<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36260406</link>
        <description>یه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:36:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4068963/avatar/oj4M7S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36260406</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منِ ماجراجو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88-ajucbbn0so5r</link>
                <description>● داستان(پارت۵) همینطور که مستقیم حرکت می‌کردم زیرچشمی آن ماشین هم می‌پاییدم. چیز خاصی نبود، یک خانواده که احتمالا از مهمانی برگشته بودند.این وقت شب هرچیزی ترسناک به نظر می‌رسد‌. اما انگار داستانی قرار نبود برای منِ ماجراجو اتفاق بیوفتد.به انتهای کوچه که رسیدم به سمت راست پیچیدم. یک مرد را پشت به من دیدم که با عصا راه می‌رفت. عصایش را عجیب غریب و به طرز خنده داری تکان می‌داد و زمین می‌زد. وقتی جلوتر که رفتم و او را تعقیب می‌کردم؛ متوجه شدم که نابینا است. راستش به جای دلسوزی نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. چون خیلی خنده دار از چوب دستی‌اش استفاده می‌کرد. با خودم می‌گفتم چه اشکالی دارد الان که کسی نیست و من در جمعی نیستم که او را مسخره کنم. بالاخره به خاطر خنده های یواشکی و آرام که  مبادا صدایم را بشنود (آخر احتمالا اینکه هم‌زمان نابینا هم باشد کم بود) و از فرط دل درد داشتم شیش تیکه در می‌آوردم.در حال گذر از یک کوچه بودم که نوری از ته کوچه چشمم را گرفت. فضای باورنکردنی‌ای بود. انگار ساخته شده بود تا من را به سمت خود بکشاند. به طرفش حرکت کردم و هر چقد نزدیک می‌شدم بیشتر جزئیات را می‌دیدم چند درخت کوچک و گل سرسبد منظره یک نیمکت طلایی!منظره رویاییحتی این زیبایی هم برای من ترسناک بود. با دو دلی نزدیک می‌شدم، حس می‌کردم یک تله است.دستی روی صندلی نیمکت کشیدم تا چک کنم تازه رنگ نشده باشد یا خاکی نباشد. خوشبختانه کاملا خشک و تمیز بود. همین بی‌نقصی ترسم را دوچندان کرد؛ به هرحال نشستم. صدای داد فریاد سگ‌ها از اون طرف‌های دیوار و تقریبا دور بلند شد. چه خوش‌آمدگویی بی‌نظیری!موبایلم را از جیبم در آوردم تا ساعت چک کنم. فهمیدم چرا کسی بهم زنگ نزده بود. روی حالت بی‌صدا بود...</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذار از خیابون شایهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-wq4ljp72hfgg</link>
                <description>موقع بیرون اومدم تازه حواسم به این موضوع اومد که زباله‌گرد غیبش زده! از سمت چپ شروع به حرکت توی پیاده‌رو کردم چند قدمی جلو رفتم که فهمیدم دارم مسیر رو برعکس به جای نزدیک شدن دور می‌شم. ولی گفتم حالا که چی. بذار یکم از این هوای خوب لذت ببرم.یه شب هزار شب نمیشه. هم از این لحاظ که قرار نیست این کار بشه عادت همیشگیم. هم اینکه فرصت این چیزا رو نباید از خودم بگیرم حداقل الان که پیش اومده! قدم هام سرعت متوسطی داشت از جلوی هر کوچه که رد می‌شدم به اون دور دستاش هم سرک می‌کشیدم. اکثراً چیزی نبود. یه گربه، چند تا کارتن. کیسه زباله. لباس آویزون روی بند آپارتمان. چراغ های نیمه روشن. درختچه‌های کوچیک که به کوچه روح می‌دادن.از کوچه پنجم که رد می‌شدم برام جالب بود که زمینش به جای آسفالت، سنگ‌فرشه. می‌دونستم این وقت شب و تنهایی توی کوچه خطرناک‌تره ولی بازم با خودم گفتم که هر تجربه‌ای یه سری عواقب با خودش داره که باید بپذیریش. وارد کوچه شدم و روی سنگ‌فرشا قدم زدم. بافت راحتی زیر پام حس نمی‌شد اما متفاوت از همیشه بود. روزهای دیگه اصلا از هایپرمارکت اون ور تر نمی‌رفتم.تنها استفاده من از این طرف خیابون اومدن برای خرید بود. اصلا به خاطر همین برای این بخش خیابون به بعد.  اسم گذاشته بودم خیابون شایهانبیشتر گشت و گذارهای من توی شهر از اون طرف خیابون بود نه این سمت. برای همین همه‌چیز برام تازگی داشت.برام عجیب بود که چرا دوستم یا هیچ‌کسی بهم زنگ نمی‌زنه. با اینکه یکم نگران بودم از این هم خوشحال بودم که قرار نیست باهاش حرف بزنم و غرهاشو سر من خالی کنه یا چیزی بگه که این لحظه رو از دست بدم. با خودم گفتم اگه تا یک ساعت دیگه بهم زنگ نزد، خودم بهش زنگ می‌زنم. خیلی سرخوش بودم حس می‌کردم دمای هوا تو بهترین درجه ممکنه و من با این نسیم خنک یکی هستم. کیسه توی دست راستم رو با دست چپم عوض کردم چون دستم خسته شده بود. به یه تقاطع وسط کوجه رسیدم که نور یه ماشین هم از اون سمت معلوم بود. سرعتمو کم کردم و  منتظر بودم که بیاد و داشتم حدس می زدم که از یه سمت شاید کنار من شاید هم مسیر خودش یا مسیر مستقیم من عبور کنه و رد شه.از ترس آرزو می‌کردم که نخواد به طرف من بپیچه.این وقت شب فکر نمی‌کنم خبری از بوق زدن برای هشدار باشه؛ چون بیشترین خطر می‌تونست صدای ناسزا گفتن یکی از همسایه‌های بی‌اعصاب از پنجره باشه.هرچی سرعتمو آروم کردم فایده نداشت. فهمیدم که ماشینی قرار نیست رد بشه. اون ماشین پارک کرده بود!</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 04:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرید از شایهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-ca7zydtg1mq5</link>
                <description>جلوتر رفتم تا رو به روی هایپر. مردمک چشمام بخاطر نور جمع شد. هایپر مارکت شبانه روزی شایهانرفتم جلو اما سنسور مشکل داشت و من رو تشخیص نداد دستمو اوردم بالا و تکون دادم تا کار کنه.وارد شدم و به فروشنده نگاه انداختم و احوال پرسی کردم.توی اکسپلور اینستاگرام گوشیش می‌چرخید.چند دور بین قفسه‌های مختلف زدم. چند نفری مشغول خرید کردن بودن. رفتم به قسمت یخچال نوشیدنی‌هاکوکاکولا یا پپسی؟ شایدم چیز دیگه‌ای دونه دونه نوشیدنی‌هارو وارسی کردم ردبول مانستر آیس مانکی و کلی نوشیدنی مختف و رنگارنگ. چند تا نوشیدنی جدید دبدن. انگار از یه مارک بودن. طلایی کامل، ففسری خالص و یکی هم خاکستری. برام جالب بود با خودم گفتم یکم بیشتر بگردم شاید چند تا خوراکی دیگه دیگه هم پیدا کنم و همینطور اگه اول نوشیدنی‌هارو بردارم تا برسم خونه گرم می‌شن. جا به جا شدم و رفتم به سمت قفسه‌ کورن فلکس‌ها. توی خونه شیر داشتیم فقط همین تموم شده بود. خب صبحونه فردا هم جور شد.چندتا شکلات اسنیکرز و یه بسته پاستیل هم برداشتم. یکی از شکلاتارو باز کردم و خوردم؛ پوستش رو نگه داشتم تا به فروشنده نشون بدم.  دو تا موند که می‌تونستم بین خودمو دوستم تقسیمش کنم. همونطور که گفتم من خیلی اهل شریک شدن نیستم. برگشتن به سمت یخچال. یه کوکاکولا برداشتم و یه دونه از قوطی فسفری رنگ و برای حساب کردن به سمت میز فروشنده حرکت کردم. فروشنده داشت قیمت خریدهامو حساب کرد که با کمی تعجب به قوطی فسفری رنگ نگاه انداخت. انگار که برای اولین بار بود می‌دیدش. چیزی نگفت و یه لحظه دوباره به گوشیش چشم انداخت. حساب کتاب تموم شد و من کارت رو بهش دادم. همونطور که داشتم خریدارو توی پلاستیک میذاشتم بهم زل زده بود. نمیدونستم دارم کار عجیب یا اشتباهی می کنم؟ که یهو گفت رمز کارت؟ منم رمز رو گفتم. با خودم فکر کردم چرا زحمت حرف زدن رو به خودش نمیده. لحظه خروج بهم گفت خوش اومدین.</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 04:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراسم خاکسپاری عمه‌ِ جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%87-%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-nhimeg82sbnn</link>
                <description>آه نمی‌توانم این صحنه‌ی رقت‌انگیز را ببینم. کفن بپوشانیدش.این نامه را می‌نویسم تا به دست دختر عمه‌ها برسد. ببخشید من نمی‌توانم خودم را گول بزنم. عمه‌جان قرار نیست این نامه را ببینی. مُرده‌ها دیگر نمی‌بینند.عمه‌جان درست است که من در هفته فقط چند ساعت تو را می‌دیدم. اما همین چند ساعت به شدت تو را به من نزدیک می‌کرد. اگر الان کم بوده کمی توهین آمیز است اخر چون دیگر نمی‌توانیم با هم هر هفته چندبار ملاقات داشته باشیم تا بیشتر از این زندگیمان به هم گره بخورد. اما میدانی من در تعجبم چرا زن دیگری که در پیاده‌رو راه می‌رود نمی‌تواند آن قدر با من صمیمی و اشنا شود. مگر غیر این است که من تو یک روز با هم غریبه بودیم؟بالاخره آدم ها یک جور با هم پیوند می‌خورند. گاهاً در جاهای غیرمنتظره. می‌دانی هنوز هم نمی‌فهمم چرا این ارتباط فامیلی ما را این چنان به هم نزدیک کرده. چرا؟ عمه جان من تو را دیگر دوست ندارم دیگر نمیشناسمت دیگر برایم عمه جان نیستی. دیگر عضوی از خانواده ما نیستی. شناسنامه‌ات را باطل کرده اند. وقتی از پدر می‌پرسند چند خواهر و برادر داری دیگر اسم تو در این میان نام برده نمی‌شود. نمی‌خواهم امید واهی بدهم من اهل قول های الکی نیستم. نمی‌توانم تو را یاد کنم. اخر چرا باید با تو حرف بزنم وقتی قرار نیست جوابی بگیرم.چرا وقتی می‌خواهم در خیابان عمه جدیدی پیدا کنم به من انگ دیوانگی می‌زنند اما خودشان که با مرده‌ها حرف می‌زنند را نمی‌بینند.عمه دقت کرده‌ای؟ مراسم خاکسپاری پس فرداست. قرار است تو را به خاک بسپرند نه به دل. تو دیگر عجین و مغروق در دل ما نیستی. تو را به خورد خاک می‌دهند تا در تو نفوذ کند و تو هم در او حل شوی.از همینجا عذرخواهی می‌کنم. من قرار نیست به مراسم خاکسپاری عمه بیایم. من از مرده ها خوشم نمی‌آید. دوست دارم آخرین تصورم از آنها خاطرات قشنگم باهاشان باشد. نمیخواهم فقط به طمع یک بار بیشتر دیدنش  چهره سرد و بی‌روحش را میان خاک تحمل کنم. از صدای گریه و زاری نیز بدم می‌آید. گریه کردن خوب است. کاش می‌توانستم بیشتر گریه کنم گاهی وقت‌ها بدجور دلم می‌گیرد و نمی‌توانم خودم را خالی کنم. اب و هوا را برای دو روز آینده چک کرده‌ام. متاسفانه قرار نیست باران بیاید. اینطوری اگر می خواستم اشک بریزم حداقل لا به لای قطرات باران گم می‌شدند.آه ببخشید‌. نمی‌دانم چرا دارم هذیان می‌گویم.من یا اشک نمی‌ریزم یا اگر بریزم سیل‌هایی از چشمانم جاری می‌شوند و چال‌های گونه‌ام را پر می‌کنند. صداهای عجیبی از حنجره‌ام در میاید. گویی نفسم بالا نمی‌آید. حدس می‌زنم چنین صحنه‌ای در مراسم خجالت آور باشد. بالاخره من به عنوان شخصی خجالتی دوست ندارم همه نگاهای جمع روی من خیره باشد. دست کم برای پوشاندن همچین صداهایی به وجود رعد و برق هم نیاز است‌ که همانطور که گفتم هوا در دو روز آینده فقط قرار است ابری باشد. دریغ از مقداری نم و رطوبت.بدین رو عذرخواهی خودم را نسبت به عدم حضور در مراسم خاکسپاری شرح می‌دهم. هنه ب </description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 02:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایه هستی یا نه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-bmry6z0hz5ff</link>
                <description>پیامک روی گوشیم رو چک کردم. ابلاغیه دادگاه بود. برای هفته بعد باید می‌رفتم. تو ذهنم نگهش داشتم و بعد ذهنمو اوردم توی لحظه و به دوستم گفتم تصمیمتو گرفتی؟ مطمعنی نمیای؟! اونم با بی میلی سر تکون داد که میام‌. زودی دستاشو گرفتم و با ذوق بلندش کردم و گفتم بدو بریم. از توی قفسه کمد کیف پولمو برداشتم و همینطور که منتظر بودم دوستم از اتاق بیاد بیرون چک کردم که کارت بانکیم داخلش باشه. از در خونه اومدیم بیرون کفشامو پا کردم و با پایین اومدن از پله ها جای پاهام رو توی کفش تنظیم کردم. حوصله نداشتم مثل دوستم هربار بند کفشامو باز کنم و ببندم‌. پله هارو یکی یکی سر خوردیم تا برسیم به زمین چمن مصنوعی و در قفل ورودی چوبی رو باز کردم و اومدیم بیرون. دقیقا توی خیابون بودیم. چراغ ها کاملا خیابون رو روشن کرده بودن. همون لحظه دوستم گفت من نمیام نظرم عوض شد‌. جا داشت که خیلی حرفا بهش بزنم اما هیچی نگفتم لنکار که برام مهم نبود. کلید رو بهش دادم و گفتم باشه برو داخل و وقتی آیفون زدم در رو برام باز کن. قبول کرد و من به تنهایی پا به پیاده رو گذاشتم توی اون سکوت میتونستم برای خودم آهنگای موردعلاقمو زمزمه کنم‌ یه نگاهم به پشت سرم‌بود یه نگاهم به ساختمونای اطراف که شاید یه نفر توی بالکن در حال سیگار کشیدن و تماشای ماشین هایی باشه که هر از گاه از خیابونا به کوچه‌های مختلف می‌پیچن و ناپدید می‌شن. یه ملاقات کوتاه با کلی سوال که ذهنم رو دربارشون کنجکاو می‌کنه. یعنی از کجا اومدن و دارن کجا می‌رن؟! کی هستن و زندگیشون چجوریه. درست مثل یه صحنه‌ی شکست عشقی... کوتاه، شکننده و تپش انگیز. تپش برای قلبی که دیگه از چیزی نمی‌ترسه. این ترسناکه! این که برات مهم نباشه ساعت دو شب تنها بیرون باشی‌. مرز بین شجاعت و حماقت خیلی باریکه. بین خوبی و بدی هم همینطور. برای همینه که بعضی وقتا نمی‌دونم باید چه واکنشی داشته باشم. هایپرمارکت زیاد دور نبود و من داشتم بهش می‌رسیدم. اما داشتم از هوای سرد لذت می‌بردم یه حس عجیب رهایی داشتم. قدم‌هام آزادانه برداشته می‌شدن و بدنم شجاعانه حرکت می‌کرد. انقدر رها که حس می‌کردم من هم می‌تونم مثل تکه کاغذهای معلق در هوا که با وزش باد به این طرف و آن طرف می‌روند جا به جا بشم. یه مغز خنک داشتم.یه حس خوش قدیمی و هم زمان نو‌. مثل وقتایی که توی تابستون رو به کولر می‌نشستم و از اون حس لذت می‌بردم. هیچوقت برام تکراری نمیشه. یه تکرارِ نو.بالاخره به چند قدمی هایپر رسیدم. یک مرد زباله‌گرد رو به روی اونجا وایساده بود. توی پیاده روی جلوی هایپر هیچ چراغی نبود. ولی هایپر لامپ‌های قوی و زرد رنگی داشت که روی اون مرد زباله‌گرد هم تابیده بودن و نیم‌رخش رو روشن و سینماتیک کرده بود. حس جالبی بود انگار توی یه فیلم بودم. اون زباله‌گرد با خودش فکر نمی‌کرد که یه ابرقهرمانه... با اینکه نیم‌رخ بود نگاهش رو می‌دیدم و از حالت بدنش معلوم بود. از یک کیلومتری داشت داد می‌زد که به من خوراکی بدید و کمک کنید. برام تاسف‌آور بود. خب من خیلی وقتا پول نداشتم چیزی بخرم اما هرگز به شیشه مغازه زل نزدم و اینطور مظلوم نمایی نکردم. تو همون نگاه اول ازش بدم اومد‌‌‌. چند قدم نزدیک شدم...ادامه دارد</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 02:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمونی و خوش‌گذرونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-ivrtsqwazkjt</link>
                <description>کاش اینقدر طمع نمی کردم😣. کلی تیکه پیتزا توی شکمم سروصدا ایجاد می‌کنن‌. سهم هر کدوم از ما شیش تیکه بود ( یه‌سری آدما شکمای شیش تیکه دارن‌، ما هم همینطور. فقط با یکم تفاوت😆...) راستش یکم بیشتر یعنی ده تیکه خوردم. دوستم هیچوقت چیزی نمیگفت. انگار حتی خوشحال می‌شد که دارم از غذاش می‌خورم. همیشه دست و دلباز بود و می‌گفت تنهایی خوردن حال نمی‌ده😊. از دبیرستان که با هم دوست بودیم همیشه خوراکیاشو با ما تقسیم می‌کرد. چندبار تصمیم گرفتم همچین عادت خوبی داشته باشم اما نتونستم. تو این زمینه نمی‌تونم درکش کنم. البته این بار تاکید کرد که درست نیست این وقت شب این همه سنگین غذا بخورم و ممکنه شب کابوس ببینم. دو تا ضربه به صفحه گوشیم زدم تا ساعت رو ببینم و گفتم چیزی نیست که تازه ساعت دو شبه😉! بعد هم منتظر بودم تا بخنده و منم مثل همیشه بعدش بزنم زیر خنده. اما حتی یه لبخندم تحویلم نداد. برای همین خودم خندیدم و زدم به پاهاش. همزمان با یه نگاه سردتر از هوای اون بیرون بهم گفت اصلا خنده دار نبود😮‍💨. درسته که همون نگاه واسه متوجه کردنم کافی بود اما از اینکه حرفش رو به زبون اورد خوشحال شدم چون در غیر این صورت فضا خیلی معذب کننده می شد. معمولا کم صحبت بود اما صمیمی. نمی‌دونم این دفعه چه مرگش بود🙄😒. یکم صورتم لرزید🥴 و خواستم چیزی بگم که با دست هلم داد و قهقه زد که داشتم شوخی می کردم😅.‌ ولی چشاش اینو نمیگفت. می‌فهمیدم اینو میگه که تا از اون جو خارج شیم. سریع پی حرفشو گرفت و بهم گفت بهتره بخوابیم خیلی دیر شده. بالاخره اون مهمون بود و باید قبول می کردم. فقط یه چیزی تو ذهنم بود که نمی‌دونستم بهش بگم یا نه. می‌دونستم قبول نمیکنه. نمی‌دونم چطوری اما ذهنمو خوند و گفت می‌خوای چیزی بگی؟! گفتم همم میای با هم بریم تا هایپرمارکت اون ور خیابون؟! بعد این پیتزا واقعا باید نوشابه بخورم. قانونمون رو که یادته! یا پپسی آبی یا کوکالای قرمز.🤪 دوستم جوری که نه من ناراحت شم نه درخواستمو قبول کنه جواب داد بذاریمش برای فردا واقعا الان خستم و دیروقته😴. بعدشم اشتباه خودت بود که یادت رفت کنار پیتزا نوشابه سفارش بدی. نمی‌خواستم بگم ولی  واقعا جلوی آقای پیک وقتی داشتی با اطمینان و نگاه سرزنشگرت نوشابه‌هایی که سفارش نداده بودی رو درخواست می‌کردی آبرومون رو بردی. تازه اون هربار بهت می‌گفت هیچ نوشیدنی توسفارشتون ثبت نشده ولی بازم از رو نمی‌رفتی.🤓 نمی‌دونم چه لزومی داشت که دوستم این بحث مسخره رو پیش بکشه فقط می‌تونست بگه که نه پایه نیستم. همیشه تو ضدحال زدن تو موقعیتای خوش قهاره. عصبانی شدم اما سعی کردم نشون ندم😠. اتفاقا بخاطر همین حرفش لج کردم و گفتم باشه پس من خودم تنها می‌رم امیدوارم تا بیام خودت رو خیس نکرده باشی بچه خونگی. نیاز نبود که این همه داستان سرهم کنی فقط کافی بود بگی من یه ترسو هستم و نمیام و من هم قبول می کردم😏. اون لحظه همچین حسی داشتم که زیادی گندش کردم ولی از یک لحاظ با خودم می‌گفتم که حقش بود. شایدم فقط داشتم صدای عذاب وجدانم رو سرکوب می‌کردم😶‍🌫️. یه پیامک برای گوشیم اومد...ادامه دارد</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 05:06:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی که با هم رمان بنویسیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-e6xmv6ob5z6u</link>
                <description>به یک نویسنده ساده نیازمندیمخب خب از آدم جالب که بگذریم شاید بتونم یکی رو پیدا کنم که دوست داشته باشه با هم یه داستان بنویسیم و از هم فکری هم استفاده ببریم...بیوگرافی: پسرم/۱۷ سالمهفکر می‌کنم اگه کار مشترک باشه انگیزه هم بالاتر می‌ره و روند نوشتن سریع‌تر پیش می‌ره...اگه کسی علاقه داره میتونه خبر بده، خوشحالل میشمم!بیوگرافی: پسرم/۱۷سالمه</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌ بار خودخواه‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1-oqrzdjjbzgmj</link>
                <description>تراپیست در جلسه روان‌درمانی گروهی، روش جدیدی را برای آرامش ذهن و بدن برای ما که اطرافش حلقه زده بودیم بازگو کرد.نفس های عمیق بکشید. دم و بازدم؛ ادامه بدهید...هرگاه اساس اضطراب کردید به مدت پنج دقیقه این تمرین را تکرار کنید تا لحظات خوشتان یادآوری شود.امروز نگرانم، می‌ترسم که دیگر نتوانم تو را ببینم و اینفرصت تبدیل به حسرتی غیرقابل بازگشت شود.نبضم تند می‌زند اما زمان کند می‌گذرد.چشم هایم را به آرامی می‌بندمدم ... و بازدم ...دم ... و باز دم ...خاطرات خوش تو، یک لحظه می‌‌آیند و محو می‌شوندهوای تازه را وارد ریه‌هایم می‌کنم و صدای لبخندت درسرم شنیده می‌شود.اما با تخلیه هوا، ناگهان همه جا را سکوت می‌گیردو انگار که ناپدید می‌شویکاش می‌شد تو را نگه داشتبیشتر از یک نفس، بیشتر از لحظه و بیشتر از یک خاطرهحتی بیشتر از یک عمر و زندگیمن به کم راضی نیستممی‌شود؟ امکانش هست؟ نمی‌دانم، می‌توانم امتحان کنم.ارزشش را دارد؟ این پرسشی نیست که من بخواهم به آن جواب بدهم.دم و بازدم ادامه دارد. رفت و برگشت تو در ذهنم هم همینطور... کاش می‌شد نرویاگر هم خواستی بروی من هم به دنبالت بیایمخسته از کم‌رنگ بودن تصویرت در ذهنممخسته از دم و بازدم های پیاپی و بدون نتیجهاین‌باردمی عمیق می‌‌گیرم، نفسی سنگین‌تر از هر نفسی که تابه‌حال کشیده‌ام.این بار اما بازدمی در کار نیست. نفس‌ام در ریه حبس می‌شود؛ خاطره تو در ذهنم هم همینطور.[در این مراقبه می‌خواهم مراقبت باشم. البته خواسته‌های ما همیشه به واقعیت نمی‌‌پیوندند.شاید من اشتباه می‌کنم. این‌کار مراقبت از تو نیستبلکه نشان از خودخواهی من است که تو را از رهایی به اسارت ذهن کوچک خودم وادار کردم]اگر آرامش را با حضور تو احساس می‌کنم بگذار از غلظت حضورت که تابش را هم ندارم؛ به آرامش ابدی و تابش نور برسم.آری. خودخواهی خود آدمی را هم از خودش می‌گیردگاهی باید پذیرفت که بعضی چیزها مال ما نیستند هرچند زیبا و حیرت‌انگیز باشند و بخواهیم درآنها کنجکاوی کنیم.اما فقط از خود خالی می‌شویم و از چیزهایی که به دردمان نمی‌خورد پُر.</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 03:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه تکست یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-hw4k4xfg2udb</link>
                <description>لعنتیییییییییمگه میشه باشی انقده عصبیییییهر سری با هم حرف زدیم خیلی سر سرییییییهیییییی. نبوده قصدم ایییییینکه ناراحتت کنم و عصبییییبدم میاد از زمینسردرد دارم و فقط همینننالبتهالااااان خوبمتوو این محوطهازت دورررمبا اینکه نمیرسه زورم ولی تو قلبمهمی تپه با خونمبهتتت میگممممتو رو از دست نمیددممممتویهههه این دنیاییی بی رحمممن دنبال چی اممم؟؟لعنتیییی... خستم از اینننن...پایاننمیشه هیچ نظری گذاشتتتت ولی ممنون که خودتون رو نشون دادید!!</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 02:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه آدم جالب هست که بخونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-bxbqb3hzfaqr</link>
                <description>هی!!! کسی اینجا هست؟!!! اهمیت می‌ده؟می‌خونه؟حالا جالب یا ناجالب زیاد فرقی ندارهفقط میشه اعلام حضور کنید؟لوپ: (در ادامه خواهید خواند)یکم از خودم بگم:یکی از خواسته هام توی زندگی اینه که برام اتفاقای جالب بیوفته. از این زندگی خسته کنندم بی‌زارمخسته از این الگوریتم زندگی. از این لوپ(همون عکسه!)از این چرخه‌ی تکراردوباره زندگی بی معنی شد. بی‌خانمان بودن هم هیجان‌های خودش رو داره! می‌تونی بری مهمونی و اجتماعی‌تر بشی. ولی حالا چی؟ فقط توی اتاقت حبس میشی و همون جمله‌ی تکراریه:هیچ جا خونه‌ی خود آدم نمیشهدر این باره میشه چیزای بیشتری هم گفت ولی الان سردرد دارم پس برم سراغ موضوع اصلی که می‌خواستم دربارش بگم. یعنی خواسته هامخب من از این زندگی چیزای جالبی تقاضا دارمدوست دارم زندگیم هیجان انگیز و پرماجرا باشهدوست دارم با آدمای مختلف و جالب و باحالی آشنا بشممیشه؟! می‌تونم؟! شرایطش پیش میاد و لایقش هستم؟بگذریم.. حوصله‌ی این فکرا رو ندارمبرگردم به موضوعکسل بودن خیلی بده (اینم که شد حاشیه)آیا واقعا آدمای جالبی اون بیرون وجود دارن؟اونایی که توی شهرای دیگن . توی کشورا دیگهاونا دارن چیکار میکنن؟ خوش میگذرونن؟اَه. واقعا نمیدونمقراره فقط یه بار زندگی کنم؟ فقط همین یه بار؟توی همین جسم ؟ من فقط توی این فیلم مسخره قراره نقش خودم رو بازی کنمولی نقشای بقیه چی؟ چرا نمیتونم فیلم زندگی اونارو ببینم؟ قراره با این حسرت از این دنیا برم؟بزرگ ترین خواسته و آرزوم از زندگی این بوده و اگه براورده نشه میشه بزرگ ترین حسرت زندگیماَه سرم درد میکنه.. و راستی باید بگم که خودم هم درست نمیدونم که این چه جور خواسته‌ایهفقط باید ببینم که سرنوشت برام چی میخواد؟سرنوشتی وجود داره یا نه رو بیخیالتجربه .. تجربه .. تجربه های جدیدکارایی که دوست دارم انجام بدم؟بسه . همین‌قدر کافیه واسه امشبمی دونم پراکنده و سردرگم کننده بود اگه داری میخونی!داری می خونی؟کسی هست؟یه آدم جالب؟خودتو نشون بده 🐬ها</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 00:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس شب و حوصله روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36260406/%D8%AD%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-u3fbglve0bsa</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس... ممنون که بهم کمک کردی زیاد کمالگرا و وسواسی نباشم روی اینکه چی می خوام بنویسم. برای اولین نوشته ام کمک بزرگی بود. موضوع اینه که من شبا احساس نویسندگی رو دارم ولی خسته ام و موقعیت نوشتن نیست و روز ها که حوصله و وقتش هست دیگه اون حس خاص و غم بعد از ۱۲شب نیست.همین دیگه! ببینم کسی میخونه؟!</description>
                <category>نویسنده</category>
                <author>نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 05:12:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>