<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mari anbarestani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_360604</link>
        <description>فقط بنویس.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:41:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315936/avatar/wHrF8z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mari anbarestani</title>
            <link>https://virgool.io/@m_360604</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ته دیگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF-du7u7fvyw7ov</link>
                <description>مارلون وقتی که ته دیگی مامانشو میبینه#ته_دیگمارلون براندو عاشق ته دیگای مامانش بود، هرجا می‌رفت فقط می گفت ته دیگای مامانم، اصلا لب به ته دیگای هیچکس نمی زد.مارلون چند روزی بود که مامانش رفته بود سفر خارج از کشور برای دیدن مادربزرگ مریضش، و تو این مدت که مادرش نبود از بی ته دیگی داشت می مرد.هر روز زنگ میزد به مامانش و می پرسید، پس کی میای؟ مامان بزرگ بهتر نشد؟ کس دیگه ای نیست پیشش بمونه؟... خلاصه که هم خودش عاصی شده بود، هم مامانش رو عاصی کرده بود.یه شب که از درد خماری بی ته دیگی داشت به خودش می پیچید، پاشد رفت یه قابلمه برداشت سرش کرد تو قابلمه شروع کرد زار زار با صدای بلند گریه کردن، اینقدر گریه هاش جیگر سوز بود که هرکس می شنید با خودش می گفت: چه اتفاقی افتاده؟ حتما کسی مرده...اما نه مارلون تو ترک بود... بخاطر همین دردش زیاد بود... تا پوست و استخونش رو می سوزند... اما چیکار باید می کرد مجبور بود که ترک کنه... میدونی چرا؟ چون مامانش زنگ زده و بهش گفته که: مارلون مامان بزرگت فراموشی گرفته، من مجبورم دیگه پیشش همینجا بمونم، میدونی که کسی رو نداره، آره... سخته اما از امروز باید نقش یه مردی رو بازی کنی که از ته دیگ متنفر، مارلو پسرم می‌دونم که میتونی، تو از پس هر نقشی بر میای. خداحافظ مارلو. </description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 14:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان«وایتکس»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D8%B3-o0ftdb3zqhv6</link>
                <description>وایتکسحواسم نبود دستم خورد به نوشابه، قلپ قلپ نوشابه سرریز شد روی فرش، نمی‌دونستم چیکار کنم، فرش نو بود، شاید دو ساعتم نبود که پهنش کرده بودیم، گریم گرفت، خیلی ترسیده بودم نمی‌دونستم بگم اینقدر احمق و سهل انگارم که فرش قشنگ و گرونمون رو تر زدم بهش رفت.دویدم رفتم یه تاید و وایتکس برداشتم، سریع باهم قاطیشون کردم شروع کردم سابیدن فرش، یهو دیدم یه تیکه فرش سفیدتر شده، نگو وایتکس زیادتر از حد معمول ریختم، قلبم داشت وایمیستاد،ذهنم قفل کرد، نه قبل نه بعد، همون یه تیکه مونده بود، واقعا مرگ برای من جایز بود، به فرید چی بگم؟ بگم اینقدر احمق و سهلنگار بودم که نباید اصلا وایتکس استفاده می کردم!با خودم گفتم آروم باش، قتل که نکردی گشتمو گشتم تو افکار پلیدم، یه فکر بکر پیدا کردم، پریدم در خونه همسایه روبرویی بعد یکم سلام علیک،گفتم: سلام سپیده جان من امروز خونم، شوهرمم رفت بیرون دیر میاد، اگه تیدا جوون دوست داره می‌تونه بیاد پیش من تا براش کتاب بخونم، قصه بگم، نقاشی کنیم، آخه قبلا خیلی می‌گفت لیلی جوون پس کی با من بازی می کنی همش با بچه های دیگه بازی می کنی، امروزم برای تیدا.سپیده جوونم مثل اینکه خیلی کلافه شده بود از دست تیدا، گفت: وای چه خوب، منم الان میخواستم یکم به کارام برسم این بچه نمیذاشت، بیاد اونجا من یه نفسی بکشم؛ الان میفرستمش.سریع رفتم داخل، یه بطری آب با در باز گذاشتم نوک میز، تیدا اومد تو، یه بغل محکمش کردم، گفتم: عزیزم بشین تا برم وسایل نقاشی بیارم.تیدا خیلی شیطون بود و نمیشد یه جا بندش کرد از جاش بلند شد گفت: میتونم یکم تو خونتون راه برم، تو اتاقا، گفتم: چرا که نه عزیزم، فقط هرچیزی خواستی برداری به من بگو.چشم لیلی جوون.رفتم وسیله های نقاشی آماده کردم، گفتم: بیا اینجا تو اتاق نقاشی شروع کنیم. اومد یکم گذشت باهم حرف زدیم، کشیدیم تا گفت: من تشنه مه، یه نگاه کردم بهش و فرصت مناسب دیدمو گفتم: بدو برو تو آشپزخونه یه لیوان آب برای خودت بیار، آب خنک خواستی تو یخچال هست. فقط بدو کلی بازی که باید انجام بدیم.تیدام از خدا خواسته سریع رفت، تو دلم گفتم الان که بخوره به بطری و یه نفس راحت بکشم. یک دقیقه گذشت و صدایی از تیدا نیومد. رفتم تو آشپزخونه دیدم داره با لیوان آب میخوره، بطری آبم سرجاش بود، گفت: لیلی جوون این بطری آبی که گذاشته بودید روی میز خیلی گرم بود، از یخچال برداشتم. من خون داشت خونمو میخورد، جزقله بچه منو دور میزنم، نمی‌دونم چرا فکر می کنم همیشه یه قدم جلوتر از همه، همه رو دور میزنه. گفتم: خوب کردی خاله عزیزم، صدام میکردی خودم بهت میدادم.گفت: خونتون خیلی بوی وایتکس میده؟ خیلی زیاده، مامانم میگه وایتکس خیلی برای ریه هامون ضرر داره. همیشه ماسک میزنه یا یه چیزی می‌بنده دور دهن و بینش.همینطور که حرف میزد، داشت وقتم هدر می‌رفت هر آن فرید می‌رسید و هیچ کاری نکرده بودم.من:چقدر خوبه که میدونی وایتکس چیه.تیدا:من خیلی چیزا رو می‌دونم چین. من: میتونی بری از خونتون برام ۳ تا تخم مرغ بیاری؟تیدا:آاااا لیلی جوون شما که تو یخچال تخم مرغ دارید؟من: آاا داریم! اون کمه بیشتر میخوام، ۳ تا دیگه بیاری بس میشه. تیدا یکم صبر میکنه، به من یه نگاهی می کنه و می‌ره، تو این فاصله سریع یه کاسه برمیدارم، پر آبش میکنم یک کوچولو توش وایتکس میریزم که بوی وایتکس بده، میذارم روی فرش  درست نزدیک همون نقطه ای که نوشابه ریخته بود، از جام بلند میشم تیدا میرسه. من اینور کاسه اون اونور کاسه.گفتم: بدو بیا کاسه رو بهم بده، اونم دویدو از روی کاسه یه پرش بلند کرد، بعد گفت: لیلی جوون خوب پریدم، ما تو کلاس ورزشمون از کلی مانع میپریم اینکه چیزی نیست، بفرمایید اینم تخم مرغا.اومدم که بگیرم ظرف تخم مرغ هارو انداخت رو زمین، و بعد با یه نگاه انتقام جویانه ای گفت: نه شما واقعا خیلی خرجنسید، فکر کردید من نفهمیدم چرا گفتید من بیام خونتون. یه لحظه قلبم شروع کرد خیلی تندتر زدن، حس میکردم از سینه ام پریده بیرون، قیافه تیدا خیلی وحشتناک شده بود، اصلا دیگه شبیه یه بچه ناز و ملوس ۸ ساله نبود، با چشماش میخواست منو بدره، تا حالا اینجوری ندیده بودمش.من: وای فرشم، آخه این چکاری بود کردی، الان عموت بیاد بفهمه خیلی از دستت عصبانی میشه.تیدا: مگه شما همینو نمی‌خواستند که همچی بندازید گردن من خودتونو راحت کنید.منکه خیلی خوشحال شده بودم از کارش با آرامش گفتم: فدای چشمات بشم این چه حرفیه، الانم اشکال نداره فرش پاک می کنیم فقط باید به عمو فریدت بگم تو فرش اینجوری کردی، اون تو رو دوست داره چیزی نمیگه بهت.تیدا: دفعه پیشم زدید فرشتونو سوزوندید انداختید گردن من، منم که کوچولوتر بودم نتونستم از خودم دفاع کنم، همه حرف شما رو باور کردن. لیلی جوون خر خودتونید، آره. الانم میخواستید همین کارو کنید.من:بچه دروغگو، مامانت بهت یاد نداده دروغ نگی. اصلا نمی‌دونستم چیکار می کنم، فرید فرش قسطی خریده بود، بس که من بهش گفتم فرشمون سوخته زشته، عوضش کن، حالا گند شد دوتا. سریع موضعم رو عوض کردم، دیگه نمیشد آروم باشم.من: حق نداری هیجا بری تا شوهرم بیاد بگم دوباره چیکار کردی، فرشمونو خراب کردی. بسه دیگه هربار میفهمی ما فرش نو خریدیم سر میرسی، آخه نیم وجب قد و بالا داری، شیطونو درس میدی. بیچاره مامان بابات.تیدا شروع کرد فریاد زدن، کمک کمک مامان مامان بیا کمکم این لیلی خر جنس منو زندانی کرده نمی‌ذاره بیام، دیوونس، اذیتم می‌کنه. مامان...سریع دویدم جلو دهنش گرفتم گفتم داد نزن، هیچکس حرفتو باور نمی کنه، یکاری می کنم همه تو رو مقصر بدونن، مامانت از دست شیطونیات خسته شده، همه می‌دونن من چه مربی خوبیم، بچه ها رو دوست دارم.دستمو از رو دهنش بر میدارم، باز شروع می کنه فریاد زدن، صدای در میاد، دوتا نفس عمیق می کشم ، صدای سپیده از پشت در میاد.سپیده: وای لیلی جوون چیشده، درو باز کن، تو رو خدا بچه م، تیدا مامان، چی شدی؟درو باز می کنم و با آرامی دلسوزی رو می کنم به سپیده جوون میگم: هول نکن هیچی نشده، یکم مضطرب شده تیدا، هرچی میگم اشکال نداره قربونت بشم، باز داد میزنه، تا حالا اینجوری ندیده بودمش.سپیده که نفس نفس میزد گفت: خب چی شده؟ منو کنار میزنه میره تو تیدا رو بغل می کنه، ماچش میکنه.سپیده: چی شده دختر قشنگم، چرا داد میزنی، چرا گریه میکنی؟ بچه ام از ترس خودشو خیس کرده، لیلی من یه دیقه تیدا رو سپردم بهت آخه چیکارش کردی.منم با خونسردی گفتم: من؟ من کاری نکردم فدات بشم، دستش خورد به وایتکس یکم ریخت رو فرشم، بهش گفتم درست میشه، یکم شستم دیدم لکه انداخت روی فرش، خودش ترسید شروع کرد داد زدن.سپیده: یعنی چی بخاطر دوتا لک بچه ام اینجوری باید بشه؟ مگه تو ترسوندیش؟ سریع منو صدا میکردی یه فکری می کردیم، اصلا یه فرش برات می‌خریدم. الهی بمیرم مامان برات، گریه نکن دخترم.تیدا با بغض گریه داد میزنه: درو روم قفل کرد، منو ترسوند وقتی گفتم بدجنس..من: نگاه کن بخدا از روی اضطراب داره دروغ میگه.تیدا: گفت به همه میگه من وایتکس ریختم رو فرششون، بخدا مامان من نریختم خودش ریخته حالا انداخته گردن من، دفعه قبلم که فرششون سوخت الکی انداخت گردن من که عمو دعواش نکن، هیچکسم حرف منو باور نکرد.سپیده: تو مثلا مربی، این حیله گریا چی انجام میدی؟ به بچه ها چی درس میدی.من: واه سپیده تو حرف منو باور می کنی یا تیدا رو؟ خودت که بچه ات رو بهتر از من میشناسی، چقدر شیطون، وقتی...تیدا: دروغ نگو خر جنس بدجنسمن: وقتی به کار اشتباه می کنه، قبول نمی کنه، الانم همونه، همون دفعه قبل گفتم پیگیری کن ببرش پیش یه روانشناس کودک تا بدتر نشه، قبول نکردی حالا هی داره عود می کنه...سپیده: درسته بچه ام شیطون ولی قرار نیست هر برچسبی به بچه ام بزنی، نگاش کن چجوری میلرزه، ازت شکایت می کنم که دیگه نتونی با بچه ها کار کنی.من: چی؟ دست پیش میگیری که پس نیوفتی؟  من میرم ازتون شکایت میکنم که هربار یه خسارتی به ما میزنید، خوبی بهتون نیومده، الانم فرید میاد بهتر خودش با چشای خودش ببینه چه کردید.سپیده: بچه راست میگه که تو بدجنسی، هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره، همیشه همین بودی، هربار الکی بهت اعتماد کردیم، دیگه بس، فقط موندم اون مهدکودکا چجوری تو رو راه میدن.من: کمتر زر زر کن، میبینی که فعلا راه میدن، آدمایی مثل من هستن که توله هایی مثل بچه جن تو بی تربیت و دروغگو بار نیان.سپیده: نشونت میدم.سپیده یهو می‌ره بطری وایتکس برمیداره می‌ریزه رو تمام فرش، من دیگه خون به مغزم نمیرسید، تیدا شروع کرد بلند خندیدن، آفرین مامان آفرین خیلی باحالی، خیلی وای حقته.انتقام منو ازش بگیر مامان جوونم. من: نکن، نکن، نکن، خواهش می کنم، خواهش می کنم اینچکاریه، نه....انگار دیگه هم چیز برام تمام شده بود، یه گوشه رینگ تنها گیر افتاده بودم و دیگه هیچ حربه یی برای دفاع از خودم نداشتم، سپیده بطری رو به طرف من پرت می‌کنه میگه بیا اینم فرشت، خودت همشو به گوه کشیدی، الکی انداختی گردن این طفل معصوم، حالا پاکش کن.همون لحظه فرید میرسه، با بهت بهمون نگاه میکنه، میگه: چی شده؟ این چه وضعیه؟ وای فرش، فرش، فرش قشنگمون، فرش گرونمون، نه دیگه تمام همچی تمام، این فرش آخر بود دیگه لیلی.</description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 15:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« روغن »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%86-lg8s9pbgslkn</link>
                <description>عجب گلابی روغن  کنار سینی، اونقدر نوری که بهش تابیده می شد برام خیره کننده بود، که فکر کردم خورشید که داره برام تنازی میکنه، اما بازم نمیتونه منو عاشق خودش کنه، با خودم گفتم باز احمق شدی به جای اینکه بری از خونه بیرون چهارتا دختر خوشگل مشکل ببینی، اینجا نشستی عاشق روغن و سینی و ملاقه و ملافه و.... میشی. شاید باورتون نشه دیشب چندنفر از دوستای بابام با سیبیلای کلفتشون اومده بودن، اما لباساشون گل گلی، گل یکی از لباسای اون مردای سیبیل کلفت خیلی قشنگ بود، یه غنچه که یاد لباس سرخ دختر کوچه پشتی منو مینداخت، یهو از جا در رفتم پریدم رو مرده، شروع کردم غنچه پیرهنش رو ماچ کردن، یهو دیدم که دقیقا دارم سینه مردرو ماچ میکنم.از لای دکمه های پیرهنش اون شکم یکم گنده و تن پرموش دیده شد، همه رویاهام ماسید، وا رفتم، حولش دادم عقب...شروع کردم عق زدن که دیدم بابام جلوم ایستاده و زد تو سرش و گفت پسرم گی شده....</description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 16:37:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه کوتاه «مرد مکانیکی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-wngzlboygmpf</link>
                <description>«مرد مکانیکی»شخصیت ها:مرد مکانیکیزنصفدر(در انتهای صحنه در وردی است  که به یک خانه آپارتمانی راه پیدا میکند.. راهرو پذیرایی و اتاق خواب با دیواره هایی از هم جدا شده اند. مرد مکانیکی که تازه از سر کار برگشته بود, دستانش همه روغنی و سیاه شده بودند, به هنگام ورود به راهرو بود که صدای زن اش را می شنود..کمی ترسید و سرجایش می ایستد)زن:(در کنار در اتاق خواب ایستاده)عباس تویی؟اومدی خونه؟نبینم که باز با دستای روغنی اومده باشی؟عباس:(با خودش )اگه بفهمه حتما با شمشیر اسباب بازی صفدر میزنه وسط دو تا دستام...زن: چرا نمیای تو؟(عباس هول میکند و دستانش را با پرده پنجره جلو در پاک میکند)عباس: اومدم همسر عزیزم..امروز فقط یکم سیاهی مونده به دستام...زن: چی؟(به سمت مرد میرود) نشیدم؟فقط یکم؟گفتم حتی با یکم سیاهیم برنمیگردی..دستاتو بیار جلو..صفدر بپر اون شمشیرتو بیار...(صفدر که حالا از کنار در اتاق خواب با شوق نظاره گر این جروبحث ها بود سریعا رفت و شمشیرش را آورد) صفدر: بیا مامان جونم... زن: حالا برو تو اتاقت تو نباید این صحنه ها رو ببینی...احترام به پدر لازمه...صفدر: باشه مامان اما یه دونم...نه دوتام از طرف من بزن چون صب بهش گفتم پول بده میخوام برم یه هالک اسباب بازی بخرم گفت پول ندارم!!!(عباس به خودش میلرزد)زن: چی؟ به بچه گفتی پول نداری؟؟؟باشه برو مامان جان چرا دوتا سه تا میزنم...(صفدر به اتاق میرود و یک چشمک به پدرش میزند. در را میبندد و صدای آی و اوی پدرش می آید...صفدر شروع میکند بلند بلند خندیدن و در همین هنگام از جایش بلند میشود چندبار به سمت در می رود و بازمیگردد و ناگهان با هالک خیالیش میجنگد و دیوانه وار ضربه میزند تا حریف خیالیش از پا میوفتد صدای پدراش هم همزمان قطع میشود. مادر در اتاق را باز میکند.)زن: پسرم میتونی بیای بیرون میخوایم شام بخوریمصفدر: بابام میخوره؟زن: بابا!!!!نه عزیزم معلوم که نمیخوره,امشب نون خشک میخوره... تا ادب بشهصفدر: باشه مامان جوون...(شب شد پدر بعد از خوردن آن نان خشک ها هنوز احساس میکرد تیکه ای از آن در گلویش افقی گیر کرده و هربار که آب دهانش را قورت میدهد گلویش را میخراشد و کمی به سمت پایین میرود... دراز میکشد ومیخواهد که بخوابد,تا چشمان اش را میبندد تصویر زن اش را که پرده را دیده و صفدر را با شمشیرش صدا زده بالای سرش میبیند... که بلند بلند میخندند و نجوا کنان میگویند)زن: دیگه نمیشه بهش فرصت داد چون؟صفدر: اون نه پدرخوبی...زن: و نه همسر خوبی بود...(شمشیر را به هوا میبرند و محکم در وسط فرق سرش فرو میکنند...عباس از ترس این افکار از جایش بلند میشود و پاورچین پاورچین به سمت راهرو میرود, پسر و زن اش رو میبیند که کنار هم بغل در بغل در اتاق روی زمین خوابیده اند...با دست شروع میکند پرده را پاک کردن, سیاهی بیشتر روی پرده سفید پخش میشود...میرود از آشپزخانه کمی آب میاورد و پرده را با آن میشورد اما سیاهی تا پایین تورهای پرده سرازیر  و روی دیوار شره میکند و روی فرش میریزد,فک میکند که چشمانش دارد اشتباه میبیند, چشمانش را محکم میبندد و دوباره که باز میکند سیاهی تا زیر پاهایش میرسد فریادی میزند و عقب عقب میرود, انگار که آن روغن های سیاه دست در آوردند و دست هایشان را به سمت اش دراز میکنند و جلو میروند. مرد وقتی به  دراتاق نگاه میکند میبیند زن و پسرش صفدر با شمشیر ایستاده اند و به او میخندندعباس: چه زود!!زن: هی بهت گفتم با دستای سیاه نیا تو خونه...عباس: (عباس ترسیده)حالا چیکار کنیم؟زن: هیچی باید وایستیم ببینیم چجوری همه خونمون رو آب کثافت میگیره...نترس کاری دیگه به تو ندارم,کار از این حرفا گذشته...عباس: بزارین پس برای اخرین بار بغلتون کنم... (مادرو پسر بهم نگاه میکنند و سرشان را به علامت تایید تکان میدهند)زن: باشه بیا,فقط مراقب باش دستات به ما مالیده نشه...(عباس قطره اشکی میریزد و محکم آنها را به آغوش میکشد)زن: حواست به دستات باشه عباس...صفدر: بابا من میخوام بیام بیرون از بغلت ..خیلی محکم بغلم کردی داری خفم میکنی...عباس: برای اولین بار به عنوان یه پدر بهتون دستور میدم از جاتون تکون نخورید...چون شمام با دستای روغنی مکانیکی من سیاه شدین...(زن فریاد میزند و تقلا کنان میخواهد خودش را از بغل عباس بیرون بکشد اما آنها را سفت گرفته است)عباس: تا ۳بشماریم,بدون درد پرنده میشیم میریم تو آسمونا...(سه تایی فریاد کشانن میشمارند): ۱،۲،۳۳پرنده,هرسه سفید, یکی با نوک پرهای سیاه که ازهمه بزرگتر است,یکی سفید سفید کمی نحیف جسته تر است,و دیگری پرنده ای کوچک که روی یکی از بالاهایش نقش یک شمشیر نقاشی شده است, در حال پرواز کردن در آسمان آبی بی انتهایی هستند...که ناگهان صدای تیری شنیده میشود و هرسه پرنده همزمان باهم به پایین می افتند.98/7/25</description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 10:04:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه کوتاه «شکوفه»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-uauf35nhfiub</link>
                <description>رومینا نوجوانی، بر خاک رفته...شخصیت ها:متین دخت، پرویز(زیرزمینی خاک گرفته با یک در چوبی زوار در رفته که با چند پله به حیاط می‌رسد و یک پنجره چوبی کوچک که نور نحیفی را به داخل راه میدهد)مادر: شکوفه جان؟شکوفه ؟شکوفه مامان؟کجایی دخترم...بیا که برات چایی ریختم..،داغ و تازه دم...همون‌جوری که دوست داری،با نبات و گل محمدی..هل و دارچینم ریختم،دیگه چی میخوای؟ بیااا مامانم بیاا؟(مادر مینشیند روی زمین و به صندوقی خاک گرفته تکیه میدهد)مادر: دخترم بیا که یه دونه ام برای خودم ریختم..تنها که بهم نمیچسبه...دوست دارم بیای کنارم بشینی منم زل بزنم به چشمات و باهات حرف بزنم...(مادر چند تقه به صندوق میزند)مادر: نمی‌خوای بیای بیرون؟مجبورم دیگه خودم بیارمت بیرون...تنبلی دیگه بسه...(مادر یک نیم دور میچرخد و قفل صندوق را باز میکند و یک بقچه سفید از میان کلی وسیله،دفتر ،عکس،لباس،کیف و...بیرون میکشد)مادر: هربار باید بری اون ته قایم بشی...آخ اون ته چی داره که هی میری.. هی دوست داری تنها باشی، یه جای تاریک و ساکت...خب مریض میشی..اونوقت که بیای بیرون نور چشمت رو میزنه هااا...(زن بقچه را باز میکند و یک عروسک پارچه ای که روسری کوچکی بسته با دو چشم دکمه ای مشکی متوسط، یک دامن کوتاه گلدار و یک ژیله سبز و بانخ لبخند نیم‌بند صافی روی چهره‌اش دوخته شده را بیرون می آورد و به صندوق تکیه میدهد و چای را جلوی عروسک میگذارد.)مادر: بخور دخترم..حتما تشنه ات شده..لبات چقدر خشک شدن،چشاتم رفتن ته گود..بس که چیزی نمیخوری، به خودت نمیرسی، فردا یکی بیاد خواستگاریت من چی دارم بگم...(زن کمی صدایش میرود بالاتر)مادر: من چیییی دارم بگم؟ بگم دخترم همش میره تو اتاقش کتاب دستش میگیره که درس بخونه؟یا معلوم نی چیکار میکنه؟ بلد نیست بشوره و بپزه؟بلد نیست خونه آب و جارو کنه؟غذا درس کنه؟چایی دم کنه؟ چی دارم بگم...خودت بگو... شکوفه خودت بگو...چجوری سرمو بالا بیارم...بگم بچه ام بلد نیست بچه داری کنه!... (به عروسک نگاه میکند اما حرفی نمی‌زند) (زن کمی صدایش بالاتر میرود)خودت بگو دختره ی هرزه؟ هان که بابات تو رو از ترس بی آبرویی قایمت کرده تو این زیرزمیناینکه سرگوشت می‌جنبید.. اینکه با اون پسر همش تو کوچه خیابون ..تو این پارک و اون پارک قرار مدار میذاشتی...من این حرفارو از دهن اینو اون شنیدم...دیگه هیچ آبرویی برامون نذاشتی...دختره ی خراب...آخ که قلبم داره آتیش میگیره..امروز دیگه اومدم باهات اتمام حجت کنم...اگه به حرفم گوش ندی بابات میاد اون وقته که من نمیتونم کاری کنماا... چرا با اون پسر فرار کردی؟ نمیفهمیدی اگه پیدات کنیم چی میشه؟آخرم دیدی که چی شد؟ هرچی داد زدی( زن از جایش بلند میشود و ادای دختر را در می آورد) گریه کردی..که منو ندید به مامان بابام...منو میکشن...بابام حالش خوب نی معتاده ..گوش نکردن...(مینشیند یکم از چایی داغ را می‌ریزد روی صورت عروسک و یک قند از قندان برمیدارد و روی لب عروسک می‌کشد..یک وشگون ریز از بازوی عروسک میگیرد و موهایش را از زیر روسری میکشد چندتار مو کنده میشود آنها را به روی مشتی موی دیگر که کنار دیوار دیده میشود میریزد)مادر: بابات امروز میاد که بهت بگه فردا یه عاقد میاریم که با همین پسر بی سر صدا عقدت کنیم،تا دهن همه رو ببندیم...(عروسک را برمیدارد و به چشمانش زل میزند، صدای پا می آید،زن با یک دست عرق صورتش را پاک میکند.کسی از پله های زیرزمین پایین می آید)مادر: میدونی که حال باباتم خوب نی... (صدا از پشت درمی آید)پرویز: متین دخت تو زیرزمینی،بیا درو باز کن، بیا که دیگه جوونی برام نمونده... حوصله موصله ندارم...متین دخت: می‌شنوی..صدای پدرته...دیگه از دستت ذله شده...پرویز: باکی داری حرف میزنی؟مگه با تو نیستم؟در رو باز می‌کنی یا بشکونم؟اون دختر که هیچی برامون نذاشته تو دیگه همش نزن... (مرد  محکم خودش را به در میکوبد و در را میشکند و به داخل می افتد)پرویز: زنیکه احمق داری چیکار میکنی؟مگه با تو نیستم میگم در رو باز کن؟اون چاقو چیه دستته؟ نکنه میخوای خودتو بکشی؟بدش من...(چاقو را از دست زن میگیرد و زن را به کناری پرت میکند)(زن صدای نفس نفس زدنش می آید)آروم باش یه خبر دارم برات...(مرد عروسک را برمیدارد  و روی زمین به حالت خواب میگذارد)بخواب دخترم...متین دخت برو بیرون دخترمون داره میخوابه...متین دخت: از کی؟پرویز: مگه با تو نیستم؟ برو بیرونصدامو از پشت در گوش کن... تا شکوفه از خواب نپره...(متین دخت عقب عقب با حالت بهت و غم که نگاهش به عروسک است از زیرزمین خارج میشود و پشت در مینشیند)پرویز: از دخترت خبر دارم(چاقو را خوب برسی میکند و گردن عروسک را تنظیم میکند)متین دخت: زنده ست؟پرویز: اون شب که قرار بود باعاقد بیایم عقدش کنیم، زودتر از پنجره زیرزمین فرار کرده خودشو رسونده کنار جاده...(به ناگهان چاقو را بر روی گلوی عروسک میکشد اما نمیبرد..عصبانی شده و با فریاد دوباره تلاش میکند...ضربه های محکمی میزند...) متین دخت : خب بعد؟تو رو خدا بگو زنده است؟بگو که ما نکشتیمش؟(پرویز ضربه محکمی در گلوی عروسک فرو میکند و خون به بیرون فواره میزند .. پرویز تلو تلو میخورد به کنار پنجره میرود و چاقو را به فاضلاب پرتاب میکند)پرویز: جنازشو تو فاضلاب پیدا کردن...اون هرزه رفته کنار جاده میفهمی...(متین دخت به روی زانو می افتد)متین دخت: گفتم میای میگی که برگشته...پرویز: بسه دیگه،کم شرو ور بگو...(پرویز تلو تلو خورده و به کنار عروسک بر روی خون ریخته شده می افتد )متین دخت: بیا بیرون... حداقل بریم جنازشو تحویل بگیریم...(متین دخت شروع میکند،ریز ریزبا خودش حرف زدن، و آرام آرام خندیدن،و اسم شکوفه را صدا زدن؛ بعد اندکی آرام از پشت در بلند میشود و به سمت فاضلاب میرود)98/3/4</description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 20:52:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «ساحل امن»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A7%D9%85%D9%86-qqbyyzsmduf5</link>
                <description>آیلان کودکی، بر آب رفته...دختر جوان در زیر نور گرم خورشید ایستاده بود و به دیگرانی که نمیدیدحرف ها و خواسته هایش را می گفت...دستش را به اطراف میبرد..در همین حین یک لحظه به من نگاه کرد..آفتاب در چشمانم بود..درست نمیدیدم..گفت: باید ساحل را امن کنیم برای کودکان و مردم...چند بار تکرار کرد اما درست دیگر صدایش را نمی شنیدم..چند نفر دیگر هم به کنار ساحل آمدند..و یک اخطار بزرگ بر دیوار زدند و آرام آرام از جلوی چشم هایم محو شدند...گیج بودم..چشم هایم سیاهی میرفت..چیزی نمیدیدم..انگار بین پلک هایم چسب زده باشند..تمام تلاشم را کردم تا بازشان کنم..وقتی باز شدند همه چیز مثل یک رویا بود..ساحل زیبا شده و یک مه عجیبی اطرافم را فراگرفته بود.. زمین کف پوش چوبی بود...آلاچیق های زیبا...ناگهان دوباره آن خانم جوان مقابل چشم هایم ظاهر شد..صدایش را شنیدم که گفت:ساحل امن شده..بچه ها میتوانند به کنار دریا بیایند..نگران نباشید...به یک آن همه کودکان به ساحل آمدند و به دریا خیره شدند..که یک کودک که لباس قرمزی هم به تن داشت در داخل دریا افتاده بود..همه متعجب نگاه میکردند..و زنی که ساحل را امن کرده بود نگران و هراسان بدون هیچ مکسی خودش را به داخل آب پرتاب کرد..چند ثانیه دیده شد اما دیگر اثری از آن نبود...از ترس چشم هایم را بستم تمام تنم به لرزه افتاده بود..پلک هایم باز نمیشد..انگار با چسب چسبیده باشند...تمام تلاشم را کردم تا بازشان کنم..وقتی چشمانم باز شد جمعیت زیادی را مقابلم خودم دیدم..مردان و زنان زیادی را که دور یک مرد که نمیشناختمش جمع شده بودند..صدای مردمان می آمد که می گفتند: غرق شدگان ما چه شده اند؟!هنوز خبری از آنها نیست؟!...و مرد گفت: هنوز شما به دنبال آنها هستید؟ !بروید این موضوع به 40 سال پیش برمیگردد..آنها مدت هاست که فراموش شده اند..ودیگر از آنها سراغی نمیگیرند..و دیدم..ودیدم..و من با چشمان خودم دیدم آن مرد به بازماندگان آنها چیزی شبیه به یک گوی میداد..به آنها که یادشان هنوز در خاطره ها بود گوی بنفش..و به آنها که از یاد رفته بودند گوی سبز....برایم عجیب بود..همهمه و نارضایتی ها به گوش میرسید..و انتظاری که برای غرق شدگانشان میکشیدند به تصویر دیده میشد..چشمانم رابستم محکمتر از دو دفعه قبل..که شاید خواب باشد..خواستم دوباره باز کنم..پلک هایم سخت بهم چسبیده بود..اما اینبار چسبناکتر از قبل..باز نمی شدند..دیدم..با چشمان خودم دیدم..در تاریکی که تا انتهای بی انتهایش تاریکی بود... غرق شدم...96/2/13</description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 20:31:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_360604/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-lxskrd21ry6w</link>
                <description>-صدای جیغ و فریاد سراسر کوچه و محله را فراگرفته بود...این صدا روح آدم را جلا میداد...خانه ای که چند شب پیش سیاه پوش پدر شد...و امروز هم سیاه پوش مادر...خانه ای که همیشه صدای عروسی و ساز و آواز از آن شنیده می شد...اصلا این خانه معروف بود به عروسی های چند شبانه روزی... آهنگ های ترکی،لری، شاد شاد....که پیش از پیش آزار دهنده بود و غم را خانه نشین کرده بود...در تن و روح من نمی‌گنجد این میزان خوشحالی و سرمستی این خانواده...باید عفونت به داخل خون آنها میرفت، تا بلکن معنی اندوه را هم بفهمند...این خانه حدود ۷ فرزند دارد...تمام تلاشم را کردم که به تن فرزندان راه یابم و نفسشان را از کار بیندازم، اما انگار مادر و پدرشان خوب به آنها رسیده بود...تنها توانستم آنها را به سرفه بیندازم تا شاید یکی این وسط وضعیتش وخیم شد...که شد آن هم دو نفر...به به...فریاد دختران و پسران از خانه برخاست...سمفونی مردگان عجیب به دلم می نشست...از فردا هرکس که آنها را ببیند، فحش بی ریشه گان به آنها میدهد...خیلی سخت...طول میکشد...خیلی طول میکشد تا به نبود تمام بودشان عادت کنند...شروع کننده این بازی اول من نبودم... من فقط ادامه دهنده و حتی میتوانم پایان دهنده باشم... اینکه این بازی را چه کسی اول از همه راه انداخت را نمی‌دانم...اما آرزو می کنم خودش هم بازنده این بازی شود...و بد ببازد...من با شما هستم، طرف شما هستم...بخاطر همین آنقدر همه را می کشم...تا عامل اصلی را بچنگم بی افتد...تحمل کنید...که آن روز مرگ سرعتش کم می شود...اما تمام نمی شود...اینجانب: کرونا</description>
                <category>Mari anbarestani</category>
                <author>Mari anbarestani</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 10:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>