<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نام نمایشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36260406</link>
        <description>یه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4068963/avatar/Zt7DKo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نام نمایشی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36260406</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این‌ بار خودخواه‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1-oqrzdjjbzgmj</link>
                <description>تراپیست در جلسه روان‌درمانی گروهی، روش جدیدی را برای آرامش ذهن و بدن برای ما که اطرافش حلقه زده بودیم بازگو کرد.نفس های عمیق بکشید. دم و بازدم؛ ادامه بدهید...هرگاه اساس اضطراب کردید به مدت پنج دقیقه این تمرین را تکرار کنید تا لحظات خوشتان یادآوری شود.امروز نگرانم، می‌ترسم که دیگر نتوانم تو را ببینم و اینفرصت تبدیل به حسرتی غیرقابل بازگشت شود.نبضم تند می‌زند اما زمان کند می‌گذرد.چشم هایم را به آرامی می‌بندمدم ... و بازدم ...دم ... و باز دم ...خاطرات خوش تو، یک لحظه می‌‌آیند و محو می‌شوندهوای تازه را وارد ریه‌هایم می‌کنم و صدای لبخندت درسرم شنیده می‌شود.اما با تخلیه هوا، ناگهان همه جا را سکوت می‌گیردو انگار که ناپدید می‌شویکاش می‌شد تو را نگه داشتبیشتر از یک نفس، بیشتر از لحظه و بیشتر از یک خاطرهحتی بیشتر از یک عمر و زندگیمن به کم راضی نیستممی‌شود؟ امکانش هست؟ نمی‌دانم، می‌توانم امتحان کنم.ارزشش را دارد؟ این پرسشی نیست که من بخواهم به آن جواب بدهم.دم و بازدم ادامه دارد. رفت و برگشت تو در ذهنم هم همینطور... کاش می‌شد نرویاگر هم خواستی بروی من هم به دنبالت بیایمخسته از کم‌رنگ بودن تصویرت در ذهنممخسته از دم و بازدم های پیاپی و بدون نتیجهاین‌باردمی عمیق می‌‌گیرم، نفسی سنگین‌تر از هر نفسی که تابه‌حال کشیده‌ام.این بار اما بازدمی در کار نیست. نفس‌ام در ریه حبس می‌شود؛ خاطره تو در ذهنم هم همینطور.[در این مراقبه می‌خواهم مراقبت باشم. البته خواسته‌های ما همیشه به واقعیت نمی‌‌پیوندند.شاید من اشتباه می‌کنم. این‌کار مراقبت از تو نیستبلکه نشان از خودخواهی من است که تو را از رهایی به اسارت ذهن کوچک خودم وادار کردم]اگر آرامش را با حضور تو احساس می‌کنم بگذار از غلظت حضورت که تابش را هم ندارم؛ به آرامش ابدی و تابش نور برسم.آری. خودخواهی خود آدمی را هم از خودش می‌گیردگاهی باید پذیرفت که بعضی چیزها مال ما نیستند هرچند زیبا و حیرت‌انگیز باشند و بخواهیم درآنها کنجکاوی کنیم.اما فقط از خود خالی می‌شویم و از چیزهایی که به دردمان نمی‌خورد پُر.</description>
                <category>نام نمایشی</category>
                <author>نام نمایشی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 03:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه تکست یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-hw4k4xfg2udb</link>
                <description>لعنتیییییییییمگه میشه باشی انقده عصبیییییهر سری با هم حرف زدیم خیلی سر سرییییییهیییییی. نبوده قصدم ایییییینکه ناراحتت کنم و عصبییییبدم میاد از زمینسردرد دارم و فقط همینننالبتهالااااان خوبمتوو این محوطهازت دورررمبا اینکه نمیرسه زورم ولی تو قلبمهمی تپه با خونمبهتتت میگممممتو رو از دست نمیددممممتویهههه این دنیاییی بی رحمممن دنبال چی اممم؟؟لعنتیییی... خستم از اینننن...پایاننمیشه هیچ نظری گذاشتتتت ولی ممنون که خودتون رو نشون دادید!!</description>
                <category>نام نمایشی</category>
                <author>نام نمایشی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 02:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه آدم جالب هست که بخونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-bxbqb3hzfaqr</link>
                <description>هی!!! کسی اینجا هست؟!!! اهمیت می‌ده؟می‌خونه؟حالا جالب یا ناجالب زیاد فرقی ندارهفقط میشه اعلام حضور کنید؟لوپ: (در ادامه خواهید خواند)یکم از خودم بگم:یکی از خواسته هام توی زندگی اینه که برام اتفاقای جالب بیوفته. از این زندگی خسته کنندم بی‌زارمخسته از این الگوریتم زندگی. از این لوپ(همون عکسه!)از این چرخه‌ی تکراردوباره زندگی بی معنی شد. بی‌خانمان بودن هم هیجان‌های خودش رو داره! می‌تونی بری مهمونی و اجتماعی‌تر بشی. ولی حالا چی؟ فقط توی اتاقت حبس میشی و همون جمله‌ی تکراریه:هیچ جا خونه‌ی خود آدم نمیشهدر این باره میشه چیزای بیشتری هم گفت ولی الان سردرد دارم پس برم سراغ موضوع اصلی که می‌خواستم دربارش بگم. یعنی خواسته هامخب من از این زندگی چیزای جالبی تقاضا دارمدوست دارم زندگیم هیجان انگیز و پرماجرا باشهدوست دارم با آدمای مختلف و جالب و باحالی آشنا بشممیشه؟! می‌تونم؟! شرایطش پیش میاد و لایقش هستم؟بگذریم.. حوصله‌ی این فکرا رو ندارمبرگردم به موضوعکسل بودن خیلی بده (اینم که شد حاشیه)آیا واقعا آدمای جالبی اون بیرون وجود دارن؟اونایی که توی شهرای دیگن . توی کشورا دیگهاونا دارن چیکار میکنن؟ خوش میگذرونن؟اَه. واقعا نمیدونمقراره فقط یه بار زندگی کنم؟ فقط همین یه بار؟توی همین جسم ؟ من فقط توی این فیلم مسخره قراره نقش خودم رو بازی کنمولی نقشای بقیه چی؟ چرا نمیتونم فیلم زندگی اونارو ببینم؟ قراره با این حسرت از این دنیا برم؟بزرگ ترین خواسته و آرزوم از زندگی این بوده و اگه براورده نشه میشه بزرگ ترین حسرت زندگیماَه سرم درد میکنه.. و راستی باید بگم که خودم هم درست نمیدونم که این چه جور خواسته‌ایهفقط باید ببینم که سرنوشت برام چی میخواد؟سرنوشتی وجود داره یا نه رو بیخیالتجربه .. تجربه .. تجربه های جدیدکارایی که دوست دارم انجام بدم؟بسه . همین‌قدر کافیه واسه امشبمی دونم پراکنده و سردرگم کننده بود اگه داری میخونی!داری می خونی؟کسی هست؟یه آدم جالب؟خودتو نشون بده 🐬ها</description>
                <category>نام نمایشی</category>
                <author>نام نمایشی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 00:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس شب و حوصله روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D8%AD%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-u3fbglve0bsa</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس... ممنون که بهم کمک کردی زیاد کمالگرا و وسواسی نباشم روی اینکه چی می خوام بنویسم. برای اولین نوشته ام کمک بزرگی بود. موضوع اینه که من شبا احساس نویسندگی رو دارم ولی خسته ام و موقعیت نوشتن نیست و روز ها که حوصله و وقتش هست دیگه اون حس خاص و غم بعد از ۱۲شب نیست.همین دیگه! ببینم کسی میخونه؟!</description>
                <category>نام نمایشی</category>
                <author>نام نمایشی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 05:12:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>