<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدای ماه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36094330</link>
        <description>مثلِ حباب دوره خودم را گرفته ام !شاید که عمریست کسی در نمی زند ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:57:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>صدای ماه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36094330</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدافظی?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-ofd7xhaoxdqs</link>
                <description>سلام راستشو بخواید تصمیم گرفتم کاربریمو پاک کنم .و همه ی پستامو .همه ی شما دوستای خیلی خوبی هستید .اما دارم به این فکر میکنم که اگر بیرون از اینجا کنار هم بودیم باز هم میتونستیم همین قدر باهم صادق باشیم و همین قدر همو درک کنیم؟راستش تصمیم گرفتم این احساسات و تفکراتم رو توی زندگیه واقعیم بیرون از اینجا بکار بگیرم.فکر کردم شاید خیلی درست نیست که اونا ناراحتم کنن و یا هرچی و من احساساتمو بیارمو اینجا بروز بدم .میخوام خود واقعیم باشم .دوست و دشمنو اون بیرون پیدا کنم .میخوام به روابطم عمق بدم .به احساسم عمق بدم دنبال اونی میگردم که بشه صاف تو چشاش نگاه کرد و حرفای توی این پستا رو بهش گفت .اونم عین شما درک کنه و حرفای خوشگل بزنه .یا اصن همینقدر خوشگل نصیحت کنه .این از من به شما:&quot;خود واقعیت باش تا به واقعیتی که حقته برسی.&quot;بوس به همتون .من رفتم?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 16:08:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر عشق را باور داشتم ،بی شک عاشقت میشدم ...</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-iaf7oxca3thh</link>
                <description>دخترک حالِ عجیبی داشت ،بی قرار بود ،آشفته بود...از خودش پرسید :&quot;من چم شده؟&quot;به خودش گفت :&quot;باید برم!&quot;از خودش پرسید :&quot;اما کجا؟&quot;به خودش گفت :&quot;نمیدونم فقط حس میکنم باید برم &quot;سرش را روی زانو هایش گذاشت ،زیر لب زمزمه میکرد :&quot;دست به کاری زنم که غصه سر اید&quot;سرش را از زانوهایش برداشت و بین دست هایش گرفت و بعد از خودش پرسید :&quot;آخه واقعا چه کاری؟ اصلا من چم شده؟&quot;بعد به خودش گفت:&quot;انکار!&quot;خاطره ای محو در ذهنش تداعی شد:&quot;مرد با لحنی گرفته رو به جمع میگفت میگویم و مطمئنم که نمیفهمید !!!!  مرد مدام لبخند میزد اما چشم هایش!&quot;دخترک مقابل آیینه ایستاد ،به چشم های خودش نگاه میکرد ! مثل اینکه از غمی که میان چشمانش جاری بود مرد را طلب میکرد . روبه روی ایینه نشست و سرش را به ایینه نزدیک کرد با دقت چشم های خودش را بررسی میکرد .چیزی درون چشمانش حلقه زده بود ،چیزی بنام انکار!گفت :&quot;من عاشق شدم؟!&quot;بعد گفت :&quot;میگویم و مطمئنم که نمیفهمید!&quot;تمام روزهای پیش از این در یک ثانیه از جلوی چشم هایش رد شد .تمام سال هایی که فریاد میزد و کسی نمی شنید ...حس کرد سمت چپ سینه اش دارد فریاد میزند ...بلاخره مرد را توی چشم هایش پیدا کرده بود...آنوقت تصمیم گرفت یک پیام برای مرد ارسال کند ...مرد درحالی که جلوی ایینه نشسته بود و در چشم هایش بدنبال چیزی میگشت پیام را خواند :&quot;اگر عشق را باور داشتم،بی شک عاشقت میشدم!&quot;پ.ن&quot;بیا تمام  عمرمان را دنبال چیزی بگردیم که چشم هایمان فریادشان میزنند ...بگذار بگوید و مطمئن باشیم که نخواهیم فهمید ...گاهی به مقصد رسیدن باعث اسودگی خیال میشود و گاهی به مقصد رسیدن باعث_ الودگیِ_خیال!اما خیال؛خیال عجیب چیز خوبیه...صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jan 2022 19:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام ،آرام ....می _می_ریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-zdho85sfp9bl</link>
                <description>همانجور که تنها روی نیمکت پارک نشسته بودم و به گربه ی روبه رویم غذا میدادم ...ادم هایی را میدیدم که دسته دسته از کنارم میگذرند . بعضی ها هم دوتایی ...این بین بعضی ها هم تنها از کنارم می گذشتند ...انهایی که در جمعیت بودند یک نگاه تعجب بار نثارم میکردند و به راهشان ادامه میدادند ...مثل اینکه با خودشان میگفتند:&quot;تنها نشستی اینجا که ب گربه ها غذا بدی؟ خدا شفات بده !یکیشون با خنده میگفت ولش کن بابا ای _عاشقه_!ان هایی ک تنها بودند بعضیشان یک لبخندی بهم میزدند .نگاهی محبت بار به گربه می انداختند و می رفتند ...و من به این فکر میکردم .که ایا کسی وجود دارد که بتوان واقعا او را _دوست_ تلقی کرد؟!شاید بابت تنها بودنم و دیدی ک به ادم ها دارم شما هم این را به من بگویید که :&quot;آدم ناسازگاری هستم!&quot;راستش را بخواهید این کلمه ی _سازگاری_دیگر دارد حالم را بهم میزند !فکرش را بکن تو از همکارت در برابر مافوقت حمایت میکنی ...بعد همان همکارت برای اینکه سازگار شده با ما فوقت همدست میشود و میگوید که :&quot;تو ادم ناسازگاری هستی .اینجا محل کار است .سعی کن خودت را سازگار کنی&quot;بعد همان ها زیارت عاشورا میخوانند و بارها پیش امده ک بابت ناسازگاریه من مرا بی دین و ایمان خوانده اند ...مگر جهاد امام حسین (ع)برای این نبود که زیر بار ظلم نرود؟سازگاری یعنی با ظالم یکی شدن؟و دوست یعنی چه؟دوست ؟   لطفا یک نفر معنای دوستی را برایم روشن کند .میخواهم با مفهومش سازگار شوم !این سازگاری دارد باعث شده انسانیت آرام آرام بمیرد!صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 15:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;همزاد ها و پری ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-xq1e6kwvvng4</link>
                <description>در اساطیر ایرانی، پری‌ها از نسل فرشتگان تبعیدی از بهشت هستند که در صورت توبه کردن به بهشت باز می‌گردند. در منابع قدیمی تر آن‌ها عاملان شیاطین بودند ولی در منابع جدیدتر تبدیل به موجودات غیر شر شدند. پری‌ها موجوداتی بالدار، بسیار دلنشین و با ظاهر فرشته آفریده شده‌اند. در طبقه‌بندی موجودات اسطوره‌ای، آن‌ها آفریده‌هایی مابین فرشته و ارواح شیطانی هستند. پری‌ها گاهی اوقات برای ملاقاتهایی به دنیای میرا (جهان ما) مسافرت می‌کنند.پری‌ها هدف سطح پایین موجودات شروری به نام دیوسان بودند. دیوسانان با حبس پری‌ها در قفس‌های آهنین، اقدام به آزار آن‌ها می‌کردند. این آزارها بعلاوه عدم اعتماد به نفس خود پریان، باعث می‌شد که آن‌ها هم به صف مبارزان با خوبی به پیوندند.در شعر پری و بهشت توماس مور شاعر ایرلندی، در قسمتلاله رخ، یک پری اجازه بازگشت به بهشت را بعد از سه بار تلاش در دادن هدیه‌ای به فرشته محبوب خدا بدست می‌آورد.اولین تلاش این است که آخرین شرابی که لیبرا با خون  قلبی که برای او شکسته و از آن شرابی برای خدا درست کرده را پیدا کرده و هدیه دهد. این خون باید از متعلق به سرباز جوانی که برای حفظ جان محمود اورنگ‌زیب(ششمین پادشاه مغول هند در سده ۱۷–۱۸۸ میلادی) کشته شده‌است، باشد.هدیه بعدی، یک نگاه پاک و ناب از یک عشق از خود گذشته.[۱] آهی که باید ربوده شود باید از لب‌های دختریباکره و در حال مرگ با عشقش در ریونذوری[۲] بوسیلهطاعون باشد نه اینکه ترجیح دهد در تبعید از عشقش با بیماری زنده بماند.سومین و آخرین هدیه، اشک یک پیر مرد شیطانی در حال دیدن عبادت یک کودک در خرابه‌های معبد خورشید دربعلبک لبنان است.مداخله پریان در دنیای فناپذیر به صورت اپرایی فکاهی توسط گیلبرت و سالیوان در سال ۱۸۸۲۲ زیر عنوان «همزادها و پری‌ها» ساخته شد.پ.ن(معنی لفظ(انسان)به معنی_ فراموشکار_است .ما قول داده بودیم در زمین عشق واقعی را رقم بزنیم .ما  فرشتگان تبعیدی هستیم که ماموریتمان یادمان رفته!!!صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 18:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نطفه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D9%86%D8%B7%D9%81%D9%87-hpfem07lmlgi</link>
                <description>(چیزی از سلول های بدنم جدا شده بود واین به تنم سنگینی میکرد !)همینجوری نه خواب نه بیدار به گرگ و میش صبح سلام دادم .در زنگ زده خونه هی میگفت خوب حواست ب گرگ و میشه ها ی دستی هم به سر ما بکش .اقا ماهم درونمون یچیزی میگف تو کوچه ی خبراییه .گفت بیا درِ عزیز تو زنگ زدتم رو تن ای دیوار نعمته .درو باز کردم بعد دیدم دوتا بچه گربه کز کردن جلو در یکیش سیاه .یکیش سفید ...نمیدونم اول صبحی تو کدوم فازی بودم تا دیدمشون گفتم :&quot;oh baby??&quot;بعد یهو بخودم اومدم گفتم اوه !بیبیا مادرشون کجاس ک ایطو تک تنها کز کردن تو خیابون .عیجبا غریبا .بعدش خیلیم ناز بودن .گفتم خو چ کنم بزا بزرگشون کنم .بعد همین موقع ی سگ سفید پشمالویی از همی خیابونیا دیدم هی از اول کوچه میاد .ی سگ جون داریم بود .و سفییییییید ها .ک من موندم ای چجور ایقد تمیزه .یجوریم نگام میکرد و نزدیک میشد .من فقط گفتم هفت بسم الله .الان درو ببندم برم بچه گربه ها چ میکنن .اونوقت سگ اومد قشنگ وایساد رو به روم چشاش یجور بودن انگار داشت میخندید .بعدش همونجا نشست .دوتا بچه گربه رفتن ازش شیر خوردن .منو میگی پشمام ریخته بود .بعد تو دلم گفتم خدا تو میگی هنوز خوابم؟بعد دیدم سگه گفت نه بیداری .میخوای بدونی من کیم؟گفتم عا یا خدا چجور حرف میزنی .گفت چشماتو ببند تا ۳ بشمار ...چشامو که باز کرده بودم ی پسر با موهای سفید جلوم بود منم سگ شده بودم ???بعدش یجور عجیبی بود انگار تفکرات انسانی خودمو داشتم تفکرات سگه هم داشتم اون ک فکر میکرد من تو سرم میفهمیدم .بعدش گفتم حالا گربه ها رو چ کنم .گفت صبر کن ...همین موقع دوتا پسر بچه مدرسه ای اومدن از کوچه رد شدن بعد دیدم یهو گربه ها دوتا پسر بچه شدن .حدود ۸ ساله .کپی هم .فقط یکیش چشاش سبز بود یکیش عسلی بعد چش سبزه لباساش مشکی شد کامل چشم عسلیه سفید .دوتاشونم ی موها مشکی لخت بلندی و پوست سفیدی داشتن .سگه هم ک پسر شد الان میگمتون چ شکلی شد  تقریبا ایجوری شد سگه.گربه ها هم الان بتون میگم.ایجوری یکیش چشم سبز یکیش عسلی!منم خو سگ شده بودم .ولی پسره هرچی فک میکرد میفهمیدم اونم میفهمید تو سرمون حرف میزدیم .بعدش گفتم خو حالا ک چی .گفت بیا بریم تا بگم .اون سه تا راه میرفتن منم دنبالشون میرفتم بعدش رسیدیم سر کوچه ی چهارتا پیرمرد و پیرزن نشسته بودن .از تو اسمون یچیز مثل همی ترقه رنگیا ترکید صورتی پررنگ و بنفش بود .دونه هاش هرکدوم میفتاد تو سر یکی ولی اونا نمیفهمیدن .بعد یهو همشون پروانه شدن .یهو شب شد .بعدش همو سگه ک پسر شد دست کشید تو سر من دوباره خودم شدم ی لباس بلند تنم بود روش پر از طرح پروانه بود بعد دیدم پروانه ها نیستن فقط یکیش هست .اومد نشست رو انگشت سبابم .یهو انگار زاییده باشه ی حدود هزار تا پروانه از انگشتم زد بیرون بعد یهو دود شدن تو هوا .نگا رو انگشتم کردم .روش ی طرح دایره ابی بود.بعدش همو گربه ها یکیش این دستمو گرفت یکیش اون دستم دیدم ی دایره حبابی شکل ابی دورمون تشکیل شد بعد اونا غیب شدن .نگا انگشتم کردم نصف دایره قرمز شده بود .بعد نگا پسره کردم دیدم هی میاد سمتم گفتم چته الان میزنی زیرم یهو اومد رفت تو تنم .بعدش من گیج شدم نشستم زمین .گفتم شاید هنوز خوابم .انگشتمو کشیدم رو چوب درخت کنار جوب .بعدش اون دایره رو انگشتم روشن شد رنگ ماه .بعد داخله تنه درخت ابو میدیدم ک حرکت میکنه .دوباره هوا روشن شد .صدای مورچه هارو میشنیدم .دس گذاشتم رو برگه درخت که مورچه روش بود یهو خودمم مورچه شدم .بعد ی قطره شبنم سرخ خورد افتاد روم تودل قطره سرخ خوردم افتادم زمین بعد یهو حس کردم زمین شدم . انگار صدای ریشه ی درختارو میشنیدم حتی صدای خورشید وقتی ک نور ازش میزد بیرون تا ب من برسه برای اولین بار انقد صداش بلند بود که حس کردم لولاهای خورشید به روغن کاری نیاز داره .بعد توجهم به ی چاله اب جلب شد .ی پسره اومد پاشو محکم کوبید تو چال اب ورفت اونوقت ذرات اب پاشید تو چشم ماه ! اونوقت ی پری اومد و رفت تو تن پسره .پسره متوجه نشد ولی من دیدم .از اون به بعد هروقت به ماه نگاه میکنم حس میکنم ی پسر داره از ماه برام دست تکون میده .فقط نمیدونم چرا وقتی انگشتمو میگرم سمتش اون دایره روشن میشه ویکی تو سر من انگار داره بهم میگه:&quot;پری...پری.پَ...ررر..ی...&quot;اخرین بار روی انگشتم وسط اون دایره ی زخم ایجاد شد .بعد ی پیچک از انگشتم زد بیرون یهو پرت شد تا ماه !حس میکردم مثل ی بند نافه که ب مامانم وصلم کرده !نمیدونم وقتی ب دنیا بیام .اون پسره چی میشه!ولی صدای قلبشو الان میشنوم!صدای ماه?پ.ن(دیوانه تر از قبل،کمی خسته تر از پیش)</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 17:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهن الگوهای یونگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%DA%A9%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-hschecjo4pou</link>
                <description>Persephoneنظریه یونگ به سبب پیچیدگی‌هایی که دارد یکی از نظریاتی است که در روانشناسی همواره موضوع بحث بوده است. کهن الگوهای یونگ در بین مفاهیم مختلفی که در نظریه او مطرح شده است اهمیت بسیاری دارد. کهن الگوها در واقع بخشی از ضمیر ناهشیار هستند که در تمامی افراد، در تمام کشورها و فرهنگ‌های مختلف و همچنین در طول دوران‌های مختلف وجود داشته‌اند. همه ما بدون احتیاج به یادگیری، آن‌ها را در ذهن داریم و عملکرد آن‌ها به سازماندهی برخی تجارب در ذهن فرد کمک می‌کنند. سایه، پرسونا، خود، آنیما و آنیموس از جمله معروف‌ترین کهن الگوهای یونگ هستند که در این موضوع سعی خواهیم کرد بیشتر درباره آن‌ها صحبت کنیم و معنا و مفهوم هر یک از آن‌ها را بیشتر توضیح دهیم پس با ما همراه باشید.   ناهشیار جمعی یونگ یونگ یکی از پیروان نظریه روان تحلیل گری فروید بود. با این حال یکی از اختلافاتی که باعث جدا شدن راه فروید و یونگ از یکدیگر شد، موضوع ناهشیار جمعی است که برای نخستین بار توسط یونگ مطرح گردید. یونگ، اگرچه نظر فروید در ارتباط با وجود ناهشیار شخصی را می‌پذیرفت و همانند فروید معتقد بود که ناهشیار شخصی، محل قرار گرفتن آرزوها و امیال فردی است که سرکوب شده‌اند؛ با این حال او معتقد بود که بشر علاوه بر داشتن ناهشیار شخصی، ناهشیار جمعی نیز دارد. اعتقاد یونگ به وجود ناهشیار جمعی با بررسی اساطیر در فرهنگ‌های مختلف شروع شد. او با بررسی اساطیر و نشانه‌ها در فرهنگ‌های مختلف به این نتیجه رسید که اکثر فرهنگ‌ها حتی آن‌هایی که از وجود یکدیگر اطلاع نداشته‌اند، اساطیر یکسانی را در داستان‌های خود بیان می‌کنند. این مسئله نشان دهنده این است که همه ما در یکسری اطلاعات تاریخی با یکدیگر اشتراک داریم. این موضوع، از نظر یونگ تنها به صورت به وراثت رسیدن از نسلی به نسل دیگر، معنا پیدا می‌کرد. کهن الگو چیست؟ کهن الگوها در واقع همان اساطیری هستند که یونگ در فرهنگ‌های مختلف با آن‌ها آشنا شد و متوجه شد که در تمامی فرهنگ‌ها حضور دارند. از نظر یونگ کهن الگوها ذاتی، جهانی و ارثی هستند به این معنا که همه ما بدون احتیاج به یادگیری، آن‌ها را در ذهن داریم و عملکرد آن‌ها به سازماندهی برخی تجارب در ذهن فرد کمک می‌کند.   انواع کهن الگوهای یونگ یونگ ۱۲ کهن الگو را نام برد که از میان آن‌ها سایه، پرسونا، خود، آنیما و آنیموس بیش از سایرین شناخته شده‌اند و در ادامه به بررسی آن‌ها و انواع دیگر آن می‌پردازیم. پرسونا لغت پرسونا یا ماسک، در اصل به معنای ماسک‌های نمایشی است که بازیگران در گذشته و برای اجرای نمایش بر روی چهره خود می‌زدند. کاربرد این ماسک‌ها در این بوده است که هنرپیشه‌های نمایش، چهره واقعی خود را پنهان کرده و آنچه دوست دارند مردم در ارتباط با آن‌ها باور کنند را نشان می‌دادند. یونگ به صورت سمبولیک، نام کهن الگویی که به دنبال انجام رفتارهای اجتماعی مطلوب و جلب تایید دیگران است را پرسونا گذاشت. پرسونا جنبه‌ای از وجود هر شخص است که سعی می‌کند با انجام رفتارهای مورد پسند جامعه، خود را به عنوان فردی قانون مدار و هنجاری به دیگران نشان دهد و به همین میزان تمایلات و رفتارهای ناپسند خود را از آگاهی جمع دور نگه دارد. سایه از جمله کهن الگوهای یونگ سایه به عنوان بخشی از ضمیر ناخودآگاه جمعی، از ایده‌های سرکوب شده، نقاط ضعف، خواسته‌ها، غرایز و کاستی تشکیل شده است. در اصل سایه، بخشی از ناهشیار است که در تضاد کامل با پرسونا قرار دارد. تمایلاتی که در سایه وجود دارند، نظیر خشم، حسادت، غرور یا طمع، ویژگی‌هایی هستند که نه تنها از نظر جامعه بلکه برای اصول اخلاقی خود فرد نیز قابل اغماض نیستند. به همین خاطر معمولا از سایه به عنوان تاریک ترین بخش وجود صحبت می‌شود. به اعتقاد یونگ، سایه می‌تواند در رویاها، نمایشنامه‌ها یا سایر شرایطی که امکان تجلی نمادین داشته باشد به صورت مار، هیولا، دیو، اژدها و یا چهره‌های تاریک و عجیب و غریب ظاهر شود.  آنیما و آنیموس آنیما به عنوان جنبه زنانه در روان مردان و آنیموس به معنای جنبه مردانه در روان زنان است. به اعتقاد یونگ تغییرات فیزیولوژیکی و همچنین فشار اجتماعی، افراد را به سمت شناسایی خود به عنوان زن یا مرد و برعهده گرفتن هویت جنسیتی تشویق می‌کند. در نتیجه جنبه مردانه در زنان و جنبه زنانه در مردان معمولا سرکوب می‌شود که این باعث ضعف در رشد روانی فرد می‌گرددد. به نظر یونگ افراد سالم می‌بایست قادر باشند که در نهایت میان آنیما و آنیموس در ذهن خود، تعادل ایجاد کنند و به جای انکار بخش مخالف جنسیت خود، از آن در راستای تکامل استفاده کنند.یکی از ویژگی‌هایی که کهن الگوی آنیما و آنیموس در خود دارد این است که نشان می‌دهد در یک فرهنگ، چه وظایفی برای زن یا مرد، بیشتر پذیرفته شده است. خود از جمله کهن الگوهای یونگ خود (متفاوت از مفهوم ایگو در روان تحلیل‌گری)، کهن الگویی است که می‌تواند بخش‌های مختلف شخصیت را در کنار یکدیگر قرار داده و مجموعه واحد و یکپارچه‌ای را ایجاد کند. به اعتقاد یونگ، نهایتا با ادغام هشیار و ناهشیار و جنبه‌های متضاد آن‌ها در کنار یکدیگر، خود ایجاد می‌شود. خردمند (پیرمرد دانا) خردمند فردی است که دانش بالایی داشته و معمولا برای انواع مشکلات راهکاری را ارائه می‌دهد. حکیم یا فرزانه نام‌های دیگری است که به این کهن الگو داده می‌شود. دوشیزه (معصوم) از جمله کهن الگوهای یونگ معصومین معمولا افراد مهربان و دوست داشتنی هستند که عاری از هر بدی و ناراحتی بوده، همواره به دنبال شادی هستند و می‌خواهند که دیگران را نیز شاد نگه دارند. کاوشگر کاوشگر معمولا فردی کمال خواه است که همواره در حال تلاش برای شناسایی ناشناخته‌ها و دست یابی به کمال می‌باشد. کاوشگر اکثر عمر خود را در سفر و در جست‌وجو برای یافتن حقیقت است. مادر (مراقب) از جمله کهن الگوهای یونگ کهن الگوی مادر یا مراقب فردی است که نسبت به دیگران احساس قدرت و مسئولیت بیشتری داشته و سعی می‌کند تا در مقابل خطرات از دیگران مراقبت کند. قهرمان محوری ترین موضوع درکهن الگوی قهرمان، قدرت است. آن‌ها همه تلاش خود را به کار می‌گیرند تا به قدرت یا افتخار دست پیدا کنند.   سوالات متداولکهن الگوها چه کاربردی دارند؟ به طور کلی ناهشیار، بخشی از ذهن است که بدون آگاهی ما، بر روی رفتارمان تاثیر می‌گذارد. کهن الگوها که بخشی از ناهشیار جمعی هستند نیز همین کارکرد را دارند و به رفتارها و تجارب فرد سامان می‌دهند. چرا یونگ معتقد است کهن الگوها در همه افراد وجود دارند؟ مطالعاتی که یونگ بر روی اساطیر فرهنگ‌ها و زمان‌های مختلف انجام داد، او را به این نتیجه رساند که برخی مفاهیم درتمامی فرهنگ‌ها و زمان‌ها تکرار شده‌اند. در حالی که هیچ ارتباطی میان این دو فرهنگ وجود نداشته است. برای مثال وجود یک قهرمان، خردمند، مراقب یا اهریمن در تمامی اسطوره‌ها دیده می‌شود. یونگ به این نتیجه رسید که کهن الگوها از طریق ناهشیار جمعی از نسلی به نسل دیگر، به افراد به ارث می‌رسند.پ.ن(تست کهن الگوی یونگ خیلی دقیقه.شاید برای شما هم جالب باشه)هرکی _هادس_شد بگه!?????</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 21:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایت را ببند ،_چشم هایت_ را باز کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-egwnqoltejma</link>
                <description>تو را هرشب با چشمانِ ماه نظاره می کنم !در این بخش به پنج نشانه که حاکی از باز بودن چشم سوم است اشاره می کنیم 1- احساس خستگی بین ابروها: در کل وقتی چشم سوم باز است ارتباط هوشیارانه بین ابرو ها برقرار می شود. درست مثل این کسی که حرکات آهسته راه لمس می کند و گاهی با کوچکترین حرکت احساس انتشار گرما در او رخ می دهد.  2- بالابردن دوراندیشی با باز بودن چشم سوم شما قادر به درک متفاوتی از اتفاقات خواهید بود توانایی فهم چیزی که قرار است اتفاق افتد .جالب است که چشم سوم کمک تان می کند چیزهایی را ببینید که قابل دیدن نیستند. از تجربیات تان بیش تر بهره می برید و مشکلات را از فاصله دورتر حس می کنید.  3- حساسیت بیشتر نسبت به نور: چشم سوم توانایی دیدن و درک نور و رنگ ها را بسیار قوی تر است دو چشم دیگر دارد .رابطه چشم سوم و رنگ نورها در بسیاری از کتب قدیمی مورد بحث بوده است. شخصی که چشم سوم باز دارد نور را به شکل ستاره و یا مدور می بیند و حتی توانایی دیدن نور پشت ابرها را نیز دارد.   چطور بدانیم چشم سوم ما فعال است 4- احساس و نیاز به تغییر همیشگی: درک این که چرا احساس متفاوتی دارید سخت است، فقط این را حس می کنید. این تغییر ممکن است به تدریج یا یک باره ایجاد شود. شاید دیگر از چیزهایی که قبلا برای تان لذت بخش بوده است لذت نبرید، یا از چیزهایی لذت ببرید که قبلا برای تان لذت بخش نبوده است. این نیازها و علاقه به تغییرات مداوم بخشی از نشانه های باز بودن چشم سوم است. 5- بیشتر شدن سردرد: فشاری که در سر ایجاد میشود بیشتر از فشاری است که در میان دو ابرو احساس می شود. چشم سوم باز برای کسی که قبلا آن را تجربه نکرده است می تواند تجربه ی سختی باشد. باز شدن چشم سوم می تواند سبب فشار و درد در سر شود. برای رفع آن بهترین کار قدم زدن در هوای آزاد است.پ.ن(و من سرانجام تو را دیدم .درست پشته پلک های بسته ام .همان وقت که یک مَندِل رنگارنگ حولِ محور عقل شکل میگرد .در دورانی ترین حالته سرگیجه ام .قلبم  تپیدن گرفت انوقت فهمیدم که پیش از تو زندگی خوابی بیش نبود!)صدای ماه?بمیرید پیش از آنکه میرانده شوید...</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 19:59:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که ماه ارزو کرد تبدیل به ادم شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%AF-mzltkk4pvkas</link>
                <description>شاهدخت کاگویاچند وقتیست حس میکنم یک گازه جدید وارد هوا شده است .مثله اینکه اکسیژن جهش ژنتیکی داده باشد .بیخود که نمیگویم برایش دلیل هم دارم !خودت دقت کن !چند وقتیست هوایی که میبلعیم برای شش هایمان سنگین است .اصلا بگذار ساده بگویم خسته شدم از این همه پیچیدگی و حساب و کتاب الکی !منظورم اینست که مدتیست انگار کسی قلبمان را میفشارد ...میدانم به هرکس دیگری بگویم مسخره ام میکند یا میگوید :&quot;وات د فاز؟&quot;اما به تو میگویم .تو فقط تو مرا درک میکنی ...حتما متوجه شده ای که چند وقتیست آسمان پایین تر امده !برای کسی که اهل زمین نیست این اتفاق قشنگیست .مثلا من امروز صبح صدای بال زدن فرشتگان را میشنیدم .حتی حجمی از نفس هایشان را که توی هوا پیچیده بود توی شش هایم حس میکردم ...اما باز انگار یک چیزی سنگین بود به آنی قلبم فشرده شد ...میدانی ! گمانم برخی ادم ها ...متاسفانه من مثل تو خوب بلد نیستم منظورم را با تمام جزئیات برسانم .خب چشمانت را ببند و به ادم ها فکر کن .چه رنگی پشت پلک هایت جاری میشود؟(اینو لطفا تو کامنت جواب بدید)میدانی این پایین امدن اسمان بیشتر دلم را اب میکند .حالا که نزدیکتر هم شده دستم بهش نمیرسد .حتی نمیتوانم از ادم ها در مورد صدای بال فرشتگان صحبت کنم .حتی انگار شامه ی آن ها عطر نفس فرشتگان را تشخیص نمیدهد .صبح که با تک درخت پیر صحبت میکردم میگفت امروز یکی از فرشتگان زلف هایم را شانه زده .گفت سر انگشتانم را نوازش کردندو هزار جوانه بر تنم رویید .جالب بود که هیچکدام از ادم ها نه صدای درخت را میشنیدند و نه ...صدای ماه!?پ.ن(اگر کاشف معدن صبح آمد .صدا کن مرا!)</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 21:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمونش _حذیون_میگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B4-%D8%AD%D8%B0%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-pgjytindutsp</link>
                <description>چشم هات را یک شب میان ِخواب بلعیدم!یک آسمان در سینه ی من قصه روشن شد...نفس عمیقی کشیدجوری  که انگار تمام اجزای اکسیژن را بدنش به اشک تبدیل کرد به آنی چشم هایش درخشان تر شدند .درخشان تر .درخشان تر .درخشششششان تر ...مثل اینکه اشک ها دلشان نمی آمد از آن چشم های معصوم دل بکنند ...(بغض راه گلویم را بسته است ؛اگر این پست ناتمام ماند یا اگر منتشر نشد برای شادی روحم دعا کنید)با آن چشم های درخشانش که آسمان را در خود جای میداد با ابر ها دل و قلوه میداد...(حسودم دیگر!)آسمان پوشیده از ابرهای پنبه ای سفید و خاکستری که خورشید بینشان منفجر شده باشد ...زیبا بود گفتم قرار است باران ببارد گفت :&quot;نه بوی بارون نمیاد ! میدونی به نظرم اسمون ...گفتم:&quot;بغض کرده؟&quot;گفت :&quot;نه !&quot; نگاش کن !با تعجب نگاه میکردم و دنبال چیزی میگشتم .گفت :&quot;آسموووون ...داره ...هذ ...یون ...می ..گ..&quot;سرم را سمتش برگرداندم داشت ناپدید میشد .درست همرنگ آن ابرهای توی اسمان شده بود !در یک حرکت ناگهانی سمتش پریدم خواستم قبل از رفتن دستش را بگیرم .چشم هایم را باز کردم و دیدم ردای مولانا را به تن دارم،زیر لب میگویم :&quot;......&quot;نمیفهمیدم چه میگویم فقط حس دلتنگی داشتم .باد توی موهایم پیچید .باد خنکی بود با تمام وجود درون ریه هایم کشیدمش آسمان را نگاه کردم .ابرهای خاکستری و سفید پنبه ای و خورشیدی که تویشان منفجر شده ...حس آشنایی داشتم .کسی از آن بالا مرا نگاه میکرد ...دوست داشتم دستم را دراز کنم و تمام آن ابرها را در خودم بِکِشم ...آنوقت تمام ذرات آن را بدنم به اشک تبدیل کند .انوقت نبارم .انوقت چشم هایم از حال بروند .انوقت ناپدید شوم وقتی چشمانم را باز کردم دستت را بر پیشانیم گذاشته باشی و بگویی چند بار بگم :&quot;زیر بارون نمون عشقم .تب میکنی!&quot;قول میدهم انوقت تمام آن ابر ها را ببارم...پ.ن(خوبه که هستی ؛هرچند تو خیال!) دو......ست ........دا...صدای ماه? https://vrgl.ir/0DI55 </description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 16:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xkmdqkglm7jp</link>
                <description>[به عنوان تصویر چشمای یدونه از این بچه های کار رو تصور کنید .دیدید که وقتی چیزی ازشون میخریم چه حسی تو چشماشونه؟ من هر وقت دقت میکنم چند چیزو ب وضوح میبینم :ترس ،ضعف،غم،خواهش .چیزی نمیگنا میان آدامسشونو میفروشن ولی این چشماشون خیلی حرفای عجیبی توش هست.]نیازت دارم!مثل خواهش توی ِ چشم های پسرک !ازش پرسیدم بستنی میخوری ؟گفت :نه گفتم چرا خب بزار برات بگیرم .زیر چشمی به بستنی نگاه میکرد و میگفت :نه نمیخوام !گفت :آدامس میخرید؟راستشو بخوای ازش خوشم اومد .غرورشو دوس داشتم ![البته اگر دلیل دیگه ای نداشته باشه]اون منو یاد خودم انداخت .ولی من قد اون قوی نیستم ..نمیتونم به این سادگی بگم نمیخوامت و تو رو ندیده بگیرم .هرچند هم که سهم من نباشی!لطفا بیا و چند خطی بنویس!اینجا همه چی خوبه .کار هست .پول هست .عشق هست .رفیق هست .خدارو شکر خودمم حالم خوب شده .دیگه به قرصای ضد افسردگی نیازی ندارن .همه میگن چجور انقد پر انرژی هستی .خلاصه همه چی خوبه بجز یچیز ...منظورم آدما هستن ! (اونا هر چقدر که خوب باشن من بین خودم و اونا ی دیوار حس میکنم ؛انگار که انزیم های سلول های مغز من با همه اونا متفاوته .فکرمون .حرفامون .خوبن ها .ولی انگار تو مملکت غریبم .)میدونی چرا عاشقت شدم؟حتی با وجود اینکه عشقت ممنوعه .اخه چون هر وقت نگام میکردی حس میکردم مملکتمو پیدا کردم!!!پ.ن(طبیعیه که ادم تو غربت دلش بگیره .این که افسردگی نیست.)صدای ماه?................... صدا کن مرا.صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.در ابعاد این عصر خاموشمن از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.و خاصیت عشق این است.کسی نیست،بیا زندگی را بدزدیم، آن وقتمیان دو دیدار قسمت کنیم.بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.بیا زودتر چیزها را ببینیم.ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوضزمان را به گردی بدل می‌کنند.بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.مرا گرم کن(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شدو باران تندی گرفتو سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،اجاق شقایق مرا گرم کرد.)در این کوچه‌هایی که تاریک هستندمن از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.و آن وقتحکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشتقناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 14:31:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم فکر کنم که میخوانی!</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-gwfnw4eor2pw</link>
                <description>من باشم و خیالاتم و چشم های تو ??سلام ...دوست دارم برایت چیزی بنویسم و فکر کنم که میخوانی!امروز توی ِ کلاس یکباره ب پنج شش سال پیش رفتم .حالا دیگر خوب مفهمومه سفر در زمان را میفهمم !میدانی وقتی که عمیقا غرق صحبت های استاد بودم یکدفعه سنگینه نگاه تو را از پشت سرم آن هم در چند سال پیش حس کردم . دوست دارم برای خطاب تو از لفظه محبت آمیزی استفاده کنم .اما نه خوبه من هیچ کدام از این الفاظ حس من را به تو ادا نمی کند ...خب داشتم میگفتم ! نمیدانم چ شد که سخت دلتنگ چشم هایت شدم .آنوقت فقط ارزو کردم ک کاش این ماسک بجای اینکه روی دهانم باشد روی چشم هایم بود .به هر زحمتی که بود بغضم را قورت دادم ولی راستش را بخواهی استاد متوجه اشک هایم شد و چند دقیقه ای هم با تعجب مرا نگاه کرد اما خب !بلد بودم راه کوچه علی چپ از کدام طرف است?میبینی هنوز هم وسطه بدبختی هایم سعی میکنم بخندم .شاید همین رفتارم دلیل این شده که کسی غم هایم را جدی نگیرد .میدانی این روزها هروقت صحبت از غم کسی میشود بغضم میشکند خواه دشنم باشد ...هرچند که من با جهان در صلحم و جهان بامن در صلح ...و دشمن سخت برایم واژه ی غریبیست ...راستش را بخواهی بعضی ها می گویند که تو اگرچه چشمان مهربانی داری ولی قلبت خالی از محبت است و سعی در رنجاندن من داری .اما من هنوز معتقدم چشم ها هیچوقت دروغ نمی گویند!چشم هات عاشق بود ...چشم هات عاشق هست .چشم هات ...چشم هات مرا تسخیر کرده ...درون من پر از چشم های توست .این روز ها با چشم های تو گریه میکنم ...ببخش که میرنجانمت !پ.ن...عشقی عشق _بنا رو بر این میزارم ک میخونی ! بقول اون دوست عزیزمون هیجان چیز خوبی نیست مخصوصا که بد قواره و بی ریخت هم باشد ...اما خیال !خیال عجیب چیز خوبیه!صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 14:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم مثل...یک جن عاشق!</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-otpwtlqyzuwg</link>
                <description>...تاحالا درمورد جن عاشق چیزی شنیدی؟?میگن دو نوع جن عاشق وجود داره یکیش عاشق جسم ادم میشه .یکیش عاشق روح ادم میشه !حالا اینارو ول کن ...میگم دلم به حال اجنه سوخت ...مثل اینکه اوناهم تو نوع خودشون از عشق نا امید شدن که پناه اوردن به ادما !راستشو بخوای مدتیه حال خوبی ندارم هرچیم دکتر میرم میگن هیچیت نیست.من افسرده نیستما اتفاقا دوستام میگن خیلی شاد و شنگولی واقعا هم راست میگن من غمی تو دلم حس نمیکنم بجز اینکه تو منو نمیخوای .که اینم میدونم میخوای و فاصله میگیری .ولی خب من مثل یه جن عاشق همیشه کنارتم ولی تو متوجه نیستی .اصلا میدونی که صبح تا شب داری تو اتاقم باهام زندگی میکنی؟؟؟؟میگن جن عاشق روی ادم خیلی تعصب داره یعنی احساس مالکیت شدید .راستش میخواستم موهامو کوتاه کنم بگو چیا که نشد ...اول پمپ آب سوخت هرکاری میکردیم روشن نمیشد .بعد تو حموم لامپ حموم سوخت هرطوری بود خلاصه اونروز نوبت ارایشگاه داشتم باید میرفتم مطمئن بودم این جن عاشق نمیخواد موهامو کوتاه کنم .رفتم ارایشگاه زنه گفت وا نوبتت واسه فرداست من اشتباهی گفتم امروز گفتم باشه فردا میام .اومدم خونه پمپ اب خود به خود درست شد .فرداش که رفتم ارایشگاه یهو زنه حالش بد شد گفت هیچکاری نمیتونم بکنم تعطیله هرکسی هست بره یروز دیگه بهش نوبت میدم !?و من از خیر مو کوتاه کردن گذشتم?ولی خوب ک کوتاه نکردم الان ک فکرشو میکنم حیف میشدن?میبینی من همینجوری عاشقتم .وایسادم یجا از دور نگات میکنم ولی همه شرا میفته گردنم نمیتونمم دفاع کنم از خودم ! جن بیچاره!خلاصه که اگه واقعی باشه من از ادما بهش پناه میبرم ???این داستان :ماه قهقه میزند .هاهاهاها?پ.ن.‌‌دوست داشتن تو شبیه هیچی نیست !فقط میدونم دوست دارم ?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 10:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هامو پاره کردم ؛وقتی میخونی که نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oddp038f34z6</link>
                <description>هرچی اینجا باتو ساختم ،خوب میدونی که نیست!خب !دسته کم من اینجا فقط دلم به تو گرمه ...اصن تا حالا ب این فکر کردی خدا دلیلش از خلقت تو چی بوده؟ خودت فکر کن .تو یجور عجیبی هستی .یعنی فکر میکنی فقط واسه اینکه چشممون ببینه؟ خو ی شی نورانی وسط تاریکی اسمون .اینجوری بهت نگاه کنم ؟ نه !این روشن بودنت تو دل این تاریکی .یچیزی بیشتر از این حرفاست .ادمو به فکر فرو میبری !راستی چرا اسمتو گذاشتن ماه؟ میدونی خیلی ک فک کردم حس کردم قدیمیا تورو یه ماهی فرض کردن که توی اسمون تخم ریزی کردی فک کردن ستاره ها بچه هاتن .حالا نمیدونم بعد درمورد اسمت مطالعه میکنم ...راستی یچیز دیگه .ربطه تو به آب چیه ..اره منظورم جذر و مده ‌.خب چه فایده داری ی مقداری اب به سمت تو حرکت کنه بعدم برگرده سر جای اولش ؟ حالا ببین من چقد دوست دارم مطمعن باش تا حالا کسی مث من بهت فکر نکرده حالا الان میگم بهت ...من فکر میکنم آبی که از دریا سمت خودت میکشی اندازه ی بغض تمومه عاشقاییه که باهات دردو دل میکنن ...خب دریا هم باتو دردو دل میکنه ...وقتی حرفاشو میشنوی اون اروم بغضشو قورت میده .حالا دیدی ؟ تو هرکاری که بکنی شاعرانست .تو حتی پای درد دل دریا هم میشینی ...راستی جدیدا نورانی تر شدی .حس میکنم این روزا عشقم باهات دردو دل کرده .من که اجازه ندارم پیشش باشم .ولی تو هواشو داشته باش خب؟ دلم خیلی تنگ شده براش .این اهنگه رو شنیدی؟(ماه از راه رسید ،روی ِ راه پله نشست .دکمه های قلبه من دونه دونه شل شدن .گفتم این یه معجزست.خیره شد به اسمون .همه ی ستاره ها .دونه دونه گل شدن)خب الان شلوغه یشب خودم برات میخونمش شاید اون کبوتره هم صدامو بشنوه بیاد . میگم کاش الان عشقم اینجا بود .اخرین باری که پیش هم بودیم تو اون بالا داشتی نگامون میکردی .تو شاهد باش ک من ادم بدی نبودم .بغضامو فقط تو دیدی ...... سرنوشتم مثل قطره ای کهآخرش از خودش خسته میشهدست ابر رو رها کرد و گم شدبی هدف میخوره روی شیشهانگار آخرین صحنه ی زندگیشهتازه فهمید به این سادگی نیستزنده بودن فقط توو خیالاتاینکه اسمش دیگه زندگی نیست...پ.ن(اینکه اسمش دیگه زندگی نیست!?)صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 22:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزندِ ماه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87-iqgx9jqsqcg6</link>
                <description>مادر...من اینجا کسی را پیدا کردم که عشق را میفهمد!?راستش را بخواهید من را یک روزی از ماه به زمین فرستادند خب داستانش پیچیده است حالا یکجوری میگویم که اگر کسی ذره ای مهربانی در دلش هست بتواند مرا درک کند ...خب بگذارید از اینجا شروع کنم ..‌.چند وقتی بود مدام این خواب را میدیدم :&quot;هنوز متولد نشده بودم .فرشته ای امد و گفت امروز روز اخرت هست . خدا گفته است تو را اینجا بگردانم و همه جای اینجا را نشانت بدم.طبق رسم تولد تو میتوانی سه ارزو بکنی که در دنیای بعد از تولدت بر اورده خواهد شد .فرشته دسته من را گرفت تمام آن سرزمین را گشتیم وقتی به من گفت ارزو کن من هیچ ارزویی نداشتم .فرشته دسته من را گرفت روی یک تپه برد.من ان دورهابه اسمان نگاه میکردم .ناگهان کنار خودم حجم زیادی از یک هوای متراکم را حس کردم من چیزی نمیدیدم اما حس کردم کسی انجا کنارم ایستاده .حالت عجیبی بود .فهمیدم که خداست. خدا از من پرسید چرا ارزو نمیکنی ؟گفتم خب ارزویی ندارم .او یک جوری که انگار تصویر پیش رویم را زوم کرده باشد مرا تا تصویری از دور دست برد من یک درخت دیدم .از خدا پرسیدم :&quot;اون درخته چرا ناراحته؟&quot; گفت در مورد اون چیزی نپرس فقط الان باید سه تا ارزو کنی داره از وقت تولدت میگذره .گفتم اما اون خیلی ناراحته لطفا بهم بگو .گفت :&quot;اون دلش میخواد ادم باشه.&quot; گفتم :&quot;خب پس ارزوی من همینه ادمش کن.&quot; گفت نه غیر ممکنه در صورتی که اون ادم بشه تو دنیای _هوا های مرده-حسابی باعث ازارت میشه ...(اونا ب ادمایی ک تو این دنیان میگن هواهای مرده .خودشون ی سری هوا با تراکم خیلی بالا هستند جوری ک وقتی پیشتن از اون حجم انرژی یا اکسیژن قلبت انگار تو سینه ی اون میزنه)من گفتم :هرچی باشه تحمل میکنم لطفا آدمش کن ...یهو گفت :&quot;این یک ارزوی تو حق دو ارزوی دیگر را ازتو میگیرد .بسیار سختی میکشی .درد میکشی .و همین الان متولد خواهی شد .&quot;فقط اینو یادم میاد زمانی ک داشتم میومدم زمین اون درخت غرق نور شده بود رو اون درخت خشک یک سری برگای بزرگ و پهن در اومده بود که از جنس نور بودن اون نور یه رنگه عجیب بود یه چیزی بین سبز و زرد روشن و بسیار ارامش بخش.لحظه ی اخر یه نوزاد زیر درخت دیدم تو پارچه ی سفید گریه کرد صداش خورد ب گوشم چشامو ک باز کردم سقف اتاقم جلوی چشممو گرفته بود !خب دیگه ظاهرا باید بنویسم ادامه دارد .....?پ.ن(اما خوب من سالها زمین را گشتم .من اینجا غریبه بودم .مادرم میگفت زمان تولدم بند ناف دور گردنم پیچیده شده بود .من وقت تولد گریه نمیکردم .بند ناف را بریدند و اشکم را در اوردند .اما تو !تو درست به درختی میمانی که ماه روی شاخه اش لانه کرده .دستم را بگیر .ما سفر سختی در پیش داریم .دستم را بگیر...)انیمه ی زیبای &quot;شاهدخت کاگویا&quot;صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 05:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایت را که ببندی ،پشتِ پلک هایت نشسته ام !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D9%84%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-f4w9brq2zlb9</link>
                <description>شاخه در شاخه فریبم سبدی سیب بچین!یادت هست؟ تو آنجا رویِ نیمکت نشسته بودی  من تقریبا ۴ یا ۵ ساله بودم ! موهای سیاه و فرفریم را رها کرده بودم و آن پیراهن قرمز عروسکیم یادت هست؟ داشتم لبه ی جوی اب تمرین تعادل میکردم .یه دفع نشستم سرم را تاجای ممکن ب زمین نزدیک کردم ... سنگینیه نگاهی را روی خودم حس کردم .برگشتم !تو بودی آنجا روی نیمکتت نشسته بودی . من همیشه خجالتی بودم .اما تو لبخند زدی .مثل اینکه جرات پیدا کرده باشم .یواشکی خندیدم . آرام لب زدی:&quot;بیا!&quot;  من نزدیکت امدم فقط نگا میکردم باهمان صورته کوچک و خجالت زده و چشم های معصومی که این روزها عجیب دلت برایشان تنگ شده! گفتم :&quot;مورچه بودن &quot; بعدش کنارت روی نیمکت نشستم  گفتی:  اسمت چیه ؟   گفتم :(....)   گفتی :قشنگه! نگام از رو چشمات سر خورد رو بسکوییت تو دستت . تو هم ک زود متوجه شدی بسکوییتو دادی بهم ...اونم ک ناهار مورچه ها شد ! نمیدونم چند سال میگذره و الان چندمین تناسخه روحمونه ... ولی هنوزم هر وقت سرمو بر میگردونم تو داری با لبخند نگاهم میکنی !  پ.ن( یاد این آهنگه شادمهر افتادم :&quot;چه عشقی تو دلم گم بود که باتو یادش افتادم!&quot;)عنوان ِ عکس باتو ...آنشب صدای ماه انعکاس خنده هایت بود!?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 08:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هادسه عزیزم!این چیزی که آدم ها بهش نور می گویند چشمم را میزند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF-n30qayv02v9c</link>
                <description>هادس خدای مردگان و دنیای زیرین است که هر دو نمادی از ناخودآگاه درون آدمی است. بنابراین بارزترین توصیف در مورد هادس عمق و سردی شخصیت اوست. شاید دردهای درون هادس از عمیق بودنش ناشی می شود. در واقع درک عمیقی از زندگی دارد. بیشتر فلاسفه و عرفا هادس بالایی دارند. نماد هادس غم، غصه، سوگ و تنهایی است. او انزوا طلب و گاهی از دنیا بریده است. فضای هادس بسیار سنگین و پایین است. فضا، تاریک و تیره و خشک و مشخصاً سیاه است. هادس کهن الگویی است که ممکن است وراثتی نبوده و گاهی پس از یک ضربه روحی به سراغ آدمی بیاید. این افراد بسیار درون گرا و تودار هستند، درک خیلی بالایی دارند، همیشه در سکوت هستند، و از این جهت که هر مساله ای را عمیق می بینند، نگاه عاقل اندر سفیه دارند. زیرا هر بار از دیدن این همه نادانی تعجب می کنند.برخی اوقات آنچه و آن که را دوست دارند به درون خود برده و با رویای آن زندگی می کنند. برای بدست آوردن آنچه می خواهند، خود را دربند و درگیر بیرون با قوانین عجیب و دست و پا گیرش نمی کنند، زیرا وابستگی بیرونی برای تکامل برایشان بی معناست و یک نوع ضعف محسوب می شود. بدین صورت آنکَس یا آنچه را که نیاز دارند، هر لحظه که بخواهند برای خود شکل داده و با آن زندگی می کنند. هادس خیلی ناشناخته است و کسی نیست که فقط هادس داشته باشد، چون در این صورت نمی تواند زندگی روزمره کند و یا تعامل داشته باشد، اگر هم هست هیچکس ازش خبر ندارد، چون تعاملی وجود ندارد. مرد هادسی از تماس بدنی دوری می کند، زیرا هر تماس، بند بند وجودش را پاره می کند و او را به دنیای فیزیک متصل می نماید و آزارش می دهد. تصور داشتن فیزیک برایش غیر قابل پذیرش است. به خصوص که با آگاهی به آن، خود را از جنس دیگرانی می بیند که او را زیر سؤال می برند و به پوچی می رسانند. باور اینکه مجبور است به زندگی در این قالب فیزیکی تن دهد و تحت چنین پوستی و اسارتی که بوی گوشت لخم آن تا فرسنگ ها ادامه می یابد، زندگی کند، هر لحظه مانند فشار کوهی بر روی سینه، او را بیشتر از پیش فرو می برد. دلیل دیگری که از تماس دوری می کند، آن است که هر آنچه در اطرافش است به دلیل رو به درون بودن او، به تو کشیده شده و وقتی کسی با چنین شدتی و به این پررنگی به او نزدیک می شود، انگار که همه وجود وی در او وارد می شود و از شدت وجودش در خود اذیت می شود.  ...هادس برخلاف ظاهر، ارتباط عاطفی عمیقی با اطرافیانش برقرار می کند و شدیدا دلبسته ی آنان می شود. در اسطوره نیز آمده است که هادس عاشق پرسفون می شود و او را به دنیای زیرین می برد. نمی دانم دلبستگی است یا یک وابستگی شدید به موجودی دوست داشتنی و ساده دل همچون پرسفون، هادس را وادار به ربودن او کرده است. تصور کنید یک مرد سرد، عبوس و غمگین یک عروسک داشته باشد. همان داستان دیو و دلبر است. جالب است که پرسفون با وجودی که ربوده می شود و در یک دخمه تاریک در دنیای زیرین محصور می گردد، ولی عاشق زندانبانش(هادس) می گردد. این نشان دهنده این است که هادس برخلاف سردی و غمگینی، دلی رئوف دارد .هادس با وجود علاقه ای که به همسرش دارد ولی قدرت انتقال احساسات و عواطف را ندارد. فقط یک زن پرسفونی ساده انگار و سرخوش می تواند این احساسات را کشف کند و با او کنار بیاید.اما اونا که مهربونیه چشماتو نمیفهن!?پ.ن سالهایی که ماه در آسمان نبود ،در دلت شب هایی پر از مهتاب ساخته بودی!?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 19:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیریم که نسخه ی کپی شده ات بخواند!</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-tlrktqjwxuzj</link>
                <description>میگن:&quot;مکان زندگی و اطرافیان آدم ها روی تفکراتشون تاثیر میزاره!&quot;پس چرا من همش به تو فکر میکنم؟? یادته بهت گفتم :&quot;من هرروز دارم باتو زندگی میکنم بعدش گفتی منظورت چیه؟&quot; منظورم دقیقا همین بود ! ببین دوتا امکان وجود داره :  یاخودم نسخه ی کپی شده ی توعم ! یا یکی از این دور و بریا تویی !!!  ولی من ک خیلی وقته دلتنگتم... وقتی ب نبودنت فکر میکنم افکارم از اینی که هست هم عجیب غریب تر میشه ... مثلا با خودم میگم:&quot; اگه یجا تورو ببینه سریع روشو برمیگردونه یا چند لحظه ای تو چشمات خیره میشه؟اگه سلام کنی جواب سلامتو میده یانه ؟  &quot; آخه تو از اول تا اخرش چشات مهربون بود .رفتنت عجیبه!هرچیم ازت خواستم بهم بگی :&quot;دوست ندارم&quot;تا باورم شه دوسم نداری نگفتی ...واقعا میخواستی من بیشتر عذاب بکشم یا چی؟ تو که همیشه فقط همینو میگی:&quot;مگه خودم کم بدبختی دارم؟&quot; هنوزم که تصورت میکنم رو صندلیت نشستی غرق در تفکراتت ... آخرشم من نفهمیدم این بدبختیای تو چی بودن ؟ بیخیال ! امیدم به چشمایِ مهربونته...  صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 18:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گوشه ی بامی که پریدیم ،پریدیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-fbcahwrkxyxk</link>
                <description>درست است .حق را به تو میدهم حالا که اولین روز از پاییز است باید از_ عشق _نوشت ؛ازدانه های سرخ انار !باید یه عکس قدیمی را از البوم بیرون کشید ،همان عکسی که اولین روز دبستان با همشاگردی هایمان انداخته بودیم ...بعد درحالی که توی پیاده رو شهر را از نظر میگذرانیم .تو بگویی:&quot;یادت هست یدونه چتر صورتی داشتی؟ هروقت ک یکم هوا ابری میشد برش میداشتی می اوردی ب امید اینکه بارون بیاد و دوتایی بچپیم زیر چترت .یادش بخیر انقد کوچیک بود که ی نفرم ب زور زیرش جا میشد.&quot;من بگویم:&quot;چکمه های پلاستیکیمونو بگو .بقولا میپوشیدیم که خیس نشیم اما در ب در دنبال ی گودال اب میگشتیم که با همون چکمه ها بپریم توش.بارونی هامون یادته مثل مال هم خریده بودیم؟&quot;شاید هم بهتر باشد یک سری به دبیرستان بزنم به همان کلاسی که اولین بار اورا دیده بودم !ارام بی صدا روی نیمکتش نشسته بود فارغ از هیاهوی جهان ! و من ارام به او نگاه میکردم که چقدر میان آن همه سرو صدا و شوق دختران جوان صدای سکوتش ارامم میکند ...اصلا شاید هم بهتر است در زمان حال زندگی کنم ...همین حالا که تکیه ام را به دیوار زده ام زیر پریز برق که مبادا موجبات جدایی این گوشی از شارژر بشوم و عاشقانه های پاییزیشان را بهم بزنم .خب اگر بخواهم نکات مثبت زندگی ام راهم ببینم یک جعبه ی چوبی پر از انار های سرخ ترک بر دل هم توی اشپزخانه دارم . دیگر چه میخواهم؟فکر میکنی حق مزه ی این انار ها را کنار چه کسی میتوانم ادا کنم؟ فکر میکنی یک لیوان چای و غزل شماره ی ۲۶۹حافظ برای ساختن یک روز پاییزی زیبا کافی باشد؟ خب دیگر ! تمام مسئله همین است ...تقصیر پاییز هم نیست ،تابستان هم که باشد آدم به یک شالگردن گرم نیاز دارد !که گاهی جوری آن را دور دلش بپیچد که کوچک ترین ردی از سرما زدگی بر دلش نماند...بازهم حق را به تو میدهم .باید از عشق بنویسم!اما بیا و رخوت ترین حالت دست یک دانش اموز را در نظر بگیر :&quot;کودکی که روز اول پاییز را سرمای بدی خورده تب از سروکولش بالا میرود .چشمان پف کرده از تبش را به زور باز میکند تا روی کاغذ متمرکز شود .عظمش را جزم میکند مداد را در مشتش میگیرد تا چیزی بنویسد بعد معلم به فلک میبندتش که :&quot; بچه جان روز اولته و انقد تنبلی میکنی!&quot;دلم یدونه از همون برگه های مرخصی میخواد که دکتر بهمون میداد،که وقتی ب مدیر میدادیمش میشد:&quot;غیبت موجه!&quot;دلم غیبت موجه میخواد ...اندازه ی یه سر سوزن حق بهم بده !پ.ن(فلسفه ی اصلی ام در زندگی ،اجتناب از ادم ها تا جای ممکن بود ؛هرچه کمتر ادم میدیدم ،حالم بهتر بود.&quot;چارلز بوکوفسکی&quot;)صدای ماه از لابه لای شاخه های پاییز?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 10:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو بگو اسمش چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D9%87-jfk2civc80co</link>
                <description>میدونی ؟میترسم ...ی وقتایی میشینم ب روزایی فکر میکنم که قراره با شوهرم بشینیم تو خونمون روبه روی هم .ی لیوان چایی بیاره بده دستم خیره بشه تو چشمام منم خیره تو چشماش نگا کنم لبخند بزنه منم لبخند بزنم .بعد ب دلم بگم ولی تو دوسش داریا .بعد یهو ی برقی بیفته تو چشمام شوهرم فکر کنه از عشقه ولی من تو دلم از خودم بپرسم اینکه اصلا چشماش شبیه اون نیست ؟ چجوری دوسش داری؟بعد ب خودم بگم :&quot;خب تو روزای سختم کنارم بود!&quot;بعد ی قطره اشک از چشمم بیاد پایین و بگه :&quot;فک میکنی نمیدونم تو روزای سختت هم با اون شماره ای ک بلاکت کرده بود چت میکردی !&quot;بعد یهو چایی رو بزارم زمین شوهرمو محکم بغل کنم .بگه چی شده خانومم؟بگم :&quot;عاشقیه دیگه!&quot;و هیچوقت هیچکس نفهمه دارم خفه میشم از دوریت ... اگه قرار باشه تو هم یجایی تو بغل شوهرت بغضت  بشکنه چی؟?? پ.ن:گاهی واقعا اخرین سنگر سکوته!?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 06:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم صداشو میشنوی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36094330/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-azbtqry4lw9o</link>
                <description>توی حیاط نشسته بودم ؛زیر ماه! چشمام درست توی چشم های ماه افتاده بود ...باد امد و توی موهای درختا پیچید و بعد خودش رو انداخت توی افکارم !بوی قشنگی داشت ...نمیدانم چرا ...ولی بوی موی درختا و چشم های ماه منو یاد همون نم نم بارونه توی حیاط مدرسه انداخت ...همون  ک هیچوقت نبارید تا دست تو دست هم زیرش قدم بزنیم .من شعرامو  برات بخونم  و تو همونجور که چشم هاتو ریز میکنی از گوشه ی چشم نگاهم کنی و یک جمله ی سنگین بارم کنی :&quot;مثلا بگی خبر داری زنگ بعد امتحان فیزیک داریم ؟&quot;بعد من به خودم بگم :&quot;اینکه ب چشم هاش همه چی میاد بجز فک کردن ب امتحان فیزیک !&quot;خب چه میدونستم توی فیزیک داری دنبال سفر در زمان میگردی .چه میدونستم درد دلتنگی نمیزاره ...ولش کن ! اوووو ه .این ماهم ک ادمو کجاها نمیبره ها ! به خودم ک اومدم چشات داشتن از تو ماه نگام میکردن .دستمو اوردم بالا برای ماه دست تکون دادم .گفتم عشقم اونجایی؟یهو حس کردم ماه روحمو از کف دستم کشیده بیرون ی لحظه انگار هیچ شدم .هیچ .میتونی بفهمی؟خودمم نمیفهمم ...  فقط میدونم مدت هاست دخترکی هر شب بی صدا میره یه گوشه زل میزنه ب ماه !اینکه تو سرش چی میگذره نمیدونم!اینکه تو ماه چی میبینه نمیدونم ! ولی میدونم بجز چشمات جایی واسه غرق شدن وجود نداره ... صدای ماه?</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 21:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>