‌هایی با هدفِ قطع رابطه میزد و اوباتمام وجودش تلاش میکرد تابه خود بفهماند منظورش ازصحبت‌ها چیز دیگریست.با تجزیه‌ی هرکلمه به دنبال نشانه‌ای از امید و عشقی که ممکن بود در دل دخترک پنهان شده باشد‌میگشت،اما هربار به واقعیتِ تلخِ موضوع میرسید.حال دوسال گذشته از بردِ دخترک درمبارزه‌ای که سلاحش کلمات و هدف قلب او بود.او دیگر متوجهِ دلیلِ تغییرِ دخترک هم شده است..!اما هنوز نمیتواند تشخیص دهد که اینها یک‌خواب نه،بلکه واقعیتی سنگین هستند.این‌روزها دلیل‌ بی‌خوابی‌هایش هم فکرهای اخرشبش که آیا دخترک هنوز اورا در گوشه‌ای تاریک از ذهنش، درانجایی که هست نگه داشته است یا نه!؟مرور میکند لحظه‌ی اخرین دیدار را..چشمان دخترک پشتِ آن شیشه‌ را...چشمانش فریاد میزد آرزوی نرفتن و جدانشدن را.آن‌روز ایستادنِ ضربان قلب دخترک با چکیدن اشکِ او همزمان بود.دربرابر آن‌فریاد بیصدا مانده بود..دخترک دیگر نه چشمش باز بود تا پلک بزند و نه نفسی مانده بود برای تپیدنِ قلبش..!دراصل حقیقتِ تلخِ غیرممکن بودنِ رابطه‌شان،عمرِ کوتاهی که دخترک بخاطر بیماری داشت،بود.آیا از زیرِ خاک بوی باران را حس میکنی تا کمی خاطره‌بازی کنیم.؟!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 05:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان هم می‌ایستد!</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%AF-mp8kbiktrivk</link>
                <description>با یک دسته‌گلِ بزرگِ رزِ قرمز وارد خانه میشود.هنگام بازکردن در هم احتیاط میکند که صدایی درنیامده و سورپرایزش خراب نشود.با دیدنِ چراغِ روشنِ حمام متوجه میشود که کمی وقت دارد تا تزئین دلخواهش را بر روی محیطِ خانه‌ اجرا کند.دوشاخه از دسته گل برداشته و غنچه‌های بی‌دفاع را پرپر کرده و ازجلوی درِ حمام تا نزدیک‌های میز پخششان میکند.گلدانی برداشته و بقیه‌اش را داخل آن جای میدهد و روی میز میگذارد.بهترین بشقاب‌ها و لیوان‌ها را انتخاب کرده و میچیند.شمع‌هایی که منتظر سوختن هستند را با یک حرکتِ فندک روشن میکند.از شدت هیجان یادش رفته لباس‌های خیسش را که بخاطر چندساعت دویدن زیرباران،غرق درآب شده‌اند را دربیاورد. با سرعت به سمت کمد رفته و لباس‌های وارفته‌اش را با پیراهن وشلوار موردعلاقه‌اش عوض میکند.دیوار سفیدِ روبه‌روی میز را با ریسه و عکس‌های دونفره‌شان میپوشاند، عکس‌ها به حدی واقعی هستند که انگار جان‌ داشته و نفس میکشند..هیچ چیزی دروغ و ریا نیست.تمام لبخند ها از ته دل و عشق را با طرز نگاه‌هایشان، به وضوح میتوان دید.با دیدن و به یادآوردن خاطرات لبخندِ روی لبش گشادتر میشود.چشم‌هایش را میچرخاند تا چیزی را ازقلم نینداخته باشد.ناگهان با به خاطر اوردن چیزی ازجایش میپرد و به سمت گرامافون قدیمی که بیشترِ وظیفه‌اش در خانه خاک خوردن است میرود، صفحه‌ی گردان را با وسواس تمیز می‌کند، سوزن را با دقت روی شیارهای صفحه می‌گذارد و با صدایی خش‌دار و نوستالژیک، موسیقی در فضا می‌پیچد. لبخندی محو روی لب‌هایش می‌نشیند. انگار با همین موسیقی، خاطرات جان می‌گیرند و روح تازه‌ای به کالبد خانه دمیده می‌شود.اینبار دیگر مطمئن میشود که همه‌ی کارها را انجام داده و باید منتظر باشد.چند دقیقه‌ای میگذرد، درحالی که پاهایش را از استرس تکان میدهد نگاهی به ساعتِ مچی روی دستش می‌اندازد از وقتی که به خانه رسیده است، حدود 2ساعت میگذرد. دلشوره گرفته و تصمیم براین میشود که برود و سراغی بگیرد، با برداشتن قدمی، صدای خشی که از زیر پایش می‌آید توجهش را جلب میکند. به سمت صدا نگاهی می‌اندازد.چیزی را که میبیند باور نمیکند..تمام گل‌های زیر پایش خشک شده‌اند.سرش را باسرعت به سمت میز میچرخاند،با دیدن پارافینِ شمع‌ها که روی میزِ گردوخاک نشسته، ریخته و تنها باقی‌مانده از آن‌ها فیتیله‌هایشان است حدقه‌ی چشم‌هایش قصدِ بیرون آمدن میکنند. تیله‌های متعجبش ناخودآگاه به سمت دسته‌گلِ داخل آب که پژمرده و به سمت پایین خم شده حرکت میکنند. انگار زمان برایش، در این خانه ایستاده است. نگاهش میان شمعِ سوخته ،گل‌های خشکیده و دسته‌گلِ خمیده در گردش است..گوشی‌اش را ازجیبش دراورده و با برخورد چشمش به تقویم متوجه میشود که دوسال و سه‌ماه و پنج روز از آن شب میگذرد.اما کسی که منتظرش بود، هنوز نیامده.یعنی تمام این مدت چراغ حمام روشن وکسی درآنجا نبوده..؟انگار که زمان در این خانه ایستاده است.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 03:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگلی همانند چشمانش..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-q8f4u2l6eswn</link>
                <description>بسیار سخت است،آن هم دراین سرمای سوزان و روزهای سفیدپوش.نبودت را میگویم..!درخیابانی که اینبار صاف بودنش نه بخاطر آسفالت بلکه بخاطر یخ‌زدگی‌ست قدم‌هایی تند،روبه جلو برمیدارم. طوری‌که هرکس نداند فکر میکند کسی منتظرم مانده، درحالیکه او مدت‌هاست منتظرم گذاشته است..باهرقدم که برمیدارم صدای شکستن اززیر کفش‌هایم بلند میشود،درست مثل خرد شدن استخوان‌های خاطراتی که میخواستم فراموش کنم.دست‌هایم یخ زده ورنگِ سبزه‌‌ی پوستم به سرخی تبدیل شده است.یادم رفته بگذارمشان در جیبم؛جیب‌هایم خالیست ولی فکرم پر..!پر از نبودنت..پر از روزی که دیدمت...آنروز همه جا سفید بود درحالیکه من در جنگلِ چشمانِ سبزت گم شده بودم.پس اگر روزی ازمن پرسیدند روزاولِ دیدارتان باهم چه گفتید، من فقط میتوانم بگویم: چشم‌هایش،چشم‌هایش،چشم‌هایش.چون آن‌لحظه تنها چیزی که برایم مبهوت و درعین‌حال مجذوب‌کننده بود تیله‌های زمردینت که همانند فانوسی نیز میدرخشیدند، بود.درآن‌لحظه تنها صدایی هم که به وضوح شنیده میشد ضربان قلبم بود که انگار میخواست از قفسه‌ی سینه‌ام به بیرون فرار کرده و درآن لحظه از شدتِ آن‌همه تپش، بایستد.آنقدر آنجا مانده و گم شده بودم که تا به خودم آمدم دیدم بغیر از چشم‌هایت خودت را نیز از دست داده‌ام،اوایل با عکس‌هایت که خودم گرفته‌بودمشان روزهایم را سر میکردم، اما بعد ازمدتی همان سه‌درچهارها را هم پاره کردم.نمیتوانستم قبول کنم که وابسته به چند تکه کاغذ باشم، شب‌ها بمانند درلابلای دستانم و پلک‌هایم بعداز دیدنشان بسته شوند..!من حضور تو، درکنارم را میخواستم.آنجا بود که مطمئن شدم ماندنی‌ترین ها هم روزی مسیرشان به ترک کردن میخورد.حتی اگر جانتان به جانش گره خورده باشد.پس یا باید از غل‌وزنجیر کردن استفاده کرد یا هم یک انسان عادی باشی مانند خیلی‌ها، که به بی‌خیالی میسپارند..!ماندنِ او تا ابد با من، جزوِ خیالات و توهماتم بود وذره‌ای پافشاری برای باور کردنش نمیکردم..چه کسی است که بخواهد باورکند روزی جان از تنش رها شده و میرود؟مدتی گذشت با هزار زور و زحمتی که بود ازیاد برده بودمش، دیگر آن ادم سابق نبودم و فکر میکردم که تبدیل به یک انسان عادی شده‌ام. به‌یادش تمام خیابان‌ها را یک‌شبه متر نمیکردم، قهوه‌هایم سرد نمیشد و سیگار‌هایم میان انگشتان به ته نرسیده و دستم را نمیسوزاند.اما همه‌ی این‌ها تا هفته‌ی قبل بود؛ تا هفته‌ی قبل، که ندیده‌بودمش!بطور اتفاقی چشمم بهش خورد که ازخیابان رد میشد.کنارش هم مردی خوش‌قدوقامت با او همقدم بود که احتمالا معشوقه‌اش بود.اوایل باور نمیکردم که خودش است،ولی بعد ازانکه چشمانم به چشمانش گره خورد مطمئن شدم خودش است. امروز بعد از یک‌هفته دوباره ازدور دیدمش. روی نیکمتی لم داده و صورت زیبا و ملیحش زیرِ آرایش غلیظ محو شده بودو با چشمانِ اشکی و منتظرش رو به جلو خیره شده بود.تنها بود و حدود چندساعتی منتظر ماند ولی کسی نیامد.یعنی منتظرِ آن مردِ خوش‌چهره بود؟مردی که،نزدیک به یک‌ساعت میشود که هرتکه از اعضای بدنش گوشه‌ای پرت شده است.با برخورد ضربه‌ای به کتفم،از اسارتِ فکرهای در سرم بیرون امدم و به پشت چرخیدم.دختری با موهای زرد را که کنارم ایستاده بود، دیدم :_حالتون خوبه؟دستتون و آستین پیرهنتون غرق تو خونه!با شنیدن این جمله ابتدا کمی ترسیدم ولی سریع خودم را جمع کرده و سپس‌چشمانم را به سمت قرمزیه پیراهن سفیدم برده و با صدایی آسوده و پوزخندی کنارلبم گفتم:خون!؟این احتمالا شربت آلبالوست که ریخته.با چشمانی متعجب سری تکان داد و رفت.من خیال میکردم که تغییر کرده‌ام ولی هیچ، آن آدمِ سابق نشده بودم.بلکه من همان دیوانه‌ای بودم که برای نگه‌داشتنِ او پیشِ خودش، تواناییِ انجامِ هرکاری را دارد.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 14:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگارِ چهارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-oluxvpzbqdjq</link>
                <description>در لابه‌لای دریچه‌ی پنجره نشسته و خود را بغل کرده بود.سرش بعداز مدت‌ها رویِ سکوت را میدید.. به گربه‌ی سیاهی که هرروز در کوچه‌شان پرسه میزد خیره شده بود. دیدنش آن هم ازطبقه‌ی هفتم باعث میشد چشم‌هایش را ریز کند.عجیب بود که خودش گوشه‌ای خلوت کرده وصداهای درسرش خاموش باشند!شاید هم دلیلِ فکر نکردنش به چیزی، این بود که قبلا فکرهایش را کرده بود.باد،حالتی که به موهایش داده بود را برهم میریخت، همچنان اعصابش را.بعداز چندمین‌باری که درستشان کرده بود،اینبار عصبی دستش را لابه‌لای موهایش برده و چنگی بر گیس‌های کوتاهش زد.پاکت سیگار را از جیبش برداشته و نخی از مارلبرو کشید بیرون..اولین نخ را روشن کرده و دود را میهمانِ ریه‌هایش کرد.حالش طوری خوب دیده میشد، انگار‌نه‌انگار که تا دیروز صورتش اشکی و قلبش درهم‌شکسته بود..حالا اما با آن لبخندی که تمام چهره‌اش را روشن میکرد،دودِ سیگار را به آرامی به هوا میفرستاد..حلقه‌های نازکِ دود که درهوا رقصیده و محو میشدند توجهش را جلب کرده بودند.درهمان حین یادِ فنجانی افتاد که قبل از نشستن گذاشته بود روی‌میز،دستش را به سمتش دراز کرده و آن‌را برداشت.انگشتانش را دور فنجان حلقه کرد،عطر ملایم قهوه با بوی سیگار که درهم‌آمیخته بود،باعث لذت بردنِ بیشترش از آن‌لحظه میشد.پلک‌هایش را روی‌هم گذاشت...او حالا، ورژن جدیدی از خودش بود.فارغ ازغم،فکر،اندوه،حسرت و حتی دریغ از ذره‌ای نفرت در وجودش..! برسیگار دوم آتش زده و درمیانِ لب‌هایش جای داد.بلافاصله جرعه‌ای از قهوه نوشید، طعمش درست مانند روزهای گذشته‌اش،تلخ بود.بی‌رحمانه سیگار دوم را تمام،وآن را روی دستش خاموش کرد..با برخورد وفشارِ سیگار بر پوستِ زِبرش لبخند از لبانش محو، و دستش رنگِ سرخی گرفت.دستش را به سمت بیرون برده و تهِ سیگار را ازرویش به سمت پایین انداخت.تیله‌ی چشمانش را به سمت سرخیِ دستش گرفت‌و با انگشتش آن را لمس کرد. زیرلبانش‌‌با خودگفت:&quot;زخم‌های روی‌دستت رو خیلی دوست‌دارم.&quot; با یادآوریِ صدای دخترک که این‌جمله را تکرار میکرد،چهره‌اش ازحالتِ بی‌تفاوتی درآمده ودوباره خنده‌ برلبانش جاری‌شد.این‌بار نوبتِ سیگار سوم بود که حرامِ ریه‌ها شود.با برخورد آن به‌لب‌هایش،ذهنش به گذشته‌ها پرت شد..حال تصویرِ بیرون جایش را با چهره‌ی دخترکِ موبلند وچشمانی پرازشیطنت عوض کرده‌بود..هیچ‌دلش نمیخواست ذهنش گذشته‌را آن‌هم چنین به‌وضوح به‌یاد آورد..گرچه که این خاطرات تلخیِ سیگار را کمی‌شیرین‌تر میکرد..لبخندش تازه داشت پررنگ‌تر میشد که تصویرِ آنروزِ جدایی همانند پرتره‌ای جلوی چشمانش نقش بست..صداهای درسرش نیزداشتند خودشان را نشان‌میدادند..صداهایی که التماس‌میکردند و التماس هایی که بی‌جواب می‌ماندند! اینبار حتی متوجه نشد که سیگار چگونه‌به آخر رسید.سیگار چهارم را میان لبانِ خشک وترک‌خورده‌اش قرار داد، اما دودل بود که روشنش کند یانه.با دیدنِ پاکتِ خالی‌ دل را به دریا زد و با آتشِ کبریت روشنش کرد.کبریتی که با آن‌شعله‌ی زردِ کوچکش میتوانست لحظه‌ای گرما ببخشد..سیگارهمانند قلبش شروع به‌سوختن کرد.فنجانِ یخِ قهوه‌را روی میز گذاشت و دستانش را روی شقیقه‌هایش قرار داد.باهربار فشار،خاطرات دستو پا درآورده و تقلا میکردند برای بیرون آمدن..میخواست تمامشان را نابود کند. بله،حتی خاطرات خوشَش را!سیگار چهارم هم همراه با بیدارشدنِ صداهای‌در سرش تمام شد..چشمانش را چرخانده و اتاق را دیدی زد..با زحمت دستش را دراز کرده و ولوم موسیقی را به آخر رساند..سپس نگاهی کرد به ته‌مانده‌ی سیگارِ در دستش. اینبار به‌جای انداختنِ سیگار، جسمِ بی‌جانش را از بالا رها کرد.او حواسش پرت نشده بود،بلکه تصمیمی که در سر داشت از اول هم همین بود..!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 00:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تصویر..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-qn0sighh9ya4</link>
                <description>با برخورد نور خورشید بر چشمانم، تا نیمه، بازشان کردم.دستم را روی تخت کشیدم و با احساس خالی بودن از جایم پریدم، درحال یافتنش بودم که دیدم بر روی صندلیِ کنارِ تخت لم داده‌استبا اینکه متنفربودم از نور خورشید، اما وقتی بر صورتش می‌افتاد عجب دل میبرد از این دیوانه..خیره کننده‌ بود..!لب‌هایم را با زمزمه‌ی صبح بخیر از هم باز کردم و او هم جوابم را با&quot;صبح خودت بخیر&quot; داد.تنم را با زحمت از آن تختِ سفت کندم و دستهایش را گرفتم،به سمت اشپزخانه بردمش و صندلی غذاخوری را عقب کشیدم و او نشست.با عجله نیمرویی درست کرده و داخل بشقاب ریختم.طبق عآدت همیشگی‌ام لقمه‌‌های کوچکی گرفته و در دهانش می‌گذاشتم، او هم خنده‌ای گوشه‌‌ی لبش می‌نشست..نگاهم میکرد، اما دیگر برق چشمانش را نمیشد دید.روزهای اول این موضوع ترسناک بود برایم، اما حال عادت کرده‌ام؛زیرا هرچه هم باشد خالق این منِ جدید بودند و مانند قبل زیبا..!جدا از خالق، از چشمانش میتوانم بعنوان آلت قتاله نیز یاد کنم..آلتی که بدون قطره‌ای خونریزی با هربار نگاه به من، جانم را میگرفتند.همیشه در فکر این بودم که نکند چشم‌هایش درگیر کسی دیگر، جز من شوند؟!این فکر روز و شب را از من گرفته بود، مخصوصا وقت‌هایی که بدونِ من میرفت بیرون..!فکر اینکه با نگاه‌هایش کسی را دیوانه کند همانند موری از درون مرا میخورد..قرار شد تصمیمی سخت و غیرقابل بازگشت بگیرم، برایش سخت خواهد بود..میدانستم.اما من ازاینکه با دغدغه زندگی کنم خسته شده بودم.آن نگاه‌های حیرت‌انگیز و چشم‌های جادویی‌اش تنها برای من بودند.یادم است آن شب آنقدر دوئیده بود که نفس زدن‌هایش کل خانه را برداشته بود، صدایش هم ازشدت جیغ‌‌هایی که زده بود، گرفته و خش داشت..دخترک سربه‌هوا!هیجوقت حرف‌هایم را گوش نمیداد..از دیدنِ چاقوی روی میز وحشت‌زده شده بود، ولی من که نمیخواستم به او آسیب بزنم!فقط میخواستم کمی بازی کنیم..در تمام صورتش، چشمه‌ای از التماس جاری میشد و دور تیله‌های سبزرنگش را اشک فراگرفته بود..صدایش میزدم اما هق‌هق‌هایش اجازه‌ی شنیدن، برایش نمیدادند..پس ارام‌ارام نزدیکش شدم و شربتِ مورد علاقه‌اش را تعارف کرده و اطمینان‌خاطر دادم که ترسی ازمن نداشته باشد..ابتدا کمی ترسید ولی بعد از بوسه‌ای که بر پیشانی‌اش زدم اندکی از ترسش فرو ریخت..دقایقی نگذشت که خوابش گرفتدستم را بر پوست نرم و لطیف صورتش کشیدم و چشم‌هایش را لمس کردم..تا به خودم آمدم خنده‌ای روی لبم جا خوش کرده بود.نمیتوانستم فراموش کنم..آن فریاد‌هایِ بعد از بیدار شدنِ آنروز را!در سرم داشت اکو میشد..و من داشتم خوشحالی میکردم به اینکه آخرین تصویرِ چشمانش چهره‌ی من بود. با شنیدنِ صدایش از حس‌وحال آن‌شب بیرون آمدم:_میشه منو ببری سمت اتاق؟سرم را میخواستم برای تایید تکان بدهم که یادم افتاد نمیبیند..!پس بعداز گفتنِ &quot;حتما&quot; دست هایش را گرفته و به سمت اتاق بردمش.</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 20:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه‌ی 13..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%DB%8C-13-t93uwrc28dqr</link>
                <description>بغضِ بی‌موقعش نفس کشیدن را سخت میکرد، سنگینی‌اش همانند تکه سنگی بود که در گلو گیر کرده باشد...نمیخواست گریه کند و بیشتر ازاین، غرورِ لعنتی‌اش لِه شود..صدای فریادهای دخترکِ نیم‌وجبی کلِ خانه را برداشته بود....&quot;چقدر قراره همه چیو شُل بگیری؟&quot;، &quot;حواست به رابطمون بود؟&quot;،&quot;اصلا دوستم داشتی؟!&quot;،&quot;از این به بعد هرکس بره پِی زندگیِ خودش!&quot;همه‌اش بهانه...دلش میخواست هرچه دمِ دستش است را بر سرِ او بکوبد..اما نه تنها صدایش درنمی‌آمد بلکه بدنش نیز بی‌حس شده بود..صداها درسرش اکو میشدند..&quot;کِی میخوای بزرگ شی؟!&quot;باشنیدنِ این جمله، پوزخندی لبانِ ترک خورده‌اش را ازهم جدا میکند..او بزرگ شده بود..فقط کسی نبود که متوجهش شود.. حتی کسی نبود که قد کشیدنش را ببیند..!باران بی‌رحمانه قطراتش را بر شیشه میکوبید و گاه قدرتش را با زدنِ رعدوبرقی، نشان میداد...هوای آنجا بدتر خفه‌اش میکرد..دستش را دور گلویش گذاشته و بغض حبس شده را همراهِ آب دهنش قورت میدهد..صداها دیگر برایش واضح نیستند..درحالیکه دستانش را روی گوش‌هایش قرار داده ازآنجا خارج میشود...نفسش را با تمام قدرت میدهد بیرون و اینبار اشک‌های حلقه زده در چشمانش، باقطرات باران همقدم شده و صورتش را خیسِ اب میکنند...به سمت مقصدی که در سر دارد با نهایت سرعت میدود..نُتِ نفس‌هایش تبدیل به هق‌هق شده‌اند...و بازهم صداهای درسرش.....قیافه‌ی دخترک با دستانی خونی، جلوی چشمانش می‌آید.....                                                        همه‌‌ی حرف‌ها با جزئیات دوباره برسرش راه باز میکنند..دستانِ یخ زده و بی‌حسش را برروی موهای خیسش _که حالتی عجیب‌وغریب به خود گرفته_ گذاشته و مشت‌هایی محکم میکوبد..:-بسه لعنتی، بسه..اما آنها که ول کن نیستند...انگار که دوست دارند اورا دیوانه‌تر سازند، در سرش هی وِرد بخوانند و چراغِ گذشته را روشن کنند...با خود جمله‌ای را مدام زمزمه میکند:_کاش آنروز هم بعداز دعوایمان، مثل امشب از خانه میزدم بیرون..با به زبان آوردن &quot;آنروز&quot; پاهایش سست میشوند..دیگر جانی هم برای دویدن ندارند..زانوانش خم شده وبرزمین تکیه میکنند..تیله‌های قهوه‌ایِ چشمانش بی‌مقصد اینسو وآنسو تکان میخورند..دیگر سردیِ آبِ کف زمین، که کل شلوارش را نیز خیس کرده را حس نمیکند...آنروز دیوانه شده بود؛بعد از دیدنِ دستانِ دخترک در دستانی دیگر..بغیر از بحث و دعوای طولانی‌ای که کرده بودند، تنها چیزی که به یاد دارد، رنگِ خون و چاقویی که در دست داشت، است..با بوقِ ماشین‌ها کمی به خود می‌آید.....سرش رابالا گرفته و به جلو خیره میشود، مقصد نزدیک است..با دستانش پاهای ناتوانش را از زمین برداشته و بلند میشود..اینبار علاوه بر هماهنگیِ قطراتِ اشکش با باران، پاهایش نیز با آنها همقدم شده است...سرش را حرکت میدهد وبا خود میگوید:_قطعه‌ی 13پس از دیدنِ چیزی که میخواست، با آستینِ هودی‌اش که غرق در آب است، صورتش راپاک میکند و روی سنگی کوچک مینشیند..بعد از کمی خیره شدن، بدنِ خیس و وارفته‌اش را بر زمین پهن میکند..:_ببخشید.. این بار یادم رفت شاخه گل بگیرم برات..اشک‌هایش بعداز کامل کردنِ این جمله، دوباره سرازیر میشوند..و او هق‌هق کنان پاک میکند؛گِلِ نشسته بر روی چهره‌ای که حک شده روی سنگِ قبر را...</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 03:09:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبِ آشنا !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-lcigfgmlij06</link>
                <description>این‌روزها غوغایی‌ست در سرِ این دیوانه‌ات...تمام مکالمه‌هایی که دلش میخواهد با تو داشته باشد را در سرش مرور میکند، با تویی که یک توهمی بیش نیستی حرف زده و پاسخِ مدنظرش را هم میگیرد...شخص اولِ این مکالمه خودش و شخص دوم، دیواری‌ست سفید..!از اینکه از تو به عنوان دیواری بی‌رنگ‌و روح یاد کردم یک وقت نکند ناراحت شوی!!به این دلیل بود که؛نتوانستم برای توصیفت چیزی بگویم.و به هرچیز نگریستم قادرنبودم که شبیه به آنت کنم..پس ترجیحم دیواری سفیدوبدونِ عیب شد...تو دقیقا همانقدر صاف،با قلبی سفیدو بدونِ اندکی ایراد هستی.شاید هم بهتر است بگویم، بودی..!چون سوال خودم هم این است که آیا هنوز هم همانگونه مانده‌ای یا این دنیای بی‌رحم درتو هم تغییراتی بوجود آورده است..؟مبادا با خود بگویی:&quot;عجب آدمیست!مرا از یاد برده و دیگر بلدم نیست&quot;که من دلم میگیرد...چون من تورا هنوز که هنوز است از حفظم..تویی را، که ازآنِ من بودی..همان دخترکِ شاد و پرانرژی که یک دقیقه هم درجایش بند نمی‌آمد!برایش هیچ مهم نبود که در خیابان است یا یک مکان رسمی؛پس هرجا که دلش خواست،با حرکت دادنِ بدن ورقصیدنِ بی‌نقصش چنان درچشمانِ این بی‌ذوق برق می‌انداخت که انگار زندگی را مجدد به آن‌ها هدیه می‌کرد...و هرچرخش و هرتابی که به خود میداد همچون شعله‌ای بر دلش داغی می‌افزود..حال بی‌خبرم، بی‌خبر از احوالاتت....من هنوز با نسخه‌ی قبلیِ تو درارتباطم..ولی با این ورژنِ جدیدت،من و تو غریبه‌ایم...راستی غریبه شدنِ آشنا چه عجیب است!حال که نیستی و غریبه شده‌ایم؛من ماندم و یک خروار خاطره...شاید حالِ این روزهایم را بشود به یک کالبدِ بدونِ‌روح تشبیه کرد که گهگاهی برای همرنگ شدن با جماعت لبخندی را میهمانِ لب‌هایش میکند،گرچه لب‌هایش اصلا میهمان نواز هم نیست، مخصوصا اگر میهمانش لبخند باشد.!!تابه‌حال شده است کسی را که بیشتر از خودتان میشناختید باشما غریبه شده باشد..؟در خیابان به‌طور ناگهانی جلوی همدیگر ظاهر شوید،او بی‌توجه از کنارتان رد شود و شما قدم‌هایتان سست شده و از پشت محو شدنش را تماشا کنید..؟ درصورتی میتوانید این کلمات را هضم کنید که آن را با چشم دیده و با استخوان هم حس کرده باشید!روز ها به شب می‌رسند، احساسات کمرنگ شده و حتی گاه، ناپدید ممکن است شوند؛تا جایی که دیگر متوجه نشوی درکجای این زندگی ایستاده‌ای و چه چیزی در درونت میتپد..!سوال مسخره‌ای ذهنم را این‌روزها درگیر کرده است:آیا همچنان میتواند، قلبی باشد که با عبور از این غریبی به زندگیِ قبلی‌اش برگردد..؟سخت است اندیشیدن به این سوال و جواب دادن به آن..در انتهای این متن نیز تنها میتوانم بگویم که:-به امید روزی که در لابه‌لای کلمات و خاطراتِ گم‌شده، فرصتی باشد برای رسیدن به آنچه که روزی بودم،و آنچه که هنوز می‌توانم باشم.-</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 02:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ دراز..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-aorylegppg74</link>
                <description>امشب احتمالا..احتمالا که نه، قطعا برای خیلی‌ها شبی زیباست که آن‌را با شادی آغاز و با خوشی هم به پایان میرسانند..اما برای افرادِ عاشق این موضوع متفاوت است کمی..منظورم..افرادِ عاشقی است که یارشان،نیست دیگر در کنارشان..                                   متن‌هایی که راجب این شب خواندم، به کل درباره‌ی خوشگذرانی ودورهمی و خاطراتی که غرق در شادی هستند، بود..ولی من میخواهم به احترامِ سبکم، آوازِ این متن را نیز غمگین بنوازم.شبانه که میرسد تمام گذشته بر سرم آوار میشود..درست از روزی که رفته است در زیر آوار گرفتارم.. آواری از جنسِ خاطرات..!کسانی که در زیر این مصیبتِ توصیف نشده جانِ سالم به دربرده‌اند،بازماندگان این آوار هستند..البته ناگفته نماند که آنها فقط جانِ سالم به‌دربرده‌اند،زیراکه روحشان تماما ازبین رفته است؛همانند من.منی که این شب‌های خاص را نیز به تنهایی میگذرانم..چیزی که میخواهم بگویم کمی اغراق دارد، ولی عجیب این شب‌ها کشنده هستند...سالِ قبل خوشحالی‌ام دراین شب سرِاین بود که یک دقیقه بیشتر از شب‌های قبل درکنارمی، اما امسال فکرِ اینکه حتی یک دقیقه بیشتر از شب‌های گذشته ندارمت، نابودم کرده است.....برای من هرشب طولانی و دراز است و نمیگذرد یک دقیقه‌ی شب یلدا که دیگر سهل است....!       احتمالا تو الآن لباسی قرمز پوشیده‌ای و برایش دانه‌های انار را از پوست جدامیکنی..گاهی هم برای خنداندنش دانه‌ای انار را به سمتش گرفته و لای انگشتانت فشار میدهی و صورتش رنگِ قرمزیِ انار را میگیرد..صدای خنده‌هایت را میتوانم بشنوم..فکرِاینکه کارهایی که بامن میکردی را حال با او انجام میدهی دلیلیست برای ریختنِ اشک‌هایم...مطمئنم الآن هم صفحه‌ای از کتاب را بازکرده‌اید و حافظ هم برایتان روزهای خوشی را رقم زده..پس به همدیگر قول ماندن هم میدهید....فالِ حافظ را بدست میگیرم..میخواهم فالی برای خود بگیرم، اما ازینکه حافظ هم از روی ترحم میخواهد به من دلداری و امیدواریِ الکی بدهد، بدم می‌آید..جداازینکه این روزگار تلخم دیگر نیازی به فال ندارد!اگر چشمی بچرخانی مشخص است که سروتهش فقط خیالاتی واهی‌ست.....شاید با خودت فکر کنی من از روی حسادت این‌ها را میگویم!ولی نه، اینطور نیست.عزیزترینِ من..خودت بهترازهرکسی میدانی که هروقت وهرکجا حالت خوب باشد ولبخندی برلب داشته باشی، من خوشحال‌ترین فردِ جهانم..!فقط ای کاش که این خنده‌ها و حال خوبی‌هایت درکنارِ من، و با من میبود..امشب دقیقه‌ای بیشتر از عمرِ سپری شده‌ام بهت فکر و در کنارم تصورت میکنم..نمیدانم درست است بگویم افسوس، یا بگویم باعث خوشنودی‌ست کههرچقدر ورق میزنم تمام نمیشود؛ خاطراتِ با تورا میگویم...خاطراتی که مثلِ سایه‌ام در همه جای زندگی‌ام هستند؛چشم‌هایت، خنده‌هایت، دست‌هایت وحتی سکوت هایی که باهم گذراندیم را من به یاد دارم...یا آن لحظه‌هایی را که خیال میکردیم ماهم مانند بعضی‌ها ابدی هستیم..!یادش بخیر..افسوس که حال آنها واژه‌هایی هستند بر روی کاغذِ بی‌جان..و تنها یادِ تو می‌ماند در این صفحات و منی که با روحی سرگشته و مرده به نوشتن درباره‌ات ادامه میدهم..^یلدا مبارک^</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 16:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرم خالی از سکنه است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lttzqqur0ccy</link>
                <description>دفتر چرک نویسم را یکی‌یکی ورق میزم تا به صفحات سفید میرسم..تا الآن نزدیک به 20متن را رد کرده‌ام؛متن‌های نصفه و نیمه..!متن‌هایی که فقط تا خط سوم و گاه چهارم نوشته‌شده‌اند..دستم را میبرم لای دفتر و صفحه‌ی اول را می‌آورم..مدادِ سخت‌جان‌و وفادارم را برمیدارم و نوکش را برروی کاغذی که نصفش متن است و نصف دیگرش خالی،تکیه می‌دهم.چشمانم را در سمت خطوطِ نوشته‌ها میکشانم..قصدم این است که تمامشان کنم،اما حتی یک کلمه هم مسیرش به سرم، نمیخورد..!به مغزدستور فکرکردن میدهم و اومرا به سادگی پس میزند..انگار که مغزم قفلی از جنسِ بازنشدن خورده‌است..آن صفحه را رد میکنم و به سوی صفحه‌ی بعدی میروم..اندکی می‌اندیشم.. سرم سفیدتر از کاغذِ روبه‌رویم است، پوچ و خالی.چشم‌هایم را میبندم تا شاید درسرم معجزه‌ای رخ داده و فرهنگ لغاتش برگردد...این بار نه تنها سرم بلکه صداهای اطرافم نیز کور می‌شوند و اوقات این سکوتِ بی‌رحم را فقط تیک‌تاکِ ساعت برهم میزند...بی‌آنکه اختیار دردستم باشد، دمِ نفسم با تیک وبازدمم با تاکِ ساعت هماهنگ می‌شود وتنها اتفاقی که دراین حالت می‌افتد دیدنِ نقطه‌ای تیره و تنها که شباهت عجیبی هم به من دارد، است..بعداز چند دقیقه ماندن درهمان جو و نگرفتنِ نتیجه‌ای، چشمانم را بازمیکنم...این بار مطمئن میشوم که کلماتِ در سرم کوچ کرده و ازآنجا رفته‌اند..بین خودمان بماند، ولی حق دارند، بس که فقط به (او) فکر کردم و انها رانادیده گرفتم..!در آخر،کدامشان قرار بود تنهایم نگذارد؟با واژگان قراری نداشته‌ام اما با او که داشته‌ام چرا رفت.؟!قطره‌ی ایستاده درگوشه‌ی چشمم باعث میشود از به یادآوردنِ (او) دست بکشم...دفترم را با ناامیدی میبندم و مداد را ازمیان انگشتانم رها می‌کنم..درفکر فرو می‌روم..فکر اینکه آیا سرنوشت این نوشته‌های نحس و بی‌پایان هم مانندِ زندگیِ من می‌مانند یا روزی به نهایت می‌رسانمشان..؟مثل جوکی غمگین است این موضوع!منظورم این است که وقتی حتی زندگیِ من بی‌پایان است چطور می‌توانم به فکرِ تمام کردنِ این نوشته‌های بی‌جان و روح باشم..؟!</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 01:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب بارانی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-pby5gdqyehro</link>
                <description>در یک عصر پاییزی برای گفتن آخرین حرف هایت به دیدنم می‌آیی و بعد از کلی مقدمه چینی های مسخره می گویی که بهتر است ازهم جدا شویم و سعی میکنی با بیان جملاتی که حتی سر و تهشان هم معلوم نیست من را قانع کنی...!من هم ژست آدم های روشن فکر و منطقی را به خود می گیرم و مانع تصمیمت نمی شوم، دریغ ازینکه حرف دلم چیز دیگریست...تو میروی دنبال سرنوشت خودت...من هم هربار که در میان خاطراتت غرق میشوم به خودم یاداوری میکنم که دیگر نیستی، باید فراموشت کنم...و برای فراموش کردنت به فرد جدیدی فکر کنم...هردویمان برای بیرون آمدن از اتفاقات گذشته،ادم‌های جدیدی را به خودمان پایبند می کنیم..!تو برای معشوقه ی جدیدت که احتمالا موهایش قهوه ای است، کفش های پاشنه بلندت را میپوشی با لباسی که مورد علاقه من بود...و من برای فرد جدیدی که به تازگی عاشقم شده ادکلن تلخم را میزنم و همراه یک رز به ملاقاتش میروم...تو طبق علایق خودت، اورا به دیدن فیلم دعوت میکنی...و من هم براساس سلیقه‌ی خودم او را به گالری هنر میبرم...جفتمان چندساعتی از وقتمان را دراین جاها صرف میکنیم؛ زمان هم میگذرد..احتمالا آن موقع ساعت 8 است...برایش ناز می کنی و می گویی که نباید دیر به خانه بروی...و من برای اینکه دلش را نشکنم نیم ساعت بیشتر در کنارش می مانم...حتما در آن لحظه باران هم می بارد...وقت جداییتان میشود..تنها در خیابان قدم می زنی و به رفتنت به سوی خانه ادامه میدهی، و در سرت لحظات با او بودن را مرور کرده و لبخندی می‌نشیند گوشه ی لبت...به طور کاملا اتفاقی وقتی از خیابان عبور می‌کنی من را دست در دست با شخصی می‌بینی...برق از سرت می پرد و اتفاقات مدت‌ها پیش از جلوی چشمانت عبور می کند...و اینبار تازه یادت می‌آید خاطرات با من را....و همچنین دیدنِ من گند می‌زند به تمام خاطرات خوبِ آن چند ساعتت...اشک‌هایت با قطرات باران هماهنگ شده و خط چشم بی‌نقصت را برهم می‌زنند..کاش آن لحظه باران تندتر ببارد...</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 01:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزِ نامبارک..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-d6u22f1uqkkc</link>
                <description>درست در همین روز کنارم بودی..یادم است که بدون اطلاع قبلی آمدی پیشم..با دسته گلی جلوی درایستاده بودی ولبخندی بر لبانِ همچون انارت بود...با نزدیک‌ترشدنم دوئیدی و مانند پازلی که درجایش قرار گیرد؛خودت را در بغلم انداختی..سردیِ هوا باعث شده بود نوک بینی و لپ‌هایت به رنگِ، رژِمایل به قرمزِ روی لب‌هایت دربیاید و همینطور باعث خنده‌ی من بگردد..گل را گرفته ودستم را به سمت خانه، به نشانه‌ی تعارف درازکردم..دستت را دوربازویم حلقه کردی وباهم همقدم شدیم..تا درِ ورودی را بازکردم بدو‌بدو به سمت شومینه رفتی و دست‌هایت را روی آن‌گرفتی..حسابی سردت شده بود..!پتویی آوردم وبرشانه‌هایت انداختم وتو، با بوسه‌ای ازمن تشکرکردی..لحظه‌ای‌نگذشت که گرما به وجودت نفوذکرده وانرژی‌ای دوباره گرفتی..موزیک را پلی وشروع به رقصیدن کردی..من هم برای خنده‌هایت میمردم..بدنت‌را باریتم آهنگ هماهنگ کرده بودی ولب‌هایت‌هم کلمات‌اهنگ راتکرارمیکردند...آنقدر اینوروآنور پریده بودی که پاهایت هم توان این همه جنب‌و‌جوش را نداشت وتحملشان تمام شده بود..نفس‌نفس زنان خودت رابر روی کاناپه انداختی ودستت راروی قلبت قرار دادی..برایت قهوه درست کردم و توکیکی را که خودت پخته بودی‌را آوردی..ازمن خواستی‌که چنددقیقه‌ای رابالا بروم ومنتظربمانم..حدود10دقیقه گذشته بودکه باشنیدن صدایت به سمت پایین حرکت کردم،چراغ‌ها خاموش بود و میز را باشمع‌های قلبی شکل و ریسه‌های سفیدی تزئین کرده بودی..روی کیک هم شمعی‌گذاشته بودی..ناگهان‌ازپشت‌بغلم گرفته‌وگفتی&quot;تولدت مبارک عشقِ من&quot;ضربان قلبم را ازشدت ذوق‌قشنگ حس میکردم اما دریغ از نشان دادنش...باورم نمیشد که من هم کسی را درکنارم دارم که حواسش به تاریخ‌های زندگی‌ام هست..!به سمتت برگشتم وطوریکه دربغلم گم شوی به خودم چسباندمت و قول ماندن را،ازت‌گرفتم...اول چندتایی‌عکس‌وفیلم گرفتیم و بعدگفتی که‌نوبت ارزو وفوت کردن‌شمع‌هاست..باضربه‌ای برکتفم چشم‌هایم را بازکردم...چقدرسروصدا بود..روی‌صندلی‌ای نشسته بودم... دوتاشمعِ روی کیک هم در شرف تمام شدن بودند وبی‌توجه داشتند میسوختند..همانند قلبِ من.چشم‌هایم را حرکت دادم..همه هستند به جزتو بازهم..می‌آیی؟شمع هارا فوت کنم یا منتظرت بمانم تا بیایی.؟!راستی تایادم نرفته است بگویم؛ این روانی 20ساله شد..یک خط دیگه روی پیشانی‌اش اضافه و تعدادتارموهای سفیدش هم بیشتر شد..و توقرارنیست بیایی.البته‌تو که اصلا این‌ها برایت مهم نیستند، بگذریم..شمع را بدونِ هیچ آرزویی بایک نفس فوت میکنم، امروز همه درکنار من بودند، ومن بازهم در گذشته..._تولدم مبارک_ (1403/9/7)مود من:)</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 02:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بودی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-rfdzfkpmcfee</link>
                <description>سیگار را میان لب هایم قرار داده بودم و جلوی آینه کراواتم را مرتب میکردم..از صدای نفس هایت، حضورت را حس کرده و سرم را به طرفت برگرداندم..آن لباس مشکیِ بلندت که خودم خریده بودم را برتن داشتی..لباس انگار که دقیقا برای تو دوخته شده بود!چشمانم از سر تا پایت لیز میخورد و آنالیزت میکردم، خنده‌ای هم گوشه لبم میشد دید..داشتم با خود میگفتم که چطور امکان دارد چنین زیبا و دلربا باشی و هی قربان صدقه‌ات میرفتم؛با صدایت از عالم خیالات و تجزیه کردنت بیرون امدم..+تا حالا کسی بهت گفته وقتی میخندی خیلی خوشگل میشی..؟سیگار را از کنج لبم برداشته و دود را با یک فوت به سمت بالا روانه کردم.._نه..بر ابروهایت گِرِهی افتاد..+چرا؟؟در چشم های اعتیادآورت زل زدم و خنده‌ام پررنگ تر شد.._چون من معمولا فقط واسه تو میخندم..!برقی از جنس ذوق در چشمانت پیدا شد..دستت را روی صورتت گذاشته و با صدایی که از ته دلت می‌امد میخندیدی..کمی عقب تر رفتم، سیگار را در جای اولش_بین لب های خشکم_قرار دادم و با دستم کراوات را باز کردم...._کاش بودی..بازم واست میخندیدم..!:)</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 15:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین عکس..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-tkesdubljsst</link>
                <description>لامپ را خاموش و چراغ مطالعه‌ی کهنه‌ام که رنگش بخاطر خاکِ نشسته بر رویش مشخص نبود را روشن میکنم و فنجان قهوه‌ را گوشه‌ای میگذارم....سراغِ دفتر قدیمی‌ام میروم که دورتادورش را تکه چسب های نواری به هم وصل کرده و از آن دفتری ساخته است.. وگرنه الآن این دفتر بدون آن چسب ها، ورق هایی بودند بی‌خانمان..!صفحه به صفحه به آن نگاهی گذرا می‌اندازم..پر است ازخط نوشته..هیچ جای خالی‌ای باقی نگذاشته‌ام!پوزخندی زده و با خود میگویم:عجب حوصله‌ای داشته‌ام من!در حالیکه صفحات را دورا دور و بی توجه آنالیز میکنم عکسی از لابه‌لای دفتر کهنسالم می‌افتد...چشمانم را به سمتش میچرخانم؛آخرین عکسمان است.....آخرین عکسمان یعنی مترادف با آخرین خنده‌ی از ته دلم....مترادف با آخرین و درعین حال بهترین روز زندگی‌ام....مترادف با آخرین عکسی که در آن لب هایم دست از عزا برداشته و روی خنده را دیده‌اند....درست که یک عکس است،ولی با کلی ماجرا..!پاکت مارلبرو را برداشته و یک نخ برمیدارم...با کمک فندک دودِ حبس شده در سیگار را به بیرون روانه میکنم...با یک پک راضی شده و آن را در جا سیگاری رها میکنم...چند مدتی بود که فکر میکردم گذشته را در کنجی از دلم جا گذاشته‌ام، ولی یک عکس مرا به خاطرات میبرد...و خاطراتی که آن هارا به تاریکیِ سرم سپرده بودم مثل روز جلوی چشمانم به یکباره ظاهر می‌شوند....عکس مربوط به آن روز بارانی است که باهم قرار گذاشتیم بی‌چتر خیابان هارا متر کنیم..باهم بر پلِ بالای اتوبان رفته وبا یک هندزفری،اهنگ های‌موردعلاقه‌مان راگوش دهیم...من بستنی بخرم و تو سهم من را هم بخوری...و شب را باهم فیلم دیده و من هم موهایت را تا صبح نوازش‌کنم...به خاطر می‌آوری آن روز را..؟تو را نمیدانم، اما من خوب یادم است...تو خبر نداری؛من این چند سال را با تو که نه، ولی با خاطراتت زندگیِ مشترکی داشته‌ام...و شب و روزم را با آن ها سیر میکردم...صدای رعد وبرق‌مرا ازافکار بی‌پایان به بیرون می‌کشاند...دستم را میبرم سمت فنجان، اما...‌‌.....من فکر میکردم نهایتا یک دقیقه باشد که عکس در دستم مانده ولی؛در یک دقیقه قهوه یخ نمی‌کند..در یک دقیقه سیگار ته نمی‌کشد..و دریک دقیقه روزهم‌شب‌نمی‌شود..من ساعت هاست که خیره به این عکس لعنتی وغرق درخاطراتت هستم..</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 22:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز در قلبم می‌تپی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36031981/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%BE%DB%8C-fblvf6i5zpxi</link>
                <description>شاخه گلای رز رو که تودستمن، مرتب میکنم وزنگ آیفونو میزنم...در نصفه و نیمه باز میشه..مامانت میاد بیرون..با چشمای بی روح و کمی پف کرده از دری که نصفش بسته هست سرشو میاره بیرون...نقطه جلب توجه چهره‌اش هم موهای ژولیده وقیافه‌ی درهمش هست... نگام میکنه..یکم استرسی میشم..اخه عادت داشتی خودت درو باز میکردی همیشه..ازش سراغتو میگیرم..ولی چیزی نمیگه...سرشو میندازه پایین و چشماشو میبنده..بغضِ توی گلوشو قورت میده و دوباره زل میزنه بهم!با تعجب نگاش میکنم و با خودم میگم چشه؟!                  تا میخواد لب های خشکش، که انگار با نخی نامرئی دوخته شده رو باز کنه....یهویی یادم میاد که بهم گفته بودی سرکوچه منتظرمی...ضربه‌ای به سرم میزنم..:خنگ!بیخیالِ کنجکاوی از شنیدن جوابش و کردنِ سوال دیگه‌ای ازش میشم و یه ببخشیدِ آرومی میگم...به سمت ته کوچه حرکت میکنم..یه نخ سیگار از پاکت برمیدارم میزارم گوشه لبم و سراغ فندک رو میگیرم..پیداش نمیکنم+اه لعنتی فندک کجاستدستمو میکنم تو جیب کوچیکِ کولم و دنبالش میگردم...+نیست که نیست...از دور صداتو میشنوم که اسممو با ذوق وصدای بلند زمزمه میکنی..با شنیدن صدات سرمو بلند میکنمو بیخیال گشتن فندک میشم..با دیدنت گره اخمام که همیشه‌ی خدا تو همه، بازمیشه..از دویدنت میفهمم که مثل هربار دیدارمون، میخای این بار هم بپری بغلم..دستامو برات بازمیکنم..تا میرسی بهم دستامو پس میزنی و لباتو آویزون میکنی..قیافت هم که میره تو حالت قهر...از ادا و اطوارت خندم میگیره و در گوشت اروم میگم:+چیشدی دختر کوچولو!؟_مگه نگفتم سیگارنکش:(تازه متوجه میشم که_طبق عادت همیشگیت_ گیردادی به سیگارم...لبام یه وری میشه و آهی میکشم..سیگارو میندازم و لهش میکنم با پام...لبخند پیروزمندانه‌ای میزنی و میپری تو بغلم...تا میخام منم بغلت کنم...دستام میمونه رو هوا...+عه باز خیالاتی شدم؛یادم رفت چند ساله نیستی که مثل سابق بپری توبغلم..:)</description>
                <category>Mani</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 04:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>